۲۴ ساعت

28 دسامبر
۳دیدگاه

آخرین ورق . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  8  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 28 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

آخرین ورق . . .

خدا نکرده اگــــــر  دل  به  غــــــم  دچار  افتد

هـــــــزار   دغدغــــــه  بر  دوشِ  روزگار  افتد

به سیـــر و گشتِ جهــان هم نمیشود درمان

دلِ که  در تپشِ  غصــــــــه ی  نگــــــار   افتد

به ناتوانی خود گریــــه ســـــر دهــد عاشق

بجای یـــــار دو چشمش به  عکسِ یــار افتد

مجـــــالِ راحتی دیـــــگر نمی شـــود پیـــدا

میـــــــانِ بستــــرِ خوابی  که نیشِ خار افتد

دگـــــر ز  باغ  رود  آبـــروی  سیب  و  گــلاب

که از لبـــــاسِ چمن لالــــه از شمــــار افتد

نشانـــــــه های زمستان و ختـــم پائیز  است

که آخــــــرین ورق از  دفتـــــرِ چنـــــار  افتد

گهی به روی سریر و   گهی  به روی حصیر

بلنـــــد و پستِ چه بیبــاک  و ناگــــوار افتد

عنـــــــان ز دست رود مدعــــی شود حاکـم

بـدان محیط که  از قـــاید اش وقـــــار  افتد

زمــــانی میشـــود حَلَال مشـــــکلات تهی

زمــــانی است که کـارت به نـــــابکار  افتد

عزیز کرده ای  یـــــزدان عزیز  خواهـد شد

به پیش نابکسان گــــرچه خوار و  زار افتد

اگر که پیــــر خرد لطف خود  کنــد  محمود

به هــــر کـــلامِ تو عنقـــادِ اعتبـــــــار افتد

احمد محمود امپراطور

شنبه 07 جدی 1398 خورشیدی

برابر به 28 دسمبر 2019 ترسایی

27 دسامبر
۳دیدگاه

مخمسی بر غزل حضرت خواجه حافظ شیرازی رح

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  7 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 27 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 مخمسی بر غزل:

حضرت خواجه حافظ شیرازی رح 

غیر ما دیگر که  دیده  آنچه کرده  میر ما

پا به پای ما رود  این سایه ی  تصویر ما

گفت و گویی آنچه دیدیم کی کند تفسیر ما

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

تا به کی با درسِ الفت در هوای چند و چون

هر که پاسِ عشق کم دارد شود از صف برون

تارِ  زنجیرِ  محبت   مگسلان  جانا   کنون

ما مریدان رو بسوی کعبه چون آریم و چون

رو بسوی ی خانه ی  خمار  دارد  پیر ما

راه عشق آن نیست دست در خاک و پا در گِل شویم

سعی چندان کرد تا در بزم او قابل شویم

هر چه بادا باد در این عشق ، تا همدل شویم

در خرابات طریقت ما به هم  منزل شویم

این چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

آن پری رو سوی ما عزم سفر گیرد شبی

بی تکلف  آید  و  از  ما   خبر  گیرد   شبی

کاش میشد لحظه ای ما را به بر گیرد شبی

با دل  سنگینت  آیا  هیچ  در  گیرد  شبی

آه   اتشناک   و  سوز  سینه ی شبگیر ما

می بریم این بار سنگینِ غمت عمری بدوش

آهِ بی تأثیر کم کن ای  جلالا  پشتِ گوش

بر قرارِ  این  دلِ  مهجور  ما  لختی بکوش

تیر آه ما ز گردون  بگذرد   حافظ   خموش

رحم کن بر جان خود  پرهیز کن  از تیر ما

سید جلال علی یار

ملبورن – آسترالیا

بیست و چهارم دسامبر 2024 

27 دسامبر
۱ دیدگاه

عشق و آفتاب و جنون

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  7 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 27 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

این دو غزل که ردیف مشابه دارند در یک روز در سال ۲۰۰۲

سروده شده بودند. امروز این دو غزل را در میان یادداشت

هایم ، یافتم و تقدیم شما عزیزان می کنم.

 ۱

« عشق و آفتاب و جنون »

 

گسستنی ست مگر، عشق و آفتاب و جنون

که کرده  اند، حذر  ، عشق  و  آفتاب و جنون

 ز مرگ  و  ماه  و  ملامت ، دل  جهان  بگرفت

 چه می کند به هدر، عشق و آفتاب و جنون

 مگر  که  نقطه  پایان  نشسته   بر   هستی

 و یا که نیست خبر، عشق  و آفتاب و جنون

هزار   کوه   شکاف      و    هزار    بحر    بدر

 برون  شوند  اگر ، عشق  و  آفتاب  و جنون

 مگوی قصه ی پایان  ، نمی توان  بشکست

 به تیغ و توغ و تبر، عشق و  آفتاب  و جنون

 شتاب  بخش  سفر  را  که  انتهایی  نیست

 بنه به بار  سفر،  عشق  و آفتاب  و  جنون

 ز  من  مخواه ،    مقیم   جزیره   ها    گردم

جهان نموده شرر، عشق و  آفتاب  و جنون

 بگستران   به  سر  راه ، فرش   طوفان  را

 رسیده اند  به در ، عشق و  آفتاب و جنون

 اگر   که  میل  پریدن  ترا  به   اوج خداست

 ببند بر سر  پر، عشق  و  آفتاب   و  جنون .

۲

« عشق و آفتاب و جنون »

 

برا ز درد برا ،   عشق  و   آفتاب  و  جنون

جهان نو بگشا ، عشق  و  آفتاب  و جنون

زمین   غمزده  فانوس  زار  خاموشیست

 شراره ی  بنما ، عشق  و آفتاب و جنون

صلیب و دار همه بی مسیح و منصور اند

 خروج  تازه  بیا ، عشق  و آفتاب  و جنون

 کنون که  خون  رگ  نسل  ما به  زر آلود

 بیا به رگ رگ ما، عشق و آفتاب و جنون

 چرا تو نفرت همزاد عشق ،  بی نوری ؟

بیا به همرهی با عشق و آفتاب و جنون

فاروق فارانی

27 دسامبر
۳دیدگاه

نغمهء زیبا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  7 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 27 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نغمهء زیبا

۷۷ الف

 ای باد کجا بردی ، آن جفت   دل  ما را

برخیز  برو   تا شب   ، باز  آر   پریسا را

 گل گل سحرم بردی ، آن شعر ترم بردی

 خون از جگرم خوردی ، حق دار شکیبا را

باز  آر  انارم  را  ،  آن    رنگ    بهارم   را

یک  تار  دوتارم  را ،  آن   نغمه  ء زیبا را

 کندی ز رخم رنگم ، خاموش شد آهنگم

برگیر   ز دل   زنگم ، آر  آن  گل  رعنا را

 بستی به خطا دینم ، رفت از کفم آیینم

بنگر که   چه غمگینم  ، بنگر من تنها را

 عاصی تو و رسوا من، عاشق تو و شیدا من

 دل گر نرود   با من  ، تنها چه برم پا را .

شکیبا شمیم

26 دسامبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر یا مضطرب باختری درسومین سالروز درگذشت آن مرحوم

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه  6 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 26 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر

یا مضطرب باختری

در سومین سالروز درگذشت آن مرحوم

 

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

26 دسامبر 2024 میلادی

 

به سلسله ی معرفی فرزانگان و قلم بدستان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر ، نویسنده ، پژوهشگر ، شاعر چیره دست و آزاد منش ، ادیب گرانمایه ،   بیدل شناس وارسته و مولانا شناس فرزانه که در سال 1318 خورشیدی در شهر میمنه ولایت فاریاب ( 1) دیده به جهان گشود و پس از سپری نمودن دوران ابتدایی و لیسه در آن شهر روانه کابل شده و  شامل دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل گردید و در رشته زبان و ادبیات دانشگاه  کابل لیسانس فراغت بدست آورد .                                                                                       

مرحوم نگارگر پس از فراغت از دانشگاه نخست به حیث استاد یار (معاون استاد) و سپس به صفت استاد در دانشکدهء ادبیات و علوم بشری کابل شامل وظیفه گردید و به تدریس پرداخت و چندین سال در جهت تربیه فرزندان این مرز  و بوم خدمت نمود.      

زنده یاد نگارگر که روزگاری بنام مضطرب باختری تخلص میکرد و سالها شعار ضد استعماری سر میداد از نام آوران مطرح شعر دری در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی و یا بعباره ای دهه شصت و هفتاد میلادی بود که با اشعار تند و تیزش محبوبیت خاصی را در میان آزادیخواهان سرزمینش  بدست آورده بود.

سروده های نگارگر  را میتوان بعنوان سرود های روشنگرانه در مقابله با استبداد حاکم از دهه چهل بدینسو نامید که در هر برهه از زمان جایگاهی خاصی در میان مبارزین میهن ما داشته و کماکان هنوز هم دارد.

از معروف ترین سروده هایش میتوان از ( پرواز شاهین) نام برد که در آن زمان غوغا بر پا نموده بود و در قسمتی از آن  چنین می خوانیم:

تو شاهینی  قفس  بشکن  بپروازا و مستی  کن

که بر آزاده گان داغ  اسارت   سخت ننگین است

آری ! استاد نگارگر هرگز سخن به مدح و ثنای اربابان زر و زور و تزویر نگشود و قلمش را همواره بر ضد مستبدین دوران در جولان نگهداشت.

مرحوم استاد نگارگر در سال 1984 میلادی کشورش را ترک ومانند هزاران هموطنش  روانه غربت سرای پاکستان گردید و در آندیار نیز با انجمن ها و مؤسسات مختلف همکاری داشت.

او مدتی هم به تدریس زبان های دری ، پشتو و انگلیسی در پاکستان پرداخت و در زمینهء تدریس دستور زبان دری برای معلمان و طرح سواد آموزی صوتی برای شاگردان نیز خدمات برجسته ای را انجام داد .

او پس از دوسه سال  زندگی در پاکستان همراه با خانواده به کشور انگلستان مهاجرت نمود و در شهر برمنگهم اقامت گزیده و پس از مدتی مؤفق به کسب درجه ماستری در رشته تدریس زبان انگلیسی از دانشگاه همان شهر گردید. و از آن پس علاوه بر همکاری با بخش های دری و پشتوی رادیو بی بی سی به تدریس زبان انگلیسی نیز در آن شهر همت گماردو تا آخرین لحظات حیات در آن همانجا بودوباش داشت.

زنده یاد  استاد نگارگر را از سالیان دور می شناختم ، اما این شناخت بصورت یکطرفه بود تا اینکه با گشوده شده فیسبوک ارتباطات  بیشتر برقرار شد و زمانیکه استاد اطلاع یافتند که من فرزند مرحوم استاد علی اصغر بشیر هروی میباشم  ،  پیامی درمسنجر برایم فرستادند و خواهان مجموعه پی دی اف کتاب (هزار و یک حکایت ادبی و تاریخی ) از آثار مرحوم پدرم شدند که در آن روزگار از طریق سایت 24 ساعت بصورت مسلسل به نشر می رسید.

چنانچه در اولین ایمیل به تعداد (90) حکایت را بتاریخ 24 دسامبر2013 میلادی خدمت ایشان فرستادم   و فردای آن بتاریخ 25 دسامبر 2013 نخست ایمیلی از جانب استاد دریافت نمودم که اطمینان از دریافت حکایات دادند و متعاقبآ برایم زنگ زدند و این نخستین باری بود که با ایشان از طریق تیلفون هم صحبت می شدم . انسانی بسیار حلیم ، مهربان ونهایت قدردان و از آن پس این ارتباطات همچنان ادامه یافت و پیوسته ادامه حکایات را نیز مرتبآ برای شان میفرستادم.

بتاریخ دوم جنوری سال 2014 میلادی اینجانب  مقاله ای نوشتم تحت عنوان نظری کوتاه بر کتاب ( بوزینه ی که بودینه نیست ) و نگرشی بر بیت منسوب به ابوالمعانی بیدل اثر استاد گرانقدر جناب الحاج محمد ابراهیم زرغون که در همان سال بدست نشر سپرده شد و یک روز پس از نشر آن مرحوم استاد نگارگر برایم زنگ زدند و ضمن قدردانی اینجانب را مورد شفقت ، مهربانی و تشویق قرار داده و خواهان مؤفقیتم دراین راه شدند.

مرحوم استاد نگارگر از جمله ء صاحب نظران در رشته های بیدل شناسی و مولانا شناسی محسوب میشد و جایگاهی خاصی در میان بیدل شناسان و مولانا شناسان داشت و همواره از سوی کانون های ادبی و فرهنگی در سراسر جهان بخصوص اروپا از ایشان دعوت بعمل می آمد تا بعنوان یکی از سخنرانان در آن شرکت نمایند. چنانچه آخرین بار از سوی محترم الحاج محمد ابراهیم زرغون بیدل شناس گرامی در کشور شاهی ناروی از ایشان دعوت بعمل آمد تا در عرس حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل شرکت جویند.

مقالات  ، اشعار ونوشته های سیاسی و اجتماعی زیادی از ایشان در مطبوعات برون مرزی و درون مرزی اقبال چاپ یافتند.  اما مجموعه ای از اشعارشان بصورت مستقل هیچگاهی تنظیم و چاپ نشد. آرزومندم فرزند ارجمند شان جناب داکتر صاحب آرین نگارگر و سایر آعضای خانوادهء آن مرحوم برای جمع آوری و نشر آثار شان کمر همت بسته و درین راستا صمیانه قدم بردارند تا آثار گرانبهای شان هرچه زودتر به دسترس همگان قرار گیرد.

از مرحوم استاد نگارگر چندین اثر مختلف بچاپ رسیده که از آنجمله میتوان از « تحلیلی از اژدهای خودی» ، « نقد و تبصره بر جلد دوم تاریخ غبار» و همچنین آخرین اثری که درین اواخر توسط فرزند گرامی شان جناب داکتر صاحب آرین از سوی انتشارات جوان بدست نشر سپرده شده تحت عنوان « مروارید هایی از ادبیات جهان » نام برد.

مروارید هایی از ادبیات جهان که مجموعه ی شعری از چهار گوشه جهان می باشد از شاعران انگلیسی زبان و سایر کشور ها چون یونان ، آلمان ، سویدن ، فنلاند ، اسپانیا ، گانا ، اندونیزیا ، چین و غیره  به زبان فارسی ترجمه و یا برگردان شده است.

این مجموعه که به همت و تلاش استاد نگارگر از 1994 میلادی آغاز و در  2002 میلادی به اتمام رسید پس از درگذشت استاد توسط فرزند ایشان جمع آوری و از سوی انتشارات جوان در سال 1402 خورشیدی اقبال چاپ یافت که اخیرا در محفل بزرگداشت از استاد مرحوم که بتاریخ 15 دسامبر سال جاری از سوی انجمن فرهنگی شگوفه برگزار شده بود رونمایی و نسخه ای از آن نیز از سوی محترم داکتر صاحب آرین نگارگر که در آن محفل حضور داشتند بدست اینجانب رسید که قابل قدردانی  میباشد. با مروری که اینجانب نمودم، سبک ترجمه ی آنرا درخور توجه و تحسین یافتم و از اینکه مرحوم استاد نگارگر با بینش دقیق و امانتداری کامل بدان اقدام نمودند قابل قدر است.

لازم به تذکر میدانم که در محفلی فوق الذکر که جهت رونمایی از این اثر مرحوم استاد نگارگر از سوی انجمن فرهنگی شگوفه برگزار شده بود از اینجانب نیز دعوت بعمل آمده بود تا در آن شرکت جویم ،

از آنجاییکه طبق روال گذشته در ملبورن هرگاه از شاعر و یا نویسنده ای درچنین محفلی دعوت بعمل می امد ، بدان معنا بود که وقتی برای او نیز در نظر گرفته میشود تا اگر سروده یا مطلبی دارد بخواند.

 روی این ملحوظ با شناختی که من از استاد مرحوم نگار گر داشتم تصمیم گرفته بودم تا چند دقیقه ای از وقت برنامه را بگیرم  اما فرصتی دست نیافت .

سخن در مورد استاد نگارگر بسیار اما فرصت اندک است و از طرفی هم حکیم را نتواند مگر حکیم ستود. اینک بپاس همه مهربانی های آن ازاده مرد سرزمینم ابیاتی را درین قسمت خدمت خوانندگان محترم پیشکش می نمایم:

 

مردِ با فضیلت

محفل به یاد فاضل و مرد  سخنور  است

اینجا فضای کلبه ی  ما زان  منور  است

مردی  با  فضیلت  و  ایمان   و   همدلی

آزاده ای ز وادی  احساس و باور  است

هرگزمرام ومدح ستمگر به سر نداشت

بر ضد هر  ستمگری   مردِ  دلاور  است

از شهرِ  بیکرانه ی   بیدل   چه  گویمت

تا  بحر مولوی  ز  محبت  شناور  است

نثرش  بیان عدل و  کلامش  پر  از  صفا

روشن ضمیرِ شهرِ ادب یار و یاور  است

شادم که یادگار  عزیزاش (*) درین میان

با یاد و خاطرات   خوش  او  مصور است

با صد  دریغ  و درد  چو رفت  از میان ما

رنجِ  فراق   او به   همه درد  آور  است

بنما  « بشیر»  دست  دعا   سوی   کردگار

شاد باد روح پاک  نگارگر چو  سروراست

* محترم داکتر صاحب آرین نگارگر ، فرزند ارشد مرحوم استاد نگارگر که در آن محفل حضور داشتند.

ولی آنچه را در ادامه لازم به تذکر میدانم مطلبی بود که دوست گرامی ام جناب سید نادر احمدی در ارتباط به  آخرین اثر استاد مرحوم نوشته و پیشکش نمودند.  در رابطه با صحبت ایشان من نیز نکاتی را یادداشت  نموده بودم و تصمیم داشتم که در نوبت خودم بدان  اشاره و پاسخ دهم.

 متآسفانه چنین فرصتی میسر نشد و دوست عزیز ما جناب آقای احمدی که احترام خاصی به ایشان دارم و جناب شان را از سال  های 2002 و 2003 که در ادیلاید بودند و من آن وقت رئیس انجمن افغانهای آسترالیای جنوبی بودم می شناختم و قبل  از آن نیز از فعالیت های فرهنگی شان در مشهد مطلع بودم .

اما مطلبی را که ایشان در باره کتاب مرحوم استاد نوشته بودند متأسفانه چیزی روشنی نبود که بتوان ازآن استفاده برد ، ایشان قلم نقادانه بدست گرفته بودند و چندین بار یادآوری نمودند که استاد مرحوم شاعر نبودند وبلکه ادیب بودند و ترجمه شان بعنوان یک ادیب صورت گرفته است ، نه شاعر.

با شناختی که من از جناب احمدی دارم ، مطلب تحریری شان را متأسفانه  بسیار ضعیف یافتم ، در حالیکه توقع بیشتری از ایشان می رفت ، بخصوص اینکه قریب 45 دقیقه ایشان صحبت نمودند.

چند نکته مهم که از خلال صحبت های جناب احمدی یافتم قابل تآمل است و آن اینکه :

1 – ایشان فرمودند که در حدود تنها 45 دقیقه من مروری بر این اثر داشتم ، پس نقدی که پس ازتنها 45 دقیقه مطالعه یک اثر 220 صفحه یی نگاشته شود ، شباهتی نمیتواند به یک نقد ادبی داشته باشد.

2 – ایشان چند بار یادآوری نمودند که مرحوم استاد شاعر نبودند ، بلکه ترجمه شان بعنوان یک ادیب صورت گرفته است.

در پاسخ به جناب ایشان لازم می دانم که یادآوری نمایم که با شناختی که من از استاد مرحوم نگار گر داشتم ، زمانی که ایشان شعر می سرودند نه من و نه جناب احمدی و شاید هم خیلی از هم سن و سالهای ما هیچکدام چیزی در مورد شعر نمی دانستیم ، زیرا استاد از شاعران مطرح دهه چهل و پنجاه خورشیدی بودند.

3 – از صحبت های جناب احمدی چنین برداشت میشد که گویا ترجمه های استاد چندان مسلکی نبوده و اگر ایشان شاعر می بودند ( بقول آقای احمدی) حتمآ ترجمه های شان بیشتر سبک یک شعر را بخود میگرفت.

در ارتباط به این بخش سخنان شان دوتن از مدعوین در این محفل یکی فرزند گرامی مرحوم استاد نگارگر ، جناب داکتر صاحب آرین نگار گر و دوم اقای دانشمند از دوستان ایرانی ما که تدریس از دبیرستان تا دانشگاه را در کارنامه ی شان داشتند، انتقاد جناب احمدی را وارد ندانستند و در مورد روشنی انداختند.

بهرصورت با احترامی که به جناب احمدی دوست گرامی ام دارم امیدوارم که ذکر این نکات موجب دلخوری ایشان نگردیده باشد.مؤفقیت آن دوست عزیز  را در زمینه نقد و پژوهش و سایر فعالیت های فرهنگی تمنا دارم.

و اما استاد گرانقدر ما جناب محمد اسحاق نگارگر و یا بعباره ای مرحوم مضطرب باختری متآسفانه بتاریخ 30 نوامبر 2021 میلادی در شهر برمنگهم انگلستان پس از ابتلا به بیماری کوید 19 (کرونا) جان به جان آفرین تسلیم و در همان شهر به خاک سپرده شد. روح شان شاد ، یاد شان گرامی و خاطرات شان جاودانه باد.

اینهم شعر معروف پرواز شاهین که از شصت سال بدینسو مورد استقبال آزادیخواهان قرار گرفته  است.

پروازِ شاهین

 

تو ای فرزند رنج ، ای کارگر ، ای  اخترِ روشن

گناهت چیست در پهنای این وادی  درد انگیز

مگر  موجِ   وجودت  را  نباشد  قدرتِ توفان ؟

به پا خیز و و با اهریمن  افسرده گی  بسیتز

تلاش  گوهر  هستی  مکن   در  ساحل  آرام

که این ننگ است ننگ پنجه  ی زور ازمای تو

تو موجی ، موج را بیمی نباشد از دل ِگرداب

چه سان در بند افسوس کهن بستند پای تو ؟

چرا در کورهء  بی داد این مشتی ستم گستر

روان  خویشتن  سوزی  و شمع غیر افروزی

طلسم شوم این دون  همتان ددمنش بشکن

که این بدگوهران را نیست سیری از زراندوزی

خروشان موج زرم انگیزشو بر خصم ، آتش زن

به صد رزمنده گی پیکار خونین را مهیا شو

مباد افسرده گی روح  ترا   از  خنجرِ بی داد

طلوع مهر  عالم تاب  (زحمت )  را پذیرا شو

تو شاهینی قفس بشکن بپروازا و مستی کن

که بر آزاده گان داغ اسارت سخت ننگین است

مگر ای کارگر ای   پور زرم  آخر نمی دانی

تلاش زنده گی در کارزارِ مرگ  شیرین است

 

1 – در مورد محل تولد استاد تعدادی محل تولد شانرا ولایت بلخ خواندند ، اما با تآیید فرزند گرامی شان جناب داکتر صاحب آرین نگارگر شهر میمنه ولایت فاریاب درست است .

25 دسامبر
۳دیدگاه

یاد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه 5 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 25 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یاد

           به  شهرم

شاخه عریان عشق

مرا در خود پیچیده

قامتش

سخت میفشاردم 

                به  آغوش یک خاکستر

غباری در راه است

دود دوری چشمانم را بسته

ولی یادت

همیشه جاودان …

 هما طرزی

نیویورک

۲۲  جولای ۲۰۱۳

 

 

23 دسامبر
۱ دیدگاه

شب یلدا

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  3 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 23 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

شب یلدا 

شب یلدا شبی شور و سرور است 

شب تجلیل   ز مدت های دور است

شب همراه با  ساز و  سرود است 

در آن دیوان  حافظ  را  حضور است 

شبی مهر  و  محبت  باشد  امشب 

در آن رفع  کدورت  ها  ضرور است 

شبی  یلدا  شده   تاریک    توصیف 

ولی  در آن  نگر  باران   نور   است  

در این شب تا  سحرگه  از سر شام 

سرود و رقص و شادی  و سرور است

به شهر ما   نه   یلدا  نه   سروری 

که شادی زین وطن عمریست دور است 

 

محمد اسحاق ثنا 
ونکوور کانادا
 بیست وسوم دسامبر 2023  
23 دسامبر
۶دیدگاه

شام این غصه های سحر دارد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  2   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 22 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

شام این غصه های سحر دارد

از  دلِ  ما  کسی  خبر  دارد 

که غم و دردی  بیشتر  دارد

شهدِ این زندگی سم آلود است

کسی داند که او شکر دارد 

جز خدا هر‌ که را  بود  دلدار 

آسمانم به  خود   قمر  دارد 

است دنیایی دون دنی پرور

آدم است آنکه سیم و زر دارد

در به در هر کجا  بود بسیار 

دوستی کن به آنکه در دارد 

نسخه های طبیب بی اثر است

عاشقی  داروی   دگر  دارد

پول و زر می‌رود به  باد فنا

خوش به حالیکه او هنر دارد

یارِ من  هست  یار بی پروا 

جای   دلدادگی   تبر   دارد 

دوستان زبانی دوست مگو 

روزِ بد بر تو  گوش  کر دارد

سگِ دیوانه میشود ز غرور 

پشتِ سر هر که پاده خر دارد

حذر از کرگسان زشت نهاد 

مارِ اندیشه شان دو سر دارد  

هر که یوسف نمیشود به جهان 

پسر   نوح   هم    پدر   دارد 

خیر از  چشم  عالم افتادیم

خالق کل  به  ما  نظر  دارد

هیچ  چیزی  نمانده پا بر جا 

شامِ این غصه ها سحر دارد 

خورده محمود زخمه‌ ای مژگان 

زان  سبب  دیدگان  تر دارد 

————————————–

یکشنبه ۲۶ قوس ۱۴۰۲ خورشیدی 

17 دسامبر 2023 

احمد محمود امپراطور

23 دسامبر
۱ دیدگاه

آن سرکشی هایت چه شد . . .

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   3   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 23 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

این شعر در سال ۲۰۰۲ سروده شده است

 سال های که به قول فروغ فرخزاد: « نان نیروی شگفت

رسالت را مغلوب کرده بود» و خیل عظیمی از «فردا آوران»

را تجاوز غرب با انجیو ها، جامعه مدنی ها و

رسانه های زرد، بکام خود کشیده بود.

آن سرکشی هایت چه شد . . .

 

 

گفتی  که    فردا    آوری   ،  عهد  تو   با   ما  این  نبود

کاذب   ترین  صبح   است  این  ،  پیمان فردا   این نبود

 گفتی که دریا می شوی، پر چشمه   صحرا  میشوی

 این  پاسخ  جوی  لجن  ، بر   تشنگی   ها   این  نبود

 از    آفتاب  قصه    ها،   شب   های    ما   لبریز   بود

نان   گوهر  افسانه   شد  ، افسانه   اما     این   نبود

 ما    بادبان     افراشته،    امید       طوفان     کاشته

 ای ناخدا  این  شوره  بود ، آن  شور   دریا  این  نبود

 از عشق می‌گفتی  سخن  آن  را  نهان   کردی بدل

 دل اینچنین لب آنچنان  ، آن  عشق  رسوا  این نبود

شد عشق مسخ و شعر هم، شد واژه مسخ و نغمه هم

 دردی که  می جستیم ما،  آن   درد  ، دردا این نبود

 سالار طوفان گستران، شیطان سرخ عشق و جان

 آن سرکشی هایت چه شد، پیمان خدا را این نبود

فاروق فارانی

8 نوامبر 2002

23 دسامبر
۳دیدگاه

بنده بودن  

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   3   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 23 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بنده بودن  

            به دوست

خواب شکست

و من گریستم

برای کودک دلم

که هنوز ترا زمزمه می کرد 

از سردی اتاق لرزیدم 

 

لبخندی در دیوار درخشید

آذرخشی در اتاق 

آتشی در جانم دمید

تو بودی

که بنده بودنم را

پذیرا شدی 

 هما طرزی

نیویورک 

۲۴ جولای ۲۰۱۳

 

23 دسامبر
۳دیدگاه

طبیب درد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   3   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 23 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

طبیب درد

چه خوش باشد که مدهوش  تو باشم
که من مست لب  نوش  تو باشم
سحر در بسترت جان می سپارم
اگر یک شب هم آغوش تو باشم
به  دیدارت   چنان  زار  و  پریشم
سخن  گوی بر دوش   تو   باشم
حدیث   عشق  را  خوانی  برایم
سراپا گوش و خاموش تو باشم
ندای    عالیه     باشد   همیشه
مبادا  من  سیه   پوش تو باشم
و‌گر  گشتم  به  دیدار  تو    نایل
طبیب  دردِ  خاموش  تو   باشم

عالیه میوند

فرانکفورت   

18 نوامبر 2024 

23 دسامبر
۱ دیدگاه

گلشنِ غربت

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   3   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 23 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

گلشنِ غربت

 در مُلکِ  شما، یارِ  وفادار  بچند است

 آن دل که بوَد طالبِ دلدار بچند است

 اینجا نه کسی یوسفِ مصر و نه زلیخاست

 آنجا مهُ کنعان،  سرِ بازار بچند است

در   گلشنِ  غربت  گلِ  بیخار   نیابی

 در باغِ شما،غنچهُ بیخار  بچند است

 شعر است همه جا همدمِ شبهای فراقم

 دیوانِ غزل،دفترِ  اشعار بچند است

 در مسجد و در صومعه و دَیر و کلیسا

 آن سُبحه که شد زینتِ زُنًار،بچند است

 ترسم ندَمَد شامِ مرا صبحِ سپیدی

 تابنده چراغی بشبِ تار بچند است

القصه  خریدارِ  کمی  مهر  و وفایم

در مُلکِ شما،یارِ وفادار بچند است

 مریم نوروززاده هروی

 ششم اسد ۱۴۰۳ خورشیدی

۲۷ جولای ۲۰۲۴ میلادی 

 از مجموعهُ”میهنِ عشق” هلند.

21 دسامبر
۳دیدگاه

پارچه مخمس یلدایی 

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  1   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 21 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

پارچه مخمس یلدایی 

امشب از گلشنِ روی تو مسیحا دارم 

موجِ  از  غلغله  در این  دل شیدا دارم

 به  جمالِ تو  من از  دور  تماشا  دارم

عطرِ فردوسِ برین نرگسِ  شهلا دارم

شبِ   یلدا   دارم    شبِ    یلدا   دارم

———————————–

جامِ لبریزِ می و  سرخی  رخسار نگار 

گلشنِ شعر و سخن از لبِ پر باده یار 

 به  زبانم  برسد  شربتِ  انگور و  انار

به کنارم که تو باشی همه  دنیا دارم  

 شبِ    یلدا    دارم   شبِ  یلدا   دارم

 ———————————

دستِ خود را تو بدستم بده و  دستم گیر 

است ویرانه دلم لطفِ   نما کن تعمیر 

 مرغِ خونین دلم در قفس اش  مانده اسیر 

فرصتِ است که من محشرِ بر پا دارم

شبِ   یلدا  دارم    شبِ    یلدا   دارم 

———————————

جانِ من عاشقی فرمانِ خدا میخواهد

سرِ تسلیم و دلی گشته فنا میخواهد 

سوی آیینه نگاه  کردن  حیا میخواهد 

من تو را  دارم و  پر واز  به پهنا دارم 

شبِ  یلدا   دارم   شبِ    یلدا   دارم

———————————

ز زمین تا به سما رنگِ حقیقت می بین

جامه ی تازه عروسانِ طبیعت می بین 

یک شبِ را چه شود آی غنیمت می بین 

تو   بیا  رختِ   سفیدِ   تو   تمنا دارم 

شبِ   یلدا   دارم   شبِ   یلدا   دارم 

———————————

بدر   بارگه ات     رفته     تقلا   کردم 

آتش و شمع و شرابِ تو محیا کردم 

عشقِ خود با سخنِ ساده هویدا کردم 

طبعِ سرشار و خورشانِ  چو دریا دارم 

شبِ یلدا   دارم   شبِ    یلدا   دارم

———————————-

تو به محمود بیا قصه ای   یلدایی  کن 

عطرِ گیسو بفشان جلوه ی رعنایی کن

ترکِ آشفتگی  و  اینهمه تنهایی کن 

که بدونِ  تو  گرفتاری   سرما   دارم 

شبِ    یلدا   دارم   شبِ   یلدا  دارم

——————————- 

شب یلدا دارم، شبی که تاریکی‌اش نه به سنگینی شب، 

که به لطافت دلتنگی معشوق است 

و گرمای حضور عزیزانش سرمای زمستان را 

چون آغوشی عاشقانه از یاد می‌برد. 

شبی دارم که قصه‌هایش در گوش زمان، 

همچون نجواهای عشق زمزمه می‌شوند و شعرهایش از دل‌های عاشق جاری می‌گردند.

 

شب یلدا دارم، که انارهای سرخ چون بوسه‌های پرحرارت می‌درخشند

 و تربوزها طعم لبخندهای گرم تابستانی را به سردی زمستان هدیه می‌دهند.

 این شب، نه تنها طولانی‌ترین شب سال، بلکه جشنی است

 که در آن تاریکی همچون معشوقی سر به گریبان، به روشنایی امید دل می‌بازد.

 

شب یلدا دارم، که هر لحظه‌اش فرصتی است برای هم‌آغوشی عشق و مهر، برای بازگویی قصه‌هایی که عطر دلداگی دارند 

و برای بافتن خاطراتی که تا ابد در قاب دل باقی می‌مانند.

 

شب یلدا دارم، که در تاریکی‌اش، شعله‌های عاشقانه‌ای 

از جنس عشق و امید افروخته می‌شود. 

شبی که با هر ثانیه‌اش، طلوع سپیده‌دم نزدیک‌تر می‌شود،

 یادآور آن‌که هیچ جدایی‌ای ابدی نیست و پیوندها همواره در راه‌اند.

 

شب یلدا دارم، شبی که درازای آن را نه با ساعت،

 که با تپش‌های قلب‌هایی می‌شمارم که در آغوش عشق و همدلی می‌تپند.

شاعر و‌ نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 

 

21 دسامبر
۳دیدگاه

شــــب یـلـــــــدا

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  1   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 21 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

 

شــــب یـلـــــــدا

نگــا را!میـروم من ،زیـن جهــا ن ،آهستـه  آهستـه

زهجـران، روزو شب دارم فغا ن ،آ هسته  آ هسته

ا گـرقسمـت بود  مُــردن ،  مـرا   ا نـدر  دیــار کـُـفر

صبا ! خا کم رسا ن،  افغانـْسِــتا ن ، آهسته آهسته

زجـور این زما ن شـد  مدتی دورم  ز  ملـک خویش

خــدایـا! دورکــن جــور زمــا ن، آهستـــه آهستــه

دل مهجورمـن خـواهد، هـمی رفـتـن سـوی میهن

رسـا نم بـا رالهــی’، گـلـْسِــتـا ن،آهسـتـه آهسـتـه

بکا بل لـوگـرو غـزنی  ،هـرات وهـم بـدخشــا نـش

روم تـا یـا بـم،آن آ رام جــا ن،آهســتــه آهســتــه

شِـفــای  درد هـای  خـــود  بگـیــرم ،ازمزارشــــا ه

که می بــوســم در ِآ ن آ سـتـا ن،آهسـتـه آهسـتـه

خـداونـدا!   نصیــبـم  کـن، ز لـطفـت  دیـدن یــا ران

شب مهتـا ب و کـیـف آ سـمــا ن،آهستــه آهستــه

به کهسـاروطـن،گــر رفـتـنم  قسـمـت کـنی یا رب

بچیـنـم بهـرجـا نـا ن،ارغــوان ،آهسـتــه آهسـتــه

شـب یـلـدا نـشـسـته، بـا رفـیـقـا ن درد دل گـویـم

سـرشـب تـا سـحـر،با دوستــان،آهسـتــه آهسـتــه

بودچـشـم امیــد ت حـیـد ری،  بـر خـا لـق  مـنـّا ن

که سا زد آخـرت،خُـلـدآ شـیـا ن،آهستــه آهستــه

وهنوال داکتر اسدالله حیدری

١٦ ا کتوبر  ۲۰۰۵

سیدنی – آسترالیا

21 دسامبر
۳دیدگاه

  یک صدا

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  1   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 21 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یک صدا

                          به دوست

سفیر شب گفت :

با سحر خواهی آمد

تا صبح بیدار بودم

تا صبح به استغاثه نشسته بودم

در درونم

              آتشی بود

 

خانه دل

پر از شمع های فروزنده …

یک دیدار

یک نور

و یک صدا …

تنها تو بودی و من …

 هما طرزی

نیویورک 

۲۳ جولای ۲۰۱۳

 

20 دسامبر
۱ دیدگاه

الا ای مرغ آزادی

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

الا ای مرغ آزادی

 

 قطعه شعری که تقدیم میگردد ، یک روز پس از آغاز تجاوز اتحادشوروی (1979 ) در زندان سپیشل برانچ پیشاور(پاکستان) سروده شده است .

در آن زمان بر اثر توطئه دو تنظیم جهادی و خبر چینی دو «دوست» ناجوان ، من و چند نفر از رفقایم در زندان پولیس پاکستان افتادیم. در آن جا بود که خبر ورود قوای اتحاد شوروی به افغانستان را شنیدم.

 در همان روز شعر «نشانی»، « میهنم اشغال شد » و همین شعر «الا ای مرغ آزادی» را سرودم.

این اشعار در آن زمان در جریده «سوم

 عقرب» که بعدا نام آن به «صدای افغانستان» تغییر یافت و در آلمان منتشر می شد و در «صدای نورستان» که در نورستان منتشر می شد و در بعضی از نشریات دیگر انتشار یافتند.

بعداً این شعر در مجموعه اشعار من بنام « در این جا هر چی زندان است» در اوایل سال  دو هزار نیز چاپ شد.

وقتی زنده یاد استاد زلاند با خانواده گرامی شان در اوایل جلوس ببرک کارمل به پاکستان آمدند، این شعر در دسترس شان قرار گرفت و او هم ابیاتی از این شعر را در قالب کمپوز فوق زیبای مشهور خود گنجانده و همراه خانواده هنرمندش به صورت آهنگی چندگانه اجرا کرد که در رادیوی سرتاسری پاکستان پخش شد و بدین صورت زنده یاد استاد زلاند آهنگ فراموش ناشدنی را به گنجینه موسیقی وطنپرستانه افغانستان افزودند.

نا گفته نماند، بعد ها در سایت بی بی سی فارسی از یک نویسنده تاجیک (اهل تاجیکستان) بنام «سلطان حمد» نوشته در رابطه زنده یاد استاد زلاند انتشار یافت که ضمن معلومات نادرست در باره زندگی استاد، این شعر را نیز آورده بود که شبهه انتساب این شعر بخودشان را پیش می آورد.

استاد زلاند همچنین این آهنگ را خودشان به تنهایی در کنسرت ها خوانده و در کست ها و سی دی ها به علاقمندان هنر شان تقدیم کرده بودند

 باید اضافه گردد که اصل این شعر دارای پنج بیت بوده است، اما براثر پیشنهاد زنده یاد استاد ولی احمد نوری در اوایل سال های دو هزار، دو بیت آخری به آن اضافه گردیده اند .

لازم می بینم از برادر و رفیق عزیزم آقای شکیب علومی صمیمانه سپاسگزاری کنم که برای این آهنگ زنده یاد استاد زلاند ویدیو کلیپ زیبای درست کردند که مایه مباهات است.

قابل یادآوری است که استاد زلاند علاوه بر این شعر، دو شعر دیگر مرا بنام های «فصل گل اکاسی گل های زخم داری» و «نروی که نور چشمی»

را نیز کمپوز کرده اند. اولی برای رادیوی دویچه ویلی که در آرشیف آن رادیو ثبت است و از دومی آن صرف یک نسخه‌ی صوتی (مجلسی) موجود است که زنده یاد استاد هاشم در طبله استاد زلاند را همراهی می کنند.

فاروق فارانی

اینهم ویدیو کلیپ آهنگ استاد زلاند که توسط آقای شکیب علومی تهیه شده است:

 https://youtu.be/OX2hXGqdWZE

الا ای مرغ آزادی

 

الا ای مرغ آزادی الا ای مرغ آزادی صدایت را شوم قربان

 بهایت سیل خون  باشد   ، بهایت را شوم قربان

 نیفتادی   ز پا    ای   پهلوان   ،  افغانستان   من

 تن خونین و دست  بسته ، پایت را شوم  قربان

هرات  و  بامیانت  یا  که  نورستان   و  بلخ ات را

بگو ای  مادر  میهن ،  کجایت   را  شوم  قربان؟

 بگو  دلبند  های  بسته   در    زنجیر  خصمت  را

 و یا شیران در  سنگر  رهایت     را  شوم  قربان

 قیامت وحشی دوران ما  را    پوزه  پرخون  کرد

 ندای  شد   قیام  تو  ،   ندایت   را  شوم  قربان

 جفا دیدی ز دست  دوستان و   دشمنان عمری

 لبت پر خنده و پر خون  ، وفایت  را شوم  قربان

 نه یک گامی براه  تو ،  نه  گوشی  بر  نوای تو

 نوا   کن   تا   نوای    بینوایت   را   شوم  قربان

20 دسامبر
۵دیدگاه

شِکوَهء بلبلان

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

شِکوَهء بلبلان

 

بـرفـتــم دوسـتــان،روزی بـبــاغی

نـدیــدم بـلـبــلان جز،چـنــد کلاغی

کلاغـــان درتــلاش انــتـخـابـــــات

که تاصاحب شـونـدآن بـاغ وراغی

یکـی جـغـدی بـدیــدم هـم درآنـجــا

کـه دعــوا با رقـیـبــان  دارند،آنهــا

کنـدجـغـد امـرونهـی ،فرما نـروائی

بـودغـافـل زمکــــرو حـیــل دنـیـــا

یکــی بـود از کلاغـــان  انـتـحــاری

گــذشـت ازجـان خـود بـا بیـقــراری

بـلـنـدپـرواز کـرده بـاســرعت زیـاد

هـدف بگــرفـتـه  جغــد”کـر”مـداری

هـزاران گـفـتـنـداینجا،جای مانیست

وهـم بــاغ ازکـلاغ بـی هـنــرنیست

بــرفــتـــه چــارهء  دیگــرنمــا ئـیــم

به یزدان شِکوَه کردن بی اثرنیست

بـرفـتـنـد بـلـبـلان  از بهــرحـاجــات

بکــردنـد نـالـه هـا،خـیـلی منـاجات

بخــواسـتـنـد ازخــدای قـــادروحـی

چـمــن راپـاک نـمـایـد،ازکـثـافــات

خــدای لایـــزال ومـهـــربـا ن هــم

نظـرازلطف کرد،بـرسوی آن جمع

نمــوده اسـتجـابـت عـرض شــانـرا

بکـــرد شـــرّکلاغــان ازچـمـن کـم

دگــربـار”حیدری” راهـی بــاغ شــد

زفـرط شـادی،چـشـمـانش چراغ شد

نـدیــد حتـی  یکــی  ازآن کــلاغـــان

هـمـه جـا جـشـن وشادیهـا،بَـلاغ شد

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

سیدنی – استرالیا

9 مارچ 2014

بَلاغ – وصول به شیء مطلوب،رسیدن به مطلوب

20 دسامبر
۳دیدگاه

حلقه به در زد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

حلقه به در زد

در میکده‌ی عشق بپاشید

صفا را

با دانه های یاقوتی

خورشید چشمانت گرمی می بخشد

چه حس قشنگی

آیه های اناری اقامه‌ی عشق را

به امامت چشمانت ادا می کنم

خزان دلم بربست رختش

شب یلدا گره زد گیسوان مرا

بربستر حریر شانه هایت

شب یلدا با تو بودن

نخواهم طلوع خورشید صبح صادق را .

پیشاپیش این شب پرمیمنت خجسته باد

یلدای مملو از مسرت و شادمانی برای شما سروران فرهیخته و یاران همدل همه عزیزان آرزومندم

عالیه میوند

فرانکفورت .

2024 / 12 / 20

 

20 دسامبر
۱ دیدگاه

افسانهٔ خورشید و مهتاب: معجون جادویی جوانی

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

افسانهٔ خورشید و مهتاب:

معجون جادویی جوانی

 

 در سرزمینی دوردست، خورشید و مهتاب، زوجی بودند که سال‌های بسیاری را با عشق و همراهی کنار هم سپری کرده بودند.

خورشید مردی پرشور و پرماجرا بود که همیشه به دنبال کشف اسرار جدید بود، و مهتاب زنی آرام و دانا که راز شاد زیستن را در لحظه‌های کوچک می‌دید.

روزی خورشید در کتابخانهٔ قدیمی قصرشان یک طومار عجیب پیدا کرد. روی طومار نوشته شده بود:

“معجون جاودانگی؛ راهی برای بازگرداندن جوانی و نیرو.”

او با هیجان طومار را به مهتاب نشان داد و گفت: “این همان چیزی است که نیاز داریم! فکرش را بکن، دوباره مثل سال‌های اول قوی و پرانرژی می‌شویم!”

مهتاب که داشت گیاهی را برای دم‌نوش می‌برید، نگاهی به طومار انداخت و با خنده گفت: “خورشید جان، ما همین حالا هم برای همدیگر بهترینیم.

اما اگر تو می‌خواهی، امتحان کن. فقط قول بده که آشپزخانه را به آتش نکشی!”

خورشید با شوق به دنبال مواد لازم رفت. دستور معجون ساده نبود:

یک قطره شبنم از گل طلایی، پوست درخت زمردی، یک پر از پرندهٔ آتشین، و کمی عسل کوهی.

او با هزار زحمت همه مواد را جمع کرد و در دیگچهٔ مسی ریخت. وقتی معجون آماده شد، بوی آن چنان عجیب بود که حتی گربهٔ خانه از آشپزخانه فرار کرد.

خورشید یک فنجان از معجون را برداشت و با اطمینان به مهتاب گفت:

“تو هم باید امتحان کنی. این راز زندگی جاودان است!” مهتاب با لبخندی زیرکانه گفت: “اول تو بنوش، تا ببینم چه می‌شود!”

خورشید معجون را نوشید و ناگهان احساس عجیبی کرد. چشم‌هایش پر از برق شد و فریاد زد: “من پر از انرژی‌ام!

بیا ببین چه کارهایی می‌توانم بکنم!” او از قصر بیرون دوید، درختان کهنسال را با یک دست بلند کرد، کوه‌ها را بالا رفت و حتی رودخانه را شنا کرد.

اما وقتی به شب نزدیک شد، روی زمین افتاد و گفت: “مهتاب! فکر کنم اشتباه کردم… این معجون مرا بیش از حد جوان کرده، حالا حتی نمی‌توانم یک لحظه آرام بگیرم!”

مهتاب که با چای گرم منتظرش بود، لبخندی زد و گفت: “خورشید عزیزم، نیروی واقعی در آرامش و شادی است، نه در دویدن‌های بی‌پایان.

معجون جادویی ما همین لحظه‌هایی است که کنار هم داریم.”

خورشید به حرف مهتاب گوش داد و فهمید که نیروی واقعی، در خنده‌های شبانه کنار آتش و نگاه گرم او نهفته است.

از آن روز به بعد، دیگر به دنبال معجون نرفت، بلکه هر شب کنار مهتاب می‌نشست و می‌گفت:

“راز جاودانگی من، تویی، مهتاب من!”

شکیبا شمیم

20 دسامبر
۱ دیدگاه

یلدا شب من  شبت مبارک  باشد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یلدا شب من  شبت مبارک  باشد

آسایش   و  کوکبت  مبارک  باشد 

جمع به نمودی دور خود خوبان را

این قدرت و منصبت مبارک  باشد 

امپراطور

 

شب چله، این آیین دیرینه و گنجینه‌ای گران‌ سنگ نیاکان، افسانه‌ای است جاودان که از دل سردی و  تاریکی، فروغ مهر و عشق را بر قلب‌ها می‌تاباند.

 شبی که در تاریکی‌اش، فانوس حکمت روشن می‌شود و قصه‌ها و افسانه‌ها، همچون زمزمه‌هایی از ژرفای تاریخ، جان را نوازش می‌دهند. 

این شب، نه صرفاً لحظاتی برای گذر از سرمای زمستان، بلکه فرصتی است برای سفری به سوی روشنای اصالت و معنویت، که در تار و پود فرهنگ ما ریشه دارد.

 

هرچند در سرزمین من افغانستان، ردپایی از آن باقی مانده است،  اما در ذرات خاک این دیار، هنوز عطر شب یلدا جاری است.

هنوز می‌توان گرمای شعله‌های آتشدان‌های کهن، طنین قصه‌های آموزنده و مهرآمیز پدربزرگان و مادربزرگان، و زمزمه‌های عاشقانه را در اعماق خاطرات احساس کرد. 

این شب، پیام‌آور عشقی است که نسل‌ها را در رشته‌های ابریشمی محبت و همبستگی به هم پیوند زده و چراغ خرد را در تاریک ‌ترین لحظات روشن نگاه داشته است.

 

شب چله، حدیثی است از شکوه و زیبایی؛ سرودی که با واژگان شعر و نغمه‌های فرهنگ اصیل در آمیخته و در هر صفحه‌ ای تاریخ، نقوش زرینی از محبت و اندیشه‌های ژرف نیاکان را به یادگار گذاشته است.

این شب، فرصتی است تا در گرمای عشق و طنین دلنشین خاطرات، ارزش‌های دیرین و جاودان این میراث گران‌بها را دوباره معنا کنیم.

چله، نه فقط شبی در تقویم، بلکه نمادی است از جاودانگی، پیوند انسان با طبیعت، و راز زیبایی ازلی که باید در قلب‌ها و فرهنگمان زنده و پایدار بماند.

با مهر و ارادت 

احمد محمود امپراطور

 

 

20 دسامبر
۱ دیدگاه

انتظار

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  30 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 20 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

انتظار

 آن خنده های ِ شوخ ِ لبت بسکه دیدنیست

 زآن غنچه هر سخن  که براید  شنیدنیست

 پنهان مکن تو  ماه ِ رخت را  به  شام هجر

 این سر به سرو ِ صبح ِ سپیدت خمیدنیست

 مُردم  به حسرت ِ تو  اگر  چند  این  زمان

تار ِ نفس   به   دیدن ِ  راهت   دمیدنیست

 کوته    بوَد    درازی ِ  عمرم    در    انتظار

 عاشق  بوصل ِ  یار   در آخر  رسیدنیست

دستم به زلف و لب به لبت  اوج ِ آرزوست

 این راه ِ پر ز پیج و  خمت  هم بریدنیست

با صد  هزار     ناز  بخندی   به   حال ِ  من

مروارید از کنار ِ دو چشمم که چیدنیست

 با شوخ طبعی می کشی دل را بدیده ام

 رنگین  کمان ِ  اشک  منت  ره  بریدنیست

 ناز و  کرشمه  های ِ تو  نقش  دلم شده

نازت به نقد ِ  قیمت ِ  جانم   کشیدنیست

هر لحظه    آن  نگاه  تو  رقصد   بدیده ام

 چشمی که انتظار رهت شد نمیدنیست

 بازآ که طاقتم   بخدا  طاق  گشته است

 قلبی   که  انتظار  تو  دارد  کفیدنیست

 با آن   صدای ِ  گرم،  همایون  صدا  بزن

 مرگی که زیر ِ پای ِ تو باشد چشیدنیست

همایون شاه (عالمی)

۱۸ دسامبر ۲۰۲۴ م

18 دسامبر
۱ دیدگاه

بگو . . .

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   28 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 18 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بگو . . .

ز شهر و دشت و شقایق ز کوه  و رود بگو

 بگو از  آنچه  که  آنجا   زمانی  بود  ، بگو

 از آن  طلیعه  که ما  را  امید  می‌بخشید

 وزان غروب که  چون  زخم شد کبود بگو

 ز چاه  خواب  برا  ، در   بغل   بگیر   آفاق

شرار عشق بپوش ، از ره و   گشود بگو

 اگرچه عقرب بغضی  نشسته   بین گلو

 ز نیش خامشی و نوشه ی  سرود بگو

از آنکه خاک بهر گوشه چشمه  می بخشید

 وزین   زمانه  که  دشنام  شد درود بگو

 فقط به حافظه آسمان  شب است، بیا

هر آنچه از سحرت  مانده  یاد،  زود بگو

 کنون که زهر به گوش زمانه می ریزند

 سوال« بود و نبودن» در این رکود بگو*

فاروق فارانی

 کابل 2013

* اشاره به داستان هملت اثر ویلیام شکسپیر

18 دسامبر
۳دیدگاه

نفرت

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   28 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 18 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نفرت

 

برو ای مرد! برو یکه و تنها بگذار

باز در کلبه ی من کعبه ی من پا مگذار.

تو دگر نیستی‌ آن مظهر هستی‌ و امید

 تو دگر نیستی‌ آن معنی‌ عشق

 تو دگر نیستی‌ آن جلوه ی یاد

تو دگر نیستی‌ افرشته ی من

تو…دگر شیطانی!

 

تو نکو یان جهان را همه والا بودی

و تو خوبان جهان را همه مظهر بودی

تو، ز هر خوب که در عالم بود:

در نگاه دل من، از همه برتر بودی

 

برو‌ای مرد! برو، دور برو

دگر اندیشه مکن:

به من و شور من و شادی من

من دیگر نیستم آن دختر خاموش که در بند تو بود.

 

برو ای مرد! برو باز چرا آمده یی ؟

باز امید چه داری ؟ به کجا آمده یی ؟

باز امید همان دخترک مستت هست ؟

یا که با یاد دگر، خانه ی ما آمده ای  ؟

باز گویم به تو صد حیف ، خطا آمده ای  ؟

 

من دگر نیستم آن که تو می جو یی باز

تو برو، دور برو، جای دگر خانه بکن

 در دل دختر خوش باور دیگر حالا:

با دو صد مکر و فسون ، لانه بکن !

هما طرزی

کابل – افغانستان

15 جنوری 1972

 

 

 

 

18 دسامبر
۱ دیدگاه

کهن میلاد خورشید

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   28 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 18 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

کهن میلاد خورشید

شـب یلـدا بـه  دور  صندلی  بـسـیار  زیبا بود

نشـاط و همدلی از چهـرۀ مجلس  هویدا بود

اگرچه زندگانی ساده  بود ؛ اما   دران دوران

صفا و گرمجوشی گرد آتش حین  سرما بود

بهم بـود اختلاط و شبچره با خنده  و شوخی

نه تشویشی ز گیرانی و از اوضاع  فردا بود

کتاب و قصه و افسانه بود نقل و  نبات شب

شمیم مشک وعنبرپرفشان از زلف  رویا بود

جدا از گوشی و انترنیت و رایانه   بود  مردم

نـه اخبار  دروغـیـن از الف  تا  یای   دنـیا بود

کسی ازتحریـم و  تهدید امریکا نبود  در رنج

جهان این گونه نه آشفته نه درگیر دعوا بود

پرستو آشیان ویران نبود در ده وشهرهرگز

غزال وآهـوگان و شیردر هرکوه وصحرا بود

نبود آلوده آب وخاک  و جنگل  اینقدر  ویران

فـراز قـلـۀ رویـای دل سـیـمـرغ و عـنقا بود

محیط زندگیِ پاک  و سالم   چه صفایی  داشت

گل و بلبل در باغ و خرامان  سـرو  رعنا بود

جهیل و چشمه و رودخانه  و تالاب مملو بود

به هرسو جست و خیز آبزیان درآب دریا بود

نبود تفسیر دینی این چونین خونریزوافراطی

غزلخوانی ورقص ونغمه ‏های طبل  سرنا بود

خلوص و باور عشق و محبت بود در دل ها

به جای یأس و تشویش و ریا شوق وتمنا بود

اگرچه دردِ هجران بی‏دوا و زخم ناسوراست

ولی مهرووفاوعشق خالص صاف وگویا بود

هلا تاباور و قـول و قـرار دل  شـود روشـن

که در کندوی عشق و دوستی شهد گوارا بود

ز وِدا و اوســـتـا نــور میـتــرا می شــود بالا

تعادل در سـرشت باور زرتـشـت و بـودا بود

خراسـان بزرگ و پارس ایران در  دل تاریخ

به شرق و غربِ جان و  پیکرِفرهنگ، پایا بود

سرور مهرگان وعید و نوروز  وسده با هور

پـیـــام نــور آگـیــن شــب تـاریـک  یـلــدا بود

ز تاریـخ قـدیـم آمـوز جشن و شـادخواری را

کــهـن میــلاد هُــوران یـادگارِ جـدّ و آبـابود

کتاب عـشق و فـرهنگ و تمدن در شـب یلدا

ز دید هُور دل‏های درخشان خوب خوانا بود

کهن کاج تمـدن ریـشـه در عـمق زمیـن دارد

کهعرش شـاخ و بالش برتر از اوج ثریا بود

بـه تـاریـخ تمدن گـر کنی یک دم نگاه ژرف

همیشه گـرز رسـتم، شـهپر سـیمـرغ بالا بود

رسول پویان

17 دسامبر 2024

18 دسامبر
۴دیدگاه

رسالت انسان؛ فراتر از نیازهای جسمانی!

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   28 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 18 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

انسان موجودی فراتر از نیازهای جسمانی و مشغله‌های روزمرگی است.

او حامل رسالتی الهی و مأموریتی انسانی است 

که وجود او را معنادار و حضورش را هدفمند می‌سازد.

 

خداوند، انسان را با تمام پیچیدگی‌های وجودش، برای مأموریتی ویژه در زمانی مشخص و مکانی معین آفریده است.

این مأموریت، نه‌تنها برای بقای فیزیکی او، بلکه برای تعالی روح، ذهن و ایجاد تغییر و تأثیرگذاری در جهان طراحی شده است.

 

زندگی انسان، تنها برای خوردن، نوشیدن و خوابیدن نیست. این‌ها صرفاً ابزارهایی برای بقای جسم‌ اند.

اما روح انسان به تغذیه‌ای عمیق‌تر نیاز دارد؛ 

تغذیه‌ای از جنس معنا، تجربه و آگاهی.

همان‌طور که خوراک جسمی برای ادامه حیات ضروری است، خوراک روحی و فکری نیز برای رشد و تکامل ضرورت دارد.

 

رشد روح و ذهن زمانی حاصل می‌شود که انسان درک کند هر لحظه از زندگی‌اش فرصتی برای تحقق مأموریت الهی اوست. این مأموریت فراتر از کارهای روزمره و دغدغه‌های زودگذر، 

به معنا و هدفی برتر اشاره دارد

که زندگی را از سطحی‌نگری رها کرده و به سوی عمق‌نگری سوق می‌دهد.

 

یکی از مهم‌ترین ابزارهای تحقق این مأموریت، نوشتن است. نوشتن فرایندی است که انسان را قادر می‌سازد افکار، احساسات و تجربیات خود را با نظم و هدفمندی ثبت کند.

این عمل، نه‌تنها نوعی خودشناسی عمیق است، بلکه مسیری است میان انسان و دیگران،

 میان گذشته و آینده، و میان فرد و جامعه.

 

هر انسانی، با خاطرات، تجارب و دیدگاه‌های منحصربه‌فرد خود، دنیایی از حکمت و دانایی را در دل دارد.

نوشتن، این حکمت را به میراثی تبدیل می‌کند

که می‌تواند الهام‌بخش دیگران باشد.

هر آنچه انسان در مسیر زندگی خود می‌آموزد، نوری است که می‌تواند راه دیگران را روشن کند.

تجارب تلخ و شیرین، اندیشه‌های عمیق و احساسات ژرف، هرکدام گنجینه ‌ای هستند که اگر به نگارش درآیند،

نه‌تنها انسان را به شناخت خود نزدیک ‌تر می‌کنند،

بلکه جامعه را نیز از این گنجینه بهره‌مند می‌سازند.

 

علاوه بر این، نوشتن به انسان کمک می‌کند

تا به جهان‌بینی جامع‌تری دست یابد.

زمانی که افکار و احساسات خود را به کلمات تبدیل می‌کنیم،

به نظمی می‌رسیم که پیش‌تر شاید در ذهن ما وجود نداشت. 

این نظم، ابزاری است برای درک بهتر جهان، شناخت عمیق‌ تر خویشتن و الهام ‌بخشی به دیگران.

 

نوشتن، زبان گفت‌وگوی انسان با خدا، با خویشتن و با دیگران است.

وقتی می‌نویسیم، فرصتی می‌یابیم تا از خود بپرسیم:

چرا در این دنیا هستیم؟

چه نقشی در این جهان بزرگ ایفا می‌کنیم؟

پاسخ به این پرسش‌ها، انسان را به رسالت الهی‌اش نزدیک ‌تر کرده و او را در مسیر تکامل روحانی و فکری قرار می‌دهد.

 

اگر تصور کنیم که آفرینش ما در این جهان صرفاً برای پرداختن به مادیات و بقای فیزیکی است،

دچار خطایی عمیق شده‌ایم.

این طرز فکر، زندگی را به مجموعه‌ای از کارکردهای سطحی و زودگذر محدود می‌کند.

در چنین حالتی، با مرگ ما، دفتر زندگی‌مان برای همیشه بسته می‌شود.

آنچه بوده‌ایم، چه خوب و چه بد، تنها به عصر و زمانه خودمان محدود خواهد ماند.

این همان خاموشی محض است که هیچ اثری از ما برای آیندگان باقی نمی‌گذارد و گویا هرگز در این جهان نبوده‌ایم.

 

پس، بیایید فراتر از مادیات و نیازهای جسمانی بنگریم و زندگی را فرصتی برای به‌جا گذاشتن اثری ماندگار بدانیم.

بنویسیم از آنچه در دل و ذهن‌مان جاری است؛

از آرزوها، شکست‌ها، امیدها و باورها.

هر کلمه‌ای که بر صفحه می‌آوریم، گامی است به سوی جاودانگی.

 

هر جمله‌ای که می‌نگاریم، نقطه‌ای است از مأموریت ما در این جهان.

این عمل، نه‌تنها برای خودمان سودمند است، بلکه هدیه‌ای است برای جهانی که به اندیشه‌ها و تجربیات ما نیاز دارد.

این‌گونه، رسالت الهی‌مان را به انجام می‌رسانیم و اثری ماندگار از خود بر جای می‌گذاریم.

 

هرچه می‌نویسیم، در کنار رسالت الهی‌مان، گویی فرزندان معنوی خویش را نیز می‌آفرینیم؛

فرزندانی که اندیشه و کلمات ما را برای نسل‌های آینده به ارمغان می‌برند و چراغی برای آنان خواهند بود.

 

به امید روشنی افکار و تعالی اندیشه‌ها،

که چراغ راه انسانیت و خلاقیت‌ اند.

نویسنده:

 احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

۱۴۰۳خورشیدی