۲۴ ساعت

11 آوریل
۱ دیدگاه

اشک سوزان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

اشک سوزان

آتش  عشق  تو  را  من   در   دلم   انداختم

در میان  عاشقان من  رشته    گل  ساختم

جفت و تک بازی نمودم همره‌ات ای  نازنین

دانه‌ی  خال  لبت   را   جفت   گفتم  باختم

سوختم در عاشقی دیوانه و مجنون صفت

ای پری پ یکر نگر با  درد  هجرت  ساختم

من ندانستم که بی مهرو جفاجو گشته‌ی

من خطا  کردم  ترا من  با  وفا   بشناختم

بی وفایی های  تو آتش زده  بر قلب من

شاخه‌ی  امید را من بی  جهت  بگداختم

دست بر دار عالیه کز غصه می گرید دلم

اشک سوزانِ د لم  را در  قفس  انداختم

عالیه میوند 

  فرانکفورت  

13 جنوری 2025

11 آوریل
۱ دیدگاه

جنگِ قلم خودکار و پنسل

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

جنگِ قلم خودکار و پنسل

 

نوشته ی ولی شاه عالمی:

 

در یک جعبه‌ی قرطاسیه، روزی قلم

خودکار و پنسل باهم دعوای جدی

میکردند .

هر کدام می‌خواست که خود را قهرمان میدان معرفی کند!

قلم خودکار، با صدای بم و غرور فراوان، صاف ایستاد و گفت:

 مرا ببین که چه رنگارنگ هستم! از سرخ گرفته تا سبز، آبی،

بنفش، حتی طلایی!

تو فقط سیاه هستی، سیاه و خاکی!

مرا رئیس‌جمهور به دست می‌گیرد، وزیر امضا می‌ کند، اسناد

دولتی و قراردادهای میلیاردی با من نوشته می‌شود!

تو هنوز در صنف اول مانده‌ای، اطفال با تو املا تمرین می‌کنند!

پنسل با لبخند ریز و لحن مسخره گفت:

– اوووه! خود را زیاد نساز خودکارک جان!

از همو روزِ که طفل چشم باز می‌کند، اول من را به دست می‌گیرد.

چون می‌داند اشتباه می‌کند.

من مهربان هستم، پنسلپاک‌ دارم، هر اشتباهِ را صاف می‌کنم.

تو چی؟ یک اشتباه  کنی، باید ورق را پاره کنی!

با من ریاضی می‌نویسند، رسامی می‌کشند، طراحی می‌کنند،

خطاطی می‌نمایند، و حتی عاشقانه‌ها را اول با من می‌نویسند، بعد پاک می‌کنند!

قلم خودکار یک‌دم ساکت شد، ولی دست بردار نبود. گفت:

– مه حداقل در جیب مدیر مکتب هستم، تو در بکس طفل گم می‌شی!

پنسل خندید و گفت:

– ها، ولی در جیب مدیر، هیچ‌کس جرأت نوشتن ندارد، فقط می‌ماند به تماشا!

در حالی که من… من در دست همه‌گان هستم، از طفل صنف اول تا انجنیر ساختمان!

خودکار اووف کشید و گفت:

– تو ضعیف هستی! یک طفل تو را می شکند، خلاص!

من قوی‌ام، استوارم، زور دارم!

پنسل گفت:

– بشنو جان برادر، اگر من را شش پله هم کنی، هنوز هم می‌نویسم.

اما تو، یک سوزن بخوری، چک‌چک رنگت راه می‌ره و می‌شوی درد سر!

راستی، تا حال کسی با خودکار طراحی کرده؟ نخیر! اما با من؟ شاهکار ساخته‌اند!

در این هنگام پنسلپاک‌ از گوشه‌ی جعبه گفت:

– تمام کنید این جرو بحث را  دیگه! اگر دعوا کنید، هر دویتان را از صحنه پاک می‌کنم!

و همه خاموش ماندند، فقط خط‌کش آرام زیر لب گفت:

– بیچاره ما… هیچ‌کس قدر ما را نمی‌داند!

در این هنگام پنسل نگاهی به خط‌کش انداخت و گفت:

– راستی خودکار جان، یک چیز دیگر هم یادم آمد!

تو باید از خط‌کش یاد بگیری؛ ببینش چقدر صامت است، اما هر روز به اطفال یاد می‌دهد که چطور راست باشند، چطور در زندگی راه مستقیم را بروند، نه کج و پیچیده!

از روز اول، ما با خط‌کش یاد می‌گیریم که در هر کار، صداقت داشته باشیم. این خودش یک هنر است، یک بزرگی است!

خط‌کش لبخند زد، آرام و بی‌صدا… اما مثل که برای اولین‌بار کسی قدرش را دانسته بود.

 

The Battle of the Pen and the Pencil

Written by Walishah Alimi

One day, in a stationery box, a serious argument broke out between a pen and a pencil. Each wanted to prove they were the true champion of the writing world!

The pen, standing tall with a deep voice and full of pride, declared:

“Look at me! I’m colorful—red, green, blue, purple, even golden!

You’re just plain black and dusty!

I’m held by presidents, signed by ministers, and used for million-dollar contracts!

You’re still stuck in first grade—kids use you to practice spelling!”

The pencil, smirking with a playful tone, replied:

“Oh please, don’t flatter yourself too much, dear ink boy!

From the very first day a child opens their eyes, they hold me first—because they know they’ll make mistakes.

I’m kind—I come with an eraser. Any mistake gets gently wiped away.

But you? One mistake, and the whole paper is ruined!

With me, they write math, sketch diagrams, draw designs, practice calligraphy,

and even write their first love notes—only to erase them later!”

The pen fell silent for a moment, but didn’t back down:

“At least I’m in the principal’s pocket! You? You get lost in a kid’s backpack!”

The pencil laughed:

“Yeah, but no one dares write with the pen in the principal’s pocket—it just sits there for show!

But me? I’m in everyone’s hands—from first graders to engineers!”

The pen groaned:

“You’re weak! A child can break you in one snap—done!

I’m strong, sturdy, powerful!”

The pencil calmly replied:

“Listen, brother… even if you break me into six pieces, I still write.

But you? One little jab and your ink leaks everywhere—you become a total mess!

By the way, has anyone ever done a proper sketch with a pen? Nope! But with me? Masterpieces are made!”

Just then, the little eraser from the corner of the box shouted:

“That’s enough of this bickering! If you two keep fighting, I’ll erase you both from the scene!”

And everyone went silent…

Only the ruler whispered under its breath:

“Poor us… nobody ever appreciates what we do.”

At that moment, the pencil glanced at the ruler and said:

“You know what, dear pen? One more thing came to mind!

You should learn from the ruler—see how quiet it is, yet every day it teaches children how to be straight, how to follow the right path in life, not crooked or twisted!

From the very first day, we learn with the ruler that in every task, honesty matters. That, in itself, is an art—a greatness!”

The ruler smiled, quiet and silent… but it seemed as if, for the first time, someone had truly appreciated its worth.

11 آوریل
۳دیدگاه

بهار نازنین !

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار نازنین !

سبــز شده دشت و دمن ، تازه دل از عطـر چمن

عــالــمی از  مشک  خــتــن  ، دیــدن گــلــزار بیا

رسم بهــاراست چنیــن، اشعــۀ خورشیــد زرین

شـــاد  و طــراوت  افـــرین  صبـح عطــر بــار بـیا

ابـــر گهــر ریــز شــده ، صبــا چـه گـلـبـیزشــده

فصــل، دل آویــز شــده ، یـک دمـی ای  یـار بـیـا

بــلـبـل خوشخــوان بنگر، مسـت وخـرمــان بنگر

لالــه بــه دامــان بــنـگــر،بــه طـرف کوهسار بیا  

فصل گل است وجام می،ساقی مست وهوی  وهی

مطرب خوشــنــوازونـی، رطل بــدست وخماربیا

بــاز “عزیزه” ایــن چنیـن ، فصــل بهــار نـــازنین

آمــده خــوش روی زمیــن ، تــو هم به دیــداربیا

عزیزه عنایت

10 اپریل 2025

10 آوریل
۱ دیدگاه

قیمتِ دست دعا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

قیمتِ دست دعا

پاسخ به اشک دیده‌ی ما را چه‌ می‌دهی

 دل را شکسته‌ای و بها را چه می‌دهی؟

عمری به راه عشق تو پی‌هم  قدم زدم

 این زخم کهنه آبله پا را چه‌   می‌دهی؟

چون موج  بی‌ قرار  شدم   در  هوای تو

 پاسخ به حال خسته‌ی ما را چه‌ می‌دهی؟

رفتی و بی‌ خبر شدی  از حال عاشقت

 آن وعده‌های عهد و وفا را چه‌ می‌دهی؟

 بر سینه‌ام نشانده‌ای آتش،  بگو به من

 خاکستری که رفته هوا را چه می‌دهی؟

 چون ابرهای تیره به دل سایه‌ کرده‌ای

 پاسخ به سیل اشک صفا را چه‌ می‌دهی؟

عمری به انتظار تو دل‌خون نشسته ام

ای نور چشم ما تو دوا را چه می‌دهی؟

هر دم ب رای  وصل  تو امید   بسته‌ام

قیمت برای دست دعا را چه‌ می‌دهی؟

من  بی‌ قرار و  ساکن  ویرانه‌ام  هنوز

 پاسخ به عشق پاک هما را چه می‌دهی؟

 هما باوری

جرمنی

26 جنوری 2025

10 آوریل
۳دیدگاه

یوسف گم گشته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس برشعرحضرت حافظ (رح)

یوسف گم گشته

 

 با زملـک ما شـود آ زا د  و شا دا ن ، غـم مخــور

خا نهء   تا ریک ما گردد  چرا غـا ن  ،  غـم مخــور

چشـم ما دا ئـم بود بـرلطـف  یزدا ن، غـم مخــور

 یوسف گـم گـشته بازآ ید به کنعـا ن، غـم مخــور

کلـبهء احـزان شـود روزی  گـلستا ن،غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

گـل برویدهـرطـرف در دشـت و در کـوه و د مــن

لا لـه ها پـوشــند صحــرا را ، بـه مثـل  پـِـیـرهـن

بلبـلا ن شـا دی کـنـا ن، رقصنـد به  دورنستــرن

گــربهــا ر عـمـــر بـا شـد، بـاز بــر تـخـت  چـمــن

چترگل برسرکشی،ای مرغ شبخوان! غـم مخور

ـ ـ ـ ـ ـ

رونـق  بـا زا ر ظـا لــم در  کـجـا ، پا ینـده  گـشـت

ا جنـبی با قـدرتـش درملک ما، شـرمنـده گـشـت

صد هـزا را ن  مـردم  معصـوم  ما،  آ واره گـشـت

دور گـردون  گـرد و روزی  بر مــرا د  مـا   نگـشـت

دا ئما یکسـا ن نبـا شد حـا ل  دوران،  غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

گردد این گردون  بحکم خا لق، بی نقص وعـیـب

حکـمـت، الله نـدا نستـی کـسـی بـی شـک وریـب

ازکـجـا آمد، کجا  رفت  حضرت نـوح  و شـعـیـب؟

ها ن مشو نومید چون وا قف نه ای ، ازسرّ ِغیب

با شد اندر پرده با زی ها ی  پنها ن ، غـم مخــور

—–

 

گـرتوخـواهـی اسـتجـا بت، پس دعــای بد مکــن

راه قـربـت با خــدا  را،  خــود  برایـت  سـد مکــن

بـا ش بـا مــردم  نکــو وحا جـت  کـس ، رد مکــن

ای دل غـمـدیـده! حا لـت بـِهْ شود ، دل بـد مکــن

وا ین سرشوریده با زآ ید به  سا مان،غـم  مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

روزگـا را ن  گـر  بـسـاط   زنـد گـی  ، بـرهـم زنـد

تـارو پـود غـم زهــرسـو، سـر بـسـربــا هـم تـنـد

رنـج دورا ن  هـمچـو  حَجّـا م، نِـیشتـر بـرتـن زنـد

ا ی دل! ار ســیـل فـنــا بـنـیـا دهـسـتـی بـرکـَـنـد

چون ترا نوح است کشتیبان، زتوفا ن غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

رنج ما از هـجـرت و  دیـدار یـارا ن،  بـی  نـصیـب

درد مـا درمـا ن  کـنـد  گــرا  یزد، حـا ذق طـبـیـب

خط غُـفرا ن بر کشد،عـصیـا ن مان  ربّ ِحسیـب

حـا ل مـا در فـُرقـتِ جـا نــا ن  و اِ بـْـرا م  ِرقـیـب

جمله میـدا نـد خـدا ی حـا ل گـردا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

آ نکـه هـسـتـت کـرده است ازنیـسـتـی و وزعـدم

گـربگـیری د سـت مخـلـوقـش،زاحسـا ن وکــرم

ا َجـراحسـا نـت د هـد رحـمـا ن  مَـنـّا ن  لا جــرم

در بیـا بـا ن گـرزشوق کـعـبـه،خواهـی زد قـد م

سرزنش هـا گـرکـنـد خـا ر مُغـِیلا ن، غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

آرزودا ری  اگـر جـنــت ، بــکــن سـعـی مـــزیــد

کن جها د نفس ودشمن با ش، با شیطـا ن  مَـریــد

بـا وجـود طـا عـت حــق، زی  در خـوف  و امیـــد

گرچه منزل بس خطر نا ک است و مقصدنا پَدید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پا یا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

زرق و   بـرق چا ر روز ا ین  جهـا ن ، نا یـد بکـا ر

حیدری در ملکِ کـُفـر، هـم در خَـفـاء و آ شـکــا ر

خـد مت د یـن نبی کـن،گـرتـوهـستی هـوشـیــا ر

حا فـظـا! درکـنـج فـَقـروخَـلـوت  شـبـهـا ی تــا ر

تـا بُـوَد  ورد ت  دعــا و درس قــرآ ن، غـم مخـور

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۵ اپـریل ۲۰۰۵

سید نی – آسترالیا

 

 

 

 

 

 

 

09 آوریل
۱ دیدگاه

گم‌گشته در دیروز خود . . .شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبایی از دکتر احمد رشاد بینش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 20 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 9 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 

شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبا از

دکتر احمد رشاد بینش بر آن

 

گم‌گشته در دیروز خود . . .

 گم‌گشته  در  دیروز خود ، گه فکر   فردا   کرده ای؟

 ای در  فرود  خود فرو ، شوقی  به   بالا   کرده آی؟

 گه  غرق   مردابی   گهی  ، رفته به   کام   منجلاب

 تا لای و لوش از خود بری، رو سوی  دریا کرده ای؟

وامانده  در فصل  غروب ، جا  مانده در تسلیم شب

یک لحظه در عشق طلوع، ره ، رو به رویا کرده ای؟

 لیلای   سرخ   صبحدم،  آخر  به  این  جا  می رسد

 آیا  جنون  خویش  را ، تو  فرش  صحرا   کرده ای؟

 اندیشه  و  دل  داده ای ، بیگانه  با  خود  می روی

 تا   آشنای  خود  شوی ، با  خود  مدارا  کرده ای ؟

 دانی که با عیسای عشق، تا همرهی را مانده ای

 میخ صلیب اش گشته ای ،خود را یهودا کرده آی ؟

 با   موج   دریا     ناشنا ،  در هر  سرابی  در   شنا

 نه نقش پایی از تو شد، خود را چه معنا کرده ای؟

 تا ریشه   زد تاراج  عشق  ،   در   باور   پاییزی ات

 در زمهریر  دشمن ات، دانی  که   ماوا کرده ای؟

 آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه ات

 در شورش میدان عشق ، آن را هویدا کرده ای؟

فاروق فارانی

 فبروری ۲۰۲۵

 

 این هم نقد زیبای دکتر احمد رشاد بینش گرامی، بر غزل بالا

گم‌گشته در دیروز خود، گه فکر فردا کرده‌ای؟:

 پرسشی که در این بیت نهفته است، بازتابی از سرگشتگی انسان مدرن در مواجهه با زمان است.

 شاعر با استفاده از واژه‌ی «گم‌ گشته»، بر ازخودبیگانگی فرد تأکید دارد؛ فردی که در گذشته‌ی خویش اسیر است، اما درعین‌حال نگاهش به آینده دوخته شده است. این تعلیق میان گذشته و آینده، همان بحران مدرنیته است؛ بحرانی که در آن «حال» به نقطه‌ای غیرقابل‌دسترس بدل می‌شود و فرد، همچون سوژه‌ای در تلاطم تاریخ، گرفتار بی‌زمانی می‌شود.

فارانی، در کنار پرداختن به تأملات هستی‌شناسانه، نگاهی انتقادی به واقعیت‌های اجتماعی دارد.

 این جنبه از شعر را می‌توان در سنت رئالیسم اجتماعی، به‌ویژه با رویکرد مارکسیستی، تحلیل کرد. در این چارچوب، انسان نه به‌عنوان فردی منفرد، بلکه در پیوند با شرایط تاریخی، طبقاتی و ساختارهای قدرت مورد بررسی قرار می‌گیرد. در بیت زیر، نشانه‌های این نگرش به‌وضوح نمایان است:

وامانده  در  فصل  غروب ، جامانده  در تسلیم شب

 یک لحظه در عشق طلوع، ره، رو به رویا کرده‌ای؟

 تصاویر «غروب» و «شب»، فراتر از عناصر طبیعت، در اینجا دلالت‌های نمادین دارند و به وضعیت‌های سرکوب، ایستایی و خفقان اشاره می‌کنند. در نقطه‌ی مقابل، «عشق طلوع» استعاره‌ای از آرمان‌خواهی و امید است.

 شاعر، در این تقابل، مخاطب را به پرسش می‌گیرد: آیا تاکنون در مسیر تغییر و رهایی قدم برداشته‌ای؟

 این نوع از پرسشگری، نه‌تنها دغدغه‌ای فردی، بلکه دعوتی جمعی به آگاهی و کنشگری است.

علاوه بر این، شعر از مفاهیمی بهره می‌برد که یادآور مفاهیم

مارکسیستی درباره‌ی سرکوب و استثمار هستند. واژه‌هایی چون «منجلاب» و «زمهریر دشمن»، نشانگر وضعیتی است که در آن فرد یا در دام نیروهای سلطه گرفتار می‌شود یا در سراب‌های ایدئولوژیک سرگردان می‌ماند.

 در چنین خوانشی، پرسش بنیادین این است: آیا فرد می‌تواند از آگاهی کاذب فراتر رود و به آگاهی طبقاتی دست یابد؟

فراتر از نقد اجتماعی، این شعر واجد رویکردی اگزیستانسیالیستی نیز هست که بر مسئولیت فرد در برابر هستی خود تأکید دارد. اگزیستانسیالیسم، برخلاف نگرش‌های جبرگرایانه، بر نقش فرد در شکل‌دهی به سرنوشت خویش پافشاری می‌کند. در این راستا، بیت زیر بیانگر نقش انتخاب و آگاهی فردی است:

 اندیشه و دل داده‌ای، بیگانه با خود می‌روی

 تا آشنای  خود شوی، با  خود مدارا کرده‌ای

 در اینجا، سراینده از مفهوم «مدارا با خود» سخن می‌گوید؛ امری که به معنای پذیرش و درک خویشتن به‌عنوان مقدمه‌ای برای تغییر است.

 از منظر اگزیستانسیالیسم، انسان همواره در برابر انتخاب‌های خویش مسئول است و همین مسئولیت است که او را از تسلیم‌شدگی می‌رهاند. یکی از برجسته‌ترین مضامین اگزیستانسیالیستی در شعر، ارجاع به تمثیل یهودا و عیسی است:

دانی که باعیسای عشق، تا همرهی را مانده‌ای

 میخ صلیب‌اش گشته‌ای، خود را یهودا  کرده‌ای؟

 یهودا، به‌عنوان نماد خیانت، در اینجا استعاره‌ای از کسانی است که در لحظات تصمیم‌گیری، به آرمان‌های خود پشت می‌کنند.

 اما این خیانت، از چه رو ناشی می‌شود؟ آیا نتیجه‌ی فریب ایدئولوژی‌های مسلط است یا انتخابی آگاهانه؟ در چارچوب اگزیستانسیالیسم، خیانت و وفاداری، هر دو اموری انتخابی‌اند و هر فرد باید مسئولیت تصمیم خود را بپذیرد. در پایان شعر، شاعر به مرحله‌ای می‌رسد که در آن، دیگر خبری از تردید نیست.

 او مخاطب را به تصمیم‌گیری نهایی فرامی‌خواند:

آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه‌ات

 در شورش   میدان   عشق، آن  را هویدا کرده‌ای؟

 در این بیت، «شورش» نه‌تنها به‌عنوان یک وضعیت فردی، بلکه به‌عنوان یک کنش اجتماعی مطرح می‌شود.

 این نگاه، نزدیکی زیادی با نگرش مارکسیستی دارد که آزادی را تنها در بستر مبارزه می‌بیند. شاعر، همچون یک پرسشگر، از مخاطب می‌خواهد که تکلیف خود را مشخص کند: آیا همچنان در تردید باقی می‌ماند، یا این‌که دست به کنشی انقلابی می‌زند؟

شعر «گم‌گشته در دیروز خود»، با بهره‌گیری از ساختار پرسشی، خواننده را در موقعیتی قرار می‌دهد که گریزی از تأمل ندارد. شاعر، از خلال مؤلفه‌های مدرنیسم، رئالیسم اجتماعی و اگزیستانسیالیسم، بحران انسان معاصر را به تصویر می‌کشد؛ بحرانی که ریشه در تعلیق میان گذشته و آینده، سلطه‌ی واقعیت‌های اجتماعی و مسئولیت فرد در برابر خویش دارد. در نهایت، این شعر به یک پرسش بنیادین می‌رسد:

 آیا می‌توان از زنجیرهای تاریخ، جبرهای اجتماعی و تردیدهای درونی عبور کرد و به رهایی رسید؟ پاسخ، نه در کلمات شاعر، بلکه در تصمیمی است که هر مخاطب، در مواجهه با خویشتن، باید اتخاذ کند.

احمد رشاد بینش

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

زنده گی 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

زنده گی 

زندگی  ممکن  که باشد  یک بهارِ  پُر  تراوت  هم نفس

یا فضایِ بی   نهایت تنگ  و کوچک  مثل  پهنایِ  قفس

زندگی  ممکن که باشد باغ رنگین میوه ای فصلِ  تموز

یا  گلستانِ  شده  پامال  پایِ  گاو  و  گوسفند  و فرس

درجهانِ باچنین نقش ونگارو وسعت وجوش  و خروش

زندگی ممکن که باشد رعد وبرقی یا صدایِ یک  جرس

مشکلِ  آدم  ندارد   حد  در  این  گردون  بی   پایان  ما

زندگی ممکن  که باشد یک  چکر  در  ساحلِ  رودِ  ارس

در   خزانِ   مهر و  الفت  جنگل   آمالِ   ما   خشکد  اگر 

زندگی  ممکن   که  باشد  بارش   لطفِ خدایِ  دادرس

صبح  هستی  از سر غفلت به شام تاریکی تبدیل شود

زندگی ممکن  که  باشد  خوابِ مردِ  رفته در دام هوس

گر   نبارد  ابرِ  رحمت  در  زمین  کشتِ  دیمه  فصل گل

زندگی ممکن که باشدجلگه ای پوشیده ازخاشاک وخس

در    کتابِ   خاطراتِ   خوب   و  زشتِ   روزگارِ   آدمی

زندگی ممکن که در شهرِ ضعیفی رنجِ زندان است و بس

از  وجودِ   جو   مملو   از   کثافت  در   جهانِ  ما  حلیم 

زندگی  ممکن  که  باشد  محلِ  پرواز  و شکارِ خر مگس

سید حلیم “حلیم “

08 آوریل
۱ دیدگاه

افسوس

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

افسوس

عيد آمد  و ناديده   مرا ،  از  دَمِ در رفت

غربت زده را ديد بسى خونِ  جگر رفت

دير آمده احوا لِ منى  غم  زده  پُرسيد

بگريسته بحالِ من و با ديده ى  تر رفت

تشويشِ ندارم ، كه عيد رفت  پس آيد

افسوس از آن عُمر كه بيهود هَدر رفت

چهل سال بجنگ و جدل و تفرقه بگذشت

شبها همه با دلهره و خوف و خطر رفت

هر لحظه ى كز ترس و هراس دور بماندم

آنهم بهوا و هوس و  سير و سفر رفت

صدها چون منى نقشِ زمين پيش نظر شد

افتاده ز پا سَروِ چمن  خورده تبر رفت

ديدى كه ( فروغ ) عُمر چنان آب روان بود

تا پُلك بَهم ميزدى از  پيش  نظر رفت

يارب ، به اميدِ كرم  و  رحمت  تو بود

گر بنده ى عاصى ، پى سُودو ضرر رفت

حسن شاه فروغ 

4 اپریل 2025 

08 آوریل
۳دیدگاه

شکوفه های گیلاس  

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شکوفه های گیلاس

 

و تو بودی

که در زیبا ترین روز ها

شکوفه های گیلاس را

پر صدا

بر موهایم پاشیدی

 

نیم قرنی گذشت

و من هنوز

در کوچه های (پغمان)

منتظرم تا تو برگردی

و من در آرامش آغوشت

به سجده روم

 

هما طرزی

نیویورک 2

 جنوری 2025

 

Cherry Blossoms

 

And it was you who,

on the most beautiful days,

loudly sprinkled cherry blossoms on my hair

 

Half a century has passed

And I am still waiting

in the alleys of (Paghman)

for you to return

And I will prostrate

in the peace of your embrace

 

Homa Tarzi

New York

January 2, 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

آهی در تبسم بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

آهی در تبسم بهار

 

لبخند عید را
می‌کاهد حسرت نوروز
شمعی‌ست در باد
که نورش در دل شب گم می‌شود
آهی در تبسم بهار نهفته
که جان می‌گیرد در نغمه‌ی زنگ شکسته و
نسیمی‌ سرد‌ی‌ست
در پرچم گل‌های پژمرده
و سکوت!
ماتم چوکی‌های خالی را
نشانده در دل مکتب
که یاد کتاب‌های بسته
در انتظار دستی نوازشگر و
در گرداب فراموشی غوطه‌ور اند
و هر گوشه‌اش در تنهایی
حکایت اندوهی به یادگار
که در تاریکی فریاد می‌زند
بهار افغانستان هنوز بی‌رنگ و
رسیده قاصدی با نامه‌های ناتمام
و پرستوها در سر دارند
خیال کوچ را
در حصار بهار دور از آسمان آزادی
دل‌های‌شان می‌لرزد
هما باوری
جرمنی
26 مارچ 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

موجی از چراغان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

موجی از چراغان

 بیا که جوش  گل  و  فصل  نو بهاران است

 نسیم صبح روان  چون  شه سواران است

 چه کرده است به پا لاله، سوسن و سنبل

 صفای گل به همه باغ و سبزه زاران است

 ز شبنم   سحر  و  شعر   و    نم نم   باران

 طراوتی که به صحرا و  کوهساران  است

 رسید   صبح  خوش  و  وقت   دیدن  یاران

خوشی و از مژه ها اشک مثل باران است

 مگیر   سهل  تو  اشک    روان  دیده ی ما

به صحن دامن من موجی از چراغان است

 بیا   ز   اول  شب   تا   سحر   به   میخانه

 ببین چه شور به این بزم می گساران است

 خوشا به حال کسی کو  طمع ندارد هیچ

 ورا    سعادت      ایام    روز گاران   است

شنو نوای دلی از ” امان “،  که این قصه

 به   از   نوازش   صد  بلبل  هزاران است 

امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

08 آوریل
۱ دیدگاه

نورِ امید – The Light of Hope

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 نورِ امید

 ولی شاه عالمی

قسمت ۵
==========================
آغاز رویای بزرگ
روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و هر دو برادر در مسیر خود پیشرفت می‌کردند. ولی در مکتب به شاگردی نمونه تبدیل شده بود و نامش در بین بهترین‌ها شنیده می‌شد. اما در دلش آرزویی نهفته بود؛ آرزویی که شب‌ها او را بیدار نگه می‌داشت. ساختن یک مکتب برای کودکانی که مثل خودش روزی هیچ نداشتند.
یک روز، بعد از پایان صنف، معلمش او را صدا زد.
ولی جان، تو فقط شاگرد خوبی نیستی. تو یک الهام هستی. هیچ‌وقت این شعله‌ی امید را خاموش نکن.
ولی با چشمان درخشان گفت: استاد، من می‌خواهم روزی معلم شوم و همین حرف‌ها را به هزاران طفل دیگر بگویم.
از طرف دیگر، فرید نیز روز به روز در رستورانت رشد می‌کرد. صاحب رستورانت که از صداقت و تلاش او خوشش آمده بود، روزی گفت:
فرید جان، تو حالا فقط یک کارگر نیستی. تو شایسته‌ی اعتماد منی. می‌خواهم آموزش مدیریت را به تو یاد بدهم. شاید روزی این رستورانت از آنِ تو شود.
فرید با قلبی پر از هیجان و اشک در چشمانش پاسخ داد:
صایب، شما برای من مثل پدر هستید. من تا آخر عمر قدردان‌تان هستم.
اما زندگی همیشه آسان نبود. یک شب، وقتی هر دو برادر خسته از کار و درس در اتاق کوچک‌شان نشسته بودند، ناگهان دروازه تک تک شد. صاحب‌خانه بود و با چهره‌ای مایوس گفت:
پسرها، معذرت می‌خواهم، مجبورم خانه را بفروشم. شما باید تا پایان ماه جای دیگری پیدا کنید.
ولی و فرید نگاهی به هم انداختند. برای اولین بار در این سال‌ها احساس ترس کردند، اما سریع ولی گفت:
ما از هیچ شروع کردیم، فرید! حالا هم می‌توانیم از نو بسازیم. تسلیم نمی‌شویم!
در همان شب، فرید تصمیم گرفت اضافه‌کاری کند و حتی شب‌ها در رستورانت بماند. ولی نیز به شاگردان کوچک‌تر کمک می‌کرد و از این راه کمی پول درمی‌آورد. آن‌ها هرگز امیدشان را از دست ندادند.
چند هفته بعد، صاحب رستورانت خبری بزرگ برای فرید داشت:
تو دیگر فقط کارگر من نیستی، فرید. این رستورانت حالا شریک دارد. و آن شریک تویی!
فرید نفسش را حبس کرد، اما اشک اجازه نداد حرفی بزند. تنها با چشم‌های پر از اشک به صایب نگاه کرد و لبخند زد.
ولی نیز یک روز در مکتب، زمانی که در کتابخانه درس می‌خواند، متوجه اطلاعیه‌ای شد:
یک بورس برای ادامه تحصیل در خارج کشور برای شاگردان ممتاز!
قلبش تندتر زد. آیا این همان فرصت طلایی است که منتظرش بود؟
او به خانه برگشت، به فرید نگاه کرد و گفت:
برادر، شاید وقتش رسیده آرزوهایمان را به واقعیت تبدیل کنیم…
=====================================
The Light of Hope — Part 5
Written by: Walishah Alimi
The Beginning of a Big Dream
Days passed, and both brothers continued to grow along their paths. Wali became a top student, and his name was spoken with respect in the school. But deep in his heart, he carried a dream — a dream that kept him awake at night: to build a school for children who, like him, once had nothing.
One day, after class, his teacher called him over.
“Wali, you’re not just a good student. You’re an inspiration. Never let this flame of hope die.”
With bright eyes, Wali replied, “Teacher, one day I want to become a teacher myself and tell these same words to thousands of other children.”
A New Chapter for Farid
On the other side, Farid continued to advance in the restaurant. The restaurant owner, impressed by his honesty and hard work, one day said:
“Farid, you’re no longer just a worker. You’ve earned my trust. I want to teach you how to manage this business. Maybe one day this restaurant will belong to you.”
Farid, with a heart full of emotion and tears in his eyes, answered:
“Sir, you are like a father to me. I will be grateful to you for the rest of my life.”
Their First Real Challenge
But life wasn’t always easy. One night, as the two brothers sat exhausted in their small room, there was a knock at the door. Their landlord stood there with a heavy expression.
“Boys, I’m sorry… I have to sell this house. You’ll need to find another place by the end of the month.”
Wali and Farid exchanged glances. For the first time in years, they felt fear again. But Wali quickly said:
“We started from nothing, Farid! We can build again. We won’t give up!”
Stronger Together
That very night, Farid decided to work extra hours, even staying at the restaurant overnight. Wali also began tutoring younger students, earning a little money that way. No matter how hard it became, they never lost hope.
A few weeks later, the restaurant owner brought huge news to Farid:
“Farid, you’re not just my employee anymore. This restaurant now has a partner — and that partner is you!”
Farid was speechless. Tears filled his eyes, and he could only smile gratefully.
A Turning Point for Wali
Meanwhile, one day at school, while studying in the library, Wali noticed a notice on the wall:
A scholarship for studying abroad, for outstanding students!
His heart raced. Could this be the golden opportunity he had been waiting for?
He went home, looked at Farid, and said:
“Brother, maybe the time has come to turn our dreams into reality…”
07 آوریل
۳دیدگاه

زندگی آخرسر آید

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

زندگی آخرسر آید

زندگی آخـر سـرآیـد ، میهـنم  هجـران تو

کرده است دیوانه ام ، جنگ  بی پایان تو

ازبرت تا دور بگشتم  ، کشـور زیبـای  من

خون دل خورده  و باشم دائماً ، حیران تو

ازولادت  تا  به  ترکت   ، دل  ربودی ازبرم

زآنکه دورم از برت ، گشتـه ام  گریـان  تو

گربمـیـرم دامنـت ، یابـم  حیـات نو ز سـر

زنـدهء جاویـد باشد، آنکه اسـت دامـان تو

همچومجنـون گشتـه ام،ازیـاد زیباکشورم

تـیـره روزم  از فــراق، آهـــوان  نــالان تـو

 دوردنـیـا گربگردم،هـیچ جایی هم نه یابم 

چهــرهء زیـبـا  رخـانِ ،دخـتــرِ شـغــنـان تو

بـی قــرارم از فـراقـت ،مأمـن  اجـداد مـن

چـون غـزالان رمـیـده،باشـم سرگردان تو

زآنکه ازآب وهوای ،جانفزایت  بی بهره ام

گـشـتـه ام بـیــمـاروزارِ،تـپـهء پـغـمـان تو

خواهم از خالق نماید،لطف بی پایـان خود

تا شوند نابود زریشـه،جملگی خصمـان تو

بی قـرارم دلـفـگارم، چونکه دورم ازوطن

ظـالـمـان ملـیـونراننـد،ازخــون یـتـیـمـان تو 

حیدری خواهد زیزدان،تا که باشد خدمتت

وآنگهی جانش ســرآیـد،سـایـهء فـتــان* تو

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

10 فبروری 2024

سیدنی – آسترالیا

       * * *

*فتان_زیبا ودلفریب که با زیبائی خود مردم را مفتون سازد

  

07 آوریل
۴دیدگاه

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم 

در کوچــه های در بـدری در بدر شدم 

با نردبـــانِ نالــــه برفتــــم ز خویشتن

تا جـــــای که ز عالــــمِ بـالا خبر شدم 

آنجا که سوخت کــامِ من از آتش فراق 

از آبِ دیـــده نخـلی امیــــدِ گهـــر شدم 

در موج حادثــــات شکستـــم هزار بار 

امــــا هــــزار بــار به ره پی سپر شدم

از کانِ واژگـانِ سخن عشق چیــــده ام 

با کـاروانِ بیت و غـــزل همسفر شدم 

محمود بی مقـــاتله در گــــردش زمان

با جیب خالــی صاحبِ گنــجِ هنر شدم 

———————————–

سه شنبه 19 حمل 1399 خورشیدی

که برابر میشود به 07 اپریل 2020 ترسایی

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

 

06 آوریل
۱ دیدگاه

ای قلم !!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

     شعری از :  زنده یاد استاد صابر هروی                      فرستنده :  محترمه ادیبه صادقیار          

ای قلم !!

 

ای قلم ترک سر گرانی کن

با  من  خسته مهربانی کن

پرده  بردار  از خموشی ها

بزبان آی و  در فشانی کن

داستان  ترور  و قتل نویس

شکوه ها زآن گروه جانی کن

قصه جانگداز  چور  و ستم

زان بلا های   آسمانی کن

که چسان چون  خرابه اش کردند

یادی زین ملک باستانی کن

رسم و بد رسمی جهادی گوی

لعن  بر  مردمان  زانی کن

آخ  به  بیمایگان  بی ایمان

تف به این وضع شارلتانی کن

راست می رو و راستی بنویس

بعد از آن هرچه میتوانی کن .

 

صابرهروی

قوس ۱۳۷۳

راولپندی پاکستان .

06 آوریل
۱ دیدگاه

خیال

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

خیال

به  نقشِ  خینه نامت  را نوشتم

 خیالت د ر  دلِ  من  ای بهشتم

 برایت دل سپردم در  همه‌ حال

که عشقِ تو نهفته در سرشتم

          هما باوری جرمنی   

           16 فبروری 2025   

06 آوریل
۱ دیدگاه

 درفش عشق . . . 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آنانی که بی رویا و بی آرمان، برای امروز و فردا هستند، محکوم به آن اند که در علف دانی تاریخ و دیروز بچرند و نشخوار کنند.

 همان تاریخ و دیروزی که به قول حافظ « طوق زرین همه در گردن خر» داشت.

 پیش از تجاوز اتحاد شوروی و بعدا آمریکا و ناتو و تولیدات جهادی و طالبی آن ها ، در نیمه اول و دوم قرن بیستم ، دوران های بودند که اندیشه و آرمان و رویا های بزرگ با تمام ضعف ها، چراغ بشریت نوین و متمدن را در جامعه ما روشن نموده بود.

این شعر سفری به آن گذشته های استثنایی است که امروز و فردا به آن ضرورت دارد.

 به امید تکرار آن روز های با شکوه.

 نه، به حیوانیت تبار گرایی.

 

 

        درفشِ عشق . . . 

 یک‌روز عشق آسمان  ، یک‌ روز رویا  داشتیم

پرها  اگر چه  بسته  بود  ،  فکرِ پرِوا  داشتیم

 آری درونِ خشکسال، له‌له‌زنان ره  می‌زدیم

 اما  درون  سینه‌ ها ، غوغای  دریا   داشتیم

از ضربه‌ های پای  ما ، در آسمان   اختر به‌‌پا

در نیمه‌شب‌ها در بغل، خورشیدِ فردا داشتیم

 هرسو خروشِ خواب‌ها، هرسو غمِ گمگشتگی

ما شمعِ بیداری به‌کف، یک جمعِ تنها داشتیم

 ننگِ جماعت تا نمود، همرنگ ، نسلِ مهر را

 تنها درفشِ عشق را بر شانه رسوا داشتیم

 در راه فردای نهان، در جستجوی  بی‌نشان

 دریا به دل، کوهی به دوش، در سینه صحرا داشتیم

 در عصر سر افگندگی، در فصل افتادن به خاک

 زخمِ غمِ دنیا به دل، سر های  بالا داشتیم

در انحنای خامشی، در انکسارِ عصرِ عشق

 با خشتِ دل کرده بنا، از عشق دنیا  داشتیم

 یک مرگ گورستانِ یأس، یک عشق  طوفانِ امید

 پا بر زمینِ آتشین  ، سر در   ثریا   داشتیم

فاروق فارانی

 جنوری ۲۰۲۵

06 آوریل
۳دیدگاه

رنگین کمان – Rainbow

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رنگین کمان

 

رنگین کمانی در من

می رقصد

پر شور و پر از خواسته

تا شعله های عشق

در بازوانم

زنده بماند

و قدم بر میدارم

شمرده

تا به تو رسم

آزاد

ورها از دلتنگی ها…

 

هما طرزی

نیویورک

 8 فبروری 2025

Rainbow

rainbow dances in me

Passionate and full of desire

To keep the flames of love

in my arms

alive

And I take steps

Counting

To reach you

Free

from longings…

Homa Tarzi

New York

 February 8, 2025

06 آوریل
۱ دیدگاه

رازِ پنهانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رازِ پنهانی

به آن قدِّ  شکیبایت، چه  باید گفت  جز جادو

 بدان زلفِ سمن سایت، چه  باید  گفت جز جادو

به  دستان  بلورينت، به هر ناز و به تمكينت

 به رخسار  فريبايت، چه باید گفت جز جادو

 بنازم   طرز  رفتارت  ،  فدای  لحنِ  گفتارت

 به ردِّ پای شیدایت، چه  باید گفت جز جادو

 به پشت خنده‌های دلنشین‌ات راز پنهانی‌است

به حلِّ این معمایت، چه باید گفت جز جادو

 به مژگانِ تیر اندازت، که ترسيم‌اش بدستم بود

 به رنگ لعل لب هايت ، چه باید گفت جز جادو

احمد ضیا حق شناس

06 آوریل
۳دیدگاه

شب های طوفانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شب های طوفانی

 

 وفا کن عهد خود با حق چو طوفانی که از دریا

نشیند    بر   کنار   ساحل  نازی  چو   هر شیدا

 اگر در  موج  و گردابی دعایت  میشود  مقبول

 ز رحمت میرسد  دستی که  بر  دارد  ترا از جا

 مپندار  هر دعای  را سزد  شب های طوفانی

 اجابت می رسد از حق چه در ساحل  چه در دریا

مپوشان  نور  ایمان  را   به وقت   عزت و ذلت

که آن فانوس ره باشد به  هر  دریای  بی پهنا

 بغیر از یاد حق  هرگز  مبندی  دل   درین دنیا

 نیابی مثل  او هرگز  نه در  دنیا  نه   در  عقبا

رها کن وسوسه از دل به جز او  یار  دیگر نیست

بشو چون  طیبه  روشن  ضیاء   درگهی  مولا

 

طیبه احسان حیدری

22 سپتامبر 2024

 

06 آوریل
۴دیدگاه

یا مُدَبِر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

یا مُدَبِر

 

يا مقلب    قلب   خود   را   باختيم

يا محول  حال  خود   بد  ساختيم

يا   مدبر   غافل    از     تدبيرِ    تو

يا   مصور   جلوه ات    نشناختيم

هر دمى از تو سخن ها رانده ايم

در عمل  اما  عدويت   خوانده ايم

***

يا رحيم بر رحمتت طغيان شديم

يا كريم بر سفره ات مهمان شديم

يا لطيف ازلطف تو بس ديده كور

يا ولى بر عشق تو حرمان شديم

اشك  تمساحى  به ناحق ريختيم 

با  صفات  بد   چه   در   آميختيم

***

يا  عزيز   عزت   ز تو  در  يافتيم 

ليك  اندر كوى  خوارى   تاختيم

مهربانى  ها  ز تو  ديديم خاص

ليك  از   خاصانِ    تو   برتافتيم

ما چو ماهى غوطه درآب توييم 

ليك  فارغ  از  تب   و تاب توييم

***

بارى  و  ستّار  باشى   بار  اله

بر  سر ما  يار   باشى   بار اله

خار ها  مانديم  ما  در  هر قدم

مانع  از هر  خار  باشى بار اله

ما  كمال  از   درگه   تو  يافتيم

خويشتن ناچيز و ناقص ساختيم

***

ليك   مى داريم   اميدى   هنوز

تا نمايى اين سيه شب ها تو روز

بار الها  عاصى و سر گشته ايم

بس چراغى  بر  ره م ا بر فروز

جز تو ما را نيست غمخوار دگر

گر  نباشى  يار،   كو  يار  دگر؟

***

يا  مقلب  قلب  ما  گردان  بكن

يا  مدبر   كار  ما   سامان  بكن

يا  محول  حال   ما   را  بنگرى

حال ما را بِه دراين دوران بكن

غيرما بس رو سياهى نيست نيست

غير توما را پناهى نيست نيست

 

شیبا رحیمی

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

حرص

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 حرص

۹۶ الف

 حرص بندد گنج  در  دیوار  ها

حرص اندازد  گره   در  کار  ها

 حرص دزدد سایه را از سایبان

 حرص دزدد حلقه را از دار ها

حرص سازد شعله هایی از غضب

 درز   اندازد    میان     یار   ها

حرص گرما می درد از  آفتاب

حرص بیماری ست در بیمار ها

حرص میسوزد طلوع را صبحدم

سرد آرد  زخم   در  افگار   ها

 حرص گل از گل ستان بیرون کشد

دوست دارد در کنارش خار ها

حرص  اندر  آستین  جا میکند

 میکشد سر از یخن چون مار ها

حرص گردن چون زند مزدور را

 سر بجنباند چنان   سردار ها

شکیبا شمیم رستمی

27 اپریل 2018

 

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

نورِ امید – The Light of Hope

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نورِ امید 
 ولی شاه عالمی
قصل اول – قسمت چهارم
هوا سرد و سنگین بود، اما ولی و فرید با گام‌هایی استوار، از خانه ی خود بیرون آمدند. هیچ‌کدام به عقب نگاه نکردند. آن‌ها می‌دانستند که در گذشته چیزی جز درد و فقر برایشان باقی نمانده است. تنها امیدشان، آینده‌ای بود که هنوز ساخته نشده بود.
پس از روزها سفر در سرک های پر گرد و خاک، بالاخره به مزار شریف رسیدند. شهری که در نگاه اول، پر از فرصت به نظر می‌رسید، اما برای دو پسر یتیم که چیزی جز لباس‌های کهنه و امیدی در دل نداشتند، آغاز یک مبارزه‌ی تازه بود.
ورود به مزار شریف:
در اولین روزهای حضورشان، مجبور بودند شب‌ها را در گوشه‌ای از یک مسجد سپری کنند. روزها ولی به دنبال مکتبِ می‌گشت که بتواند در آن درس بخواند، و فرید در جستجویِ کارِ برای تأمین مخارج‌شان بود. سرانجام، یک معلمِ مهربان در یکی از مکاتب، وقتی داستانِ آن‌ها را شنید، تصمیم گرفت به ولی کمک کند.
“می‌تانی شامل صنف شش شوی، اما باید سخت کار کنی.” معلم لبخندی زد. “و برای بود و باش تان، در خانه‌ مه  یک اتاق کوچک کرایی است.به شما بسیار ارزان حساب میکنم .”
ولی با خوشحالی سر تکان داد. “ما هررقم شوه، کرایشه  پیدا می‌کنیم، استاد!”
فرید همان روز به یک رستورانت رفت و درخواست کار کرد. صاحب رستورانت، مردی میان‌سال با نگاهی پر مهر، نگاهی به پسر پریشان و خسته انداخت. گفت”می‌تانی ظرف‌ بشویی؟”
فرید با اطمینان گفت: “هر کاری که باشه  صایب  .”
و این‌گونه، زندگی جدید آن‌ها در مزار شریف آغاز شد.
رشد و تلاش:
سال‌ها گذشت. ولی با تلاش زیاد، در مکتب درخشید و یکی از شاگردان ممتاز شد. شب‌ها کنار چراغ کم‌نور، درس می‌خواند و رؤیاهای بزرگی در سر داشت. معلمش، که حالا مثل یک پدر برای او بود، همیشه تشویقش می‌کرد.
فرید نیز در رستورانت پیشرفت کرد. دیگر فقط یک شاگرد ظرف‌شور نبود؛ حالا آشپزی یاد گرفته بود و حتی برخی شب‌ها مدیریت مشتریان را بر عهده داشت. او که زمانی یتیمی بی‌پناه بود، حالا مردی قوی و مستقل شده بود.
تصمیم‌های تازه:
یک شب، ولی و فرید در اتاق کوچک‌شان نشسته بودند. فرید که حالا جوانی تنومند و دارای عزم و اراده شده بود، به برادرش نگاه کرد. “ما دیگه او بچای بی‌پناه نیستیم، ولی جان! باید تصمیم بگیریم که باد از ای چه کنیم؟.”
ولی، که حالا کتاب‌های زیادی خوانده و دانایی‌اش افزایش یافته بود، لبخند زد. “مه می‌خوایُم درس بُخانم، معلم َشُوم، و به کودکانِ مثل خودم کمک کُنُم”
فرید سری تکان داد. “و من؟ شاید یک  روز رستورانت خودمه باز کنم. و مهم‌تر از کلِ چیز، هیچ‌وقت نمی‌ مانم  کسی مثل مه و تو ، گشنه و بی‌سرپناه بمانه.”
آن‌ها به هم نگاهی انداختند. مسیری طولانی را طی کرده بودند، اما هنوز راه‌های بیشتری در پیش داشتند. این فقط آغاز داستان‌شان بود…
ادامه دارد . . .

     The Light of Hope 

Written by: Wali shah Alimi
 Chapter 1, Part 4
The air was cold and heavy, but Wali and Farid walked forward with determined steps, leaving their village behind. Neither of them looked back. They knew that nothing
.but pain and poverty remained in their past. Their only hope was a future that had yet to be built
:Arrival in Mazar-e-Sharif
After days of traveling on dusty roads, they finally reached Mazar-e-Sharif. At first glance, the city seemed full of opportunities, but for two orphaned boys with nothing  but worn-out clothes and hope in their hearts, it was the beginning of a new struggle
 :A New Beginning
During the first few days, they had no place to stay and spent their nights in the corner of a mosque. During the day, Wali searched for a school where he could study, while Farid looked for work to support them
Finally, a kind teacher at a school, after hearing their story, decided to help Wali.
“You can join the sixth grade, but you must work hard,” the teacher said with a warm smile. “As for a place to stay, I have a small rental room at my house. If you can pay the rent, you can live there.”
Wali nodded eagerly. “We’ll find a way to pay the rent, sir!”
That same day, Farid went to a restaurant and asked for work. The owner, a middle-aged man with a sharp gaze, looked at the tired, skinny boy
“Can you wash dishes?”
Farid replied confidently, “I’ll do any work needed.”
And so, their new life in Mazar-e-Sharif began
 :Growth and Hard Work
Years passed. Wali worked hard and became one of the top students in school. He spent nights studying by the dim light, dreaming of a better future. His teacher, who had now become like a father to him, always encouraged him.
Farid, too, progressed in the restaurant. He was no longer just a dishwashing boy—he had learned to cook and even managed customers on some nights. The once helpless orphan had grown into a strong and independent young man
 :New Decisions
One night, Wali and Farid sat in their small rented room. Farid, now a strong and determined young man, looked at his brother.
“We are no longer those helpless children, Wali. We must decide what we want for our future.”
Wali, who had read many books and gained wisdom over the years, smiled. “I want to study, become a teacher, and help children like us.”
Farid nodded. “And me? Maybe one day I’ll open my own restaurant. But more importantly, I’ll never let anyone go hungry or homeless like we once were.”
 . . . They looked at each other. They had come a long way, but many more paths lay ahead. This was just the beginning of their story

 . . . To be continued

05 آوریل
۱ دیدگاه

ناشد نداره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ناشد نداره

یکی   دیوانه   تر  از خود   ندیدم
به هر سو  رفته ام  لابد   ندیدم
میان این همه از خویش  راضی
چرا    دیوانگی    را   مد   ندیدم
چنان من دیگری دیدی درین شهر
که گردد این چنین بیخود؛ ندیدم
رسیده دورِ. سربازی ولی حیف
بدا بر   من   که  ار تشبـُد ندیدم
سروشی گفت برگوشم نشیدی:
براتان رهبری  جز  «کُد »ندیدم
کِه از بلقیس می آرد پیامی ؟؟
َکَه در ملک  شما   هدهد ندیدم
همه از شد بگو بر من که کاری
درین    جغرافیا    ناشد   ندیدم
نورالله وثوق
جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۱۵ خورشیدی
05 آوریل
۱ دیدگاه

همنشین

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

همنشین

همنشینی  با  نیکو  رویان  خوش است

درسفرباشی‌خوش وخندان‌خوش است

دو‌ستــانی   نـازنیـن     و    سـر    سپـر

با تو باشد  از دل و  از جان خوش است

زیب  مجلس  شعـر   باشد    بی   دریغ

شعر خوانی با سخن دانان‌خوش است

چای  سبز  و نقل   شیرین   زیب  خوان

خنده ها  باشد  میانِ  مان  خوش است

میوه   های   خشک   و   مغزی  میهنم

باب باشد بر لب و دندان   خوش  است

از   زمین  باشـد  سخن   ها  یا   سپهر

دور هم باشد جمیع یاران  خوش است

گرچه  «سیمین»  تو  خیالاتی   شدی

با خیالت باش  در  زندان  خوش  است

سیمین بارکزی 

2 دسامبر 2020