زنده گی یک روز ه صغرا قصۀ حقیقی…….
تاریخ نشر پنجشنبه ۲۱ فبروری ۲۰۱۳ هالند
زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….
قسمت اول
****
صالحه وهاب واصل
هالند
****
ساعت چهار صبح بود، مژگان سحر آهسته اهسته از هم دور میشد، صدای آذان مولوی در مسجد آخر کوچه فضا را پُر کرده بود، صغرا چشمانش را آهسته باز کرد و با شنیدن صدای آذان دست به رویش کشید و آهسته زیر لب گفت:






















