۲۴ ساعت

01 آوریل
۳دیدگاه

دخـتــر کـوچــی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دخـتــر کـوچــی

 

بـدیـدم دخـتــر  کــوچـی  بــه  لـوگـــر

چـومهـتـاب می درخشیـد،  دیـدهء تـر

نـدانـسـتـم چـرا حالـش چنـیـن  بـود؟

نـمـود آن نـازنـیـن،چـشـمـان  من تـر

بگـفـتـم نـام زیـبـایـت چــه  بــاشـــد؟

بگـفـت مـهـتـاب،نــام مـن  بـد اخـتــر

شـدیـم با هم دمی با گـفــت وگـوئـی

بـنــالــیـد ازجــفــای،  قـــوم  کـافــــر

بگفتا بودمی  با  یک  جـوان   دوسـت

 ولـی روزی زدنــدش، تـیــر  بــر سـر

بـرفـت آن  نامـراد ، از  دهــر   دنـیـــا

گـذاشـت تـنهـا  مــرا،  بی یـارو یـاور

شبی دیــدم بخوابـش،خوش وخنـدان

بگفـتـ توهم بیــا، اینجـاسـت بهـتـــر

نـه ازآن جـاهـــلان، روئــی  ببـیـنـی

نـه ازآن قـاتــلان، فـکـــری  درســـر

خــدا کـرده نـصـیــب مـن شـهــادت

اگــرگــردد نـصـیــب تـو،چـه  بـهـتـر

بـداری “حیدری“،ایـن قـصه کوتـاه؟

نبـاشد جـز جـگـــرخــونی ،سـراســر

ســرشــت جـانــیــــان مــیـهـــن مــا

هــمـیـشـه ظـلــم بـالای ضـعـیـفــتـــر

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

22 فبروری 2021 

سیدنی – استرالیا

01 آوریل
۱ دیدگاه

 خدا خیر کند

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 خدا خیر کند

اوج    آشوب   زمان   است   خدا  خیر کند

فتنه ها  دیدم  عیان  است   خدا  خیر کند

 

نسل آدم چقدر بیرحمو سنگدل شده وای

که به هم دشمن جان است خدا خیر کند

 

عصر حاضر به  رفاقت   به   برادر خوانی

همگان  حیله   کنان   است  خدا خیر کند

 

رهبران   را   نبود  هیچ   سواد  و  هنری

فاضلان جمله شبان است خدا  خیر کند

 

بی  حیایی  نبود  چیزی ، گناهان   کبیر

عادت خورد  و  کلان  است خدا خیر کند

 

سرخط نشریه ها  دخترِ  مادر را کشت

خبر   روز  جهان   است   خدا  خیر  کند

 

پسرانِ که شدند جمله به بیراهه روان

پی    قتل  پدران  است  خد ا  خیر کند

 

بسکه هرگوشهِ دنیا خبر غمگین است

عادلی در خفقان است   خدا خیر کند

سید عنایت الله عادلی

01 آوریل
۳دیدگاه

مصاحب بودنِ با دون چه سخت است

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مصاحب بودنِ با دون چه سخت است

مصاحب بودنِ با دون چه سخت  است

كه همسانِ نگون بر گشته  بخت است

زبانت     را        نداند       هم   ندانى

نويسى    تو      بر      خواند    تبانى

هر آنچيزى  كه   آنرا   دوست   دارى

همى راند  ورا  با خشم   و   خوارى

وگر      چيزى     فزايد       نفرت   تو

همان  خوش دارد  او   با حسرت تو

اگر نازش   دهى   بى  جنبه   گردد

هر آنچه   رشته يى   را  پنبه  گردد

و گر   قهرش   كنى  لج  با  تو دارد

نه  نازت  مى كشد   نى   وا  گذارد

ندانى كى  به قهر و كى به راهَست

هر آنچه   از تو  مى بيند  گناهَست

بدى   هايت  همى بيند   به  كثرت

نيكويى ات     نبيند    يا   به    ندرت

سكوتت   را   نشانى    ضعف دارد

به هر سختى  تو صد  شعف  دارد

و گر  خوشحالى  او حسرت  بيارد

دريغا    كو  دمى     طاقت    بيارد

الهى  سفله  را   صاحب  مگردان

تو رحمت  را  ز ما  غايب  مگردان

شیبا رحیمی

01 آوریل
۱ دیدگاه

 چون سنگ در فریاد شد . . . 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

«جهان در جهت فضیلت آنانی حرکت می کند، که می گویند «نه»».

گوته شاعر بزرگ آلمان

————-

 چون سنگ در فریاد شد . . .

 

 از انجماد قطب  خود ، جاری ‌ ترین  دریا شوی

خاکت اگر برباد  شد، از  سایه ات   بر پا شوی

 زنجیره‌ی یلدا شدی، شب پشت شب ، شب پشت شب

 شیطان‌چراغِ دل فروز، تا در شب ات فردا شوی

 از چاهِ خود بیرون  برا، سر کش  شرابِ آفتاب

تا «خود» شوی و «من» شوی، یک بیکرانی «ما» شوی

 بیداریِ دل ‌خفته را، شمشیر  ده، در جنگ کن

 تا از شکست ات  وارهی، تا  فاتح رویا شوی

 صد آسمان را نوش کن، خورشید در آغوش کن

 تا بازهم از عشق خود، لب‌تشنه چون صحرا شوی

 شب گرچه پوشیده جهان ، بگذار در بشکستن اش

 از آفتابِ صبح هم ،  عریان ‌ تر و  رسوا شوی

 تا شرق را خورده غروب، کرده افق در شب رسوب

 باید طلوع عشق را، در سینه ات جویا شوی

 قلب زمین در سکته شد، روح زمان بر باد رفت

چون سنگ در فریاد شد، باید تو  در  غوغا شوی

 چون واژه ی «نه»نور بخش، بر آسمانِ شب‌زده

تا در سرود زندگی، معنی شوی، مانا شوی

فاروق فارانی

جنوری ۲۰۲۵

                                                           

31 مارس
۱ دیدگاه

جوانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 11 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -31 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

جوانی

جوانی  تحفـه ی   پروردگار  است

ولی خیلی سریع و  در گذار است

از    ایـن  دوران    زور      بـازو انت

بگیری بهره ی مثبت   به‌کار است

ز عطر و بوی‌عیش‌و نوش این دور

به هر فصلش تفاوت ها بهار است

تو را گویم جوان، حرمت  گذارش

که این دور حیاتت در  گذار است

رَوی    در  پیشگــاهِ   داد  گاهی

که از سویِ  خداوند قهار  است

بکن «سیمین» رسالت را تمامش

که طول زندگی بی اعتبار است

سیمین بارکزی 

22 دسامبر 2020

31 مارس
۱ دیدگاه

نوروز باستانی !!!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 11 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -31 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نوروز باستانی !!!

آنچه   بر  ما  نماد   فرهنگ   است
بر  حکمران   بی  خرد  ننگ  است
اندکی  عقل  نیست  بر  سر شان
قلب شان را تو گویی از  سنگ است
مطلب  گفتگوی  شان   قهر است
مقصد صلح شان فقط جنگ است
« جنده »    بالا   نمودن   نوروز 1
منع بنمودنش چه ن   یثرنگ است
عید  نوروز   ضد   مذهب    نیست
با معاییر  دین   هم   آهنگ  است
روز نوروز را به  دین  چه  غرض ؟
من ندانم که این  چه   آهنگ است
این چنین    فکر   های     نا هنجار
دور از دین  هزار  فرسنگ    است
مقصد  شوم  غافلان   خام  است
توسن عقل  جاهلان   لنگ  است .
توکل هروی
هامبورگ دوم فروردین /حمل ۱۴۰۱ خورشیدی
1ــ واژۀ جنده یا جهنده بیرق یا علم مولاعلی ست که همه ساله به اهتزاز در میآید

 

 

31 مارس
۱ دیدگاه

طلوع آذرخش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 11 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -31 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

طلوع آذرخش

 

نسیم بامدادان نوازش یست

که سکوت شب را آواز میبخشد

و من نمیدانم

از کدام شهر

از کدام صحرا

و از کدام دریا بگذرم

روزیکه به نام تو آغاز میشوم

و طلوع آذرخش

آخرین حرف واژه انتظار را

در خود فرو میبرد

و ترا شگوفه وار

که تمام فصول حیاتم

در تو نهفته است

به من هدیه میدهد.

 

میترا وصال

29 مارچ 2025

لندن

30 مارس
۱ دیدگاه

رابعه بلخی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

======

 

رابعه بلخی

 

 

رابعه بنت کعب قزداری بلخی یکی از نخستین شاعران زبان فارسی-دری میباشد، که در سده چهارم قمری از سال 914 تا 942 در دوره سامانیان در بلخ میزیست. او از یک خانواده اشرافی بود، در بلخ تولد و در همان شهر وفات نمود. پدرش کعب قزداری از عرب های کوچیده شده خراسان بود که فرمانروائی شهر های بلخ،قندهار،سیستان و بُست را به عده داشت و یک علاقه خاص به رابعه داشت و در قسمت تعلیم و تربیه او توجه خاص مینمود. رابعه توانسته بود که زبان دری را نیز به وجه احسن بیاموزد زیرا او را مادر شعر فارسی نام می نهادند. رابعه دختر نهایت زیبا بود، قامت بلند داشت و علاوه از فن شاعری به هنر نقاشی،تیراندازی و سوارکاری مهارت خوبی داشت.نسبت زیبائی که داشت خواستگارهای زیادی داشت ولی پدرش به وصلت او خوش نبوده همه را جواب رد میداد. رابعه در جهان امروزی از شهرت خاص بخاطر داستان تراژیدی و مرگش برخوردار میباشد.زیرا او عاشق بکتاش غلام پدرش شده بود، رابعه اولین زن است که باوجود محدودیت های زنانه آنهم بخاطرکه دختر یک فرمانوای بزرگ بود، صدای عشق واقعی خود را به گوش تمامی مردمان جهان رسانیده بود.حارث برادرش بعد از مرگ پدر زمام امور مملکت را بدست گرفت و یک مهمانی بزرگی را راه اندازی کرد که عدۀ از علما،روشنفکران،شاهان و شاعران دربار را دعوت کرده بود و وظیفه پذیرایی از مهمانان را به عهدهبکتاش غلام که کلیددارخزانه او بود ، سپرده بود تمام زنان و دخترانیکه در دعوت اشتراک کرده بودند با دیدن بکتاش که جوان نهایت زیبا و دلفریب بود عاشق او میشدند.رابعه بلخی نیز برای اولین بار بکتاش را در همان مهمانی دید و یکدل به صد دل عاشق و شیدای آن شد. مدت ها با این عشق جانسوز می ساخت و می سوخت، خواب و راحت از او رفته بود ولی از ترس زمانه به کسی گفته نمی توانست و مریضی اش دوام دار شد حتی داکتران از تداوی آن عاجز شده بودند. رابعه یک ندیمه داشت که او بعدها از راز رابعه بلخی و بکتاش خبر دار شده بود. روزی برای رابعه گفت یک نامه برای بکتاش بنویس و تصویر خود را در عقب نامه مزین ساز من نامه راخیلی مخفیانه برای بکتاش می رسانم. خلاصه زمانیکه بکتاش نامه را خواند و تصویرش را دید، یک دل به صد دل عاشق رابعه شد و از آن به بعد میان این دو نامه های عاشقانه رد و بدل میگردید. گویند روزی رابعه در دهلیز قصر با بکتاش روبرو شد اما رابعه با او رفتار خشن و نامناسب نمود، بکتاش برایش گفت رابعه تو مرا اول عاشق و شیدای خود ساختی حالا چرا چنین بیگانگی مینمایی، گناه من چیست؟. رابعه مأیوسانه با بیان ملایم و کاملاً پرمعنی برایش گفت: که از رابطه عشق من با تو خداوند یکتا میداند، صد افسوس که شرایط خیلی نامساعد است و افشای آن باعث مرگ من و تو خواهد شد،مراقب خود باش!

نوت: گویند روزی بکتاش دریک جنگ محلی اشتراک نموده بود که شدیداً زخمی شده بود و زمانیکه رابعه خبر شد فوراً لباس حرب به طن نموده و صورت خود را توسط ماسک پنهان ساخته و با مهارت خاص حربی و سوارکاری که داشت خود را به بکتاش رسانید و او را از میدان جنگ بیرون آورده به تداوی آن پرداخت و از مرگ حتمی نجاتش داد. طبق گفتار شیخ عطار نیشابوری که شاعر دربار سامانی مانند رودکی، بود گفته که  رابعه با رودکی دیدارهای پی در پی داشت و تبادله اشعار مینمودند. عطار نیشابوری در حکایت 21 کتاب الهی نامه خود هم درباره رابعه بلخی بیشتر از 400 بیت سروده است.

نوت: پادشاه سامانی روزی یک مجلس بزرگ شعری را در کشور خود راه اندازی کرد و عدۀ زیادی از شعرا ، روشنفکران و شاهان را دعوت کرد که حارث برادر رابعه بلخی هم در آن مجلس اشتراک کرده بود.چون نوبت به شعر خوانی رودکی شاعر دربار رسید یک تعداد از اشعار عاشقانه رابعه بلخی را به خوانش گرفت، غافل از آنکه حارث برادرش هم در آن مجلس بود. اشعار مورد پسند همه علاقه مندان خصوصاً شاه سامانی قرار گرفت. شاه از رودکی سوال کرد که این اشعار از کی میباشد، رودکی در جواب گفت که از رابعه بلخی دختر کعب قزداری فرمانروای سابق بلخ که عاشق غلام پدرش بنام بکتاش شده بود. حارث از شنیدن این موضوع به غضب شد و فوراً بعد از ختم مجلس به بلخ آمده در صدد انتقام خونین شد. بعد از جستجو از اتاق رابعه یک صندوقچه را پیدا کرد که تمام نامه های رابعه و بکتاش در آن قرار داشت فوراً امر کرد که صندوقچه را با تمام اشعاریکه در آن قرار دارد بسوزانند و خود رابعه را در گرمابه برده و رَگ های دستش را ببرند و دروازه گرمابه  با چند قفل محکم ببندند. فردای آن روز که دروازه گرمابه را باز کردند جسد مظلوم رابعه را که  نسبت خونریزی زیادی که کرده بود از آنجا خارج و در قبرستانی به خاک سپردند. رابعه در گرمابه با خون خود توسط انگشتانش یک تعداد اشعار زیاد تراژیدی به دیوارهای گرمابه نوشته بود. حارث، بکتاش را در یک سیاه چاه تاریک و نمناک زندانی کرده بود. چو بکتاش از واقعه مرگ رابعه با خبر شد به مهارت خاص از زندان فرار کرده و خود را به قصر حارث رسانید و سر حارث را باخنجر از تن جدا نموده و خود را بالای قبر رابعه رسانیده با همان خنجر به قلب خود فرو برد و جان به حق تسلیم کرد.

نوت: متأسفانه از رابعه بلخی اشعار زیاد باقی نمانده فقط هفت غزل،چهار دوبیتی و دو بیت مفرد که مجموعاً 55 بیت می گردد، فعلاً از رابعه بلخی باقی مانده.

 

آرامگاه رابعه بلخی

آرامگاه رابعه بلخی در شهر باستانی بلخ کشور عزیزما افغانستان میباشد که به نزدیک جنوب شرق مسجد جامع تاریخی خواجه ابونصرپارسا، قرار دارد. این آرامگاه که در سال 1316 ازطرف وزارت فرهنگ ساخته شده بود، بعداً در سال 1392 با یک علاقه خاص به شکل یک ساختمان مدرن و زیبا دوباره رونمایی شد. فعلاً محل زیارت گاه عدۀ ای زیادی از علاقمندانش میباشد. در سال 1974 یک فیلم سینمایی خاص افغانی به کیفیت بسیار عالی از رابعه ساخته شد که مدت ها مورد بازدید علاقه مندانش قرار گرفته بود. فعلاً در منطقه کارته 4 یک مکتب عالی بنام رابعه بلخی وجود دارد و سرک مشهور همان منطقه بنام رابعه بلخی نام گذاری شده است.

نوت: قطعه شعری که رابعه بلخی درباره عشق گفته و ضمناً چنین یاد آور شده بود، هرچه تلاش کردم که از این عشق رهایی یابم بدتر گرفتار شدم.

 

عشق او باز اندر  آوردم به بند

کوشش بسیار  نامد سودمند

عشق   دریایی   کرانه  ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

توسنی کردم نداستم  همی

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

 

 

با احترام:

داکتر علیشاه جوانشیر

 سیدنی آسترالیا

 

30 مارس
۳دیدگاه

فطرۀ لب

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شوخ طبعی عید، سهم عیدانۀ من

فطرۀ لب

روزه به  سراغِ   عاشقِ  بیدل شد

بوسه به  لبِ یار زدن  مشکل شد

رفتم که به  تُنگِ  لب  بریزم  بوسه

دیوارِ   صیام  بینِ    ما    حایل  شد

گفتم زرخت بوسه بده،  لب را داد

ازنوشِ لبش روزه ی من باطل شد

افطاری بوسه داد او، در شبِ عید

برهردوی ما فطره ی لب شامل شد

گفتا ! بدهم زبوسه بهتر به تو، کام

گفتم ! زلبِ تو  کامِ  دل حاصل شد

علی احمد زرگرپور

30 مارس
۳دیدگاه

آسمان خدا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۱۰ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۳۰ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

آسمان خدا

« دیشب که آسمان خدا پر ستاره بود »

 اشکم روان ز دیده،  دلم پاره  پاره بود

 تا آن  که‌  یک  دمی  بنشیند   کنار من

 آه از جگر بر آمد و چشم در نظاره بود

 دل در درون سینه به غم ها نشست، ولی

 بر لوح سینه آیاتی چند از سی پاره بود

 گویند عاشقان نرسیدند به وصل دوست

 امید من به نیمه  شبی  استخاره بود

 دیدم که‌ غافلان ببرند حسرتی به دل

دیشب که اشک شوق به چشمم دوباره‌ بود

 باشد که خوش نما ببینم  جمال  دوست

 در سینه  آرزوی “امانبی شماره بود

 امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

30 مارس
۱ دیدگاه

عید سعید فطر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

عید سعید فطر

 فرمانبر صوم و همه   احکام  شمائید

 محبوب  خدا  اول   و  انجام   شمائید

 هرخانه شده قبله و هرجا شده محراب

 بر طفل یتیم  از  بهر  اطعام  شمائید

 افطار و صیام و  سحر از  بهر مناجات

 از فضل  خدا  صاحب  انعام  شمائید

 این روزه  رسید در کف  ایام شگفتن

 در عید همان مردم خوشنام شمائید

 چون بدر درخشیده  هلال  از سر الفت

 مردانه  صفت  در  دل   ایام  شمائید

عید است دل از نور تجلی شده لبریز

 عطر خوش هر صبح دل آرام شمائید

 ای طیبه چون عیدسعیدآمده خوش باش

فانوس شب روشن هر شام شمائید

طیبه احسان حیدری

سیدنی – استرالیا

29 مارچ 2025

30 مارس
۳دیدگاه

عید و نوروز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

عید و نوروز

نداریم ای وطن ما عید و نوروز
پریشان خاطرم  با  آه  پر سوز

همه پیرو جوان  حال  پریشان
سراسر دیده ها خونابه ریزان

سیه بختیم  و  نوروزی  نداریم
به شب وامانده ، دلسوزی نداریم

سرو کارم همه با درد و داغست
که گویی حال من  پاییز باغست

چراغ لاله ها خاموش  گشتند
غم و ماتم مرا بر دوش گشتند

وطن باشد  روان  و  پیکرِ من
مبادا سایه‌اش  کم از سرمن

نبینم هیچ طفلی را به میدان
نه لطف  خالق  یکتا  و بزدان

ز دست غم بسوزد سینه‌ی من
غم ‌اش نقاشی آ یینه‌ی من

نمی خواهم سرود  انجمن را
نمی خواهم به جز خاک وطن را

وطن نو روز  تو  گشته فراری
زمستان است به گلبرگ بهاری

شدم تنها در این غربت سرا من
وطن بی تو شدم بی آشنا من

الهی لاله زاران کن  وطن را
به لطف خلعتی بخشا چمن را

روان ‘ عالیه آسوده‌گی بخش
نجاتم را از این فرسوده‌گی بخش

عالیه میوند  

فرانکفورت 

15 فبروری 2022 

30 مارس
۱ دیدگاه

عید مستمندان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

عید مستمندان

عید   رسیده    به     دل   داغدار

شکوه   ز  ایام   کند    بی شمار

حال وطن دیده غمش شد فزون

مردم آن   خسته   و  بی  روزگار

خلق وطن را که به لب خنده نیست

چشم پر از اشک و  جگر  داغدار

نی خبری هست ز  نوروز  و عید

مردم بیچاره به   صد   غم  دچار

نیست سرودی به لبی  از طرب

هرکی درین   عید  بود  سوگوار

طفل  نظر  دوخته  بر  در  کشد

آمدن     والد        خود     انتظار

آوردش  تا  که   پدر  قرص  نان

تا    کند   گرسنگی    را    مهار

قصه‌ی  اندوه  وطن  بس  دراز

من  بنوشتم  یکی  از صد هزار

خاطر    اعیاد    گذشته    بخیر

کاش  چنان  عید  رسد  بار بار

محمد اسحاق ثنا

ونکوور کانادا

۲۹ مارچ ۲۰۲۵

30 مارس
۱ دیدگاه

عید در نوروز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

عید در نوروز

جهان را ز  بنیان   دگرگون   کنید

برون ازطلسمات  وافسون کنید

فـرشته بـر آریـد  ز  چنگال  دیـو

ده و  دره  پاک از دد و دون کنید

چـو  کاوه  بـتازیـد  بـر مار دوش

به سـر  تاج عـدل  فریدون کنید

ز نو خشت حق  و  عدالت  زنید

دژ ظـلـم  و  بـیــداد  وارون کنید

به دور  افکنید  جهل و اوهام را

ز علم و خرد جانِ مضمون  کنید

ز قـاتـل بگیردیـد  شـمـشیر تیز

گل افشان‏زمین قلزم  خون کنید

به کـودک کـشـانِ خدا ناشناس

بصد ها زبان  لعنت  افزون کنید

به لطف هنرخشم جنگ وستیز

ز  دل‏هـای  پـرکیـنه  بیرون  کنید

پر از  سبزه  و لاله  و  مـوج گل

کوه ودره وشهر  و هامون کنید

ز نیل  و فرات تا به  والگا وگنگ

رفیقان سیـحون و جیحون کنید

ز رویـای   شــوق   آور  زنــدگی

دل مسـت انـســان مفـتون کنید

ز   گل‏های   نوروز   در  عید  فطر

بسـاطی  معطـر  و گلگون  کنید

لبالب دلان را  ز  عـشق  و  وفـا

بـه مـانند  لـیـلا  و  مجـنون کنید

دل خـسـته را  پـیـش  دلبر برید

ز شادی و  دیدار  مشحون کنید

رسول پویان

29 مارچ 2025

30 مارس
۱ دیدگاه

عید سعید فطر مبارکباد

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

عید سعید فطر مبارک و خجسته باد!

با آرزوی قبولی  طاعات و عبادات همه مسلمین

جهان بخصوص هموطنان عزیزما، اخصا همکاران

قلمی و خواننده گان  محترم  سایت ۲۴ ساعت  ،

فرا رسیدن عید سعید فطر راتبریک وتهنیت عرض

نموده ، آرزومندیم ایام خوشی را درکنار خانواده

های معزز شان سپری نمایند. 

همچنین از درگاه احدیت استدعا داریم تا جنگ و

خونریزی  در جهان  خاتمه  یابد  و   صلح آرامش

حکمفرما گردد، همه مریضان را شفای عاجل عنایت

فرماید و ظلم و تعدی را که بر هموطنان عزیز ما

بخصوص بانوان دردمند کشور  ما تحمیل شده

هرچه زودتر برطرف سازد و ریشه دشمنان

انسانیت را از روی زمین محو و نابود بگرداند. 

با احترام

مسئولین سایت ۲۴ ساعت

محمد مهدی بشیر – صاحب امتیاز و مدیر مسئول

و قیوم بشیر هروی – سرپرست

29 مارس
۱ دیدگاه

امان قناویزی شاعری از هریوا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

امان قناویزی شاعری از هریوا

 

قیوم بشیرهروی

29 مارچ 2025 میلادی

 

امان قناویزی یکی از شاعران گرانمایه وطن ماست که اخیرآ به جمع همکاران قلمی سایت 24 ساعت پیوست ، او شاعریست زیبا سرا و خوش کلام.

ضمن عرض خیر مقدم بخاطر پیوستن جناب ایشان به جمع شاعران همکار 24 ساعت اینک چند سطری در مورد این شاعر گرامی خدمت شما خوانندگان محترم پیشکش می نماییم.

محترم امان قناویزی فرزند مرحوم حاج دین محمد قناویزی در سال 1335 خورشیدی در شهر زیبای هرات دیده به جهان گشود ،  دوران ابتدایی را در مکت تاکی و دوران متوسطه و عالی را در مکت مولانا عبدالرحمن جامی به اتمام رسانید.

سپاس جهت ادامه تحصیلات عالی رهسپار کابل گردید و شامل دانشگاه کابل گردید.  پس از پایان تحصیلات در سال 1359 خورشیدی از دانشکدهء زبان وادبیات انگلیسی دانشگاه کابل مدرک  فراغت حاصل نموذد و در همین سال نسبت اوضاع ناهنجار  و نابسامان وطنش همچون هزاران هموطن دیگرش  راه هجرت در پیش گرفت و  رهسپار کشور آلمان شد و تا حال در شهر فرانکفورت کشور آلمان سکونت دارد.

در مورد شعر او باید گفت ، هرچند در دوران مکتب و در ساعات مشاعره های صنفی به تک بیت ها به سرودن شعر روی آورد ، اما از سال 1359 بطور جدی قلم بدست گرفت و هرآنچه خواست سرود.

آری ! این شاعر گرامی  از آن سال به بعد در سرودن شعر بطور جدی گام برداشت  و در نتیجه چهار مجموعه ی شعر بنام های (نوای دل ، نای دل ،  ندای دل و آوای دل)  تا به حال او به زینت چاپ اراسته شده.

 

بامید مؤفقیت های مزید محترم امان جان قناویزی و هممکاری های مداوم شان با سایت 24 ساعت اینک  یکی از سروده های شانرا تحت عنوان نقاب پیشکش می نماییم.

نقاب

 آمدم   بار  دگر  امشب   که   مهمانت  شوم

 با   دل  بیچاره ام   زار   و    پریشانت   شوم

 آمدم امشب به آن چشمان و مو های پریش

 جان فدای چشم و آن زلف پریشانت   شوم

 عمر من خاک قدمگاه تو شد هر روز و شب

 ای به قربان تو، من تا صدقه ی جانت شوم

 کعبه و دیر و حرم گرديد چون ويران به من

 ساعتی بگذار من، محو دو چشمانت شوم

خانه ی عشق است جای عبد الله جان من

 خیر مقدم من فدای چشم شیطانت شوم

 تا نقاب از رخ گرفتی جان و دل آتش گرفت

 امر فرما  شاه  من  قربان  فرمانت  شوم

جان به خاکم روز و شب آیا تو می‌بینیامان

همچو یوسف در تهٔ چاه چند پنهانت شوم

امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

29 مارس
۳دیدگاه

 کتاب آرزو ها

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

کتاب آرزو ها

۹۵  الف

خدا بردار بر دوشت و بس کن با گرانی ها

 دگر پیری نمی آید  مبارک   این جوانی ها

 سلامی هرسحر میگو پریشانی نمی پاید

 نمی   شاید  پریشانت  نماید   ناتوانی ها

 خدا هر صبح می خندد تو چشمت بسته گریانی

 خدا خوب آفرید و بد کنی  با  بد  زبانی ها

ز خاکی گل بر افشاند که دل در بند آن بندی

 زمین را خار می بینی به فکر آسمانی ها

 مه و خورشید با هم جلوه ها  دارند  از بهرت

نه میبینی ستاره را نه آن چشمک پرانی ها

 عروس عشق می آید مخوان آهسته آهسته

 که ریزد سرخ رنگ خود به روی زعفرانی ها

 کتاب   آرزو   ها   را   بیا   یکبار   بازش کن

 به هر حرفش بیابی گر بخواهی خود معانی ها

شکیبا شمیم رستمی

29 مارس
۱ دیدگاه

قدرت ذهن

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

قدرت ذهن

بود قدرت  ذهن  به هردم  توان

 چو‌ گنجی بود  بهر  تو  هرزمان

 هراندیشه ازدل بجوشدچو‌موج

جهان را  رساند   به  معراج اوج

به اندیشه  هر کار ممکن  شود

به جاهل  همه غیر ممکن شود

 به اندیشه باشی یک  قهرمان

 به   آزاد   آزادی    و    شادمان

 قدم  میگذاری   به   دنیای  نور

 ز هر ظلمت  جهل گردی  بدور

 ذکاوت بود عقل  را  در  تماس

 چو‌آتش بود  عقل را در قیاس

که  اندیشه  باشد  ترا  پله  ها

رساند  ترا  تا  به  سر  قله  ها

 که اندیشه باشد  ترا بال  و پر

 که قله بود علم  و حلم  و هنر

 که اندیشه علم است و شهپرزبان

به دانای پر زن به هفت   آسمان

به شاهکار علم زندگی   درست

 یقین کن جهان پای تسلیم تست

 جهان سعادت به تو یک  صداست

 تو فاتح شوی چونکه لطف خداست

 که گفت طیبه بار ها این سخن

که اندیشه باشد به هر انجمن

طیبه احسان حیدری

20 سپتامبر 2024

سیدنی – استرالیا

29 مارس
۱ دیدگاه

آری . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آری . . .

 این چه خاموشی  است، تا  در استخوان  سر  می زند

 منجمد  کرده  صدا  را، مرگ  را  در  می زند

 سینه ها را از طلوع عشق خالی   می کند

بر سر گمگشتگی ها ، تاجی از زر   می زند

 راه  را  کج  می  نماید ، گمرهان  را   رهنما

 روی عشق و روی  رویا ، مُهر  آخر  می زند

 این چه ناسور است زخم خون چکان  عشق را

 نیش را پیچیده در نوشی و  نشتر می زند

 شاعران در تن فرو، اندیشه داران در شکم

 بی صدایی، عشق را در سینه خنجر می زند

 می گذارد چوشک تاریخ* را در  حلق خلق

طبل فتح مرده با دست به خون  تر می زند

 راهیان شد ره نشین و سرفرازان، سر فرو

 عشق آیا  بار  دیگر  صور  محشر  می زند؟

شهر مفتوح تباهی، می رهد از خواب شوم؟

زندگی در کوچه ها با خنده ها پر می زند؟

می رسد بیداری از راهی که عشق افروخته

 بهر فتح بی شکست اش عشق لشکر می زند؟

 دختران چون اختران در آسمان بی غروب

 شهر را آذین  فردا،  مهرگون  فر می  زند؟

 عشق «آری» خیمه گاهش را ز‌ جنس  آفتاب

 از   سواد  با ختر  تا   شهر  خاور  می زند

فاروق فارانی

 دسمبر ۲۰۲۴

عاریتی از شعر طنز «ای مرز پر گهر» فروغ فرخزاد:

«….پستانک سوابق پرافتخار تاریخی….»

ایرانی ها به آن چیزی که ما «چوشک»(اطفال)میگوییم، «پستانک» می گویند.

29 مارس
۳دیدگاه

چنار – Plane

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

چنار

 

در پشت رنگین کمان خاطره ها

تنها تویی

که همیشه بامنی

و در پهنای آغوشم

مدام جاری و پر دوامی

 

امروز بدان

که روییدنت در قامت باغ

همان چناریست

سر بر افراشته

بسوی مغرب زمین

که در شاخه هاش

بلبلان قصه گوی

نام مرا تکرار میکنند…

 

هما طرزی

نیویورک

 3 مارچ 2025

 

Plane

Behind the rainbow of memories

You are the only one

who is always with me

And in the breadth of my arms

You are constantly flowing and lasting

Today, know

that your growth in the form of a garden

Is the same plane tree

With its head raised

Towards the west

Wherein in its branches

The storytellers

Repeat my name…

Homa Tarzi

New York

 March 3, 2025

29 مارس
۱ دیدگاه

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

شب، حریم اسرار و آستان قدس الهام است، 
قلمرویی که در سکوتش، روح به بلندای افلاک عروج می‌کند 
و در ظلمتش، شعله‌های اشتیاق، فروزان‌تر از اختران می‌درخشند.
 هنگامی که جهان در ژرفای آرامش فرو می‌رود 
و زمان در ساحت سکوت متوقف می‌گردد، 
جان‌ های بصیر از حجاب‌ های روزمرگی عبور کرده
 و در اقیانوس بی‌کران معنا، غوطه‌ور می‌شوند. 
در این خلوتگاه قدسی، حقیقت با لطافت واژه‌ها تجلی می‌یابد 
و ادراک در بارگاه شب به کمال می‌رسد.
من نیز در سایه‌سار شب‌های جاودانه، از قید و بند عالم خاکی 
رهایی یافته و به آستانه‌ی معرفت پای نهاده‌ام.
 در خلوتی که آسمان، سرود حضور می‌خواند 
و ستارگان، رازهای ازلی را زمزمه می‌کنند،
 با قلمی برخاسته از جوهر عشق، سرنوشت محبت را بر الواح زمان حک کرده‌ام. 
در هر شب، نوری از سرچشمه‌ی ادراک در جانم طلوع می‌کند 
و در شعاع آن، جهان را از پنجره‌ای دیگر به نظاره می‌نشینم. 
در همین سکوت متبرک و آگاهی بی‌کران، 
ناله‌ی دلدادگان را به زبان حقیقت سروده‌ام و فریاد مظلومان را شجاعانه در هیئت نثر و نظم، به گستره‌ی هستی سپرده‌ام.
سپاس بی‌حد معبود را که در این تیرگی‌های شبانه، قلب و ذهنم
 را از خورشید مهر و معرفت منور ساخته است. 
آن‌گاه که اختران در طاق کبود آسمان می‌درخشند، دل من در ژرفای تفکر بیدار است. 
آنچه در تابش روز پنهان می‌ماند، در حریم شب بر من مکشوف می‌گردد. هر خاموشی، آوایی از حقیقت را در وجودم بیدار می‌کند
 و هر تیرگی، نوری را در ژرفای جانم می‌افروزد.
بی‌شک، شب برای من حریم قدسی و فرصتی بی‌بدیل بوده است؛
 تا اندیشه‌هایم را در آسمان خیال پرواز دهم، 
عواطفم را در ساحت کلمات ابدی سازم و در فراسوی مرزهای 
عالم خاکی، حقیقت را جست‌وجو کنم. 
در این خلوتگاه آسمانی، با دلی آکنده از محبت و چشمی بینا 
به افق‌های معنا، اسرار هستی را در آیینه‌ی سخن منعکس ساخته‌ام. 
حقیقت را در آغوش واژه‌ها زنده کرده‌ام و نغمه‌ی خاموش دل‌های شکسته را با طنین عشق در گستره‌ی شب طنین‌انداز نموده‌ام.
با مهر و عشق
احمد محمود امپراطور
سه شنبه 05 حمل 1404 خورشیدی

 

29 مارس
۳دیدگاه

مـــــا در و طـــــــن

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مـــــا در و طـــــــن

 

هــرآ نکــس مـیهــنـش ا فـغــا نـْسِـــتــا ن ا سـت

هــمـــه ا فــغـــــا ن  و ا زیــک بـوسـتــا ن ا سـت

ا گــــر تــرکـمـــــن  بُــــَود   ا زبــــک  ،  هـــــزا ره

هــمـــه زیـبــا گـلــی  یــک گـُـلـْسـِـــتــا ن ا سـت

 قـــزلـبـاش و بــلــوچ، پـشـــتــون  و تــــا جــــــک

هــمـــه بـا هــم بـرا در، جــســـم و  جـا ن ا سـت

نــفــــا ق ســـــنـــی و شــــیـــعــــــه ، بــــرا د ر

ز نـَیــَرنـگ   هـــا ی  شــیـطــــا ن  زمــا ن ا سـت

ا گــــر حُــــب  و طــــن  ، دا ری  تـــو  بـــر  ســــر

نــگـــوئــی ســنــی و یــا شــیــعــگــــا ن ا سـت

نــدا رد آ نــکــه بــد  خــوا هـــی ، بــه  کـــشـــور

بــه هــنــد وی وطــن، هــم مـهــــربــا ن ا سـت

نــبـــا شــــد اِ فــتــخـــــا ر قـــــوم بــــر  قــــــوم

هــمــــه مـخــلـــــوق دا دا ر جــهــــــا ن  ا سـت

نــدا رد بــــر  تــــری ، ا بــیــــض  بــــر ا ســـــود

کـه شـــرطــش د ر کــلا م الـلـّه، بـیـــا ن ا سـت

بــه  تــقـــــوا  بـــرتــــری  حـــا صـــل  بــگــــردد

نــه  بــر رنــگ و  نـــژا د  و نــی زبـــــا ن ا سـت

ا گـــــر رَهـْـــــرو شـــــــوی ، د ر را ه یَــــــزدا ن

خـــوشــا، جــا یـت بهــشـــت جـــا ودا ن ا سـت

بــه حَـبـــلُ ا لـلـّه، تــوســـل جــــو عـــــزیــــزم

تــفـــرق نــهـــی وا ضـــح و عـــیـــــا ن ا ســت

نــگـــا هـی بــا بـصــیـــرت کـــن، بـه مــیـهـــن

چـنـیـن وضعــش بـه مـلـت، بـس گــرا ن ا سـت

ا زا یـن جــنــگ و  بــلا ی   خــا نــمـــا نــســـوز

یــتــیــمـــا ن وطـــن، بــی آ ب و نـــا ن ا ســت

خـــــدا را هــمــــوطــــن! د ســـتــــی بــهـــم ده

تـرا مـا د ر وطــن، خـــوا هــش چـنــا ن ا سـت

نـمــــا تـــأ مـیــــن ا مــنــیـــت، بـــه کــــشـــور

کـه بـی ا مـنـی خــود ش، یکـســرزیــا ن ا سـت

بــکـــن خُــنــثــی، تــو مَـکــــر د شــمـنـــا ن را

کـه د شـمـــن د ر لــبــا س د وســــتـــا ن ا سـت

بــزن کــوبــنـــده مُـشــتـــی بـــــر دهـــــا نـــش

کـه بـا شــد یـا د وی، تــا ا یــن جـهـــا ن ا ســت

تـَــمــنـــــا “حــیـــد ری” د ا رد، ا لــــهــــــی’ !

رســا نـش بــروطــن، چــون نــا تـــوا ن ا سـت

بـکـــن خــا کــــش تـــو د ر دا مــــا ن، مـــا در

ورا ، ا یــــن آ رزو، د رد  ل نـــهـــــا ن  ا ســت

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۱۱می ۲۰۰۳

سیدنی – آسترالیا

29 مارس
۱ دیدگاه

نورِ امید- The Light of Hope( قسمت دوم)

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 8 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -28 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نورِ امید
 
ولی شاه عالمی
فصل اول – قسمت دوم
مادرشان، که بیماری‌اش روزبه‌روز شدت می‌یافت، صبح آن روز با سرفه‌های پی‌درپی از خواب بیدار شد. ولی و فرید که از مکتب برگشته بودند، با نگرانی کنارش نشستند. ولی دستان لاغر مادر را در دست گرفت و با صدایی لرزان پرسید: “مادر، چطور هستی؟”
مادرشان لبخندی کم‌رنگ زد، اما ضعف در چهره‌اش نمایان بود. او با صدای آهسته‌ای گفت: “بچه‌ها، خدا شما را حفظ کند. نگران من نباشید، شما باید به فکر آینده‌تان باشید.”
فرید نگاهی به ولی انداخت و گفت: “مادر، ما برایت دوا پیدا می‌کنیم، یک روز که پول کافی داشته باشیم، دیگر هیچ‌وقت مریض نخواهی شد.”
ولی سرش را تکان داد و با امیدواری اضافه کرد: “استاد کریمی می‌گفت علم می‌تواند ما را از این زندگی بیرون کند. ما درس می‌خوانیم، مادر، و روزی تو را به یک خانه گرم می‌بریم.”
مادرشان قطره‌ای اشک در گوشه‌ی چشمانش جمع شد، اما چیزی نگفت. تنها دستی روی سر آن‌ها کشید و آهسته زمزمه کرد: “خداوند نگهبان شما باشد، فرزندانم…”
آن شب، ولی و فرید، با امیدی تازه، دوباره در سرپناه کوچک‌شان خوابیدند. فردا روز جدیدی بود، پر از سختی، اما پر از امید برای آینده‌ای روشن‌تر.
صبح روز بعد، ولی و فرید با صدای اذان از خواب بیدار شدند. هوا هنوز تاریک بود، و سرمای استخوان‌سوز کابل در تمام بدن‌شان نفوذ کرده بود. ولی دست‌هایش را به هم مالید و به سمت مادرشان رفت. او هنوز خوابیده بود، اما نفس‌هایش کوتاه و ضعیف بود. فرید با نگرانی صدایش زد:
“مادر… مادر جان، بیدار شو!”
مادرشان به سختی چشمانش را باز کرد و لبخند کم‌رنگی زد. صدایش ضعیف‌تر از همیشه بود: “بچه‌ها… امروز هم باید قوی باشید.”
ولی که بغض کرده بود، گفت: “مادر، امروز برایت دوا پیدا می‌کنیم. قول می‌دهم!”
فرید دستی روی شانه‌ی برادرش گذاشت و گفت: “بیا برویم، ولی جان. باید کار کنیم.”
دو برادر بعد از خداحافظی با مادرشان، از سرپناه بیرون آمدند. برف تازه‌ای شب گذشته باریده بود، و همه جا را یخ زده بود. آن‌ها مثل همیشه به سمت بازار رفتند تا بوتل‌های پلاستیکی جمع کنند. اما آن روز چیزی فرق داشت—فرید حال عجیبی داشت. بیشتر از همیشه در فکر بود و کمتر صحبت می‌کرد.
بعد از ساعتی کار، ولی بالاخره پرسید: “لالا، چی شده؟ چرا این‌قدر ُچپی؟”
فرید نفس عمیقی کشید و گفت: “ولی جان، ما تا کی می‌توانیم این‌طور ادامه بدهیم؟ مادر مریض است، سرپناه‌مان سرد است، و هر روز مجبوریم با گرسنگی بجنگیم. باید راهی پیدا کنیم که زندگی‌مان را تغییر بدهیم.”
ولی ٱهی کشید: “اما چطور؟ ما چیزی نداریم.”
فرید کمی مکث کرد و بعد گفت: “شاید  جای دیگری برویم. شاید در شهرهای دیگر، زندگی بهتر باشد.”
ولی ، با تعجب نگاهش کرد: “اما مادر چی؟ او را نمی‌توانیم تنها بگذاریم.”
فرید لب‌هایش را به هم فشرد. می‌دانست که مادرشان روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود و آن‌ها باید هرچه زودتر کاری بکنند. اما هنوز نمی‌دانستند که سرنوشت، چه چیزی برای‌شان آماده کرده است…
ادامه دارد . .
 The Light of Hope – Part 2.
Written by: Wali shah Alimi
Chapter 1, Part2

 

That morning, their mother, whose illness was worsening by the day, woke up with continuous coughing. Wali and Farid, who had just returned from school, sat beside  her with concern. Wali took his mother’s frail hands in his own and asked in a trembling voice, “Mother, how are you feeling ”

Their mother gave a faint smile, but the weakness on her face was evident. In a soft voice, she said, “My children, may God protect you. Don’t worry about me; you must focus on your future.”

Farid glanced at Wali and said, “Mother, we will get you medicine. One day, when we have enough money, you will never be sick again.”

Wali nodded and added with hope, “Mr. Karimi says that knowledge can lift us out of this life. We will study, Mother, and one day, we will take you to a warm home.”

A tear formed in the corner of their mother’s eye, but she said nothing. She only placed her hand on their heads and softly whispered, “May God watch over you, my children…”

That night, Wali and Farid, filled with newfound hope, slept once again in their small shelter. Tomorrow was a new day, full of struggles but also full of hope for a brighter future.

The next morning, they woke up to the sound of the call to prayer. The sky was still dark, and the freezing cold of Kabul seeped into their bones. Wali rubbed his hands together for warmth and walked toward their mother. She was still asleep, but her breathing was shallow and weak. Farid, worried, called out:

“Mother… Mother, wake up!”

She slowly opened her eyes and gave them a faint smile. Her voice was weaker than ever: “My children… today, too, you must be strong.”

Wali, holding back tears, said, “Mother, today we will find medicine for you. I promise!”

Farid placed a reassuring hand on his brother’s shoulder and said, “Come, Wali jan. We have to work.”

After saying goodbye to their mother, the two brothers stepped out of their shelter. Snow had fallen the night before, covering everything in ice. As always, they headed toward the market to collect plastic bottles. But something felt different that day—Farid seemed lost in thought, speaking less than usual.

After an hour of work, Wali finally asked, “Lala, what’s wrong? Why are you so quiet?”

Farid took a deep breath and said, “Wali Jan, how long can we keep living like this? Mother is sick, our shelter is freezing, and every day we have to fight hunger. We need to find a way to change our lives.”

Wali sighed. “But how? We have nothing.”

Farid hesitated for a moment before saying, “Maybe we should leave. Maybe life is better in other cities.”

Wali looked at him in surprise. “But what about Mother? We can’t leave her alone.”

Farid pressed his lips together. He knew their mother was growing weaker by the day, and they had to do something soon. But they still didn’t know what fate had in

 . . . store for them

 

 . . . to be continued 

28 مارس
۲دیدگاه

نگاهِ تو

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 8 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -28 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

گرامیداشت از بیست و پنجمین سالروز وفات عزیزترین

موجود هستی پدر با ابهتم استاد صابر (هروی)

=========================

 

 

            نگاهِ تو

 

 رفتی و  عطر خاطره  هایت بجا  هنوز

پیچیده  در  خیال  منی،  بی‌صدا هنوز 

 مادر پس از تو، تکیه‌گهِ لحظه‌های ما 

مانده  کنار ِ  خاطره‌ ها،  با وفا هنوز !

 لبخند ِ او، نشانِ تو   را  زنده می‌کند

چشمان ِ اوست آینه‌ی ِ  آشنا   هنوز 

 دستش که سایبان غم و دردهای ماست

می‌تابد از فروغِ تو ، ای کهربا  هنوز

 در قاب کهنه‌ای که تو را در بغل گرفت 

عشق تو را گرفته به بر، این فضا هنوز

 رفتی،پدر! نگاه تو از چشم  من  نرفت 

دل مانده در مسیر تو، اندر  عزا هنوز ! 

 ای جاری ! در نیایش و در  سجده‌ و دعا 

درفجر و عصر، مغرب و اندر عشا هنوز 

 

           زهره (صابرهروی)

              27 مارچ 2025

    ساعت 3:02 دقیقه بامداد

 

28 مارس
۳دیدگاه

لیلة القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 8 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -28 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

لیلة القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!
====================

شب قدر، شب برداشته‌شدن حجاب‌هاست؛ شبی که فاصله خاک و افلاک رنگ می‌بازد و درهای غیب به روی دل‌های بیدار گشوده می‌شود.
 در این شب، نه زمان قید دارد و نه مکان، که همه چیز در نور بی‌کران الهی محو است.
فرشتگان با کاروانی از نور، بر جان‌ های صاف و دلباختگان فرود می‌آیند.
 دفتر قضا و قدر در دستان ملائک است و سرنوشت‌ها به قلم حکمت ازلی نوشته می‌شود. 
سالکِ راه، در این شب بندهای نفس را می‌گسلد و سبک‌بار، از حصارهای دنیا و گناه رها می‌گردد. 
هر ذکری نغمه‌ای است از بربط عشق که در گوش هستی طنین می‌افکند، 
و هر اشکی، مرواریدی است که بر دامان مقربان می‌درخشد.
زمین و آسمان، کوچک و بزرگ، همه به هم گره می‌خورند. 
دل عاشق، چون مرغی رها شده از قفس جهل، پر در پر فرشتگان می‌زند
 و رو به آشیانه قرب می‌رود. 
در سکوت رازناک این شب، نغمه بازگشت در گوش جان شنیده می‌شود؛ 
همان صدای آشنا که می‌فرماید:
«ارجعی الی ربکِ راضیة مرضیة»
خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد.
پس دل را با اشک توبه بشوی، بند تعلقات را بگسل، که نسیمی از باغستان مهر الهی جانت را به سرمنزل نور برساند.
یا ربّ! امشب که درهای فیض بی‌پایانت گشوده و ملکوت، چراغان از نور حضور توست، دل‌های ما را از غبار تیرگی و پرده‌های غفلت بزدای. 
ما را از بندهای سنگین نفس برهان و به کاروان سبک‌بالان وصال ملحق کن؛ 
در شمار آن دل‌آگاهانمان آور که جان‌شان در شعاع قرب تو آرام گرفته و از جام معرفتت سیراب شده‌اند.
ای ساقی ازل! نصیب ما کن جرعه‌ای از آن باده ای طهور که جان را زنده و دل را از خود بی‌خود سازد. 
ما را اهل بیداری کن، تا ذکر نامت در جان‌ مان چون نغمه‌ای بی‌پایان طنین اندازد. 
بر دل‌های شکسته و توبه‌پذیر ما، بارانی از لطف و رحمت فرو فرست؛ دست‌های تهی ما را به فضل بی‌کرانت لبریز گردان، و ما را در حریم خلوت‌ نشینان مهر خویش جای ده.
یا ارحم الراحمین!
نویسنده: احمد محمود امپراطور
پنجشنبه ۱۴۰۴/۱/۷ خورشیدی 
۱۴۴۶/۹/۲۶ هجری قمری
27 رمضان الکریم