۲۴ ساعت

08 مارس
۱ دیدگاه

از زبانِ بانوانِ وطنم

تاریخ نشر: جمعه ۱۸ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۸ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

دو سروده ی هم وزن و قافیه با یک عنوان

از زبان بانوانِ وطنم 

من زنم ، غمنامه ی  انسان  منم  

حرفِ تلخِ دفتر  و   دیوان   منم 

گاه بینی ، گاه  گوشم   می بٌرند

بدترین  انسان این   دوران منم

من   ندانستم   گناهِ     خویشتن

دایمآ خونین   جگر، گریان منم

ازچه حیرانم به زحمت  مانده ام 

لایق   اندوه ی بی   پایان  منم 

داغ ها در سینه دارم  بی شمار

لاله ای خونابه   در دامان منم  

اختیار من  به  دست   دیگران 

من چنان بازیچه ی طفلان منم

با چنین تحقیرواین بی حرمتی

خود چه سان گویم «ثنا» انسان من 

محمد اسحاق ثنا

ونکوور – کانادا

از زبان بانوانِ وطنم 

من زنم ،  قربانی   دوران منم

مادرم  من  ،  مادر ِ انسان منم

بسکه رنج و غصه ها دارد دلم

روز و شب با ناله و افغان منم

من  نه  آنم  تا  پریشانم   کنید

تا  بکی در بندِ این  زندان منم

من زنم ، من من مادر هر قهرمان

من اسیر دردِ  بی   پایان  منم

رنج ها دارم   فراوان   بر دلم

بس پریشان حالم وحیران منم

گاه سنگسارمیشوم با سوزوآه

گاه بشکسته دل  و  گریان منم

با چنین رنج وستم ها ای«بشیر»

تا  بکی  افسرده  و نالان  منم

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

2019

08 مارس
۱ دیدگاه

اسرارِ داور

تاریخ نشر: جمعه ۱۸ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۸ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 روز جهانی زن را به  همسر گرامی ام ، دختران نازنینم  ،عموم  زنان جهان

بخصوص بانوان دردمند و دربند سرزمینم تبریک و تهنیت گفته غزلی را

بدین مناسبت تقدیم عزیزان خواننده می نمایم.

 

اسرارِ داور

زن مایه ی عطوفت واحساس و باوراست

زن همنوا  و همدم  و هم یار و یاور است

بی  زن   هوای     خانه   ندارد   طراوتی

زن   چلچراغ   خانه ی   مردِ  دلاور است

فقدان   زن  نشاط   و  طراوت   دهد  بباد

یعنی به  اهل  خانه  بسی  رنج  آور است

زن  مادر است  و خلد  برین   زیر پای او

هر مرد حق  ز  دامن   مادر   تناور  است

زن  دختر است  و  مهر  پدر  در نگاهِ  او

زن خواهراست به مهر برادر سزاور است

بی  زن   نمی شود  به   سعادت  قدم  نهاد

زن همسراست به  بحر نجابت  شناوراست

بنما  « بشیر»   دعا  و  نیایش  برای حق

زن  آیه ی   اصالت  و  اسرارِ  داور است

قیوم بشیر«هروی»

هشتم مارچ 2018

ملبورن – استرالیا

08 مارس
۱ دیدگاه

روز جهانی زن مبارکباد

تاریخ نشر: جمعه ۱۸ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۸ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

روز جهانی زن مبارکباد

روز هشتم مارچ برابر با 18حوت (اسفند) ، همه ساله برای همبستگی با زنان سراسر جهان ، بنام روز بین المللی زن نام گذاری شده و از آن تجلیل به عمل می آید.                                                          

بزرگداشت این روز در سال 1977 توسط سازمان ملل متحد تصویب و از آن به بعد همه ساله در این روز از دستآورد های زنان در امور فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی تجلیل بعمل می آید و علاوه بر آن برای  دفاع از حقوق زنان و جلوگیری از خشونت های فامیلی و سؤ استفاده ابزاری ازآنها ، محافل و گردهمایی های در اکثر نقاط جهان بر پا میشود .                                                      سایت 24 ساعت فرا رسیدن این روز را به همه زنان جهان و بخصوص بانوان دردمند ، رنج دیده و دربند سرزمین ما تبریک و تهنیت میگوید .

دراین شکی نیست که اکثر این  بانوان گرامی که نیمی از قشر جامعه ما را تشکیل میدهند  متأسفانه  سالها  با وجودیکه مورد خشونت های مختلف و قیودات ناپسند  ، حقوق حقهِ  شان پایمال شده بود، زندگی نموده ، سوختند و ساختند اما هیچ نهادی برای پشتیبانی عملی از آنها اقدام عملی ننمود ، بخصوص با آغاز حاکمیت کرسی نشینان ضد فرهنگ در افغانستان نه تنها  این عزیزان از ادامه تحصیل و کار بازماندند ، بلکه از ابتدایی ترین حقوق حقه شان در اجتماع محروم شدند.

24 ساعت با اعلام همبستگی با عموم بانوان عزیز  سرزمین ما آرزومند است سازمان به اصطلاح ملل متحد که بدون شک (طبل میان خالی بیش نیست) اندکی به درد های بانوان هموطن ما توجه نموده و برای پشتیبانی از آنها فشار های عملی بر امارت طالبانی این حاکمان ضد زن و ضد فرهنگ  ، دین شان را  اداء نمایند و تنها به شعار های واهی اکتفا نکند.                                                

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت 24 ساعت

ملبورن – آسترالیا

8 مارچ 2024 میلادی

 

 

 

08 مارس
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد حاجی محمد امین پیرزاد هروی

تاریخ نشر: جمعه 18 حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – 8 مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد حاجی محمد امین پیرزاد هروی

 هنرمند چیره دست و فرزانه

قیوم بشیر هروی

ملبورن آسترالیا

7 مارچ 2024 میلادی

یکی از فرزانگان پنجه طلایی هرات ، هنرمند چیره دست و فرزانه زنده یاد حاجی امین الله پیرزاد هروی میباشد.

او در سال 1320 خورشیدی در ناحیه اول شهر کهنه هرات در خانوادهء متوسط دیده بجهان گشود . پدرش مرحوم حاجی حبیب الله پیرزاد دکان عطاری داشت و زنده یاد پیرزاد همه روزه  پس ازمکتب به نزد پدر میرفت و کمکش می نمود .

زنده یاد استاد پیزراد از سن چهارده سالگی به هنر خوشنویسی روی آورد تا جاییکه روز های جمعه به مسجد جامع هرات و یا گازرگاه شریف میرفت و به زیبایی ها هنری در نوشته ها کتیبه های آن  دو محل مقدس خیره میشد.

بخصوص در مسجد جامع تاریخی هرات به هنرمندی های دو هنرمند با عزت هرات مرحوم استاد محمد علی عطار و مرحوم میر آقای حسینی با علاقمندی خاص ساعت های می ایستاد و میدید.

همچنین در گازرگاه شریف خط های نستعلیق زیبایی را که نتیجه زحمات قابل قدر میر عبدالرحمن حسینی و چندین هنرمند دیگر هرات خطاصی شده بود نگاه میکرد و چنان شیفته انها شده بود که حتما هر جمعه برای دیدن شان بدان محل میرفت.

او با شوق و علاقمندی به هنر خط تصمیم گرفت به خدمت مرحوم استاد محمد علی عطار برود و از محضر آن بزرگوار بهره بجوید و مستفید شود.

با پشت و کار و علاقه وافر به خطاطی و خشنویسی به رهنمایی استاد با دل وجان گوش میداد و عمل مینمود تا اینکه دیری نپایید  در نوشتن خط های نستعلیق ، ثلث ، نسخ و شکسته آشنایی کامل بدست آورد و  بعنوان یک خطاط ماهر و خوشنویس چیره دست در جامعه شناخته شد .

زنده یاد پیر زاد در سال 1353 خورشیدی در هرات کورس خطاطی گشود که بصورت رایگان شاگردانی را تربیه و تعلیم میداد.

اوایل سایل 1359 همراه خانواده (همسر و فززندش) روانه کابل شد و در وزارت اطلاعات فرهنگ بعنوان خوشنویس به تدریس هنر خطاطی مشغول شد.

در مدت مآموریتش در کابل شاگردان فراوانی را تربیه نمود و پس از دگر گونی های سیاسی و امنیتی در کابل در سال 1363 بار سفر بست و همراه با خانواده اش به کشور ایران مهاجرت نمود و در مشهد مقدس سکونت گزید.

تجلیگاه هنر خط که مشتمل بر 36 نوع خط میباشد از شهکار های این هنرمند بی بدیل میباشد که بین سالهای 1363 تا 1372 در مشهد نوشته است که از جهار نوع استفاده شده است.

از استاد پیرزاد سه اثر پر بها به یادگار ماند که دو اثر به زینت چاپ آراسته شده و سومی گویا هنوز اقبال چاپ نیافته.

1 – تجلیگاه هنر خط .

2 – هشت قلم هنر خط .

3 – مرقع سیمای زن در قرآن کریم با ترجمه فارسی .

استاد پیرزاد پس از سالها درخشش و تربیت تعداد زیادی خطاط و خشنویس سر انجام در17 حوت 1381 خورشیدی  در مشهد مقدس وفا ت نمود که بدون شک مرگ این استاد فرهیخته ضایعه جبران ناپذیری است بر فرهنگ و هنر سرزمین ما.

روانش شاد و یادش گرامی باد

مآخذ: 

فصلنامه زبان شناسی

محترم محمود منجم زاده (سایت کابل نات)

یاداشت های پراگنده در آرشیف شخصی

07 مارس
۱ دیدگاه

چگونه سیر و سفر باید کرد

تاریخ نشر: پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

چگونه سیر و سفر باید کرد

فواید  و  سختی های سفر

ارسالی : محترم غلام محمد سعیدی 

هرات – افغانستان

سفر یکی از مهم‌ترین و جالب‌ترین فعالیت‌های بشری است که فواید زیادی دارد، مانند کسب تجربه‌های جدید، آشنا شدن با دیگر فرهنگ‌ها، یافتن دوستان جدید، کسب درآمد، آموختن زبان، یافتن فرصت تنهایی و خلوت با خود، ورزیده شدن نیروی اراده، رهایی یافتن از نازپروردگی، رفع خستگی، کسب نیرو و نشاط و صدها فایدۀ دیگر.

با وجود همۀ فوایدی که سفر دارد، باید بدانیم که سفر به تنهایی نمی‌تواند حال انسان را خوب کند. کسی که درونی پاک و پیراسته و خاطری آسوده نداشته باشد، به هر جای دنیا هم که سفر کند، حالش خوش نمی‌شود؛ زیراکه علت اصلی مشکلات را با خودش به همه جا می‌برد:

اى بسا كس  رفته  تا شام و عراق
او نديده هيچ  جز   كفر   و  نفاق‏
وى بسا كس رفته تركستان و چين
او نديده هيچ  جز  مكر  و  كمين‏
چون ندارد مُدْرَكى جز  رنگ و  بو
جمله   اقليم‌ ها  را ، گو  ،  بجو!
(مثنوی، د ۴/ ۲۳۷۶ – ۲۳۷۳)

انسانی که گرفتار گذشته و آینده است و هوشیاری منفی دارد، از سفر هم طرفی برنمی‌بندد. او در خانۀ خود شادمان نیست، در سفر نیز اندوه‌ناک و افسرده است:

چون به طوفی، خود به طوفی مُرتَدی
چون  به  خانه  آمدی ،  هم  با  خَودی
(مثنوی، د ۱/ ۲۲۰۴)

کسانی که گرفتار اندیشه‌های ناروا و داوری‌های نادرست خویشند، درواقع سفر نمی‌کنند. فقط بدنشان از جایی به جایی می‌رود و خودشان در همان جایی که بوده‌اند، می‌مانند: 

مى‏گريزم  تا    رگم    جُنبان    بُوَد  
كى فرار  از  خويشتن آسان  بُوَد؟
آن كه از غيرى  بُوَد  او   را   فرار 
چون از او  ببْريد ،  گيرد  او  قرار
من كه خصمم هم منم اندر گري 
تا  ابد  كار  من   آمد   خيز   خيز
نه به هند است ايمن و نه در خُتَن
آن كه خصمِ اوست سايه‌ی خويشتن‏
(مثنوی، د ۵/ ۶۷۱ – ۶۶۸)

اگر کسی به خاطر غرور و تکبر نتواند در سرزمین خود به خوبی و خوشی زندگی کند، محال است که زیستن در دیگر سرزمین‌ها بتواند حال او را خوش کند و روابط او با دیگران را اصلاح نماید. چنین کسی تکبر و غرور خویش را همراه خود به سفر می‌برد و پس از مدتی در آنجا به همان وضعیت پیشین دچار می‌شود:

از ناز شود  ولایتی تنگ
در دل  سفر  عراق خیزد
تو خون  تکبر  ار  نریزی
خون جوش کند، خُناق خیزد
(کلیات شمس، چاپ استاد فروزانفر، غزل ۷۰۲)

من در سال‌های گذشته بارها و بارها طرف مشاورۀ کسانی بوده‌ام که گمان می‌کرده‌اند مهاجرت به اروپا یا آمریکا یا کانادا آنها را به شادی و خوش‌بختی می‌رساند. بسیاری از این قبیل افراد، بعد از مسافرت هم با من در ارتباط بوده‌اند و غالب آنها بعد از مدتی در سرزمین‌های پیشرفته و مرفه به همان افسردگی و پژمردگی و ناامیدی و اندوه‌زدگی پیشین مبتلا شده‌اند. راز مسأله در اینجاست که تحول بیرونی اگر همراه با تحول درونی نباشد، راه به جایی نمی‌برد.

استاد آلن دو باتن کتاب بسیار ارزشمندی دارد به نام هنر سیر و سفر. فصل اول این کتاب، دربارۀ همین مسأله است که سفر به تنهایی نمی‌تواند باعث خشنودی و نیک‌بختی و رشد انسان شود. او در جایی به این نکته اشاره می‌کند که فکر کردن به نگرانی‌های شغلی و بیماری و هزینه‌های سفر و گرما و پشه‌ها و نظایر آنها باعث می‌شود که افراد خیلی کم از سفرشان لذت ببرند. آنها درواقع با همان خودِ پر از مشکل‌شان به سفر رفته‌اند، بنابراین سفر حال خوشی را به آنها تقدیم نمی‌کند: «من با بی‌مبالاتی هرچه‌تمام‌تر خودم را با خودم به جزیره آورده بودم» (هنر سیر و سفر، ترجمه‌ی خانم گلی امامی، ص ۲۹).

ما در سفر، جهان را با همان چشمان پیشین می‌بینیم. این چشم‌ها همه جا با ما می‌آیند و اجازه نمی‌دهند ما چیز جدیدی را ببینیم (همان، ص ۲۹). وقتی که تغییری در ما رخ نداده است، در سفر، به محض این‌که هیجانات اولیه فروکش می‌کنند، به همان وضعیت ناخوشایند قبلی خود برمی‌گردیم؛ به همین سبب است که غالب افراد به خوشی و شادیی که از سفر انتظار دارند، دست نمی‌یابند و خشنودی و شادی آنها در سفر بسیار کوتاه‌مدت است. به گفتۀ آلن دو باتن دل‌شوره‌های ما در سفر، به ندرت بیش از ده دقیقه تسکین می‌یابند (ص 30).

آلن دو باتن به دعوایی که بین و او همسفرش بر سر یک دسر بی ارزش، اتفاق افتاد، اشاره می‌کند و به خوبی نشان می‌دهد که چگونه این دعوا هر دوی آنها را به درون خودشان کشاند و چشمان آنها را بر روی تمام زیبایی‌ها و لذات سفر بست (همان، صص ۳۴ – ۳۳).

کسی که از خود سفر نکرده باشد، سفر به بهترین و مفرح‌ترین مکان‌های دنیا هم گرهی از کار او باز نمی‌کند. به قول مولانا: سفر از خویشتن باید، چو با خویشی، سفر چه بود؟‏
(کلیات شمس، غزل ۵۹۰)

باید شخص بتواند بدون خودخواهی سفر کند، تا از سفر لذت ببرد و شادی راستین را تجربه کند. مولانا در بیت درخشان زیر، به چنین تجربۀ بی‌نظیری اشاره کرده است:

ما را سفری فتاد  بی ما
آن‌جا دل ما گشاد بی ماِ

07 مارس
۳دیدگاه

شوقِِ محبت

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

شوق محبت

(2)

ای بندگان ای بندگان  این  عذر  و این زاری چرا ؟

جز عذر و جز زاری دگر از هر چه بیزاری چرا ؟

یک روز بنشین از خدا با  عشق  چیزی  کن  طلب

اینقدر   سایل   بودن    و   اینقدر  درباری  چرا ؟

این مرز  بین چشم  و لب ، این  بسته و آن باز چه

لبخند پنهان  کردن  و  با  گریه  غمخواری  چرا ؟

این دست بر سر کوفتن،  هی خاک  ها  را  روفتن

تا چند پیمان  این  چنین  این  رسم  این یاری  چرا

باور  بکن  او   هم   گهی   شوق  محبت  می کند

این سجده های ظاهری این اشک  تکراری  چرا ؟

گاهی بگویش  ای  خدا  من  دوست  می دارم  ترا

این عشق های کوچه گی این عشق  بازاری چرا ؟

یک عمر بارت می کشد یکروز  بارش  را  بکش

یک روز فکری کن مگر این بار سر باری چرا ؟

رسم   دعا   باشد   خطأ   گر  استجابت  کم شود

دل  را  به  زهر  آمیخته  بیهوده  بیماری  چرا ؟

شکیبا شمیم

آلمان

۲۰۱۶

07 مارس
۱ دیدگاه

سلطان عشق

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

سلطان عشق 

دل زمن بردی تو ای سلطان ، دل آزاری مکن 
سوختم در عشق  تو  با  من  جفا کاری مکن 

غصه خوردم بی بهانه بس که دیدم  زجرها 
رحم کن ای عشق عالم سوز ستمکاری مکن 

در فراقت تار گشتم  همچو  من  بیمار  زار 
در حضور غیر  با  من  این  ریا کاری   مکن 

کس نباشد همچو تو درعشق من نا مهربان 
بهر  روح  خسته ام  هرگز   رضا کاری مکن 

در همه عمرم بدادی روح و  جسم من به خاک 
بعد مرگ من تو ای  نامرد   عزاداری  مکن 

من که نازیدم به نام  و  همت   والای تو 
وای دگر طاقت ندارم تو  خطا  کاری  مکن 

گر تو بشنیدی ز من‌ این ناله   و  افغان را  
پس دگر جورم مده دیگر   روا  داری  مکن 

عالیه میوند 
3 جون 2021 میلادی
فرانکفورت  

07 مارس
۱ دیدگاه

احساس

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

احساس

می خواهم چنان عشقی بر دلت بکارم

که در تمامی ذرات وجودت مرا لمس کنی

و در نفس هات مرا باخود به کهکشان ها بری

و در قدم هات

و در نشستن هات

و در خوابت مرا به آغوش گیری

و در پهنای بازوانت مرا به خواب بری

می خواهم چنان عشقی بر دلت بکارم

که هنگام خواب

بر مژه هات مهمان گردم

و در بیداری

درمیان لبانت به زندان شوم

و در قامتت عشق را دوچندان شوم

می خواهم چنان عشقی بر دلت بکارم

که دستانت در جستجویم بر خیزند

و چشمانت نور را در بدن عریانم بپاشند

و صدام در گوشت پنهان شود

و عشقم در سینه ات میزبان شود

می خواهم چنان عشقی بر دلت بکارم

چون از خواب عشقم برخیزی

و دگر در دنیایت نباشم

و آنگه:

بسترم قصه ای عشق را

داستان شود

داستان شود

داستان شود

هما طرزی

نیویورک

 30 جنوری 2024

07 مارس
۳دیدگاه

محروم ز علم

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

محروم زعلم

طالبـان این نوکـریِ خـصم  افـغـان تـا به کی؟

خون ملت خورده و،شاگرد شـیطان تا به کی؟

تـاچه وقـت آزار مـلـت ،  بـنــدهء اهــریـمـنــان؟

نـام دیـن بـد کـرده و،ظـلـم فـراوان تا  به کی؟

نـوکـریِ  آی ، آس ، آی و چـاکــریِ  کـفــر غــرب

ظلم بی حـد بـرسرِپـیـرو جـوانـان ، تـا بـه کی؟

ع وغ رفـتـنـد زقـدرت،آخر شما  هـم می رویـد

قتل وغارت هرطرف،درکشور مان  تا به کی؟

عـنـقــریـب مــاه صـیــام آیـد،ولی در مـیـهـنــم

 ملـت بـیـچـاره ام بی کاروبـی نـان تـا به کی؟

جمله نسـوان وطن را ،کرده اید محروم ز عـلم

قـیــد وزجــرِآنهـمــه،  مــامِ شـیـران  تـا به کی؟

انـتـحاری هـای بی دین جملـه از جمع شماست

کشـتـن خـلـق خـدا،آن بی گـنـاهـان تـا  به کی؟

پیـش خـالـق،نـزد مخلـوق، دائماً کذب و فـریـب

خودفریـبی،خلق فریبی ،دور زوجدان تا به کی؟

مــردمـان مـلک مـا، کـافـی نــدارنـــد  آب و نــان

خوردونوشِ رنگ رنگ ،از خون یتیمان  تا بکی؟

“حیدری” کن عـرض حالـت پیـش رب العـالمین

کیـن هـمه جـورو جفـا،بـرمـردم مـان تـا به کی؟

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

6 مارچ 2024

سیدنی – آسترالیا

07 مارس
۱ دیدگاه

عالمانِ جبر

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

عالمانِ جبر

در شهر ما ، نقاره  زیاد  و  نوا  کم است
دشنام تلخ ، تا که بخواهی ! دعا کم است

وقتی  که  میر  مزرعه  دارد   سر شکار
جایی برای چلچله یا نیست ، یا  کم است

جایی  که  تیغ   و   نیزه   بکارد  برادرم
ناگفته روشن است که شعر و صدا کم است

هر کس به چهرهء   دگری  می کند نگاه
این جا همیشه قیمت آیینه  ها   کم است

درکوچهء که کوچهء عشق و رفاقت است
اندیشه کرده ای که چرا نقش پا  کم است ؟

واعظ نبوده ام که بگویم حیا  کجاست  !
قاضی نبوده ام که نویسم ، چرا  کم است ؟!

حتمن  درین  معادله   ای  عالمان  جبر
چیزی برای  جلب رضای  خدا کم است

ای سهره های خسته ازین بیشه پر کشید
منبر برای سفسطه های  شما کم است

سید نورالحق صبا

07 مارس
۵دیدگاه

یادی از شاعر بانوی شهیر هرات ، زنده یاد صفورا (محجوبه هروی)

تاریخ نشر : پنجشنبه 17 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 7 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از شاعربانوی شهیر هرات ،

زنده یاد صفورا محجوبه هروی

قیوم بشیر هروی

7 مارچ 2024 میلادی 

ملبورن – استرالیا

امروز از شاعربانوی فرهیخته و عزیزی یاد میکنیم که باوجود گرفتاری ها و قیودات ، سالها در حصار زن ستیزانهِ همسرش  زیست ، اما با درد و رنج ساخت و زندگی کرد ، ولی قلم بر زمین نگذاشت ، برای رسیدن به آزادی ، با آزادمنشی و درایت  پخته سرود و زیبایی هاییرا که درحدود 5000 بیت میشود در قالب قصیده ، غزل ، مثنوی و رباعی به یادگار گذاشت.

آری! این شاعر زیبا سرا مرحومه محجوبه هروی بود.

نام اصلی اش  صفورا  متخلص به محجوبه هروی  در روز جمعه اول جدی 1285 خورشیدی در بادغیس از توابع سابق هرات دیده به جهان گشود .

پدرش مرحوم ابوالقاسم خان منشی سردار غوث الدین خان غوری در زمان امیر عبدالرحمن خان بود  . محجوبه در کنار پدر دانشمندش خوشنویسی ، صرف و نحو، علوم دینی ، فقه و ادبیات را فرا گرفت .

محجوبه هروی  از سن چهارده سالگی به سرودن شعر آغاز نمود که شدیدا مورد تشویق پدر واقع شد ،هرچند مدتها با شنیدن اشعار  بانو مستوره غوری  با علاقمندی به سرایش شعر می پرداخت . باری مستوره غوری که خود شاعر شیوا بیانی بود یکی از غزل هایش را برای محجوبه فرستاد و از او خواست که آنرا مخمس بسازد ، محجوبه با مهارت این کار را انجام داد که مورد تشویق مستوره قرار گرفت.

او پس از ازدواج با همسرش   میرزا غلام که اهل جلال آباد بود در منطقه قطبیچاق هرات ساکن شد  ، اما زندگی زناشویی خوبی با هم نداشتند ، چنانچه خودش دراین مورد چنین  نوشته است:

” از انجمن ادبی کابل متشکرم که بسا عقده هایی که موقوف به فنون شعری است از مقالات برادران ادبی حل کرده ام ، چرا که من عاجزه به واسطه عذر ستر و سخت گیری شوهر ، کسب کمالات خود را نزد دانشوران وطن تکمیل کرده نمی توانم و بهترین معلم و ادیب بعد از فوت پدر بزرگوارم مقالات جراید ، سالنامه ها و مجلات وطن بود که به من می رسید . خودم در شهر کهنه به سرایی می باشم که از شهر مذکور کهنه تر است نشیمن دارم. مثل محبوسی که به کلی از عالم بی خبر باشد. با آن هم برای بیداری قوم برای تجدد خصوصآ طبقه نسوان می کوشم ، می گویم ، می شنوانم ، می سرایم تا بخدا بخواهد به منزل مقصود برسم. “

مرحومه محجوبه هروی با شاعران دیگر  چون مرحومه مخفی بدخشی و زنده یاد استاد خلیلی  و شاعران دیگر مشاعره و مکاتبه داشت .

در کتاب شاعران آزاد در قفس ( از رابعه بلخی تا نادیا انجمن)  اثر دانشمند گرامی جناب دکتور محمد شعیب مجددی در مورد مکاتبه محجوبه هروی و مخفی بدخشی چنین میخوانیم :

مخفی بدخشی و محجوبه هروی دو شاعر آزادمنش و مبارز در قید و بند شرایط سنگین تعصب و تاریکی جهل ، زندگی را به امید فردای روشن دنبال نمودند و ردر نامه های که رد وبدل شده است درد ها و پیامها و شرایط ناگوار را به شکل احسنی تمثیل کردند”

 اینک توجه شما را به متن دو نامه جلب میکنیم که در اثر متذکره بیان شده :

” نامه محجوبه هروی به مخفی بدخشی:

« همشیره ء قدر دانم مخفی بدخشی ! شما شرح حال مفصل مرا خواسته اید . خواستم گوشه ای از زندگی خود را به طور مشروح بنویسم. مکتوبات زیادی به من از کابل ، بلخ و فاریاب می رسد. یکی از شاعران کابلی که شما اورا می شناسید ( حبیب نوابی) او عکس مرا خواسته است . من ازاین حسن نظر او که بر این شاعر گوشه نشین دارد خوش شدم ، اما او ایجابات فامیلی و مشکلات زندگی مرا خبر ندارد که تا حال گوشه چادرمرا کسی در بیرون ندیده است . عکس من آیا ممکن است ؟ چندین بار فضلای هرات نزد من آمدند ، حتی از پس پرده و در پرده با آنها همسخن شده نتوانستم . آیا عکاس نزد من آمده می تواند؟ یا من نزد عکاس رفته می توانم؟ مگر عوض زبان گیسو و سرم بریده شود. یک روز به من گفت طوطی و بلیل و مینا در قفس خوب ناله ها را موزون می سازند ، اگر تو هوایی و صحرایی و شهری می شدی شعر خوب گفته نمی توانستی… بازهم خوشم اگر زبان ندارم همین قلم مایه تسلی دل ناتوان من است . نامه ام را با تأثر به پایان می برم. محجوبه ناتوان ».

مخفی بدخشی به نامه رسان میگوید:

بر دولت سه  روزه  مشو  غره  چو  بلیل

دروان گل و عیش جهان پا به رکاب است

قاصل تو ببر نامه ی مخفی  سوی  دلدار

(آنهم که جوابی  نفرستاد  جواب است )

اینهم نامه مخفی بدخشی به محجوبه هروی :

« خواهر ادیبه و آزاده مشربم محجوبه هراتی ! تا حال چند نامه تان را گرفته ام. اشعار موزون و سوزان تان را مکرر خوانده ام . از این که تا حال در قید اسارت بسر می بری خبر نداشت. خوب شد که از حال واحوالت پور خبر شدم. اگر چه در فیض آباد ( مرکز بدخشان) عین شرایط است، زنها که به دعوت می روند ، روز حرکت نمی کنند ، من خودم بارها که در منازل اقاربم به غرض فاتحه خوانی و یا عتروسی و … می روم ، با دو محافظ محرم خود شبانه منزل می زنم و شبانه عودت می کنم، لاکن به اندازه شما مقید نمی باشم. از زیر برقع شهر و بازار را دیده ام آن هم در شب ،  … از نهضت نسوان یاد کردی ، من هم این بشارت و اشارت را شنیده و به من هم رقعه خبری رسیده است ، اما معذرت خواستم زیرا پای دردی دارم. از اینکه زنان از پرتو الطاف یک مرد ترقی خواه آزاد می شوند نهایت خوشوقتم. اگر ما و شما به زندان مردان و عتصر و زمانهه گذارندیم جوانی را به پیری رسانیدیم گذشت . گذشته ، گذشت. اکنون بعد از 40 سال انتظار خواهران و دختران ما از نعمت آزادی بر خوردار می شوند. حوصله گفتارم نیست امید و انتظار دارم که بعد از رفتن و آمدن به کابل خاطرات خود را به من بنویسی و بفرستی»

تا زمانیکه همسرش زنده بود او حق شرکت در هیچ محفلی نداشت و احتمالا  پس از مرگ همسرش در سال 1322  نخست  عضو انجمن ادبی هرات شد و سپس بعنوان آموزگار در مکاتب شهر هرات به وظیفه مقدس معلمی پرداخت .

طوری که در بالا تذکر داده شد استاد سخن زنده یاد خلیلی و محجوبه هروی شاعر نکته سنج هرات  نیز باهم مکاتبه داشتند .

اینک نامه  منظوم استاد را به محجوبه هروی مطالعه فرمایید.

باد صبا  خیز و  ز ما  بر  سلام

جانب  محجوبه    بصد  احترام

گوی  به  آن   شاعر  سحر کار

بانوی با فضل  و فضیلت شعار

کای ز توس  سبزی  باغ  سخن

روشنی  چشم   و چراغ  سخن

دختر  با   فضل  نظامی  تویی

خواهر   فرزانه   جامی  تویی

درعرب آن کارکه سحبان نمود

شعر تو در خاطر من آن  نمود

باده صفایی  که  خیامش  کشید

طبع تو امروز  به جامش کشید

گرچه سخن تازه  ز پروین  شد

صاف و بر انداز و شیرین شده

لیک  بود   فکر   تو   پخته  تر

صاف تر و زنده تر و شسته تر

طرح نوی  در  سخن  انگیختی

طرح سخن  نوع  نوین  ریختی

زاده  ز  کلک  گهر افشان  ترا

جای  سخن  مهر  درخشان  ترا

قدر تو در صحنه  ِ خاک هرات

جایگه  تو   به   صف   امهات

خواهرمن حیف ازآن نور پاک

گر نشود  بهر   وطن   تابناک

ناله ِ جانسوز وطن  گوش کن

هرچه به جزاوست فراموش کن

ذکر گل و نغمهِ بلبل  بس  است

قصه رامشگری  گل   بس است

یادِ شب  و  قصه   مهتاب   بس

ذکر صراحی و می   ناب   بس

طبع تو باید   که   مسیحا    شود

مرده  دلان  از  دمت  احیا  شود

چشم گشا بین  بچه  حال  اندریم

باچه وصف با چه ملال  اندریم

بین که چسان مسئله مشکل شده

پای مرادِ  همه   در  گل   شده

خیز و علم  کن   قلم  پاک  را

زنده کن آن روح  تربناک  را

رشته ز  گسوی  پریشان  بگیر

سوزنِ خود از سر مژگان بگیر

پراه شده  جامهِ    مردان  بدوز

چاک شده  جیب ِ دلیران  بدوز

بهر وطن بیرق  جنگی   بساز

پرده  مدر پردهِ    ننگی   بساز

گیر  قلم  از   کف    گویندگان

خامه  گذاران   و   سرایندگان

نعمه    نو  راهِ  نو  آغاز  کن

بهر وطن  فصل   دگر باز کن

شیون ِ  بلبل  به  گلستان  گذار

جام  می  ناب   بمستان   گذار

سروچمن را  به  چمن  باز ده

وصف ِ سمن را به سمن باز ده

ما و کمانخانهِ  ابرو بس  است

بس بسرِ رشتهِ گیسو بس است

جایگهِ   تست   هرات   عزیز

منزل  و  ماوای  ذواتِ عزیز

مدفن  مردان  گرامی  است او

مظهر  اسرار  الهی  است  او

هر گل سرخ ازدراین کوهسار

سرکشد  از  جنبش   بادِ  بهار

شرح  دهد  دورهِ  چنگیر  را

دورهء آن فاتح  خون  ریز را

بود هرات توی در آن رستخیز

موی کنان مویه  کنان اشکریز

مسجد او  محفل    میخوارگان

گلشن او مسلخِ  خوانخوارگان

پاس  نکردند  به  قرآنِ  پاک

پاره کنان ریخته برروی خاک

تیغ به رخسارِ  عزیزان  زدند

رخنه  به  آیین  بزرگان  زدند

پای   بریدند   ز  سروِ  روان

شاخ  شکستند  ز نخل ِ  جوان

رحم نه  بر تیره گی  حال ما

شرم نه  از گریهِ  اطفال ِ  ما

شام لبِ طفل  پر از شیر بود

صبحگان طعمهء شمشیر بود

تیغ  به  روی   فضلا   آختند

مدرسه  ها بتکده  ها  ساختند

آتشی از جهل   بر  افروختند

دفتر  و تومارِ ادب   سوختند

دورهء چنگیزچون پایان رسید

نوبت این کار به اخوان رسید

ختم  جهان  باقی  تیمور  شد

چشم جهان بیم زمان کور شد

گشت وطن دستخوش انقلاب

دیدهِ بیدار دلان  شد  بخواب

تفرقه در وحدت  افغان  فتاد

سلسله بر گردن  شیران فتاد

فرصت آن شد که همسایگان

پنجه  فشارند   به   افغانیان

سنگ به مینای مروت زنند

رخنه به دیوارِ مروت زنند

توپب ببندند به  خاک شهان

لوح  شکستند  ز قبر  یلان

خواهرِمن حرف درازی گرفت

خامهِ من نغمه طرازی گرفت

به که کشم روی سخن سوی تو

سوی تو و طبع  ملک خوی تو

جامعه باشد ز دو کس سربلند

مردِ نظامی  و  زنِ  هوشمند

مردِ  نظامی  بکشد   تیغ  تیز

بر رخ اعدای وطن  در ستیز

لیک زنان خدمت   فردا کنند

آتیهِ    جامعه     زیبا     کند

نخل  خردمند   به  بار آورند

نسل قوی دست به کار آورند

دست زنان است که تا صبح دم

رشتهِگهواره  کشند  دم  به  دم

مرد اگر رفع ز  شر  می کند

این دگر  ابقای  بشر  می کند

زن چو  بود    با    هنر آلیه

بچهِ  با  هوش    کند   تربیه

الغرض ای دخترِ  دانای قوم

خواهرِ  فرزانه ِ  یکتای قوم

قدرت تو شمع شب افروز باد

شام غم ما  ز دمت  روز باد

طبعم   اگر  تند  عنانی  نمود

گر قلمم   بال   فشانی  نمود

منکه   ندانم   فعلاتن ِ  فعل

میشوم از شعر روان منفعل

 و اینهم جواب محجوبه هروی شاعر شهیر هرات به استاد خلیل الله خلیلی:

ای که در اقلیم  سخن  سروری

راه ز صورت سوی معنی بری

انوری از شعر خوشت شد خجل

میر   عماد   از   قلمت   منفعل

دٌرِ سخن را چو تو  می پروری

هست سخن گوهر و تو گوهری

شاعرِ افغان توئی اکنون به دهر

خلق ز فضل و هنرت برده بهر

در « هری »  با فرقهِ اهل  قلم

معرفت  و   دوستیت  هست هم

نیز  بدربار   شهی  بار   تست

خدمت  سرکار  جهان کار تست

شاه  جوانست  و  جوانبخت  نیز

علم و هنرهست به نزدش عزیز

برهمه کس خوبی شه ظاهر است

فضل ِحق اورا به جهان ناصراست

عرض  مرا گوی  ز روی  نیاز

نزد ِ   شهِ   عادل  گردن  فراز

کز همه نسوان مخدر  چون من

ماشطه کم شد به عروسِ  سخن

غازه اش از معنی  رنگین  کنم

زیورش از نظم چو پروین کنم

سازش   آراسته  همچون  نگار

تازه و تر همچو  گل اندر بهار

لیک  ز  ناسازی   بخت  نژند

لشکرِ غم کرده  مرا  شهر بند

جان ز علایق شده دراضطراب

دل ز عوایق  شده  در  انقلاب

تیره  شده  بخت ز جورِ زمان

خاطرم آشفته  چو زلفِ  بتان

شاید  از  الطاف  شه  نامدار

خسروِ عادل  ملک    کامگار

گوهر   درجِ   صدفِ   نادری

اخترِ برجِ    شرفِ    سروری

شاه  بلند    اختر   جمشید  فر

حامی دین  وارث    ملک  پدر

در شبِ دیجور چراغم دهند

زین غم و تشویش فراغم دهند

پرتو خورشید  گر افتد  بخاک

کم نشود نور ز خورشیدِ پاک

جرعه ئی از لطف گر احسان کند

بحر از آن جرعه چه نقصان کند

برخورد از  بحر  عطایت  هزار

زان همه «محجوبه» یکی را شمار

مملکت  از  عدل  تو  معمور  باد

چشم  بد  از  دولت  تو  دور  باد

افسرِ      اقبال     مدامت     بسر

حکم  تو   جاری  چو قضا  و قدر

بر سر گستاخی  این    شرمسار

بلکه  خط   عفو   کشد   شهریار

نخستین مجموعه اشعارش که بالغ بر 3000 بیت میشود توسط زنده یاد استاد محمد علم غواص در 1347 بچاپ رسید . گفته شده که بعد ها در سال 1386 نیز تجدید چاپ یافت .

در سال های اخیر ماهنامه ای بنام محجوبه هروی در هرات نیز به نشر میرسید که صاحب امتیاز آن لیسه محجوبه هروی بود ، از اینکه هنوز به چاپ میشود یا خیر اطلاعی در دست نیست.

روز وفات محجوبه هروی روز سه شنبه مصادف با روز عید سعید قربان سال 1345 خورشیدی ثبت شده ، طوریکه او لباس نو پوشیده و آماده رفتن برای ادای نماز عید بود که بر اثر سکته قلبی در منزل خودش دار فانی را وداع و به دیدار معبود شتافت . پیکر پاکش در جوار مزار خواجه عبدالله انصاری بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

اینهم غزلی از مرحومه محجوبه هروی که برای شما برگزیدیم:

  آهنگ صحرا

شهر بر من تنگ شد آهنگ صحرا میکنم

روی صحرا را ز اشک خویش دریا میکنم

در گلستانی که بر یادِ رخت  خوانم غزل

بلبلان را  بر نوای  خویش  شیدا  میکنم

نیستم زاغ  و  زغن تا مایل سفلی  شوم

من همای اوج  قدسم  میل  بالا  میکنم

سرو چون قدی  فرازد  در میان  بوستان

من خیال قامت   آن   سرو   بالا  میکنم

من که مخمور نگاه ی  نرگس مستِ تو ام

کافرم گر  التفات   جام   و  مینا  میکنم

محجوبه هروی

مآخذ :

ویکی پدیا ( دانشنامه آزاد)

شاعران آزاد در قفس از رابعه بلخی تا نادیا انجمن

یاد داشت های نویسنده

 

06 مارس
۱ دیدگاه

فریادِ من

تاریخ نشر : چهارشنبه ۱۶ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۶ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

فریاد من

شد قفس چون خانه از بنیاد من
کی شود  لطفی  کند صیاد من

ملت  من  در  پریشانی  و  درد
این غم گسترده  کرد  برباد  من

ای وطن خورشید چشمانم تویی
مامن   من  خط ی   اجداد  من

تا به کی درمانده و من  در بدر
گوش تو چون نشنود فریاد من

روح من در جان تو ای هموطن
کی  برم  هرگز  ترا  از  یاد  من

عشق تو در سینه باشد جاویدان
با  تو  شد  بربادی  و  آباد  من

عالیه میوند

 فرانکفورت

4 دسامبر 2021

06 مارس
۱ دیدگاه

از دست رفته

تاریخ نشر : چهارشنبه 16 حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – 6 مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 از دست‌رفته 

در موج‌های دل ، خرَد  از  دست رفته است

کاغذ در آب چون فتد، از دست رفته است !

جانی  که   پایمال   حوادث  شود  فناست

آن گُل که می‌شود لگد، از دست رفته است!

طغیانِ  بطن  بر  سرِ  ظاهر   شود ظفیر

با شورِ روستا،  بلد  از  دست  رفته  است

بیهوده   جان  به   راه   تملّک  نداده ایم

دانی ز کیست هر لحد؟ از «دست‌رفته» است !

صد   فرصتم   نمود   مهیّا   زمانه ، لیک

از فرطِ کاهلی نوَد از  دست رفته  است !

آنکو  چو موج  می‌فتد  از  پای ، هر قدم

از نو اگر نمی‌جهد، از دست  رفته است !

فرقی‌ست  بین  فصل  شباب و  بهار ها

فصل شباب تا  ابد از  دست  رفته است

تیر سخن کجاست به مانند « بومرنگ »

گر از هدف خطا خورَد، از  دست رفته است

امشب   ز   من  مپرس   شمارِ  پیاله‌ را

از خویش‌رفته را  عدد از  دست  رفته است !

بر  پایه‌ی  پیام    بوَد    این  غزل  قوی

(حکمت) چه غم که قافیه ا ز دست رفته است

تمیم حکمت (هروی)

ملبورن – آسترالیا

06 مارس
۱ دیدگاه

خواب

تاریخ نشر : چهار شنبه 16 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 6 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خواب

دیشب به خواب رفتم و بسیار گریه کردم

فردا  چو  برخاستم   تکرار  گریه کردم

دیشب به خواب دیدم که این زنده گی گران است

باری که بود بردوش ناچار  گریه کردم

از های وهوی دنیا رفتم به کوه و صحرا

دامن به رو  گرفتم  تکرار  گریه  کردم

از  رنج  این  زمانه  از  گیر  و دارِ دنیا

هر گوشه ی رسیدم خونبار گریه کردم

در این عمر  کوتاه  دیدم هزار  نیرنگ

از نیرنگ  دنیا  صد   بار  گریه  کردم

بر دل نبود  تابی  بر  سر  هم شراری

سالها  ببین  شکیلا  تکرار  گریه کردم

شکیلا نوید

کابل – افغانستان

06 مارس
۲دیدگاه

دعا

تاریخ نشر : چهار شنبه 16 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 6 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا


 

(1)

دعا

یا دلش بهرم بسوزان یا بگیر این خویش را

یا که زهر آگین بکن یا بر بکن این  نیش را

رو  اگر دارد  دعایش  را به حقم کن قبول

یا ببر دست دعای  مرد  خیر   اندیش  را

یا  مسلمانم  بکن  آنگونه  کو  باید   بود

یا بکن کافر و بیرون کش ز دل این کیش را

یا گلوی خشک  را  با  آب  زمزم  تر بکن

یا میاور در صفا و مروه این درویش را .

شکیبا شمیم

2016

آلمان

06 مارس
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد محمد حسین طالب قندهاری

تاریخ نشر : چهار شنبه 16 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 6 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد محمد حسین طالب قندهاری

قیوم بشیر هروی

6 مارچ 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

یکی دیگر از فرزانگان دانشور و آگاه سرزمین ما زنده یاد محمد حسین طالب قندهاری شاعر ، نویسنده ، ادیب ، سیاستمدار و سخنور چیره دست  بود  که تحصیلات ابتدایی را در قندهار فرا گرفت و باقی تحصیلاتش را در کابل به پایان بردو بعد از آن در دوایر مختلف دولتی کار کرد.

از 14 سالگی به سرودن شعر آغاز نمود .

من این مطلب  را قبلآ  در سال 2014 تحت عنوان ( حکیم را نتواند مگر حکیم ستود ) نوشته بودم که اینک با ویرایش  آنرا مجددآ  خدمت خوانندگان محترم تقدیم می نمایم تا جوانان ما نیز از شخصیت چنین فرهیخته مردی  آگاهی یابند.

از سالهای دور با نام مرحوم طالب قندهاری آشنایی داشتم ، ایشان علاوه از اینکه از دوستان نزدیک پدرم بودند ، از جملهء همکاران قلمی و سراپا قرص جریدهء وزین ترجمان نیز محسوب میشدند که به مدیریت پدرم شادروان استاد علی اصغر بشیر «هروی» و صاحب امتیازی زنده یاد پوهاند دکتور عبدالرحیم « نوین » در کابل منتشر میشد.

 در سالهای بعد نسبت علاقه زیادی که  به اشعار طنزی پیدا نموده بودم  با ورق زدن کلکسیون های ترجمان به خواندن طنز گونه های آن می پرداختم  که در میان اشعار مندرجه به نام های مرحوم محمد حسین طالب قندهاری ، مرحوم میر محمد امین مشعوف ، مرحوم میر زمان الدین مصلح ، مرحوم استاد شیرعلی قانون  ومرحوم استاد عبدالکریم تمنا هروی بیشتر بر میخوردم .

به جزء از استاد تمنا که رفت و آمد فامیلی داشتیم دیگران را از نزدیک ندیده بودم ، تا اینکه در سالهای مهاجرت و در غربتکدهء ایران روزی در شهر قم  بدیدار مرحوم پدرم که در آن وقت مسئولیت مجلهء استقامت را در آنشهر بعهده داشتند رفته بودم  . در یکی از روز های بهار سال ۱۳۶۰ هجری شمسی زمانی که همراه با ایشان  برای رفتن به یکی کتابخانه های شهر قم میرفتیم در یکی از کوچه های پر ازدحام شهر با مردی برخوردیم  که  از سیمایش گرفتگی ناشی  از رنج غربت نمایان بود که با پدرم بغلکشی و روبوسی نمود.  پس از مصافحه و احوالپرسی بمن گفتند: ” ایشان کاکایت جناب طالب قندهاری میباشند که با سروده های طنزی ایشان بلدیت داری” .

از معرفت با ایشان خیلی خرسند شدم در همان لحظات نخست به شوخ طبعی شان پی بردم.

این مرد با درایت ، خوش برخورد و شوخ مزاج با اصرار زیاد من و پدرم را به خانه اش برد که دور و برش را کتاب های گوناگون و دست نوشته های فراوان احاطه نموده بود.

دو سه ساعت آنجا بودیم. پدرم و طالب قندهاری در بارهء اشغال افغانستان توسط روسها ومصیبت وطن و بی وطنی خودشان و برخورد های نامهربانانهء برخی از ایرانی ها با مهاجرین افغان گپ میزدند. مرحوم طالب قندهاری که آدم شوخ طبعی بود به پدرم گفت :

– استاد اجازه بدهید شما را در جریان یک واقعهء عجیبی که چندی قبل برایم اتفاق افتاد قرار دهم و بعد با لبخندی پر معنایی چنین گفت :

” در یکی از روزهای گذشته که بسیار احساس دلتنگی میکردم و نیاز به خلوت داشتم به زیارت حضرت معصومه (س) رفتم تا در گوشه یی لمیده با خدایم به راز و نیاز بنشینم.  در صحن زیارت به گوشه ای نشسته بودم که گفتگو و درگیری لفظی دو نفر ایرانی توجه ام را بخود جلب کرد. آنها که ظاهرآ برای بحث خویش به قاضی و میانجی نیاز داشتند  نزدیک  من آمده و گفتند: حاجی آغا تو میان ما قضاوت کن که کدام ما حق به جانب هستیم. برای شان گفتم، برادر ها من یک غریبه و یا آواره هستم، من یک مهاجر افغانم که از بدِ حادثه اینجا آمده ام، من چگونه میتوانم بین تان قضاوت کنم؟

 آن دو ایرانی با فهمیدن اینکه من یک مهاجر افغانم، مثل اینکه اصلاً و ابداً دعوایی نداشته اند با هم متحد شدند و چسپیدند به من و گفتند:

افغانی پدر سوخته… کشور تان را روس اشغال کرده و تو آنرا ول (رها) کرده آمده ای توی ایران، میخوری و میخوابی، چرا نمیری با روسها بجنگی؟

من عاجزانه به این ایرانی ها گفتم:

برادر ها شما میدانید آن ابرجانوری که افغانستان را اشغال کرده ابرقدرتی است که شوروی نام دارد و چون پلنگ تیزدندان و قوی پنجه میباشد. اما می بینیم که در این روز ها کشور کوچکی بنام عراق که در مقایسه با شوروی گربه یی بیش نیست آمده و قسمت هایی وسیعی از خاک ایران بزرگ را اشغال کرده، من هم آمدم تا ببینم شما برادران ایرانی با این گربه چگونه می جنگید واو را از کشورتان بیرون می کنید تا من هم  یاد بگیرم و بروم به جنگ پلنگ. آن دو ایرانی لحظاتی خاموشانه نگاهم کردند و بعد بدون اینکه حرفی بزنند از من دور شدند و تنهایم گذاشتند.”

در خلال  صحبت هاییکه مرحوم طالب قندهاری  با مرحوم پدرم داشت و من شاهد آن بودم ، درد غربت را بدترین درد زنده گی اش میدانست و هر باری که از وطنش یاد میکرد آه سردی نیز میکشید که نمایانگر جدایی از مادر وطن بود . وقتی آن صحبت ها را شنیدم با شخصیت مرحوم طالب بیشتر آشنا شدم براستی عجب شخصیت متین و با حوصله ای که با زیبایی چنین پاسخی بر دو ایرانی مخاطبش داده بود. او را انسان شکسته ،آگاه، خوش برخورد و متواضع یافتم. اگر به اشعاری که در دهه چهل توسط مرحوم طالب قندهاری سروده شده نگاهء عمیق و ژرف داشته باشیم در می یابیم که اشعار آن زمان طالب علاوه بر اینکه بازگو کنندهء نابسامانی های اجتماع  و کمبودی ها در سیستم اداری وقت بوده و با زبان طنز آنها را به نظم می کشید، برای تنویرعامه مردم نیز بسیار مؤثر بوده است  که واقعآ درخور تآمل و نگرش است ، او از تضاد های اجتماعی و وضعیت دوگانه حاکم رنج می برد و با زبان شعر نا هنجاری های جامعه را به بیان میگرفت تا دولتمردان وقت را به اشتباهات شان متوجه سازد .

مرحوم طالب قندهاری یک نویسندهء چیره دست، شاعر توانا و آزاد منش بود که به دو لسان ملی کشور دری و پشتو شعر می سرود. 

نخستین مجموعه اشعارش در سال 1369 خورشیدی در کابل بچاپ رسید . در سرایش اشعار بیشتر پیرو سبک های عراقی و هندی بود .                                                             

مجموعه ای  دیگری از سروده هایش بنام (کربلا)  در ایران منتشر شد و مجددآ در سال 1362 خورشیدی اثر دیگری از وی تحت عنوان « نگاهی به دیروز و امروز افغانستان» در ایران به زینت چاپ آراسته شد.

در مورد بیوگرافی مرحوم طالب قندهاری متأسفانه معلومات کافی در دست نیست ، اما به نقل قول از شبکهء اطلاع رسانی افغانستان ،سال تولد این مرد وارسته را (۱۲۸۸) هجری شمسی روستای « یگاوند» ارزگان ثبت نموده اند که در نزدیکی قندهار قرار دارد.

اما آنچه درخور بحث و توجه شایان می باشد اینست که چرا جامعهء فرهنگی کشور و در رأس  آن وزارت اطلاعات و فرهنگ در قبال معرفی شخصیت های فکری و فرهنگی خاموش اختیار نمودند و کاری انجام ندادند.. امروز بسیاری از شخصیت های فرهنگی و قلم بدست جامعهء ما با تأسف ناشناخته باقی مانده و حتی بسیاری نمیدانند که محل دفن آنها کجاست!!!

طالب قندهاری را میتوان یکی از همین سلسله افراد که سالیان سال در جامعهء فرهنگی افغانستان قلم بدست گرفته و کار کرده ، یاد کرد که  با تأسف امروز چیز زیادی از وی در افغانستان موجود نیست، اما  به نقل قول از  زنده یاد استاد محمد آصف فکرت که در وبلاگ شخصی شان(یادها) در مقاله ای که بتاریخ ۱۳ اپریل ۲۰۰۸ میلادی تحت عنوان (یاد باد آن روزگاران) تحریر یافته بود  در مورد مرحوم طالب قندهاری چنین می خوانیم :

« روان طالب قندهاری شاد که همین دم به یادم آمد که ۱۹ سال پس از آن تاریخ، یعنی در حدود سال ۱۳۶۳ خورشیدی، من نسخۀ خطی مجموعه یا دیوان اشعار او را در آستان قدس دیده بودم. به فهرست مراجعه کردم و دیدم که بلی، کتابی با عنوان دیوان طالب قندهاری، به خط سید محمود حسینی با شمارۀ (۱۱۸۰۹) در بخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی (ع) به زبانهای فارسی و پشتو موجود است. این توضیح را با این تفصیل برای آن نوشتم تا اگرپژوهشگرانی درکارو یا در اندیشۀ تحقیق و گردآوری آثار شاعران قندهار یا به طور اخصّ علاقمند طبع آثار مرحوم محمد حسین طالب قندهاری باشند، نشانی مجموعۀ معتبر اشعار او را بدانند. طبع اشعار او خدمتی به ادبیات و فرهنگ خواهد بود.»

بسا جای افتخار است که آثار نویسنده گان ، شاعران، دانشمندان وحتی هنرمندان ما در کشورهای همسایه بدان ارزش قایل میشوند و ارج می نهند ، اما با تأسف در کشوری که در دامان آن پرورش یافتند ، رشد نمودند ، زحمت کشیدند و عمر شان را صرف خدمت کردند چنین جفا در حق شان صورت می گیرد که حتی آثار شان را نمیتوان یافت ، در حالیکه این وظیفهء حتمی وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور ماست تا حد اقل در جمع آوری و چاپ اشعار طالب قندهاری و ده ها تن دیگر از شخصیت های فرهنگی که به فراموشی سپرده شدند، اقدام نماید.

پس از ملاقات با مرحوم طالب قندهاری ، تا جاییکه من اطلاع دارم این آخرین دیدار این دو دوست و همکار قلمی بود ، زیرا چند ماه پس از آن در نخستین روز برج قوس ۱۳۶۰ خورشیدی پدرم دار فانی را وداع گفته  و رخ در نقاب خاک کشیدند و طوری که بعد ها اطلاع یافتم چهار سال پس از ایشان در سال ۱۳۶۴ خورشیدی دوست صمیمی شان مرحوم طالب قندهاری نیز به رحمت ایزدی پیوست ، روح شان شاد و یادشان گرامی باد.

اینهم یکی از سروده های زنده یاد طالب قندهاری که در شماره 4 سال پنجم جریده ترجمان مؤرخ  پنچشنبه 21 ثور 1351 خورشیدی بچاپ رسیده بود:

(به اجازهء خواجه حافظ)

اراده و اداره

به قصد رشوه سحر  گفتم   استخاره کنم

بلی  معاش   اگر  کم  بود  چه  چاره کنم

نه مخبرم نه مفتش نه سارنوال نه پولیس

مرا  چکار   که   تقبیح  رشوه  خواره  کنم

من آن نیم که چو میرزا عموی سادهء خویش

بچای  تلخ   و   به  نان  خنک  گذاره  کنم

ز مفلسی  و  غریبی  و  گشنگی هر شب

ستاره  های  فلک  تا  بکی   شماره  کنم

بهر کنار و  بهر گوشه چور و قاچاق است

چسان  ز  حلقهء   یغما گران  کناره  کنم

روا  اگر   چه   نباشد   ولی   روا    نبود

که می خورند حریفان  و  من نظاره کنم

بمن  تو  چوکی  و  موتر بده  و باز ببین

که  فخر  بر  فلک و  ناز  بر  ستاره  کنم

بدست  هر که ببینم  ز دور  بندلِ  نوت

بسوی  جیب  دهن  باز خود  اشاره کنم

اگر چه پیرم  و  اما  بزور   و   زر   باری

جوان  شوم ز سر و  زندگی دوباره کنم

برای  اینکه  به  همسایه  ناز   بفروشم

بر آن  سرم  سر  دیوار  را   کتاره   کنم

پلاو ِ  قابلیِ   ازبکی   چه   مزه    دهد

اگر  که   روغنش  از  روغن  هزاره کنم

ز راه و رسم گریزی به حج روم هر سال

بوقت  جشن  اگر  کارنوال  اجاره  کنم

ز خنده  رویی  مه پاره  های  پاره یخن

چرا  ملامت  اوباش  چشم   پاره   کنم

اراده   خواهد   محکم   ادارهء  اوضاع

بگو  شکایت  ضعف  کدام  اداره کنم

به رشوه خوار و به رشوت ده و به دلالش

هزار   مرتبه    نفرین   آشکاره    کنم

از آنکه خلق خدا دوست داندم (طالب)

حوالهِ  سر دشمن  به  سنگ خاره کنم

طالب قندهاری

05 مارس
۱ دیدگاه

کوله بارِ غم

تاریخ نشر : سه شنبه 15 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 5 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

کوله بار غم

در جهان افسانه گشتم عاقبت از کارِ دل

خسته و آشفته ام از  ناله‌ های  زارِ  دل

گوشه یی افتاده و همچون متاعی بی بهاست

گشته خالی از خریدار کوچه و  بازارِ دل

جادهُ عمرم تهی و کوله بارِ غم  بدوش

مانده ام در کوره راهِ سخت و ناهموارِ دل

بعدِ من شاید کسی نامم  نیارد بر زبان

این سخن را دوش فهمیدم من از گفتارِ دل

می کشاند دردِ تنهایی  مرا سوی فنا

ای دریغا نیست یاری تا شود غمخوارِ دل

کاش روزی پر گشایم من بسوی بیکران

تا بیاسایم دمی از محنت و آزارِ دل.

         مریم نوروززاده هروی

     دهم دلو ۱۴۰۱ خورشیدی

     ۳۰ جنوری ۲۰۲۳  میلادی

         از مجموعهُ”پاییز”

                   هلند

05 مارس
۱ دیدگاه

چیستی دولت

تاریخ نشر : سه شنبه 15 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 5 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

چیستی دولت

دولت یا کشور که به انگلیسی State و به فرانسوی Etate که ریشه یونانی آن از Status گرفته شده است. محصول از گروه بند های انسانی می باشد، و در نقطه نهایی خطی قرار گرفته که از جماعات کوچک و ساده از قبیل خانواده، طایفه، عشیره، قبیله و امثال ذلک آغاز می گردد.

در تبیین دولت نظریه های اسلامی٬ طبیعی٬ قرارداد اجتماعی و اثبات گرایان را شامل می شود٬ کهاتفاق نظر: در خادم بودن دولت یا خدمت فلسفه دولت است. و در خدمت خلق الله اسلام به زمامدار٬ تکالیف را وضع کرده می باشد. البته تا زمانیکه این تکالیف در نظام حقوقی سیاسی بالای دولت ملت وضع نشود٬ مجموعه نظریات و تکالیف باوری و نظری حکما فقط حرف و زیب کتاب هااند.

حکومت قانون یا قدرت مشروع در ساختار  و سازمان های دولتی به دو گونه اعمال متمرکز هستند:‌

یکم – اعمال تصدی و دوم- اعمال حاکمیتی

اعمال تصدی دولت: در این اعمال دولت مانند افراد حقیقی و حقوقی در بازار تولید٬ وارد شده و رقابت می کند٬ که شامل: بانک داری٬ هوانوردی ملکی٬ شفاخانه و صحت عامه٬ معارف و تحصیلات٬ سایبر و مخابرات و غیره … پدیده های اند که در نظم و قانون آن٬ فقه معاصر فقط در تثبیت جایگاه حلال و حرام بودن پدیده ها نقش داشته٬ زیرا قانون پدیده های مدرن با معاهدات بین دولی آن٬ از عرف و باور هر جامعه مستقل می باشند.

اعمال حاکمیتی: این اعمال مانند:‌ اردو٬ پلیس و امنیت می باشند. که بایستی قوه ناظر یا قوه مقننه در نظارت این اعمال حاکمیتی باشد٬ تا در برابر مردم و آزادی بیان قوه سرکوبگر نگردد.

نوت: برای دانستن نظریه های اسلامی٬ طبیعی٬ قرارداد اجتماعی و اثبات گرایان دولت٬ کتاب حقوق اساسی بنده را از انترنت دریافت و مطالعه کنید.

محمد آصف فقیری

05 مارس
۳دیدگاه

با نام خدا

تاریخ نشر : سه شنبه 15 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 5 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

(0)

با نام خدا 

ای قلم حرفت بکن  آغاز  با   نام خدا

رنگ خود روی ورق  انداز  با  نام خدا

نیست این حرف من ِ بیچاره ء بی پا و سر

می رسد در گوش من آواز با نام خدا

ای قلم ای رشته ء محکم میان او و من

رشته ء این عشق  را  پرداز با نام خدا

تارِ سازِ نور در انگشت  صاف آسمان

آسمانی   تار   را   بنواز   با  نام خدا

هر سحر من قصه ای دارم برای گفتگو

قصه ام را ای قلم کن ساز با نام خدا

شام ها ماهِ خیالم جلوه گر در دور ها

جلوه کن ای ماه من طناز  با نام خدا

طرز لب بگشودنت گوید چه داری در دهن

ای قلم آهسته لب کن باز با  نام خدا

در برت پیراهن صد  رنگ زیبد  بیشتر

رنگ رنگ عشقت بکن  ابراز با نام خدا

در تنور دل چو هیزم  افگنم با اشتیاق

پخته کن حرف من ای خباز با نام خدا .

شکیبا شمیم
۲۰۱۶
آلمان

05 مارس
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد احمد ضیاء قاریزاده

تاریخ نشر : سه شنبه 15 حوت (اسفند) 1402 خورشیدی – 5 مارچ 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد احمد ضیاء قاریزاده 

یکی دیگر از فرزندان با وقار و شیرین کلام سرزمین ما مرحوم استاد احمد ضیا قاریزاده فرزند زنده یاد قاری دوست محمد  حافظ کل قرآن کریم بود که در سال 1301 خورشیدی در شهر کهنه کابل در یک خانوادهء با فرهنگ  دیده به جهان گشود .

در آوان کودکی از نعمت داشتن پدر محروم و یتیم شد، زیرا  تاریک اندیشان  عصر ، پدرش را که از فعالان نهضت امانی محسوب میشد پس از رفتن شاه امان را از قدرت ، دستگیر و تیرباران نمودند.

در بسا نوشته های زنده یاد قاریزاده درد بی پدری را می توان دید، باری سروده بود:

ز درد بی پدری هر زمان دلم تنگ است

بهار عشق یتیمان  بداغ خون رنگ است

از اتفاقات جالب در زندگی مرحوم قاریزاده اینست ، زمانیکه شامل مکتب امانی شده بود ، سنگ اندازان مانع ادامه تحصیل او شدند ، اما بعد ها نظر به استعداد سرشاری که داشت بعنوان معلم زبان و ادبیات دری در آن مکتب مقرر شد.

مرحوم ضیا قاری زاده اشعار طنزی فراوانی داشت و یکی از همکاران جریده معروف ترجمان بود که سروده ها و نوشته هایش از آن طریق بازتاب می یافت.

در یکی از شماره های ترجمان چنین می خوانیم:

از آثار چاپ نشده ضیاء قاری زاده

منتظرالوزاره ام

کته و باقواره ام  — رند و معاشخواره ام

آدم  با  اداره ام — منتظر الوزاره ام

منتظر الوزاره ام

مکر و فریب کار من —  حیله و ریب یار من

روی و ریا شعارِ من — این همه  افتخارِ من

شهره به نیم قاره ام

منتظر الوزاره ام

بابهء من سفیر بود — نیکهء من دلیر بود

والده ام دبیر بود — جد من هم وزیر بود

چوکی بود اجاره ام

منتظر الوزاره ام

رشوه نمیخورم مگر —  تحفهء خان و معتبر

هست حلال و بی ضرر —  بیش ز وراثت پدر

مالک قصر و باره ام

منتظر الوزاره ام

ساعت ده به دایره — دارم عجیب مناظره

هر که نباشد حاضره — می کنمش مصادره

آمر با ستاره ام

منتظر الوزاره ام

من به میان دفتره  — دارم عجب سکرتره

شوخ و قشنگ و دلبره — میکند درب و پنجره

بسته بیک اشاره ام

منتظر الوزاره ام

این فرزانه مرد شاعر  ، هنرمند و آهنگساز با اشعار و آهنگهای دلپذیرش نه تنها در خانه خانه هموطنان جای گرفته بود ، بلکه حق بزرگی برگردن خیلی از هنرمندان سرزمین ما دارد. اشعار نغزو غزلیات  استاد قاریزاده که از پختگی خاصی برخورد میباشد توسط آهنگ سازان زیادی کمپوز شده و توسط هنرمندان گرامی ما به خوانش گرفته شده است .                                                                

هنرمندانی چون مرحوم استاد رحیم بخش ، مرحوم استاد شیدا ، مرحوم استاد نی نواز ، مرحوم استاد زلاند ، مرحوم احمد ظاهر و تعدادی دیگر از هنرمندان چون استاد ناشناس  و احمد ولی غزل های استاد را کمپوز و خوانده اند.                 

آهنگ های معروف ” مشک تازه می بارد ابر بهمن کابل و یا از غمت ای نازنین ، عزم سفر میکنم ” از جمله غزلیات ناب زنده یاد  قاریزاده میباشد که ازمحبوبیت خاصی درمیان علاقمندان موسیقی برخوردار است .      استاد قاریزاده هنگامی که با رادیو افغانستان همکاری داشت سروده های خودرا میخواند و بنام کبوتر ثبت میکرد.                                                          

گفته شده بیشتر آهنگ هاییکه مرحوم قاریزاده در رادیو افغانستان ثبت نموده وتعداد آن به 25 آهنگ 

می رسد ،  از اشعارخود استاد بوده.                           

 ” لذت انتظار ”  عنوان یکی از غزل های زیبای زنده یاد استاد قاریزاده است که مرحوم استاد زلاند کمپوز و اجرا نموده بود.

لذت انتظار

شانه  دو دسته   می زند  طرهء  تابدار را

ماه دو  هفته  می درد  پردهء  شام تار را

جلوهء دلکشِ قدش ، جوش طراوات خدش

می کشد از چمن برون سرو وگل و بهار را

عشق زند به بیستون تیشه به فرقِ کوهکن

لاله به خون گرفته است این همه کوهسار را

ساقی نو  نهالِ  من رحم نما به حالی من

یک دو  پیاله  می بده  عاشقِ  بیقرار   را

چون ز یکی دو ساتگین رفع  کسالتم نشد

به که چو توبه بشکنم این  سر پر خمار را

ذوقِ وصال او ضیا مایهء هستی من است

بر  دو  جهان  نمی دهم  لذت  انتظار را

نخستین مجموعه شعری استاد قاریزاده که در کابل به زینت چاپ آراسته شده بود نینواز نام داشت.

او انسانی بود مهربان ، دلسوز و در حین حال خواهان حق تعلیم و تحصیل برای زن و مرد ،  چنانچه در یکی از سروده هایش در مورد دختران و زنان از زبان مادر شرقی  چنین سروده بود:

” بدختران شرق “

ای دخــتـر بــا  تمــیز  مــادر

ای لـخـت جـگـر عـزیـز مــادر

ای تــازه  نـهـال  بـاغ مشرق

ای روشـنـی چــراغ  مــشـرق

ای مــادر  مـهــربــان  فــردا

ای کــوکـب  آسـمان  فــردا

خــواهــم  بــزبـان  مــادرانه

پـنـدی دهمت در ایــن زمــانــه

بر خیز دگر که روزکار است

غافل منشین که سخت عاراست

هشدار که رنگ و بوی تقلید

مسعود نـسـازدت بـه  تـزئـید

مکتب برو و سـبق بـیـامـوز

علمست چو فرض حق ، بیاموز

از جـهـل گـریـز  و  ذلـت او

در عـلـم گـرای  و عــزت او

رو دامــن دانـش و خـرد گر

از دانــش و خـرد مـدد گــیـر

اوالد تــو تـربـیـت  پذیرست

ایــن کـار تـرا کـه ناگزیرست

بـی علـم مـجال تربیت کو؟

بـی پـای طـی مـنـازلـت کــو ؟

در دامـن  مــادر  خـردمـنـد

صــدبــار نـکــو نـموی فرزند

در کشمکش و نزاع هستی

آمــاده بــکـن دفــاع هـستــی

در بــحـر  محـاط ز نـدگـانـی

در زورق  ایــن جـهـان فـانی

زن لـنـگر و مـرد  بـادبانست

زن بـازوی مـرد را تـوانـسـت

زن هــادی کاروان هستیست

زن تـکیـهء نــردبـان هستیست

در حـق و حـقــوق اجتماعی

در جـمــله حـقــوق اجـتـماعی

سهـم زن و مـرد شــد بـرابر

این است وصیت پیمـبر (ص)

در مـحمـل و کاروان هستی

هستـنـد دو هـمـعنـان هــســتی

دو دسـت زهـم گـره گـشـایـد

یکـدسـت صــدا نـمــی بــرایـد

 علاوه بر غزلیات مرحوم قاری زاده در شعر سپید نیز ید طولایی داشت  چنانچه در مقاله ای از استاد پرتو نادری که در روزنامه 8 صبح به نشر رسیده مرحوم قاری زاده را از پیشگامان شعر سپید در کشور معرفی نموده اند.

 در بخش از آن مقاله چنین آمده :                                                            

 ” ضیا قاری‌ زاده یکی از پیش‌گامان شعر نو در افغانستان است. در کتاب «نوی شعرونه/ اشعار نو» که به سال ۱۳۴۱ در کابل نشر شده، از او چهار شعر به نام‌های «کبوتر سفید»، «ای زهره»، «ای دریا» و «برگ‌ریزان» آمده است.

در بررسی تحول شعر پارسی‌ دری در افغانستان قاری‌زاده را با همین شعرها و چند شعر دیگر در «منتخب اشعار» او، از شمار نخستین شاعرانی می‌دانند که در دهه ۳۰ سده ۱۴ خورشیدی به سوی شعر آزاد عروضی یا نیمایی گام برداشته است.”

مرحوم استاد قاریزاه پس از سالها خدمت در بخش های مختلف فرهنگی ، تعلیمی و هنری در کشور سرانجام  پس از دگرگونی  های  سیاسی  مانند  میلیون ها هموطنش مجبور به ترک زادگاه اش شده و به کشور به کانادا مهاجرت نمود  و در صبحگاه 23 جدی 1386 خورشیدی به  سن 85 سالگی  این ستاره ای تابناک  آسمان هنر و ادبیات کشور افول و در شهر تورنتوی کانادا  دیده از جهان فرو بست . روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.            

04 مارس
۳دیدگاه

بنویس

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۴ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

(-)

بنویس

بنویس   از   تبسم    سرخ   خیال  ها

از  تلخی  فراق  و  ز  شور  وصال ها

بنویس  تا  ترانه ‌ کشد  پر  عقاب وار

شعر غرور سر بده  در  زیر   بال  ها

بنویس روی ساعت هستی ز وجد صفر

خنده زنان به هفته و بر ماه و سال ها

بنویس بی جوابی ِ باران به چشم ابر

باریده  با  هجوم  هزاران  سوال  ها

بنویس از شگوفه ء پیر  درخت سبز

دارد برای گل شدنش خیلی چال ها

بنویس روی آب که دریا غریب نیست

غربت فسانه ایست ز چشمان زال ها

بنویس روی آتش و  بنگر به رقص دود

چیند به روی صورت  محبوبه خال ها

بنویس قیل و قال  سر آغاز زندگی ست

پایان قصه نیز همین  قیل و قال ها.

شکیبا شمیم

04 مارس
۱ دیدگاه

زلفِ عنبرین

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۴ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا


 زلفِ عنبرین   

هر ناله اش مرا به نگاهی، چه جسته است

تار دلش  به  قلب منِ   زار ،  بسته است

قلبم به غير او  به كسى ، دل نبسته است

با هر بهانه ى  تولدش ، که  خجسته است

مانند خط يار ،  كه  نامش  شكسته است

زيبا گهى به زير ، و به بالا  نشسته است

نقاشم  و چسان  كشم  آن  زلف عنبرين؟

فرياد ها كشم ،و دهانش  چه بسته است

صدها صبا گذشت و  از او  هم خبر نشد

چون  آهوی  فراریِ  از  دام   رسته است

پوهنمل احمد ضیأ حق شناس

هرات – افغانستان

04 مارس
۱ دیدگاه

برگو بر آفتاب

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۴ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

برگو بر آفتاب

برگو  بر  آفتاب  که‌ من خون جگر شدم

از ملک خویش رانده شدم خاک به سر شدم

برگو   بر   آفتاب   بتابد   در  این  دیار

من ابتر وپریش چنین  زیر  و زبر  شدم

برگو بر آفتاب که تنگ است  این محیط

بالنده  تر   بتاب   ز  تاریکی  خر  شدم

برگو بر آفتاب که شکیلا سرد و خاموش است

من هم‌ز وطن دورم وبی بال و پر شدم

شکیلا (نوید)

کابل – افغانستان

04 مارس
۱ دیدگاه

چرا پیر می شویم ؟

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۴ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

  چرا پیر می شویم؟

 

دانشمندان نظریه های زیادی در مورد اینکه ( چرا انسان پیر می شود ) ارائه کرده اند. اولین فرضیه این است که سلولهای مغز می میرند و جـــــایگزین نمی شوند. بنابرین یک فرد وقتی علایم پیری نشان می دهد، که سلولهای مغزش مرده باشد. اما به نظر برخی از دانشمندان این تیوری نمی تواند به طور کامل صحیح باشد، زیرا افرادی که در حادثه ای دچـــار صدمه مغزی سخت شده اند، بعد از حادثه علامه های پیری نشان نمی دهند.

نظریه دیگر این است که مواد کیمیاوی ناخواسته ای شروع به تولید و ذخیره شدن در بدن می کنند، و در یک شخص مسن آن قدر همچو مواد کیمیاوی جمع می شوند، که بدن شروع به پیر شدن می کند. همچنین مــی دانیم که سلولهای ما دایم در حال تکثیر هستند. برخی از پژوهشگران براین باورند که با ادامه زندگی ، سلولهایی که تکثیر می شوند کــــار آیی سلولهای افراد جوان را ندارند و گاهی دچار اشتباه می شوند و این اشتباه آنها بـــاعث تغیراتی در فعالیت های اعضای بدن شده، و باعث پیری می شود. اما پیری از چه سنی شروع می شود؟ قانون کلی در مورد شروع این دوره از زندگی وجود ندارد، ولی معمولاً آثار پیری بین 60 تا 80 سالگی به سراغ شخص می آید، و گریز از آن ناممکن است، اما می توان با ورزش کردن و تغذیه مناسب دوران پیری را عقب برد به شرطی که از دوران نوجوانی و جوانی آنها را شروع کرد.

 

ارسالی : غلام محمد سعیدی

هرات – افغانستان

04 مارس
۴دیدگاه

شهرِ عاشقان

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۴ مارچ ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

شهرِ عاشقان

به شهر  عاشقان    دلداده‌ی  دُردانه‌ی  دارم 

بدور  کهکشان   گیتی   من    پروانه‌ی دارم

به هرجا دست و پا کردم نشد حاصل مراد من 

درون سینه‌ی  خود  سوزی  آتشخانه‌ی دارم

دو چشمم میشود روشن جمالش تاکه می بینم

پری رو صورتی رخساره ماه  مستانه‌ی دارم

فضایی دلبری  هایش  چنان جا کرده  بر جانم 

شکیل شهریاری خوش  سخن  فرزانه‌ی دارم

ز سر تا پا ز پا  تا  سر چنان  پیچید به اندامم

چنین شوخی سیه مستی ز خود بیگانه‌ی دارم

ز لب هایش  دهد  آبم  ز کام اش  شهد  نا پیدا

چه  معجون    بیآمیغِ  عجب   پیمانه‌ی   دارم 

میان   خرمن   مویم  کند  انگشت  هایش  را 

مخلد  باد  عمرش  پر  نوازش  شانه‌ی  دارم

گهی  هوشم  برد  تا  نا  کجا  آباد  این هستی

گهی   جانم   ستاند   بی گنه  جرمانه‌ی  دارم

فقط   با  طالع  محمود  یاری  اینچنین   باشد

وگرنه  هر  که  گوید  باز گو  افسانه‌ی  دارم 

احمد_محمود_امپراطور

بامداد شنبه ۰۸ اسد ۱۴۰۱خورشیدی 

که برابر میشود به 30/7/2022 ترسایی 

کابل – افغانستان