قصیدهٔ «ندای جاودان عدالت»
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۴ عقرب ( آبان ) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۶ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–
قصیدهٔ «ندای جاودان عدالت»
به نامِ داورِ هستی، که مهرش بیکران میماند
فروغِ لطفِ او در سینهٔ پاکان نهان میماند
به میزانِ عدالت، آسمان آرام میگیرد
که نامِ عدل در تاریخِ اهلِ هر زمان میماند
نه تیغِ تیزِ خون ریز است مایهٔ عزّتِ انسان
که مهر و معرفت در جانِ دانایان عیان میماند
کسی کز ظلم بنیادِ سرای خویش بنشاند
بداند کاخِ او بیقدر و بینام و نشان میماند
ز آهِ طفلِ بی پناهِ دشتِ ویرانِ غم باران
ندای دادخواهی تا ابد در آسمان میماند
چه سود از فتحِ شهری گر دلِ مادر شود خونین
که داغِ مادران در دفترِ دوران عیان میماند
نه آتش مایهٔ پیروزی، نه خون مایهٔ آزادی
ز صلح و مهر، نامِ آدمی تا جاودان میماند
اگر قدرت ز قانون جدا گردد در این دنیا
نشانِ ظلم بر پیشانیِ دوران عیان میماند
خدا انسان را از بهرِ مهر و رحمت آفریدهست
نه بهرِ کینه و جنگی که از آن رنجِ جان میماند
زمین میراثِ آدمهاست، نه میدانِ ستمکاری
که باغِ زندگی با مهرِ لطفِ باغبان میماند
قلم چون در مسیرِ حق رود، شمشیرِ ظلمت سوز
چراغِ راهِ دانایان و صاحبدلان میماند
به جای بانگِ توپ و آتش و فریادِ ویرانی
نوای صلح در گوشِ بشر شیرینزبان میماند
نه کودک باید از آوازِ جنگ آشفته دل گردد
نه اشکِ مادران در دیدهها خونین روان میماند
حقوقِ آدمی مرز و زبان و رنگ نشناسد
که گوهر در وجودِ هر بشر ی کسان میماند
کسی کز رنجِ انسانها دلش بیغم نمیگردد
درونش چشمهای از مهر و نورِ جاودان میماند
جهان روزی به دستِ عدل آرامش بیابد باز
اگر وجدانِ بیدارِ بشر در کاروان میماند
ستمگر گرچه بر تختِ زرین تکیه میسازد
ز بادِ حادثات آخر غبارِ داستان میماند
بزرگی در دلِ پاک است، نه در تاج و نه در قدرت
که نامِ نیکِ انسان تا ابد در هر زمان میماند
بیا ای آدمی، از کینه و دشمنی گذر کن
که راهِ عشق، راهِ روشنِ اهلِ ایمان میماند
اگر دل خانهٔ مهر است و جان آیینهٔ تقوا
ز لطفِ حق نصیبش رحمتِ بیکران میماند
اگر در ملکِ عالم عدل فرمانروا گردد
ز هر ویرانهای باغِ امیدِ جاودان میماند
شهیدانِ عدالت گرچه از دنیا سفر کردند
پیامِ روشنشان در نسلهای بیشمار میماند
به خونِ پاکِ آنان لالههای صلح میرویند
که یادِ اهلِ حق در باغِ هستی جاودان میماند
جهان محتاجِ دستی است که بذرِ مهر بنشاند
نه دستی کز شرارِ کینه آتشافشان میماند
خوشا آن دل که رنجِ دیگران را رنجِ خود بیند
که نامِ نیکِ او در دفترِ انسانان میماند
بیا ای دل، که صبحِ عدل نزدیک است و روشن
ز پشتِ پردهٔ شب نورِ حق پیدا و عیان میماند
اگرچه ابرِ ستم گاهی فضای دهر پوشاند
فروغِ مهر در آغوشِ صبحِ بیکران میماند
نه دیوارِ جدایی، نه حصارِ کینه پابرجاست
ز مهر و آشتی پیوندِ دلها جاودان میماند
به دادِ خویش اگر انسان شود بیدار و آگاه
نشانِ رحمتِ حق در وجودِ مردمان میماند
کسی کز رنجِ دیگر خلق غافل باشد و خاموش
ز وجدانِ خویش آخر درونش داستان میماند
عدالت گرچه در راهِ خود آماجِ بلا گردد
سرانجامش به دستِ حق پر از فتح و امان میماند
نه فرمانرواییِ ظلم استوار و ماندگار است
نه آوازِ ستم در گوشِ تاریخ آنچنان میماند
«فائز» این نغمه ز اعماقِ جانِ خویش سرود:
عدالت و مهر و آزادی، جاودان میماند
خلیل الله فائز تیموری.
بهار ۱۴۰۵ـــ خورشیدی
تهران –ایران
.

جناب فائز تیموری عزیز قلم تان را رنگین وطبع تان رسا میخواهم ، کامگار باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی