بخت و طـالـع مگرم ، بر سر کار آمده است
بهـر پرسـش زره ٔی لطف، نگـار آمده اسـت
کـار مـا بـود چـو بسـمـل، به تپش اما یار
به تماشای من خسته ی زار آمده است
غوطه در بحر فـراقـش زدم و غـرق شـدم
کشتی عشـق که دیده، بـکنار آمـده اسـت
از خـزان زردی گل هسـت ز فیض قدمـش
بر سر مرقد من ، فصل بهار آمده است
نقد جان تحفه به پایش نکم آه چکنم
کان جفا جو ، به دیار من زار آمده است
دل من بند به زلفش مگر از بی خبری
بت صید افگن من ، بهر شکار آمده است
شامگه رفت ز پیشم ، بت خورشید جبین
تا سحر ناله ی من ، از دل زار آمده است
با چنین چشم چو آهو ، حذر از صید رقیب
بی خبر بر طرفم ، رو به فرار آمده است
بسکه محوم من « ایماق» به مهر رخ او
کی توانم که ببینم به چه کار آمده است
جناب دکتور ایماق گرامی زیبا قلم زدید ، سعادتمند و سرافراز باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی