۲۴ ساعت

29 آگوست
۱ دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هشتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش هشتم)

واژه های آبی:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده هایی برای ذات یکتا.

خلوت

         به دوست

شاید تو؟ 

مرا در تنهایی ام دیده یی

که امروز در خلوتم بامنی

و اطاق پر از تست

در فضای شفاف ابدی 

بویت مرا بیشتر از همیشه مست کرده

و نگاهات تنم را به لرزه آورده

ودست  پر مهرت چون همیشه بر سرم …

۲۵ جنوری ۲۰۱۴ – نیویورک 

چراغان

       به دوست 

در باغچه تنهایی ام

غنچه های عشق

چشمک زنان

ترا به کوی امید ها میبرند

گلبرگ ها عاشق ا‌ند

و باغچه

نمناک از عطر پیوستگی ها

و ترا به ساحل های ابدی

پیوند  میدهند

آب عشق همه جا جاریست

و عطر تو

در آسمان هایم همیشگی

و خانه دل چراغانیست …

نیویورک

۲ جنوری ۲۰۱۴

 

برگ های خشکیده:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده های سپید برای وطن و عزیزانش.

درد خار

         به هموطنانم

زندگی‌، 

همان گل پر عطر –

که خار غربت در ساقه دارد

و دستان مان پر خون ،

پر درد، 

و کم زور

گلی نیست تا ببوییم

دلی‌ نیست تا بجوییم

دیگر زیبا ندیدیم

و زیبا نگفتیم

و زیبا نشنیدیم

آه درد خار…

گل پر عطر چه شد ؟ ؟ ؟

نیویورک

۱۶جنوری  ۲۰۱۴

 

کوچه ی ما

                 به وطنم

من در قلب کوچه

ودر  نفس هاش بتو پیوستم

من در انتهای روزنه نور

کودکانه ترا دیدم

و در بهاران عشق

ترا بوییدم …

کتاب هام ،

قلم هام ،

همیشه ترا بیاد دارند

و آن کوچه …

کوچه ای که پیوند ما درآنجاست 

و درک کوچه آبستن از خاطرات ماست

و هنوز در تپش های قلبش شریکیم

ولی رنگ کوچه …

رنگ ما نیست

رنگ دیگریست

که به بیگانگان پیوسته

ولی من به همان کوچه میروم

که در خانه ای شما ره ۷۰۷ –

چشم گشودم

در کوچه ای که جامی  نام داشت

در ناحیه ۲ شیرپور ،

شهرنو

کابل ، افغانستان

ودرخانه ای که صدای تلفن  با شماره ۲۱۶۸۳ بلند میشد

و قلب کوچک من در آن کوچه بزرگ

به بزرگی آسمان ها بتو پیوسته بود …

و من در حافظه کوچه

هنوز جاری ام…

نیویورک  ۱۷ جنوری ۲۰۱۵

 

عشق های ماندنی:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده های سپید برای عشق هایش.

پر عطر

         به خودم

من شقایق ها را

از دشت ها ربوده ام

من اقاقی ها را

از شاخه ها چیده ام

من نسترن ها را

از باغچه ها دزدیده ام

و من نرگس ها ،

شب بو ها ،

سنبل ها ،

و لاله ها را در دلم کاشته ام

تا همیشه

زنده بودنم پر عطر باشد …

نیویورک

۱۶جنوری ۲۰۱۴

 

برفها

       به خودم

در زیر برفهای زمستان

هنوز عشق نفس میکشد

و صدای پر موجش

مرا بیدار نگهمیدارد  

آهسته قدم برمیدارم

نکند برف ها آب شوند

و عشق را با خود ببرند  …

 

نیویورک

۲۰جنوری ۲۰۱۴

 

در سال ۲۰۲۲ جناب دکتر عنایت الله شهرانی از جانب اتحادیه هنرمندان افغانستان این لقب را به هما اهدا نمودند:

در سال ۲۰۲۲ پرتو نادری در کتاب « مروارید های رنگین » در باره هما چنین نوشته که در سایت ۸ صبح در چهار بخش نشر شد:

بخش اول

هما طرزی در شعر نو افغانستان

پرتو نادری

یکی دو نکته در آغاز

در دو دهه اخیر سده چهاردهم خورشیدی، گویی افغانستان به کشتزار سبز شعر و ادبیات بدل شده بود. تا چشم کار میکرد، شاعر و نویسنده میدیدی با قامتهای بلند، میانه و کوتاه. نهادها و انجمن های ادبی بودند که یکی پشت دیگری در شهر کابل و دیگر شهرهای کشور پنجره ها و

روزنه هایشان را به روی شاعران و نویسنده گان جوان میگشودند.

کتابهای شعر بودند که یکی پشت دیگر نشر می شدند و بعد رونمایی پشت رونمایی و نشست های فرهنگی شاعران تازه دم زیادی به میدان آمدند با زبانهای سرخ و سبز و زرد. با اینهمه ما نه تنها شاهد یک حرکت و همسویی سودمند در رده شاعران و نویسنده گان کشور نبودیم، بلکه شماری با وابسته گی های درونی و بیرونی این جویبار شفاف را تا توانستند برای اهداف کوچک شهرت طلبانه و آزمندانه خود گل آلود کردند تا نانشان همیشه در روغن باشد.

به هر صورت شعر افغانستان در این سالها دامنه گسترده ای پیدا کرد، بیش از هر زمان دیگری به زبان های مهم جهان ترجمه شد. چهره هایی با پیروزی و نیرومندی قابل توجه ی قامت بلند کردند و با توان مندی بیشتری رو به پیش گام برداشتند.

شماری هم رنگ باختند، در پشت دروازه سده پانزدهم اتراق کردند و نتوانستند این سوتر گامی به پیش بردارند. شاعرانی با استفاده از امکانات و شبکه های ادبی به وجود آمده خود را به پله های بلند شهرت رساندند و شماری هم فراموش شدند. گونه ای از بی اعتنایی به ادبیات کلاسیک و شعر روز بدل شده بود که با » مُد « معاصر کشور در این سالها در میان برخی از شاعران جوان به دریغ گاهی این مد آمیخته با گونه ای تحقیر نیز بود. نکته دیگر اینکه حضور زنان در شعر و ادبیات این دوره بی پیشنه است، چه از نظر شمار شاعربانوان و چه از نظر کیفیت شعرشان. چنانکه در این سالها شماری از شاعربانوان کشور نه تنها در قالبهای کلاسیک، بلکه در شعر آزاد عروضی و سپید نیز نمونه های درخشانی را در سطح حوزه بزرگ پارسی دری ارایه کرده اند.

البته همه شاعربانوان این دوره همان هایی نیستند که در همین سالها به شعر و شاعری پرداخته اند، بلکه شماری از نسلهای پیشین نیز در این دوره حضور فعال و سازنده ای داشتند.

درجهت دیگر شعر ما دراین دو دهه از نظر جغرافیا نیز بسیار گسترده شده است. امروز صدای شعر پارسی دری را درهمه قاره های جهان  میشنویم، اما گاهی نشنیده میگیریم. به همین دلیل شماری از شاعران ما با وجود جایگاه مناسبی که در شعر معاصر دارند، هنوز برای ما ناشناخته مانده اند.

ادبیات و فرهنگ یک کشور به همان مشعل المپیک میماند که باید از نسلی به نسل دیگری رسانده شود، با این تفاوت که در رسیدن به هر نسلی باید روشنایی بیشتری پیدا کند.

یکی از شاعرانی که صدایش در میان این همه صدا و هیاهو هنوز به گونه درست به گوش ما نرسیده، بانو هما طرزی است. این در حالی است که او از همان دوران نوجوانی به شعر روی آورد و از نخستین شاعر بانوان افغانستان است که در دهه چهل سده  گذشته خورشیدی به سرایش شعر نیمایی و سپید آغاز کرده است.

با دریغ در سال های اخیر میزان شناخت ما از شاعران ، چه از نسل های پیشین و چه از نسل جوان، بیشتر به شبکه های اجتماعی وابسته شده است. کسانی هم میاندیشند که شاعران و نویسنده گانی که در شبکه های اجتماعی کمتر حضور دارند، گویی دیگر تمام شده اند.

بانو هما طرزی هرچند به گونهای در فیسبوک فعال است، اما نه آنگونه که فیسبوک برای شماری به همه وابسته گی و دغدغه های ذهنیشان بدل شده است. با دریغ او با آن جایگاهی که دارد،  هنوز در فضای ادبی کابل چهره پر آوازه ای نیست. در حالی که در این سال ها شماری چه در داخل کشور و چه در بیرون کشور بیشتر از جایگاه ادبیشان به شهرت و آوازه رسیده اند؛ فصلی که زود می گذرد.

چنین بی حافظه گی فرهنگی، بدون تردید دلیل های زیادی دارد که یکی هم به بی توجهی و کم اهمیت دادن به ادبیات معاصر کشور برمیگردد. ادبیات کلاسیک که باشد جای خودش. من بسیار متوجه بودم که شماری از شاعران جوان در دو دهه گذشته حتا شاعران دهه پنجاه خورشیدی را هم نمیشناختند. یا هم شناخت شان، به همان شناخت نام آنان خلاصه میشود. شماری را هم باور بر این است که هر گونه نوگرایی در شعر، با آنان آغاز شده و در گذشته چیز با اهمیتی برای آموزش وجود نداشته است. چنین طرز تفکری ، خود به مفهوم  پشت کردن به گذشته ادبی کشور است.

بخش دوم – 

جایگاه هما طرزی در شعر نو افغاستان

دهه چهل سده چهاردهم خورشیدی بود که هما طرزی چنان شاعر جوان و نوپرواز در مطبوعات افغانستان شناخته شد. او از نوجوانی زیر تاثیر جو فرهنگی خانواده به شعر و ادبیات روی آورد.

گذشته از این گاهی هم خیالات نوجوانی خود را با استفاده از هنر نقاشی بیرون میداد. چند نکته در پیوند به شاعری هما طرزی توجه برانگیز است. نخست اینکه او با شتاب از مرز شعر عروضی میگذرد و میرسد به شعر آزاد عروضی یا هم شعر نیمایی. دودیگر اینکه او در همین سال ها، شعر آزاد عروضی را نیز پشت سر میگذارد و به سوی شعر سپید گام برمیدارد. چنانکه نمونه هایی از چنین شعرهای او در سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ در

مجله های  « بانو » یا « میرمن » به « و روزنامه کاروان » و مجله « اردو » و مجله « پشتون ژغ »   که بعدها به «  آواز «  تغییر نام داد به نشر رسیده است.

و همچنان در آن سالها پارها ی از سروده های هما طرزی در مجله های « اطلاعات هفته گی » « یغما » و،« سخن »«  ایران نشر شده است.  این نکته را هم باید گفت: سخن، یکی از مجله های با اعتبار ادبی  فرهنگی ایران بود که در پیوند به شعرها و نوشته هایی که به نشر میرساند،

سختگیری خاصی داشت. همه از نظر شاعران و استادان بزرگ ادبیات میگذشت تا اجازه نشر پیدا کند.

نکته مهمتر این است که هما طرزی به همان پیمانه که با شتاب به سوی شعر نو گام برمیدارد، شتابش در دگرگون سازی نگاه شاعرانه اش، اهمیت بسیاری دارد. این نگاه خود گونها ی زبان تازه به شعر های او میدهد. تصویرها و آرایه های ادبی در شعر او رنگوبوی تازه میی ابد؛ رنگ و بویی که از تجربه شاعرانه و حس خودی نسبت به زنده گی و هستی برمی خیزد.  شعر هر قدر که با حس، عاطفه و  تجربه فردی شاعر می آمیزد، به همان پیمانه از صمیمیت شاعرانه بیشتری برخوردار می شود.

شب را در بستر عشق سحر کردم

امیدوار

تو در خواب بودی و من ستاره میشمردم

حرفی نبود

شاید عشق در خواب بود

لبان شب بر گیسوانم بوسه میزد

و لحاف، تنهایی مرا به آغوشش میفشرد

صدای اذان را شنیدم

بیدار بودم، بیدار

کبوتران، قصه شب را زمزمه میکردند

و دنیا از خواب برخاسته بود

و شب عشق به پایان رسیده بود

اسد ۱۳۴۸ کابل

( طرزی، هما، شکوه برفها، ص ۳۵۳)

شب تنهایی، اما با خیال معشوق و ستاره شماری عاشق تا بامدادان، یک مضمون نو در شعر پارسی دری نیست. بسیار به چنین شعرهایی برخورده ایم. بیشتر تکرار مضمون بوده است. در چنین شعرهایی، حس فردی شاعر کمتر بازتاب دارد یا هیچ بازتاب ندارد. اینجا نیز همین مضمون اما با حس و عاطفه تازه در تصویرهای تازه بازتاب پیدا میکند. شب بر گسیوان شاعر بوسه میزند.

لحاف، تنهایی او را در آغوش میکشد. به زبان دیگر لحاف را او خود چنان معشوقی در آغوش می فشارد. تا بامدادان بیدار است و کبوتران، قصه شب را زمزمه میکنند که شب تنهایی شاعر با چه رویاهایی به پایان رسیده است.

گاه غروب است

دیدن به آسمان مرا به یاد تو میاندازد

و به یاد عشق نافرجامم

گاه آتش گرفتن آسمان است

در دنیای کوچکم

گاه سوختن ابرهاست

گاه عاشق شدن

تن عریانم رها شده در تنگنای غروب

با شعله های عشق میسوزد

و در لابهلای ابرها ترا صدا میزند

و منتظر بارانیست تا درد سوختن را آرام سازد

جوزای ۱۳۴۸ کابل

(همان، ص ۲۲۴)

عشق حس تعریف ناپذیری است. عاشق با عشق هستی می یابد. گویی عشق در همه هستی جاری است. یا اگر عاشقانه به همه چیز نگاه کنیم، جز عشق چیز دیگری را نمی بینیم.

صبحگاه، طلوع عشق را دیدم

از آفتاب ظهر سوختم

در زیبایی غروب رقصیدم

و چون عشق پیچانی پُرتاب بودم

و شب هنگام

در بستر آغوشت به خواب رفتم

در سرزمین های خیال

سرطان ۱۳۴۹ کابل

(همان، ص ۲۹۵)

باز هم تجلی عشق است در جلوه های طبیعت. طلوع خورشید، خود طلوع عشق است، بعد رسیدن به کمال و رقصیدن عاشقانه و رسیدن و یکی شدن در آغوش رویاهایی عاشقانه. سطر آخر روزنه گریز شاعر است از بدگویی کسانی که نمیخواهند شاعربانویی از « در سرزمین های خیال  »

عشق و عاطفه خود اینگونه سخن گوید. من حس میکنم که یک سطر اضافی است.

امروز موهایم را در آفتاب خشک میکنم

بادی وزید

موهایم را به بازی گرفت

آشفته دلم

و هوس تو دارم

کاش به جای باد

دستان تو موهایم را به بازی میگرفت

سرطان ۱۳۴۹ کابل

( همان، ص ۲۹۷)

باد میوزد و گیسوان شاعر را پریشان میسازد،

اما وقتی این رویداد طبیعی با خیال دست درازی دوست و گیسوان معشوق میآمیزد،

تصور یک رویداد عاشقانه را می بینیم.

و من امشب مهمانم

مهمان باغ

و مهمان چرچرکهای درختان گیلاس

و مهمان هوای خنک و صاف پغمان!

چرچرکها مرا به عشقبازی دعوت کرده اند

چرچرکها زبان مرا میفهمند!

و من از خوشه های گیلاس های خوشمزه

گوشواره ساخته ام،

تا خود را برای مهمانی چرچرک ها آماده سازم.

و از پوست خشکیده چرچرک ها

برایم گل سینه ساخته ام

باغبان به خواب رفته

پدر سخت مشغول مطالعه است

شاید کتاب تازهای مینویسد

انگار همه شهر در خواباند

و من دستان گرمم را

در آب  » چشمه دلاکان فرو میبرم «

از سردی آب

سرا پایم میلرزد،

و از سرما به خود می پیچم

عابری مست از کوچه میگذرد و زمزمه میکند:

چون جان خراباتم

جانان خراباتم

و چرچرک ها با او هم آوازند

و من امشب مهمانم،

و تو مهمان منی

وه که چه مهمانی!

من و تو و چرچرک ها

و گیلاس ها

و آب چشمه دلاکان

و مستی در کوچه

بله همه مهمان خرابات چرچرک ها شده ایم.

۲۸ جوزای ۱۳۵۰ پغمان

۲۳۹ همان، ص ۲۴۰)

این شعر » مهمان چرچرک ها « نام دارد. شاعر پیوند خودش را با طبیعت پیدا میکند و در همه اجزای آن استحاله می یابد. وقتی تو در طبیعت استحاله پیدا میکنی و طبیعت در تو، دیگر همه اجرای طبیعت با تو همزبان میشوند. شعر در پیوند به طبیعت همین همزبان شدن انسان با طبیعت

است. اجزای طبیعت در پیوند به هم است که به یک کلیت زیبا میرسند. در این شعر نیز اجزای طبیعت در کنار هم توصیف میشوند و به یک کلیت زیبا می رسند.

این شعر مرا با خود به سفر دوری برد، به سفر سالهای کودکی به دهکده کودکی هایم. دختر بچه هایی را دیدم که از جوره های به هم پیوسته گیلاس و آلبالو گوشواره می ساختند، بر گوش های خود می آویختند و روی پییشانی هایشان گلبرگ های سرخ و زرد می چسباندند.

بازتاب چنین چیزی را من نخستین بار در شعر فرخزاد دیدم.

 « تولدی دیگر »

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

(دیوان اشعار، ص ۴۱۸)

در این شعر اجزای گوناگون طبیعت، باغ، چشمه، هوای گوارا، شب دل انگیز، خیال معشوق و بعد صدای مستی که در کوچه آهنگ جانان خرابات را میخواند و با صداهای طبیعت می آمیزد، افق خیال انگیزی را در ذهن خواننده بیدار میسازد. ذهن خوانند میدود تا دهکده های دور، تا کوچه خرابات و بیدرنگ خاطره هایی از آهنگ های موسیقی اصیل کشور در ذهن بیدار میشود.

ما به دروغ عادت دیرینه داریم

دستانم از سردی میلرزند

طناب دار

گلوبند اجتماع ماست

بر گردن ظریف عشق

و احساسم محکوم به مرگ

و من محکوم به عاشق بودنم

میزان ۱۳۵۰ کابل

در این شعر کوتاه، اندوه بزرگ تاریخی یک سرزمین نهفته است. سال پنجاه خورشیدی سروده شده است. پس از پنجاه سال، گویی این شعر به یک حقیقت تاریخی رسیده است. در این سالها بسیارشاهد بوده ایم که عاشقانی را چگونه بر دار آویخته و سنگ باران کرده اند. با این همه، انسان محکوم به دوست داشتن و عشق ورزیدن است. گویی انسان بدون عشق، مفهومی ناقص است. برای آنکه عشق بزرگترین و انسانی ترین هویت انسان را میسازد. آنانی که در برابر عشق به ستیزه برمی خیزند، در حقیقت میخواهند انسان را از بزرگترین هویت او تهی سازند.

وقتی عاشق بودنم را

محکوم میکنند

و عشقم را به تازیانه میکشند

وقتی با طعنه و تهمت

مرا در بازار به نمایش میگذارند

با صدای بلند

نخستین گلهای عشقم را دسته میکنم

و در سبد شعر

به بازار عاشقان

هدیه میکنم

تا روزگار ما را از یادش نبرد

اسد ۱۳۴۸ کابل

(همان، ص ۲۱۹)

افغانستان همیشه سرزمین» عشق ممنوع « برای بانوان بوده است؛ اما شاعر چنان به عشق نگاه میکند که عشق را هویت انسانی خود میداند. عشق خود را دسته دسته بر سبد شعرهایش را میگذارد. گلفروش کوچه عشق میشود و عشق هدیه میکند تا فراموش روزگار نشود. عشق را

هویت و راز بقای خود میداند.

این خود زیباترین پرخاش و اعتراض شاعرانه است در برابر جامعه ای که حتا میخواهد عاطفه انسانی زن را نیز انکار کند. حتا میخواهد عاطفه زن را نیز به زنجیر بکشد.

زنده گی من سگرتی را ماند

که هر لحظه،

کسی به آن پکی میزند

و میگذرد

یکی دوده ام را

آهسته آهسته فرو میبرد

و دوباره به هوا پراگنده میکند

آن دیگری لحظه ای پکی میزند

و رو برمیگرداند

آن یکی چنان در دل فرو می برد

که یارای برآمدنش نیست

و دیگری چنان عمیق فرو میدهد

که تمامی وجودش را

دوده عشق می پوشاند

و در تمام هستی اش

مرا مرور میکند

و من این سگرت خوش آب ورنگ

هر لحظه

بیچاره دیگری را

به خودم معتاد میسازم

ثور ۱۳۵۲ کابل

(۳۰۴ همان، ص ۳۰۵)

در این شعر، نماد زن است. گاهی فریبش میدهند و بعد از او روی برمیگردانند. گاهی « سگرت » هم به چهاردیوار زنده گی خود هم که می کشانندش، همانجا زندانی اش میکنند. چون همه هستی اش را می مکند و نیم سوخته اش را زیر پا له میکنند. با این حال خود نیز معتاد این سگرت میشوند.

با چنین شیوه، هر دو طرف زیان میکشند؛ یکی له میشود و دیگری معتاد. این سگرت در هر حال طرف را معتاد میسازد و این معتادسازی در حقیقت، انتقام زن است از چنین مردانی. شاعر در سوختن یک نخ سگرت، سرنوشت همه زنان کشور را و شاید سرنوشت همه زنان جهانرا یافته است. یک حادثه به ظاهر بسیار ساده، اما همین حادثه مضمون شعری شده است با ابعاد گسترده عاشقانه و اجتماعی.

 زنده گی همین لحظه هایی است که ما در اختیار داریم، پس باید آن را عاشقانه زنده گی کرد. پاره ای از اندیشه های درخشان خیام به دور همین محور میچرخد. مولانا در این بیت مثنوی معنوی نیز همین مفهوم را بیان میکند.

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا  گفتن از شرط طریق

گذشته برنمیگردد و فردا هنوز نیامده است و اگر هم بیاید، شاید فردای جدایی و دوری همیشه گی باشد.

بخش سوم

پاره های از عاشقانه های هما طرزی با بیان تنانه گی و تنکامه گی می آمیزد. هرچند این امر امروزه چیزی تازه ای در شعر نیست، اما پنجاه سال     پیش از این در جامعه ای مانند افغانستان، گونه ای پیش مرگی بود. البته یک شاعر بانو زمانی که با عواطف خود برخورد  صمیمانه و  دور از دروغ

داشته باشد، ناگزیر از بیان چنین امری است؛ اما این سنت های سنگ شده جامعه است که او را به خود سانسوری وادار میکند.

آغازگر چنین شعری در پارسی دری، مهستی گنجوی، شاعری سده پنجم هجری است. چنین است که گاهی تذکره نگاران از سر تعصب در پیوند به او سخنان نادرستی نیز گفته اند.

در شعر معاصر این فروغ فرخزاد بود که پرچم چنین شعر را برافراشت، اما بار سنگین زیان هایی را هم بر دوش کشید. هم با نکوهش جامعه روبرو شد و هم با نکوهش خانواده. بهروز جلالی نوشته ای دارد زیر نام » فروغ در قلمرو شعر و زنده گی « او در این نوشته به حواله از یک گفت و گوی پوران فرخزاد در روزنامه کیهان، ۲۴ بهمن ۱۳۵۳ ، چنین آورده است:

وقتی شعر  «گنه کردم، گناه پر ز لذت » در مجله ای چاپ شد، جنجال عظیمی در خانواده بلند شد، فروغ چمدانش را برداشت و از خانه پدر رفت. یک اتاق پشت دبیرستان فیروزکوهی اجاره کرد تا زنده گی کند. در آن موقع او حتا یک بالش نداشت

( دیوان اشعار، فرخزاد، فروغ، ص ۱۶)

همیشه آنانی که در راه های کوبیده ناشده پیشگام میشوند، یا هم در راه تازه ای گام می گذارند و میخواهند ریسمان عادت ها و سنت های اجتماعی را از هم بدرند، با چنین سرزنش هایی روبه رو میشوند.

اینکه هما طرزی با شعرهای اروتیک و سروده های آمیخته با تنانه گی و تنکامه گی هایش با چه واکنش های خانواده و جامعه روبه رو شد، به درستی چیزی نمی دانیم. خود باید در زمینه چیزی بگوید.

گاهی یک خاطره کوچک یک شاعر میتواند ارزشی مهمی در تاریخ ادبیات یک کشور داشته باشد. این نکته را هم در نظر داشته باشیم که بزرگی فروغ فرخزاد در شعر، تنها به چنین سروده های او برنمیگردد، بلکه او امروزه با » ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد « و » تولدی دیگر « به قله بلند شعر معاصر پارسی دری رسیده است.

به این چند سروده هما طرزی توجه کنیم که دختر جوان و به گفته مردم دمبخت چگونه یک هم آغوشی عاشقانه را اینگونه در رویاهای خود جزبه جز تصویرپردازی میکند:

موریانه های تردید آهسته آهسته

اندامم را قلقلک میدهند

هوسهای رنگین

برای کودک پستان هایم

لالایی فرسوده شهوت را

تکرار میکنند

لب هایم

بوسه گاه بی بهاری است

از پیرترین قرنها

و دستانم

با فشار پنجه ها خرد شده

بازوانم

کبودی دندانها،

و پستانهایم

مکیدنهای لذتبخش و عشق آفرین را

صادقانه در خیال لمس میکند

و رانهایم

نوازشهای جاودانه را

در لابهلای پارچه های رنگین

پنهان میکند.

و کمرم:

که بستر همیشه گی عشق تو بوده

با فشارهای موزون

توان نفس کشیدن را از من ربوده.

و قالب تن

با خیالهای وسوسه گر

نوای عشق را زمزمه میکند

میزان ۱۳۵۲ کابل

(همان، ص ۳۰۹- ۳۱۰)

یا در این شعر دیگر که هرچند سخن از یک عشق از دست رفته دارد، با وجود این، عشق چنان نیرویی برای زیستن همیشه در هستی شاعر و در زیر پوست شاعر جاری است که آن را در نفس های خود احساس میکند:

چمنزار سینه ات

که با رطوبت لبهای جستوجوگر من آب یاری شده

و شانه های تنومندت

که در زیر پرده ابریشمین گیسوان من

از توانایی هایت سخن میگویند

من ترا در خود نقاشی کردهام

در سالهای کهنه

و در سالهای نو

تو در دستان من جاودانی

با نبودنت، در این قرن پردرد

با اجبار نفس میکشم

بوسه های تو

در پیشانی تقدیر من

رحمتی است جاودانی

که مرا یاری در زیستن است.

تو در من

همچو ریشه درخت تنومندی

به عظمت خورشید

روییده ای!

تو در زیر پوست وجودم

در حجم تاریک شب،

یا در بلور شفاف روز،

چون زندهگی می لغزی.

و از آتش درونم نفس میکشی!

عقرب کابل / ۱۳۵۲

(همان، ص ۳۱۹- ۳۲۰)

اما همه عاشقانه های هما طرزی با ایروتیسم و تنانه گی نمی آمیزد، بلکه تغزلهایی اند با حس و زبانی دیگر:

پنجره را باز کن

من بهارم

که با زمزمه تازهای

بر پشت پنجره رویاهایت ایستادهام

پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر

میخواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه سال را

به تو هدیه کنم.

حمل ۱۳۵۲ / کابل

) )همان، ص ۳۱۲

تنم چه شاداب

در عشق تو سبز شده

طراوت در من جاریست

عطر میخک بر گیسوانم

سایه نمیب ینم

همه جا خورشید

طلایی

طلایی

طلایی

شعرهایت

برای بدن برهنه ام

لحافیست از عشق

که مرا با حریر بوسه هات

آشتی میدهد

حوت ۱۳۵۳ کابل

(همان، ص ۳۳۳)

یا در این سروده دیگر از عشقی میگوید با لطافت ابریشم و ظرافت یک جام بلورین با حس و هوای رمانتیک:

عشق مان به لطافت ابریشم ها

و به ظرافت یک کاسه بلورین

زیبا صدا داشت

پرعشق و نورانی

صدای پای جدایی تند و تندتر شد

ابریشم را باد برد

کاسه بلورین ترک برداشت

و امروز

صدای دیروز را ندارد

حوت ۱۳۵۳ کابل

( همان، ص ۳۳۴)

در این شعر همان مثل عامیانه که میگوید:

«کاسه چینی که صدا میکند/ خود صفت خویش ادا میکند» بازتاب دارد؛ که محور محتوایی شعر را میسازد. شکست دل، انسان را خاموش و بیصدا میکند. باز هم در بیت دیگر که چنان مثلی در حافظه مردم جا دارد » از کاسه شکسته نخیزد صدا درست/ احوال ما مپرس که ما دلشکسته ایم»

هما طرزی با چنین گام هایی به سوی شعر نیمایی و سپید آمده است. تاریخ سرایش این شعرها نشان میدهد که او از دهه چهل سده چهاردهم خورشیدی به سرایش در فرم نیمایی و سپید آغاز کرده است.

زبان شعرهای او با درنظرداشت چگونه گی شعر نیمایی و سپید آن روزگار افغانستان، تکراری و کلاسیک ندارد؛ چیزی که به نظر من او کلی گویی نمیکند، بلکه حس و عاطفه خود را در پیوند به اجزای زنده گی و طبیعت بیان میکند.

در آن روزگار شاعرانی بودند که سالهای زیادی، هرچند در وزن آزاد نیمایی می سرودند، اما نگاه و زبانشان در شعر همچنان کهنه، سنتی و تکراری بود.

لطیف ناظمی در یکی از نوشته های خود در پیوند به چگونه گی شعرهای آن روزگار هما طرزی، چنین داوری کرده است:

«در آن روزها، آنگونه که تو مینوشتی، سنت شکنی بود. خطر کردن بود و خلاف جریان آب شنا کردن. بیشترینه شاعرزنان ما، در آن سالها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه شان کشیده بودند تا جامعه واپسمانده، از نفرت و نفرینشان، دست بردارد. دروغ میگفتند؛ حرف دلشان را بر زبان

نمیآوردند تا تازیانه شماتت و نفرت، شانه های خاطرشان را نیلگون نسازد.

آنچه را که حس میکردند، نمی نوشتند و هرچه می نوشتند، حس و خواست شان نبود. نه میراث دار رابعه بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و فروغ در شعرشان بود. سروده های بی خونپاره ای ازاین شاعرزنان، نشخواری ازشاعرمردان پارینه بود و تکرار صداهای تکرار شده در رواق فرسوده تاریخ.

تو از گلوی دیگران فریاد نمیزدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خودسرایی شاعری را گواه بودیم. تو همواره خود را میسرودی، بی هرگونه پنهان کاری» اینکه چگونه یک شاعر جوان توانسته بود این همه با شتاب به شعر نو و زبان نسبتا ن و در شعربرسد، گذشته از ملَکه شاعری، به کوشش ها و هشیاری های شاعرانه و امکانات و زمینه هایی نیز برمیگردد که او در اختیار داشته است. در آن روزگار بسیاری نویسندهگ ان و شاعران افغانستان با کمبود کتاب و منبع آموزشی روبه رو بودند. هما طرزی، فرزند صدیق طرزی، در خانواده ای به دنیا آمده بود که کتاب خوانی و نوشتن بخشی از زنده گی آنان بود. پدر خود مردی بود دانشمند و پژوهشگر. بدون تردید چشمان هما طرزی از همان دوران کودکی با کتاب و کتابخانه خانواده گی آشنا شد.

شاعران ما کمتر از آموزش ها و جستوجوهای ادبی خود در دوران نوجوانی سخن میگویند. اگرهم میگویند، بیشتر کلی گویی است. به پندار من برای شناخت یک شاعر بسیار مهم است که از شخصیت ها، کتاب ها و رویدادهای تاثیرگذار بر زنده گی شاعرانه او چیزهایی بدانیم. چه عوامل و

انگیزهه ایی بود که هما طرزی را به سوی شعر نیمایی و سپید کشاند؟ آن هم در روزگاری که هنوزاین راه در افغانستان راهی کوبیده شده و هموار نبود و شماری آن را شعر به شمار نمی آوردند. با هر گونه تصویرسازی تازه و نوآیین در شعر مخالفت داشتند. حتا نشریه هایی از نشر چنین شعر هایی خودداری میکردند.

این هنوز یک بُعد مساله است، بُعد دیگر سرودن شعر با حس و عاطفه زنانه و تنکامه گی است کهدر شعرهای هما جایگاه بسیار قابل توجهی دارد. هیچ تردیدی نیست که هما طرزی از همان دوران نوجوانی به آثار پیشگامان شعر نو پارسی در ایران دسترسی داشته و از همه مهمتر با فروغ فرخزاد آشنا بوده است.

نیما با رستاخیزی که در شعر پارسی دری پدید آورد، خود به یک شیوه و یک مکتب شعری بدل شد. کار نیما تنها شکستن افاعیل عروضی نبود، بلکه او چگونه گی نگاه شاعر نسبت به زنده گی و هستی را دگرگون ساخت؛ اینکه شعر برخاسته از تجربه های فردی شاعر است، نه تکرار تجربه های دیگران. اگر هر کس به جهان نگاهی متفاوت داشته باشد، این جهان به اندازه هر انسانی متفات است. برای آنکه انسانها وقتی خودشان به هستی نگاه میکنند، گذشته از انبوه تجربه های دیگران، خود نیز به دریافت و شناخت تازهای میرسند. نیما راه تازهای را گشود؛ اما شیوه راه رفتن هر کس به خودش وابسته است. رفتن در هر راه تازه، وسواس های خود را دارد. آنکه در دام وسواس دست وپا میزند، هرگز با استواری نمیتواند گام

بردارد. از رودخانه ها هر کس به اندازه ظرفیت خود آب برمیدارد. آنکه آب کمتری برمیدارد، این دیگر گناه رودخانه نیست؛ وابسته به ظرفیت او است.

به گفته مولانا:

آب   دریا  را   اگر    نتوان   کشید

هم به قدر تشنه گی باید چشید

بزرگترین شاعران دهه های چهل و پنجاه پارسی دری در ایران، همان هایی اند که با آگاهی در راهی گام گذاشتند که نیما در برابر آنان گشوده بود. فروغ فرخزاد که خود یکی از شاعران تاثیرگذار در حوزه پارسی دری است، از پیوند خود با نیما چنین میگوید« از او یاد گرفتم که  :

چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد. من میخواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است، فقط آنچه که میروید، متفات است؛ چون آدمها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم  و مثلاً خصوصیت زن بودم  طبعا مسایل را به شکل دیگری میبینم. من میخواهم نگاه او را داشته باشم؛ اما من در پنجره خودم نشسته باشم… نیما چشم مرا باز کرد و گفت: ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم»

( دیوان اشعار، ص ۲۶)

تاکید فروغ هم بر نگاه فردی شاعر بر هستی است. این پنجره گشوده همان راهی است که نیما آن را پیش پای شاعران گذاشته است. حال که تو در راه گام میگذاری، باید شیوه رفتار خود را داشته باشی. من در مروری که بر چند کتاب هما طرزی داشتم، با شمار اندکی از غزلهای او برخوردم

که حال و هوای تقلید و کهنه سرایی را داشت. هنوز گویی شاعر به کنار آن پنجره گشوده نرسیده و نگاه خود را نیافته است. این پنجرهای که هما طرزی کنار آن نشسته است، بدون تردید فروغ در برابر او گشوده است؛ اما امر مهم این است که هما از این پنجره با حس و نگاه خود به هستی دیده و نسبت به آنچه دیده، احساس مسوولیت کرده است.

فضای شعرهای او در سروده های نیمایی و سپید، همه بومی و محیط اجتماعی در شعرهای او، همان محیط اجتماعی خودی است.

بخش چهارم – 

دوره های شاعری هما طرزی

از نظر زمانی میتوان شاعری هما طرزی را به دوره های زیرین دسته بندی کرد:

 دوره نوجوانی تا پایان آموزش دانشگاه در کابل؛

 دوره شاعری در ایران؛

 دوره شاعری پس از آموزش ناتمام در ایران تا امروز.

هما طرزی پس از آنکه آموزش خود در دانشگاه کابل را در رشته آموزش و پروش تمام کرد، برای آموزش دوره دکترا به ایران رفت؛ اما با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در دلو ۱۳۵۷ و دشواری های پیشآمده از آن، ناگزیر شد کار آموزش خود را ناتمام رها کند. افغانستان نیز در پی کودتای ثور ۱۳۵۷ روزگار بدی داشت بگیر و ببند رده های گوناگون اجتماعی و به گونه خاص آموز شدیده گان و شخصیت های سرشناس، به اوج خود رسیده بود. چنین بود که راهی غرب شد و هم اکنون در ایالات متحده امریکا زنده گی میکند.

اگر سیر محتوایی شعرهای او را در نظر گریم، میتوان آن را به دو دوره دسته بندی کرد: نخست دوره شاعری در کابل و تهران و دودیگر شاعری در غربت. در این دوره شعر او با یک نوستالژی می آمیزد. نوستالژی دوران کودکی، نوستالژی سرزمین و اندوه خاموشی مادر که در جوانی او را از دست داد و تا هم اکنون در سوگ مادر مرثیه سرایی میکند.

او یک افغانستان ذهنی را با خود دارد که مایه های اصلی شعرش از آنجا می آید. این افغانستان ذهنی، گویی او را رها نمیکند. هنوز این افغانستان ذهنی سرچشمه الهام بسیاری از شعرهای او است. چنین است که با محیط اجتماعی و فرهنگی که آنجا زنده گی میکند، گویی سر آشتی ندارد و ذهن شاعرانه اش همچنان در کوچه های کابل و در میان شهریان کابل سرگردان است.

در حالی که توصیف وطن و سرزمین در شعر شماری از شاعران غرب نشین بیشتر با ردیف کردن کوه ها، دریاها، دشتها و… رنگ میگیرد و بیشتر نگاه به جغرافیا دارد، اما توصیف وطن در شعرهای هما طرزی یک توصیف درونی است. وطن برای هما طرزی تنها جغرافیا نیست،

بلکه عشق است. او آنگونه وطن را توصیف میکند که در آغاز می پنداری عشق خود را نسبت به کسی بیان میکند.

تو در تمامی صفحه وجودم منتشری

وجب وجب ترا نوشته ام

از کتابها بپرس

و از خروسهای خیال

در رگ های نور

هر روز ترا صدا میزنم

هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم

هر شب ترا زیر بالشم پنهان میکنم

و در بهاران

در اسراف باران شستوشویت میدهم

تا همیشه تازه تر باشی

و در چشمه دلم در جولان

نیویورک، فبروری / ۲۰۱۳

او سرزمین خود را سرزمین عشق میداند که در کوچه هایش محبت پخش میکنند. این تصویر هم آمده از همان افغانستان ذهنی شاعر است.

من از سرزمین عشق ها آمده ام

و از خانه های الفت

و کوچه هایی که محبت را

در شب های جمعه خیرات می کردیم

دستانم هنوز

از گرمای نان تازه درآمده از تنور

و راستی همسایه گان گرم است

و در غربت سرد

بدن خسته ام را نوازش میکند

نیویورک، می/ ۲۰۱۳

( همان، ص ۸۷)

با دریغ که سالها است در کوچه کوچه این سرزمین جای محبت، خشونت، بدبختی، آواره گی، گرسنه گی، خون و مرگ را قسمت میکنند. تنورها گویی عطر نان گرم را از یاد برده اند.

عشق در شعرهای هما طرزی از همان دوره نخستین شاعری تا امروز یک روایت روشن است که گاهی با یک حس رمانتیک می آمیزد و گاهی هم با تنانه گی و تنکامه گی. عاشقانهه ای او در دور دوم شاعری اش نیز چنین است. در این دوره اما این بیان عاشقانه با گونه ای حسرت روزهای گذشته و خاطره های سالهای دور می آمیزد. گذشت زمان نمیتواند این آتش مقدس را در کانون سینه او خاموش سازد. او با همین نیروی عشق است که در کوره راههای دشوارگذار زنده گی همچنان گام برمیدارد.

در سراچه دل

وسوسه های دیرینه

موج میزند

نغمه های نوبالغ پیری!

دور از ساحل های حقیقی

مرا در لحاف عشق بپیچان

تا گرمای بودنت را احساس کنم

نیویورک، می/ ۲۰۱۳

( همان، ص ۸۰)

این عشق است که او را با همه چیز مهربان میسازد. به قناریها شیر میدهد. چنین تصویری برخاسته از یک عاطفه بزرگ مادرانه است.

و عشق صداقتیست در آیینه ها

که در آن نقاشی شده ام

رنگها در زیر پوستم میرقصند

و سینه هام

پر از شیره اصالت هاست

هنوز به قناری ها شیر میدهم

خاک مرا دامنگیر نیست

چون در هوای تو می پرم

و آیینه تصویر ماست

که در دیواره کتاب هایم

آویخته ام

باشکوه و جاودان

نیویورک، جنوری / ۲۰۱۳

( همان، ص ۷۲)

این عشق گاهی چنان نیرومند است که گویی دستان زمان را از پشت سر می بندد. این سخن به این مفهوم است که گذشت زمان نمیتواند در این سفر پرماجرای زنده گی، او را از پای اندازد.

پیکر پیری را

با داروی محبت جوان میسازم

و دستان پرزور زمان را

با مشاطه ی پرغوغای غربت

به عقب برمیگردانم

و گونه هایم را

با عشق شما عزیزان رنگین میکنم

تا جوانی را در پیکر پیری

جاودان سازم

دل هنوز جوان است

عشق هنوز پایدار

و امید در هر کنار استوار

نیویورک/ جنوری ۲۰۱۳

(همان، ص ۷۱)

این عشق در پارهای از سروده های شاعر در سرزمین های دور غربت با گونه ای از نیایش به خداوند رنگ میگ یرد و گاهی هم با رگه های عرفانی می آمیزد. پس از آن همه بیتابی، آرامش خود را در پیوند عاشقانه خود با خدا پیدا میکند.

شفق صبحگاهی را دیدم

و سحر را بوییدم

و خورشید را ملاقات کردم

و در روزنه پرشور یک روز بهاری

هنوز به یاد توام

و روزم با نام تو آغاز میشود

ای که لایزال و بی انتهایی

نیویورک، اپریل/ ۲۰۱۳

(همان، ص ۳۵)

امروز

ترا در سکوت سرد دلم لمس کردم

و با یاد نامت

تمامی سلولهای هستی ام آتش گرفت

دستی به سویت دراز شد

چشمانم را از دنیا بستم

تنها تو بودی

تنها تو بودی

تنها تو بودی

و من بنده ای از دیار ناچیز و پرگناه

ای که در زلال دنیایم

همیشه بامنی

نیویورک ۳۱ می ۲۰۱۳

همان، ص ۴۲

چند نکته پایانی

تردیدی وجود ندارد که هما طرزی از شمار نخستین شاعربانوانی است که به کاروان شعر نو در افغانستان پیوست. با درنظرداشت نمونه های نشر شده از او در نشریه های آن روزگار کابل، میتوان گفت که او نخستین شاعربانوی نوپرداز پارسی دری درافغانستان است. این در حالی است که در آن سالها شاعران نیمایی سرا و سپید سرا در میان مردان نیز انگشت شمار بودند. او نه تنها از همان دهه چهل به این کاروان پیوست، بلکه در تمام دوره های شاعری خود دیگر از سرایش شعر نیمایی و سپپید دست برنداشت، خلاف شماری که پس از نخستین گامها در شعر نیمایی دوباره به

شعر کلاسیک برگشتند. زنده گی و هستی در شعرهای او با حس و عاطفه های زنانه آمیخته است. تغزل زنانه و بیان تنانه گی

در شعر معاصر پارسی دری در افغانستان نیز با او آغاز میشود.

او در سرایش خود شیوه ویژه ای دارد. موضوع شعرهای خود را در پیوند به اجزای و اشیای وقتی در باغی صدای » جیرجیرک » ها را می شنود،  پیرامون بیان میکند این صدا در شعر او بازتاب می یابد. با اینهمه، هما طرزی در چند دهه گذشته در افغانستان چهره پرآوازهای نبوده است. دلیل آن هم به سالهای درازی برمیگردد که او در بیرون کشور در ایالات متحده امریکا زنده گی میکند.

پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ تا سالهای پسین نوشته و شعری از او در نشریه های کشور دیده نشده است، یا من ندیده ام. البته در چند سال اخیر است که فیسبوک زمینه شناخت این شاعر را به نسل نو شاعران افغانستان فراهم ساخته است. کتاب هایی هم که از او نشر شده، در داخل کشور در دسترسنبوده اند.

هما طرزی تا کنون این گزینه های شعری را به نشر رسانده است:

( میلاد نسترنها ) ۲۰۱۱

( زمزمه های نیایش ) ۲۰۱۲

( کوچ پرنده گان ) ۲۰۱۳

(نوید سحری ) ۲۰۱۳

(  شکوه برفها ) ۲۰۱۳

( بهار در پاییز ) ۲۰۱۴

افزون بر این گزینه هایی:

 واژه های آبی

 برگهای خشکیده

 عشق های ماندنی

به گونه دیجیتالی نشر شده اند.

این کتابها که در ایالات متحده امریکا چاپ شده اند، بیشتر سروده های نیمایی و سپید شاعر را دربر دارند.

نکته آخرین اینکه هما طرزی در میان واژگان گفتار و نوشتار دیوار نمیکشد. آنجا که بیان مضمون شعر نیاز دارد از کاربرد واژگان گفتاری دوری نمیکند. با این حال در پارهای ازسروده های او، گونه ای از بیا عتنایی نسبت  جا به جایی  واژگان دیده می شود. در یک نگاه سختگیرانه می توان چنین امری را کمابیش در شعر شاعران زیادی مطرح کرد؛ اما استواری زبان در شعر و آن هم در شعر نیمایی و سپید اهمیت بزرگ دارد؛ برای آنکه تصویر در شعر

بربنیاد استواری زبان است که به گونه زیبا و تاثیرگذار رنگ میگیرد.

رقص شکوفه ها:

شعر های سپید و بیشتر عاشقانه.

پیشگفتار:

رقص شگوفه ها دهمین کتاب شعری من است که در دیار غربت سروده شده و به عزیزانی که هنوز میل به خواندن کتاب دارند اهدا می کنم. شما میدانید که کتاب های من هیچگاه برای فروش نبوده و چشم بیگانگان را ندیده و در میان دوستانم و خانه های گرم شان زندگی کرده است. این کتاب مثل دیگر کتاب هایم پر از سروده های عاشقانه و راز و نیاز های عارفانه و درد و هجران دوری از وطن و عزیزانم را در آغوشش جا داده است.

در این کتاب زنی سخن می گوید که گاهی با شادی های کودکانه می خندد و گاهی از بی مهری های زمانه می نالد. اما در این فراز و پست روزگار دیرینه یارش همیشه با اوست.

در عاشقانه هاش از عشقی سخن می گوید که چون بهاری آمد و در پاییزی ناپیدا شد و رهایی و آزادی از چنین عشقی را شادباش می گوید و در رهایی اش بال می گشاید و چون آن همای افسانوی به پروازش در آسمان ها ادامه میدهد.

دوری و رخت سفر بستن جفتش بزرگترین مایه آزار اوست. هرجا می رود و با هرکی باشد ، از جفتش جدا نیست و وجود پر مهرش را همیشه احساس میکند. هیچ مردی را همتای او نمی بیند و خود را با یادهایش سرگرم میدارد و به ریشه ی عشقش قدرت بیشتر میدمد.

او همیشه زنی است که با تمام صداقت و صمیمیت می سراید و حرف دلش را بر برگه کاغذ می ریزد و از کسی باکی ندارد. با اینکه نخستین بانویی است که شعر سپید و نیمایی را در افغانستان سروده، و سروده های زنانه اش را تا امروز هم دوره هایش بیاد دارند، اما خودش دنبال شهرت و محبوبیت نیست و بیشتر در دنیای خود زندگی میکند. دنیای رنگینی که با شعر و نقاشی وطراحی و موسیقی و عشق و انسانیت ساخته است و وجود تاثیر گذار ذات یکتا را بر زندگی اش محیط میداند و لحظات پرشکوهی را در ملکوت آن ذات سیر میکند و به او می اندیشد.

او مرغیست آسمانی با پرواز های دور و بلند و پر محتوا که کمتر در مورد آن حرف می زند. موفقیت هایش را در زندگی و محیط کاری جزو روال زندگی روزمره می پنداردو بازگو نمی کند، اما اخلاقیات و انسانیت را خیلی جدی می گیرد و به آن پابند است.

او الهه محبت است در دیار سرد امروزی که ارزش ها جابجا شده و بی مهری در همه جا حکم فرماست، اما او هنوز به محبت ایمان دارد و به عشق و به سرزمینی که روزگاری پر از مهر بود و دوستی و صدای مهر از گلوی کوچه ها برخاسته و بر دلها می نشست و ارزش عشق چون گرمای تنوری بود که نان مهررا در دلش می پخت و زینت سفره ها میکرد.

سروده ها و نقاشی های این کتاب حاصل فکری این زن عاشق در سال ۲۰۲۳ است.

وقتی پیری سراغت میاد دلت به (مغز بادامت) خوش است. و این کتاب دهم همان فرزند پس کرکی و یا ته تغاری یا مغز بادام هماست که عزیز ترش میدارد!

وآن افزودن سه بخش، از خصوصی ترین گوشه های زندگی این زن تابو شکن و پرده برداری از راز های نهان اوست :

۱- عاشقانه های من و همسرم

۲- من وعشق چشم کهربایی ام

۳- گفتگوی خودمانی ( بازگویی عشق هایش به پسرش صدیق)

درین سه بخش از رابطه خودش و همسرش، از کودکی و پرواز هماییی اش، و راز های عاشقانه اش بی پرده سخن می گوید.

این کتاب را سخنان پر بهای استاد لطیف ناظمی زینت خاصی بخشیده است.

همچنان دید هنری هنرمند توانا برهنه معصوم به کار های هنری اوارزش ویژه ای به این کتاب اضافه می کند.

با مهر و حرمت

هما طرزی

نیویورک ۲۰۲۳      

وقتی در بستر می روم

خورشید با منست

و خوشه خوشه ستاره ها را

زیر بالشتم می گذارم

و دانه دانه نور ماه را

در زیر پستان هایم پنهان می کنم

شاعری از تبار عشق

به هما طرزی که می اندیشم سه زن از پیش نظرم می گذرند –   زنی که شاعر است ؛زنی که نقاش است و زنی که طراح لباس است. انگشتان این سه زن ، ده جادو گر سحر آفرین اند که با رنگ ها ، شعر می نویسند وبا واژه ها ، نقاشی می کنند. پس بیهوده نیست که در دفتر رقص شگوفه ها، شعر وتصویر ، باهم در می آمیزند تا کسی نداند که کدام  یک شعر است و کدامین نگاره. رقص شگوفه ها کتاب عشق است و هما طرزی راوی صادق مقوله یی  است به نام عشق . او در پیشگفتار کتابش چنین روایتی از عشق نخستین خویش دارد:

« در عاشقانه هایش از عشقی سخن می گوید که با بهار آمد و در پاییز ناپیدا شد و رهایی و آزادی از چنین عشقی را شادباش می گوید و در رهایی اش بال می گشاید و چون آن همای افسانوی به پروازش در آسمان ها ادامه میدهد»

در فراز دیگری از سروده ی دیگرش در باب این عشق چنین می خوانیم:

هاست که ترک خاک کردی سال

و عشقم را با خودت بردی

اما یادت در سلول های معبد عشقم جاودانه است

 والهه آن (لاله سیاه)

به یادت هنوز عاشقانه می سراید

و میدانم هیچ کسی چون تو –

(هما) را نسرود

رقص شگوفه ها در واقع رقص واژه هاست در« پیست »عشق و هما طرزی با این دفتر، تاریخ را با شعر می نویسد.

اگر کسی در پی آن است تا زیست نامه ی شاعر را بنویسد . بی نیاز از آن است که برود و به ماشین های جستجوگرسری بزند. او می تواند سراغ ده کتاب شعر او را بگیرد ورویداد های زندگی شاعررا، در گیری های او را با زندگی ،در آن دفترها ،عریان و شفاف نظاره کند و اگر میل آن دارد تا به زمان وقوع این رویداد ها وقوف یابد؛ تنها به تاریخ پایان شعر هایش نظراندازد.

کتاب رقص شگوفه ها کتا ب عشق است. شعرهاو نگاره ها فر یاد زنی عاشق اند که ا ز عشق زمینی خویش چنین روایت تاریخی به دست می دهد:

دربهاران بود که عشق

چون آبی شفافی در وجودم جاری شد

و با شگوفه ها هم خوابه شدم

و در نرمش باد و باران

با سبزه ها پیوستم

هما، آن گونه  که هست  می نویسد و آن گونه که می نویسد هست. او را میتوان از پیروان مکتب ادبی وقوع به شمار آورد. مکتب وقوع به جریانی گفته می شود که ازپایان سده ی نهم هجری تا سال  های آغازین سده ی یازدهم در ادبیات فارسی رواج داشت و ویژگی آن، بیان رویداد  های صریح و روشنی است که میان شاعر و معشوق وی می گذرد. شعر مکتب وقوع ساده، بدون پیرایه  و پیچیدگی است. عاشق ومعشوق هر دومذکراند و این تنها ویژگیی است که آن را درشعرهما  طرزی نمی توان  دید ؛ورنه همانندی های دیگر این مکتب را به پاکیزگی می توان دررقص شگوفه ها یافت ودریافت.

گفتنی  است که یکی دیگراز سخن وران معاصر  که از رهروان  جدی مکتب وقوع به شمار می آید و همه ی مختصات مکتب  وقوع بر اندام  شعر وی راست می آید ؛عشقری است که آن چه میان او معشوق می گذرد؛  درسروده هایش پیداست و ویژگی  های  مکتب وقوع بی کم وکاست در شعرش جلوه گری دارد. در شعر عشقری معشوق  هم مذکراست ، زبان شعرها نیز ساده و بدون پیچیدگی وحتا نزدیک به زبان گفتار و زبان روز مره است.

باری ،در رقص شگوفه ها ، معشوق گاهی زمینی و زمانی فرا زمینی  است و از همین روست که تصویر این دو گاهی چنان با هم می آمیزد  که خواننده در نمی یابد که این معشوق ،  زمینی است  یا فرا زمینی.قصه ی عشق آن چنان در تار و پود واژه تنیده است که مخاطب  در می ماند که در فلان سروده آیا مخاطب او آفریدگار اوست ؛ یا همسرش و یا معشوقش .

این راهرو مکتب وقوع ، با آن  که شعر ها یش را یک سره وقف عشق کرده  است ؛ با آن هم بی میل نیست که  برخی از شعر هایش را به معشوق خویش و یا به دوستانش هدیه دهد   که در این میان دوازده  پارچه شعرش را هم به خداوند پیشکش می کند و این جدا از آن پارچه هایی  است که به یار و دوست اهدا کرده است و مرادش  همان خداوند است.

به این فهرست بنگرید که در پیشانی برخی از شعر ها آمده است:

« به لا یزال ۲ شعر» « به پروردگارم ۲ شعر» « به خالقم ۲شعر» « به یکتا» «به یار ۲۰ شعر »  « به یارم»« به دوست » « به عزیزم پسرم صدیق» «  به همسر عزیزم»» «به همسرم۱۱ شعر  » «به کابلم»  «  به کابل » « به دوستانم»«به هم وطن هایم» «  به آلن دالان »هنرپیشه ی فرانسوی»  «  به… لطیف ناظمی».

این ها تحفه هایی اند که  شاعربه معشوق ها ی زمینی و فرازمینی و یا  به دوستانش و یا زادگاهش پیشکش می کند.

رقص شکوفه ها، ماحصل کار سال ۲۰۲۳ شاعر است یعنی روز گارغمباری  که دوسال  تمام از خاموشی همسرش می گذردوخواننده به روشنی صدای ضجه ی شاعر را در اندوه همخانه ی ناپیدایش می شنود.

هما طرزی دلداده ی جگرسوخته ی همسرفقید خویش است و با آن که به بیان خیام ، اوبه  هفت هزار سالگان پیوسته است اما برای اوهنوز زنده است وهرگز نمرده است. اوهمواره با اوست ؛در خانه ،  در کوچه، درخیابان، در سنترال پارک نیویورک و در همه جا:

من تنهام

و این دومین بهاریست بی تو…

فقط بالشتت را می بویم

و در دیواره های اطاق

به صدایت گوش می دهم

و هر روز منتظرم در باز شود

و تو عزیزتکرارم کنی(هماجونم سلام)

و هر صبح منتظرم صدایم کنی(هما جون رنگ کرواتم با پیرهنم جوره؟)

ووقتی از در بیرون می روم منتظرم مرا ببوسی

ووقتی به سفر می روم منتظرم دم درمرا از زیر قرآن رد کنی

در رقص شکوفه ها یازده سروده ی به هم پیوسته آمده است که می تواند نمونه یی از شیفتگی و بیقراری شاعردر نبود همسرفقیدش به شمار آید.

اماعشق فرا زمینی او خداست.هما آدمی خدا باور است . نه فقط خدا باور است  که عاشق خدا هم هست. او خدارا عاشقانه دوست دارد. به او عاشقانه می نگردو با او سر راز و نیاز عاشقانه را می گشاید . خدای او چیزی شبیه خدای عارفان است . نه  چون خدای نیچه که مرده باشد و نه  چو ن خدای دین مداران ساده اندیش که هولناک و خشماگین می نماید.  باوراوبه آفریننده اش چیزی همانند باور           « سپینوزا» و مولانای بلخی می نماید.

اگر مولانا ازخلوت خویش  با خدا می گوید و نعره می زند که: « نیست اندر جبه ام الا خدا» اوهم در بزمی رویایی که سمفونی بتهوفن مستش کرده است از خلوت  خویش با خداوند سخن می زند اما اودر این بزم  تنها نیست وبتهوفن موسیقی دان نیز حضوردارد:

هردو در عشق هم صدا شدیم

و آنگه قوی سپید را دیدم

که با لبخندی بسویم پرواز کرد

و در آغوش تنهایی ام فرود آمد

و قصه عشق را برایم تکرار نمود

و سمفونی عشق دوباره به اوجش رسید…

کسی در آنجا نبود

تنها خدا بود و بتهوفن ومن

 

تا جایی که من می دانم شاعر رقص شگوفه ها ،شیفته وبیقراز موسیقی است  و درهمین بزم انس است که به ادعای شاعر،بتهوفن  برای خدا می نوازد:

ارشه ها فریاد می زدند

و نوازشی را به تنم مهمان می کردند

انگار (بتهوفن ) را به آغوشم می فشردم

او صدایم را نمی شنید

چون ناشنوا بود…

ولی شنوا تر از همه ی دنیا بود

او می نواخت

و می نواخت

و برای خدا می نواخت

نمی دانم هما طرزی حکایت پیر چنگی را در مثنوی معنوی مولانا خوانده است یانی؟

پیرچنگی ،خنیاگری بود که در جوانی به غایت نیکو می نواخت و آواز دلنشینی هم داشت . از این رو چراغ شادی هربزم و خانه بود و نشاط آورهر کاشانه:

آن شنیدستی که در   وقت  عمر

بود  چنگی  مطربی  با    کر و فر

بلبل  از آواز  او  بی خود   شدی

یک طرب زآواز خوبش صد شدی

مجلس و مجمع دمش  آراستی

وز   نوای  او  قیامت   خواستی

چون غبار پیری بررخسار این چنگی خوش آوا می نشیند وآواز خوش او نیز به ناخوشی می گراید. دیگرکسی سراغش را نمی گیردوتنگ دستی او را در هم می پیچد. از این رواز مردمان نا امید می شود و راه گورستان  راپیش می گیرد تا برای خدا بنوازد .او مهمان خدا می شود و می نالد که:

نیست کسب امروز مهمان توام

      چنگ    بهر  تو   زنم ؛   آن  تو ام     

همان سان که نگاه هما به خدا عاشقانه است؛ به همان پیمانه به« سلاخ خانه ی دین» با نفرت نظر می افکند. به همه ی کسانی که انسانیت را باشلاق می کوبند تا بی صدا شود:

نگاه ها بیجان

محبت را در هاون های مسی می کوبند

تا در سلاخ خانه دین بارورش سازند

و با حلوای شب جمعه جوانان

به مسجد ببرند

کوچه ها تاریک

و انسانیت را صد تا شلاق می زنند

تا بی صدا شود

و نه شوری در دل

و نه خیالی در سر

این فرازمی تواند نمونه یی به شمار آید از یکی دو مورد ازرویکردهای اجتماعی هما طرزی دراین کتاب. دفتر «رقص شگوفه ها»مجموعه یی است از جلوه های غنایی و تغزلی با پوششی از رگه های عرفانی و بافضا سازی استعاری و با حس و عاطفه ی نیرومند.

سروده های هما طرزی فربه است و فربه تر باد!

فرانکفورت

نوامبر ۲۰۲۳

لطیف ناظمی

گرانی میکند بر دل من حرف سبکمغزان

اگرچه  از هوای  من  دیوانه  سنگ   می‌گیرد

زهم چشمان گریزی نیست خوبان ر ا که در گلشن

گُل از گُل رنگ می بازد و گُل از  گُل رنگ می‌گیرد

ص .تبریزی

مرا عمری که در پای سنگ با دلی تنگ گذشت

چسان امروز برهنه سخن از رنگ و نیرنگ زنم؟

جای این نیست که سخن از کم رنگ و رنگ به رنگ و رنگ و وارنگ و رنگارنگ و رنگ بو و رنگ رو و رنگ مو یا از نیرنگ و رنگ زدن و رنگ هوا در میان باشد اینجا از گسترده نگاره های رنگین و سنگین بانو « هما »برهنه و بی ریا سخن خواهم گفت !

برای پیشگفتار این گزینه بانو ی فرهیخته (هما طرزی )بگونه ای « استادان» و سخنوران لب به زنده گینامه و شناسنامه و ارزیابی چامه نخواهم گشود ، اینجا نگاهم را بیشتر به دنیایی نگاره های پُر رنگش میدوزم چون آنچنان که خودش می‌گوید:

« بهای زنده گی رنگ است » و به باور من هم زنده گی سرشار از رنگ و پُر از خودنمایی های رنگ است !

در اینجا و در این گذر یا پیشگفتار کوتاه روی پندار گرایی و آشکار گرایی رنگ‌ها هم نمی پیچم و جایش هم نخواهد بود و برای دوری از ده ها « تیوری» رنگ بایست به ای پاسخ برسیم که :

رنگ را آنگونه که پنداشته و پذیرفته ایم بپنداریم و بپذیریم چون رنگ نه یک بود است و نه نبود است یک نمود است!

یادمان نرود رنگ نه آنست که از نماد بیرونی اش به آن مینگریم ، رنگ در درون و در هوش و اندیشه آدم ها هم جای ویژه ای دارد از اینرو آگاهانه « آدم پُر رنگ یا رنگین » « نیرنگ » و « رنگ آزادان »و « رنگ ربیع » و… و…زبانزد مردمان می‌شوند گاهی هم کمی از خود می پرسیم : چرا با رنگ‌ها دلچسبی و دلگرمی داریم ؟ چرا به رنگ چسپیده ایم ؟

پاسخش را بایست در ساختمان ( میتا فیزیکی ) رنگ‌ها جستجو کرد . رنگ یک دانش است و درک می‌خواهد و همین رنگ ها هستند که گستره و پهنای دانش و درک را نشان می‌دهند و درست از همین روزنه و دریچه می‌توان بر « رقص» چرخش و پیچ و خم و گُم شدن ها و خود پیدا شدن هنر مند پی بُرد .

من «برهنه» به لایه های سروده ها و نگاره های ( عرفانی)و ( آسمانی ) و ( الهی) هما جان کاری ندارم…

هر خواننده و شنونده (شعر) و بیننده ای هر خط و رنگ نگاره ها خواهد دید و دانست که « هما » در آسمان‌ها بر فراز بلندی ها در پرواز است یا گهی هم در روی زمین دمی تازه می‌کند ،

هر چند هما در نگاره هایش با نیم رُخی رویایی در پس شاخچه ها در بین گُلها درآسمان رنگ‌ها همچو « عقاب» میچرخد و میچرخد میچرخد و ( اوج = اوگ ) می‌گیرد و نا پدید میگردد مگر با همین نا پدید شدنها و گُم شدنهاست که خودش دوباره خود را پیدا می‌کند و این پیدایش همان نکته ای هست که ما خودش را همچو نامش « هما » در کاخ بلند شعر نیمایی هم میبینیم .

به باور دیرینه من هم ، نخست باید خود را گُم کرد تا دوباره پیدا شد !

کاربرد رنگ‌ها راستینه اش به نمایش گذاشتن ارزشهای درونی است یا با بیان دیگر دنیای درونی یک هنرمند نگارگر را می‌توان از کاربُرد رنگ‌ها و چرخش رنگ‌ها و جابجایی و آمیزش رنگها درک کرد و در یافت و شناخت و آنگاه می‌توان گفت که هنرمند را شناخته است!

هرچند ما یکدیگر را کمتر دیده ایم مگر با پیوند خونی که داریم یکدیگر را کم نمی شناسیم ، بویژه من که سر و کارم با رنگ و سنگ و سروده و نگاره و خط است هما را بیشتر در کشیدن خط ها و در آمیزش رنگ‌ها پیدایش می‌کنم و اگر زیاده نگفته باشم بیشتر از دیگران میشناسم.

همای همایون ما « طرزی» نه تنها با زبان رنگ‌ها از عشق سخن می‌گوید ، افزون بر آن اگر به ژرفای دنیای رنگ‌هایش بپردازیم خواهیم دید که:

رنگ‌ها در بر انگیختن آدم‌ها چه کار هایست که نمیکند ؟ همین رنگهاست که : او (هما ) تو را ، من را و ما را و شما را بسوی خویش می کشاند و نا خوشی ها از در و دیوار دلش می راند.

ناگفته هم پیداست که گزینش رنگ برای هر هنرمند و شاعرخیلی پسنده و وگوناگون است . آنانیکه از روان ٍ رنگ چیزی میدانند اینرا هم میدانند که :

رنگ‌ها چگونه بر اندیشه و رفتار و اندام آدم ها و هر زنده جان دیگر کار آیی و چه واکنش ها دارد ؟ درست همانا کارا شدن اش وابسته به چگونگی به فرهنگ های گوناگون جایگاه آدم ها و ( سن و سال) آنها دارد.

گزینش و آمیزه چند رنگ و ساختار رنگها همراستا با نگارش و نگاره های بانوی رنگین سرا ( طرزی) نماینده گی از چبود و نام و نشانش دارد و رنگ‌ها ما را آگاه میسازد که او « هما» کیست ؟ و جایگاه او در کجاست ؟

نمایش رنگ‌هایش نیز بما میرساند که: هما با رنگ‌ها بویژه آبی و کهربایی و سبز و سیاه چه گفتنی های ناگفته و پوشیده دارد؟

شاید با رنگ‌ها در پی کشش و فراخوانی آدمهاست یا پیام آور و پیامبر پایداری در دوستی با خداست ؟

شاید با یاری رنگ‌ها میخواهدزنده گی را بهتر و برتر از دیگران ( لمس ) کند ؟

با موشگافی و ژرفنگری بساده گی می‌توان از روی رنگ تیره شبانگاهان و رنگ روشن بامدادان و رنگ آبی آسمان ، حتا پرش و تپش دل فراخش را شنید . با همین چند رنگ بیگمان می‌توان به هر سوخت و ساز زنده گی اش پی بُرد و با هر نرمش خط و خال ، توانمندی و نیروی جنبش جان و روانش را روشن وآشکار دید .

در فراسوی بیشترینه نگاره های بانو هما طرزی جوشش ٫ جهش ٫فوران پیچیده گی و بهمبافتگی و چرخش ، نگاه ها را بسوی خود و ما را به اندیشه وا میداردکه نشانه ای از « حدیث حال» و گوشه ای پندار و خردمندی اوست .

دراین پیشگفتار نچندان کوتاه خواستم این نبود که :

بر یکا یک از روان ِ رنگ‌های نگاره های بانو هما به درازا چیزی بنویسم ، چون در این جهان امروزی و دستآورد هایش همگان در آگاهی از روانشناسی رنگ ، چرب زبان تر و چرب دست تر از منِ رُک و بی پرده گو اند !

مگر بد نخواهد بود نخست به آسمانی ترین رنگ« آبی» به عریانی اشاره ای داشته باشم:

آبی هر چند آرام ترین رنگ‌های جهانست ! مگر نزد هما طرزی پهلو های دیگر و داستان سر به مُهر دیگر هم دارد …

در نگاره ها اش گرمی راز ِسر به مُهر رنگ (سرد ) آبی را چنان با چستی و چیره دستی در کوره آتش سرخ عشق همراه با نارنجی و زرد می آمیزد و خط ها را میچرخاند که تماشاگر را آگاهانه بسوی کهکشان میکشاندو با همین شیوه و طرز نو و چشمگیری گهی نگاره را برای سروده و سروده را برای نگاره می آفریند که من هم برایش میگویم: آفرین ! و همیشه بیافرین!!

آبی برای او نماد ی از فراسوی باز و بی پایان آسمان بیکران است که همچو آسمان دل اناری اش خورشیدان آتشین در بغل دارد .

بانو طرزی در نگاره های پُر رنگ ورُخ خویش آگاهانه و دور اندیشانه رنگ آبی را بیش از اندازه و بیهوده بکار نمیبرد تا مبادا بسوی پهنه سردی و سراب برود .

نکته دلنشین و ویژه گی رنگ آبی اینجاست : هیچ بانوی نیست که رنگ آبی را نپسندد و این را خوب میدانم که رنگ آبی برای همای ما پسنده ترین رنگ جهانست ٫ همانگونه که برای نیما یوشیج ( پدر شعر نو ) نمادی از گرایش به آرامش بود . این همه گفتنی های که در چهار سوی نگاره های رنگین رفت ، یکبار دیگر باید گفت که :

پیشینه رنگ‌ها در کودکی او از گلخانه پدر ( گلبازش) از شیوه زنده گی آسوده و نیمه شاهانه و نازش و ریشه در خانواده و اندیشه ای باز اش دارد .

تا کنون بگمانم خیلی از رنگ و نگاره گفتیم مگر چیزی از کالبد شیوه ها و روش نگاره ها نگفتیم و چاره نجستیم !

من که از جستجوی بیست و پنج شیوه یا ( سبک ) هنری سر درگُم و بیچاره شدم ٫ جایگزینی نگاره های اینچنین رنگین در چهار چوب یک شیوه برای من سنگین است ! شاید خوبی اش همین باشد که دریا در کوزه نمیگنجد؟

بسیاری از نگاره های با نو طرزی هنوز که همین امروز است ، آویخته بر دیوار رویا های کودکی و نو جوانی و گذشته های دور و از دست رفته اش از مرز شهر ( کابل) یا پغمان و جلال آباد دور نمیرود . فشرده تر بگویم ( عقربه ) نیمرُخ های زمانش هنوز ایستاده‌اند ،شاید از زاویه و دید دیگر یکی از خوبی های نگاره های هما طرزی همین باشد که ( خاطره ) و یادمان ها را زنده نگهمیدارد و بیادگار میگذارد و هر نگاره اش داستان ویژه خود را و سان و نشان خودرادارد ، درست مانند گفتار و نوشتار روزمره اش ‌پُر از داستان گذشته هاست !

با اینکه سروده ها و نگاره ها اش بار بار باز تابدهنده رویا های نوجوانی و روزگاران خوش و نا خوش اوست و سخن های بسیار از درد و دود و سرود دارد مگر هرگز بسان بسیاری از ( بیرونمرز نشینان خانه نشین ) در گذشته ها … زنده گی نمیکند و لب به « اوغایتا و چه غایتا » نمیگشاید !

هما طرزی همگام با زمان کنونی استوار گام برمیدارد ، خستگی را نمیشناسد و از خوبی ها و خوشی های زنده گی کام می‌گیرد، تا همیندم رنگ بر لب و ناخن میزند ٫رنگین (اما) سنگین جامه میپوشد و رنگ و نیرنگ در ( قاموسش ) نمیگنجد!بیکار ننشسته و کار می‌کند ، شعر می‌گوید ،( رسم ) می‌کند که من در باره ( رسم‌ها ) یا نگاره هایش در بالا بی پرده سخن گفتم .

در پایان آرزوی من « برهنه» امروز برای بانوی فرهیخته ای نیما سرا (هماطرزی ) اینست که:

رویش و آفرینش نگاره های دنیای دلش همیشه شاد و پُر رنگ و ۹ رنگ باد !

دو ستی  اش  با ما  یکدله  و    یکرنگ  باد!

استوار تن و سر و گردن و  پروازش  بلند باد!

عمرپُر بار و زیبایش دور از گزند و دوچند باد !

شهر Kassel

نوامبر ۲۰۲۳

برهنه معصوم

چند نمونه شعر:

شیره ی عشق

ترا در زیر پوستم می پرورانم

تا از پستان هایم

شیره ی عشق جاری گردد

و صبحگاهان

قطر قطره

در پیاله قهوه ات می ریزم

تا سراپای وجودت

عشق گردد…

آنگاه به بودنم

ایمان می آوری

نیویورک ۱۱ می ۲۰۲۳

سیتار

وقتی سیتار پیکرم را

با پنجه های جادوگرت می نوازی

                                  آرام آرام

در نغمه های عشق های نافرجام  

سرا پا آتشم

بی دود وپر دوام      

   آهسته آهسته می سوزم

و آهسته آهسته نفس می کشم

تا نکند شعله ها خاموش گردند

و پیکر سردم-

نقش زمین های خاطرات گردد!!!!!!!!!!!!! 

نیویورک ۲ جون ۲۰۲۳

دیدار با استاد لطیف ناظمی بعد از ۵۴ سال

 این دیدار بزرگترین حادثه سفرم به آلمان بود. وقتی چشمانم به چهره مهربان و گرم استاد ناظمی افتاد رفتم به دورانی که ۱۸ سال بیشتر نداشتم. سروده هایم را زیر بغل می زدم و به رادیو کابل می بردم تا بدست آقای ناصر طهوری که مدیر مجله پشتون ژغ بود برای نشر بسپارم. در همان روز ها بود که استاد ناظمی را گاهگاهی در دفتر مجله ملاقات میکردم. البته ایشان در دیدگاه من در ادبیات ما درخت تنومندی بود که دستم یارای رسیدن بر شاخه های پرتوان دانش و آگاهی ایشان را نداشت. در ضمن احترام زیادی به شاعران و قلم بدستان داشتم . فقط دورا دور می شنیدم که وقتی سروده های سپید و نیمایی من به چاپ میرسید متولیان ادبیات گاهی به حالت اعتراض و گاهی هم کلماتی را که من بکار می بردم به سخره می گرفتند. و آن ناظمی بود که به دفاع من بر میخاست و از نو آوری هایم حمایت میکرد.

بلاخره دانشگاه را تمام کردم و به ایران رفتم و بعد از جریانت ناگوار سیاسی افغانستان و ایران به امریکا آمدم. ولی نمی دانستم که استاد ناظمی در کجاست… تا روزی دوستی به من گفت که ایشان در آلمان تشریف دارند و بلاخره شماره ایشان را پیدا کردم و تماس دوباره برقرار شد. ولی روزگار برای دیدار دوباره سر سازگاری نداشت.

به هر حال این بار وقتی به خانه ی پر مهرشان وارد شدم عطر و بوی کابل دیرینه در تمامی سلول های خانه می چرخید. همه جا مهر بود و صمیمیت. با آن پذیرایی شاهانه که خود داستانیست دیگر. بر تر از آن که به من افتخار دادند که از کتابخانه و یا بهتر که بگویم از آشیانه خصوصی شان دیدن کنم و دمی با هم بنشینیم و گپی بزنیم.

از زمین گفتیم و از آسمان و کهکشان و خدا و فرشتگان موسیقی و عرفان و مولانا و حافظ شعر و ادبیات و خلاصه هرچه دل تنگمان می خواست گفتیم. در آن لحظه می خواستم تمام آگاهی و اندوخته فکری ۵۴ ساله ام را در چند ساعتی به استاد عزیز بگویم. اما هردو آرام بودیم و گفته ها بیشمار. شگفت انگیز بود که در پایان متوجه شدیم که حرف ها مشترک است و دید ها یکسان و چقدر شباهت فکری بین من و استاد ناظمی وجود دارد که خیلی آرامش بخش و بینظیر بود. اما در این دیدار حادثه دیگری اتفاق افتاد:

از دیدگاه من چشم ها دریچه روح و شناخت انسانهاست و در سروده هایم آشکاراست. تا آنروز نمی دانستم که رنگ چشمان استاد ناظمی چه رنگیست چون هیچوقت مستقیم به چشمان شان نگاه نکرده بودم.

آن روز در ضمن صحبت ها و دیدن عکس های خانوادگی خواهر زاده ام هلنا جان که همسفرم بود به خانم ناظمی انیسه جان گفت که چه پسران زیبا و خوشتیپی دارید و اضافه کرد چشمان روشن شان به کی رفته؟ انیسه جان گفت به رنگ چشم پدرشان. با شنیدن این جمله یکسره برگشتم و به چشمان استاد خیره شدم .در آن لحظه برای نخستین بار در چشمان آن بزرگوار به خودم اجازه دادم که قدم نهم.

در دشت سبزی وارد شدم که خورشید هنگام ظهر با تمام توانایی هایش مستقیم می تابد و بر دشتان طلاه می پاشد و بیشه ها را گرم و گوارا می سازد. بله چشمان استاد ناظمی به رنگ سبز طلاییست که با مهری که در آن کاشته طعم عسل های شیرین وطن را داراست.

این دیدار سبب شد که جدایی ۵۴ ساله محو گردد و آشنایی و دوستی یک عمر با مهر و صمیمیت و دانش پر گردد. و من به این دوستی افتخار می کنم و از خداوند سلامتی و طول عمر چنین گنجینه ی گهر بارفرهنگی را خواستارم. در دید من او ناخدای کشتی فرهنگ و ادبیات امروزی ماست. دلش شاد و تنش ازگزند و آسیب روزگار بدور باد!

قدرش را باید دانست.

نخستین دیدار با برهنه

 شوق زیادی بدیدنش داشتم همانگونه که به هنرش عشق می ورزم و می ستایمش اوهم خون منست . مادرش عزیزه طرزی بانوی اندیشمند و فرهیخته که دختر کاکای پدرم بود در مکتب هم معلمم بود و برایم خیلی عزیز بود و برهنه شباهت زیادی به مادرش دارد.

وقتی جلوی در خانه اش رسیدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم همین جاست. بله هوای مهر و هنر , آکنده از عشق است و زیبایی و صفا و یکرنگی. وقتی در راگشود انگار مردی بود که خود ( آتینا )با دستانش تراشیده بودو(زؤوس )در آن روح دمیده بود که عطر و بوی مادرش را داشت.

وقتی وارد خانه اش شدم همه چیز زنده بود و بامن حرف میزد . همه جا هنر بود و خلاقیت. سنگ و چوب و در و دیوار آهنگ عشق و آفرینش را می نواختند. و من در باغ نگاره ها می رقصیدم. در آن لحظه ها بود که دوست داشتم بجای یک جفت چشم کاش ده جفت چشم داشتم تا همه ی زیبایی ها و خلاقیت هایش را می دیدم.

باغش چون بهشتی بود که خودش خلق کرده بود و من دوست داشتم چون کودکان روی چمن هایش غلطی بزنم و از بوی علف ها مست شوم. گلاب هایش عطر پغمان و سرو های بلندش شکوه جلال آباد را گواه بود.

و اما خودش و همسر نازنینش زرمینه جان سرا پا مهر بودند و سرا پا صمیمیت و یکرنگی. داستان مهمان نوازی شان که خود قصه ی دیگریست.

ما را به باغ باشکوه هیرکولیس بردند که دست های پر هنرش آن مجسمه غول پیکر را هم نوازشی داده بود. باغی بود زیبا و پر از پیام های هنر وزیبایی.و غروب زیبایی را در آن باغ ملاقات کردم.

شبی را در آن دنیای مهر و هنر خوابیدم. می خواستم از این فرصت کوتاه بیشترین بهره را ببرم . صبح زود بیدار شدم تا طلوع سحر آمیز را از دست ندهم و با یار همیشگی ام راز ونیاز کنم.

خوشحال بودم که بدیدن کسی رفته ام که برهنه می تراشد برهنه سخن می گوید برهنه زندگی می کندو برهنه می آفریند. او با تمام هنرش از بی آلایشی و افتادگی خاصی برخوردار است که در دید من او بزرگترین و برجسته ترین هنرمند قرن ماست که باید قدرش را بدانیم و هنرش را بیشتر درک کنیم.

بله برهنه برای من همان هیرکول هنر است که آفرینشش بی مانند و رفتارش گواراتر از هوای پغمان است. و در قلبم جای خاصی دارد!

عمرش دراز و تنش از آسیب روزگار در امان باد!

.

.

ناظمی ی که من می شناسم

 وقتی سخن از شناخت در میان است ، باید گفت که با شناخت اندک و محدودی که از درون خود داریم، شناختن افراد، کاریست بس دشوار و پیچیده وگاهی هم ناممکن. اما در اثر تجارب مکرر وبرخورد های پی درپی و گذشت زمان میتوان به شناخت نسبی ی دست یافت که باوجود نارسایی ها و کم وکاست هایش هنوز مورد اعتبار ودر خور توجه و تفکر است.

البته این روز ها خیلی مرسوم است که همه بر کتاب ها و کارکرد های همدیگر نقادی کنند بدون آنکه حتی طرف را دیده باشند و با او هم صحبت شده باشند و گاهی چیز های جالب و گاهی هم نامانوسی بنویسند و می گویند که ما طرف را می شناسیم. من هرگز کار آنها را رد نمی کنم چون دیدگاهی دارندبرآثار و کار کرد های افراد که زحمت زیادی را متحمل می شوند و با مطالعات عمیق دیدگاه شانرا بازگو می کنند که خیلی هم قابل قدردانیست. ولی کسی بهترو واقعی تر می نویسد که از شخص مورد نظر شناسایی شخصی هم داشته باشد. که این میشود (نور علی نور)

از دید من استاد ناظمی تنها کسیست که مرا بیشتر از دیگران می شناسد.

به هرحال من توانایی آنرا ندارم که در مورد آثار و کارکرد های استاد ناظمی بخودم اجازه حرف زدن را بدهم چه رس که بنویسم. زیرا کسی می تواند در مورد کارکرد دیگری زبا ن گشاید که فهم برتری از او داشته و با آگاهی بهتر و برتر کارکرد هایش را موشکافی کند و دید خودش را بر رشته ی تحریردر آورد.

اما من با شناخت بیشتر از ۵۴ سال که ازاستاد ناظمی و آثار شان دارم، با وجود اندک بودنش به خودم این اجازه را می دهم تا در مورد شخصیت شان زبان بر بیان گشایم و قصه هایم را بازگو کنم.

برویم به دیرینه ها که دخترک جوانی بودم و در همه جا که سخن از شعر و ادبیات و فرهنگ بود، اسمی بر زبانها بود: لطیف ناظمی، لطیف ناظمی، و لطیف ناظمی!

رحیم جهانی وقتی در یکی از آهنگ های زیبایش می خواند:

باز آمدم، باز آمدم تا بوسه  بارانت کنم

یک شب به بزم شعر خود با بوسه مهمانت کنم …..

من به این سروده می اندیشیدم و به خودم می گفتم که چه شاعریست که چنین آشکارا احساسش را می سراید و چه زیبا دانه های مروارید را به نخ میکشد. کلامش چه گوارا و خوش بیان و قابل فهم است!

البته آشنایی من با خودش در آن سال های کذایی که ۱۸ ویا ۱۹ سالگی ام بود که اتفاق افتاد و آن یک حادثه بود که این دوستی را بنیان گذاشت.

تازه دانشگاه می رفتم ودر آن زمان بود ک من سروده هایم را برای چاپ به رادیو کابل می بردم که بدست آقای ناصر طهوری بسپارم تا در مجله پشتون ژغ به چاپ رساند ، آندم بود که با استاد ناظمی آشنا شدم. البته در حد سلام و علیک و احترام متقابل و انسانی. در آن زمان استاد ناظمی در رادیو کابل کار میکرد و من فقط به صحبت های کوتاه شان در دفتر پشتون ژغ گوش میدادم و در آن دوران صدا از هرکه بر می خواست جز هما. سرا پا گوش بودم و بس!

در دلم می گفتم که :( تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی!) اما از دیگران می شنیدم که استاد ناظمی در غیاب من همیشه یکی از  پشتیبانان سروده های بی باکانه و عریانم ام است وهمچنان از تابو شکنی هایم دفاع می کند.

چه افتخار بزرگی نصیبم شده بود. اما وجود شان چنان درخت تنومندی بود با شاخه های پربار و تابنده که دستان کوتاه من بر آن نمی رسید.

آری او ناخدای کشتی ادبیات کنونی ما بود و من تازه بسوی آب قدم بر میداشتم. در دید من او اقیانوس ها را پیموده بود. و من هنوز در خم کوچه نخستین بودم. اما میدانستم که اگر روزی به پرواز خودم اوج دهم می توانم به او نزدیکتر شوم و به آن شاخه های بلند بیشتر آشنا شوم.

چند سالی گذشت و من ترک دیار کردم و آرزو هایم را با خودم بردم. چندی نگذشت که بلای مهاجرت همه را آواره کرد و چون تخم ارزن به هر گوشه ای پاشیده شدیم.

من هنوز بدنبالش بودم و می خواستم پیدایش کنم. نمیدانستم کجاست ؟ چه کار می کند؟ ووو بلاخره بعد ازگذشت چند سال پیدایش کردم . وقتی برایش زنگ زدم نخست خانمشان جواب داد و بعد گوشی را بدست استاد داد. البته ایشان با خانواده شان راهیی مهمانی بودند. تا سلام کردم و گفتم من هما استم ، با مهر خاص و صدای مهربان گفت: بله بانو طرزی ، هما جان شما را بیاد دارم ووو نمی دانید در آن لحظه چه احساس غریبی داشتم . انگار تمامی کابل داشت با من حرف می زد و خاطره ها یکی بعد از دیگر در چرخش بود. بغض شادمانی در گلویم پیچیده بود و احساس میکردم که همان دخترک نو جوانم که به رادیو کابل می رفت. از پدرم پرسید از خودم و سر گذشتم و دراین وقت خانم شان صدا زد که بیا برویم که همه منتظر اند. وقتی گوشی را گذاشتم با تداعی خاطره ها گریستم. البته راه تماس باز بود و گمگشته ام را پیدا کرده بودم.

از اشعارم می پرسیداز خاطره ها می گفت و من مشتاقانه سرا پا گوش بودم. هنوز چون گذشته تشویقم می کرد که بیشتر بنویسم . خلاصه من با خودشان و خانم شان بانو انیسه جان عزیز صحبت های زیادی داشتیم و من که هردو را قلبا دوست دارم بار ها برایشان شعر می سرودم و در کتاب هایم چاپ می کردم. و بدست شان می رسید.

بر گردیم به اصل مطلب . به ناظمی ی که من می شناسم!

ناظمی از آن عزیزانیست که برایم عزیز ترین است. خیلی دوستش دارم چونکه حرف هایش و سروده هایش همیشه صمیمی است و همیشه خودش است. او مردیست با فرهنگ و پرورش یافته درخانواده ای با فرهنگ ومحترم که ارزش نیکی ها و صمیمیت ها را می شناسد. به گفته ما قدیمی ها ( سر سفره پدر و مادر بزرگ شده) این حرف چقدر قشنگ و با اعتبار است. محیط با فرهنگ است که فرهنگی واقعی را بار می اورد وبس! در این دوران بیش از نیم قرن من یک حرف و صحبت بیجا از ایشان نشنیده ام. حتی وقتی از ضرب المثلی یاد آوری میکند که در آن لغت نا مناسبی گنجانیده شده ، نخست معذرت می خواهد و بعد بیان می کند. او عفت کلام را نمونه است!

او اقیانوسی است از اندیشه های سالم و سودمند. اندیشه های عارفانه اش که دور از اندیشه های مولانا نیست، در کلام و بیانش آشکاراست. او با تمام علمی که دارد با شیوه ای عارفانه به جهان می نگرد و استواری وجودش را پر بارتر میسازد.

مردیست که همیشه مشغول مطالعه و یادگیریست. در مورد همه چیز از اطلاعات دیروزی و قدیمی تا بدست آورده های امروزی و جدید آگاهی دارد. به زبان های گونه گون مسلط است و مردیست جهان دیده و منور و روشنفکر. وقتی از بد ی یا ناگواری یی حرف می زند ، در کنارش از خوبی یی هم سخن می گوید. اینجاست که دید عالمانه اش را عرفان کامل ترمی سازد.

از دید من او تنها کسی است که اسمش با مسمی است. لطیف – ناظمی اندیشه اش چنان گواراست که معنی لطیف بودن را ترسیم می کند. آری اوبه لطافت نسیم بهاری و چرخش ابر ها و عطر و زیبایی گلها و شرشرآب ها و رقص برگ ها و به شفافی آسمانهای آبی وساحل های بی انتها می اندیشد. و کلامش از طنز و ظرافت و لطافت خاص و خدادای برخوردار است که بد ترین حادثه ای زندگی را با لبخند و شوخی و مزاح بازگو می کند. ناهنجاری ها را گوارا جلوه میدهد و شکایتی از روزگار نمی کند وحرف هایش همیشه مثبت و سازنده است .و این انرژی مثبت را با لطافت

خاصی می تواند به شنونده اش انتقال دهد. او کسیست که داستان های به زندان رفتنش را با چنان ظرافت و زیبایی بیان می کند که قصه های شب های مهتابی رفتنش را در پغمان می گوید. اگر مریضی عاید حالش شود بازهم با طنز و ظرافت بازگو می کند و شکایتی در کار نیست.

وقتی به ناظمی می اندیشم ، اینجا سخن از نظم کامل است و یک اندیشمند توانا. زندگی اش روی نظم خاصی می چرخد. از حافظه ی استثنایی ی برخوردار است. فکرش چون ماشین با قدرت و توانا منظم و فعال است. مردیست خوش قول و منظم. به حرف هایش عمل می کند و ادب ونزاکت و اخلاقیات را در رده اول زندگی اش قرار می دهد. قول و قرارش چون انسان های قدیم پابرجاست. حرف بیجا نمی زند.

دردنباله گیری مطالب استاد است و کاری را ناتمام نمی گذارد. صبر و حوصله اش چون ایوب پیغمبراستوار است. وشکیبایی خاصی در زندگی دارد. اگر به کتاب خانه خصوصی اش سر بزنی آنجا نظم را با تمام وجود حس می کنی. در نوشته هایش مطالب پشت سر هم و با نظم خاصی بتو آگاهی کامل را می رساند. وقتی سخن از نظم کاینات می زند، به آن عمل می کند وآنرا در زندگی روزمره اش پیاده می نماید.

خوشحالم که دوست اندیشمندی به چنین بزرگواری و انسانیت دارم که میتوانم به وجودش با تمام صمیمیت و صداقت افتخار کنم. او سنگ صبوریست که می توانم با اطمینان و اعتمادی که بهش دارم همه ای داستان هایم را برایش بازگو کنم. و از بودنش احساس غرور کنم.

او تنها عزیزیست که از راز های پنهانی من آگاه است. امیدوارم عمرش دراز وتنش سالم و دلش شاد و از گزند و آسیب روزگار در امان باد!

امسال که به امریکا سفر نمود با شوربختی نتوانستم ببینمش . ولی همیشه با او بودم و این شعر را برایش سرودم:

همسفر

به استاد لطیف ناظمی

وقتی که چمن زار چشمانت را باز می کنی

و ماسه های گرم را زیر پامی گذاری

و آب های گوارای اقیانوس( پر طلاطم )

با پاهات سر بازی دارند

پاورچین پاورچین

چون سایه یی ترا دنبال می کنم

و نفس های گرمم در هوای دم کرده ساحل

چون حباب های بیصدا

گم می شوند و به ابرها می پیوندند

و من سایه خورشیدم

در آفتاب گرم نگاه هات

که می خندم بیصدا

و هنگامی که در آب گوارای اقیانوس

چون کودکان ی شاد

شناوری

من چو سیمرغی در هوای ساحل

در پروازم و آهنگ های( سافو ) و (بیلیتس ) را-

زمزمه می کنم

و حالا که در افیانوس ( آرام )

موج ها را بدرقه می کنی

هنوزبا بالهای گشوده ام

در آسمانت در پروازم

و ابر های ناخواسته را

کنار می زنم

تا زیبایی خورشید را بیشتر به آغوش گیری

و خورشید همان نوریست

که من با محبت و صمیمیت

برلیت می فرستم

تا سفرت گوارا گردد

و دلت شاد!

هما طرزی

نیویورک ۱۷ اکتوبر ۲۰۲۳

 

ناصر طهوری، مردی که حرمت خاصی برایش دارم

 هر وقت بیاد ناصر طهوری می افتم ، با دید قدر دانی خاصی خاطرات آن روزگاران برایم جان می ۱۹۷۴ و مجله پشتون ژغ. روزهایکه با – گیرند و دوباره زنده می شوند. بله می روم به سالهای ۱۹۶۹ارزیابی ها و راهنمایی های پدرم اشعارم را زیر بغل می زدم و با محجوبیت خاصی به رادیو کابل آن زمان می رفتم و در دفتر مجله پشتون ژغ بدست مدیر مسؤل مجله استاد ناصر طهوری می سپردم.

بله ۱۸ سال بیشتر نداشتم عاشق بودم  و می سرودم و  می سرودم و دوست داشتم سروده  هایم  به چاپ برسند و صدایم که برخاسته از آزاد منشی و عشق یک دختر جوان بود به گوش ها برسد به خانه ها مهمان شود و انگیزه گردد برای دختران نوجوان و عاشق. مشکل من یکی دوتا نبود. هم جوان بودم ، هم دختر بودم، و هم با شیوه ای نیمایی و یا سپید می سرودم.

متولیان وقت بزرگترین سد راهم بودند. آنها عمری مجله و روزنامه و خلاصه تمامی پیکر ادبیات کشور را در تسخیر خود داشتند و حاضر نبودند این سرزمین را به آسانی بدسن نیروی آزاد و نوگرا بدهند. و اما، این ناصر طهوری بود که با دید تاریک نگر متولیان دست و پنجه نرم می کرد و دست از تلاشش بر نمی داشت. او خوب میدانست که زمان آن رسیده که جامعه ای که از خواندن سوژه های تکراری دردرونش احساس خستگی و خواب آلودگی می کند باید با صدای جوانان از خواب سنگین خرس گونه بیدار شود و بگذارد جوانان سر و صدا راه اندازند و به حرف دلشان گوش داده شود.

او سروده هایم را یکی بعد دیگر بدست چاپ می سپرد و از خیر تایید متولیان گذشته بود. هر چه بهش گوش زد می شد برویش نمی آورد و راهش را ادامه میداد.من هم مشتاقانه در هر شماره پشتون ژغ سروده هایم را بدست آقای طهوری که مدیر مسؤل ای مجله بود می سپردم.

خلاصه دوران خیلی جالبی بود. مردم ما بخصوص جوانان داشتند بیدار و بیدار تر می شدند. و من هم از آب گل آلود ماهی می گرفتم . هدفم روشن بود ، اما به این هدف راه دستیابی گشوده بود یانه ؟ خود سوالی بود بزرگ!

در دید من ناصر طهوری یکی از حامیان نسل جوان سالهای آخر ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ است که باید ازیادش نبریم. و قدرش را بدانیم. همان روز ها بود که هوای خبرنگاری بر سرم زده بود و ایشان مرا تشویق هم می کردند و من برای نخستین بار با استاد حامد نوید مصاحبه ای داشتم در مورد نقاشی هایش.) حامد جان آن زمان شعر نمی سرود ( آقای طهوری این مصاحبه را چاپ نمود که در دید خوانندگان بسیار جالب بود و مرا تشویق نمود. یادم میاد که بعد هوای داستان نویسی بر سرم زده بود و یک داستان کوتاهی بنام (هیچ)نوشتم . این بار هم مورد تشویق این مرد بزرگ قرار گرفتم ودر مجله پشتون ژغ به چاپ رسید. آنقدر ادامه دادم تا کارم به دیالوگ نویسی کشید و شروع کردم به نوشتن دیالوگ های کمیدی و انتقادی برای برنامه های صبحگاهی رادیو. تشویق های پدرم در خانه و تشویق های آقای طهوری در رادیو مرا همراهی می کردند. نمی دانید چقدر به خودم می بالیدم. بخصوص در یک روزی که دیالوگم ضبط میشد و استاد امان اشکریزقسمت مهم آنرا اجرا میکرد ، به من اجازه داده شد که در استودیو بروم و این اجرا را از نزدیک ببینم. آنقدر احسای بزرگی می کردم که انگار تمام جهان را به من بخشیده بودند. به هر حال یاد آن روزگاران بخیر که مثل خوابی گذشت و رفت.

از اینکه من از حمایت چنین شخصی بر خوردار بودم احساس جالبی داشتم. ایشان انسان با محبت و محترمی بود که حرمت خاصی به نسل جوان داشت و دفتر کوچکش پناهگاه ما نورسیده ها بود.

ناصر طهوری در آن زمان شاعر ورزیده و مشهوری بود که قلمش اعتبار داشت و زیبا می سرود و زیبا می نوشت.میدانم که اکثر شما با سروده هایش آشنایی دارید. تصنیف های بیشماری دارد که خواننده های مشهوری چون احمد ظاهر، استاد مددی، استاد مهوش، و دیگر عزیزانی که شاید بخاطر ندارم اشعارش را خوانده اند.

در این گیر و دار شعر و شاعری و کابل آن زمان و خواب خیالات من اتفاق جالبی افتاد. که این مطلب را خود استاد طهوری در سال ۲۰۱۲ برایم نوشتند (یک خاطره از دو شعر) در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ، ۱۹۷۱ عیسوی در هنگام پادشاهی اعلیحضرت ظاهر شاه ، دومین دهه دیموکراسی که روی کار آمدن آزادی مطبوعات تضمین شده بود ، دوشیزه جوانی بنام هما طرزی یکی از سروده های زیبایش را که وزن نیمایی داشت جهت چاپ به دفتر من سپرد تا در مجله پشتون ژغ چاپ شود .

نا گفته نماند که من در آن زمان و سالهای پس از آن مدیر مسئول مجله پشتون ژغ ( نشریه مطبوع رادیو و تلویزیون ) را بر دوش داشتم .تا زمانیکه در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ، ۱۹۹۸ عیسوی که نام پشتون ژغ به (آواز) مبدل شد هنوز این مسئولیت را عهده دار بودم .البته همیشه صمیمانه میکوشیدم

که در پرورش استعداد های ادبی جوانان از هیچ گونه کوششی دریغ نکنم . روی همین مرام روشنفکرانه بود که سروده دوشیزه هما طرزی را بدست نشر سپردم.

تهی

از شکوه عشق ،

و ز شراب شعر

خانه ام تهیست ،

قلب من تهیست ،

شهر من تهیست ،

وه که این دلم

از تو هم تهیست

عشق تو کنون

مرده در دلم

یادگار تو

آن شکوفه های سیب سرخ ،

عطر دلنشین میخک سپید ،

و آن کتاب سبز رنگ ،

و آن شقایق قشنگ ،

پیش من دگر

نیست با شکوه و جاودان

وای من که مرد

در دلم امید زندگی

دیگر آن نگاه مست تو

رخنه ها به روح سرکشم نمی کند

و آن دو چشم تو

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود

گاه هم به رنگ دشت های سبز

در سروده های من

رنگ جاودانگی ندارد این زمان

گر بگویمت ،

چون بگویمت ،

این دل تهی ،

جای خویش را به دیگری سپرده است

تاکه پر شود

از شراب عشق دیگری

از تو شد تهی ،

از تو شد تهی

کابل ، ۲ ثور ۱۳۵۰ هه ش

ساعت یک و نیم بعد از ظهر

چاپ:

پشتون ژغ ، ۱ سرطان ۱۳۵۰

این شعر در بین فرهنگیان و سخنوران روشنفکر غوغایی به پا کرد و همه به این سروده مرحبا گفتند من هم بر سر شعر آمده و به پیشواز این شعر غزل ناچیزی سرودم که در شماره بعدی پشتون ژغ به چاپ رسید که متاسفانه فقط دو بیت از این غزل ۹ بیتی در حافظه ویرانم باقی مانده

یک عشق

خوب شد کان دل مستانه ، تهیست

دلت از مردم بیگانه ، تهیست

دل من نیز ، تهی چون دل تست

بهر یک عشق دوتا خانه ، تهیست…

اینک برای اینکه سخنوران امروزی به چگونگی شعر دیروزی این بانوی سخنور آگاهی و آشنائی بیشتری پیداکنند باید اضافه کنم که بانو هما طرزی نخستین بانوی سخنور افغان بود که چهار دهه و اندی بیش از امروز با کمال آزادی شعر سرود و احساسش را بی پیرایه بیان نمود.

ناصر طهوری آگوست ۲۰۱۲ امریکا

حالا باید داستان خودم را در برابر سروده ای استاد طهوری برایتان بگویم:

وقتی من وارد دفتر آقای طهوری شدم و ایشان شعر خودشانرا که به جواب شعر من سروده بود به خوانش گرفت، خیلی نگران شدم و ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم. ولی در دو شماره آینده ای مجله از چاپ شعر هایم اجتناب کردم و بهانه آوردم. پدرم که متوجه شده بود از من سوال کرد که چرا اشعارت را به پشتون ژغ نمی بری و در این دوشماره ا ی اخیر شعری از تو ندیدم. حقیقت را برایشان گفتم. پدرم شروع کرد به خندیدن وگفت عزیزم من ایشان را می شناسم . آقای طهوری مرد بسیار نجیب و خوبیست و بعد ادامه داد که شاعران مرد هر روز برای هر کس شعری میسرایند و بعد فردا ممکن فراموش کنند و از یاد ببرند و بعد از مکثی ادامه داد که شما زن ها بیشتر به معشوق تان پابندی دارید و احساس تان صمیمانه است. بعد مرا بغل کرد و گفت تو خیلی جوانی و زیبا هم استی برایت خیلی ها خواهند سرود ولی زیاد جدی نگیرو به راه خودت ادامه بده. این حرف ایشان همیشه در گوشم است !

من همکاری ام را با مجله پشتون ژغ تا آخرین روزی که در کابل بودم ادامه دادم ( البته با مجلات و روز نامه های زیادی همکاری داشتم ) مجله ژوندون – مجله میرمن – مجله اردو- روز نامه کاروان و مجلات معتبر ایرانی چون سخن و یغما و اطلاعات هفتگی ( بعد از آنکه به ایران رفتم و در سال ۱۹۷۴ برای رخصتی به کابل آمدم استاد ناصر طهوری به دیدنم آمد و یک مصاحبه ای بلند بالا با من انجام داد.

به هر حال این شخص بزرگوار در امریکا زندگی می کند و گاهگاهی که حوصله دارند خدمت شان زنگ می زنم و ادای حرمت می کنم.

امیدوارم که تن شان سالم و دور از گزند روز گار باشد.

این سروده را چند سال پیش خدمت شان تقدیم نمودم که در کتاب کوچ پرندگان چاپ شده است.

تحمل

به محترم استاد طهوری

ما از سر زمین بهاران رانده شدیم

و در وادی سایه ها چادر زدیم

چادرها را با نخ امید ها بافتیم

و با دستان خالی-

میخ ها را در سرزمین سر سبز کوبیدیم

به باران خیر مقدم گ فتیم

و هرگزننالیدیم

در سرمای پر برف ،

تش یاد

با ا ها ،

دستان مانرا گرم کردیم

و در روز هایکه داغ بود و سوزان

و خورشید از سر قهر،

تش حواله می

به جان مان ا کرد

اخمی برپیشانی نیاوردیم و لبخند زدیم

و امروز هنوز –

در این وادی سایه ها

نیمه امید وار ،

تحمل درد ها را پزیراییم

و لبخند را از یاد نبرده ایم

نیویورک ۱۲ اپریل ۲۰۱۱

باید اضافه کنم که این شاعر خوب سرزمین ویرانه ای ما تا به حال اشعار زیبایش را در ۲۱ دفترچه جمع آوری نموده و در اختیار دوستداران ادب گذاشته. حرمتم را به اوبه پاس نیکی ها و حمایت هایش پایانی نیست و امیدوارم دیگران هم با لحظه ای درنگ برگردیم به عقب و ببینیم که کار مانرا از کجا شروع کردیم و نیکی نیکان را از یاد نبریم.

به آرزوی سلامتی و طول عمر استاد ناصر طهوری، مردی که پشتیبان ایده ها و گفته های ما جواناندیروزی بود!

هما طرزی ۷ فبروری ۲۰۲۴

پرتو نادری، مردی که هنوز نمی شناسمش

شاید بگویید اگر نمی شناسیش پس حرف حسابت چیست و چه می خواهی بگویی؟

آری پرتو نادری را تا حال ندیده ام و حقیقتش تا زمانی که در کابل بودم اسمش را هم نشنیده بودم. و من تا وقتی کسی را نبینم و با او از نزدیک برخوردی نداشته باشم برایم ناشناخته است. به گفته ما قدیمی ها( شنیده کی بود مانند دیده) برگردیم به دوران دانشجویی ما.

من دوسال از او بزرگتم و در زمان جوانی ما دوسال مانند بیست سال بود و ما دختران دانشگاهی آن زمان به پسر های کوچکتر از خود حتی نگاهی هم نمی کردیم.

من آخر سال ۱۹۷۳ دانشگاه را تمام کردم وبا آغاز سال ۱۹۷۴ راهی ایران شدم. ودر فبروری ۱۹۷۹ به امریکا آمدم و ماندگار شدم. در این مدت هم تا چند ین سال اخیر با اسم پرتو نادری آشنایی نداشتم. تا اینکه روزی بانو زکیه کهزاد از کتابی یاد آوری کرد و با حالت گله آمیزی گفت که نمیدانم چرا شخصی همچو پرتو نادری پیشگفتاری برای این کتاب نوشته ….. اسمش بگوشم جالب آمد ولی حرف های دیگری بمیان آمد و منهم دنبال نکردم و ادامه ندادم که از بانو کهزاد بپرسم که پرتو نادری کیست وووو.

اما ذهن کنجکاوم رهایم نمی کرد وهمان شب پشت کمپیوترم نشستم و با گوگیل کردن اسمش تا حدی متوجه شدم که اوکیست و چکاره است.

سخت مشغول مطالعه کشف جدیدم بودم که همسرم صدا زد : “عزیزم از شام خبری است؟ ” گفتم قربونت برم خودت یک کاری بکن ، من مشغول کشف جدیدم هستم و برایم خیلی جالب است.خلاصه با کشف آقای پرتو نادری شوهرم هم آنشب غذایش را خودش گرم کرد.

تا دیر وقت شب مشغول مطالعه بودم و متوجه شدم که هم شاعر است و هم نویسنده و پژوهشگر و نقد کننده بسیار جالب و پربار.آثار بیشمارو ارزنده ای دارد که ( اما شوربختانه تا امروزچشمم به هیچ یک از کتاب هایش نخورده و با کار کرد هایش در سطح کتابی اصلا آشنایی ندارم.) اندوخته من فقط همین نوشته هایست که خودش در فیسبوک ویا ویبسایتش می گذارد.

به دوره های مختلف زندگی اش نگاه کردم دیدم که دوره های سخت و دشواری را پشت سر گذاشته سفری به زندان داشته واز کجی های دوران سخت گله مند و ناراضیست. از زمامداران گذشته از همه شاکی و با تمام رژیم های گذشته میانه ای خوبی ندارد ومن در جایی ندیدم و نخواندم که از یک دوره ای راضی باشد. (البته تا جایی که من خوانده ام مثل ما قدیمی ها قهرمان ملی یی ندارد) او را مردی یافتم که تمام عمردر آب سرکش و نا آرام رودخانه ای شنا کرده که هر لحظه امکان غرق شدن بیشتر از زنده ماندن بوده و با دست وپنجه نرم کردن های مداوم سرش را از آب بیرون نگهداشته و به شنایش ادامه داده است . باید گفت که از دید من چنین منشی تحسین آمیز است!

آری پرتو نادری مردیست مبارز و جنگجو و شاید این هم یکی از ویژه گی های مردم کوهستان است . آنها برای بدست آوردن هر چیزی باید زحمت بیشتری بکشند تا خواسته های شان فراهم شود.

او فریادیست که از گلوی زخمی آن دیار بر می خیزد و تا حال در آن سرزمین ویرانه سرا با شمشیر قلمش به مبارزه اش ادامه داده وهنوز هم می نویسد و دل گروهی را هم با حضورش گرم نگهمیدارد.

عشقش را به سرزمینش چون حدیثی می بینم در حد جنون که شیفته وار می خواهد وطنش را به آغوشش جا دهد و نگذارد دست بیگانه ای خرابش سازد. و چنان است که این عشقش سبب گردیده که با تمامناگواری هایش ترکش نکرده و در آن جهنم هنوز زندگی کند.

او عاشق زبانش است و رسالتش را در این راستا به کمالش رسانده است. زبانش را چون وجودش دوست میدارد و هرکسی را هم که با این زبان حرف بزند ویا بنویسد بدون تعصب با او برخورد می کند وتا حد امکان خودش و آثارش را به معرفی می گذارد و ازش حمایت می کند. او در دید من یکی از پرچمداران مبارز این زبان است. و با صفت وفادری یی که نسبت به این زبان در خودش پرورانده، در برگه اش همیشه در پی معرفی و شناساندن یک چهره فراموش شده و ازیاد رفته این زبان است.

آری پرتو نادری کسیست که در خودش این تعهد را در حد یک پیامبر پرورش داده و مایه ای زیادی از وجودش گذاشته تا رسالتش را پر بار تر سازد و باید گفت که در این راستا خیلی هم موفق است.

بر گردیم به اینکه آشنایی بیشترم با ایشان چگونه آغاز گردید:

حدود شاید سه سال پیش برایم پیامی در مسینجر فیسبوک فرستاد وبعد از معرفی گفت دارد کتابی در باره ای شاعران زن در افغانستان می نویسد و فقط ۲۰ شاعر را انتخاب نموده وووو به هر حال من هم هر چه لازم داشت به اضافه (پی د اف)کتاب هایم را برایش فرستادم . بلاخره کتابش بنام مروارید های رنگین چاپ شد ولی من این کتاب راهم مثل آثار دیگرش تا به حال ندیده ام. البته یکی از بستگان ما آقای رهپو طرزی در برگه فیسبوکش بخش مربوط به من را گذاشت و بعد متوجه شدم که در سایت ۸ صبح در ۴ قسمت به چاپ رسیده. باید اضافه کنم قضاوتش در مورد شعر های من خیلی منصفانه و صمیمانه بود وبدین جهت مدیونش ام.

پرتو نادری مردیست بیش از حد پرکار و متعهد. به دید من عاشق نوشتن است و در حقیقت نوشتن را برای خودش پناهگاهی بناکرده که حرف دلش را بیان کند وبه تعهداتش زندگی بخشد. وباید گفت که چه پناهگاه سودمندی!

سال های اخیرخیلی خسته اش کرده وبا سختی های گونه گونه اش حوصله و صبراین مرد مبارز و جنگنده را ربوده است.

چند باری با تلفن و بیشتر با مسینجر با هاش صحبت هایی داشته ام. زیاد می نویسد و کمتر حرف می زند. بیش از حد رک گو است که گاهی ناخواسته سبب رنجش هم می شود ولی بعد از آن رک گویی بفکرفرو می رود و می اندیشد و گاهگاهی حتی عذر خواهی هم می کند .باید گفت که این صفت را هرکس ندارد و به دید من این هم از انصافش است که گفته هایش را دوباره ارزش یابی می کند و پوزش می خواهد.

قلمش ر(صفای قشلاقیان) آن دیار را دارد.

شعر های عاشقانه اش را خیلی دوست دارم ولی هر بار که منی شوخ طبع می خواهم سربسرش بگذارم و در مورد معشوقش بپرسم ، با همان شیوه ای قشلاقی های آن دیار طرفه می رود ومی گوید من شاعر بی معشوقم .

تحسینش می کنم که با تمام چالش های زندگی هنوز خودش است و البته آن خودیست که من نمی شناسم!

این هم سروده ای برای مردی که نمی شناسمش!

پرتومهر

ما تابنده ترین واژه های مهر

ما اسطوره های بی مانند احساس

ما خدایان دوستی های پرصدا

و ما بازماندگان صمیمیت های دلپذیر

در کدامین سرزمین پیدایت کنم؟

ای واژه ای زنده تر از ایمان!

ترا باوری نیست مگر مرگ

در دشت های سبز و بیکران!!!!!!!!!!

من در بلوغ احساس همیشه زنده ام

من در بلوغ زندگی به نوروابسته ام

و من در بلوغ آغوشم گلی کاشته ام

با برگ های) سبز و آبی و کبود- زرد و نیلی و بنفش(

و من در بلوغ ادراکم به هیچ پیوسته ام

و هیچ من پر از قصه های گرم و جاودانه است

و هیچ من پر از شعله های عارفانه است

صدای پیری بگوشم زمزمه میکند

آهنگ دلخراشش با الهه موزیک)ایوترپیه( بیگانه است

و در سرزمین خشونت ها جاودانه است

و من در بلوغ احساس همیشه زنده ام

و به موزیک دلنواز دلم گوش میدهم

که هنوز سیتارش با ویولن هم نواست

و پیانو ترا بخواب می برد

و من در بلوغ احساس همیشه می سرایم

و بودن را حس می کنم با تمام وجود

و خوب می بینمش

و خوب می بینمش

و تو آن (پرتو) مهری که از دور ها می تابی

و برای دل های مان قصه های (هزار و یک شب) را تکرار می کنی

و نغمه هایت هنوز صمیمانه است

و چون اسطوره های کهن صادقانه است

و هنوز دلنشین تر از تمامی قصه های کودکانه است

ما تابنده ترین واژه های مهر

ما اسطوره های بی مانند احساس

ما بازماندگان روز های رخشنده

خوب می دانیم

خوب می دانیم

که فرصت کم است

و زمان زیادی به آخر راه نمانده

و من هنوز می سرایم

و تند تند می سرایم

آخرین گفته ها را باید گفت

آخرین پیام ها را باید زنده کرد

و آخرین قصه ها را….

و میدانم که فرصت زیادی نمانده

تا به دنیا گوییم محبت را

با زبان سادگی هاش

با زبان دلبستگی هاش

و با زبان پاکی هاش

و میدانم که فرصت کم است

و من در حادثه ی دلنشین یک زایش

از انسان عبور کردم

از آسمان گذشتم

و آنگه در چشمان آسمان نوری دیدم

درخشانتر از خورشید

و گویا تر از قصه های من

که مهردر هر گوشه اش می نواخت

زیستن را

و آنگه در چشمان تو نوری دیدم

که سالهاست در سرزمین سوگوارم می نوازی

آرام آرام

ای غریبه ی آشناترینم!

هما طرزی

نیویورک –  ۱۵ جنوری ۲۰۲۴

از جفتی می گویم که برایم خیلی عزیزند.

در این چند سطرمحدود ،هدفم شرح حال نویسی نیست، تنها شناخت شخصی ام را از این دو نازنین برایتان بگونه ای مختصر و فیسبوکی بازگو میکنم.

از آوان کودکی با اسم خانواده ای با فرهنگ کهزاد آشنا بودم در خانه ای ما همیشه صحبت از استاد احمد علی کهزاد بود و کارکرد های شاخصش در راستای تاریخ کشورم ، پدرم میگفت اگر آقای کهزاد تاریخ این مملکت را برای فرزندان معارف ننوشته بود ، نمیدانم چه را به آنها درس میدادند. برادرانم بخصوص داکتر زمریالی میگفت که قدر استاد کهزاد بزرگ را باید ارج گذاشت که تاریخ این کهن سرزمین را چه زیبا در سطح جهانی اش پی ریزی کرده. و از استاد نبی کهزاد هم که مرتب رساله ها و مقالات و ترجمه های با ارزشی از زبان های انگیسی و فرانسوی می خواندیم و می شنیدیم و وقتی صحبت از استاد یوسف کهزاد بود، هنر نقاشی و تیاتر و شعر این نام را رنگینتر می ساخت. و برادرانم با ایشان بیشتر آشنا بودند. چنانچه هر بار که برادرم داکتر زمریالی برای کنفرانسی به کالیفرنیا میامد هر جوری بود باید استاد یوسف کهزاد را ملاقات می کرد. پسر مامایم داکتر حمایت الله اکرم می گفت میدانی که نقاشی های یوسف کهزاد از چنان ارزشی برخوردار است که وقتیکه تابلویی را در دیوار گویته انستیتوت نقاشی کرد و جایزه اول را که ۱۰ هزارافغانی بود از آن خود ساخت.ووووو

من هم به نوبه خود از شناخت این خانواده احساس خوبی داشتم. شناخت نزدیک من از طریق بانو هاجره جان همسر محمد نبی کهزاد بود. هاجره کهزاد با خواهر بزرگم بانو حفیظه طرزی ابوی در یک مکتب تدریس می کردند و باهم دوست نزدیک بودند. این دوستان نازنین دوره های مهمانی را در خانه هایشان راه می انداختند که به گفته قدیمی ها مهمانی های زنانه و خودمانی بود و با کمال خوشی خواهران یا دختران خود را هم در این مهمانی ها با خود می بردند. من و خواهرم لیلا جان هم ازشرکت دراین مهمانی ها بی نصیب نبودیم که تا امروز خاطرات زیباش چون پرده سینما در برابرچشمانم می رقصند. خانه کهزاد ها در محل گذرگاه کابل بود. که آن خانه و حتی در و دیوارش را تا کنون بیاد دارم . مختصر بگویم که من هم در میان گفتگو های پدر و مادر و خواهران و برادران در باره کهزاد ها احساس کم و کاستی نداشتم.

بر گردیم به شناخت خودم از استاد یوسف کهزاد و بانوی عزیزم زکیه جان کهزاد. این آشنایی در دیار غربت آغاز و شکل گرفت. شاید حدود ۲۰ سال پیش بوسیله ی لیلا جان تیموری با بانو زکیه جان کهزاد آشنا شدم و همکاری فرهنگی مان با سرعت زنده شد. هر بار که کالیفرنیا می رفتم، زکیه جان با مهر و محبت خاصی محفلی به مناسبت آمدنم ترتیب میداد که عزیزانی چون مرحوم استاد هدف، احمد شاه علم، مرحوم استاد بینش، مرحوم استاد سرخابی، مرحوم استاد انصاری، استاد شایق فراز ، بانو ناجیه کریم ، آقای قیومی ،اقبال رهبر توخی، اقای نادر کمیاب،  ودگر اعضای نازنین انجمن سخن شرکت داشتند که در ادامه این راه همسر مرحومم داکتر رستگار هم با ما می پیوست و شب های فراموش ناشدنی فرهنگی و ادبی را باهم می گذرانیدیم و از وجود هم بهره می بردیم. این بازدید ها با یک مصاحبه تلویزیونی با زکیه جان در برنامه وزین( روزنه ) به پایان می رسید که اغلب خلیل جان راغب را در استودیو ملاقات می کردم. ولی همکاری و شرکتم دربرنامه (روزنه) بطور مداوم از راه دور و گفتگوهای تلفنی ادامه داشت.

در ادامه این بازدید ها بود که با شخصیت استاد یوسف کهزاد بیشتر آشنا شدم.

یوسف کهزاد را مردی یافتم با فرهنگ و اندیشمند که بر خلاف اکثر مردان افغان به وجود همسر نازنین و با فرهنگش زکیه جان افتخار می کرد و در حقیقت پشتیبان و مشوق اصلی بانو کهزاد بود. در گرد همایی ها بیشتراز کار کرد های زکیه جان می گفت تا خودش. هویدا بود که دوست داشت همسرش گل سر سبد باشد نه خودش. به تمام برنامه های تلویزیونی اش با اشتیاق و دقت نگاه میکرد و بعد دید خودش را با چه ظرافت و احترام به بانو کهزاد بیان می نمود. بیاد دارم که در یکی از مصاحبه هایم با بانو کهزاد بود که در استودیو همسرم و استاد کهزاد تنها تماشاچی ما بودند و در هنگام مصاحبه با دقت و حوصله مندی خاصی به گفت و شنود ما دونفر گوش میدادند.

زکیه جان میگوید که وقتیکه مجبور به مهاجرت به هند شدند ووقتی که به شهر دهلی رسیدند، استاد کهزاد از ایشان خواست تا درس بخواند و استعداد خود را شکوفاتر سازد. و خوب میدانیم که این شیوه ای روشن نگری در میان اکثر جفت های افغان دیده نمی شود. من کمتر نویسنده و یا شاعر و فرهنگی مرد افغان را می بینم که در جایی از همسرش نام ببرد ویا اسم و رسم او را به خوانندگانش یاد آور شود. در حقیقت زن همان عیال خانگی است که باید در بغلش بخوابد، برایش تولید مثل کند واز آنها نگهداری کند.

استاد کهزاد مرد بسیار روشنفکر وبا خرد بود که با دید گسترده ای به دنیا می نگریست که این حسن صفت به ارزش فرهنگ خانوادگی اش می افزود. در کلامش از ظرافت ویژه ای برخوردار بود که وقتی مطلبی را بیان می نمود بر شنونده اثر گذاری خاصی داشت. و این ریزه بینی و ظرافت را می توان در سروده هایش به آسانی دید. ساده و روان می سرود و گفته ها و پرداخته هایش شیوا و خودمانی بود. وقتی از کابل میگفت ترا در گوشه گوشه ای آن شهر چون جویباری جاری و روان باخودش می برد. و این ساده گی و روانی در آثار نقاشی اش هم هویداست که او را از دیگر هنرمندان نقاش جدا می سازد.

استاد کهزاد در این غربت سرا هم نمایشگاه های پر از موفقیتی را با آثار نقاشی اش در خاطره ها جاودان ساخت. او جوان می اندیشید، جوان می سرود، جوان می نوشت، و جوان نقاشی میکرد. وجودش دوستداشتنی بود و در محفلی که وارد میشد بعد از چندی همه به دورش جمع می شدند (و به اصطلاح ما کابلیان قدیم) همچو کبوتر به دورش غمبر می زدند.

ایشان با بزرگواری همیشگی اش کتاب هایم را با دقت می خواند و پیشگفتار های ارزشمندی هم می نوشت. و حتی در برنامه روزنه یکبار با آقای سرخابی و آقای شایق فراز برنامه ای در باره سروده هایم راه انداختند.

وجود این مرد پرهنر سراپا گهربار وپر از سخاوت وادب و تواضع بود. یادش گرامی و روح نازنینش شاد باد ! جایش در میان فرهنگیان همیشه خالیست.

ولی شکر خدا که زکیه جان را باخود داریم و از وجود نازنینش بی بهره نیستیم.

همانطور که گفتم آشنایی من با بانو زکیه جان کهزاد در امریکا آغاز شد. خوشحالم که چنین دوست نازنینی را با خود دارم.

بانو کهزاد زنیست با فرهنگ، با متانت و وقار،دارنده ی شیوایی ویژه ای در بیان، بسیار مبادی آداب و رعایت کننده ادب و نزاکت در رفتار و گفتارخصوصی و اجتماعی است. اواز بر خورد شیرین و مهمان نوازی بی مانند و دلپذیری برخوردار است. حافظه بینظیرش به این مجموعه ای با ارزشش افزوده است. باوجودیکه من در زمان تلویزیون در کابل نبودم و اندوخته ام به دوره ای زیبای رادیو محدود است ولی در دوره ای تلویزیون همه می گفتند که زکیه کهزاد تنها گوینده ای است که همه برنامه هایش را بدون کاغذ و ازحافظه اش بیان می کند. و من این سخن را در همکاری های پی در پی با برنامه روزنه و مصاحبه هایم با ایشان شاهدم.

میدانم که اکثر شما عزیزان با زندگی پر بار هنری و فرهنگی زکیه جان آشنایید و خاطرات خوبی را از دوران با شکوه و زیبای تلویزیون افغانستان آن دوران با خود دارید. همچنان خدا را باید شکرکرد که باوجود یوتیوب و فیلم های موجود درآن می توانید این کلیپ های با ارزش را مشاهده کرده و تجدید خاطرات کنید. باورم بر این است که شمار زیادی از شما ازعلاقه مندان برنامه وزین فرهنگی( روزنه ) بوده و این برنامه زیبای فرهنگی، ادبی، و اجتماعی را که از تلویزیون جهانی آریانا پخش می شد بار ها و بار ها دیده و دنبال کرده اید. با افسوس زیاد که بانو کهزاد بعد از درگذشت استاد یوسف کهزاد و شیوع کرونا در این روزنه ای زیبا و پر محتوا را برای همیشه بر روی تماشاچیان و علاقه مندانش بست و ما را از دیدن این برنامه با ارزش محروم نمود.

در پایان باید بگویم که ثمره این پیوند عاشقانه و فرهنگی این جفت هنرمند چهار فرزندیست که همه مایه افتخار ما افغان ها هستند. البته من تنها ویدا جان کهزاد را از نزدیک دیده ام.آشنایی و دیداربا میترا کهزاد و حمیرا کهزاد و کنیشکا کهزاد تا بحال میسرم نگردیده ولی از خوبی هایشان زیاد زیاد شنیده ام و از ته دل برای هرکدام شان آرزوی موفقیت های بیشتر را می نمایم.

همچنان برای بانوی فرهیخته و نازنین و دوست عزیزم تندرستی و سلامتی و طول عمر را در کنار فرزندان نازنینشان آرزو نموده و بهترین ها را برایشان می خواهم. تنش سالم ، دلش شاد، و از گزند و آفات به دور و عمرش بسان نوح باد!

هما طرزی

نیویورک ۱۹ می ۲۰۲۴

 

اینهم سروده ای برای زمیه جان در از کتاب (کوچ پرندگان):

 

شکر یزدان

به دوست عزیزم زکیه کهزاد

سحرگه در طلوع خوش –

شفایت از خدا خواستم

به سجده تا نهادم سر-

رضا از مرتضی خواستم

شنیدم تا که بیماری،

زمانی تب هم داری ،

به یزدان من پناه بردم-

علاج هر بلا خواستم

صدایت گاه رنجور بود،

نگاهت گاه مخمور بود،

میان خواب و بیداری-

ز خالق من دوا خواستم

 

ولی امروز شکر حق

صدایت همچو بلبل بود

بسان روز های پیش

نگاهت همچو نرگس مست

و حرفت باز از دل بود

خدا را شکر میدارم

که زکیه باز آن گل بود

میان سوسن و سنبل

همان زیبای محفل بود

 

نیویورک – ۱۴ فبرواری ۲۰۱۲

سه پنجره:

سروده های سپید

این کتاب آمیخته سه کتاب (واژه های آبی) و (برگ های خشکیده) و(عشق های ماندگار) است.

هما در این کتاب خودش سه پیشگفتاری نوشته که….

پیشگفتار برکتاب (واژه های آبی):

به یکتا

و به آسمان آبی‌رنگش

من با عشق (او) بدنیا آمده ام و از آوان کودکی در مورد خدا و خلقت همه را مورد سوال قرار می دادم اما جوابی نمی گرفتم که دل آشفته و ذهن کنجکاوم را آرام سازد.

همیشه به آسمان نیلگونش خیره می شدم و به (او) می گفتم خواهش می کنم خودت را به من نشان بده و بگو که خانه ات در کدامین گوشه ی آسمان است؟

در کجا به دیدنت آیم و به آغوشت گیرم؟

تو آنجا مشغول چه کاری هستی؟

آیا روزی ترا خواهم دید؟

بعد می گفتم اگر خیلی بزرگ باشی که در آغوشم جا نمی گیری ، پس تو مرا بغل کن!

با رشد جسم و رشد عقل ، اندیشه ام به آن یگانه یار با سیر تکامل فکرم جلو می رفت. قدم هایم شمرده تر و سوالاتم بیشتر و فکرم فراغ تر می شد.

دگر خواندن نماز و قران جوابگوی سوالاتم نبود. اما ادامه میدادم تا شاید درمعنی واژه ها بیشتر (او) را دریابم. روزگاری رسید که در وقت ادای نماز چادر بر سر نمی کردم. و با زیرپوش نماز می خواندم. بیاد دارم که روزی مرحوم پدرم از کنار پنجره اطاق خوابم گذشته بود و مرا در حالت ادای نماز دیده بود که بدون چادر بودم، وقتی با خنده گفت که نماز خواندت هم مثل خودت مدرن است ، گفتم بابه جان مگر وقتی که در حمام تنم را میشورم خدا بامن نیست؟ برای (او) که برهنه بودن و پوشیده بودنم یکسان است . با تبسم همیشگی اش گفت :

به اندیشه ی ژرف و شیوه ای والایت افتخار می کنم!

عمر در گذر بود و عطش من برای شناخت (او) روز بروز بیشتر میشد. تا اینکه با تصمیم جدی و آگاهی کامل، برای پی بردن بیشتر به آن عزیزم نخست همه ای ادیان (اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودایی ، و زردشتی، کمی هم هندوییزم ) را دقیق و عمیق مطالعه نمودم ودیدم که در اصل ادیان فرقی وجود ندارد و همه میگویند که خدا را به وحدانیت قبول کنید ونیک گو و نیک رفتار و نیک اندیش باشید و به حق همدیگر تجاوز نکنید واحترام همدیگر را حفظ کنید و در برخورد ها خود تانرا در جای طرف مقابل بگذارید و عجولانه و غیر منصفانه قضاوت نکنید در حقیقت انسان باشید! و دریافتم که این اختلافات و چند رنگی ها را تجاران دین بنا کرده اند وبه جای اصل دین به فروعات پوشالی دوره های مختلف دین که فقط عرف آن زمان بوده همدیگر را کوبیده و عده ی بیشماری را از راه درست منحرف نموده اند.

بگفته حضرت حافظ:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چو  ندیدند  حقیقت  ره  افسانه  زدند

و حالا که عمری را پشت سر گذاشته ام آگاهانه و ژرفترو بیشتر ازجوانی ام وحتی خیلی فزونتروعاشقانه تر(او)را دوست میدارم ، با (او) زندگی می کنم، با (او) نفس می کشم، با (او) راه می روم، و با (او) حرف می زنم .

انسانها را دوست میدارم چون عاشقم به خالقشان. و ایمان دارم که ذره یی از (او) در آنها زندگی میکند.

با ادیان رسمی زیاد میانه یی ندارم چون از قشری بودن بیزارم ولی به همه حتی به بت پرستی هم حرمت گذارم چون بت پرست هم بت را بیاد خدا می پرستد پس (او) را می توان در بت هم دید و پرستید. چنین است که هر جا باشم و با هر کی باشم (او) بامنست.

گاهی (یار)ش گویم و گاهی (دوست)ش گمارم و گاهی (ایزد)ش خوانم و گاهی (یکتا )اش سرایم. در حقیقت اوست که معشوق همیشگی ام است.

(واژه های آبی )گفتگوهای ساده و بی پیرایه و صمیمانه ای روزمره ای است از زبان زنی که عاشق است به یگانه یارش!

می پرستد (او) را چون پرستیدنیت و دوستش میدارد چون دوست داشتنیست. و هرجا صدای حقیقت باشد، برایش گواراست!

در دنیای بی بنیاد و گذرا که همچو خوابی گاهی گورا و بیشتر چون کابوس کوتاهی در گذر است، شادمانم از اینکه خودم را تنها نمی بینم. آری (او) بامن است!

گاهی به آغوشش می کشم و برایش درد دل می کنم و می ستایمش و زمانی باهاش قهر می کنم و فریاد می زنم که چرا بسان معلم سختگیری از کار هایم ایراد می گیرد و مرا در برابر آزمون های دشوارتری قرار میدهد. و خوب میدانم که حتی در برابر فریاد هایم بالبخند و صبر دستم را میگیرد و از کوچه یی نادرستی هایم مرا دوباره در مسیر خوبی هایش میگذارد.

و چه خوشبختم که در این ویرانه سرا که چهار روزی بیش نیست خودم را هر روزنزدیک و نزدیکتر به (او)احساس می کنم. و چه سعادتمندم که در این روز های سرگردانی و بی ایمانی و خشونت و نفرت و سردی و بی محبتی، به حقیقتی دسترسی دارم که با بودنش دنیایم چنان رنگ دلپذیری دارد که در وصف نگنجد، و در این تاریک سرا نور او همیشه چراغ راه منست!

۲۰۲۳

پیشگفتار بر کتاب (برگهای خشکیده):

به مردمان خوب سرزمینم

زادگاه در حقیقت همان ریشه ای وجود است در خاکی که چشمانت را برای نخستین بارگشودی و نخستین اتم اکسیجن را به شش هایت دمیدی.

هر اسمی رویش بگذاری ، خاک همان خاک است و ترا بسویش می کشاند.

۲۳ سال در آن خاک زیستم، رشد نمودم، خندیدم، گریستم، آموزش دیدم ، سرودم و عشق ورزیدم ، ولی خاک همان خاک بود و من همان هما.

و امروز هم هنوز آن ذره ای اتم در من پیوسته می نوازد عشقش را و شیدایی اش را و شیرینی اش را و تلخی ها و شوربختی هایش را.

و دوستش میدارم تا جاودانه هایم!

وطن، ای‌ سر زمین

ای‌ که از هر چه سر سبز تر است سبزه‌ها یت‌،

و ای‌ که از هر چه خاکستری تر است کوه‌ها یت‌،

و نیلگون آسمانت که به رنگ عشق است…

و زمینت پر بار تر از سینه‌های پر شیر زن بار دار !

درخت وجودم در زمین تو کاشته شد…

حیف از آن که  ثمر در دیار غیر دهد

ای‌ سر زمین همیشگی!

از عطر نمناک کوچه‌ هایت هنوز مستم

وخیال  باد و غبار پر درد غروب‌هایت هنوز هم-

مو‌های پر موجم را به بازی می‌‌گیرد

باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،

چون با چشم دل همیشه در کنار منی‌

 

New York, January 1, 2001

(کتاب میلاد نسترن ها)

 

با شوربختی که آن خاک دگر عطر و بوی دیرینه را ندارد و با جنگ ها ی پی هم و بی سر وسامانی ها و نفاق افگنی ها و کدورت ها ی غرض مندان جز درد و رنج و تاریکی در آن سرزمین گلی نمی روید و شاخه های پربار یکی بعد از دیگری فرسوده و خشک می شوند و شعارهای پر زرق و برق نادانان ونا آگاهان و دشمنان از بیرون مرز دوای دردی برای زخم های درون مرزان نبوده بل آنکه به درد و غم های شان افزوده و با رهبران نالایق و خیانت کارشان سرزمین بسوی نابودی گام بر میدارد.

دعوای قوم و قبیله و زبان های گونه گونه و دشمنی های گسترده فضا را تاریکتر و تاریکتر نموده و نسل بیچاره و درمانده ی جنگ را زخمی تر می سازند.

گروه های سیاسی ناکام هنوز دست از انتقام جویی و شرارت برنداشته بل آنکه شرور تر و مفسد تر و ناپاکیزه تر شده اند. چه در برون مرز و چه در داخل آن بیچاره سرا ، برای بدست آوردن قدرت های شان در جنگ و جدال بسر می برند.

کسی بفکر وطن نیست فقط شعر های داغ و آتشین میهنی را سروده و با مقالات مغرضانه همدیگر را می کوبند.

در این میان همسایگان بد خواه از آب گل آلود ماهی های تازه تری را برای رسیدن به اهداف شوم شان با چنگک های تیز ، ماهرانه شکار می کنند و سرنوشت آن سرزمین را به بازی گرفته و بسوی پرتگاه می برند وبا شوربختی ، این زن است که در این دوره ای خفقان آور و ننگین باید بیشتر از هرکه بپردازد و تنبیه گردد. حق و حقوقش در کتاب انسان بودن با خط بطلان جز ممنوعات دولت و شهروندان شده و در زندان خانه نیمه جان نفس می کشد.

رهبران نادان و وحشی که عاری از هرگونه صفات انسانی اند او را در حد حیوان پنداشته و حرمت شانرا خوراک درندگان می کنند.

حاشا به ملتی که نصف بدنش فلج است!

 

پیشگفتار بر کتاب (عشق های ماندنی):

به یاران قدیم

سرزمین عشق ها و یاد ها

زنی هستم که عمری عشق را زیسته ام و برای خودم سروده ام و برای دلم که همیشه در عشق می تپد.

من در شهر عشق چشم به جهان گشودم. و در خانه ی که نور عشق را پدر و مادر بهم هدیه می کردند وخانه پر از صفا و مهر بود. وآموختم که آندو عاشق بهم بودند و حاظر بودند هر کاری را برای دلخوشی آن دیگری انجام دهند.

هردو عاشق شعر بودند بخصوص غزلیات حافظ و چنین بود که من از کودکی تا خواندن را بلد بودم سعی میکردم غزلیات حافظ را بخوانم. بخصوص که فال حافظ برایم خیلی جالب بود.و به شاخ نباتش فکر می کردم که کی بوده. و قتی ۹ و یا ۱۰ سالم بود می توانستم غزل ها را بخوانم . در این میان غزلی را بسیار دوست داشتم وبا خیالات کودکانه ام فکر می کردم که حضرت حافظ برای من سروده:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان  و  صراحی در دست

هر وقت مهمان به خانه ی ما میامد دوست داشتم برایش فال حافظ بگیرم و خودی بنمایانم.

همیشه از بزرگان فامیل صحبت می شد و دیوان های اشعار شان. و ویژه سرایی ها و ابتکارات شان و مرا بفکر فرومی برد که من هم باید این رشته را در دستان کوچکم امیدوارانه گرفته و راهشانرا دنبال کنم و بسرایم .خوشبختانه هر جور کتاب که می خواستیم و لازم داشتیم در دسترس ما ن قرار داشت، ازکتاب های سرزمین های  مشرق زمین تا دنیای پر از تکاپوی مغرب زمین!

در کتاب های ادبی همیشه عاشقانه ها را می ستودم و در دنیای کوچکم احساس بزرگی می کردم.

و چنین بود که نطفه عشق در من جنبیدن گرفت و همچنان سرودن آن احساس.

عمری گذشته ولی من هنوز پیرانه سرعاشقانه می سرایم و هنوز عشق را می ستایم و با هاش سرآشتی دارم.

در دید من اگر شاعری عاشق نباشد و نتواند بسراید ، در حقیقت مرده است و فقط کالبد بیجانش را با خود می کشاند.

زندگی با تمام رنج هایش هنوز می ارزد به یک لحظه عاشق بودن و در هوای عشق نفس کشیدن.

روزی دوست شاعری به من پیام داد که (پیرانه سر هنوز عاشقانه میسرایی)

خندیدم و گفتم: تو پیری . من که هنوز زنده ام. هروقت مردم این حرف را تکرار کن!

نمیدانم چرا به خود دروغ می گوییم؟ و چرا برای احساس زنده بودن و نفس های راستین را تکرار نمودن سن و سالی تعیین می کنیم؟

چه ایرادی دارد که من هنوز عاشقم به همسرم و برایش می سرایم بسان سال های جوانی ام و دو اینکه از کجا میدانید که دلم پیر شده؟

حتی برای معشوقه ام که در خیالم زندگی میکند، چرا نسرایم؟

عشق را تکرار نمودن ترا جوان نگهمیدارد و سرودن عاشقانه بتو نیرو و تازگی و طراوت تازه تری را هدیه می کند.

همان سان که گل در دامن باغ می شکفد، چون عاشق به باغ است و آن همه زیبایی را خلق می کند ، هر بار که تو هم عاشقانه می سرایی و هنوز به عشق ایمان داری ، زیباترینی.

عشق بسان یک تابلوی نقاشی و یا یک اثر ماندگار هنریست که هربار نگاهش می کنی لذت بخش است و در ذهنت حرکت می کند و گاهی یواش یواش و زمانی چنان تند می جهد که باید قلم برداری و بنویسی. و از تکرارش خسته نمی شوی.

عشق همان  خورشیدیست که در روز آفتابی در پشت پنجره ات منتظر است تا پنجره را باز کنی و در خانه ی قلبت راهش دهی و وقتی تابیدنش چشمانت را خیره می سازد همه چیز را از یاد می بری وبا شادمانی دنیایت را پر از شکفتن و پر از نور می بینی و نفس هات گوارا تر و زیبا تر و شمرده تر اند و تو انگیزه یی داری تا روز نوی را آغاز کنی.

و نبود عشق همان روز ابری را ماند که دلت می گیرد و بسان کبوتری بال هایت آهنگ پرواز را از یاد می برند و با افسردگی در گوشه ی کز می کنی و ساکت می مانی و زبانی برای بیان نداری.

در دید من عاشق بودن نیروی حرکت در زندگیست!

 

و این هم بر پیشگفتاری از پرتو نادری بر کتاب سه پنجره:

هما طرزی و پنجره‌‌های سه‌گانۀ شعر

کتاب «سه پنجره» در بر گیرندۀ سه گزینۀ شعری همای طرزی است، به نام‌های «واژه‌های آبی»، «برگ‌های خشکیده» و «عشق‌های ماندگار».

شعرهای آمده در «سه پنجره» در میان سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱ سروده شده‌اند.

چشم‌انداز شاعر از این سه پنجره‌ در کلیت خود، چشم‌انداز عشق است. عشق‌های زمینی، عشق به خداوند و عشق به میهن و خانواده و حتا عشق به خود. او همان‌گونه که دیگران را دوست دارد خود را نیز دوست دارد. همان گونه که برای دیگران شعر می‌سراید برای خود نیز شعر می‌سراید.

او با عشق زیسته و با عشق می‌زید. چنین است که به گونۀ گسست‌ناپذیر می‌سراید. او پیوند خود با عشق و شعر را این گونه بیان می‌کند: «زنی هستم که عمری عشق را زیسته‌ام و برای خودم سروده‌ام و برای دلم که همیشه در عشق می‌تپد. در دید من اگر شاعری عاشق نباشد و نتواند بسراید، در حقیقت مرده است و فقط کالبد بیجانش را با خود می‌کشاند. زندگی با تمام رنج هایش هنوز می‌ارزد به یک لحظه عاشق بودن و در هوای عشق نفس کشیدن.»

هما طرزی که از نوجوانی به شعر و شاعری پرداخته است، کلیت شاعری او را می‌توان به دو دورۀ زمانی دسته بندی کرد: نخست دورۀ شاعری در کابل و تهران، دو دیگر شاعری در غربت.

او از سال ۱۳۵۷ بدینسو در ایالات متحد امریکاه زنده‌گی می‌کند. شعر او در این دوره با نوستالژی سرزمین، با نوستالژی دوران کودکی‌اش در کابل، نوستالژی ارزش‌های تاریخی و فرهنگی از دست رفته و اندوه خاموشی مادر، پدر و همسر می‌آمیزد. شعرهای زیادی برای سرزمینش، افغانستان و عزیزان از دست رفتۀ خود سروده است.

او یک افغانستان ذهنی را با خود دارد. این افغانستان ذهنی او را رها نمی‌کند. هنوز این افغانستان ذهنی سرچشمۀ الهام بسیاری از شعرهای اوست. چنین است که با محیط اجتماعی و فرهنگی که آن جا زنده‌گی می‌کند، گویی سر آشتی با آن ندارد و ذهن شاعرانه‌اش هم‌چنان در کوچه‌های کابل و در میان شهریان کابل سرگردان است.

شعرهای آمده در «سه پنجره» در میان سال‌های ۲۰۱۴-۲۰۲۱ سروده شده اند. او تا از پشت پنجرۀ نخست (واژه‌های آبی) به هستی نگاه می‌کند شعرهایش در گفت‌وگوهای ساده و صمیانه‌یی با عشق و خدا رنگ می‌گیرند. این پنجره، پنجرۀ عشق است که چشم‌انداز آن به سوی هستی و به سوی خداوند است. اگر جلوه‌های هستی در این بخش از شعرهای او بازتابی دارند، این بازتاب در نهایت به خداوند می‌رسند.

ابرهای پنبه‌یی

شال گردن آسمان بود

در روزهای سرد تنهایی

دل عشق پر از درد

و خانه خالی از محتوای زیستن

ولی خدا چه نزدیک به من

 

یا در این نمونۀ دیگر:

 

در انبوه خوشه‌های انگور

به سجده‌گاه شراب می‌روم

تا گرمای تو و نور دیدارت

مرا به مستی ببرند

 

انگور عشق مرا همیشه یار است

و در خمخانۀ هستی همیشه بیدارم

و نورت مرا یاور ابدی

و در کوزۀ دل جز شراب عشقت بویی به مشامم نمی‌رسد .

 

چنین است که این عشق تمام لحظه‌های او را پر می‌سازد و به زنده‌گی شاعر معنی و مفهوم دیگری می‌بخشد.

 

لحظه‌هام زیباست

لحظه هام پر معناست

لحظه هام رنگین‌تر از قصۀ دل‌هاست

و در تاریک‌ترین زمان نورت پیداست

بابودنت خانۀ فکر چه پر از غوغاست

 

در پنجرۀ دوم یا گزینۀ «برگ‌های خشکیده» بیش‌تر و بیش‌تر با سرزمین خود و با شهر خود و با مردمان سرزمین و شهر خود با یک حس نوستالژیک گفت‌وگو دارد.

 

دنیات آبستن دشمنی‌هاست

سنگ‌فرش‌هات بی‌رنگ

اندیشه‌هات تیره

و قلب درختانت خالی از شربت برگ‌هاست

ترا در دیروزهایم دیدم

زنده و شاداب

و امروز می‌بینمت خمیده قامت و شکسته‌دل

و هنوز به تو می‌گویم وطنم!

 

هما طرزی سال‌هاست دور از سرزمین خود زنده‌گی می‌کند. آتش اندوه غربت هنوز در ذهن و روان او روشن است. چنین است او در پشت این پنجره می‌نشیند و به یاد یار و دیار خود مویه می‌کند.

 

شاخه‌ای ماه

بر آب فرود آمده بود

و خوشه‌ای ستارگان

در فریاد یک عشق

به انتها رسیده بود و من

سبکبال در پرواز و تو به رنگ‌ها پیوسته بودی

عشق همان ریسمان پیوند بود در سرزمین اذان‌ها

و چهار راه‌های جاودانه زیستن عشق‌ها

بهار رفته و خزان با شتاب ما را می‌رباید

درد غربت از پوست به استخوان رسیده

و من در انتهای تنهایی هنوز به تو می‌اندیشم

 

پنجرۀ سوم «عشق‌های ماندگار» نام دارد. او از این پنجره با خود، خانواده و دوستان خود گفت‌گو دارد. این گفت‌گو بیش‌تر بر بنیاد خاطره‌ها رنگ می‌گیرد. او از این پنجره با خود گفت‌گوهای زیادی دارد. به تعبیری با من درونی خود سخن می‌گوید. او در پشت این پنجره کتاب فاصله‌ها را باز می‌کند و برای خود می‌خواند:

 

فاصله‌ها را باید شمرد

فاصله‌ها را باید به عشق پیوند زد

و دوستی‌ها را در فاصله‌ها کاشت

و من در فاصله‌ای یک روز پر نور

و یک شب تاریک صدای عشق را شنیدم

و در دالان افسانه‌ها چریدم

گاهی سرم را بر شانه‌ای بیگانه‌ای نهادم

و گاهی دستانم را در دستان سردی گرم نمودم

و در فاصله‌ای یک سرزمین پر نور

جهش هستی را دیدم که چون بادی

دست‌آویز پرنده‌ها بود و مرا در کتاب خاطره ها صدا می‌زد

و به بلوغ کودکانه‌ام می‌خندید

و من عاشقانه عشق می‌ورزیدم!

هما طرزی این شعری را برای خودش سروده است. فاصله‌ها همان دیوارهایی پست و بلندی است که در میان انسان‌ها قامت می‌افرازند؛ اما اگر عشق در میانه باشد، هیچ فاصله‌یی به دوری بدل نمی‌شود. شاعر به این امر باور دارد که فاصله هم می‌تواند فرصتی برای دوستی باشد. وقتی حضور یار را با خود داری و دوست در ذهن و روان جای گرفته است، دیگر فاصله‌ها از میانه بر می‌خیزند.

دهۀ چهل سدۀ چهاردهم خورشیدی بود که هما طرزی چنان شاعر جوان و نوپرداز در مطبوعات افغانستان شناخته شد. او از نوجوانی زیر تاثیر جو فرهنگی خانواده به شعر و ادبیات روی آورد. گذشته از این گاهی هم خیالات نوجوانی خود را با استفاده از هنر نقاشی بیرون می‌داد.

چند نکته در پیوند به شاعری هما طرزی توجه بر انگیز است. نخست این که او با شتاب از مرز شعر عروضی می‌گذرد و می‌رسد به شعر آزاد عروضی یا هم به شعر نیمایی. دو دیگر این که او در همین سال‌ها، شعر آزاد عروضی را نیز پشت سر می‌گذارد و به سوی شعر سپید گام بر می‌دارد‌.

چنان که نمونه‌هایی از چنین شعرهای او در سال‌ها ۱۳۴۸ تا سال‌های ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ در مجله‌های میرمن، پشتون ژغ که بعدها به آواز تغییر نام داد و مجلۀ اردو و روزنامۀ کاروان به نشر رسیده‌اند.

هم‌چنان در آن سال‌ها پاره‌یی از سروده‌های هما طرزی در مجله‌های سخن، یغما و اطلاعات هفته‌گی ایران نیز نشر شده‌اند.

تردیدی وجود ندارد که هما طرزی از شمار نخستین شاعربانوانی است که به کاروان شعر نو در افغانستان پیوسته است. با در نظرداشت شعر‌های نشر شدۀ او در مطبوعات می‌توان گفت که او نخستین بانو شاعر نو پرداز پارسی دری در افغانستان است. این در حالی است که در آن ‌سال‌ ها شاعران نیمایی ‌سر‌ا و سپید‌سرا در میان مردان نیز انگشت‌ شمار بودند.

هما طرزی نه تنها از همان دهۀ چهل به این کاروان پیوست؛ بلکه در تمام دوره‌های شاعری خود دیگر از سرایش شعر نیمایی و سپپید دست ‌بر نداشت. چنان کتاب «سه پنجره» در بر گیرندۀ سروده‌ سپید اوست.

پرتو نادری

 

و من عشق را زیستم:

سروده های ۲۰۲۴ بیشتر عاشقانه هایش.

پیشگفتار بر کتاب (و من عشق را زیستم):

و من عشق را زیستم………

من درآغوش مهرو با رنگ عشق چشمانم را گشودم. و مهرورزیدن را از پدر و مادرم آموختم.

آن دو فرشته ای ملکوتی بهای مهرورزی را در تار و پودم بافتند و با بالهای گسترده مرا با اندیشه ای دوست داشتن آشنا و در راستای صمیمیت رها نمودند.

و آن سان که مهر و عشق را آموختم، در سروده هایم زیستم و به انسانها و خدا وهمسر و عزیزانم و زندگی عشق ورزیدم.

آنچه می سرایم همانست که می اندیشم. در سروده هام همیشه به دنبال صمیمیتم تا زیبایی های تو خالی واژه های به دوراز حقیقت وپاکیزگی.

من همانم که در سروده هام زندگی می کنم و هر واژه گوشه ای از بودنم را صدا می زند و رنگ من همان رنگ بیرنگیست در دستان عشق که همه ای رنگ ها را در خود می چرخاند و نورانی میدارد.

کتاب ( و من عشق را زیستم) کتاب یازدهم منست که سخن از عشق دارد و محبت. و یادگاریست برای نسل های آینده و پر از پیام های مهر و انسانیت.

دریغا که در دنیای بی مهر کنونی که(عشق) جایش را به نفرت و انتقام جویی و عصیان های پوشالی داده و الهه عشق در آسمان های دور درلابلای ابر های سپید پنهان شده و از انسانها دوری گزیده است.

رسانه های بی رحم با ذهن نا آگاهان چه ماهرانه سوژه های خشونت و ستیزجویانه ی نفرت و نکبت را جاگزین پیام های راستین و پر ازصفا و یکرنگی نموده و خلق و خوی حیوانیت را در سفره های کمپیوتری شان چید مان می کنند.

مزدوران سیاست و دروغگویان در بند قصه های دین و نژاد وقوم و قبیله و زبان ، با لذت جویی ابتکاری و خوش خط و خال، چون پر های طاووس در حال نمایش رنگهای اندیشه ها خویش ، فکر انسانها را دچار سرطان بی مهری نموده اند.

آری در چنین روزگاری اگر دلی با صفا و صمیمیت برای عشق بتپد، ارزش دارد!

و من هنوز به عشق ایمان دارم و به دوست داشتن…

با حرمت و مهر

هما طرزی

نیویورک ۲۳ دسامبر ۲۰۲۴

 

باشکوه

به همسرم

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در سکوت پیری

جوانه های گندم را در در دلم کاشتی

وشقایق های وحشی را

در دشت سبز تنم رواداشتی

 

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در سکوت رنگین اندامم

قامت بر افراشتی

و گره های غمم را

از گیسوانم برداشتی

و تنم را با گرمای تنت

برآتش انداختی

 

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در بامدادان عشق

سجاده ی مهر پهن کردی

و مرا به عبادتت وا داشتی

و سنگ فرش های دلم را

با رنگ تازه ای پرداختی

 

آری تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در دامان هستی فریاد بر آوردی

و در گنبد عشق

صدات واژه زیستن را تکرار نمود

و مرا تا ابدیت به زندان عشقت انداختی

و عاشق بودن را بر من رواداشتی

 

نیویورک ۳۱ جنوری ۲۰۲۴

 

و تو

به یارم

می سرایمت با تمام هستی ام

و می خواهمت با تمام نیستی ام

و می جویمت با تمام آشفتگی ام

 

بگذاردر دامان مهرت جاودانه شوم

بگذار در شهر ستارگانت عاشقانه شوم

و بگذار با ساز فرشتگانت عابدانه شوم

 

تو مرا از شاخه  ای عشقت خلق کردی

تا ترا بستایم

و بپرستم

و بتو عشق بورزم

و اما من بیراهه می روم

بیراهه می روم

بیراهه می روم

 

و من دل به (خاک) می بندم

و من شور گذرا

و عشق چند صباح را

(عشق) می پندارم

مرا به من باز گردان

و مرا در سرزمینت

جاودانه ساز

و در صفای آسمانت

چون ستاره ساز

وپر از پرواز عاشقانه ساز

و مرا از شور وشیدایی خاک رها ساز

چه باشکوه است مرغ (هما)

در دام (خدا) باشد همیش!

نیویورک ۱۰ فبروری ۲۰۲۴

 

ویزه ترانزیت عشق

خورشید صدایم می زند

و ماه با لبخندش

به وسوسه ام برخاسته

و من آن ستاره ی تنها

منتظرم تا تو صدایم زنی

و آغوش گرمت را

برای هبوطم

سامان دهی

و من آن شهاب عشق

به آغوشت پناهنده شوم

و پاسپورت عشقم را مهر زنی

و ویزای اقامتم را

در بازوانت زنده سازی

نترس عزیز!

من فقط یک توریست چند روزه ام

و از سرزمینت

عبور می کنم

شاید ویزای ترانزیت بهتر باشد!!!!!!!!!!

 

هما طرزی

نیویورک ۲۷ اپریل ۲۰۲۴

 

 

 

 

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک پاسخ به “شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هشتم)”

  1. admin گفت:

    بانو طرزی گرامی با آرزوی مؤفقیت روز افزون ، سعادتمندی شما را تمنا دارم.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما