۲۴ ساعت

آرشیو آوریل, 2025

12 آوریل
۳دیدگاه

صدا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 23 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 12 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

صدا

 

صدام می پیچد

در دره های دور

در آغوش کوه های

پر از غرور

و فریاد می زند

تنهایی را

و نام ترا در گیسوان باد

رها میکند

 

صدام می پیچد

در دره های دور

و عشق را

تلاوت میکند

در دامان بیشه های سبز

و در کناره های جویباران زلال

در سپیده گاهان

پر انتظار

 

صدام می پیچد

در دره های دور

که نی لبک چوپان

نغمه ی دوست داشتن را

در گوش بره ها

میدمد

و نماز عشق را

در نماز خانه ی دل

می سراید

 

آری صدام می پیچد

در دره های دور

که بوی ترا

هنوز بیاد دارد

و هنوز می سراید

و هنوز می سراید

و هنوز می سراید

 

هما طرزی

نیویورک

14 فبروری 2025

 

the voice

My voice echoes

in distant valleys

in the embrace of mountains

full of pride,

and cries out

, leaving loneliness

and your name

in the hair of the wind.

My voice echoes

in distant valleys,

reciting love

in the lap of green groves

and on the banks of clear streams

in the dawns full of expectation.

My voice echoes

in distant valleys,

where the shepherd’s reeds whisper

the song of love

into the ears of lambs

and sing the prayer of love

in the prayer house of the heart.

Yes, my voice echoes

in distant valleys,

where your scent still remembers,

and still sings,

and still sings,

and still sings.

Homa Tarzi,

New York,

February 14, 2025

12 آوریل
۳دیدگاه

غــریــق مـعـصـیـت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 23 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 12 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

غــریــق مـعـصـیـت

 

یا رب مـرا  به  نفس خودم  وا رهـا مکن

این بندهء حقیر خود  از  خـود  جـدا مکن

با آ نکه من ذلـیل و غـریقم به معـصیـت

فردای حشر زلطف و کرم روسیاه مکن

خود واقفی که چشم امیـدم بسوی توست

نـومـیـد من زرحمـتـت ای  کـبـریـا مکن

هـرروزتـوبه کـردم وبـشکسـتـم ازجـفـا

یا رب مـرا به جُـرم و جـفـا یم جزا مکن

هـرچـنـد گـنـاه خـود نـتـوانـم  شما ر کرد

محروم من زبخشـش وعـفو، خا لـقا مکن

هستم ز دوستا ن محـمّـدواهـل بیت(ص)

د ل را زمهـرسـا قی کـوثــرجــلا مـکـن

گـفـتی دعـا کـنـیـد که اجـا بـت کـنـم دعا

ازمـن دریـغ ِ وعـدهء خـود،خا لـقـا مکن

تـا داده ئی تـوجـا ن درایـن دهـر بی بـقـا

محـتاج ِمـن به غـیـرخودت ای خدا مکن

دروقـت مـردنم، برسان برسـرم علی(ع)

جا ن دادنم تو سخت به شـهء کـربلا مکن

بـرآ بـروی آ ن هـمـه خا صا ن درگه ات

افـغـا نْسِتا ن ِمـا ن بـه پـلـیـدان رهـا مکن

درآ خرت که روزحـساب است ز حیدری

بـرمـصطفی مـعـاصی وی بـرمــلا مکن

پوهنوال دا کتر اسدالله حیدری

٢٢ جنوری٢٠٠٧

سیدنی – آسترالیا

12 آوریل
۳دیدگاه

آرام جان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 23 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 12 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آرام جان

 

در وجودم  در  سرودم  جز تو  يكتا هيچ هيچ

هست و بودم تار و پودم غير تو ما هيچ هيچ

هستى من مستى من، عشق تو شور آفرين 

جز ز شور عشق تو بس شور و غوغا هيچ هيچ

خالق  من   مالك  من ، دلبر بى  چون تويى

پيش روى خوب تو چون و چرا ها  هيچ هيچ

قايمى خود قادرى خود  ذات واجب  الوجود

قادرى  جز ذات  تو در دين  و  دنيا هيچ هيچ

دلبرى   تو    ياورى    تو    برترى  از  هر  ثنا

پيش تو هر آنچه مى باشد ثنا ها هيچ هيچ

صد دم عيسى ز تو  نشأت  گرفت  آباد شد

بى تو اى آرام جان روح مسيحا  هيچ  هيچ

پر  گناهم  بى  پناهم  جز تو  نبوَد  در گهى

جز ز دربار تو ام بس نيست ماوا هيچ هيچ

بى سر و پايم به غوغايم شها در عشق تو

در حضور عشق تو ما را سر و پا هيچ هيچ

 

شیبا رحیمی

12 آوریل
۱ دیدگاه

گهواره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 23 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 12 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

گهواره

تویی ای زن در این کشور شکیبا

به درد و غم شدی  بس مبتلا ها

رها شد تیر ها  بر جسم و  جانت

خداوندِ  جهـان   شـد    سایبـانت

گرفتار  قفس  بودی   تو    هرجا

نگهــدارت   خداونـــدی     تـوانــا

گهی گهواره در دستت  بشوران

دمی هرگز نخفتی    بهـر طفلان

کسی در کشورم   قَـدرات نداند
کسیاندازه ات     کــاری    نتـاند

گهی افسـرده یی زار و پریشان

سرت پر درد و جسمت به لرزان

گهی مادر شدی بی تاب  بودی

گهی خون خوردی و گرداب بودی

به کار و  بار منزل  جان   فدایی
نمـادِ  عشـق و الفـت را  نمایی

دلت پُرخون و غمگین‌گشته بی‌حد
«خدا داندغم و  اندوه  و دردت»

مخور غم چون مقامت نزد یزدان
نباشد  کمتـر  از  تعـداد   مردان

اگر در وصف  زن شعـری نگوید

گلاب  و  لاله  هـا  دیگـر   نروید

ز عشق و مهر زن آباد شد خانه

نباشد زن جهان‌است سرد و ویرانه

سیمین بارکزی

4 جنوری 2020

 

11 آوریل
۱ دیدگاه

وصلِ جانان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

وصلِ جانان

 

 نو بهار  آمد ، مرا  دیدارِ  جانان   آرزوست

 خم شدن در پای آن سروِ خرامان  آرزوست

 غنچه هنگامِ پگاهان، وعده  دارد  با صبا

 بلبلِ غمدیده را باغ و  گلستان  آرزوست

 کاروانی از شقایق، خیمه بر  صحرا زند

 لاله را داغِ  محبت  در  بیابان   آرزوست

 دیدهُ تاریکِ یعقوب،روز و شب   در انتظار

 چهرهُ نورانیِ آن  ماهِ   کنعان  آ رزوست

 شیخ و زاهد را بَدِل،  هردم  تمنای بهشت

 حوضِ کوثر،نخلِ طوبا،حور و غلمان  آرزوست

 بهرِ سیبی، رانده شد آدم ز فردوسِ برین

حافظِ شوریده را سیبِ زنخدان آرزوست

 گفت خیام،جامِ می پیش آر که فروردین گذشت

سعدیِ شیرین سخن را وصلِ جانان آرزوست

 هر کسی دارد بَدِل،عشق و تمنای وصال

عاشقانِ باوفا را عهد و پیمان آرزوست 

 

 مریم نوروززاده هروی

 ۱۳ فروردین (حمل) ۱۴۰۴ خورشیدی

 ۲ آپریل ۲۰۲۵ میلادی

 از مجموعهُ”میهنِ عشق”

هلند.

11 آوریل
۴دیدگاه

احمدمحمود امپراطورشاعرونویسندهء وارسته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

احمد محمود امپراطور شاعر و نویسندهء وارسته

 

محترم احمد محمود امپراطور ، شاعر و نویسندهء جوان و یکی از همکاران با سابقه سایت 24 ساعت میباشد که اینک نظر خوانندگان گرامی را به زندگینامه ایشان جلب می کنیم:
محترم امپراطور متولد 13 حوت 1363 خورشیدی میباشد که در شهر زیبای بدخشان افغانستان دیده به جهان گشود.
او به خاطر اشعار زیبا و عمیق خود در ادبیات افغانستان شناخته شده است.
 او معمولاً به مسائل اجتماعی؛ فرهنگی، طبیعت و عشق می‌پردازد. 
امپراطور یکی از شاعران تاثیرگذار و محبوب در میان مردم افغانستان است و توانسته با استفاده از زبان ساده و موثر، احساسات و تجربیات زندگی را به زیبایی بیان کند.
امپراطور در سال ۱۳۶۳ هجری شمسی متولد شده است.
اگر سال ۱۴۰۳ هجری شمسی را در نظر بگیریم، او در حال حاضر حدودا ۴۰ سال سن دارد. 
شخصیت احمد محمود امپراطور: 
احمد محمود امپراطور شخصیت چند‌ بعدی و ارزشمند است که ابعاد مختلفی از زندگی‌اش او را برجسته کرده‌.
 او شاعری عمیق و اندیشمند با تخصص در موضوعات عشق، عرفان و زیبایی‌های معنوی است و اشعارش بر دل‌ها تأثیر می‌گذارد، تا جایی که او را «شاعر دل‌ها» می‌نامند.
وی به دلیل چهره زیبا و جذاب، با موهای بلند و ابروهای مشکی، به “یوسف ثانی” نیز مشهور شده است. 
او علاوه بر چهره دل‌نشین، رفتاری مهربان، متواضع، و شوخ‌ طبع دارد. با وجود طنز و لطافت، او در کارهای خود بسیار جدی و متعهد است.
احمد محمود امپراطور هنرمندی خلاق است که علاوه بر سرودن شعر، به طراحی گرافیکی نیز می‌پردازد و آثار هنری زیادی خلق کرده است. او در کنار فعالیت‌های ادبی و هنری، به مردم‌دوستی نیز شهرت دارد و در خدمت به دیگران، به‌ویژه از طریق دانشش در زمینه طب گیاهی، تلاش می‌کند.
او فردی است که در هر کاری که انجام می‌دهد، نیکی و خیر را به دیگران هدیه می‌کند. این ترکیب از عشق، هنر، دانش، و خیرخواهی، شخصیت او را به نمادی از محبت و خرد در جامعه تبدیل کرده است.
اشعار و دکلمه‌های احمد محمود امپراطور با موضوعات متنوعی مانند عشق، طبیعت، هویت فرهنگی و مسائل اجتماعی سروده شده‌اند. 
او در اشعار خود به زیبایی از زبان و واژگان ساده اما عمیق استفاده می‌کند
تا احساسات و تجربیات زندگی را بیان کند. 
دکلمه‌های او نیز با صدای آرام و دلنشین، مخاطبان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. 
اشعار او به صورت غزل؛ مثنوی؛ قصیده؛ مخمس؛ مثلث، مستزاد، رباعی و چهارپاره هستند و هر کدام از این قالب‌ها را برای بیان بهتر موضوعات انتخاب می‌کند.
دکلمه‌های او نیز از طریق رسانه‌های مختلف منتشر شده و طرفداران زیادی دارد، 
زیرا او با قدرت بیان بالا و صدای جذاب خود توانسته است ارتباط قوی‌ با مخاطبان برقرار کند. 
برخی از موضوعات مورد علاقه او در اشعار عبارتند از: 
– عشق و دلبستگی‌های عاطفی
– فرهنگ و هویت افغانستان 
– دردها و مشکلات اجتماعی
– صلح و آرامش 
– طبیعت و زیبایی‌های آن 
امپراطور با این اشعار و دکلمه‌ها، به یکی از چهره‌های برجسته در ادبیات معاصر افغانستان تبدیل شده است.
دوران جوانی امپراطور دوره‌ای از رشد فکری و هنری او بوده است.
در این دوران، او با علاقه و شور و شوق به مطالعه و نگارش شعر پرداخت و توانست به تدریج سبک خاص خود را در شعر ایجاد کند. اشعار او از همان آوان جوانی نشان از ذهنی جستجوگر و روحی حساس داشت که به مسائل اجتماعی؛ فرهنگی، عارفانی و عاشقانه با دیدی عمیق نگاه نموده.
امپراطور در دوران جوانی تحت تاثیر تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی افغانستان قرار گرفته و این تجربیات در اشعار او منعکس شده است. 
او از همان زمان شروع به خلق اشعاری کرد که به موضوعات مهم و پیچیده می‌پردازند
و با استفاده از زبانی ساده و قابل فهم، این مسائل را به خوانندگان منتقل نموده است. 
دوران نو جوانی او پر از تلاش برای بهبود هنر شعری‌اش بوده، و در این راه، او از منابع مختلفی الهام گرفته است، از جمله ادبیات کلاسیک فارسی دری و آثار شاعران برجسته افغانستان. این تلاش‌ها، تمرینات و نبوغ او، زمینه‌ ساز شد تا به یکی از شاعران برجسته و محبوب در ادبیات افغانستان گردد. 
شخصیت فردی:
احمد محمود امپراطور، شاعر و ادیب اهل بدخشان افغانستان، به عنوان فردی با شخصیت پیچیده و عمیق شناخته می‌شود. در طول زندگی خود تأثیر زیادی بر ادبیات افغانستان گذاشته است. 
شخصیت او معمولاً به عنوان فردی متفکر، با بینشی فلسفی و نگاه عمیق به زندگی توصیف می‌شود. 
ویژگی‌های شخصیتی او شامل مهربانی، انسان‌دوستی، و تعهد به ارزش‌های فرهنگی و ادبی بوده است.
اشعار او اغلب بازتاب‌دهنده افکار و احساسات عمیق انسانی، درد و رنج مردم، و آرمان‌های والای انسانی است.
این نشان از ذهنی پرشور و قلبی حساس دارد که همواره در جستجوی معنای زندگی و حقیقت بوده است. 
او همچنین فردی پایبند به اصول اخلاقی و انسانی در جامعه شناخته میشود
و همین ویژگی‌ها موجب محبوبیت و احترام زیادی در میان مردم و همکاران ادبی‌اش شده است. 
پدر و مادر:
امپراطور به پدر و مادر به عنوان بزرگترین نعمات الهی و زندگی انسان نگاه می‌کند.
او آنها را منبع اصلی عشق، فداکاری و الهام می‌داند.
در دیدگاه او، پدر و مادر نه تنها مسئولیت بزرگ تربیت فرزندان را بر عهده دارند، بلکه از طریق رفتار و ارزش‌های خود، الگوهایی برای زندگی معنوی و اخلاقی فرزندانشان هستند. 
امپراطور به اهمیت احترام به پدر و مادر تأکید دارد و آن‌ها را شایسته بالاترین درجه محبت و قدردانی می‌داند.
او باور دارد که خدمت به والدین و مراقبت از آنها، وظیفه‌ای انسانی و اخلاقی است که هر فرد بی قید و شرط باید به آن پایبند باشد. 
از نظر او، پدر و مادر با از خود گذشتگی و عشق بی‌پایان خود، پایه‌های اصلی هر خانواده و جامعه‌ای را می‌سازند و نقش آنها در شکل‌دهی به شخصیت و آینده فرزندان غیرقابل جایگزینی است. 
دیدگاه مذهبی: 
امپراطور دیدگاه‌ دینی و مذهبی خاصی دارد که در آثار او نیز بازتاب یافته است.
اگرچه او بیشتر به عنوان یک شاعر شناخته می‌شود، اما درک او از مسائل مذهبی و دینی نیز بخشی از شخصیت و آثارش را تشکیل می‌دهد. 
دیدگاه مذهبی او به نظر می‌رسد با نوعی نگاه باز و انسانی به دین همراه بوده است. 
او یک مسلمان با دیانت و به مسائل اخلاقی، معنویت، و انسانیت توجه خاصی داشته و در آثارش به ارزش‌های اخلاقی و اصول انسانی و اسلامی اشاره کرده است. 
هرچند که او به دین و مسائل مذهبی پایبند بوده، اما رویکردش به دین و مذهب بیشتر از زاویه‌ای انسانی و اخلاقی بوده و کمتر به تعصبات و قالب‌های سنتی محدود میگردد. 
در اشعار و نوشته‌هایش، نوعی جستجو برای حقیقت و معنا دیده می‌شود، 
که می‌تواند نشان‌دهنده علاقه‌اش به بعُد معنوی زندگی باشد. 
این نگاه معنوی و فلسفی او را از بسیاری شاعران و ادیبان متمایز کرده است. 
احمد محمود امپراطور به شعر: 
به عنوان یک وسیله‌ی قوی برای بیان احساسات، افکار، و تجربیات انسانی نگاه می‌کند. 
او شعر را نه تنها یک هنر، بلکه یک ابزار ارتباطی می‌بیند که می‌تواند به عمق قلب و روح انسان‌ها نفوذ کند. امپراطور باور دارد که شعر می‌تواند تأثیرات عمیقی بر مخاطبان داشته باشد و آنها را به تفکر، احساس، و عمل وادارد. 
از دیدگاه امپراطور، شعر نه تنها وسیله‌ای برای ابراز احساسات و عواطف شخصی است، بلکه همانند ابزار فرهنگی و اجتماعی نیز نقش مهمی ایفا می‌کند. او معتقد است که شعر می‌تواند بازتاب دهنده‌ی وضعیت اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی یک جامعه باشد و از این رو، مسئولیت‌های بزرگی را بر دوش شاعران می‌گذارد. 
همچنین، امپراطور به زیبایی و ظرافت زبان در شعر توجه ویژه‌ای دارد. او شعر را هنری می‌داند که با استفاده از زبان، می‌تواند تصاویر زیبا و معانی عمیق را در ذهن مخاطب ایجاد کند. 
به همین دلیل، در اشعار خود از زبان فاخر و تصویری استفاده می‌کند تا پیام‌های خود را با نهایت تأثیرگذاری به مخاطب برساند. 
از دیدگاه امپراطور، شعر نه تنها یک هنر است، بلکه یک رسالت انسانی برای بیداری و آگاهی دادن به مردم نیز محسوب می‌شود.
در مجموع، برای امپراطور، شعر یک سفر معنوی و هنری است که هم شاعر و هم مخاطب را به دنیایی پر از معنا، احساس و تفکر می‌برد. 
زن: 
امپراطور به نقش و جایگاه زنان در جامعه نگاه ویژه‌ای دارد و همواره از برابری و حقوق زنان دفاع کرده است.
و معتقد بر این است که زنان نه تنها ستون خانواده بلکه پایه‌های اصلی پیشرفت و توسعه‌ی یک جامعه هستند.
امپراطور زنان را قشری دارای ظرفیت‌های بالای فکری، هنری و اجتماعی می‌بیند و بر این باور است که توانایی‌های آنان نباید نادیده گرفته شود. 
در اشعار و نوشته‌هایش، بر اهمیت آموزش و توانمندسازی زنان تأکید می‌کند و معتقد است که جامعه‌ای که زنان در آن از حقوق برابر برخوردار نباشند، هرگز به رشد و توسعه‌ی واقعی دست نخواهد یافت. او همچنین به نقد تبعیض‌ها و نابرابری‌های جنسیتی می‌پردازد و از لزوم ایجاد فضایی که در آن زنان بتوانند به تمامی پتانسیل‌های خود دست یابند، سخن می‌گوید. 
از دیدگاه امپراطور، زنان باید از فرصت‌های برابر با مردان در تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخوردار باشند. او همچنین به نقش مهم زنان در تربیت نسل‌های آینده اشاره می‌کند و بر این باور است که زنان آگاه و تحصیل‌کرده می‌توانند تأثیرات عمیقی بر شکل‌گیری آینده‌ی جامعه داشته باشند. 
مطالعه: 
امپراطور به اهمیت مطالعه به یکی از عوامل کلیدی برای رشد فردی و اجتماعی تأکید زیادی دارد. او مطالعه را راهی برای گسترش دانش، پرورش فکر، و تقویت اندیشه می‌داند. از نظر او، مطالعه دریچه‌ای است که انسان را به افکار جوامع مختلف آشنا می‌کند و به او کمک می‌کند تا به فهم عمیق‌تری از زندگی، جامعه، و خود دست یابد. 
امپراطور معتقد است که مطالعه نه تنها به فرد امکان می‌دهد تا آگاهی و اطلاعات خود را افزایش دهد، بلکه باعث می‌شود تا فرد بتواند با دیدگاه‌های مختلف آشنا شود و به تفکر انتقادی بپردازد. او مطالعه را یک نیاز ضروری برای هر انسانی می‌بیند که به دنبال رشد و پیشرفت در زندگی خود است. 
همچنین، امپراطور باور دارد که مطالعه می‌تواند باعث تغییرات مثبت در جامعه شود. او از مردم می‌خواهد که با مطالعه و آگاهی، نقش فعال‌تری در جامعه ایفا کنند و به شکلی آگاهانه در تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات اجتماعی شرکت کنند.  
موسیقی:
امپراطور موسیقی را یکی از زیباترین و مؤثرترین هنرها می‌ داند. 
او معتقد است که موسیقی توانایی ایجاد ارتباط عمیق با احساسات و عواطف انسانی را دارد و می‌تواند پل ارتباطی میان فرهنگ‌ها و مردم باشد.
از دیدگاه او، موسیقی یک زبان جهانی است که می‌تواند انسان‌ها را فراتر از مرزها، زبان‌ها و تفاوت‌های فرهنگی به هم نزدیک کند. 
او همچنین به نقش درمانی موسیقی اشاره دارد و بر این باور است که موسیقی می‌تواند تأثیر مثبتی بر روح و روان انسان داشته باشد. موسیقی برای امپراطور ابزاری است که می‌تواند به تسکین دردها، تقویت امید، و بیان احساساتی که شاید با کلمات قابل بیان نباشند، کمک کند. 
در اشعار و نوشته‌هایش، به زیبایی‌های موسیقی اشاره می‌کند و گاهی موسیقی را با احساسات ناب انسانی همچون عشق، اندوه، و شادی مقایسه می‌کند. او موسیقی را یکی از منابع الهام برای شاعران و هنرمندان می‌داند و تأکید دارد که موسیقی می‌تواند روح خلاقیت را در انسان بیدار کند.
وطن: 
امپراطور در آثار و اشعار خود به موضوع وطن به شکل بسیار عمیق و احساسی پرداخته است. 
او وطن را نه فقط یک مکان جغرافیایی، بلکه نماد هویت، تاریخ و فرهنگ ملت خود می‌بیند. و در اشعارش از وطن به مکانی که انسان را با ریشه‌هایش پیوند می‌دهد یاد می‌کند و به تأکید بر عشق به وطن و مسئولیت‌هایی که هر فرد نسبت به آن دارد، می‌پردازد. 
برای او، وطن یعنی جایی که در آن ارزش‌ها، فرهنگ، نژاد و زبان مردم حفظ می‌شود و از این جهت، وطن برای او مقدس و باارزش است.
در اشعارش وطن را مادری مهربان و گاهی به سرزمینی زخم‌خورده یاد می‌کند
که نیاز به حمایت و حفاظت دارد. 
همدیگر پذیری: 
امپراطور همدیگرپذیری را یک اصل اساسی در جامعه انسانی می‌داند. 
معتقد است که برای رسیدن به یک جامعه‌ی مترقی و صلح‌آمیز، افراد باید توانایی پذیرش و احترام به تفاوت‌های یکدیگر را داشته باشند. 
باور دارد که تنوع فرهنگی؛ زبانی؛ نژادی، مذهبی و فکری نباید منجر به جدایی و دشمنی شود، 
بلکه این تفاوت‌ها می‌توانند منابع متعین برای یادگیری و تقویت همبستگی اجتماعی استفاده شوند.
او همدیگرپذیری را شرط لازم برای ایجاد همزیستی مسالمت‌آمیز و کاهش تنش‌ها و اختلافات در جامعه می‌داند. 
در اشعار و نوشته‌هایش، امپراطور به ضرورت درک و پذیرش دیدگاه‌ها و عقاید مختلف تأکید می‌کند و همواره به انسان‌ها توصیه می‌کند که با قلبی باز و ذهنی پذیرنده و روشن به دیگران نزدیک شوند.
این نوع نگرش از دیدگاه او می‌تواند به ایجاد یک جامعه‌ی که در آن عدالت اجتماعی، صلح، و همبستگی حاکم است، کمک کند. 
احمد محمود امپراطور و سیاست:
از دیدگاهی انتقادی و همزمان ایده‌آلیستی نگاه می‌کند. 
او معتقد است که سیاست باید در خدمت مردم باشد و منافع عمومی را تأمین کند، 
نه اینکه به وسیله‌ای برای قدرت‌طلبی و سوءاستفاده از منابع تبدیل شود. 
امپراطور سیاست را یک ابزار مهم برای پیشرفت و توسعه جوامع می‌بیند، اما هشدار می‌دهد که اگر سیاستمداران از اصول اخلاقی و انسانی دور شوند، سیاست می‌تواند به فساد، تباهی و به فروپاشی جامعه منجر شود. 
در اشعار و نوشته‌های خود، امپراطور گاهی به نقد سیاست‌های ناعادلانه و فساد در حکومت‌ها می‌پردازد.
او از سیاستمدارانی که وعده‌های بی‌پایه می‌دهند و به جای خدمت به مردم به منافع شخصی خود می‌اندیشند، انتقاد می‌کند. 
امپراطور در عین حال باور دارد که سیاست می‌تواند نیرویی مثبت باشد، اگر با صداقت، شفافیت و احترام به حقوق انسان‌ها همراه باشد.
از دیدگاه او، سیاست باید بر پایه عدالت، همدیگرپذیری، و رعایت حقوق بشر بنا شود تا بتواند جامعه‌ای عادلانه و پر از آرامش را به ارمغان آورد. 
گل و گیاه: 
امپراطور در اشعارش از گل‌ها و گیاهان به‌عنوان نمادهای طبیعت، زیبایی، و زندگی استفاده کرده است. 
گل‌ها و گیاهان در ادبیات و شعر فارسی همیشه نمادهای خاصی داشته‌اند،
و امپراطور نیز از این نمادها برای بیان احساسات و مفاهیم عمیق انسانی استفاده کرده است. 
از گل‌ها نمادی از زیبایی زودگذر و طبیعت ناپایدار زندگی انسانی در اشعار او ظاهر می‌شوند.
این تصاویر همچنین می‌توانند نمادی از عشق، عشق‌ورزی، و لطافت روح انسانی باشند.
مثلا، گل می‌تواند نمادی از محبوب یا معشوق، و باغ می‌تواند نمایانگر دنیای ایده‌آل و پر از آرزوها و رویاها باشد. 
گیاهان و گل‌ها در اشعار او ممکن است نشانگر از رشد، تحول، و تغییرات زندگی به‌کار رفته باشند. 
این نمادها به او این امکان را داده‌اند که زیبایی و پیچیدگی زندگی را به تصویر بکشد و احساسات انسانی را به شکلی ملموس‌تر بیان کند.
لازم بذکر است که امپراطور در پرورش گل و گیاه مهارت خاص دارد. 
طبیعت: 
محمود امپراطور در اشعار خود به طبیعت منبعی از الهام و زیبایی نگریسته است. 
طبیعت در آثار او نه تنها جلوه‌ای از زیبایی‌های جهان مادی، بلکه نمادی از نظم، هارمونی، و معنای عمیق‌تر زندگی مطرح می‌شود. 
او با توصیف عناصر طبیعی مانند کوه‌ها، رودها، درختان، آسمان و دشت و دامنه توانسته است احساسات و افکار خود را به‌طور موثر بیان کند.
این عناصر طبیعی در اشعار او نمادهایی از عظمت و بی‌کرانگی جهان خلقت به‌ صورت تجلیات قدرت و حکمت الهی ظاهر می‌شوند. 
طبیعت برای او منبعی از آرامش و تفکر بوده است؛ 
جایی که انسان می‌تواند به دور از هیاهوی زندگی شهری و دغدغه‌های روزمره، به تفکر در مورد معانی زندگی، مرگ، و ارتباط خود با جهان بپردازد. این ارتباط عمیق با طبیعت همچنین در برخی از اشعار او به شکل توصیفات زیبا و هنرمندانه از مناظر طبیعی، تغییرات فصول، و دیگر پدیده‌های طبیعی بیان شده است. 
به طور کلی، طبیعت در آثار امپراطور به‌ مثابه عنصری پویا و زنده حضور دارد که در خدمت بیان تفکرات فلسفی و احساسی او قرار می‌گیرد. 
حیوانات:
امپراطور به حیوانات با ترحم و محبت نگاه می‌کند و آنها را بخشی از جهان طبیعی و آفریده‌ های خداوند می‌داند.
او باور دارد که حیوانات نیز همانند انسان‌ها حق زندگی دارند و باید با آنها به مهربانی و انسانیت رفتار شود. 
در دیدگاه امپراطور، حیوانات نه تنها موجوداتی بی‌زبان و نیازمند محافظت‌اند، بلکه می‌توانند نمادهایی از معصومیت، وفاداری و طبیعت خالص به انسان‌ها درس‌های ارزشمندی بیاموزند. او به اهمیت حفظ حقوق حیوانات و برخورد انسانی با آن‌ها تأکید دارد و معتقد است که رفتار صحیح با حیوانات نشانگر میزان تکامل اخلاقی و معنوی یک جامعه است. 
امپراطور همچنین به ارتباط عمیق بین انسان و حیوان اشاره می‌کند و بر این باور است که مراقبت از حیوانات و محیط زیست، بخشی از مسئولیت‌های اخلاقی انسان است. او معتقد است که مهربانی به حیوانات، بازتابی از محبت به تمامی موجودات جهان است و به نوعی احترام به خالق آن‌ها نیز محسوب می‌شود. 
عشق: 
در اشعار امپراطور یکی از مضامین محوری و اساسی است.
او به عشق نه تنها به‌عنوان یک احساس انسانی، بلکه به‌ منزلت یک نیروی معنوی و الهی نگاه می‌کند. 
عشق در آثار او می‌تواند نمادی از تجربیات عمیق و همه‌ جانبه باشد که فراتر از عشق زمینی و جسمانی است
و به‌سوی عشق به خدا، حقیقت، یا معانی عمیق‌تری از زندگی سوق پیدا می‌کند. 
در اشعار امپراطور، عشق منزلت نیرویی توصیف می‌شود که انسان را به تعالی و رشد روحی و معنوی هدایت می‌کند.
این نوع عشق بیشتر جنبه‌های عرفانی و فلسفی دارد و راهی برای دستیابی به شناخت و اتصال به خدا و حقیقت مطلق در نظر گرفته شده است. 
از سوی دیگر، عشق در اشعار امپراطور می‌تواند به شکل عشق مجازی و رمانتیک نیز ظاهر شود. 
در این حالت، او احساسات عمیق و پرشوری را که انسان در عشق به معشوق تجربه می‌کند، با زبانی زیبا و ظریف شاعرانه توصیف نموده است. 
این عشق زمینی در اشعار او ممکن است با نوعی از درد و رنج همراه باشد که از ناپایداری و گذری بودن زندگی و عشق ناشی می‌شود. اما در این حالت نیز، عشق نیرویی مثبت و سازنده که انسان را به سمت درک بهتر از خود و جهان هستی هدایت می‌کند، دیده می‌شود. 
به طور کلی، عشق در اشعار امپراطور نه تنها یک تجربه شخصی بلکه یک مسیر برای درک و تجربیات معنوی و انسانی است. 
هنر: 
امپراطور؛ جایگاه ویژه‌ای برای هنر در زندگی و آثار خود قائل بوده است. 
او هنر را نه تنها وسیله‌ای برای بیان احساسات و افکار، بلکه ابزاری برای جستجوی حقیقت و زیبایی در زندگی می‌داند. 
**هنر در اشعار و آثار امپراطور** 
به مثابه ای یک نیروی خلاقانه و الهام‌بخش ظاهر می‌شود که می‌تواند جهان را به شکلی جدید و عمیق‌تر به تصویر بکشد. 
او هنر را یک زبان جهانی می‌داند 
که فراتر از مرزها و تفاوت‌های فرهنگی می‌تواند انسان‌ها را به یکدیگر نزدیک کند. 
**دیدگاهش نسبت به هنر** 
شامل احترام به ارزش‌های هنری و فرهنگی بوده؛ و هنر را بخشی از هویت فردی و جمعی می‌داند 
که می‌تواند به حفظ و انتقال فرهنگ و ارزش‌های انسانی کمک کند.
در همین راستا، او معتقد است که هنر باید همواره در خدمت انسانیت و اخلاق باشد و بتواند پیام‌های عمیق و معنادار به جامعه منتقل کند. 
**هنر وسیله‌ی تربیتی و روحانی** 
امپراطور؛ هنر را راهی برای رسیدن به تعالی روحی و معنوی می‌داند.
در آثارش، هنر نه تنها برای لذت‌ بردن و تفریح، بلکه برای رشد و توسعه‌ی فردی و جمعی به کار رفته است. 
در نهایت، هنر در زندگی امپراطور بازتاب‌دهنده‌ی نگاه عمیق او بجهان و تلاش برای کشف زیبای ها و حقایق زندگی بوده است.
هنر برایش پلی است که انسان را بسوی درک بهتر از خود و جهان اطرافش هدایت می‌کند. 
فناوری روز:
امپراطور به فناوری روز به عنوان یکی از عوامل مهم در تحول و پیشرفت جوامع نگاهی مثبت دارد. 
او فناوری را ابزاری می‌داند که اگر به درستی استفاده شود، می‌تواند زندگی انسان‌ها را بهبود بخشد و ارتباطات، آموزش، بهداشت، و بسیاری از جنبه‌های دیگر زندگی را ارتقا دهد. 
از دیدگاه امپراطور، فناوری روز می‌تواند به حل بسیاری از مشکلات جهانی مانند فقر، بیماری‌ها، و تغییرات اقلیمی کمک کند. او معتقد است که دسترسی به اطلاعات و دانش از طریق فناوری، امکان پیشرفت‌های علمی و اجتماعی را برای همه افراد فراهم می‌کند و می‌تواند به ایجاد یک جامعه عادلانه‌تر و آگاه‌تر کمک کند. 
با این حال، امپراطور هشدار می‌دهد که استفاده نادرست یا بی‌رویه از فناوری می‌تواند به چالش‌های جدیدی مانند کاهش ارتباطات انسانی، افزایش نابرابری‌ها، و تهدیدهای امنیتی منجر شود.
  تأکید بر آن که فناوری باید با مسئولیت و با توجه به ارزش‌های انسانی مورد استفاده قرار گیرد تا بتواند به بهبود واقعی زندگی بشر منجر شود. 
در مجموع، امپراطور به فناوری روز با دیدی متعادل و انتقادی نگاه می‌کند و بر اهمیت استفاده هوشمندانه از آن برای بهبود فردی و اجتماعی تأکید دارد. 
سخن آخر: 
امپراطور در سخن آخر خود به اهمیت عشق، عدالت، و انسانیت تأکید دارد. 
او باور دارد که زندگی انسان باید در خدمت به دیگران و تلاش برای ایجاد جهانی بهتر سپری شود.
از دیدگاه او، تنها از طریق پیروی از اصول اخلاقی و گسترش عشق و همدلی می‌توان به یک جامعه عادلانه و انسانی دست یافت. 
او انسان‌ها را به تفکر و تدبر عمیق‌تر دربارهٔ معنای زندگی و مسئولیت‌های فردی دعوت می‌کند. پیام امپراطور به خوانندگان این است که هر فرد باید با استفاده از قدرت درونی خود، نقشی مثبت در جهان ایفا کند و به دنبال خلق زیبایی، معنا، و عدالت در زندگی باشند.
11 آوریل
۳دیدگاه

 مخمس بر غزل حضرت سعدی  (رح) 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 مخمس بر غزل حضرت سعدی  (رح) 

در فکر  توام  دیده  و دل  را به  تو بستم
هر جا روی  از  حال  دلت   با    خبرستم
دانی به یقین عاشق و بیمار  تو هستم
گو خلق بدانند که من عاشق  و مستم
آوازه درست است که من توبه شکستم

=================

تو همنفسی با تو  بنوشم  به سلامت
چندان قدحی پر کنم از ساغر و جامت
شادی و طرب جمله همه در تهِ کامت
گر دشمنم ایذا کند  و  دوست  ملامت
من فارغم از  آنچه   بگویند که هستم

من نکنم قصه ازآن گیسوی چون شب
زیرا   که   محبت  بود  آئينه ی  منصب
از عشق سخن گویم و از  منظر مشرب
حیف است سخن گفتن با هر کس از آن لب
دشنام به من ده که  درودت بفرستم

=================

جرأت  نتوان کرد که بوسم  گل رویت
من عاشق سرو قد و آن حسن نکویت
کس نیست چو من تا که رسد بر سر کویت
شب ها گذرد بر من ، از اندیشۀ رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم

ای یار بگو  جان  به  کجا از تو جدا بود
ای عقل بگو دل به برش کی به خطا بود                     
ای دل تو بگو عشق چرا دردو بلا بود
ای نفس که مطلوب تو  ناموس و ریا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم

=================

دیروز غمِ عشقِ نهان  بر دل من بود
آشوبِ فراق تو چنان  بر دل  من بود
چون تیر که جسته ز کمان بر دل من بود
بند همه غم‌های جهان بر دل من بود
در بند تو افتادم  و از  جمله  برستم

شب را به خیال تو  ب یدارم  اگر من
بر روی  چو  ماهٔ تو  گرفتارم  اگر من
با من بگو در عشق سزاوارم اگر من
از  روی  نگارین   تو   بیزارم  اگر من
تا روی تو دیدم به دگر کس نگرستم

=================

تا عشق سخن گفت مرا خاطره بشگفت
کی آه مرا دلبرِ بی عاطفه بشنفت
این گوهرِ رازِ او جلالش به کجا سفت
دیر است که سعدی بدل از عشق تو می‌گفت
این بت نه عجب باشد اگر من بپرستم

سیدجلال علی یار 

  ملبورن – استرالیا   

 

11 آوریل
۱ دیدگاه

اشک سوزان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

اشک سوزان

آتش  عشق  تو  را  من   در   دلم   انداختم

در میان  عاشقان من  رشته    گل  ساختم

جفت و تک بازی نمودم همره‌ات ای  نازنین

دانه‌ی  خال  لبت   را   جفت   گفتم  باختم

سوختم در عاشقی دیوانه و مجنون صفت

ای پری پ یکر نگر با  درد  هجرت  ساختم

من ندانستم که بی مهرو جفاجو گشته‌ی

من خطا  کردم  ترا من  با  وفا   بشناختم

بی وفایی های  تو آتش زده  بر قلب من

شاخه‌ی  امید را من بی  جهت  بگداختم

دست بر دار عالیه کز غصه می گرید دلم

اشک سوزانِ د لم  را در  قفس  انداختم

عالیه میوند 

  فرانکفورت  

13 جنوری 2025

11 آوریل
۱ دیدگاه

جنگِ قلم خودکار و پنسل

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

جنگِ قلم خودکار و پنسل

 

نوشته ی ولی شاه عالمی:

 

در یک جعبه‌ی قرطاسیه، روزی قلم

خودکار و پنسل باهم دعوای جدی

میکردند .

هر کدام می‌خواست که خود را قهرمان میدان معرفی کند!

قلم خودکار، با صدای بم و غرور فراوان، صاف ایستاد و گفت:

 مرا ببین که چه رنگارنگ هستم! از سرخ گرفته تا سبز، آبی،

بنفش، حتی طلایی!

تو فقط سیاه هستی، سیاه و خاکی!

مرا رئیس‌جمهور به دست می‌گیرد، وزیر امضا می‌ کند، اسناد

دولتی و قراردادهای میلیاردی با من نوشته می‌شود!

تو هنوز در صنف اول مانده‌ای، اطفال با تو املا تمرین می‌کنند!

پنسل با لبخند ریز و لحن مسخره گفت:

– اوووه! خود را زیاد نساز خودکارک جان!

از همو روزِ که طفل چشم باز می‌کند، اول من را به دست می‌گیرد.

چون می‌داند اشتباه می‌کند.

من مهربان هستم، پنسلپاک‌ دارم، هر اشتباهِ را صاف می‌کنم.

تو چی؟ یک اشتباه  کنی، باید ورق را پاره کنی!

با من ریاضی می‌نویسند، رسامی می‌کشند، طراحی می‌کنند،

خطاطی می‌نمایند، و حتی عاشقانه‌ها را اول با من می‌نویسند، بعد پاک می‌کنند!

قلم خودکار یک‌دم ساکت شد، ولی دست بردار نبود. گفت:

– مه حداقل در جیب مدیر مکتب هستم، تو در بکس طفل گم می‌شی!

پنسل خندید و گفت:

– ها، ولی در جیب مدیر، هیچ‌کس جرأت نوشتن ندارد، فقط می‌ماند به تماشا!

در حالی که من… من در دست همه‌گان هستم، از طفل صنف اول تا انجنیر ساختمان!

خودکار اووف کشید و گفت:

– تو ضعیف هستی! یک طفل تو را می شکند، خلاص!

من قوی‌ام، استوارم، زور دارم!

پنسل گفت:

– بشنو جان برادر، اگر من را شش پله هم کنی، هنوز هم می‌نویسم.

اما تو، یک سوزن بخوری، چک‌چک رنگت راه می‌ره و می‌شوی درد سر!

راستی، تا حال کسی با خودکار طراحی کرده؟ نخیر! اما با من؟ شاهکار ساخته‌اند!

در این هنگام پنسلپاک‌ از گوشه‌ی جعبه گفت:

– تمام کنید این جرو بحث را  دیگه! اگر دعوا کنید، هر دویتان را از صحنه پاک می‌کنم!

و همه خاموش ماندند، فقط خط‌کش آرام زیر لب گفت:

– بیچاره ما… هیچ‌کس قدر ما را نمی‌داند!

در این هنگام پنسل نگاهی به خط‌کش انداخت و گفت:

– راستی خودکار جان، یک چیز دیگر هم یادم آمد!

تو باید از خط‌کش یاد بگیری؛ ببینش چقدر صامت است، اما هر روز به اطفال یاد می‌دهد که چطور راست باشند، چطور در زندگی راه مستقیم را بروند، نه کج و پیچیده!

از روز اول، ما با خط‌کش یاد می‌گیریم که در هر کار، صداقت داشته باشیم. این خودش یک هنر است، یک بزرگی است!

خط‌کش لبخند زد، آرام و بی‌صدا… اما مثل که برای اولین‌بار کسی قدرش را دانسته بود.

 

The Battle of the Pen and the Pencil

Written by Walishah Alimi

One day, in a stationery box, a serious argument broke out between a pen and a pencil. Each wanted to prove they were the true champion of the writing world!

The pen, standing tall with a deep voice and full of pride, declared:

“Look at me! I’m colorful—red, green, blue, purple, even golden!

You’re just plain black and dusty!

I’m held by presidents, signed by ministers, and used for million-dollar contracts!

You’re still stuck in first grade—kids use you to practice spelling!”

The pencil, smirking with a playful tone, replied:

“Oh please, don’t flatter yourself too much, dear ink boy!

From the very first day a child opens their eyes, they hold me first—because they know they’ll make mistakes.

I’m kind—I come with an eraser. Any mistake gets gently wiped away.

But you? One mistake, and the whole paper is ruined!

With me, they write math, sketch diagrams, draw designs, practice calligraphy,

and even write their first love notes—only to erase them later!”

The pen fell silent for a moment, but didn’t back down:

“At least I’m in the principal’s pocket! You? You get lost in a kid’s backpack!”

The pencil laughed:

“Yeah, but no one dares write with the pen in the principal’s pocket—it just sits there for show!

But me? I’m in everyone’s hands—from first graders to engineers!”

The pen groaned:

“You’re weak! A child can break you in one snap—done!

I’m strong, sturdy, powerful!”

The pencil calmly replied:

“Listen, brother… even if you break me into six pieces, I still write.

But you? One little jab and your ink leaks everywhere—you become a total mess!

By the way, has anyone ever done a proper sketch with a pen? Nope! But with me? Masterpieces are made!”

Just then, the little eraser from the corner of the box shouted:

“That’s enough of this bickering! If you two keep fighting, I’ll erase you both from the scene!”

And everyone went silent…

Only the ruler whispered under its breath:

“Poor us… nobody ever appreciates what we do.”

At that moment, the pencil glanced at the ruler and said:

“You know what, dear pen? One more thing came to mind!

You should learn from the ruler—see how quiet it is, yet every day it teaches children how to be straight, how to follow the right path in life, not crooked or twisted!

From the very first day, we learn with the ruler that in every task, honesty matters. That, in itself, is an art—a greatness!”

The ruler smiled, quiet and silent… but it seemed as if, for the first time, someone had truly appreciated its worth.

11 آوریل
۳دیدگاه

بهار نازنین !

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار نازنین !

سبــز شده دشت و دمن ، تازه دل از عطـر چمن

عــالــمی از  مشک  خــتــن  ، دیــدن گــلــزار بیا

رسم بهــاراست چنیــن، اشعــۀ خورشیــد زرین

شـــاد  و طــراوت  افـــرین  صبـح عطــر بــار بـیا

ابـــر گهــر ریــز شــده ، صبــا چـه گـلـبـیزشــده

فصــل، دل آویــز شــده ، یـک دمـی ای  یـار بـیـا

بــلـبـل خوشخــوان بنگر، مسـت وخـرمــان بنگر

لالــه بــه دامــان بــنـگــر،بــه طـرف کوهسار بیا  

فصل گل است وجام می،ساقی مست وهوی  وهی

مطرب خوشــنــوازونـی، رطل بــدست وخماربیا

بــاز “عزیزه” ایــن چنیـن ، فصــل بهــار نـــازنین

آمــده خــوش روی زمیــن ، تــو هم به دیــداربیا

عزیزه عنایت

10 اپریل 2025

10 آوریل
۱ دیدگاه

قیمتِ دست دعا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

قیمتِ دست دعا

پاسخ به اشک دیده‌ی ما را چه‌ می‌دهی

 دل را شکسته‌ای و بها را چه می‌دهی؟

عمری به راه عشق تو پی‌هم  قدم زدم

 این زخم کهنه آبله پا را چه‌   می‌دهی؟

چون موج  بی‌ قرار  شدم   در  هوای تو

 پاسخ به حال خسته‌ی ما را چه‌ می‌دهی؟

رفتی و بی‌ خبر شدی  از حال عاشقت

 آن وعده‌های عهد و وفا را چه‌ می‌دهی؟

 بر سینه‌ام نشانده‌ای آتش،  بگو به من

 خاکستری که رفته هوا را چه می‌دهی؟

 چون ابرهای تیره به دل سایه‌ کرده‌ای

 پاسخ به سیل اشک صفا را چه‌ می‌دهی؟

عمری به انتظار تو دل‌خون نشسته ام

ای نور چشم ما تو دوا را چه می‌دهی؟

هر دم ب رای  وصل  تو امید   بسته‌ام

قیمت برای دست دعا را چه‌ می‌دهی؟

من  بی‌ قرار و  ساکن  ویرانه‌ام  هنوز

 پاسخ به عشق پاک هما را چه می‌دهی؟

 هما باوری

جرمنی

26 جنوری 2025

10 آوریل
۳دیدگاه

یوسف گم گشته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس برشعرحضرت حافظ (رح)

یوسف گم گشته

 

 با زملـک ما شـود آ زا د  و شا دا ن ، غـم مخــور

خا نهء   تا ریک ما گردد  چرا غـا ن  ،  غـم مخــور

چشـم ما دا ئـم بود بـرلطـف  یزدا ن، غـم مخــور

 یوسف گـم گـشته بازآ ید به کنعـا ن، غـم مخــور

کلـبهء احـزان شـود روزی  گـلستا ن،غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

گـل برویدهـرطـرف در دشـت و در کـوه و د مــن

لا لـه ها پـوشــند صحــرا را ، بـه مثـل  پـِـیـرهـن

بلبـلا ن شـا دی کـنـا ن، رقصنـد به  دورنستــرن

گــربهــا ر عـمـــر بـا شـد، بـاز بــر تـخـت  چـمــن

چترگل برسرکشی،ای مرغ شبخوان! غـم مخور

ـ ـ ـ ـ ـ

رونـق  بـا زا ر ظـا لــم در  کـجـا ، پا ینـده  گـشـت

ا جنـبی با قـدرتـش درملک ما، شـرمنـده گـشـت

صد هـزا را ن  مـردم  معصـوم  ما،  آ واره گـشـت

دور گـردون  گـرد و روزی  بر مــرا د  مـا   نگـشـت

دا ئما یکسـا ن نبـا شد حـا ل  دوران،  غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

گردد این گردون  بحکم خا لق، بی نقص وعـیـب

حکـمـت، الله نـدا نستـی کـسـی بـی شـک وریـب

ازکـجـا آمد، کجا  رفت  حضرت نـوح  و شـعـیـب؟

ها ن مشو نومید چون وا قف نه ای ، ازسرّ ِغیب

با شد اندر پرده با زی ها ی  پنها ن ، غـم مخــور

—–

 

گـرتوخـواهـی اسـتجـا بت، پس دعــای بد مکــن

راه قـربـت با خــدا  را،  خــود  برایـت  سـد مکــن

بـا ش بـا مــردم  نکــو وحا جـت  کـس ، رد مکــن

ای دل غـمـدیـده! حا لـت بـِهْ شود ، دل بـد مکــن

وا ین سرشوریده با زآ ید به  سا مان،غـم  مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

روزگـا را ن  گـر  بـسـاط   زنـد گـی  ، بـرهـم زنـد

تـارو پـود غـم زهــرسـو، سـر بـسـربــا هـم تـنـد

رنـج دورا ن  هـمچـو  حَجّـا م، نِـیشتـر بـرتـن زنـد

ا ی دل! ار ســیـل فـنــا بـنـیـا دهـسـتـی بـرکـَـنـد

چون ترا نوح است کشتیبان، زتوفا ن غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

رنج ما از هـجـرت و  دیـدار یـارا ن،  بـی  نـصیـب

درد مـا درمـا ن  کـنـد  گــرا  یزد، حـا ذق طـبـیـب

خط غُـفرا ن بر کشد،عـصیـا ن مان  ربّ ِحسیـب

حـا ل مـا در فـُرقـتِ جـا نــا ن  و اِ بـْـرا م  ِرقـیـب

جمله میـدا نـد خـدا ی حـا ل گـردا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

آ نکـه هـسـتـت کـرده است ازنیـسـتـی و وزعـدم

گـربگـیری د سـت مخـلـوقـش،زاحسـا ن وکــرم

ا َجـراحسـا نـت د هـد رحـمـا ن  مَـنـّا ن  لا جــرم

در بیـا بـا ن گـرزشوق کـعـبـه،خواهـی زد قـد م

سرزنش هـا گـرکـنـد خـا ر مُغـِیلا ن، غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

آرزودا ری  اگـر جـنــت ، بــکــن سـعـی مـــزیــد

کن جها د نفس ودشمن با ش، با شیطـا ن  مَـریــد

بـا وجـود طـا عـت حــق، زی  در خـوف  و امیـــد

گرچه منزل بس خطر نا ک است و مقصدنا پَدید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پا یا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

زرق و   بـرق چا ر روز ا ین  جهـا ن ، نا یـد بکـا ر

حیدری در ملکِ کـُفـر، هـم در خَـفـاء و آ شـکــا ر

خـد مت د یـن نبی کـن،گـرتـوهـستی هـوشـیــا ر

حا فـظـا! درکـنـج فـَقـروخَـلـوت  شـبـهـا ی تــا ر

تـا بُـوَد  ورد ت  دعــا و درس قــرآ ن، غـم مخـور

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۵ اپـریل ۲۰۰۵

سید نی – آسترالیا

 

 

 

 

 

 

 

09 آوریل
۱ دیدگاه

گم‌گشته در دیروز خود . . .شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبایی از دکتر احمد رشاد بینش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 20 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 9 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 

شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبا از

دکتر احمد رشاد بینش بر آن

 

گم‌گشته در دیروز خود . . .

 گم‌گشته  در  دیروز خود ، گه فکر   فردا   کرده ای؟

 ای در  فرود  خود فرو ، شوقی  به   بالا   کرده آی؟

 گه  غرق   مردابی   گهی  ، رفته به   کام   منجلاب

 تا لای و لوش از خود بری، رو سوی  دریا کرده ای؟

وامانده  در فصل  غروب ، جا  مانده در تسلیم شب

یک لحظه در عشق طلوع، ره ، رو به رویا کرده ای؟

 لیلای   سرخ   صبحدم،  آخر  به  این  جا  می رسد

 آیا  جنون  خویش  را ، تو  فرش  صحرا   کرده ای؟

 اندیشه  و  دل  داده ای ، بیگانه  با  خود  می روی

 تا   آشنای  خود  شوی ، با  خود  مدارا  کرده ای ؟

 دانی که با عیسای عشق، تا همرهی را مانده ای

 میخ صلیب اش گشته ای ،خود را یهودا کرده آی ؟

 با   موج   دریا     ناشنا ،  در هر  سرابی  در   شنا

 نه نقش پایی از تو شد، خود را چه معنا کرده ای؟

 تا ریشه   زد تاراج  عشق  ،   در   باور   پاییزی ات

 در زمهریر  دشمن ات، دانی  که   ماوا کرده ای؟

 آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه ات

 در شورش میدان عشق ، آن را هویدا کرده ای؟

فاروق فارانی

 فبروری ۲۰۲۵

 

 این هم نقد زیبای دکتر احمد رشاد بینش گرامی، بر غزل بالا

گم‌گشته در دیروز خود، گه فکر فردا کرده‌ای؟:

 پرسشی که در این بیت نهفته است، بازتابی از سرگشتگی انسان مدرن در مواجهه با زمان است.

 شاعر با استفاده از واژه‌ی «گم‌ گشته»، بر ازخودبیگانگی فرد تأکید دارد؛ فردی که در گذشته‌ی خویش اسیر است، اما درعین‌حال نگاهش به آینده دوخته شده است. این تعلیق میان گذشته و آینده، همان بحران مدرنیته است؛ بحرانی که در آن «حال» به نقطه‌ای غیرقابل‌دسترس بدل می‌شود و فرد، همچون سوژه‌ای در تلاطم تاریخ، گرفتار بی‌زمانی می‌شود.

فارانی، در کنار پرداختن به تأملات هستی‌شناسانه، نگاهی انتقادی به واقعیت‌های اجتماعی دارد.

 این جنبه از شعر را می‌توان در سنت رئالیسم اجتماعی، به‌ویژه با رویکرد مارکسیستی، تحلیل کرد. در این چارچوب، انسان نه به‌عنوان فردی منفرد، بلکه در پیوند با شرایط تاریخی، طبقاتی و ساختارهای قدرت مورد بررسی قرار می‌گیرد. در بیت زیر، نشانه‌های این نگرش به‌وضوح نمایان است:

وامانده  در  فصل  غروب ، جامانده  در تسلیم شب

 یک لحظه در عشق طلوع، ره، رو به رویا کرده‌ای؟

 تصاویر «غروب» و «شب»، فراتر از عناصر طبیعت، در اینجا دلالت‌های نمادین دارند و به وضعیت‌های سرکوب، ایستایی و خفقان اشاره می‌کنند. در نقطه‌ی مقابل، «عشق طلوع» استعاره‌ای از آرمان‌خواهی و امید است.

 شاعر، در این تقابل، مخاطب را به پرسش می‌گیرد: آیا تاکنون در مسیر تغییر و رهایی قدم برداشته‌ای؟

 این نوع از پرسشگری، نه‌تنها دغدغه‌ای فردی، بلکه دعوتی جمعی به آگاهی و کنشگری است.

علاوه بر این، شعر از مفاهیمی بهره می‌برد که یادآور مفاهیم

مارکسیستی درباره‌ی سرکوب و استثمار هستند. واژه‌هایی چون «منجلاب» و «زمهریر دشمن»، نشانگر وضعیتی است که در آن فرد یا در دام نیروهای سلطه گرفتار می‌شود یا در سراب‌های ایدئولوژیک سرگردان می‌ماند.

 در چنین خوانشی، پرسش بنیادین این است: آیا فرد می‌تواند از آگاهی کاذب فراتر رود و به آگاهی طبقاتی دست یابد؟

فراتر از نقد اجتماعی، این شعر واجد رویکردی اگزیستانسیالیستی نیز هست که بر مسئولیت فرد در برابر هستی خود تأکید دارد. اگزیستانسیالیسم، برخلاف نگرش‌های جبرگرایانه، بر نقش فرد در شکل‌دهی به سرنوشت خویش پافشاری می‌کند. در این راستا، بیت زیر بیانگر نقش انتخاب و آگاهی فردی است:

 اندیشه و دل داده‌ای، بیگانه با خود می‌روی

 تا آشنای  خود شوی، با  خود مدارا کرده‌ای

 در اینجا، سراینده از مفهوم «مدارا با خود» سخن می‌گوید؛ امری که به معنای پذیرش و درک خویشتن به‌عنوان مقدمه‌ای برای تغییر است.

 از منظر اگزیستانسیالیسم، انسان همواره در برابر انتخاب‌های خویش مسئول است و همین مسئولیت است که او را از تسلیم‌شدگی می‌رهاند. یکی از برجسته‌ترین مضامین اگزیستانسیالیستی در شعر، ارجاع به تمثیل یهودا و عیسی است:

دانی که باعیسای عشق، تا همرهی را مانده‌ای

 میخ صلیب‌اش گشته‌ای، خود را یهودا  کرده‌ای؟

 یهودا، به‌عنوان نماد خیانت، در اینجا استعاره‌ای از کسانی است که در لحظات تصمیم‌گیری، به آرمان‌های خود پشت می‌کنند.

 اما این خیانت، از چه رو ناشی می‌شود؟ آیا نتیجه‌ی فریب ایدئولوژی‌های مسلط است یا انتخابی آگاهانه؟ در چارچوب اگزیستانسیالیسم، خیانت و وفاداری، هر دو اموری انتخابی‌اند و هر فرد باید مسئولیت تصمیم خود را بپذیرد. در پایان شعر، شاعر به مرحله‌ای می‌رسد که در آن، دیگر خبری از تردید نیست.

 او مخاطب را به تصمیم‌گیری نهایی فرامی‌خواند:

آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه‌ات

 در شورش   میدان   عشق، آن  را هویدا کرده‌ای؟

 در این بیت، «شورش» نه‌تنها به‌عنوان یک وضعیت فردی، بلکه به‌عنوان یک کنش اجتماعی مطرح می‌شود.

 این نگاه، نزدیکی زیادی با نگرش مارکسیستی دارد که آزادی را تنها در بستر مبارزه می‌بیند. شاعر، همچون یک پرسشگر، از مخاطب می‌خواهد که تکلیف خود را مشخص کند: آیا همچنان در تردید باقی می‌ماند، یا این‌که دست به کنشی انقلابی می‌زند؟

شعر «گم‌گشته در دیروز خود»، با بهره‌گیری از ساختار پرسشی، خواننده را در موقعیتی قرار می‌دهد که گریزی از تأمل ندارد. شاعر، از خلال مؤلفه‌های مدرنیسم، رئالیسم اجتماعی و اگزیستانسیالیسم، بحران انسان معاصر را به تصویر می‌کشد؛ بحرانی که ریشه در تعلیق میان گذشته و آینده، سلطه‌ی واقعیت‌های اجتماعی و مسئولیت فرد در برابر خویش دارد. در نهایت، این شعر به یک پرسش بنیادین می‌رسد:

 آیا می‌توان از زنجیرهای تاریخ، جبرهای اجتماعی و تردیدهای درونی عبور کرد و به رهایی رسید؟ پاسخ، نه در کلمات شاعر، بلکه در تصمیمی است که هر مخاطب، در مواجهه با خویشتن، باید اتخاذ کند.

احمد رشاد بینش

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

زنده گی 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

زنده گی 

زندگی  ممکن  که باشد  یک بهارِ  پُر  تراوت  هم نفس

یا فضایِ بی   نهایت تنگ  و کوچک  مثل  پهنایِ  قفس

زندگی  ممکن که باشد باغ رنگین میوه ای فصلِ  تموز

یا  گلستانِ  شده  پامال  پایِ  گاو  و  گوسفند  و فرس

درجهانِ باچنین نقش ونگارو وسعت وجوش  و خروش

زندگی ممکن که باشد رعد وبرقی یا صدایِ یک  جرس

مشکلِ  آدم  ندارد   حد  در  این  گردون  بی   پایان  ما

زندگی ممکن  که باشد یک  چکر  در  ساحلِ  رودِ  ارس

در   خزانِ   مهر و  الفت  جنگل   آمالِ   ما   خشکد  اگر 

زندگی  ممکن   که  باشد  بارش   لطفِ خدایِ  دادرس

صبح  هستی  از سر غفلت به شام تاریکی تبدیل شود

زندگی ممکن  که  باشد  خوابِ مردِ  رفته در دام هوس

گر   نبارد  ابرِ  رحمت  در  زمین  کشتِ  دیمه  فصل گل

زندگی ممکن که باشدجلگه ای پوشیده ازخاشاک وخس

در    کتابِ   خاطراتِ   خوب   و  زشتِ   روزگارِ   آدمی

زندگی ممکن که در شهرِ ضعیفی رنجِ زندان است و بس

از  وجودِ   جو   مملو   از   کثافت  در   جهانِ  ما  حلیم 

زندگی  ممکن  که  باشد  محلِ  پرواز  و شکارِ خر مگس

سید حلیم “حلیم “

08 آوریل
۱ دیدگاه

افسوس

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

افسوس

عيد آمد  و ناديده   مرا ،  از  دَمِ در رفت

غربت زده را ديد بسى خونِ  جگر رفت

دير آمده احوا لِ منى  غم  زده  پُرسيد

بگريسته بحالِ من و با ديده ى  تر رفت

تشويشِ ندارم ، كه عيد رفت  پس آيد

افسوس از آن عُمر كه بيهود هَدر رفت

چهل سال بجنگ و جدل و تفرقه بگذشت

شبها همه با دلهره و خوف و خطر رفت

هر لحظه ى كز ترس و هراس دور بماندم

آنهم بهوا و هوس و  سير و سفر رفت

صدها چون منى نقشِ زمين پيش نظر شد

افتاده ز پا سَروِ چمن  خورده تبر رفت

ديدى كه ( فروغ ) عُمر چنان آب روان بود

تا پُلك بَهم ميزدى از  پيش  نظر رفت

يارب ، به اميدِ كرم  و  رحمت  تو بود

گر بنده ى عاصى ، پى سُودو ضرر رفت

حسن شاه فروغ 

4 اپریل 2025 

08 آوریل
۳دیدگاه

شکوفه های گیلاس  

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شکوفه های گیلاس

 

و تو بودی

که در زیبا ترین روز ها

شکوفه های گیلاس را

پر صدا

بر موهایم پاشیدی

 

نیم قرنی گذشت

و من هنوز

در کوچه های (پغمان)

منتظرم تا تو برگردی

و من در آرامش آغوشت

به سجده روم

 

هما طرزی

نیویورک 2

 جنوری 2025

 

Cherry Blossoms

 

And it was you who,

on the most beautiful days,

loudly sprinkled cherry blossoms on my hair

 

Half a century has passed

And I am still waiting

in the alleys of (Paghman)

for you to return

And I will prostrate

in the peace of your embrace

 

Homa Tarzi

New York

January 2, 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

آهی در تبسم بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

آهی در تبسم بهار

 

لبخند عید را
می‌کاهد حسرت نوروز
شمعی‌ست در باد
که نورش در دل شب گم می‌شود
آهی در تبسم بهار نهفته
که جان می‌گیرد در نغمه‌ی زنگ شکسته و
نسیمی‌ سرد‌ی‌ست
در پرچم گل‌های پژمرده
و سکوت!
ماتم چوکی‌های خالی را
نشانده در دل مکتب
که یاد کتاب‌های بسته
در انتظار دستی نوازشگر و
در گرداب فراموشی غوطه‌ور اند
و هر گوشه‌اش در تنهایی
حکایت اندوهی به یادگار
که در تاریکی فریاد می‌زند
بهار افغانستان هنوز بی‌رنگ و
رسیده قاصدی با نامه‌های ناتمام
و پرستوها در سر دارند
خیال کوچ را
در حصار بهار دور از آسمان آزادی
دل‌های‌شان می‌لرزد
هما باوری
جرمنی
26 مارچ 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

موجی از چراغان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

موجی از چراغان

 بیا که جوش  گل  و  فصل  نو بهاران است

 نسیم صبح روان  چون  شه سواران است

 چه کرده است به پا لاله، سوسن و سنبل

 صفای گل به همه باغ و سبزه زاران است

 ز شبنم   سحر  و  شعر   و    نم نم   باران

 طراوتی که به صحرا و  کوهساران  است

 رسید   صبح  خوش  و  وقت   دیدن  یاران

خوشی و از مژه ها اشک مثل باران است

 مگیر   سهل  تو  اشک    روان  دیده ی ما

به صحن دامن من موجی از چراغان است

 بیا   ز   اول  شب   تا   سحر   به   میخانه

 ببین چه شور به این بزم می گساران است

 خوشا به حال کسی کو  طمع ندارد هیچ

 ورا    سعادت      ایام    روز گاران   است

شنو نوای دلی از ” امان “،  که این قصه

 به   از   نوازش   صد  بلبل  هزاران است 

امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

08 آوریل
۱ دیدگاه

نورِ امید – The Light of Hope

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 نورِ امید

 ولی شاه عالمی

قسمت ۵
==========================
آغاز رویای بزرگ
روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و هر دو برادر در مسیر خود پیشرفت می‌کردند. ولی در مکتب به شاگردی نمونه تبدیل شده بود و نامش در بین بهترین‌ها شنیده می‌شد. اما در دلش آرزویی نهفته بود؛ آرزویی که شب‌ها او را بیدار نگه می‌داشت. ساختن یک مکتب برای کودکانی که مثل خودش روزی هیچ نداشتند.
یک روز، بعد از پایان صنف، معلمش او را صدا زد.
ولی جان، تو فقط شاگرد خوبی نیستی. تو یک الهام هستی. هیچ‌وقت این شعله‌ی امید را خاموش نکن.
ولی با چشمان درخشان گفت: استاد، من می‌خواهم روزی معلم شوم و همین حرف‌ها را به هزاران طفل دیگر بگویم.
از طرف دیگر، فرید نیز روز به روز در رستورانت رشد می‌کرد. صاحب رستورانت که از صداقت و تلاش او خوشش آمده بود، روزی گفت:
فرید جان، تو حالا فقط یک کارگر نیستی. تو شایسته‌ی اعتماد منی. می‌خواهم آموزش مدیریت را به تو یاد بدهم. شاید روزی این رستورانت از آنِ تو شود.
فرید با قلبی پر از هیجان و اشک در چشمانش پاسخ داد:
صایب، شما برای من مثل پدر هستید. من تا آخر عمر قدردان‌تان هستم.
اما زندگی همیشه آسان نبود. یک شب، وقتی هر دو برادر خسته از کار و درس در اتاق کوچک‌شان نشسته بودند، ناگهان دروازه تک تک شد. صاحب‌خانه بود و با چهره‌ای مایوس گفت:
پسرها، معذرت می‌خواهم، مجبورم خانه را بفروشم. شما باید تا پایان ماه جای دیگری پیدا کنید.
ولی و فرید نگاهی به هم انداختند. برای اولین بار در این سال‌ها احساس ترس کردند، اما سریع ولی گفت:
ما از هیچ شروع کردیم، فرید! حالا هم می‌توانیم از نو بسازیم. تسلیم نمی‌شویم!
در همان شب، فرید تصمیم گرفت اضافه‌کاری کند و حتی شب‌ها در رستورانت بماند. ولی نیز به شاگردان کوچک‌تر کمک می‌کرد و از این راه کمی پول درمی‌آورد. آن‌ها هرگز امیدشان را از دست ندادند.
چند هفته بعد، صاحب رستورانت خبری بزرگ برای فرید داشت:
تو دیگر فقط کارگر من نیستی، فرید. این رستورانت حالا شریک دارد. و آن شریک تویی!
فرید نفسش را حبس کرد، اما اشک اجازه نداد حرفی بزند. تنها با چشم‌های پر از اشک به صایب نگاه کرد و لبخند زد.
ولی نیز یک روز در مکتب، زمانی که در کتابخانه درس می‌خواند، متوجه اطلاعیه‌ای شد:
یک بورس برای ادامه تحصیل در خارج کشور برای شاگردان ممتاز!
قلبش تندتر زد. آیا این همان فرصت طلایی است که منتظرش بود؟
او به خانه برگشت، به فرید نگاه کرد و گفت:
برادر، شاید وقتش رسیده آرزوهایمان را به واقعیت تبدیل کنیم…
=====================================
The Light of Hope — Part 5
Written by: Walishah Alimi
The Beginning of a Big Dream
Days passed, and both brothers continued to grow along their paths. Wali became a top student, and his name was spoken with respect in the school. But deep in his heart, he carried a dream — a dream that kept him awake at night: to build a school for children who, like him, once had nothing.
One day, after class, his teacher called him over.
“Wali, you’re not just a good student. You’re an inspiration. Never let this flame of hope die.”
With bright eyes, Wali replied, “Teacher, one day I want to become a teacher myself and tell these same words to thousands of other children.”
A New Chapter for Farid
On the other side, Farid continued to advance in the restaurant. The restaurant owner, impressed by his honesty and hard work, one day said:
“Farid, you’re no longer just a worker. You’ve earned my trust. I want to teach you how to manage this business. Maybe one day this restaurant will belong to you.”
Farid, with a heart full of emotion and tears in his eyes, answered:
“Sir, you are like a father to me. I will be grateful to you for the rest of my life.”
Their First Real Challenge
But life wasn’t always easy. One night, as the two brothers sat exhausted in their small room, there was a knock at the door. Their landlord stood there with a heavy expression.
“Boys, I’m sorry… I have to sell this house. You’ll need to find another place by the end of the month.”
Wali and Farid exchanged glances. For the first time in years, they felt fear again. But Wali quickly said:
“We started from nothing, Farid! We can build again. We won’t give up!”
Stronger Together
That very night, Farid decided to work extra hours, even staying at the restaurant overnight. Wali also began tutoring younger students, earning a little money that way. No matter how hard it became, they never lost hope.
A few weeks later, the restaurant owner brought huge news to Farid:
“Farid, you’re not just my employee anymore. This restaurant now has a partner — and that partner is you!”
Farid was speechless. Tears filled his eyes, and he could only smile gratefully.
A Turning Point for Wali
Meanwhile, one day at school, while studying in the library, Wali noticed a notice on the wall:
A scholarship for studying abroad, for outstanding students!
His heart raced. Could this be the golden opportunity he had been waiting for?
He went home, looked at Farid, and said:
“Brother, maybe the time has come to turn our dreams into reality…”
07 آوریل
۳دیدگاه

زندگی آخرسر آید

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

زندگی آخرسر آید

زندگی آخـر سـرآیـد ، میهـنم  هجـران تو

کرده است دیوانه ام ، جنگ  بی پایان تو

ازبرت تا دور بگشتم  ، کشـور زیبـای  من

خون دل خورده  و باشم دائماً ، حیران تو

ازولادت  تا  به  ترکت   ، دل  ربودی ازبرم

زآنکه دورم از برت ، گشتـه ام  گریـان  تو

گربمـیـرم دامنـت ، یابـم  حیـات نو ز سـر

زنـدهء جاویـد باشد، آنکه اسـت دامـان تو

همچومجنـون گشتـه ام،ازیـاد زیباکشورم

تـیـره روزم  از فــراق، آهـــوان  نــالان تـو

 دوردنـیـا گربگردم،هـیچ جایی هم نه یابم 

چهــرهء زیـبـا  رخـانِ ،دخـتــرِ شـغــنـان تو

بـی قــرارم از فـراقـت ،مأمـن  اجـداد مـن

چـون غـزالان رمـیـده،باشـم سرگردان تو

زآنکه ازآب وهوای ،جانفزایت  بی بهره ام

گـشـتـه ام بـیــمـاروزارِ،تـپـهء پـغـمـان تو

خواهم از خالق نماید،لطف بی پایـان خود

تا شوند نابود زریشـه،جملگی خصمـان تو

بی قـرارم دلـفـگارم، چونکه دورم ازوطن

ظـالـمـان ملـیـونراننـد،ازخــون یـتـیـمـان تو 

حیدری خواهد زیزدان،تا که باشد خدمتت

وآنگهی جانش ســرآیـد،سـایـهء فـتــان* تو

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

10 فبروری 2024

سیدنی – آسترالیا

       * * *

*فتان_زیبا ودلفریب که با زیبائی خود مردم را مفتون سازد

  

07 آوریل
۴دیدگاه

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم 

در کوچــه های در بـدری در بدر شدم 

با نردبـــانِ نالــــه برفتــــم ز خویشتن

تا جـــــای که ز عالــــمِ بـالا خبر شدم 

آنجا که سوخت کــامِ من از آتش فراق 

از آبِ دیـــده نخـلی امیــــدِ گهـــر شدم 

در موج حادثــــات شکستـــم هزار بار 

امــــا هــــزار بــار به ره پی سپر شدم

از کانِ واژگـانِ سخن عشق چیــــده ام 

با کـاروانِ بیت و غـــزل همسفر شدم 

محمود بی مقـــاتله در گــــردش زمان

با جیب خالــی صاحبِ گنــجِ هنر شدم 

———————————–

سه شنبه 19 حمل 1399 خورشیدی

که برابر میشود به 07 اپریل 2020 ترسایی

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

 

06 آوریل
۱ دیدگاه

ای قلم !!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

     شعری از :  زنده یاد استاد صابر هروی                      فرستنده :  محترمه ادیبه صادقیار          

ای قلم !!

 

ای قلم ترک سر گرانی کن

با  من  خسته مهربانی کن

پرده  بردار  از خموشی ها

بزبان آی و  در فشانی کن

داستان  ترور  و قتل نویس

شکوه ها زآن گروه جانی کن

قصه جانگداز  چور  و ستم

زان بلا های   آسمانی کن

که چسان چون  خرابه اش کردند

یادی زین ملک باستانی کن

رسم و بد رسمی جهادی گوی

لعن  بر  مردمان  زانی کن

آخ  به  بیمایگان  بی ایمان

تف به این وضع شارلتانی کن

راست می رو و راستی بنویس

بعد از آن هرچه میتوانی کن .

 

صابرهروی

قوس ۱۳۷۳

راولپندی پاکستان .

06 آوریل
۱ دیدگاه

خیال

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

خیال

به  نقشِ  خینه نامت  را نوشتم

 خیالت د ر  دلِ  من  ای بهشتم

 برایت دل سپردم در  همه‌ حال

که عشقِ تو نهفته در سرشتم

          هما باوری جرمنی   

           16 فبروری 2025   

06 آوریل
۱ دیدگاه

 درفش عشق . . . 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آنانی که بی رویا و بی آرمان، برای امروز و فردا هستند، محکوم به آن اند که در علف دانی تاریخ و دیروز بچرند و نشخوار کنند.

 همان تاریخ و دیروزی که به قول حافظ « طوق زرین همه در گردن خر» داشت.

 پیش از تجاوز اتحاد شوروی و بعدا آمریکا و ناتو و تولیدات جهادی و طالبی آن ها ، در نیمه اول و دوم قرن بیستم ، دوران های بودند که اندیشه و آرمان و رویا های بزرگ با تمام ضعف ها، چراغ بشریت نوین و متمدن را در جامعه ما روشن نموده بود.

این شعر سفری به آن گذشته های استثنایی است که امروز و فردا به آن ضرورت دارد.

 به امید تکرار آن روز های با شکوه.

 نه، به حیوانیت تبار گرایی.

 

 

        درفشِ عشق . . . 

 یک‌روز عشق آسمان  ، یک‌ روز رویا  داشتیم

پرها  اگر چه  بسته  بود  ،  فکرِ پرِوا  داشتیم

 آری درونِ خشکسال، له‌له‌زنان ره  می‌زدیم

 اما  درون  سینه‌ ها ، غوغای  دریا   داشتیم

از ضربه‌ های پای  ما ، در آسمان   اختر به‌‌پا

در نیمه‌شب‌ها در بغل، خورشیدِ فردا داشتیم

 هرسو خروشِ خواب‌ها، هرسو غمِ گمگشتگی

ما شمعِ بیداری به‌کف، یک جمعِ تنها داشتیم

 ننگِ جماعت تا نمود، همرنگ ، نسلِ مهر را

 تنها درفشِ عشق را بر شانه رسوا داشتیم

 در راه فردای نهان، در جستجوی  بی‌نشان

 دریا به دل، کوهی به دوش، در سینه صحرا داشتیم

 در عصر سر افگندگی، در فصل افتادن به خاک

 زخمِ غمِ دنیا به دل، سر های  بالا داشتیم

در انحنای خامشی، در انکسارِ عصرِ عشق

 با خشتِ دل کرده بنا، از عشق دنیا  داشتیم

 یک مرگ گورستانِ یأس، یک عشق  طوفانِ امید

 پا بر زمینِ آتشین  ، سر در   ثریا   داشتیم

فاروق فارانی

 جنوری ۲۰۲۵

06 آوریل
۳دیدگاه

رنگین کمان – Rainbow

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رنگین کمان

 

رنگین کمانی در من

می رقصد

پر شور و پر از خواسته

تا شعله های عشق

در بازوانم

زنده بماند

و قدم بر میدارم

شمرده

تا به تو رسم

آزاد

ورها از دلتنگی ها…

 

هما طرزی

نیویورک

 8 فبروری 2025

Rainbow

rainbow dances in me

Passionate and full of desire

To keep the flames of love

in my arms

alive

And I take steps

Counting

To reach you

Free

from longings…

Homa Tarzi

New York

 February 8, 2025