در چنگ آتش
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۱۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
در چنگ آتش

در چنگ آتش
عالی جناب
گاهی کویر خشک و گهی نهر آب بود
رویای تو قشنگ ترین انتخاب بود
تسلیم ، یا که زخمی و یا کشته میشدم
تا می زدی به شهر قدم ، انقلاب بود
مثل عقاب پر زدنم شور و شوق داشت
با عشق تو همیشه دلم پر شتاب بود
با دست های کوچک تو گرم می شدم
گرمای دست های تو چون آفتاب بود
گل بود، شعر بود، خوشی بود، شوق بود
این ها دلیل بودن “عالی جناب” بود!
با خاطرات ناب تو لبخند می زدم
یادت رقیب درد و غم و اضطراب بود
هربار عاشقانه به آن خیره می شدم
عکس تو تا به گردن دیوار قاب بود
بی تو شکست، پاره شد آتش گرفت، سوخت!
دل در میان سینهی “صافی” کباب بود….
۱۴۰۵/۰۵/۲۹
محرابی صافی
ماهیانِ خسته
ز روح و جسم و فکر من عبور میکند غزل
کتاب کهنهای مرا مرور میکند غزل
گهی به روز روشن و گهی به نیمههای شب
مرا شبیه کودکی به گور میکند غزل
فقط که سنگ کوه نور دست من فتاده است
که چشم را به دست خویش کور میکند غزل
به آب طعنه میدهد فریب و حیله بافته_
و ماهیانِ خسته را به تور میکند غزل
برای شستشوی داغهای مانده در خیال
شراب ناب و باده را ضرور میکند غزل
به باغ قریه میبرد، میانِ لاله های ناب
مرا همیشه از خودم که دور میکند غزل
اگرچه چون خرابهام، دلم شکسته، خستهام!
از این خرابه دم به دم ظهور میکند غزل….
۱۴۰۵/۰۴/۲۸
#محرابی_صافی
از بس فریب و حیله گری ها زیاد شد
هرکس که کج نشست همان زنده باد شد
گرگی که در لباس سگش میش را درید
در حیرتم که صاحب او از چه شاد شد
بیچاره و فقیر فراموش گشتن و …
دارندگان پول به هر گوشه یاد شد
از راز ما به لحظه جهان را خبر نمود
تا اختیار نامه به دستان باد شد
بر کار شر همیشه صمیمانه کف زدند!
از کار خیر در همه جا انتقاد شد ….
محرابی صافی
خال خدایی
فدای عشو ه و ناز و ادا و تمکینت
دعا شدم که بیافتم شبی به آمینت
دعا شدم ، تو مرا بیشتر تلاوت کن
شنیدنیست غزل ! از لبان شیرینت
مرا به جسم تو ای کاش حک کند دنیا
ترا به جسم من ای کاش دین و آیینت
شبیه خال خدایی شوی به گردن من
شبیه لاله شوم در لباس پر چینت
بزن به بوسهی خود جسم بیگناه مرا
بزن که مرهم جان است درد قمچینت
تمام شهر به مهتاب خیره گردیده
و ماه خیره به تو گشته پشت کلکینت
مرا به کشور آغوش خویش دعوت کن!
که چون بهشت شود باغ سبز و رنگینت….
#محرابی_صافی
دشت لاله زار
تو برقرا ر ، برقرار ، برقرار ، برقرار
و من همیشه بیقرار، بیقرار، بیقرار
تکیده آرزوی من چه بدبخت قسمت است
تو باد تند میشوی و من درخت زرد و زار
به شاخه، شاخه میزنی به برگ، برگ و ساقهها
مرا شکست میدهی به دست خود هزار بار
خرابه گشته بعد تو به شهر دردمند ما
چه مانده غیر درد و رنج انتحار و انفجار
درخت را که کاشتی شبیه چوب خار شد
نه سیب مانده در تنش نه هم انار آبدار
چه شد که در حضور عشق دوباره زیر و رو شدیم
چه شد که پیش چشم تان تهی ز آبرو شدیم
چه شد که بین ما و تو دوباره جنگ تازه شد
چه شد که در دیار ما هزار و یک جنازه شد
چه شد که آفتاب را سیاه کرد ابر شوم
چه شد که زندگی به دست مرگ موم گشت موم
تو تخته را به میل خود، به دست خویش چیدهای
که من پیاده گشتهام تو شاه با چهل سوار
به فکر من که نیستی به فکر عشق ما بمان
به خون نشسته سینهام شبیه دشت لالهزار
گلوی بغض کرده را زمانه حبس میکند
ببین به بیت بعد من، ببین به بیت نکتهدار
چو چاره نیست چشم من!…………..
برای خویشتن ببار…………………….
محرابی – صافی
روز مادر مبارک!
نامت مقدّس است و چه نیکوست مادرم
این واژه پر طراوت و خوشبوست مادرم
زیبایی ِ تمام غزل های من تویی !
من چشم! سایه ی تو چو ابروست مادرم
اخلاص بی نظیر به قلبت شناور است
بویِ محبّتِ تو به هرسوست مادرم
عشقِ تو تا به رگ رگ من رقص می کند
یعنی درخت مهر تو انبوست مادرم
پروردگار داده به تو قلب مهربان
مهرت نشانه های خودِ اوست مادرم
بعد از خدا دلیل خوشی های من تویی!
بعد از خدا کلام تو نیکوست مادرم
با بودنِ تو فخر جهان می شوم، چون
یک ذرّه هم دعای تو جادوست مادرم
بر گفته های قلب خود اقرار می کنم!
دارم همیشه خاص ترا دوست! مادرم….
#محرابی_صافی
بغلِ یار
شبی که دست کسی حلقه در تنت باشد
خدا کند بغلِ یار میهنت باشد
به محض اینکه به آیینه صبح خیره شوی
دو بوسه مثل تتو روی گردنت باشد
اگر به فکر فرو میروی چه شیرین است
خیال و خاطر او فکر بردنت باشد
خودش که عشق تو باشد چه فرق خواهد کرد
تمام عالم و آدم که دشمنت باشد
چه کیف میدهد این زندگی که آخر کار!
به پای آنکه نشستی همان زنت باشد…
محرابی – صافی
توکل بر خدا کردم
دو رنگی تا به کی در حرف و در رفتارمان باشد
خوشی گفتارمان ای کاش ! در کردارمان باشد
دروغ و فتنه انگیزی سراسر درد و غم دارد
بیا تا صدق نور لحظه های تار مان باشد
راز رویت چون غبار از شیشه پنهان کن
در این دنیا نباید دشمنی ها کار مان باشد
اگرچه راه دشوار است ، راه عاشقی ، اما
برای دوستی یک نامه در منقار مان باشد
شراب میوه هایش سینه را در شور میآرد
دعا کن شاخه های تاک در دیوار مان باشد
پناه آوردهام بر عشق ! از هنجار این دنیا
توکل بر خدا کردم ، خدا جان یارمان باشد
به دنبال تو خواهم داد دستم را تکان چون قبل …
اگر حتی همین هم آخرین دیدارمان باشد….
۱۴۰۵/۰۳/۱۸
#محرابی_صافی
گمگشتهگان
این روزها چرا نظرت نیست سوی ما
از سر بر آمده است غریبانه بوی ما
بنگر اسیر رنج و غم و درد پیهمیم
یارب! مچاله گشته کلاً خلق و خوی ما
خشکیده آب چشم به امّید مبتلا
بغض است، بغض سوختۀ در گلوی ما
ما را رها نمودۀ در دشت و کوه خویش
امواج مرگ آمده در جستجوی ما
چون پاسخی درود و دعا را نمیدهی
لذت نمانده است به این گفتگوی ما
یارب! ببخش خیره سر و کم تحملیم
خونین شده است رنگ لطیفی حنای ما
بر اشتباه و سهو و خطاهای ما نبین
گرچه سیاه گشته به پیش تو روی ما
گمگشتهگان بی سر و بی پای عالمیم!
یارب بده به رحمت خود شستشوی ما….
نوید الله محرابی (صافی)
۱۲/۰۳/۱۴۰۵
چشمانِ دل
من چون درخت خشکم و طوفان همیشه گیست
ابریست آسمانم و باران همیشه گیست
خشکیده سبزه ، سبزه و روییده خار ، خار
این خاک شوره زار بیابان همیشه گیست
مثلِ مسافری که به مقصد نمی رسد
آه و فضای سرد خیابان همیشه گیست
چشمانِ دل به خون جگری مبتلا شده
در سینه درد و ناله و گریان همیشه گیست
یارب ! دو باره زندگیم را به روز کن
هر چند رنج زندگیِ مان همیشه گیست
یک روز می رسد که چمن بوی گل دهد !
این روزها اگرچه زمستان همیشه گیست….
محرابی – صافی
۹ جوزای ۱۴۰۵ خورشیدی
قلب ساده
قدم بزن اگر از حال رفته ای خیر است
و یا از این همه تکرار خسته ای خیر است
قدم بزن که وجودت دوباره تازه شود
قدم بزن اگر از هم گسسته ای خیر است
هنوز عشق تو در قلب ساده مهمان است
بخند گرچه دلم را شکسته ای خیر است
بیا برقص که این روزگار می گذرد
اگرچه با دل پر غم نشسته ای خیر است
مرا به خلوت شب های خویش دعوت کن
دو دست و پای مرا گرچه بسته ای خیر است….
محرابی _صافی
شهریارِ این زمانم
آسمانِ صاف و بی ابرم چراغانیستم
مرد میدان نام دارم کابلستانیستم
صورتِ زیبای دارم باطنِ خیلی قشنگ
زاده ای افغانستانم چون خراسانیستم
در دلم عشق و محبّت در سرم صدق و صفا
مثل قلبِ شمس تبریزی چراغانیستم
روز و شب در سینه ام نظمِ خوشِ پر می زند
همچو مولانای بلخی در فراوانیستم
شاهنامه در دو دستم فال حافظ در بغل
چون رفیق و دوست فردوسیِ ایرانیستم
از کلامم عطر می بارد سراسر بوی خوش
میوه های باغ جنّت شعر جانانیستم
چار فصلم کوک گردیدهست روی موج عشق
سبز سبزم، عطر بارانم ، بهارانیستم
مثنوی دارم ، دوبیتی با رباعی با غزل
سفره ای رنگین یک پر جوش مهمانیستم
خاص فرهنگِ خودم را پاسداری می کنم
عشق خوش در سینه دارم تاجکستانیستم
بوستانِ سعدیم من شور و شوق عشقری
شهریارِ این زمانم گرم و بارانیستم
گاه گاهی گرم و نرمم، گاه گاهی بیشتر…
از هوای سرد پاییزی زمستانیستم
دوستی در شعر من هر لحظه جاری می شود
گرچه خاموشم، ولی سرسخت توفانیستم
شعر من بالای شمشیر تو غالب می شود
چونکه من رود روانم، بحر طغیانیستم
جا به جایی پرتگاهی تازه قایم کرده ام
ملّتِ بی بند و بارم رو به رویرانیستم
دوستان تنها غزل می ماند از من بعد از این
محو می گردم چو این دنیای دون، فانیستم….
#محرابی_صافی
بوسه های داغ
بردار روسری ، جگرم را کباب کن
دل را شبیه شهر فلسطین خراب کن
معشوقهای یهود من این بار بیشتر
با ناز های بی پدرت انقلاب کن
موهای خویش را به کمر مستقر نما
دل را به سینه ذوب بکن، آب، آب کن
با بوسه های داغ هوا را به هم بریز
با شهد بوسه چای مرا چون شراب کن
حالا که فرصت است فقط بهر من بمان
یک عمر را گناه نمودی ، ثواب کن
تا یادگار نزد تو باشند ، بوسه را
در بازوان و گردن و در گونه قاب کن
تنها حلال و دلبر زیبای من بمان
جز من به پیش هرکه رسیدی نقاب کن
تا آشتی شوند تنم با تنت ، شبی
چون طفل روی شانهام آهسته خواب کن
در لا به لای خاطره ها یادهای ماست !
این یادها و خاطره ها کتاب کن….
محرابی_صافی
۲۴ ثور ۱۴۰۵
مثنوی_غزل
یکباره بغض را بشکستم به هم زدم
با آه و ناله طرح جدیدی رقم زدم
لبریز گشت کاسهی صبر و صبوریم
سیلی الم به صورت خوشباورم زدم
دیدم به هر طرف که فقط “خانه خالی” است
در کوچه با خیال تو تنها قدم زدم!
در عکس کهنهای که به من یادگار توست
گفتم به گونه بوسهی تر میزنم، زدم
روی لبانِ خشک مرا درد و غم گرفت
خود را به لا به لای همان درد و غم زدم
دیدم که در بساط دلم شور و شوق نیست
مثلِ مگس به فرق خودم هی زدم، زدم
اندوه تازه کودک دل را فرا گرفت
رنگش پرید و لرزه به اندام جا گرفت
وحشت به مرز و بوم تنم بیشتر رسید
از گوشت رد شد به رگم نیشتر رسید
سیگار گونه روی لبِ خویش سوختم
لب را به دست خویش ز هر شکوه دوختم
مرغِ دلم میانِ قفس گیر کرده بود
گنجشککِ جوانِ مرا پیر کرده بود
از شاخهای به شاخه پریدن نمانده بود
تاب و توانِ خیز و جهیدن نمانده بود
مانند ماهیِ که به ساحل پریده است
مانند آن کویر که باران ندیده است
آهسته با تبر به سرو صورتِ خودم
در ریشه بیشتر به تنم نیز کم زدم
هشدار نو رسید که این خط آخر است!
با شعر تازه نام ترا در علم زدم
بعدا به نامهای که وصیت نمودم و…
آن توغ را به قبر خودم بد رقم زدم
دستی خودم نبود که آلام سینه را!
حتی به مثنوی_غزلم هم قلم زدم….
۱۴۰۵/۰۲/۱۳
نوید الله محرابی (صافی)
عالمِ خیال
از تختهام پیاده و اکنون سوار را
از ما گرفته است خیالت قرار را
در لابه لای موی سیاهی تو کودتاست
آورده باد بوی خوش نوبهار را
قدی رسا و جلوهی اغواگرت مدام
کرده خجل صنوبر و کاج و چنار را
با بوسهای که صبح به آیینه کاشتی
انداختی به سینهی من لالهزار را
این روزها که قصد تو آزار و اذیت است
کردی به سرمه مست دو چشم خمار را
گاهی ز باغ پر ثمر کشورت به ناز
ارزان بکن برای عزیزت انار را
از غیب روزگار غمانگیز میکشید
بر آسمان دلکش عاشق غبار را
با دست خویش آمده و شعر را ربود
ای کاش میربود غم ماندگار را
ای خوب من ببخش! که در عالمِ خیال!
من گل بر کشیدهام اما تو خار را….
# محرابی _ صافی
لبِ مینا
آیینه بر من گفت: چندین وای بعد از تو
تلخیِ دیگر داشت این دنیای بعد از تو
یک جرعهاش سازی گلویم را به هم میریخت
طعمش شبیه زهر بود آن چای بعد از تو
هرچند دل می خواست گاهی در سفر باشد
… دادم ز کف تاب و توانِ پای بعد از تو
این قیس مجنون شد زمانی رفتنت، اما
هرگز کسی دیگر نشد لیلای بعد از تو
با تو خروش موج های رود زیبا بود
از رقص هایش ماند آن دریای بعد از تو
با تو تمام تلخیِ بازار شیرین بود
شیرین نشد حتی قنادی های بعد از تو
تنها به دستی خاطراتت زنده میمانم
ماندم لبم را در لبِ مینای بعد از تو
این روزها هنگامهای خندیدنم درد است!
اندوه میآرد سرم غوغای بعد از تو….
۲۶ حمل ۱۴۰۵ خورشیدی
محرابی – صافی
نامه
عطری گل انگور تر آورده کسی
انگار سر از باغ بر آورده کسی
یعقوب دل خون شدهام خوشحال است
گویا که ز یوسف خبر آورده کسی
با یک خبری مختصری ساختهگی
خار از جگری خسته در آورده کسی
از عرش خدا درد و بلا میبارد
شاید به درش چشم تر آورده کسی!
با شادی ما درد و غم آمیخته است
در قسمت ما خیر و شر آورده کسی
از سوی غزل خانهی شیرین صفتان
خیر است به ما، گر ضرر آورده کسی
تعریف بکن، مست شوم، رقص کنم!
یک نامه برایم اگر آورده کسی….
# محرابی _صافی
جنگ
هر کسی شیرین زبانی کرد یاری ما نبود
گرچه همخون بود یاران، غمگساری ما نبود
در سفر بودیم مانند پرستو ها ، ولی
هیچ کس ، در هیچ جایی انتظاری ما نبود
جنگ بالای زر و زور و مقام و نام بود
جنگ بین حق و باطل در دیاری ما نبود
جنگ زیر نام دین اما نفاق و کشمکش
هرچه بود این جنگ ایمان سوز، کاری ما نبود
نعرهای تکبیر باطل با جهاد اختلاف
در لب منفور هر دشمن ، شعاری ما نبود
روز خوش هرکس برادر بود، یاران و رفیق!
روز بد دیدیم ایشان در کناری ما نبود
۱۴۰۵/۰۱/۱۰
#محرابی _صافی
صبوری
صدایی درد میآید! دلِ این سرزمین خون است
جهان در دست فرعون است و نمرود است و قارون است
میانِ حقّ و باطل یک نبردی تازه پیدا شد
بزن تا از نیامش خنجر و شمشیر بیرون است
کمانِ رستم و سهراب در دستانِ شیران و
غرورِ کاذبِ ابلیس در افکار ملعون است
غبارِ غم نشست اندر سرِ خاور زمینم، چون
وقارِ خاورِ زخمیِ ما در زخم مدفون است
نفاق و کشمکش ها مردمان را در به در کرده
یکی در غم فتادهست و دگر هم غرق افیون است
هراسِ نا مسلمانان سپاهِ انقلاب است و
دلیری نا مسلمانان شغالان است و میمون است
صبوری کن، بجنگ ای رهروی پیغمبری اسلام!
سیاهی و سفیدی عادتی این چرخ گردون است
۱۴۰۵/۰۱/۱۸
#محرابی_صافی
کابلم!
دل خستهام، شکستهام انگار کابلم
مانند قبل واله و بیمار کابلم
این روزها تمام تنم درد میکشد
در آتشم ، در آتش بسیار ، کابلم –
همسایهها به شیشهی من سنگ میزنند
قلبم شکسته با همه هنجار کابلم
چون شاه بی وزیر شدم، مات میشوم!
با دست پر شرارت اغیار کابلم
فکرم، تنم، خیال و دلِ داغدار من
از درد و رنج و غم شده انبار، کابلم
چشمم که خیر! جان و دلم گریه میکند
من پا برهنه! روی زمین خار، کابلم….
۲۶ حوت ۱۴۰۴
#محرابی_صافی
عاشق بی باک
میبوسمت آن گونه که در وقت اذان هم
در اوّل و در آخر ماهِ رمضان هم
میبوسمت آن لحظه که هرچیز گران است
در شهر شما گر بشود بوسه گران هم
در خانه تو تشریف بیاری و نمایم
با بوسهی خود بدرقه با چشم و زبان هم
در گونه و لب میکنم این گونه حواله!
با تاب و توان بوسه و بی تاب توان هم
امروز که من عاشق بی باک تو هستم
لبخند بزن سوی منی بی همگان هم
با دیدن چشمان تو چون سیل سر آمد
اندازهی امروز فشارم ، ضربان هم
یک چشم تو جادوگر و یک چشم تو ساقیست
چون شوق به جوش آمد و اکنون هیجان هم
تیرت به خطا هم برود کشتهی دارد!
من کشتهی تو هستم و بی هیچ نشان هم….
۱۴۰۴/۱۰/۱۹
محرابی صافی