۲۴ ساعت

22 آوریل
۱ دیدگاه

غربتِ ممتد

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

غربت ممتد

می ترسم از بهار‌  که  دارد  ز  پَی خزان

از  قله   های    شا مخ  تا   ا وج آسمان 

خوف من از هجوم کلاغان  فتنه جوست

از صوت  دلخراش که  ناخن  زند  بجان

من از نگاه  بوالهوسان   زجر می کشم

از خنده ی که هست از او شهوتی عیان

 بیزارم   از   تلاقی   دیدار    دیده   ها

جز از هوس در آو نبود   مطلبی  نهان

آزرده ام  ز غربت   ممتد   بطول  عمر

 هجران  بجز عذاب   ندارد به  ارمغان

چون باد بی وطن شده‌ام  تا که زاده ام

 عمر عزیز داده ام از کف  به  رایگان

دنیا بمن  چه  داده   که  عقبا  بگیرَدَش

جز درد و داغ نیست به دلخانه ی « لیان »‎

هما احد لیان

22 اپریل 2024

22 آوریل
۵دیدگاه

خاطراتِ تو

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خاطراتِ تو

هنوز حرفم را نگفتم ! 

کلمات یاری‌ام نکرد

حتی در فکر کردن هایم

کنارم هستی 

 چون خیال نکردن به تو گناه است

در اوج دوری شانه های تو کوه استوار من بوده

کار هر روز مرور

 خاطرات تو بر من است

 غزل غزل نگاهت را می‌خوانم

 شربت نگاه تو اگر بهاری باشد

 دشت سینه ات نشیمنگاه امن است

 بنویس از عشق  

تا به شکیب روزگار برسم

عاقله قریشی

ملبورن – آسترالیا

22 آوریل
۳دیدگاه

سفرنامه ناظر خودرو هروی

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

همچشمی با سفرنامه ناصر خسرو علوی

سفرنامه ناظر خودرو هروی

سفرنامه زنده یاد استاد غلی اصغر بشیر هروی ،  می باشد که

پس از  یک  سفر  کاری  که با تنی چند از  روزنامه  نگاران  دیگر 

بدعوت  مؤسسات  مطبوعاتی ایران  ( اطلاعات و کیهان )

از کابل به تهران رفته بودند نوشته و  از شماره ۴۲ سال

 پنجم  هفته نامه وزین ترجمان  مؤرخ ۲۶ دلو (بهمن) ۱۳۵۱

خورشیدی بصورت هفته وار به نشر می رسید ، اینک پس

سالها  آنرا با خوانندگان عزیز ۲۴ ساعت شریک می سازیم.

قسمت چهارم :

روز سه شنبهء 3 دلو 1351 « دومین روز ورود ما به تهران برفباری دوشینه هنوز ادامه داشت . مهماندار ما که متأسفانه هر قدر به حافظه فشار می آوردم ضبط صحیح اسمش بیادم نمی آید ( و ازین بابت اخلاقآ شرمنده هستم ) و گمان میکنم به آقای خاوندگاران شهرت داشته باشد ، بما اطلاع داد که قبل از ظهر از مؤسسه رادیو تلویزیون ملی ایران ، دیدن خواهیم کرد و بعد از ظهر به کنگره ملی بزرگداشت انقلاب که ازیک جمعیت تقریبآ پنجهزار نفری متشکل از نمایندگان تمام اصناف مردم شهری و دهاتی سرتاسر کشور تشکیل میشود و قرار است اعلیحضرت پادشان ایران در باره نتایج انقلاب سفید سخنرانی کنند ، میرویم .

طبق این پروگرام ، قبل از ظهر آن روز ، به دیدن شعبات مختلف و دستگاه های متعدد رادیو تلویزیون ملی ایران « که شرح آن را به وقت دیگر میگذارم ) پرداختیم و بعد از ظهر به ساعت دو همراه با گروه روزنامه نگاران خارجی مهمان مؤسسه اطلاعات بسوی مرکز کنگره (استدیوم محمد رضا شاه پهلوی) رهسپارشدیم و برف همچنان می بارید.

قبل از اینکه بشرح دیدگی ها و شنیدگی های خود بپردازم بد نیست که مختصری در باره انقلاب سفید وموضوع و هدف آن جهت اطلاع خوانندگان محترم بنویسم.

منظور از « انقلاب سفید » اجرای دوازده طرح یا بعبارت دیگر دوازده اصل ابتکاری است که در طی ده سال گذشته ، در ایران عملی شد و با عملی شدن اصلو مزبور تحولات بزرگی در زندگی مردم آن کشور پدید آمد و به پیشرفت های قابل ملاحظه منتهی گردید.

اصول دوازده گانه بدینقرار است :

اصلاحات ، ارضی ، ملی کردن جنگل ها و علفچرها ، فروش اسهام کارخانه های دولتی بعنوان پشتوانه اصلاحات ارضی ، سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی ، اصلاح قانون انتخابت تشکیل سپاه دانش ، تشکل سپاه بهداشت ، تشکیل سپاه ترویج و آبادانی ، تشکیل خانه های انصاف ، ملی کردن منابع آبهای کشور ، نو سازی و انقلاب ادابی و آموزشی.

قبل از انقلاب سفید ، بیشتر  از نصف زمین های قابل زراعت در ایران متعلف به یک عده معدود مالکان و زمین دراان بزرگ و بقیه متعلق به چند هزار نفر مالک درجه دوم و سوم بود که هرکدام از آنها در چهار چوب اراضی تحت مالکیت خود فرمانروایی کامل داشتند و دهقان یا کشتمند را در برابر بهره ناچیزی از درآمد سرشاری که بر اثر کار و کوشش وی به دست می آوردند ، بکا وامیداشتند و قسمت مهم عایدات زمین را خود شان تصرف میکردند بدون اینکه دهقان حق چون و چرا داشته باشد زیرا بی درنگ به خدمت او خاتمه داده میشد و مجبور بود دست زن و بچه خودرا گرفته به دهی دیگری برود و بردگی یک بادار دیگر را که با مالک قبلی چندان تفاوتی نداشت بپذیرد و این عمل در صورتی امکان پذیر بود که دهقان مدیون و باقیدار نمی بود وگرنه باید تا جان داشت ، چون مالکان بزرگ که قسمت بیشتر زمین های زراعتی را در اختیار داشتند دارای ثروت سرشاربودند و در شهر های داخل یا خارج به تفریح و تفرج روزگار میگذرانیدند و در عین حال رفتار بی انصافانه ایشان باعث دلسردی دهقان میشد ، قسمت زیادی از زمین های آنان یا بر اثر بی توجهی خودشان ویا بعلت نا رضایتی دهفان بایر و راکد میماند و تحت کشاورزی نمی آمد که البته این وضع در اقتصاد زراعتی کشور تآثیر نامطلوبی داشت .

با توجه باین نکته ، ابتدا قانون اصلاحات ارضی و بدنبال آن قانون اصلاحی قانو اصلاحات ارضی به میان آمد و بعد از آنکه مقداری از زمین های مالکان که خودشان قادر به کشت و زرع آن بودند ، بخود شان واگذاشته شد ، قیه به اقساط طولانی خریداری و بین دهقانان به تنسب افرا عایله و قدرت کار آنان تقسیم گردید و در نتیجه عده کثیری از دهقانان که قبلا جز حالت فعلی در دست ارباب نبودند اکنون که خود را صاحب زمین می بینند طبعآ بیشتر زحمت میکشند و بهتر بهره برداری میکنند.

ملی کردن جنگلها و علفچرها :

جنگل ها و علفچرهای طبیعی قبل از انقلاب سفید ، در اختیار یک عده از خانها و متفذین محلی بود که اشجار جنگلها را بدلخواه خود قطعه میکردند وعایدات آن را هم خودشان تصرف می نمودند. علفچرها هم در انحصار مال و مواشی ایشان بود و دیگر مالداران بدون اجازه و پرداخت حق المرتع نمیتوانستند برای چرانیدن مواشی خود از علفچری که در منطقه نفوذ یک خان بود استفاده کنند.

قانون ملی کردن جنگلها و مراتع به این خود سریها خاتمه داد و کلیه جنگلها و علفچر ها و بیشه های طبعی جزء اموال عامه محسوب گردید و نگهداری و توسعه آنها وظیفه دولت شناخته شد و قطع اشجار جنگلها و استفاده از علفچر ها تحت مقررات خاصی قرار گرفت . در عین حال به موجب همان قانون در حدود بیست هزار هکتار زمین برای ساختن جنگل های مصنوعی تحت کشت درآمد و بیش از پنجاه میلیون نهال در زمین های مذکور عرس گردید که قرار معلوم برای تأسیس کار خانه های کاغذ سازی  و صنایع چوبی از جنگلهای مذکور استفاده بعمل خواهد آمد.

ادامه دارد …

 

22 آوریل
۳دیدگاه

چرا ؟

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

چرا ؟

26 الف  

ای که  خود  گنجی  پی گنجی چرا ؟

سنگ  را  با کاه  می سنجی چرا  ؟

خود  جهانی  و جهان  داری  طلب

زانچه  ناید  زود  می رنجی  چرا ؟

شکیبا شمیم

22 آوریل
۳دیدگاه

بهارِ زیر برف

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

بهار زیر برف

به زمستان  های سرد کابل

به بهاران می‌ اندیشم

و به روییدن  خوشه های امید

در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی‌

در دشت های دور دست حسرت ها

که در زیر برف های پیری ،

با قامت خمیده ،

ترا صدا می‌ زنند

و با چشمان خواب آلود

هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-

نشسته ا‌ند تا شاید ؟

انتظارشان را پایانی باشد …

در انتهای امید های کاشته شده –

در پهنای خیال …

هما طرزی

۷ فبروری ۲۰۱۱

نیویورک

22 آوریل
۱ دیدگاه

صنما !

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

صنما !

بِنَشين ،  راه  مرو ،  بارى  سوالى صنما!

 قصه ى حاويى از عشق و وصالى صنما!

گر خدا  داده  ترا  زيبايى  و  فكر و غرور

 چو  كبوتر سر شانه  پر  و  بالى  صنما!

 شبهه ى  گر تو مرا است   و ندارى باور

 ز روى  اشعارِ حافظ   گهى  فالى  صنما!

 نه  ترا  فرقِ  حجاب  و  بتو آيد هر زيب

 بارى گيسو  را رها و  گهى شالى صنما!

ترا    بس    آمدن   عيد    مبارك   باشد

 عيدى   را شربت لعل  وگهى حالى صنما!

 بيا   تا   لحنِ   نگاهِ    ترا   ترسيم  بكنم

بنواز طبلى به زانو ، دو سه تالى صنما!

 احمد ضیأ حق شناس

کابل – آفغانستان

22 آوریل
۱ دیدگاه

پرندهِ عشق

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پرندهِ عشق

باده   را   به   ایاغ    می بینم
گرگسان را  به  باغ   می بینم
جایکه پر زند    پرنده   عشق
اجتماعات     زاغ      می بینم
مرتع  سبزی   لاله  و  گل را
پر  ز  گاو   و   الاغ  می بینم
نیست یاری زیار  خاطر خواه
بسکه  بدبختی  داغ   می بینم
کوره راه هست   جاده هموار
تن  درستان  چلاغ   می بینم
خفت  و خواری می کند بیداد
زندگی    بد  دماغ    می بینم
دل به حبس ابد بود  محکوم
دلبران    پر قلاغ    می بینم
به شکست است استخوان هایم
داروی  خود  کراغ  می بینم
رفته خورشید پشت پرده ای وهم
روز و شب بی چراغ می بینم
زین   حیات  جهنمی هر دم
مرگ ر ا برسراغ  می بینم
دیده محمود آنچه  کرده بیان
درد  دل  را فراغ   می بینم

احمد_محمود_امپراطور 
شنبه ۹ جدی ۱۴۰۲ خورشیدی

30 دسامبر 2023

22 آوریل
۱ دیدگاه

انسانم آرزوست

تاریخ نشر : دوشنبه 3 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 22 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

انسانم آرزوست

يادى   وطن  و  فصل بهارانم  آرزوست

سیرِ گل و  نظاره ی  بوستانم  آرزوست

بارانِ رحمت وهمه  جا بوی عطرداشت

تخت سفر و  دیدنِ   دوستانم  آرزوست

اين جا زياد گل  است ولى  بوى گل كجا

زان بوى  زنبق  و گل  ريحانم  آرزوست

آن دشتها که داشت بدل  لاله  های  سرخ

زان رمه ها و هی هی  چوپانم  آرزوست

از  میوه  های   ناب   و  لذیذِ   دیارِ  ما

انگور لعل و توت  ز خنجانم   آرزوست

زان دوستان صادق و بس  مهربانِ  من

هر يك  بسانِ  نور به چشمانم آرزوست

افسوس كه آمدند     شغالانِ    روز گار

آن دوره هاى خوب پدر جانم  آرزوست

هرچند که بوده است ستم در همه زمان

آرامشى   به  کشورِ  افغانم   آرزوست

چهل سال و اندی شد  ز پریشانیِ وطن

يك  رهبر  مدبر و   انسانم   آرزوست

باشم هميشه دست به دعا هرشبانه روز

یارب  زیارتِ  شاهِ  مردانم   آرزوست

بگذشت حنیفه عمرو دگر فرصتی نماند

دیدارِ  میهنی  که  به  ارمانم  آرزوست

حنيفه ترابى بهنام

6 جون 2016

21 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی، استاد دانشگاه، پژوهشگر توانا، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

تاریخ نشر : یکشنبه 2 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 21 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه

، پژوهشگر توانا ، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

قیوم بشیر هروی

21 اپریل 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

به سلسله معرفی فرزانگان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه ، پژوهشگر توانا ، نویسندهء وارسته  ، محقق برجسته و یکی از رؤسای انجمن ادبی هرات که بمدت 10 سال درین پست خدمت نمود.

مرحوم استاد مسعود رجایی فرزند زنده یاد محمد ابراهیم رجایی از فرهنگیان با سابقه ،  داستان نویس و از مؤسسان انجمن ادبی هرات بود که در سال 1330 خورشیدی در خطه ادب پرور هرات دیده به جهان گشود.

 او که در یک خانوادهء فرهنگی بدنیا آمد و رشد و نمو کرد ، مکتب را در لیسه سلطان غیاث الدین غوری به پایان برد و در سال 1352 خورشیدی روانه کابل گردید و وارد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شده و در سال 1356 خورشیدی با کسب درجه لیسانس تحصیلاتش را به پایان برد و پس از بازگشت به هرات  مدتی را در روزنامه اتفاق اسلام شامل کار شد.

استاد رجایی در سال 1361 خورشیدی به عضویت اکادمی علوم افغانستان در کابل درآمد و با آغاز  فعالیت هایش در بخش پژوهش ، تحقیقاتش را در مورد تاریخ و ادبیات هرات  آغاز نمود و مقالات زیادی در این مورد نوشت که همه نمایانگر قلم توانای آن بزرگمرد بود.

با دایر شدن دانشگاه هرات در سال 1368 خورشیدی دوباره به هرات بازگشت و در دانشکده ادبیات و علوم انسانی به صفت استاد مشغول تدریس گردید و تعدادی زیادی از محصلین از محضر او مستقید شدند و بهره بردند ، او شاگردانی را تربیه نموده که امروز خود از جمله استادان ادبیات در دانشگاه هرات مشغول خدمت می باشند.

استاد رجایی در ادبیات کلاسیک شامل نظم و نثر توانایی خاصی داشت ، بخصوص در متون مکتب هندی استاد چیره دستی بود و همین توانایی  باعث می شد تا محصلین با اعتماد به نفس در کلاس های او شرکت کنند.

استاد رجایی علاوه بر تدریس در پست های ریاست دانشکده ادبیات و رئیس دیپارتمنت ادبیات فارسی ایفای وظیفه نمود و از سال 1381 همزمان ریاست انجمن ادبی هرات را نیز عهده دار گردید و فعالیت هایش را در دو بخش دانشگاه و انجمن بنحو احسن پیش برد.

استاد رجایی انسانی بود رئوف ، مهربان و نهایت با حوصله.

زمانی که مرحوم استاد رجایی  رئیس انجمن ادبی هرات بود به برگزاری محافل بررسی و تدریس شعر  در کنار شخصیت های مانند استاد ضیأالحق سخا ، محقق استاد عبدالغنی نیکسیر ، زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ، مرحوم استاد براتعلی فدایی ، محترم محمد ظاهر رستمی و جمع دیگری از فرهنگیان هرات مبادرت ورزید که شاعران جوان فراوانی در آن شرکت می جستند و اشعار شانرا برای بررسی  آورده و می خواندند و استاد نیز با حوصله مندی گوش فرا می داد و نواقص آنرا با کمال آرامش و با نقد و بررسی های ماهرانه بیان می کرد.

چنانچه در میان شاعران جوان و نوپا کسانی هم بودند که با سرقت های ادبی؛ اشعار دیگران  را بنام سروده های خود می آوردند ، اما استاد با تجربه ایکه داشت متوجه این موضوع می شد ، اما هرگز بطور مستقیم به رخ طرف مقابل نمی آورد و تنها با ذکر این کلام که شعرت خیلی شبیه به شعر فلان شاعر است ، پیامش را می رساند.

از زنده یاد استاد رجایی ، آثار و مقالات متعددی  بجا مانده که بخشی از آنها اقبال چاپ یافتند مانند مجموعه مقالات ایشان در باب مکتب بیدل  و سبک هندی تحت نام « طاووس سخن در آیینه خانه » ،  « حوض های مسقف هرات » ، چاپ کتاب «  معماری اسلامی هرات » اثر رفیع سمیع زی ، چاپ بخشی از کتاب « تاریخ هرات باستان » ، چاپ «  مجموعه مقالات سیمینار علمی زنده یاد فکری سلجوقی » و ده ها مقاله دیگر نام برد.

واما با کمال تأسف از نیمه های سال 1388 خورشیدی استاد مرحوم دچار مرض سرطان معده شد و از آن رنج می برد. ولی دردناکتر از آن نادیده گرفتن مشکلات اقتصادی اش از سوی ادارات دولتی و در رأس آن وزارت تحصیلات عالی بود که او را با همه مشکلاتش تنها گذاشتند و متآسفانه از هیچ حق وحقوقی که معمولآ  اساتید دانشگاه در چنین شرایطی برخوردار می باشند بهره مند نشد و برای رفتن به خارج بخاطر تداوی اش نتوانست از امکانات حکومتی استفاده نماید.

وحتی تعدادی از فرهنگیان دست بدامان ریاست جمهوری شدند تا زمینه تداوی استاد را در خارج از کشور فراهم سازند ، اما با پاسخ مناسبی روبرو نگردیدند.

اما جمعی از دوستان همدلش او را تنها نگذاشتند و زمینه سفرش به هند را برای تداوی فراهم ساختند ، او چندین بار به هند رفت ، ولی تداوی اش مثمر ثمر واقع نشد و بالاخره پس از سه  سال به تاریخ 5 سرطان 1391 خورشیدی به عمر 61 سالگی در زادگاهش جان به جان آفرین تسلیم نمود و پیکر پاکش در جوار مزار خواجه عبدالله انصاری ( رح ) در گازرگاه شریف بخاک سپرده شد.

میگویند هنگام مراسم تدفین بر سر مزار استاد پیام تسلیتی قرائت گردید  که از طرف رئیس جمهور فرستاده شده بود ، بعباره ای کرسی نشینان کابل  میخواستند بدین منوال برای خود بینی خمیری درست کنند که گویا ما در غم شما شریکیم ، باید اذعان نمود که بدا بحال مردم بیچاره ما که سالها مجبور بودند تحت قیادت انسان های خود خواه و بی خاصیتی بنام رئیس جمهور زندگی کنند .

 و این بود گوشه ی از زندگی نامه انسان وارسته  و ادب پروری که تا آخرین روی های حیات پربارش کار کرد ،  زحمت کشید و هرگز به قلم به مدح و ثنا اربابان زر و زور و تزویر بدست نگرفت، روانش  شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

زنده یاد استاد فضل الله زرکوب که از دوستان و یاران دانشگاهی مرحوم استاد رجایی بود با شنیدن خبر دردناک وفات استاد رجایی  چنین سرود :

در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت.

یار دانشگاهیم 

بسیار بی  لحاظی  و  نامرد؛   روزگار!

این درد را کجا  برم  ای  خیل  دردمند!

درد جوانه ای که  نرویید   و  شد سپند

بی درد را چه سود حکایت  ز کوه درد

بر گوشِ کر؛ سرود نکیسا ست چون چرند

بغضی دو دسته می فشرد بر گلوی من

چندان که مثل نی شده باریک و بند بند

بُغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه ام

ابری شود سیه   ز  هریرود  تا  خجند

بُغضی  ز بی  وفایی این  کاسه‌ باژگون

این  کژدمی  که  هیچ نداند  بجز  گزند

بر برگ  گل نشانه رود  نیشِ  گُرزه را

گاهی به نوشخند و زمانی  به  نیشخند

با مهر؛ قهر  و با  گل  لبخند  در ستیز

بر   چهرۀ   ملیحِ  تبسم  به   ریشخند

بسیار بی   لحاظی  و نامرد؛  روزگار

تا چند  یاوه؟  این  دهن گند  را  ببند

ای دلقک دو روی سیهکار چند رنگ

زهر نژادگانی و بر  سِفلگان  چو قند

بر من مگوی قصه ز اُسطوره های تلخ

من خوانده ام تمامی پازند  را و زند

غیر از گلوی صید که داند  چیست حال؟ 

بر گردنی که تنگ  شود  حلقۀ کمند

من دانم و دلم که چه بیرحم؛ نشتری

پایِ  اسیرِ آبله  داند   ز کال  و کند

زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش

جان تو را گرفته و بر شانه می برند

سه شنبه هفتم تیرماه نود و یک

فضل الله زرکوب

منابع :

1 –  بی بی سی فارسی.

2 – تارنمای افغان موج .

 

 

 

 

 

 

21 آوریل
۳دیدگاه

صنع توشیح

تاریخ نشر : یکشنبه 2 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 21 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

اوایل سال 2020 مشاعره ای داشتم با دوست گرامی ام

جناب نعمت الله مختار زاده که اینک دو سروده را از آن

مشاعره انتخاب و تقدیم شما عزیزان می نمایم.

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

 

صنع توشیح

ق –  قاصدی  آورد   پیغامی    که   دل   نارام   شد

ی –  یک دو بیتِ داشت گویا اینکه رزم  اعلام  شد

و –   وعده  های  بزمِ  ما  آخر شدی   پا   در  هوا

م –   مشکلی  پیدا  و  رنگِ   خامه  ها  اتمام    شد

ب –  بسکه عزمِ  بزم کردم  ، لنگ  شد  پای   خرم  

ش –  شکوه های پیهمِ  دل ،  طبعِ  ما   را   دام  شد  

ی –  یکطرف  بزمِ  دل  و  سوی   دگر رزمِ  حریف  

ر –   راهِ   ناهموار و صبحِ    صادقِ  ما  شام  شد 

ه –   های و هوی رزمیان و هوی  و های   بزمیان 

ر –   راست گویم ( صنع توشیح ) خدمتش  انجام شد   

و –   وقتی  پاسخ آمدی  چند بیت  بر ما تند و تیز   

ی –  یادگارِ « نعمت » اما ، این  چنین اعزام  شد    

نعمت الله مختارزاده

صنعِ توشیح
ن –   نعمتا ! از شعر تو  این  قلبِ من  آرام شد
ع –   عالمی پر ازصفا بر روح  و جان الهام شد 
م –    می توانم  گویمت  هستی   شهنشاهِ  غزل
 ت –   کاین سرودِ همدلی هایت  چنین اعلام  شد  
 ا –     ایکه از مهر و محبت  آنچه داری بر دلت
  ل –   لاجواب ماند  سخن چون  دل  اسیرِ دام شد  
ل –   لازمست بی پرده گویم شاعرِخوش مشربی
 ه –    هم دلی هایت همه  بر جان  و دل انعام شد  
م –    میشود گویم به بزم شعرهر آنچه گفته ایی 
خ –   خالی ازمکروریا بود،  کاینچنین  افهام شد  
ت –   تا تو باشی همنوا در بزم دل ای  هم سخن  
ا –   انتظارت می کشم  چون  آتشی در  کام  شد 
ر –  ره دراز و صبر بسیار و  تمنا   بی  حساب 
ز –   زانچه دارد  بزمِ موعود  بهرِ آن   اقدام شد 
ا –  ایکه  از هر قصه ات  صد  آرزو   آید  پدید  
د   دمبدم د یدم  که  آخر وعده ها  فرجام  شد  
ه –   هرچه گفتم  پاسخی بر شعرِ زیبای  تو بود  
         پوزشی خواهد« بشیر» چون حرفها اتمام شد    

قیوم بشیر هروی
18 جنوری 2020 

21 آوریل
۴دیدگاه

آرزو

تاریخ نشر : یکشنبه 2 ثور ( اردیبهشت ) 1403 خورشیدی – 21 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

 آرزو

 

 کنج قــفس نشسته و  بستـــانم آرزو ســـت

بی بـال  و  پـــر هوا ی  گلستـا نم  آرزوست

 

گر بگــذری به  گلشـــن و بشکفته  بود گـل

یــادم بکــن که   غنچۀ  خنــدانم  آرزوسـت

 

دامن پـر از ستاره  شد  از اشک  چون گهر

رخشنده شب ز گو شــۀ  دامانم  آرزوست

 

گـر خیمه ی جنـون  زدم  در  دیـا ر  عشــق

عیبم مکن کـه سـوی بیــا بــا نم آرو سـت

 

تــا دست و گریبان شده ام با سپـاه عشــق

چون گل بسینه  چاک  گریبــانم  آرزوســت

 

مـن مشــت خـاک و ذرۀ  افتــاده ام ولـــی

دیــدار و همنشینی سـلطانــم آرزو ســت

 

ای غم , برو مزن بـه د ری  نســل آ د مــی

کز جان  و دل  براحـت  انسا نــم  آرزوست

 

گرچــه  ” عزیزه” دور  بـود   منزل   وصـا ل

لیکن  امید و رحمـت یــزد انــم   آرزو سـت

عزیزه عنایت

هالند

                    

         

                                          

                  

 

                

 

                                                 

 

                                               

 

 

                                                                                                                                                                                                                              

 

 

 

 

20 آوریل
۳دیدگاه

اسرار

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

اسرار

25 الف

باز  ده  در  دست   من   افزار   را

باز کن   بهرم    زمان     کار    را

ای  که  از هر سر مرا  کردی  خبر

باز کن  سر پوش  آن  اسرار   را

تا   بخوانم    من    کتاب    زندگی

تا شناسم  هم  خود  و هم   یار  را

ای که  بی  مقدار   بخشیدی    مرا

ضرب   کن  با  دوازده   مقدا ر را

سجده ای  با  شوق  کردم  پارسال

باز   آور   عشرت   آن    پار  را

با در  و  دیوار  کردم    قصه ات

گنج   بخشیدم   در  و   دیوار  را

من ندارم  از  تو   دنیایت    طلب

عشق  خواهم  گل  کنم  تا   خار  را

جامه ام را گیر  و پا پوشم   بکش

بر  زمین  زن  تارک    دستار  را

از تو دل خواهم که خود باشی در آن

از تو  خواهم   بودن    دلدار  را

شکیبا شمیم

24 نوامبر 2018

20 آوریل
۳دیدگاه

چشمهِ نور

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

چشمهِ نور

  به زمستان غربت

تمام شب به سقف تاریک خیره بودم

و دلم گرفته بود

به حجم سنگین یک کوه سرد

سقف بیشتر از من غم داشت

و اندوه تمامی زمین را بر دوش می‌ کشید

ستاره یی نمی دیدم ،

نوری پیدا نبود تا با من حرف بزند

و به درد دلم  گوش دهد

انگار تمام هستی‌ در خواب مرگ فرورفته  بود

خورشید را گلوله باران کرده بودند

و دلم برای یک ستاره می‌ تپید

برای یک دیدار پر نور ،

و یک لحظه امید ،

سرما مرا به آغوشش می‌ فشرد

و تنها نوری که از پشت پنجره اتاق پیدا بود

رنگ برف بود

که خشونت دوری را پیام آور بود

و من هنوز منتظر یک ستاره بودم

و یک چشمه نور که در آسمانم بدرخشد

هما طرزی 

نیویورک

۱ فبروری ۲۰۱۱

20 آوریل
۳دیدگاه

آزاده پرست

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

آزاده پرست

من

‏‎بانوی از شهری خورشید

‏‎ماه ام،

‏‎مهر ام

‏‎پروین ام

‏‎گل میدمد از ابعاد بلوغ پیرهنم

‏‎مرز ندارم

‏‎زن اهورایی نژادم

‏‎ازدوشنبه نبضم

‏‎از کابل قلبم

‏‎از تهران روحم

‏‎که من همزاد « رابعه » ام

‏‎خار چشم دشمنان

‏‎آفتاب نگنجد در حجابم

‏‎که من آزاده پرستم

‏‎آفریدگار انسانیتم

‏‎با عشق هم مذهبم

‏‎چون که

‏‎ دخترم گل باغ تنت

‏‎خواهرم سایه‌ای سرت

‏‎همسرم عطر بدنت

‏‎مادرم گهواره چمنت

‏‎آقا !

‏‎به هوش آی

‏‎بدان که غرور خراسان در ریشه ام

‏‎خون لاله درجگرم

‏‎لبریز از حیاتم

‏‎تنها به چادرم مپیچ

‏‎عقاب اندیشه ام دایم در پرواز است

‏‎ترسی هم از شکار ندارم

که من سخت بلند پروازم .

میترا وصال

20 اپریل 2024

لندن

20 آوریل
۳دیدگاه

غریق معصیت

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

غــریــق مـعـصـیـت

 یا رب مـرا به نفس خودم وا رهـا مکن

این بندهء حقیر خود از خـود جـدا مکن

با آ نکه من ذلـیل وغـریقم به معـصیـت

فردای حشر زلطف و کرم روسیاه مکن

خود واقفی که چشم امیـدم بسوی توست

نـومـیـد من زرحمـتـت ای  کـبـریـا مکن

هـرروزتـوبه کـردم وبـشکسـتـم از جـفـا

یا رب مـرا به جُـرم وجـفـا یم  جزا مکن

هـرچـنـد گـنـاه خـود نـتـوانـم شما ر کرد

محروم من زبخشـش وعـفو،خا لـقا مکن

هستم زدوستا ن محـمّـدواهـل بیت  (ص)

د ل را زمهـرسـا قی کـوثــر جــلا  مـکـن

گـفـتی دعـا کـنـیـد که اجـا بـت کـنـم  دعا

ازمـن دریـغ ِ وعـدهء خـود،خا لـقـا مکن

تـا داده ئی تـوجـا ن درایـن دهـر بی بـقـا

محـتاج ِمـن به غـیـرخودت ای خدا مکن

دروقـت مـردنم، برسان برسـرم علی (ع)

جا ن دادنم تو سخت به شـهء کـربلا مکن

بـرآ بـروی آ ن هـمـه خا صا ن درگه ات

افـغـا نْسِتا ن ِمـا ن بـه پـلـیـدان رهـا مکن

درآ خرت که روزحـساب است  ز حیدری

بـرمـصطفی مـعـاصی  وی  بـرمــلا  مکن

پوهنوال دا کتر اسدالله حیدری

٢٢ جنوری٢٠٠٧ 

سد نی – استرالیا

20 آوریل
۱ دیدگاه

ببینم چه می شود

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

ببینم چه می شود

ايدل   وصال  يار  ببينم چه مي شود

 گلگشت  در بهار ببينم چه مي شود

گلبانگ.  بلبلان   برخ    با نوان گل

با  مكر نيش خار  ببينم چه مي شود

از پار گرچه خاطره  خوش   نداشتم

امسال روز گار    ببينم  چه مي شود

در هر نماز دست دعايم براى اوست

با چشم ا شكبار   ببينم چه مي شود

اميد بر  خداى   توانا    كنم ( ظفر)

هستم أميد وار  ببينم   چه مي شود

نذیر احمد ظفر

20 اپریل 2024

20 آوریل
۳دیدگاه

نظری بر مجموعه ی « کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم »

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

نظری بر مجموعه ی

« کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم »

قیوم بشیر هروی

20 اپریل 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

شعرزبان گویش کلام است به شکل زیبا و صیقل یافتهء آن که نمایانگر احساسات پاک و بی آلایشانه ای شاعر است که از اعماق قلب او نشئت گرفته و پس از عبور از آسیاب عقل با  زبان و قلم  به خورد جامعه داده می شود.

ولی آنچه را که می بایست بدان توجه نمود ، داشتن فرهنگ غنامند ماست که سرایشگران ما با استنباط به آن اشعار ناب و پرمحتوایی را قلم می زنند.

با آنکه تعدادی عقیده دارند که شعر گاهی بصورت الهامی به مغز خطور میکند و شاعر آنراانعکاس داده و تقدیم جامعه میکند ، ولی برخی دیگر را باور بر اینست که شعر پدیده ایست که شاعر خواسته اشرا بنحوی ابراز میدارد و این شیوه ایست که اکثرآ با استفاده از این روش آرزو ها و علایق درونی شانرا تبارز داده و بیان می نمایند و گاهی احساسات قلبی شانرا با تفکرات سنجیده خویش مدغم نموده و با زبان شعر بیان میدارند، هرچند در دسته بندی شعری ، این نوع اشعار را سرایش عاشقانه می گویند.

این اشعارمی تواند گاه بصورت کلاسیک و زمانی هم بصورت شعر نو یا سپید باشد که همه بیانگر احساس درونی سراینده ی آن است.

در کتاب « کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم » که مجموعه ی اشعار سپید شاعر مستعد محترمه شگوفه باختری می باشد بخوبی میتوان نقش احساسات سراینده را در لابلای دلنوشته های مندرج در این اثر بخوبی درک کرد.

چنانچه در آغازین ای مجموعه چنین می خوانیم :

 ” در شعر هایم ،

خود را سرودی

ناگهان !

کلمات ، آهنگ دیگر

به خود گرفتند. “

این تبلور احساس اوست که با چنین ظرافت به نمایش گذاشته شده است.

سوژه هاییرا که در خلال این اثر میخوانیم ، نمادی است از طرز تفکر شاعر در بیان ناگتفه های ذهنش که این مجموعه را تشکیل داده است. و بسا حقایق عینی جامعه را بر اساس برداشت خود به بیان گرفته است که چنین می گوید:

 ” آب دریای چشم کابل سر آمده و بیرون می ریخت.

دریا به خون آلوده بود !

وقتی پدران برای در آغوش گرفتن روح فرزندان خود ،

داخل آب می شندند ،

لباس شان

رنگ غروب می گرفت .

برآمدن مهتاب

از لای ابرها

شبیه پاره شدن

دل مادری بود

که از قفس سینه

بیرون زده باشد.

بعد از دیدن

آبله های پای پسرش

که در گوشه ای

دور از تنش

افتاده

و

آفتابی

که دیگر

طلوع نخواهد کرد.

واما درادامه می بینیم که  شاعر این مجموعه نگاه امیدوارانه اش را از دست نداده و چنین می سراید:

من از بسته ترین

پنجره ی امید ،

با خورشید نگاه تو

گل می کنم

و بهار را،

به چشم های زندگی، هدیه می دهم. “

وقتی این مجموعه را با ژرف نگری مرور کنیم  بخوبی حس می کنیم که پهنای احساس شاعر تا چه حد وسیع بوده و این وسعت دید را تواسنته با مهارت در خلال چند جمله بیان نموده و از آرزو و امید چنین سخن گوید:

”  ای کاش !

این موج های سنگینی

که بر هستی من میگذرند

و جهانم را با خود

می برند

به دل تو برسند.

تا بدانی

این لحظات

بی تو چگونه می گذرند. “

آنچه را من با مطالعه این مجموعه دنبال نمودم نه شکل ظاهری و چگونگی شعر بوده ، بلکه معنا و محتوایی است که ذهن شاعر را واداشته است تا آنچه را پس از نگرش بر ماحولش درک نموده با مخلوطی از احساس و تجربه زیر نام شعر روی کاغذ پیاده کند و این کاریست در خور ستایش و تحسین.

قابل یادآوری میدانم که این اثر نفیس را شب گذشته در پایان محفلی که بمناسبت تجلیل از بهار ، عید سعید فطر و یادبود از جاودان یاد مرحوم استاد الفت آهنگ از سوی انجمن فرهنگی شگوفه در ملبورن برگزار شده بود دریافت نمودم. ضمن سپاس و قدردانی برای بانو داکتر شگوفه باختری ، آرزوی مؤفقیت و سرفراز ی نموده و چاپ کتاب حاضر را  تبریک عرض نموده ، یادآور می شوم که احساس زیبایش را می ستایم و تمنا دارم مسیری را که برگزیده با متانت همراه با قدم های استوار دنبال نماید تا در آینده شاهد تراوش های ذهنی او در خلال مجموعه های دیگری باشیم.

 

20 آوریل
بدون دیدگاه

تاریخ نشر: شنبه 1 ثور(اردیبهشت) 1403 خورشیدی – 20 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

19 آوریل
۳دیدگاه

همتِ مردانه

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

غزلی از استاد محمد اسحاق ثنا و استقبالیه ای از قیوم بشیر هروی

همت مردانه

دل به تنگ آمده از غربت  و این دربدری

روز من شام سیه ، شب همه باغم سپری

زندگی مایهء ننگ است به این خیره سران

دادازین خیره سران وای ازاین خیره سری

نیست در شهر کسی  تا که غم  دل گویم

چه  کنم  گر  نروم  سوی   دیار  دگری

باغبان همت مردانه  کن  از خواب بخیز

تا رهد باغ ازین خشکی و این بی ثمری

گاهگاهی   نظر  لطف   به   من   اندازد

یار با آن  همه  بی مهری و  بیداد گری

عمر من  صرف شد  و یار نشد همرازم

حاصل عشق چه باشدبه جزخون جگری

شعر ناب  و سخن  نغز هنر  می خواهد

ای « ثنا » شعرچه گویی به این بی هنری

همت مردانه

دل  به  داد  آمده  از  دوری  مُلکِ  پدری

با کی گویم  ز غم وغصه و این  دربدری

خاک ما رفته به  تاراجِ  جمع  بی سر و پا

با دوصد جورو جفا و با هزار  حیله گری

نیم  قرن  شد  که   پریشانیم و آوارهء دهر

کاین جهان شاهد رنج گشته وهم خون جگری

نیست هیچ  محرمی تا حرفِ دلم  را شنود

زندگی  با  همه  آلام   چنین   شد  سپری

رهِ عشق  همت مردانه  بخواهد   به  یقین

ورنه مجنون شود ایندل  به صد بی ثمری

گوش  کن ایکه  دل از ما بربودی  به ریا

با چنین  وسوسه و دغدغه  و خیره سری

حرف موزون « بشیر» رسم هنرمی طلبد

ورنه این قصه سراسرشده است بی هنری

از مجموعه ی شگوفه های احساس

19 آوریل
۱ دیدگاه

تو شنبه

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

تو شنبه

او به من گفت:

امروز چند شنبه است؟

گفتم: تو شنبه

لبخند زدو گفت:

یعنی چه؟

گفتم :یعنی تو

هفت روز هفته ام

مکثی نمود و زمزمه کرد:

آی دیوانه

صامدی

19 اپریل 2024 

ملبورن – آسترالیا

19 آوریل
۱ دیدگاه

ایجادِ صلح

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

 ایجاد صلح

« طنز»

 

هر دو طرف به مصالحه تاکید داشتند. اولی گفت باید صلح کنیم و دومی هم گفت دیگر راهی جز صلح نیست باید صلح کنیم. 

اولی به دومی گفت پس بیا و صلح کن و دومی به اولی گفت توهم برای صلح قدم بردار. 

اولی- پس تفنگ خود را زمین بگذار و دومی گفت همینکه توتفنگ خود را زمین بگذاری تفنگ من هم روی زمین خواهد بود. 

اولی- ما حالا آماده مصالحه شدیم پس این تفنگ روی شانه های ما چه معنی دارد؟   بگذارش به زمین و دومی نیز این مطلب را تکرار کرد. 

اولی – تفنگ را رو به آسمان گرفت و چند فیر پی هم رو به آسمان اتش کرد. و گفت هنوز هم صلح نه می کنی ؟

دومی هم چند گلوله به زمین اتش کرد و گفت اگر صلح نکنی روز خوش نخواهی داشت.. 

اولی پای دومی را نشانه گرفت و آتش گشود و با لحن خشن و خشکی گفت صلح نه می کنی پس چه انتظار داری؟

  .دومی – سینه اولی را نشانه گرفت و آتش گشود . مرمی سرخ و آتشین روی سینه اولی نشست و صدای گلوله به هوا پیچید و میان هر دو صلح برقرار شد.

19 آوریل
۱ دیدگاه

غافلگیرم کن

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

غافلگیرم کن

غافلگیرم کن

بی خبر از راه برس

شبیه باران های بهاری

شبیه قاصدک ها

شبیه خبر های خوب …

که سالهاست من سنگ جان

چشم براه

منتظر

آمدن تو ام

های آزادی !

ترا میگویم .

میترا وصال

18 اپریل 2024

لندن

19 آوریل
۳دیدگاه

خوشهِ عشق

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خوشه عشق

باری بیا  به   بزم  دل   ای   نازنین  من
بشنو  نوای  ،  زاری  دل   مه  جبین من

باری بیا  که جان  به  فدایت   کنم  عزیز
ای عشق  من  ستارهِ  بخت  آتشین   من

روزی  بیا  بناز  که   ناز  تو   ر ا  کشم
ای سرو  ناز  دلکشم  ای  یاسمین   من

در دفتر  خزان  زده ام  نیست  غیر درد
ای غمگسار  همدم   و  مهر  آفرین من

چشمم به انتظار تو هر سو به   جستجو
ای خوشه خوشه عشق من ای  بهترین من

دل بسته ام به عشق تو هر لحظه بیقرار
باشد  نگاهِ  مست  تو هر  دم  نوین من

عالیه میوند

11 اپریل 2022

 فرانکفورت

 

19 آوریل
۱ دیدگاه

واهمه

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

واهمه

24 الف

بیزارم   از آیینه   و از    خود نگری ها

ای  سایه   بینداز  مرا     در  دگری  ها

هر در که  نشد  باز  دلم   سرد   نسازد

یاد تو فتم  دوست  از این   دربدری ها

بیهوده    نباشد    که    مرا   داغ نماید

این واهمه، این ترس، و این سربه سری ها

چون چشمه نجوشد چه توان کرد ندانم

سوزم به تب و درد ِچنین بی خبری ها

من دل به کسی  دادم   و او   باز ندادم

ای وای از این رهرو و این رهگذری ها

شکیبا شمیم

14 نوامبر 2018

19 آوریل
۳دیدگاه

زمستان

تاریخ نشر : 31 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 19 اپریل 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

زمستان

    به استاد عبد السلام شایق « فراز »  

  در باغچه زمستانم نیلوفرهای بهاری را می‌ بینم

که سر از آب های شفاف عمرم در آورده ا‌ند

و با تعجب به من نگاه می‌ کنند …

نیلوفرهای معصوم، 

پاک و ساده  دل  و دور از باتلاق های پلید اجتماع ،

خارج شده از قید های بیجا، 

و هجوم خرافات و باور های دروغین

عجبم از بهاریست که در زمستان به سراغم آمده

شاید خیال باشد ؟

شاید امید ؟

وخنده نیلوفرها مرا به سوی شیشه های پر نور

و خالی‌ شده از تاریکی ها می‌ برند

و در دشت  خشکیده ی غم  هایم تخم امید می‌ کارند

پرتو خورشید را می‌ بینم که در زمستانم – 

با ساز نیلوفرهاهم نوا شده

وگرمای وجود را در رگ رگم تزریق می‌ کند

و با حرارت ایمان های صادق و عشق های چندین ساله 

به نیایش او می‌ پردازم که تنها یگانه ی منست

بهار را ملاقات کردم و در دریاچه نیلوفرها شناور شدم

و بودنم را جشن گرفتم و تا مرزهای ابدیت جلو رفتم

خورشید را به آغوش کشیدم و در رقص نیلوفر ها زیستم

ستاره های شب رااز آسمان ها دزدیدم و به نیلوفر ها دادم …

زندگی‌ من :

دور از مرداب سرد و یخ زده ای نا امیدی ها

فارغ از لحظه های تاریک و سرگردانی های بی‌ معنی‌ است

در سرزمین های جاودان و پر شده از هستی‌ ها

و گم شده در بهاران خوب و ابدی …

نیلوفرهای من در زمستان گل کرده ا‌ند

و در یخبندان بهم عشق می‌ ورزند

و با ترنم تازه یی بهار را به خانه ام آورده ا‌ند

و خانه ام با رنگ نیلوفرها رنگین شده  و هزاران سال-

از مرداب بی‌ برکت و پر زوال خشم ها به دوراست …

امید هایم :

 در آغاز زیستن ها-

با نیلوفرهای بهاری به دنیا آمدند

و در زمستان ها بهار را مهمان ا‌ند

و گل می‌ دهند تا همیشه زنده بودن را تجلیل کنند

و دردریاچه های نیلی و نقره یی رنگ ،

میزبان نیلوفرهایم هستند

با دستانم نیلوفر ها را کاشته ام

با دستانم نیلوفر ها را چیده ام

و با دستانم با نیلوفرها راز و نیاز کرده ام

و به آنها عشق ورزیده ام

و در سرزمین شان با امید زیسته ام و از غربت ها به دور

دروصلت های ابدی –

در پای خدای محبت ها به خواب رفته ام

و صبحگاهان به آفتاب می‌ خندم

و به جهش زنده  بودن نیلوفرها خوش آمد می‌ گویم

و در اوج سوگوار ی زمستان های ابدی

جشن بهاران را برگزار می‌ کنم

چون نیلوفرهای زمستانم

پر بهار تراز هزاران بهار شده

و در باغچه عمربه من پیوسته ا‌ند …

هما طرزی

 ۲۴  جنوری ۲۰۱۱

نیویورک