۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

18 ژوئن
۳دیدگاه

مرا به گذشته فریاد بزن!

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 28  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 18 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مرا به گذشته فریاد بزن!

در هجوم تاریکی‌های حال،

که چون بختکی سهمگین بر سینه‌ام چنگ انداخته،

و در برابر آینده‌ ای که بی‌چهره، بی‌رحم و بی‌سرنوشت ایستاده،

دلم هوای آن گذشته را کرده؛

آنجا که هنوز نگاه‌ها ساده بود و لبخندها، بی‌تکلف؛

آنجا که دل آسوده‌ تر می‌تپید و آسمان به وسعت خیال‌ هایمان آبی بود.

مرا به گذشته فریاد بزن!

به کوچه‌ های خاکی خاطره،

به آغوش امن مادر،

به دستان پرصلابت پدر؛

که پناه بود، سایه‌بان بود، ستون آرامش خانه.

به روزهایی که زمان، آهسته‌تر می‌گذشت

و دغدغه، تنها مشق شب بود و نان تازه.

فریادم بزن،

تا شاید این هراس بی‌امان از اکنون،

و این گرداب پر اضطراب فردا،

در پژواک شیرین دیروز گم شود.

بگذار برای لحظه‌ای

از هیاهوی بی‌سرانجام امروز

و از ابهام یخ‌زده فردا،

پناه ببرم به دیروزی که هرگز از خاطرم نرفته؛

به نگاهی پدرانه، که جهان را آرام می‌کرد،

اما دیگر بازنمی‌گردد…

آری، مرا به گذشته فریاد بزن؛

شاید آنجا هنوز،

قطره‌ای امید برای زنده ماندن باقی‌ست.

شاعر و نویسنده:

 احمد محمود امپراطور

18 ژوئن
۴دیدگاه

همهمه

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 28  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 18 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

همهمه

 

در همهمه ی عشقت

علف های سبز را

در لاله تنم لمس کردم

و در وسوسه ی بودنت

چنان مست شدم

که باران بارید

و سبزه ها خیس شدند

و من هنوز

در صدای دریای تنت

می رقصیدم

و تو را به آغوش می کشیدم

تا آخرین نفس های

پیش از سکوت

هما طرزی

نیویورک

8 جنوری 2024

 

 

 

17 ژوئن
۱ دیدگاه

کتاب زبدۀ تاریخ

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 27  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 17 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

کتاب زبدۀ تاریخ

 

فسانه خوان وفسون سرگذشت موسارا

مگـر خـرد بکــنــد حـل ایـن معـمّا را

نگین خـاتـم و افـسانـۀ سـلیمان چیست

شـراره یی که بلـنـد کـرد دود بلـوا را

فسانه سازی مصر کهن به خاخام داد

تخـیـلی که ســرایـیـد طـور ســیـنـا را

حکایـت بت و بتخـانــه و تـبــر گفـتند

حدیث قوچ و پسر درد حمل سـارا را

کِی بود خواهر ابرام، همسر فرعـون

فدای ثروت و زر کرد دین و عقبا را

ز کین و خشـم پسرهـا و مادرانـدرها

گرفته نفرت عبری و سـامی دل‏ها را

خدای نیکی و مهر وحماسه را کشتتد

یَهُوه کرد فزون کین وخون ودعوا را

خـدا بـه مریـم باکـره داد نطـفـه مگـر

که بی پـدر بـزایـیـد جـســم عـیسـا را

ز تخم یـوسف نجـار قـصه‏هـا باقیست

پـژوهـشی بکـنیـد گـر نهـان و پیدا را

به مکر و فتنه مسیح را بـدار آویختند

به زور و زر بفـروشـند جـدّ و آبا را

به دل عروج وظهورصلیب پروردند

که بـر کـشند بـه خـدا قصۀ مسیحا را

خیال در هـمه جا نقـش می‏کند بازی

بـه دسـت کـم نگـیریـد چشم رویا را

زبان قصه و افسانه گرحقیقت نیست

چرا گلـو بُـبُـرنـد شـاعـران گـویا را

پیامبـران خیالی بـرای خود سـاختند

که تا ببند کشند عـقل وذهن فردا را

زبور وانجیل و تورات و آیت قرآن

نموده بانی اسـلام یهـود و ترسـا را

زخشم شمشیر خونریز نسل ابراهیم

کنیسه کـرد بنا، مسـجـد و کلـیسا را

تمام جنگ صلیبی حکایت خونسـت

که داد برهمه کشتاروجنگ فتوا را

بهشت و پل صراط وجهنم و محشر

حکایتی اسـت که الله کـند اهـورا را

شـرار آتـش زرتـشت در دل تاریـخ

بـه لـوح دل بنگاریـد مهـر میترا را

اگر تمدن و عقل و کتاب را سوختند

دسیسه بـود که ویران کنند اوستا را

نمک خورده؛ ولی بشکند نمکدان را

خبر دهید به کوروش رسم رسوا را

نبرد روم به ایرانویج وخراسان بود

که قتل عـام کنند قـوم پاک و دانا را

ز نام رستم وسورنا وکاوه می‏ترسند

به تار فـتـنۀ ضحـاک بـسـته دارا را

به جنگ هندی وفرهنگ آرین رفتند

که افـکـنـنـد در آتـش ریـگ‏ویـدا را

بـرای چین کهـن نیز تـوطـئه چیدنـد

نهند بـر سـر تـاریـخ و فـلسـفه پا را

میان مـردم اسـلاو تخـم جنگ پاشند

ز خـون پُـر کنند کـسـپین و ولگا را

به کام حکمت یونان حنظل شوکران

به تـوپ بـسته کنند پیکـران بـودا را

ز بطن کهنۀ یونان وروم بیرون شد

نظام غرب که افکند شوروغوغا را

ولی تششع روشنگری برفت از یاد

درنده کوسه ربود گوهران دریا را

زنور دانش واشراق شرق می‏ترسند

که متّـهَـم بکـنـنـد ذکـریا و سـیـنا را

زجنگ و کینه و افراطیت برند لذت

به خاک وخون فکندند شرق زیبا را

هماره زنده کنند جهل طالب وداعش

که بـار بـار بسـوزنـد هـسـتی مـا را

به تار مذهب و انترنیت وخبر بستند

دو دست عقل و چشمان ذهن بینا را

تـوگـویی مادر خـاخام هیتلری زایید

که روزوشب کُشد طفل وپیروبرنارا

مکان فتنه و تهدیـد گـشـته واشنگـتن

اسـیر تـوطـئه و جنگ کـرده دنیا را

همیشه ظالم وخونخوارمی‏شود نابود

گـرفـتــه خـون دل کـودکان ثـریا را

ترورووحشت وارعاب بگذریدازحد

کـفـانـده جگـر صبر و دل مـدارا را

بصد زبان وبصدرو دروغ میگویند

گرفته عفریت دجّال بوق و سرنا را

کتاب زبـدۀ تاریـخ را ز سـر خوانید

که ریشه‏یابی کنید خودی وشناسا را

جهان نظم و ثبات جدیـد می‏خـواهـد

که برقـرار کند عـدل و داد پـویا را

رسول پویان

 

16 ژوئن
۱ دیدگاه

باغِ خیال

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 26  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 16 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

باغِ خیال

 

 دیشب   در   آسمانِ    دل   انگیز  خاطرم

نقشِ او چون شهاب، خطِ زر کشید و رفت

 قُریِ  مهر  ز  باغِ   وفا   بال   و   پر  گرفت

 از شاخه  های سبزِ  خیالم  پرید  و  رفت

 آن مرغِ عشق که جای در اعماق سینه داشت

 از   آشیانِ   گرمِ  دلم ،  پر کشید  و  رفت

 من   باغبانِ     غنچهُ     امید      و     آرزو

 او حرمت  و   صفای  دلم  را ندید  و رفت

 چون   سایه   ناپدید  شد  اندر  خمِ  نگاه

 مانندِ  اشک  از  مژه هایم   چکید  و رفت

چون   بگذرم  ز باغِ خیال  اش  ، نظر کنم

 بر شاخه های گل که برایم  نچید و رفت.

 مريم نوروززاده هروی ۱۴

فبروری ۲۰۲۵ میلادی

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند.

 

 

16 ژوئن
۱ دیدگاه

کشتی آرزو ها

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 26  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 16 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

کشتی آرزو ها

 

چراغ عشق رساند
تو را به آزادی
ای زن زاده شدی با عشق
چراغ روی تو روشن
سازد منزل را
پلنگ چشمانت صد پاره کند
دل را
یک کهکشان لانه‌ی امید آوردی
با آمدنت
یک جهان فانوس روشن
در زندگی ماندگار با قصه های
بی پناه در قله های آرامش
لبریز کردی
کشتی آرزو ها غرق موج دیدار تو
در بحر بیکران فراق شدند

عالیه میوند   

فرانکفورت

27 اپریل 2025

 

 

16 ژوئن
۱ دیدگاه

نصیحت

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 26  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 16 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نصیحت

۱۰۳ الف

 

دست ها سازند  با هم  گر  در و دیوار را

خود خدا  آید   و   تا  آخر   رساند  کار  را

 دل چه رنجانیم از بیش و کم این روزگار

 لاجرم  یک  روز  اندازیم  این   مقدار   را

 چشم اگر زیبا نبیند گل ندارد رنک   و بو

 چشم اگر زیبا ببیند رنگ بخشد   خار را

 یک نصیحت از من بی معرفت  هم گوش کن

 دوست را دشمن مکن آزرده منما یار را

 عقل   باید   چاره ی  کار  خراب  ما کند

 کله گر خام است در دورش مکن دستار را

شکیبا شمیم رستمی

 

 

16 ژوئن
۱ دیدگاه

روز مادر خجسته باد!

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 26  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 16 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

روز مادر خجسته باد!

چشم  و  چراغ خانه  ، لطف  خداست مادر

 راز   سپید   بختی   در   جان  ماست مادر

 در  لحظه‌ های اندوه ،  با ما  بود  همیشه

 با مهر و اشک و لبخند، همراز ماست مادر

 هر زخم را به لبخند ، مرهم نهد به یک دم

 بر درد های   مایان ، هردم  دواست  مادر

 بوی  بهشت  دارد ، نامش   به  لب  بیارم

 زان رو  که  در  دو  عالم گرانبهاست مادر

 هرجا زمین  بخوردم  دستم  گرفت با مهر

 آیینه ی  صفایش ، بس  قد  نماست مادر

 دست نوازشی را کز وی نشانه در اوست

سر چشمه محبت صدق و  صفاست مادر

 در غیبت حضورش کاشانه  گور تار است

 شام    امید   ما   را   صبح  دعاست  مادر

 جنت به زیر پایش ، از  گفته‌ی  نبی است

 زیرا    کلید  رحمت   ، از  ابتدا ست   مادر

هر شب  چراغ  خانه از  روی  اوست منور

 خورشید  پُر  فروغِ ،  اندر  سماست  مادر

 آن کس که قدر او را ، از دل  شناخت حقا

 یابد رضای  حق  را ، چون آشناست مادر

 در سایه اش  بیابی ، آرامشِ   دل و  جان

تسکین  جان خسته ، اندر  شماست مادر

 گر گوهرِ  بجویی ، در  گنج  مهر   او جوی

در کعبه  گاه دل‌ ها  ،  فرمانرواست  مادر

 موجود     با   عطوفت   آموزگار   بی مثل

 مخزنِ  مهر  و  الفت ،  کان حیاست مادر

 گفت «انوری»  اگرچه شمهٔ  وصف او را

در جاده‌  های الفت ،  بی‌ انتهاست  مادر

 انوری فکری

 ۲۶ جوزا ۱۴۰۴

پنجشیر – افغانستان

 

16 ژوئن
۳دیدگاه

یادگاری از روزگاران شیرین

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 26  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 16 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

یادگاری از روزگاران شیرین

در سال ۱۳۸۶ خورشیدی، در یکی از روزهای مملو از خاطره، شخصی از دفتر «بابای ملت» به خانه‌ی ما قدم رنجه فرمود. او نزد پدرم، شیر احمد یاور کنگورچی، آمد و با احترام تمام گفت:

«شماره تماس ‌تان را می‌خواهم تا به خانم لیلما حسینی، همسر شهزاده محمد نادر ظاهر، برسانم. چند روزی‌ست که به کابل آمده‌اند و در کارته سوم اقامت دارند. 

جویای حال شما شده‌اند و مرا مأمور یافته‌اند تا شما را یافته، فرصتی برای دیدار فراهم آید.»

پدرم، که سالیان درازی از این بانوی بزرگوار بی‌خبر بود، چنان شادمان و متأثر شد که گویی عزیز گمشده‌ای را باز یافته است. 

بی‌درنگ شماره تماس خویش را در اختیار آن فرستاده نهاد.

روز بعد، خانم لیلما حسینی با پدرم تماس گرفتند و قرار دیداری نهادند. 

آن روز، به گمان اغلب، جمعه‌ای بود روشن و پرمهر. 

منزل ما نیز در کارته سوم کابل بود و فاصله‌ میان خانه‌ هایمان، با موتر، بیش از سه دقیقه نمی‌شد.

رهسپار منزل‌شان شدیم.

 آنگاه با پذیرایی‌ شاهانه، ولی برخاسته از دل‌ های پاک و ساده‌دلانه، روبه‌ رو گشتیم. 

خانم لیلما حسینی با چشمانی پر از مهر، دستان پدرم را بوسیدند و پدرم، با چشمانی نمناک، دستان ایشان را بوسه زدند.

با لهجه‌ی شیرین هراتی و زبانی سرشار از مهر و ادب، بارها و بارها گفتند:

«شیراحمد جان، برادر عزیزم… 

شکر خدا که زنده ماندیم و دیدار تازه شد.»

ساعاتی طولانی از آن روز را در گفت‌ وگو و بازخوانی خاطرات دیرینه گذراندند؛ 

از روزگار وطن، از حضرت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه، از جناب میر حیدر حسینی، و شهزاده محمد نادر یاد کردند.

 من ، خاموش و شگفت ‌زده ، تماشاگر و شنونده‌ی این دیدار پربار معنوی میان خواهر و برادری معنوی بودم.

در پایان، با اجازه‌ی هر دو بزرگوار، چند قطعه عکس به یادگار گرفتم.

 پدرم نیز همان‌ جا، با طبع سرشار شاعرانه‌اش، رباعی‌ای زیبا بداهه سرود و با خطی خوش تقدیم آن بانوی گران ‌مایه کرد.

شایان ذکر است که خانم لیلما حسینی در زمان سلطنت، استاد مادر گرامی‌ام بودند و مادرم تا صنف هشتم، شاگرد وفادار ایشان بود.

و در تاریخ ۳۱ می ۲۰۲۵ میلادی که برابر میشود

۱۰ جوزا ۱۴۰۴ خورشیدی

۲۳ ذی‌القعده ۱۴۴۶ هجری قمری

 

با اندوهی سنگین و ناباورانه، از صفحه‌ی فرزند گرامی‌شان، شهزاده مصطفی ظاهر، خبر رحلت آن بانوی فرزانه، عفیفه و خدمت‌گذار صادق میهن را دریافتم. 

این خبر، قلبم را لرزاند و غمی سنگین بر جانم نشست.

از درگاه پروردگار یکتا، برای روح پاک، نورانی و پر آوازه‌ی آن بانوی شریف، طلب آمرزش و آرامش ابدی می‌نمایم. 

همچنین، برای بازماندگان محترم‌ شان، صبر جمیل و اجر جزیل آرزو دارم.

إنا لله و إنا إلیه راجعون

اللهم اغفر لها وارحمها وأسكنها فسيح جناتك

با نهایت اندوه و تأثر

 

نویسنده: احمد محمود امپراطور

کابل/ افغانستان 

۱۴۰۴ خورشیدی

 

15 ژوئن
۳دیدگاه

شتاب

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 15 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شتاب

 

تو در شتابی تا یادهات

در دیواره های فکرم بیرنگ شوند

و از خاطره ها جدا

و در دل ها ناپیدا

و من با قلم هام

هنوز ترا در نفس های خانه ام

نقاشی می کنم

با مهر و صمیمیت

 ما دو قصه ای ناگفته خواهیم ماند

و تا قرن ها

بگوشی نخواهیم رسید

مگر در قصه های پر مهر کوچی های بی سرزمین

در پس کوهای سبز

و درختان پر نور آن سرزمین

که در شاخه هایشان بجای برگ

ستاره می درخشد

و در جویبارش به جای آب

اشک های عاشقانه ام جاریست …

 

هما طرزی

نیویورک

 8 جنوری 2024

 

 

 

15 ژوئن
۱ دیدگاه

خزانِ زندگی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 15 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی .  فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

 

خزانِ زندگی

 

نو جوانی در غم و در حسرت و سودا گذشت 

همچو  باد  صرصری  کز  دامن  صحرا گذشت 

کی رسد آیا  به دستم  دست تو  ای دلستان 

وعده  وصل  تو  از  امروز   و  از  فردا  گذشت 

بهترین   ایام  عمر  و   شادمانی    های   من 

گه به صلح وگه به جنگ وگه به استغنا گذشت 

منزل   صد   ساله   پیمودم   به   امید  وصال 

در خیالم تا  خیالت  ای  پری   سیما  گذشت 

شد خزان   زندگی  ، هشدار   ای   ناز آفرین 

(فرصت نگذشته ات پیش ازگذشتنها، گذشت) 

صبحدم میگفت درویشی که دوش ای منعمان 

خواب خاکستر نشین و قاقم  و  دیبا گذشت 

کو قباد؟ وکو کیامرث؟ و چه شد؟ بهرام گور ؟ 

بگذرد   آنچه   که   با اسکندر  و  دارا گذشت 

از تلاتم   های   موج اشک  من  غافل چرا ؟ 

کی دوان بی زورق از امواج این دریا گذشت 

از    برای      خاطر     ناز    آفرینت    عاقبت 

( صابر )   آواره ات  از   راحت  دنیا  گذشت . 

صابر هروی

پروان عقرب ۱۳۳۸

 

15 ژوئن
۳دیدگاه

 دردِ هجران

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 15 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 دردِ هجران

 

سـوخـتـم من خا لـقـا! ازدرد هـجــرا ن سـوخـتـم

از فرا ق خا ک  پا کــم ، مُـلـک افـغـا ن سـوخـتـم

سوخـتـن بهتـر بـود ازشـــا دی ام درمُـلـک کـُـفـر

گـر بظاهــرخـرمـم ، لـیک ازدل و جـان سـوخـتــم

مـرگ با دا،آ نکــه در دل ، نـیـسـتـش  حُـب وطـن

در د یـا رغـیــر ، مـن ازیـا د  جــا نـا ن  سـوخـتــم

تا بکی مُـلکـم بـد یـنـســا ن،زیرظـلـم ظـا لـمـا ن

ازجـفـای ظـا لـمـا ن و  جـــور دورا ن ســوخـتــم

نا مسـلـمــانا ن جـا نی، بـا شـعـا رحـفــظ د یــن

کــردویـران کـشـورم، کـزد یـن ایـشا ن  سوخـتـم

حرص دالـر، بـرد  دیـن  احـمـدی ، ازیــا د شــا ن

ا زجنا یت هـا ی شا گـردا ن شـیـطـا ن سوخـتـم

آ هــوان مـیهـنــم  رم  کــرده انــد ، در هــرطــرف

مـن بـیـا د نــرگــس چـشـم غــــزالا ن سـوخـتــم

سوخت کا بل، هم هرات وبــا میــان وقـنـدهــا ر

لالــه سـان داغـم بـدل،زشـک یتـیـمان سـوخـتــم

حـیـدری صبـرخــدا کـن،عا قـبـت  وصلی رســد

تا نگــوئی دیـگـرش، کـزهـجـر یـاران سـوخـتــم

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۴ می  ۲۰۰۵

 سید نی – آسترالیا

 

 

 

 

 

 

 

15 ژوئن
۱ دیدگاه

مهر پدر

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 15 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مهر پدر

دستت  پدر ببوسم  و سر هم  به  پای تو

میخواهم آنچه  خوب جهان است برای تو

آموختی  حرف   به  حرف  درس زنده گی

قربان  مهر و   ا لفت  و   قلب  صفای   تو

حرف ترا   به  جان  و  به دلم میکنم قبول

رازی  ز  من  شوی  و  بود گر   رضای  تو

کوشیدی روزوشب که شوم  مرد  روزگار

قربان   مهربانی   و   لطف   و    وفای  تو

قدتت  خمیده   گشت  ز خدمت  برای من

نازم  به این  محبت   و   مهر  و   وفای تو

باشد  هر آنچه صوت  دل  انگیز  در جهان

روح پروراست به گوش دلم هر صدای تو

محمد اسحاق ثنا
ونکوور کانادا
۱۴ جون ۲۰۲۵ میلادی

13 ژوئن
۱ دیدگاه

سرود ترا

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

         سرود ترا

 

من انگشتری از نگین صدای خروسان بسمل

که آوازشان را به خورشید بستند

به گنجینه ی دل نهان کرده دارم

چه دانی که این آفتاب سحرگاه امروز 

همان آفتاب سحر گاه دیروز مرده ست 

شبانی که پیوند دیروز و امروز را گسستند

هزاران چراغ تپش را

                       ز دلها ربودند

چه دانی کدامین تپش

آفتاب مرا تا هنوزم به عصیان خود

                     نهان کرده دارد؟

بیا دست خود را

در آوای دل آتشینم نهان کن 

که جاری شود در تو خورشید آوازه خوانی

 که در سایه های گریزان تردید 

هنوزم سحر را به لب می سراید 

بیا دست خود را به انگشتری خوشنما کن

کزان عشق آبادگر

                 بربادگر

                      جلوه دارد.

بیا دست خود را به گنجینه ی قلب من آشنا کن

که من لحظه ها را

با تپشهای فریادیی قلب خود

                              گره بسته ام.

بیا تا سرود ترا سر کشم

چون شرابی

که در رگ رگ آدمی

غم خفته ناگفته را

به وسواس تا واپسین وسوسه

جستجو می کند

و با پرسش بی صدای نگفته

شستشو می کند.

گفتگو می کند.

 

فاروق فارانی

 اپریل ۱۹۹۲

 

 

 

 

 

 

 

 

13 ژوئن
۱ دیدگاه

جنگ مذهب

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار . شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی

جنگ مذهب 

ای مدعی فگنده ای ما را بجان هم 

ما را نموده  تفرقه ات دشمنان هم 

سنی و شیعه، ازبک و افغان ، هزاره ها 

بودیم  قرنها  بوطن   دوستان  هم 

دین و خدا  و  قبله و  قرآن ما یکی 

ما را نبود فرق و  تباعد  میان  هم

مذهب نبود حائل توحید  و عزم ما 

ما سنییان هم بودیم  و  شییعان  هم 

سمت و نژاد و قوم و زبان در میان نبود 

چون آشنا بدیم  بفکر  و  زبان هم 

با هر زبان و  لهجهٔ  غمخوار هم بدیم 

کی میزدیم مشتِ  جدل  در دهان هم 

ما را  نمی فکند  بهم  رهبران  ما 

بودیم شریک واحد سود و زیان هم 

هشدار بیش  ازین  نتوانی  زهم جدا 

هستیم گوشت و خون و رگ و استخوان هم . 

 

صابر هروی

 

13 ژوئن
۱ دیدگاه

من و دل

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

من و دل

۱۰۲ الف

 دلم موج و منم دریا ، چه طغیان گر چه بی پروا

گهی  تنها  شود  با من  ، گهی ساحل  رود تنها

 نه او موجی شود بی من  ،  نه من دریا شوم بی او

 نه او بی جا شود با من ، نه من با او شوم بی جا

درختم   او  بهارش   من ، نگاه   کردگارش  من

نه او حال و نه من حالم ، منم دیروز و دل فردا

سرشکم او و من  چشمش ، چکد  از من چکانم او

 منم پیدا و  دل  پنهان ،  منم  پنهان  و دل پیدا

 دلم نرگس و من باغش، نروید جز به باغ خود

 نه او بی من شود زیبا ، نه  من بی  او شوم زیبا

 دلم آب و منم ظرفش، نریزد جز به ظرف خود

 منم داغ و دلم جوشد ، من آشفته و دل شیدا

شکیبا شمیم رستمی

13 ژوئن
۱ دیدگاه

دوری از مادر وطن!

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دوری از مادر وطن!

 

 طاقتِ  دوری  ندارم ،  من  ز آغوشِ وطن

 بوسه بر خاکم زنم ، گر باز گردم در مَکَن

 دورم از آغوش  مادر  ، دورم از  خاکِ پدر

 مانده‌ام با درد و غربت ، خسته از جَورِ زَمن

 هر که دور اُفتد ز خاکش، دل پریشان می‌شود

می‌زند آتش به جانش ، داغِ  دوریِ وطن

 چشمِ او پُراشکِ حسرت ، سینه‌اش لبریز آه

 در فراقِ میهنِ  خو د ، نالد  از  دردِ کهن

 هر سحر با یاد میهن، می‌نهد دل را به خاک

 نغمه‌ی غربت زند او، با نوایی از سخن

دل پُر از سوزِ جدایی، دیده‌اش لبریز اشک

 می‌کشد بار غریبی، خاطرِ  فرزند و زن

 در غریبی شب‌ نشانم اشک و آهم بی‌صداست

جز خداوندی  نبیند  حالِ  زارِ خسته‌ تن

 بر دلم سنگین‌تر از کوه است بار این فراق

ناگهان بشکست صبرم ،  مانده‌ام اندر مَحَن

«انوری» گفتا: غریبی دردِ دارد جان گداز

 کاش روزی بازگردم، من به خاکِ خویشتن

 انوری فکری

 ۲ جوزا ۱۴۰۴

 پنجشیر –  افغانستان

 

نوت : بناء بر درخواست یکی از دوستان که در دیار غربت

بسر می برد به طور بداهه این غزل را سروده ام خدا کند

طرف توجه همگان قرار گیرد.

 

 

 

13 ژوئن
۳دیدگاه

غربت

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

غربت

            به همسرم  

من در غربت آغوشت

میلادم را در نور تنهایی

جشن می گیرم

باشکوه و دلپذیر!

 

اما تو آیه ای از عشق نگفتی

تا نکند آغوشم در میخانه ی دل باز شود

و هما هنوز ترا

در تنهایی اش تکرار کند

 

هما طرزی

نیویورک

1 جنوری 2024

 

 

11 ژوئن
۱ دیدگاه

 روایتِ عشق

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 روایتِ عشق

 ما را برنگ و  بوی  زگلها نشانه بود

 آنروزها که پای  چمن  در میانه بود

 آکنده کوچه ها ز هیاهوی عاشقان

 بر هرگذرگه نالهُ  چنگ و چغانه بود

 در دفترِ خیالِ من از رنگ و بوی عشق

 هر لحظه نقشِ صد غزلِ عاشقانه بود

 در کلبه  های  روشنِ  یارانِ با صفا

 تا صبحدم روایتِ عشق و فسانه بود

 در  دادگاهِ  اهلِ  مُروًت  زروی عقل

حرف از عدالت و سخنِ عادلانه بود

 دلهای مردمان همه خالی ز خشم و کین

 صلح و صفا و مهر و وفا جاودانه بود

 خوش آنزمان که مرغکِ شیدای رَسته را

 در شاخسارِ میهنِ عشق آشیانه بود.

مریم نوروززاده هروی

 ۲۷ آپریل ۲۰۲۵ میلادی

 از مجموعهُ”میهنِ عشق”

هلند.

11 ژوئن
۳دیدگاه

ذهن ِ تخیل

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ذهن ِ تخیل

 این دل غلطیده  در   خون خانۀ بیتاب ِ کیست

 این سر ِ اندیشه سایی غرقۀ گرداب ِ کیست

 این تن ِ خم گشته  قامت   بار ِ غم را می برد

 دست و پایی خسته گی ها نسخۀ آداب ِ کیست

 گلشن ِ پر رنگ و بویی  را نمی یابد دوچشم

جفت ِ ابروی ِ کی بیند خادم ِ محراب ِ کیست

 خرمن ِ  استاره  دارد  کاروان ِ  اشک ِ چشم

نورِ پاک ِ دل سمن را حاصل ِ  مهتاب ِ کیست

عشق گلبن کرد در دل گلخنی  بیرون کشید

 آبروی رفته ام  در کوچه ی  بی آب ِ کیست

 دامنی صبری گرفتم  خامه  رقصیدن گرفت

 جامه ی خوشبینی ام در خاطر ِ بی تاب ِ کیست

 استقامت   در   توان ِ   عزم  راسخ  گُل کند

 پهلوان ِ عشق اینجا رستم و سهراب ِ کیست

 آنچه از ذهن ِ تخیل  سر  زند   گلشن شود

 حاصل ِ رویای رنگین در نهاد ِ خواب ِ کیست

 عمر ِ خود برباد  دادی  تا همایون در جهان

 معنی در امواج ِ شعرت گوهر ِ نایاب ِ کیست

 همایون شاه «عالمی»

۱۰ جون ۲۰۲۵م

11 ژوئن
۳دیدگاه

این زن

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

این زن

         تقدیم به زن افغان

باز در کوچه های بیدادگر

در شهر فتنه ها

بوی دود

و تعفن اندیشه ها

ترا به ژرف ترین  اندوه ها مهمان میکند

واژه آزادی 

وسلامت فکر 

همان قصه دیرینه هاست 

هوای شهر

در بی‌ اکسیژنی ،

در بی‌ خبری ،

در بی‌ دانشی ،

و در بی رحمی، 

شش های بیخبران را آزار نمیدهد 

ولی این  زن است

تا در آتش بسوزد

و قصه دیرینه مانرا

تکرار کند .

هما طرزی

نیویورک 

۴ اپریل ۲۰۱۵

 

11 ژوئن
۱ دیدگاه

کابل زخمی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

کابل زخمی

 

فصل گل اکاسی، گلهای زخم داری

 از آن به بار بودی، اکنون ازین به باری

 

 آن آسمان صافت اکنون بدود اندود 

ای شهر پیرگشته کابل همه غباری

 

 لبخند از لبانت  بیگانه   شد  زاندوه

 حالا  بجای  لبخند   فریاد   بیقراری 

 

ای شهر انتظارم  در  انتظار  مرگی 

نه خنده از تو بینم نه قطره اشک جاری

 

 دلهای بیشماران بوده شکار لطفت 

از تیرها و آتش اکنون خودت شکاری

 

 در چهر  کودکانت  بینم غبار پیری

 يك شهر شور بودی حالا همه شراری

 

 گم کرده ام بخاکت دنیای کودکی را

 از آن بجز خیالی در خاطرم نیاری

 

 ای کاش خاک پاکت روزی بسر نمایم

در مانده و غریبم از من مجوی یاری

 

ای قلب پاره پاره ایوا چه داغداری

یکسوی نوش گرگی یکسو به نیش ماری 

فاروق فارانی

توضیح:

این شعر در زمانی که رژیم داکتر نجیب آخرین نفس‌های خود را می کشید و تنظیم های ساخت پاکستان کابل را در هم می کوبیدند ، سروده شده است.

زنده یاد استاد زلاند، هنرمند نامدار ما برای این شعر آهنگ ساخت که در رادیوی دویچه ول (رادیوی آلمان) ثبت گردید.

 

11 ژوئن
۳دیدگاه

هفت سین عشق

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

هفت سین عشق

هفت سين عشق  را خوانم بگوش

زانكه بى عشقت  نيايد كار هوش

هفت سين  عشق  ار  جولان كند

پهنه ى روح  و  تنت  رخشان كند

سين اول سين سرمستى  و شور

بى خيال از ما و من ها، زرّ و زور

سين   دوم  سر  بلندى   و  وقار

وا رهاندن خويش را از ننگ و عار

سين سوم سيره ى عدل و شعور

فارغ از هر كينه  و  كبر  و  غرور

چارمين سين سينِ  سرتا  پا  اميد

با   خلوص  نيت  و  صبر   مزيد

پنجم آن سين است  سين سبز مهر

زانكه بى مهر است تاريك اين سپهر

سين ششم سلمِ اين روح است و تن

بى سلامت كى شود خوش انجمن

هفتمين سين سربه كف بودن به حق

در  ره   حق   ايستادن   تا  رمق

سفره ى جان را تو گر  گسترده يى

هفت سين  عشق را  پرورده يى

مطمئن بادا  كه  عمرت  را بهار

مينمايد   پر   طراوت   پر ز بار

مطمئن   بادا    زمستان   تنت

ميشود سرسبز  و تابان  گلخنت

هفت سين عشق ار جولان كند

پهنه ى روح و تنت رخشان كند

شیبا رحیمی

11 ژوئن
۱ دیدگاه

بگذار 

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر : نده یاد استاد صابر هروی . فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

بگذار 

بگذار ببارد ابر 

بگذار بخندد گل 

بگذاربغرد رعد 

بگذار بتابد خور 

بگذار بلغزد آب 

در مزرعه ها یکسان 

بگذار بجنبد نبض 

اندر رگ بیماران 

بگذار بنالد نای 

بگذار بموید تار 

بگذار زند پرپر 

موسیچه و موسیقار 

بگذار بپاشد نور 

مهتاب به بام و در 

بگذار کند خورشید 

روشن همهٔ خاور 

بگذار درین پهنا 

پهنای همین دنیا 

انسان زید شادان 

شادان زید انسان 

بگذار شود روشن 

هر کلبه که تاریک است 

باشند کنار هم 

چه ترُك و چه تاجیک است 

بگذار بشر باشد 

آسوده ز‌رنج و غم 

با صلح زید دأیم 

بی دغدغه و ماتم . 

صابر هروی

کابل  – افغانستان

قوس ۱۳۶۵

رادیو تلویزیون 

11 ژوئن
۳دیدگاه

یــــا ر شـــوخ وشـــنـــگ

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

یــــا ر شـــوخ وشـــنـــگ

 

یـار ِشـوخ وشـنگ من،جـز توکـس  نگارم نیست

همچـومـاه رخـسارت، جـلوه در  دیـارم نـیــست

بـس قـشـنگ وزیبـا ئی، وصف تـو بـود مـشـکـل

گـرشـوی مـراهـمـد م،حا ل احـتضا رم نـیـســت

دا م مـرغ د ل گــرد ید ، کـا کـل  قـشـنـگـت یـا ر

جـان مـن ا زاین حـلقـه،چا ره جز فـرارم نیـسـت

صفـحــهء  د ل  زا رم ، ا ز  خـد نـگ  مــژگــا نــت

آ نـچـنـا ن شـده مجـروح، لـحـظهء قرارم نیـست

جان من میازا رم، حا ل د ل چـو مجـنـون اســت

دست ودامنـت گـیرم، بی توجان به کارم نیـسـت

ا زرهی وفـا جـا نـا! شـو بــه حـیـد ری مـشـفـق

د رفـرا قـت ای رعـنـا، د ل بـه اخـتیـارم نیـست

پوهنوال داکتر اسدالله حیدی

۵ سپتمبر ۲٠٠۵

 سدنی – آسترالیا

 

 

10 ژوئن
۱ دیدگاه

پرتو عقل و خرد

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 20  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 10 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

پرتو عقل و خرد

 

جهان که  در دل  دانش می‏کند تابـش

به جهل تیره و فاسـد نمی‏کند سازش

گـذشت جور  کلیسا و  عصر  تاریکی

کسی نبرد صلیبی کند مگر خواهش

زجنگ وکین عقاید چه میشود حاصل

به جز کشتن انسان و گریه و  زارش

دو بـاره خـنجـر افـراطیت شـده  بـالا

دیموکـراسـی بـزایید  چـوچـۀ داعش

دیموکراسی شـده  مسخـره  سـیابازی

ترورودهشت وافراط وسلطۀ فاحش

صدا   زنید  بـه  روشنگـران   دیروزین

که باززنده شود ذهن عقل و پیمایش

ز عدل و  رحم و  مدارا   بس  گریزانند

همه تجاوزوجنگست قول و  فرمایش

زمین به جنگ سوم جهان شود نابود

نه زرماند  و  نه زور و سرحد و ارزش

به ذهـن فاسـد دجّالِ جهل وسرمایه

برای عقل وخردنیست هیچ گنجایش

شده بازی مرموز وزشت جاسوسی

به ضد نـور تمدن ، شرافت  و  بینـش

همه دروغ و همه توطئه  همه نیرنگ

همه گـزارش  و  اخبار فتنه  و چالش

بمرده ارزش و اخلاق پاکی و راستی

دیگر  نمانده  خلوص گذشتن از آتش

به  خاک  و خون فکندند مادر و کودک

گرسنگی شده جنگی سلاح آزمایش

برای نسل کُشی آب و دانـه  آوردنـد

همه جنایت جنگی و حق  در کاهش

ز قتل عام  بشر تا  که  می‏برنـد  لـذت

کجاست رحم خداوند و حفظ پیدایش

ز مـوج  شعلۀ طـور  و  فسانۀ اعجاز

چرا دشمنی  و جنگ  مانده  درپایش

یَهُوَه خون  دل و  مغز کودکان خواهد

دو مار  شانۀ  ضحاک  می‏کند   خارش

مگـر زنـسـل کـیــانـی کاوه‏یی خیزد

قیـام صلح و  تعـادل  قـدرت و رانـش

خدای جان و خرد مهربان و رحمانست

نمی‏کـشـد؛ ولـی زنــده  می‏کـنـد آیـش

به صدگونه به  خورشیدم ی‏کنند دعوا

به صـد شـیوه  بـبـنـدنـد  روزن تابش

به دست جهل و خرافات طالب ظالم

به زوربند کنند درب مکتب  و خوانش

چرا ز  پرتـو  عقل  و  خـرد  هراسانند

که تیغ جهـل کـشـیدنـد بر سر دانش

پیام وحدت انسان دانش وعقل است

  1. زجهل، ظلم و جفا و ستم در افزایش

ز رشـد نطفۀ  خورشید  در نهاد شب

به دست دایۀ خیزش سحرکند زایش

کسی که  در دل شبها  چراغ افروزد

بسنده است که برکارخود کند نازش

ز عـمق  دل  بـدرآرد  ریـشــۀ غـم را

نوای تار  و  غـزل  بزم باده  و رامش

دلی که شـاد و  حمایت می‏کند دل را

چه رحمتی ک ه در باغ دل کند بارش

 

رسول پویان

8 جون 2025