۲۴ ساعت

16 اکتبر
۱ دیدگاه

گر قصد قصه داری….

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۴ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شعری از من، با اجازه مولانا جلال‌الدین بلخی

غزل معروف مولانا: « رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن » که بعضی ها آن را از آخرین غزل های او یا حتی آخرین غزل او می خوانند ، از جمله معروف ترین غزل های زبان فارسی دری می باشد.

با الهام و قسمتی هم ادغام (واژه ها و ترکیب ها و یک مصراع کامل) از غزل مذکور، شعر پایین سروده شده‌است.

از أنجا که از بیشتر ترکیب ها و کلمات شعر مولانا در شعر با عنوان‌ «گر قصد قصه داری…..» استفاده شده، بهتر آن دیده شد، که اصل شعر مولانا هم در پایین گذاشته شود.

دیدگاه این شعر با دیدگاه مولانا تفاوت دارد

.

گر قصد قصه داری…..

رو سر منه به بالین ، بیدار  شو  صدا کن

شب گرد   مبتلا   را    با    روز   آشنا  کن

یک نیمه خویش هستی، یک نیمه پینه هستی

این نیمه  را نگهدار  ، آن  نیمه را رها کن

ای مرده در سلامت ، در تو  بلا نشسته

با ترک این  سلامت  ، ترک  شر  بلا  کن

نه مرگ نه زمرد *، دفع  نمی توان کرد

رو عشق  را ز تسلیم  ، آزاد و اژدها کن

با آب  دیده نتوان ، از  کنج  غم  رها شد

از نهر عشق برخیز، خود را چو آسیا کن

شو «شاه خوب رویان» ، دنیای نو برویان

با شام ها وداع کن ، با صبحدم وفا کن

یک «درد غیر مردن»، یک درد غیر ماندن

هر دو  دوا   ندارد  ، رو  درد  را  دوا کن

در جنگ مرگ و هستی ، با مرگ یا که هستی

می باش و از توهم، بیرون شو و جدا کن

بر خاک می کشندت ، برخیز از حقارت

تاجی ز مهر بگذار ، از  آسمان  ردا کن

زنجیر پشت زنجیر ، زنجیر می پرستی

از پنجه های تاریخ، دامان خویش وا کن

«ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها»

این قصه را به پایان  ، آورده  انتها کن

این موج ها سرابند، یک بحر اضطراب اند

خود رود شو و ماهی در خویشتن شنا کن

با آسمان چه گویی، از آسمان چه خواهی

گر قصد قصه داری، آن قصه را به ما کن

فاروق فارانی

جون ۲۰۲۶

* گویی قبلاً معروف بوده که اژدهای افسانوی از زمرد ترس دارد.

در غزل مولانا در این باره چنین آمده است:

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زمرّد

از  برقِ   این  زمرّد  هین    دفعِ    اژدها  کن

———————-

این هم اصل غزل مولانا جلال الدین محمد بلخی

رو سر بِنِه به بالین ، تنها مرا رها کن

تَرکِ  منِ  خرابِ  شب‌ گردِ  مبتلا  کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من  گریز  تا  تو هم  در  بلا  نیفتی

بگزین رَهِ  سلامت ، تَرکِ  رَهِ  بلا  کن

ماییم و آبِ دیده ، در کنجِ غم خزیده

بر آبِ  دیدهٔ ما ، صد   جای  آسیا کن

خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا

بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»

بر شاهِ خوب‌ رویان ، واجب وفا نباشد

ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی‌ست غیرِ مردن ، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم

با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن

گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد

از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی

تاریخ بو علی  گو ، تنبیهِ  بوالعَلا کن

 

یک پاسخ به “گر قصد قصه داری….”

  1. admin گفت:

    فرهیخته گرامی جناب استاد فارانی عزیز ، قلم زیبا و طبع رسای تان را می ستایم ،
    بسیار زیبا قلم زدید.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما