۲۴ ساعت

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
 

یک پاسخ به “هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)”

  1. admin گفت:

    سپاسگزارم جناب استاد غیرت عزیز بابت این سلسله خاطرات زیبای تان از خطه هنرپرور هرات.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما