۲۴ ساعت

آرشیو دسامبر, 2025

04 دسامبر
۱ دیدگاه

عالمِ خیال 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۴  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

عالمِ خیال 

دیروز  را  به خاطر   امروز   زیستم

امروز  را  به  خاطر   فردا  گریستم

گاهی به آسمانم و گاهی به روی خاک

اینگونه زرد و زار به دنبال چیستم؟

از خویشتن سوال من این است روز و شب

آخر منی شکسته و رنجور کیستم؟

در باور و عقیده‌ی من شکّ و شبهه نیست

چون سکّه پشت و روی ندارم،  یکیستم

در  عالم  خیال  به  پرواز   می‌شوم

خواهان تک ستاره‌ی ماه و پریستم

هرچند ذهن کودن دارم به علم و فن

در بحث دلبری همه جا بیست، بیستم

ابریشمم  ، کتانم   و   با نخ تنیده‌ام

ترکیب رنگ‌های  تر  و  اطلسیستم

عزمِ ضعیف و روح نحیف است در تنم

با شور و شوق عشق جوانم، قویستم

دستی مرا بگیر که فرصت غنیمت است

در  ایستگاه    دیگر   باید   بایستم

یکبار  هم برای دلِ عاشقم بمان !

یک عمر را به خاطر این روز زیستم….

۱۴۰۴/۰۹/۰۹

#محرابی_صافی

 

 

 

04 دسامبر
۱ دیدگاه

خط خوانا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۴  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

خط خوانا

#
من  خمارِ  نفسِ   سوختۀ   صهبایم
تو  مپندار که  فارغ  ز می  و مینایم
خاکِ رسوایی من گرچه به افلاک رسید
بینِ یک  جمع  اگر   دلشدهٔ   تنهایم
باز هم پنجره ی صبح به رویم بازاست
دست شب، بسته کند گر همهٔ درهایم
چلچراغِ  رخِ تو بی تب و  تابم کرده
چه کنم  من؟  پرِ پروانۀ  بی پروایم
من درآیینۀ چشمانِ  تو خود را دیدم
گم شوم هرچه ز خود، درنظرت پیدایم
بی تو تصمیم ندارم به دگر راه روم
با تو در بحرِ هدف،  کشتیِ همپایم
آفتابی نشد این اشکِ گران، پیشِ کسان
می هراسم که دوچشمِ تو کند رسوایم
رازِ   مرموز   ندارم   ز نگاهِ  تو نهان
من که در دفترِعشقِ تو خطِ خوانایم
علی احمد زرگرپور
۲۰ / ۰۸/ ۱۴۰۴ خورشیدی

 

 

03 دسامبر
۳دیدگاه

بیداد روزگار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۲ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

بیداد روزگار

افسوس که چون نخلِ خزان گشتیم و بی‌بر 
افتاده به طوفانِ  حوادث ،  همه بی‌سر
سوزیم چو شمعی به شبستانِ مُصیبت 
چون   صیدِ  گرفتار   به  دمِ  تیغ و خنجر
ویران شده   خانه  ، زِ هجومِ  شبِ تیره 
خاموش  شد  از کلبه   نوایِ   مهرِ مادر
بُردند   زِ ما   نورِ   خرد ، علم  و  معارف 
بستند   زِ  ما  راهِ  جهان،  راهِ   سراسر
از صحنۀ   دنیا   عقب مانده وطن، وای 
از دست شد آن عزّت  و   فرهنگِ برابر
بیدادگران   می‌شکنند   بال   و   پَرِ  ما 
در خون کشند خسته‌دلان، غرق به خنجر
بگرفت وطن   چهرۀ محزون و پریشان 
آیینهٔ   تاریخ   پر  از   غصّه   و   مضطر
از خاکِ   شهیدان   وطن   لاله  دمیده 
وز خونِ جوانان  شکُفت  آتشِ  سنگر
بیدادگرِ  دَهر   به   نیرنگ   و   فریبش 
بست از وطنم  راهِ شرف ، راهِ  مُظفر
اما به خدا شعلهٔ  آتش به دلِ ماست 
می‌جوشد ازین درد به جان غیرتِ دیگر
پامال شده انصاف، حقوقِ مدنی مُرد 
هیچ چاره نمانده، کجاست قاضی و داور؟
با دست دعا بر درِ حق باش بشیرم
 تا حق گشاید به  وطن  راهی مُنور
 بشیر احمد بشیر شیرین‌سخن

 یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۲۵

03 دسامبر
۴دیدگاه

کعبه ی جان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۲ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

 کعبه ی جان

تو آن عشق عمیقی که نمی‌گُنجی به آسانی

به غیر  از  وصل  تو  دیگر   نجویم هیچ درمانی

ندیدم   جز  رُخ    ماهت  گواهی   بر  وجود  دل

تو را با چشم دل دیدم ، نه  با این دیده‌ی فانی

تمام هستی‌ام شعر است جوابش در نگاه توست

تو  از  جنس   خدایی   و ورای  وصف  انسانی

یکی‌کعبه ز سنگ است و یکی‌این کعبه‌‌ی جان‌‌است

من حیرانم   کدامش   را   بخوانم  قبله‌ی ثانی

سوال از عشق می‌پرسی؟ نمی‌دانم جوابش را

تو آن  نور  درخشانی   ، منِ   پروانه    قربانی

پروانه شیرین سخن 

 

 

 

03 دسامبر
۳دیدگاه

قصیده‌ی «خانه‌ی ما» 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۲ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصیده‌ی «خانه‌ی ما» 

به‌هوای صلح و مهر و عشق، جانم می‌تپد

  در  دل   افغان ،  امیدی  جاودانم  می‌تپد  

خسته از فریاد تفرقه ، ز داغ و دود و خون

  در  دل  ویران ، چراغی  از  جهانم می‌تپد  

کاش می‌دیدی که در هر کوچه‌ی این خاک پیر

  نغمه‌ی   صلحی   نهفته  در زبانم می‌تپد  

از  غم  مادر،  ز اشک  دختران ، از آه شب

  شعله‌ای  از در د، در سینه نهانم می‌تپد  

بس کن ای طوفان تفرقه، که این خانه شکست

  در دل هر سنگ،  حسرتی  نهانم می‌تپد  

ما همه یک ریشه‌ایم ،از یک وطن، یک آسمان

  در دل هر قوم، عشقی بی‌کرانم می‌تپد  

نه به قوم و نه به مذهب، نه به رنگ و نه زبان

  در دل انسان، فقط  مهر   جهانم  می‌تپد  

دخترانم را به مکتب باز  گردان  ای نسیم

  تا صدای  علم  ،   در هر بوستانم می‌تپد  

 مرد و زن، هم‌دوش و هم‌دل، ساز آینده شوند

  تا امیدی   تاز    در این   کاروانم  می‌تپد  

طالبان، گر عشق داری بر وطن، برخیز و بین

  در دل  هر   کودک   افغان، اذانم می‌تپد  

بر مدار عدل و انصاف و خرد باید نشست

  تا  که  در    آیینه،    نور   آسمانم می‌تپد  

خانه‌ی ما   را    به   دستان   خود آباد کن

  کز دل  ویرانه ،  باغی   جاودانم  می‌تپد  

مکتب و مسجد، شود مأوای مهر و آشتی

  تا که در هر کوچه، نغمه‌ی اذانم می‌تپد  

ما همه یک ملتیم، از هر   زبان  و هر نژاد

  در دل هر واژه ، وحدت  بی‌امانم  می‌تپد  

بر لب    هر کود ک  افغان ، به‌جای انفجار

  شعر و بازی، خنده‌ای از آسمانم می‌تپد

بازگرد   ای  مهاجر   ، با   غرور   و   ا امید

  در دل هر خاک ، بوسه‌ی  جوانم می‌تپد  

رسانه ، آینه‌دار  صلح  و همزیستی‌ ست

  تا که در   هر موج  ، پیغام  امانم می‌تپد  

خانه‌ی ما، خانه‌ی مهر است، نه کین و ستیز

  در دل هر آجرش  ، نقش جهانم  می‌تپد  

گر به جای نفرت، آغوشی گشایی با وفا

  در دل دشمن، نسیمی مهربانم  می‌تپد  

ما گذشته‌ ای پراز زخمیم ، اما ا ی رفیق 

در   دل   آینده،  نوری   جاودانم   می‌تپد  

با هم و هم‌دل، بسازیم این وطن را از نو  

کز دل ویران،  امیدی   بی‌کرانم   می‌تپد  

تا که  روزی    کودکانم   در   بهار   آشتی  

در کنار  هم   بخوانند  ، داستانم   می‌تپد  

این سرود صلح را فائز سرود از جان پاک  

کز دلش بر عشق این خاک، فغانم می‌تپد  

 خلیل الله فائز تیموری

02 دسامبر
۳دیدگاه

قلب ِ وجدان ِ عدالت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۱ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۲  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قلب ِ وجدان ِ عدالت

گویمت نکته ی از  راز،   فراموش  مکن

پاسخ ِ ابله بجز با  لب ِ  خاموش   مکن

زنده بودن به خرد باشد و افکار ِ عمیق

عقل در بیخردی برده  کفن  پوش مکن

هرکجا میکده را ساقی ِ پرمطلبی است

هرکه جامی بدهد زود ازآن نوش مکن

عقل را قید ِ خرافات  مکن چشم گشا

حرف ِ آن زاهد ِ بی عرضه گهی گوش مکن

هر کجا قضیه و فرضیه یی با عقل شمار

تفت ناکرده پریشان شده و جوش مکن

بحث با مردم   نادان   منما   حیف بوَد

پاسخ ابله بجز با  لب ِ   خاموش مکن

پهره داری بنما از صدف ِ عقل و زبان

عسکر ِ جنگ ِ زبان هیچ به قاغوش مکن

چشم ِ دل باز بکن خیره به هر شی بنگر

خواب ِ غفلت به طرفداری ِ خرگوش مکن

همچو برقی گذرد عمر ، از آن سود ببر

غم ِ بیهوده ی دنیا تو به   آغوش مکن

زانکه بگذشته گذشتست فراموش بکن

خط گم گشته ی هر کینه ی را روش مکن

روز روشن برسد باز ز خورشید ِ جهان

زندگی بر گذر ِ خواب ِ شب ِ دوش مکن

همره ِ کجروشان هیچ به راهی نروی

گنهی بی خردان را گهی بر دوش مکن

به طرفداری ِ حق راست بکن قامت ِ خود

قلب ِ وجدان ِ عدالت گهی بی هوش مکن

عجز را پیشه بکن نیک  همایون زخرد

پند ِ پیران ِ کهن کار  پس ِ  گوش مکن

همایون شاه «عالمی»

اول دسامبر ۲۰۲۵ م

02 دسامبر
۳دیدگاه

دوبیتی های نو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۱ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۲  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

دوبیتی های نو

به دنیـا گـشـتم وهیـچگاه ندیدم

به ماننـد ترامپ،هـاری نـدیـدم

شب وروزش بفکرقتل وکشتار

دلـی رحمـی ازاوهــرگزندیدم

……..

ترامپ لعنتی شاگرد شیطا ن

نباشی ای پلید از نسل انسان

شود روزی که یک فرددلاور

روانه داردت در قهـر نیــران

……..

سگی دیوانه ی درعَـف زدن هرسو

بـود نـامـش ترامپ مغـرور وبد خو

الـهــی کـن بـقـهــر خــود گـرفــتـار

تو ایـن بی عقـل و مغـرورِ تبـاه جـو

……..

ترامپ ای دشمن انسان وانسانیت

توهستی گرگ خونخواری طبیعت

شب وروزت بفکـر کشت وکشتـار

نـداری یک صفــت ،جزبـربـریـت

……..

   تـرامپ لعنـتـی ای نسـل حیـوان  

دوبار قـبضه کردی قصرشیطان  

بفکرت جـز تـبـهـکاری نـبـاشد

شـوی آخـر روانـه قـهـرنـیـران

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

۲۸ اکتوبر ۲۰۲۵

سیدنی – آسترالیا

02 دسامبر
۳دیدگاه

نامه‌ای سرگشاده به رهبران،سران و شهروندان کشورهای آزاد،دموکراتیک و بشر‌دوست جهان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۱ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۲  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

نامه‌ای سرگشاده به رهبران، سران و 

شهروندان کشورهای آزاد، دموکراتیک 

و بشر‌دوست جهان

با سلام، احترام و امیدی لرزان از دل‌های زخمی،

ما، مهاجران افغان، این نامه را نه از سر آسایش، بلکه از دل پر رنج، از میان خاکستر خانه‌های ویران‌شده، از زیر سایه‌ی ترس و ظلم، و از دل شب‌های بی‌پناهی می‌نویسیم. ما انسان‌هایی هستیم که روزی در سرزمینی به نام افغانستان زندگی می‌کردیم؛ با آرزوهایی ساده، با عشق به خانواده، با امید به آینده. اما آن آینده، زیر چکمه‌های خشونت و افراط‌گرایی، نابود شد.

طالبان، گروهی که نه بویی از انسانیت برده‌اند و نه احترامی برای زندگی قائل‌اند، کشورمان را به زندانی بزرگ بدل کرده‌اند. زنان را از تحصیل و کار محروم کرده‌اند، کودکان را از بازی و آموزش، و مردان را از حق نفس کشیدن آزاد. در چنین شرایطی، ما چاره‌ای جز فرار نداشتیم؛به  فراری تلخ، پرخطر، و گاه مرگ‌بار روی بیاوریم.

ما از طیاره ها آویزان شدیم ،از کوه‌ها گذشتیم، از دریاها عبور کردیم، در کامیون‌ها پنهان شدیم، شب‌ها را در سرمای بیابان لرزیدیم، و روزها را با ترس از مرزبانان گذراندیم. نه برای ثروت، نه برای آسایش، بلکه فقط برای زنده ماندن. فقط برای اینکه کودکان‌ما بتوانند بخندند، یاد بگیرند، و در جهانی امن بزرگ شوند.

اما وقتی به کشورهای متمدن رسیدیم، با دیوارهایی از بی‌اعتمادی، نگاه‌هایی از ترس، و سیاست‌هایی از تبعیض مواجه شدیم. گویی درد ما کافی نبود، گویی زخم‌های‌ما دیده نمی‌شد. گاهی، به خاطر اشتباه یک فرد، همه‌ی ما مجازات می‌شویم. گاهی، جرم یک نفر، بهانه‌ای می‌شود برای بستن درها به روی هزاران انسان بی‌گناه.

ما با صدای لرزان اما قلبی پر امید، از شما، رهبران و شهروندان کشورهای آزاد، تقاضا داریم:

– ما را ببینید، نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان انسان‌هایی که از جهنم گریخته‌اند.

– جرم،یک عمل و مسئولیت فردی است. ما را با اعمال افراد منحرف قضاوت نکنید.

– مطابق با اصول حقوق بشر، از ما محافظت کنید. ما قربانیان خشونت هستیم، نه عاملان آن.

– فرصت آموزش، درمان، کار و ادغام اجتماعی را فراهم کنید تا بتوانیم به جوامع شما خدمت ودر آن ادقام شویم.

– صدای ما را در مجامع بین‌المللی بلند کنید. افغانستان را و ملت رنج‌دیده آن را فراموش نکنید.

ما نمی‌خواهیم سربار باشیم. ما می‌خواهیم دوباره زندگی کنیم. ما می‌خواهیم فرزندان‌ما را در جهانی پر از نور و دانش بزرگ کنیم. ما می‌خواهیم سهمی از انسانیت داشته باشیم.

در جهانی که هر روز بیشتر از گذشته به هم‌دلی نیاز دارد، بیایید دیوارها را برداریم و پل‌هایی از مهر بسازیم. بیایید به جای ترس، اعتماد کنیم. به جای طرد، پناه دهیم. به جای سکوت، فریاد بزنیم: «انسانیت هنوز زنده است.»

 

با احترام. خلیل الله فائز تیموری رییس اسبق کمیسیون مشترک احزاب سیاسی ونهاد های مدنی وشخصیت متبارز ملی ولایت هرات ،افغانستان 

وجمعی از مهاجران افغان و حامیان حقوق بشر

 

صدای بی‌صدا

 

به هر طرف که نظر کردم آتشی بر پاست  

جهانِ ما همه در شعله‌های بی‌صداست  

نه خانه‌ای، نه امیدی، نه سایه‌ای از صلح  

دل شکسته‌ی ما در حصارِ خون و بلاست  

ز خاکِ  سوخته‌ام    بوی   مرگ   می‌آید  

و اشکِ  مادرِ  م ن، قصه‌گوی ماجراست  

به جرمِ   زنده‌بودن  ، به   جرمِ   زن‌بودن  

هزار  دخ ترِ معصوم ، طعمه‌ی  اژدهاست  

به سوی   نور   ، به سوی نجات، آمده‌ایم  

که این فرار، نه جرم است، نه خطا، رواست  

اگر   یکی     به    جنونی   گناهی   آورد  

مزن به نامِ همه، این چه حکمِ نارواست؟  

به چشمِ مهر، به دل‌  های   ما نظر انداز  

که هر   مهاجرِ   دردمند، آینه‌ی خداست  

به ما پناه   دهید،   ای    جهانِ     آزادان  

که زخمِ ما، سندی از ستمِ بی‌انتهاست  

به جای دیواری از ترس، پ ل محبت باش  

که عشق، مرهمِ این زخم‌های   جان‌گداز ماست  

اگرچه خسته و تنها،    ولی    هنوز امید  

درونِ سینه‌ی ما، چون چراغِ روشن‌هاست  

به نامِ عشق، به نامِ ب  شر، به نامِ صلح  

سرودِ ماست، که  در   صدا    به‌  پاست  

  و این  سرودِ   غم‌انگیز   را   نگاشته‌ام  

به نامِ عشق  ، به نامِ   وط ن، منم فائز

خلیل الله فائز تیموری 

دهم قوس ۱۴۰۴

 An Open Letter to the Leaders, Heads of State, and Citizens of Free, Democratic, and Humanitarian Countries

Greetings, respect, and a trembling hope from wounded hearts,

We, the Afghan migrants, write this letter not from a place of comfort, but from the depths of suffering—from the ashes of destroyed homes, from under the shadow of fear and oppression, and from the heart of nights spent without shelter. We are human beings who once lived in a land called Afghanistan—with simple dreams, love for our families, and hope for the future. But that future was crushed under the boots of violence and extremism.

The Taliban, a group devoid of humanity and respect for life, have turned our country into a vast prison. They have deprived women of education and work, children of play and learning, and men of the right to breathe freely. In such conditions, we had no choice but to flee—embarking on a bitter, perilous, and at times deadly escape.

We clung to airplanes, crossed mountains, traversed seas, hid in trucks, shivered through desert nights, and spent our days in fear of border guards. Not for wealth, not for comfort, but simply to survive. Simply so our children could laugh, learn, and grow up in a safe world.

But when we reached civilized countries, we were met with walls of distrust, glances of fear, and policies of discrimination. As if our pain was not enough, as if our wounds were invisible. Sometimes, because of one person’s mistake, all of us are punished. Sometimes, the crime of one becomes an excuse to close the doors on thousands of innocent souls.

With trembling voices but hopeful hearts, we appeal to you—leaders and citizens of free nations:

– See us not as threats, but as human beings who have fled fromhell.

– Crime is an individual act and responsibility. Do not judge us by the actions of the misguided few.

– Protect us in accordance with human rights principles. We are victims of violence, not its perpetrators.

– Provide opportunities for education, healthcare, employment, and social integration so we may contribute to and become part of your societies.

– Raise our voices in international forums. Do not forget Afghanistan and its suffering people.

We do not wish to be a burden. We want to live again. We want to raise our children in a world full of light and knowledge. We want to have a share in humanity.

In a world that needs compassion more than ever, let us tear down walls and build bridges of kindness. Let us choose trust over fear, refuge over rejection, and cry out instead of staying silent: “Humanity is still alive.”

With respect,  

Khalilullah Faez Teymoori  

Former Head of the Joint Commission of Political Parties, Civil Institutions, and Prominent National Figures of Herat Province, Afghanistan  

And a group of Afghan migrants and human rights advocates

 Poem: “The Voice of the Voiceless

Wherever I looked, the world was ablaze,  

Our world engulfed in silent flames.  

No home, no hope, no shade of peace,  

Our broken hearts trapped in blood and pain.  

From my scorched land rises the scent of death,  

And my mother’s tears narrate the tale.  

For the crime of being alive, for the crime of being a woman,  

A thousand innocent girls are prey to the beast.  

We have come toward light, toward salvation,  

For this escape is no crime, no sin—it is just.  

If one, in madness, commits a wrong,  

Do not blame us all—what a cruel judgment that is.  

Look upon us with compassion, into our hearts,  

For every suffering migrant is a mirror of God.  

Grant us refuge, O free world,  

For our wounds are testimony to endless oppression.  

Be a bridge of love, not a wall of fear,  

For love is the balm to our soul-wrenching wounds.  

Though weary and alone, still hope remains,  

Glowing within our chests like a lantern’s light.  

In the name of love, in the name of humanity, in the name of peace,  

This is our song, echoing in every heart.

And this sorrowful song I have written,  

In the name of love, in the name of homeland—I am Faez.

Khalilullah Faez Teymoori  

December 1, 2025

 

01 دسامبر
۳دیدگاه

ای عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۰ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۱  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

شعری از زنده یاد استاد علی اصغر بشیرهروی

که ۷۶ سال قبل از امروز سروده شده است.

ای عشق

چه چیزی وز کدامین جایی ای عشق

که هر جا مایه ی  غوغایی ای عشق

کتابِ        افتخاراتِ          بشر       را

بهین   سر  لوحهِ  زیبایی  ای  عشق

اگر   جان   فیالمثل    گلخانه    باشد

تو از خوشبو ترین گلهایی  ای عشق

وگر  دل  ساغری   باشد   پر  از  می

تو  در آن  نشاءِ   صهبایی  ای عشق

گهی  در     کسوتِ    زیبای    مهتاب

زمین را  روشنی   افزایی ای عشق

گهی  چشمک   زنان  در شکل  اختر

دل  پیر  و  جوان   برپایی  ای عشق

گهی    اندر   لباس    سبزه    و  گل

طراز  دامنِ     صحرایی  ای   عشق

گهی   در   جلوه گاهِ     سرو   قدان

خرامِ   قامتِ    رعنایی   ای   عشق

گهی در گوش اهل  ذوق و  مستی

نوای    بلبلِ    شیدایی   ای   عشق

گهی     در    دیدهِ      آتش   نگاهان

نگاهِ  دلکش  و   گیرایی ای   عشق

یکی     دریاست       روحِ     آدمیزاد

تو چون گوهردرآن دریایی ای عشق

ره  آوردِ     نفیسِ      اهل      بینش

ز  سیر  عالمِ    بالایی    ای   عشق

جهان بی تست  وحشتزای و تاریک

مگر  مهرِ  جهان   آرایی ای  عشق

بشیرت  را  به  سوزی  آشنا   ساز

ولیکن سوزِ  پر معنایی  ای  عشق

بسوزان  مرغِ   جانش   را  پر و بال

که تابِ شعلهِ  سینایی ای  عشق

علی اصغر بشیر هروی

هرات – ۱۳۲۸ خورشیدی