۲۴ ساعت

15 آگوست
۱ دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و فصلنامه شمیره (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

پیوسته به گذشته :

هما زمانی که در کابل بود مدتی برای رادیو کابل نمایشنامه می نوشت که خیلی مورد علاقه بود . این نمایشنامه ها بنام دیالوگ های صبگاهی بود که بیشتر حالت طنز و انتقادی بود. حتی شنوندگان تقاضای پخش دوباره اش را میکردند و این سبب شد که یکی از سرپرستان رادیو که خودش نمایشنامه های پشتو را می نوشت ، از پخش دوباره ی دیالوگ های هما جلو گیری کند و این سبب گردید که هما با دل شکسته به این کارش دگر ادامه نداد و فقط با مجله پشتون ژغ همکاری اش ادامه داشت:

هما ازدختران تابو شکن دورانش بود.همیشه راه گشایی را برای زنان و دختران  با پیروی از سنن خانواده (مادرش) و  فامیلش (ملکه ثریا طرزی) و عمه هایش( روح افزا طرزی دبیر ارشاد النسوان و بلقیس طرزی مدیره مکتب مستورات) جز وظیفه اجتماعی و خانواده گی اش میدانست چنانچه که او نخستین مدل تبلیغاتی در کابل بود که عکس هایش در مجلات و روزنامه ها بچاپ می رسید.

 داستان مدل شدنش از اینقرار بود که در آغاز جمهوریت داود خان که کشور های خارجی جهت سرمایه گذاری به افغانستان سرازیر شده بودند، یک کمپانی صابون سازی پاکستانی به کارش آغاز و جهت تبلیغات به مرحوم آقای (فیض محمد خیرزاده) که شرکت تبلیغاتی داشت رجوع میکند ولی شور بختانه مدلی نداشتند تا این کار را پیاده کنند. در حقیقت دختری حاضر نمی شد تا چنین کاری را بپذیرد.

مرحوم (ستار جفایی) به هما تلفن می زند و میگوید که به داد من و خیرزاده  برس! و جریان را با هما مطرح میکند که همه چیز آماده است ولی از مدل خبری نیست. هما با پدرش مشورت میکند و این کار را جهت راه نسل جوان می پذیرد.

و خودش با خنده می گوید که بچه های شوخ دانشگاه بعد از این تبلیغ مرا ۷۷۷ صدا می زدند…

همچنان هما نخستین کاندیدای دختر شایسته در افغانستان بود.

هنگامی که برای نخستین بار موضوع دختر شایسته مطرح گردید در روزنامه کاروان بود که به سرپرستی آقایان مرحوم (کشککی) و (واله) نشر میشد . دختری شهامت اینکه خودش را کاندیدا نماید را نداشت. باز از هما خواسته شد و او با مشورت پدر خودش را کاندید نمود و اما وقتی که این موضوع از (کاروان) به (ژوندون) منتقل گردید، هما دگر در این برنامه شرکت ننمود و بعد ها زهره یوسف انتخاب گردید. که این مورد را زهره یوسف همیشه بازگو میکند

در یکی از گرد همایی های روز نامه کاروان جوانان که توسط شکرالله کهگدای سرپرستی میشد.

نباید فراموش کرد که هما در کابل از ۱۸ سالگی داشتن شغل آزاد را در کنار تحصیل داشته و از این راه پول قابل توجهی در میاورد.

و خودش با خنده می گوید که: در آمد من از برادرانم بیشتر بود.

او در تعطیلات تابستانی دانشگاه در رستوران (مارکوپولو) کشیر بود. صاحب رستوران (سلطان ملکیار) از نزدیکان بود. همچنان برای مرکز فرهنگی امریکا در کابل راهنمای نمایشگاه و در رادیو کابل هم برای چاپ شعر هایش و هم نمایشنامه هایش مزد می گرفت . و بعد ها در سفارت ایران هم تدارک و ایجاد کتابخانه را برای سفارت می دید و در آنجا مشغول کار بود.

هما کار کردن و پشتوانه مالی داشتن را برای همه خانم ها پیشنهاد میکند. او می گوید وقتی زن از خودش درآمدی داشته باشد ، دگر حرف مفت مردان در او بی اثر است.

هما برای دوستی ارزش زیادی قایل است و با دوستان زمان مدرسه اش و دانشگاه اش همیشه در تماس است و در مورد دوستی در شعری در کتاب (میلاد نسترن ها) چنین گوید:

جشن دوستی‌

دوستی‌    غذایی   نیست

که در  بشقاب‌ های  رنگی‌

 و سفره‌های پر زرق و برق

 و میز‌های خوش رنگ بلوط

 و در ساعت خاص-

 صرف شود.

 دوستی‌ هوای است که من و تو –

 برای زنده بودن

 به آن نیاز داریم.   

                           

دوستی‌ ، 

دستان محبت آمیز است که-

 قلب‌های دور را –

بهم پیوند می‌‌زند.

 دوستی‌ حرف‌هایی است-

که چشمان منتظر را

 با امید بار ور می‌‌کند.

                                       

دوستی‌ صفای خاطره هاست-

 در دیار غربت ،

 که صدا‌ها همه  با هم بیگانه اند،

و وقتی دو هم صدا-

در عطسه‌های تند زمان-

 تبدیل به خمیازه‌های طولانی می‌‌شوند-

جاودان بودن انسان‌ها را باید جشن گرفت…

New York, March 3, 2004

نزدیک ترین دوستانش در افغانستان که تا حال باهم دوست اند (ناجیه سیفی شکور) که از صنف اول مکتب تا بحال دوست اند ۶۸ سال دوستی و همچنان (نعیمه شرف علی) که در دانشگاه باهم دوست شدند ۵۴  سال دوستی.

عکس ماندگار در عروسی (عبدالله عثمان و مینا همایون) در کانتیننتال. از راست به چپ ناجیه سیفی، نعیمه شرف، هما طرزی ودست چپ مرحوم نعمت شرف که چند سال پیش ما را تنها گذاشت و رفت.

هما از نخستین دخترانی بود که در زمان جمهوریت داود خان که به خانم ها اجازه داده شد تا شناسنامه(تذکره) بگیرند ، شناسنامه اش را گرفت

خودش از جو آن زمان و محیط دانشگاه چنین می گوید:

من خوشبختم که دموکراسی واقعی را تجربه کردم و زیستم. آرامش و آسایش آن دوران را در هیچ جای دنیا نیافتم. آری تنها آن زمان بود که زندگی بطور مطلق در سرزمین فقیرو نداراما پر از ثروت بیکران آزادی وجود داشت!

دانشگاه به پایان رسید.

هما بعد ازبه پایان رساندن دانشگاه  و دریافت لیسانس در رشته تعلیم و تربیه و زبان انگلیسی، جهت دریافت دکترا در رشته ادبیات فارسی در سال ۱۹۷۴ به ایران رفت.

عکس پاسپورتش:

آخرین عکسش در کابل قبل از رفتن به ایران که توسط دوستش مرحوم آقای ستار جفایی عکس برداری

خودش چنین گوید:

کابل برایم دگر کوچک شده بود و جایی برای پرواز نبود. رخت سفر بستم و به پروازم ادامه دادم تا به تهران رفتم و در خوابگاه دانشگاه مستقر شدم.

در دانشگاه تهران ثبت نام کرد:

 از بهترین خاطراتم در ایران آشنا شدن با  (انابرینگوس)   دوست عزیزیست که سال گذشته ۲۵ جون ۲۰۲۴ مرا بعد از ۵۱ سال دوستی برای همیشه ترک گفت و رفت.

Ana Briongos اهل بارسلونای اسپانیا بود. در خوابگاه دانشگاه بودم که پیامی از خانم (دکتر حجازی)

که سرپرست امورخوابگاه دانشجویان بودو بعد ها معاون وزیر کار و امور اجتماعی شد، دریافت کردم تا به دفترش بروم. وقتی وارد دفترش شدم مرا با یک خانم جوانی که زبان انگلیسی هم بلد بود آشنا کرد. آن دختر جوان (انا) بود. بعد از مدتی صحبت ، ازش خیلی خوشم آمد و بخصوص وقتی فهمیدم که افغانستان رفته و چقدر به آن سرزمین علاقه دارد و دوستان و فامیل های مرا می شناسد. خلاصه با پیشنهاد خانم (دکتر حجازی) من و انا باهم هم اطاقی شدیم.

خاطرات زیبای ما خودش یک کتاب است. این دوستی چنان عمیق و پر شور بود که تا آخرین لحظه زندگی اش دوام داشت و حالا همچنان با بازماندگانش ادامه دارد. او از نویسندگان مشهور اسپانیا است در نخستین کتاب هایش بنام (سیاه روی سیاه) در مورد من و خودش نوشته و کتاب را به من و چند دوست دگرش اهدا نموده.

ملا قات های من و انا همیشگی بود یا من به دیدنش می رفتم ویا او به دیدنم می آمد .

با جنرال کنسوک اسپانیا در نیویورک:

من و انا زمان دانشجویی در تهران ، پارک فرح ۱۹۷۴

نیویورک موزیم متروپولیتن:

نیویورک

آخرین دیدار در نیویورک ۲۰۲۳

وقتی مرگ انا را برایش پیغام دادند ، همسر انا تونی گفت که قرار خواسته خود انا تنها برادرش میگیل صحبت می کند ولی پیام تو برای همه ی ما مهم است . هما این شعر را سرود و به انگلیسی ترجمه نمود که در اسپانیا به زبان اسپانیایی ترجمه شد و فارسی آنرا ظبط نموده برایشان فرستاد.

در مراسم هنگامی که صدای هما به فارسی پخش می شد ، شعر به زبان اسپانیایی در صفحه بزرگ در تالار برای حاضرین پخش گردید.

به دوست دیرینه ام انا

من و تو

دو گلی ازباغ رنگها

در آن دور ها

همدیگر را بوییدیم

چشمان مان جفت شد

و زمزمه ای دوستی آغاز

و قلب هایمان

هم نوایی را

به حافظه اش سپرد

 

۵۱ سال بهم شادی دادیم

و امید

و زندگی

ومن امروز

بی تو-

بسان گل پژمرده ای گلدانم

که قلبم ترا صدا می زند

و چشمانم

آب دوری را

بر جسد بیجانم می پاشد

هما طرزی

نیویورک

۲۶ جون ۲۰۲۴

درسال ۱۹۷۴ که درایران مشغول درس بودم وبرای دیدار پدر و فامیل به کابل آمده بودم، آنا بریونگوس هم بعد از مدتی به کابل آمد و به من گفت که جشنواره هنر شیراز بزودی شروع می شود که خیلی دیدنیست ووو و پدرم با شنیدن این خبر به من گفت برگرد ایران تا این موقیعت طلایی را از دست ندهی . و من هم که عاشق هنر بودم برگشتم به ایران و مشغول پیدا کردن تکت طیاره و ریزرو هوتل و غیره شدم. هر کاری کردم تکت طیاره موجود نبود چون برای دیدن این جشنواره از سراسر دنیا به شیراز سرازیر می شدند. بلاخره به سفارت افغانستان به آقای (دکتر عثمان دفتری) که خودش و خانمش از نزدیکان و دوستان ما اند، زنگ زدم که چه کارکنم هرتلاشی می کنم دستانم هنوز خالیست. بعد از مدتی دکتر دفتری دوباره زنگ زد که نگران نباش ، گروه هنری موسیقی از افغانستان آمده اند و حتی برای آنها هم تکت پیدا نشده و ریاست رادیو تلویزیون ایران یک سرویسی ( اتوبوسی) را برایشان اختصاص داده اند و ما هم تصمیم گرفتیم که ترا به حیث خبرنگارویژه سفارت به شیراز بفرستیم. من هم قبول کردم.

روز موعود فرا رسید و من با گروه نازنین ترین های موسیقی کشورم سوار سرویس شدم  و همه راهی شیراز شدیم. سرویس پر از بهترین های فرهنگ و موسیقی کشورم بود. مرحوم (استاد یعقوب قاسمی) که سرور همه بود. (استاد مهوش)، آقای (احمد ولی)، مرحوم (استاد هاشم) ، (استاد گل علم)، (استاد ملنگ)، و یکعده از استادان و هنرمندان عزیز و محترم دیگر که با کمال شرمندگی نام هایشانرا از یاد برده ام . همچنان مرحوم (دکتر اکرم عثمان) و (فریده انوری).

نخست از قم و بعد از اصفهان گذشتیم تا به شیراز رسیدیم. شهر بسیار زیبا و دیدنی و محل اقامت ما هم خوابگاه دانشگاه شیراز بود چون از هتل هم خبری نبود. من و فریده  انوری باهم هم اطاقی شدیم که خیلی عالی بود. در بین گروه من و استاد یعقوب قاسمی سحر خیز بودیم. باهم قدم می زدیم و گپ و سخن می گفتیم.

صبح روز اجرای برنامه هنگامی که با استاد یعقوب قاسمی که مثل هر روزدیگرمشغول قدم زدن بودیم ، رو بمن کرد و گفت :

(بی بی هما جان! امروز که نمازم را تمام کردم به حضرت حافظ گفتم که یا حضرت حافظ ، من در اینجا آمده ام که برایت مجرایی دهم و ادای احترام نمایم و زیارتت کنم. بعد گفت که انشاالله که خودش قبول کند)

در شب اجرای کنسرت گروه افغان اتفاق بینظیری افتاد. در چنین برنامه ها در جشنواره های بین المللی دست زدن چند بار برای درخواست دوباره معمول نیست. ولی وقتی که استاد یعقوب قاسمی شروع به خواندن نمود مردم دست از تقاضا بر نمی داشتند و چهار بار این وضع تکرار شد که مجریان برنامه تلویزیون نمی دانستند که چکار کنند. و آنجا بود که پی بردم که نیت پاک و مخلصانه ی مجرایی استاد را حضرتش چه با جان و دل پذیرفته بود و زیارتش چه باشکوه مورد قبول حضرت حافظ قرار گرفته بود.

از چهره هایی بزرگ فرهنگی یی را که در ایران به من لطف زیادی داشتند و هیچگاه محبت شانرا از یاد نمی برم، استاد (پرویز ناتل خانلری) استاد دانشگاه و رییس بنیاد فرهنگ، استاد (سعیدی سیر جانی) معاون بنیاد فرهنگ، که هردو بدست مجریان دولت اسلامی به قتل رسیدند. بنیاد فرهنگ محلی بود که هر بار دلم میگرفت به آنجا می رفتم و با صحبت با این آزاده گان با فرهنگ آرام می گرفتم.

استاد سعیدی سیر جانی روزی به من گفت که واقعا ایران برایت کوچک است و من به دختر خودم هم می گویم حقوق زن فقط در امریکا زنده و معمول است . او راست میگفت. دخترش هم در نیویورک زندگی میکند.

آقای (حبیب یغمایی) مدیر مجله یغما هم از آن نازنین ها بود. وقتی به ایران رفتم و در دانشگاه بودم روزی مرا به دفتر (دکترمهدی محقق) صدا زدند. وقتی وارد شدم چشمم به پیر مردی خورد که نابینا بود. بله ایشان (حبیب یغمایی) بود. دکتر محقق به ایشان گفت :

جناب یغمایی خانم طرزی تشریف آوردند.

بعد از احوال پرسی سرش را با افسوس تکان داد و گفت:

دخترم وقتی بینا بودم هرچه اصرار کردم به دیدنم نیامدی و حالا که نابینا شدم سراغم آمدی.

هردو ساکت شدیم و احساس کردم جز سکوت حرفی برای گفتن ندارم و لی با مهربانی ادامه داد و گفت: خوش آمدی و به همین دلیل بدیدنت آمدم تا مقدمت را به ایران خوش آمدید گویم …

بله در آن روزگار فرهنگیان ایران انسان های باشخصیت و برازنده بودند.

ازعزیزان دیگری که در ایران با آنها آشنا شدم و این دوستی تا امروز ادامه دارد، خانواده محترم (دکتر یادگار ) است . ایشان دکتر پسرم بود و از کلیمی های نازنین آن دیار بود.فعلا در کالیفرنیا زندگی می کنند که بار ها همدیگر را در غرب و شرق امریکا ملاقات کرده ایم. برای من حکم فامیل دومم را دارند.

ولی انقلاب خمینی سبب کوچیدنم از ایران و سفر ماندگارم به امریکا و به شهر پر جنب و جوش و پر تلاش و پر از چالش نیو یورک گردید.

در فبروری ۱۹۷۹ به امریکا آمدم و در شهر نیویورک اقامت گزیدم.

ادامه دارد . . .

 

یک پاسخ به “شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و فصلنامه شمیره (بخش چهارم)”

  1. admin گفت:

    بانو طرزی گرامی سعادتمندی و سرافرازی شما را تمنا دارم .
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما