۲۴ ساعت

22 اکتبر
۱ دیدگاه

تاریخ یک سیر زمان است . . . 

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۳۰ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

تاریخ یک سیر زمان است . . . 

تاریخ ما هستیم. تاریخ ما بودیم.

در عین حال تاریخ دروغ های اند که در باره ما گفته شده اند.

و تاریخ دروغ های اند که نسل های قبل گفته اند.

و تاریخ دروغ های هستند که دیگران برای پراکنده کردن ما ساخته اند.

تاریخ، آن گونه که بر اوراق کهنه نقش بسته، بیشتر آن چیزی جز انعکاسِ حیل دروغ‌پردازان بر آیینه‌های زنگ‌زده‌ی روزگار نیست؛ روایتی است نبش‌شده بر استخوان‌های پوسیده‌ی گمانه‌ها.

تاریخ، زاده‌ی ناتوانیِ اندیشه‌هایی است که در تب وتابِ روزگارِ خویش، تابِ دیدنِ تمام‌نما را نداشتند و از یک دید محدود، قصه‌هایی را نقل کردند که امروز، برایشان «اصالت و قدمت» می‌تراشند.

کاغذ اگر چه عمری دراز دارد، اما آن اوراق که گِردِ «اسنادِ کهن» را گرفته‌اند، از جنسِ کاغذ معروف به کاغذ «کاهی» اند و کمتر از سه سده عمر ندارند. این کاغذ ها ثمره مانوفاکتور و فابریکه های نخستین بوده که تاریخ آن به حوالی ۲۵۰ سال می رسد.

اینک هر «مهرِ تایید» بر قدمت آن‌ اسنادی که بر چنین کاغذ ها رقم خورده اند و حداکثر سه صد سال عمر ندارند، از طرف هر «مرجع معتبر»ی هم که باشد، مُهرِ تأییدی بر جعل و جهلی است که با نقشه‌کشیِ استعمار و امپریالیسم، بر تارکِ هویت‌ها نشانده‌اند.

پس بیشترین اسناد تاریخی جعل و جهل هستند .

اگر کسی نقش پای استعمار و امپریالیسم را در ساختن جعلیات تاریخی نبیند، به همان مشکلی دچار می شود که تاریخ لیسان و تاریخ خواران کنونی جامعه ما با سقوط به آن جا کشانده شده اند.

استعمار با تاریخ سازی در کنار مرز های مورد منازعه و هویت های مورد منازعه زمینه افتراق انسان های را که می توانند فردای این سرزمین را بسارند، با پس اندیشی و گم شدن در اوهام تاریخ، فراهم آوردند.

از تاریخ با تمام جنجال هایش باید آموخت، و در عین حال به تاریخ باید شک کرد.

تاریخِ مکتوب، بیشتر میدانِ کارزارِ استعمار است برای ساختن مرزهای مورد منازعه ، هویت های مورد منازعه و تاریخ های مورد منازعه و تفرقه‌افکنی میان انسان‌هایی که قرار بود و هست تا فردای این سرزمین را با هم بسازند. پس باید از این گردابِ اوهام گذشت، نه در آن لانه کرد، بلکه از آن عبرت گرفت و چشمی به افق گشود؛ افقی که در آن، انسان‌ها دیگر «گله‌های قومی» نیستند، بلکه «شهروندانی» هم‌زمانند که می‌خواهند امروز را فردایی باشند درخشان.

رویت را بگردان جان بیادر…..

«امروز» و «فردا» در این سمت است……..

نماز عشق

 

سکوت سنگی   ما   سنگ‌   گور تاریخ است

دو چشم بسته ی ما چشم کور تاریخ است

ز شرق   شام   دمیده  ، غروب غرب به راه

زمین   قلمرو    دیو    شرور    تاریخ   است

جنازه  فرش جهان کرده  روی  سطع زمین

زمانه   قصه ی   مرگ  و ترور   تاریخ است

نه آتش است و نه فرمان  و   یهوه و سینا

تمام قصه ی موهوم   طور  تاریخ  است *

شرار   آتش و  کهسار استخوان  و جسد

نشان   نقش   قدوم   عبور    تاریخ  است

ز خویش و حال و ز فردا کناره می گردی

که ناحضوری  تو   از حضور   تاریخ است

مرو به بازی این مست، استخوان شکن است

که خون و خنده به لب، لندهور تاریخ است

ز سرگذشت گذر کن و سرنوشت نویس

جهانی در پی  فردا  ظهور   تاریخ  است

بیا   و   با     ٍگل    فردا    بساز   تاریخی

که این صلای سهمگین صور تاریخ است

مبر به قبله  تاریخ  سجده ات،  که فقط

نماز عشق به فردا ، شعور تاریخ است

همیشه تشنه و له له زنان و گمراهی

که آن چه می نوشی، آب شور تاریخ است

اگر چو ماهی  مرده، به  رقص  موج هستی

نگو که بی نفسی ات،قصورتاریخ است

فاروق فارانی

اگست ۲۰۲۶

* اشاره به داستان موسی پیامبر، «آتش طور» ، «ده فرمان »، صحرای «سینا» و «یهوه» خدای تورات

اما مراد از طور تاریخ، تنها به افسانه طور موسی ارتباط ندارد بلکه همه تاریخ را در بر می گیرد.

 

16 اکتبر
۱ دیدگاه

گر قصد قصه داری….

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۴ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شعری از من، با اجازه مولانا جلال‌الدین بلخی

غزل معروف مولانا: « رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن » که بعضی ها آن را از آخرین غزل های او یا حتی آخرین غزل او می خوانند ، از جمله معروف ترین غزل های زبان فارسی دری می باشد.

با الهام و قسمتی هم ادغام (واژه ها و ترکیب ها و یک مصراع کامل) از غزل مذکور، شعر پایین سروده شده‌است.

از أنجا که از بیشتر ترکیب ها و کلمات شعر مولانا در شعر با عنوان‌ «گر قصد قصه داری…..» استفاده شده، بهتر آن دیده شد، که اصل شعر مولانا هم در پایین گذاشته شود.

دیدگاه این شعر با دیدگاه مولانا تفاوت دارد

.

گر قصد قصه داری…..

رو سر منه به بالین ، بیدار  شو  صدا کن

شب گرد   مبتلا   را    با    روز   آشنا  کن

یک نیمه خویش هستی، یک نیمه پینه هستی

این نیمه  را نگهدار  ، آن  نیمه را رها کن

ای مرده در سلامت ، در تو  بلا نشسته

با ترک این  سلامت  ، ترک  شر  بلا  کن

نه مرگ نه زمرد *، دفع  نمی توان کرد

رو عشق  را ز تسلیم  ، آزاد و اژدها کن

با آب  دیده نتوان ، از  کنج  غم  رها شد

از نهر عشق برخیز، خود را چو آسیا کن

شو «شاه خوب رویان» ، دنیای نو برویان

با شام ها وداع کن ، با صبحدم وفا کن

یک «درد غیر مردن»، یک درد غیر ماندن

هر دو  دوا   ندارد  ، رو  درد  را  دوا کن

در جنگ مرگ و هستی ، با مرگ یا که هستی

می باش و از توهم، بیرون شو و جدا کن

بر خاک می کشندت ، برخیز از حقارت

تاجی ز مهر بگذار ، از  آسمان  ردا کن

زنجیر پشت زنجیر ، زنجیر می پرستی

از پنجه های تاریخ، دامان خویش وا کن

«ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها»

این قصه را به پایان  ، آورده  انتها کن

این موج ها سرابند، یک بحر اضطراب اند

خود رود شو و ماهی در خویشتن شنا کن

با آسمان چه گویی، از آسمان چه خواهی

گر قصد قصه داری، آن قصه را به ما کن

فاروق فارانی

جون ۲۰۲۶

* گویی قبلاً معروف بوده که اژدهای افسانوی از زمرد ترس دارد.

در غزل مولانا در این باره چنین آمده است:

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زمرّد

از  برقِ   این  زمرّد  هین    دفعِ    اژدها  کن

———————-

این هم اصل غزل مولانا جلال الدین محمد بلخی

رو سر بِنِه به بالین ، تنها مرا رها کن

تَرکِ  منِ  خرابِ  شب‌ گردِ  مبتلا  کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من  گریز  تا  تو هم  در  بلا  نیفتی

بگزین رَهِ  سلامت ، تَرکِ  رَهِ  بلا  کن

ماییم و آبِ دیده ، در کنجِ غم خزیده

بر آبِ  دیدهٔ ما ، صد   جای  آسیا کن

خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا

بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»

بر شاهِ خوب‌ رویان ، واجب وفا نباشد

ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی‌ست غیرِ مردن ، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم

با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن

گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد

از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی

تاریخ بو علی  گو ، تنبیهِ  بوالعَلا کن

11 اکتبر
۱ دیدگاه

سنگ شکست …..

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

از سینه ها صدای  قرون می شود برون

دردیست بی ندا ز درون می شود  برون

یک  درد  بی  زبان  که ز آتش زبانه اش

چون دود با زبان  زبون  می شود برون

از  پشت  این  حقیقت  زائیده  از دروغ

یک جنگل اژدهای فسون می شود برون

آن  لشکری  که رفته  به کهف فرامشی

از غار با درفش نگون  می شود  برون

آن موج و آن صدا که سحر را طلیعه بود

این باره با سکوت و سکون  می شود برون

خورشید شب پرست که معتاد غرب شد

شب با نقاب ماه جبون می شود برون

اما صدای کوچکی هم می رسد بگوش

بشنو که از درون و برون می شود برون

اسطوره های  کاغذی  را  باد می برد

ققنوس ها ز آتش و خون می شود برون

سنگ  شکست  آیینه  های  دروغ باز

از جیب کودکان جنون می شود برون

از زیر کاخ  های بنا  گشته روی خون

نو رستخیز کن فیکون می شود برون

آن خیل تار ومار شده در معاد عشق

این باره بادرفش و قشون می شود برون

فاروق فارانی

سپتامبر ۲۰۲۶

 

09 اکتبر
۱ دیدگاه

نقش پای سرگردان…..

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

نقش پای سرگردان…..

زمین  از  تشنگی  و  بوسه ی  باران بگو با ما

ز رقص ریشه ها با چشمه ی پنهان بگو با ما

دگر خمخانه ها، میخانه ها، بیگانه با مستی ست

ز تاکستان و می خواران و بدمستان بگو با ما

اگر   آزادی  بی قلب  ،  بیگانه  ز  عشق  آمد

ز  شلاق  و  ز قفل  و  کنده و  زندان بگو با ما

فقط  گهواره  ها خورشید ها را در بغل دارند

ز شور  کودکان  مست فردا خوان  بگو  با ما

بر این آفاق، بی دردی چو ابری سایه افکنده

ز درد   زندگی   بخشای بی درمان بگو با ما

از این آرامش پوسیدن پنهان دلم تنگ است

ز دریا  و   نهنگ و  موج و از طوفان بگو با ما

تمام راه  ها یک سر  به اول  باز  می گردند

ز   راه   رفته   تا اعماق  بی پایان  بگو با ما

بزن نبض زمین، برخیز از کومای خاموشی

ز شرق بی غروب و ظلمت ویران بگو با ما

به جنگ گله های گم شده در شب* بده پایان

از آن خورشید ها در قامت انسان بگو با ما

ز فردای که هر سو زندگی در رقص و جولان است

ز مرگ نظم دار  و دفن  قبرستان بگو با ما

بگو از ما به ما، دیریست بیگانه ز «ما» هستیم

ز« ما» گشتن ز «ما» بودن، ز «ما» سازان بگو با ما

چه سود از چلچراغ کهکشان خفته در ظلمت

ز گوگردی که می گردد، دمی خندان بگو با ما

به این پرسش که نازل گشته بر آفاق بی خورشید

جوابش را به نقش پای سرگردان بگو با ما

فاروق فارانی

آگست ۲۰۲۶

* منظور از «گله های گم شده در شب»، همان قوم‌گرایانی است که در گام اول دشمن همان قومی اند که گویا « نمایندگی » آن را ادعا دارند.

05 اکتبر
۱ دیدگاه

نظم دریدن…..

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۳ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

نظم دریدن…..

این‌جا دگر ما نیستیم، از ما، دگر «ما» کرده اند

ما را ز «ما»ی ما تهی ، از خویش تنها کرده اند

از دوزخ   دیروز   خود  ، خود  را   رهانیدیم  لیک

بار   دگر   دیروز   را  ، امروز  و   فردا   کرده اند

آن روح  دریا  گونه  را  یا کشته  یا   دزدیده  اند

یک روح روباتی* ز نو در جسم ما  جا کرده اند

ما  را  مقرر   داشتند  ، از  چشم  آن‌ ها بنگریم

زشت است هر زیبا از آن، چون زشت زیبا کرده اند

یک روز   رویا   داشتیم ، رویای  فردا   داشتیم

فردا به مسخ  آورده اند، تا نسخ رویا کرده اند

اندیشه ها کرده ورم، لبریز از ریم است و خون

ایمان   به  سم   آلوده  و از زهر معنا کرده اند

بر آهوان   تهمت زده ، گرگان قاتل خوانده اند

نظم  دریدن  را   ز نو  ، قانون   دنیا   کرده اند

تحسین   ما  بیگانه  است نفرین ما بیگانه تر

هر واژه را بسته دهان،  عاری ز آوا کرده اند

ما ماهیان ساده را، در چشم ما در چشمه ها

دوزخ سراب   خویش  را از دور دریا کرده اند

مفتوح فتح شان شدیم اکنون درفش خویش را

با دست   ما بر فرق  ما  بالا  و بالا کرده اند

می ماند آیا این چنین، این لشکر سر بر زمین ؟

خو کرده با این‌ سرنوشت، آن سان که انشا کرده اند؟

نسلی نخیزد از کمین، فصلی نروید از زمین؟

آن لشکر فردا چه شد، دل را که دریا کرده اند؟

 در آشیان

         عشق و نور،

                 از تخم خود

                       بیرون شده

سیمرغ های

              کوچکی،

                     پر های خود

                               وا کرده اند

فاروق فارانی

سپتمبر ۲۰۲۶

* روبات، شبه انسان های مصنوع

05 اکتبر
۲دیدگاه

سایت ۲۴ ساعت گنجینه ی بزرگی از نمونه های معاصر شعر و ادبیات فارسی دری را در خود نگه داشته است

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۳ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————

سایت  ۲۴ ساعت گنجینه ی بزرگی از نمونه

های معاصر شعر و ادبیات فارسی

دری را در خود نگه داشته است

******************************

در جهان کار های مشکل و آسانی زیادی وجود دارند. اما در این مختصر نه قصد شمردن همه این کارهای است و نه این کار مقدور است.

شاید در میان این همه کار ها از جمله آسان ترین شان به راه انداختن ویب سایت باشد. اما همان‌قدر که به راه انداختن ویب سایت آسان است، ادامه و تداوم آن به همان اندازه مشکل، وقت گیر و حوصله خواه می باشد. مخصوصاً وقتی صحبت از ویب سایتی موفقی باشد که برای هر بخش آن ساعت ها لازم است.

صحبت بر سر سایت ۲۴ ساعت است. سایتی که دریچه ای بسوی فرهنگ  و هنر زبان فارسی دری در افغانستان می‌باشد. این ویب سایت موفق شده است تا به نوزدهمین سالگرد مبارک خود پا بگذارد. نوزده سال یک ویب سایت را پیش بردن، آن هم در دنیای که هیچ پاداشی مادی از پیشبرد آن متصور نیست، کاریست بسیار طاقت فرسا اما بسیار مهم و قابل قدر.

سایت  ۲۴ ساعت گنجینه ی بزرگی از نمونه های معاصر شعر و ادبیات فارسی دری را در خود نگه داشته است. در این جا باید از استاد قیوم بشیر هروی و از جناب استاد مهدی بشیر ممنون باشیم که دنیای فرهنگ و هنر ما را با چنین تحفه‌ای بزرگی غنا بخشیده اند.

نوزدهمین سالگرد ادامه ویب سایت ۲۴ ساعت را برای مسئولین گرامی ۲۴ ساعت، تمام همکاران این ویب سایت و در مجموع برای تمام جامعه فرهنگی افغانستان، تبریک عرض می کنم.

با عرض حرمت

فاروق فارانی

اکتوبر ۲۰۲۶

28 آگوست
۳دیدگاه

گفتگویی بافرهیخته گرامی محترم استاد فاروق فارانی،شاعر نام آشنای سرزمین ما

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

در ادامهِ گفتگو  با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت اینک

  صحبتی داریم با  فرهیخته  گرامی محترم استاد

فاروق فارانی ،  شاعر نام آشنای سرزمین ما

که  اینک خدمت خوانندگان محترم

پیشکش میگردد.

پرسش :

جناب استاد فارانی گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی نموده و بفرمایید دارای چند فرزند میباشید ؟

پاسخ :

 نخست از سایت وزین ۲۴ ساعت و از متصدیان ارجمندشان و مخصوصاً از جناب شما استاد قیوم بشیر هروی شاعر گرانقدر ممنونم که ‌موقعیتی در اختیارم قرار دادید تا پیرامون مسائلی در باره‌ی خودم و موارد دیگر صحبت کنم.

 دارای سه دختر به نام‌های مستوره یسنا، یمرا و اسطوره هستم.

 مدت طولانی است که در آلمان زندگی می‌کنم.

 تحصیلات من به علت مشغولیات سیاسی و غیره نیمه‌تمام ماند.

 کارهای پژوهشی در عرصه‌ی ادبیات و همچنین نوشته‌هایی در رابطه با مسائل اجتماعی و سیاسی دارم.

 در عین حال شعر می‌سرایم.

 پرسش :

لطف نموده در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی انداخته و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها هستید؟

پاسخ :

در افغانستان هیچ‌وقت حتی برای یک روز هم در ادارات دولتی کار نکرده‌ام.

از دوران جوانی به مسافرت به آلمان پرداختم. قصدم این بود که تحصیل کنم، اما با کودتای ثور، از آنجا که لازم شد در فعالیت‌ های داغ سیاسی شرکت نمایم، تحصیل نیمه‌کاره رها شد.

در شرایط مخفی، در زمان تهاجم اتحاد شوروی به افغانستان، از اروپا به داخل کشور رفتم و بعد از چندی فعالیت‌های سیاسی، به دام اداره‌ی خاد افتاده و مدت تقریباً هشت سال را در زندان های صدارت و پل‌چرخی گذراندم.

در زندان هم پنهان از چشم زندانبانان نوشتم ، سرودم ، آموزاندم و آموختم.

اما همیشه بخش کار من در عرصه‌ی فرهنگ، نویسندگی و سرودن شعر بوده است.

پرسش :

علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟

پاسخ :

واقعیت این است که بعد از رهایی از زندان، در زمانی که رژیم دست‌نشانده‌ی اتحاد شوروی در افغانستان از نفس افتاده بود، خطر آنچنانی مرا تهدید نمی‌کرد.

اما از آنجا که قبل از برگشت به افغانستان در اروپا نهادهایی را بنیاد گذاشته بودم، خواستم تا جای ممکن آن نهادها فعال شده و با فعالیت‌های درون‌کشوری در تعامل قرار گیرند.

به این خاطر در سال ۱۹۹۰ به اروپا رفتم.

این دوران مصادف  با سقوط رژیم طرفدار شوروی سابق و برقراری رژیم مجاهدین، که ثمره‌ی تجاوز و تهاجم موازی آمریکا  و در مجموع غرب بود، می‌باشد.

به خاطر بازیابی سلامتی‌ام که در دوران زندان و شکنجه صدمه دیده بود، ترجیح دادم مدتی در اروپا بمانم .

اما با وجود آن، در بدترین دوران افغانستان که در بین مردم عام به نام « سگ جنگی تنظیمی » یاد می‌شود، به مسافرت به کشور رفته‌ام و درد و رنج وطن را از نزدیک دیده‌ام.

خلاصه همیشه بین مهاجرت و وطن در سفر بوده‌ام.

پرسش :

حضرت استاد ، تا بحال چند اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده ، لطف نموده نام بگیرید و بفرمایید خوانندگان محترم چگونه میتوانند به این اثار با ارزش  دسترسی پیدا کنند؟

پاسخ :

 از من تاکنون دو مجموعه اشعار به نام‌های «در اینجا هر چی زندان است» که بیشتر اشعار آن در زندان سروده شده، و مجموعه اشعار «خروس عشق» در همین دو سال پیش انتشار یافته اند.

اثر سوم من منظومه‌ی «از قفس تا قاف» است که آن‌ هم به‌طور کامل در زندان سروده شده است.

پرسش :

در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟

پاسخ :

من فرزند کوچک خانواده‌ای بودم که در آن برادر بزرگ استاد محمود فارانی، شاعر نام‌آور و از راه‌گشایان شعر نو؛ برادر دوم زنده‌یاد داوود فارانی، داستان‌نویس، شاعر، برنامه‌ساز، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌ساز و نطّاق معروف رادیو افغانستان و بنیادگذار برنامه‌های زیادی در رادیو و بعداً تلویزیون افغانستان؛ فرزند سومی خواهر و استادم اسما فارانی آسیایی، داستان‌نویس، شاعر و فعال امور اجتماعی و فرهنگی؛ برادرم مسعود فارانی، نویسنده، شاعر، پژوهشگر و فعال امور اجتماعی و فرهنگی بودند. طبیعتاً در چنین محیطی من از آنها آموختم.

می‌توانم بگویم که تقریباً از ۱۲ سالگی به  نوشتن شعر آغاز کردم که از سن ۱۶ تا ۱۸ به یک پختگی نسبی رسید.

من در قالب های آزاد و همچنین کلاسیک مخصوصاً غزل بیشتر می سرایم.

پرسش :

آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟

پاسخ :

بله، در هرگونه فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی از آن جمله برپایی شب‌های فرهنگی، نمایشنامه‌نویسی و اجرا و دایرکت تئاتر و غیره شرکت داشته‌ام.

پرسش :

شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟

پاسخ :

از یک نظر تعریف شعر بسیار ساده است؛ همان تعریف ارسطو، فیلسوف بزرگ یونانی، که می‌گوید: شعر کلام موزون و مقفی است.

اما از طرف دیگر تعریف شعر بسیار مشکل و گوناگون است که در واقع هیچ‌کدام تعریف کامل نیست. اما هر تعریفی از شعر سهمی از حقیقت را در خود دارد.

برای من تعریف شعر از نگاه ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی، بسیار جذاب است.

سارتر می‌گوید: شعر بافت کلمات نیست، بلکه شعر بافت آن نماهایی است که در پشت کلمات نهفته است.

او مثال می‌زند: مثلاً کلمه‌ی فلورانس. فلورانس یک شهر زیبا در اروپاست. در کلمه‌ی فلورانس گل نهفته است. فلورانس نام دخترانه است.

سارتر می‌گوید این مفاهیم شهر زیبا، گل و دختر زیبا به مثابه نماهای پشت این کلمه است که شعر را می‌سازد.

(صحبت ژان پل سارتر را از حافظه نوشتم)

پرسش :

 اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟

پاسخ :

از قدما بیشتر از همه از بیدل دهلوی؛ در معاصران فروغ فرخزاد، محمود فارانی، نزار قبانی، محمود درویش، نادر نادرپور؛  باری جهانی و در جوان‌ها از فایقه جواد مهاجر، لیمه افشید و البته از بسیاری دیگر…

پرسش :

نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:

پاسخ :

سایت وزین ۲۴ ساعت در واقع یک منبع غنی از ادبیات امروز ماست.

مخصوصاً که این سایت همچنان به تداوم خود کوشاست، سبب خوشحالی هنردوستان می‌باشد.

من با این سایت زیبا فکر کنم از سال ۲۰۲۴ همکاری دارم. که البته لطف و بزرگواری شما شاعر گرانقدر استاد قیوم بشیر هروی همیشه شامل حال من  بوده است.

از این فرصت استفاده کرده، به جناب شما استاد قیوم بشیر هروی و جناب محترم محمد مهدی بشیر به‌ خاطر موفقیت‌  در برپایی چنین سایت موفقی تبریک عرض می‌کنم.

پرسش :

برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه های دارید؟

پاسخ :

بهتر است به جای توصیه از آن‌ها خواهش کنم که ضمن جستجو برای موفقیت‌ هایشان در کشورهای میزبان، فراموش نکنند که خودشان در هرجا که هستند، یک افغانستان کوچک را با خود دارند. این افغانستان کوچک را هیچ‌ وقت از یاد نبرند و این را بدانند که هر موفقیت‌ شان در هر کجای دنیا که باشد، سبب سربلندی مردم و کشورشان خواهد بود.

پرسش :

در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.

پاسخ :

خواهش می کنم. جز تشکر از شما بخاطر این مصاحبه و لطف تان در انتشار اشعارم و آرزوی موفقیت شما گپی دیگری ندارم.

بشیر هروی:

جناب استاد فارانی گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف  شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم، ایام بکام و سعادتمندی همگام تان باد.

 

 

 

 

 

25 آگوست
۱ دیدگاه

جلجتای عشق ….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

جلجتای عشق….

از زبانش شراره بر می خاست ، حالیا خفته اژدهای عشق

کشتی اش را نهنگ و موج شکست،

غرق دریاست ناخدای عشق

گفت جانان* که ماندنی است صدا،

-بعد از او بی صداست سینه ی شعر-

بر لبان صدا نشسته سکوت، رفته از گوش ها صدای عشق

گشته از دیر لانه ی ابلیس، هرچه محراب و سینه و سر هاست

به جز از قصه ها نمی یابی، خبری نیست از خدای عشق

سفر و کاروان و راه به راه، قطب رنگین به گمرهی آورد

هر کجا جستجو به پایان خورد، گم شد از چشم ناکجای عشق

در رهت میخ زار می روید، ناخن آفتاب در چشم ات

در دل ات رعد و برق می غرد، تو به ره میخزی برای عشق

گرچه خفته است اژدهای عشق، گرچه غرق است ناخدای عشق

لیک از دشت و کوه می روید، شعله ور نقش های پای عشق

زخم ناسور آفتاب سپهر، مرهم ماه را نصیب نشد

چشم خود دوخته است بر فردا، تا بیارد بر او شفای عشق

راه آذین شده به سبزه و گل، سوی مقصود ره نبرد ترا

دشنه زاران گذر بکن که شوی، مقصد و راه و رهگشای عشق

آسمان، کهکشان گرفته به بر، خانه جوید میان سینه ی من

غم خود را کجا نهم بیرون، که شود باز سینه جای عشق

میخ تثلیث بر سرا پایش ، سفر خویش از صلیب گشود

داد

پیغام

را که

می یابید:

ره فردا

ز جلجتای عشق **

فاروق فارانی

اگست ۲۰۲۶

………………………………………………………………………………………………

*اشاره به فروغ فرخزاد و مصراع معروف اش:

« تنها صداست که می ماند»

**تثلیث در مسیحیت:

پدر، پسر و روح القدس

جلجتا:

محلی که عیسی مسیح را به صلیب کشیدند.

————–

نقاشی پایین از سالوادور دالی، نقاش مشهور سوریالیست اسپانیایی

 

 

 

 

 

30 ژوئن
۱ دیدگاه

انفجار محشر….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۰ جون ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-

شب نوردان این شب از شب های دیگر شب تر است

شسته دست  آیید  از خون ، دامن  این  شب تر است

شام  آن   مهتاب   کش  ، نیمه   شب اش اختر شکن

صبح    آن   آتش   نما  ،  اما    همه    خاکستر   است

کهکشان  اش   کاه گشته    ، آسمان  اش   گورِ   نور

با   سیه    چاله    عجین    و    باز   یلدا   پرور    است

اخترانش  بی  بشارت  ،  هر  کدام اش    بغض   کور

قفل لب  بسته است و  گوش بی صدایی و کر است

هر طرف  دشنام  و  دشنه ، دشمن  و  دژخیم و درد

تا به  مقصد   راه ها   اندیشه   ها یک  سر جر است

تا زلال   از   چشمه  های   چشم   تان   بیگانه   شد

بی چراغ   هستید   و   بیداری تان  خواب  آور  است

شب نوردان  ، از   درون   خویش   شب  بیرون کنید

شب کنون پنهان  شده  در دیده  ها و  در سر است

شب به  چشم تان نشسته  ، شب نگار و شب نگر

ورنه   روزش  در  طلوع   و   آفتابش   سرور   است

درب  خود   را   می زن   و    بیدار   کن   بیداری ات

این   جهان    در     انتظار    انفجار    محشر   است

فاروق فارانی

جنوری ۲۰۲۶

02 می
۱ دیدگاه

روی آسمان «ممنوع» نوشته….

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ می ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————–

بروی آسمان «ممنوع» نوشته….

شکایت از نهنگان سود نارد ، رهایی را به ماهی ها بیاموز

ز خندق های دیروزین  رها  شو، به امروزین ره فردا بیاموز

لب صحرا که سیراب سراب است،  فقط از تشنگی ها می سراید

کتاب  بحر ها را  باز می کن ، به  او از  سوره ی دریا بیاموز

بروی آسمان «ممنوع» نوشته ، دگر باره ز پروازی سخن گو

در این  پروازگاه  رفته  از یاد ، بکن پر وا و  بی  پروا  بیاموز

جهانی در رکوع و سجده خم شد، بر این سجاده تاراج تاریخ*

برای  نسل   بیداری   و   فردا، قیام   و  قامت   بالا  بیاموز

میان سینه های برف باران، نه درد است و نه شور است و نه شورش

زمستان را به آتش آشنا کن، به دل ها هم تپش ها را بیاموز

به سر بن بست و در اندیشه سرداب  ، کلنگی آور و بگشای نقبی

برای سر ببخشا آسمان  را ، برای  سینه ها صحرا بیاموز

کتاب و درس و آموزش کهن شد، جهان نو زبان تازه خواهد

کتابستان  عشق  و نور بگشا ، به آموزش غم دنیا بیاموز

فاروق فارانی

جنوری ۲۰۲۶

* « تاراج تاریخ » نام مقاله ی از زنده‌یاد علامه عبدالحی حبیبی بود.

در این جا اما این مفهوم هیچگونه ارتباطی با مضمون آن مقاله ندارد.

18 آوریل
۱ دیدگاه

چرا نمی‌پرسی……

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۹ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۱۸ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————— 

چرا ز  خامشیِ  خویش  و  ما  نمی پرسی
چرا ز گم  شدن این  « چرا »  نمی پرسی
جهان که مسلخ اندیشه ها و سر شده است
چرا چنین شده؟ زین ماجرا  نمی‌ پرسی؟
چرا جذامیِ   تسلیمِ    مرگِ     ذره‌   شدن
ز چشمه سار  قیام از  شفا  نمی پرسی
ز  مرگِ  آمده  در روحِ  خویش  خرسندی؟
که   از   تحملِ   شلاق   ها   نمی‌ پرسی
نشسته ای  که نهنگان  ترا به کام کشند
که دل  نمی‌ سپری  وز شنا  نمی‌پرسی
ترا به  محبسِ هستیِ  بسته  خو  دادند
افق    ندیده   و   از  نا کجا  نمی‌ پرسی
چو خانه  با نمِ صبرت، به‌ خاک می‌افتی
که عشق و داغیِ خورشید را نمی‌پرسی
به سینه مرده  ترا هر نفس  امیدِ طلوع
تو بی نفس شدی و بی‌صدا، نمی‌پرسی
بمان که  هیچ ترین‌ات  کنند بر سرِ هیچ
که    از  جنونِ   نظامِ   طلا  نمی‌پرسی
جهان  فتاده  سراپا  به   کامِ   اختاپوس
چرا ز شورش و رزم و  صلا نمی‌پرسی
هنوز راهی محراب های مرگ هستی
« تو مرده ای که ز مرگِ خدا نمی‌پرسی؟ » *
فاروق فارانی
اپریل ۲۰۲۶
——-
* اشاره‌ به “خدا مرده استِ” از نیچه شاعر و فیلسوف آلمانی.
یک توضیح لازم:
با کاوه شفق شاعر و نویسنده توانا همیشه در رابطه اشعارم ، در مباحثه هستم.
اصلاحات و پیشنهاد های او بسیار به من کمک می‌کند.
این بار علاوه بر پیشنهاد های زیبای خود یک مصراع کامل را لطف نمود که حیفم آمد آن را بیاورم و از سراینده اش نام
نبرم.
مصراع آخر که در گیومه آمده، بصورت کامل از کاوه شفق شاعر توانای ماست.

 

07 آوریل
۱ دیدگاه

نگفتن ها به گفتن شد

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۸ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۷ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نگفتن ها به گفتن شد

قیام ما  رکوع گشته، سجودی شد نشستن شد

دلی  با  روح  طوفانی ، کنون خاموش در تن شد

دگر این عشق از عصیان خشم و زلزله عاریست

روایت   های   بیداری   ، للوی    بهر  خفتن   شد

به ساز ما،   سزای این  جهان  کج، شکستن بود

جهان کج تر شد و اما شکستن در شکستن شد

افق چشمان به ره، با گوش فردا در شنیدن بود

دهان عشق  شد بسته، نگفتن ها به گفتن شد

فصول  عشق   مانند   بهاران   خشک   گردیدند

بجایش خشکسال  مرگ دل ها، در شگفتن شد

«نفوس مرده»* با وارونگی تا چند خواهد ساخت؟

ز ماندن رود شد مرداب و  کوهستان به رفتن شد

تمام   عهد های   بسته، با  ظلمت گسستن بود

گسست آن عهد و پیمان گسستن از گسستن شد

از  آن   تخمی   که می شورد ، میان آشیان سر

برون عشقی شود، آیا  که  محکوم  نهفتن شد؟

ز نقش پای  خورشید  آوران  ، روید   صدای ماه:

گذر از شب که در پشت افق ، فردا به رستن شد

تو می مانی و ماندن با تو می ماند ، به پا برخیز

تو با  تاریخ   مرده   خفته  ، دنیا  در گذشتن شد

تو بودی   سرگذشت  مرده  روی دفتری، اکنون

قلم در دست ات آمد، سرنوشت ات در نوشتن شد

فاروق فارانی

فبروری ۲۰۲۶

* استفاده آزاد از نام « نفوس مرده » رمان معروف نویسنده بزرگ روسیه نیکلای گوگول که تحت تأثیر پوشکین شاعر بزرگ روسیه نگاشته شده است.

 

 

29 مارس
۱ دیدگاه

نگفتن ها به گفتن شد

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۹ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۹ مارچ ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نگفتن ها به گفتن شد

قیام ما رکوع گشته ، سجودی شد نشستن شد

دلی با روح  طوفانی ، کنون  خاموش  در تن شد

دگر این عشق از عصیان خشم و زلزله عاریست

روایت  های   بیداری  ،  للوی   بهر   خفتن    شد

به ساز ما ، سزای این جهان کج ، شکستن  بود

جهان کج تر شد و اما شکستن در شکستن شد

افق چشمان به ره، با گوش فردا در شنیدن بود

دهان عشق شد بسته، نگفتن ها به  گفتن شد

فصول   عشق  مانند   بهاران   خشک   گردیدند

بجایش خشکسال مرگ دل ها، در شگفتن شد

«نفوس مرده»* با وارونگی تا چند خواهد ساخت؟

ز ماندن رود شد مرداب و کوهستان به رفتن شد

تمام عهد  های  بسته  ، با ظلمت گسستن بود

گسست آن عهد و پیمان گسستن از گسستن شد

از آن  تخمی  که می شورد ، میان  آشیان سر

برون عشقی شود، آیا که محکوم نهفتن شد؟

ز نقش پای خورشید آوران ، روید  صدای  ماه:

گذر از شب که در پشت افق ، فردا به رستن شد

تو می مانی و ماندن با تو می ماند ، به پا برخیز

تو با  تاریخ  مرده خفته،  دنیا  در  گذشتن شد

تو بودی سرگذشت مرده روی  دفتری ، اکنون

قلم در دست ات آمد، سرنوشت ات در نوشتن شد

فاروق فارانی

فبروری ۲۰۲۶

* استفاده آزاد ازنام « نفوس مرده » رمان معروف نویسنده بزرگ

روسیه نیکلای گوگول که تحت تأثیر پوشکین شاعر بزرگ روسیه

نگاشته شده است.

 

 

 

 

 

23 مارس
۱ دیدگاه

باز هم کابل در آتش می‌سوزد….

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳ ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۳ مارچ ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————— 

در روزگاری بسر می بریم که عشق، یعنی مبارزه برای

عدالت ، میهن دوستی و رفتن به سوی فردای که

خود ما سازنده اش باشیم، ممنوع ، منفور و

فراموش شده است…..

————

یک زمان                

و یک زمین       

               از نو بکن پرداز ….

ما ترا گم کرده ایم ای  عشق  روزی باز گرد!

گرچه  ناسازیم  می دانیم ، با ما  ساز ! گرد!

گوش ما کر گشت و حلق ما سخن از یاد برد

چون صلا  در گوش ما، در سینه ها آواز گرد!

سیم های  خار دار صبر   بر  پایت    نشست

بال و  پر را  کن فراز  آسمان  ها  باز !  گرد !

گرچه در آفاق جایی نیست، بنشینی بر آن*

قله ها و  قلعه ها  را تا  فلک  افراز !    گرد !

دست هایت را خدایی   کن، بپا کن رستخیز

یک زمان و یک زمین از نو بکن  پرداز !  گرد !

تا نگردی صید دامی، پنجه ی سیمرغ باش

با دو چشمان  عقاب و  بال  های باز، گرد !

اژدهای  درد  هم ، آتش  ندارد   در   دهان

آتشی در سینه ها  و بر زبان  انداز!  گرد !

هیچ پیدایی نشد ، جز گم شدن در هر مسیر

حال همت کن بیا ای عشق شو همراز ! گرد !

هی نپنداری  که  در تو هیچ ناصافی نبود

مثل ما ای عشق خود از نو بکن آغاز! گرد!

فاروق فارانی

مارچ ۲۰۲۶

* اشاره آزاد به این مصراع بیدل دهلوی

« آفاق جا ندارد ، همت کجا نشیند »

14 مارس
۱ دیدگاه

حروف سرخ عشق ….

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۳ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴ مارچ ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————— 

حروف سرخ عشق ….

این در بسته، دل اش تنگ است، آن را باز کن

از  دهان اش  قصه ی   این  خانه   را  آواز کن

خانه  از دستت  برون  شد  از  فرو دستی تو

خانه ی با دست عشق و خشت دل، آغاز کن

قصه های  عشق  را پایان  نمی باشد به راه

تا که دشت و تیشه باشد ، قصه اش  را باز کن

از غروب ات کن طلوع ، از تنگنایت  سر بکش

سینه را با  وسعت  صد  بیکران  همساز کن

بوسه بر زخم فلق را کن، حروف سرخ عشق

بر   زبان   این   زمان  از  نو  زبانی   ساز کن

آسمانی را  که جولان  را  نمی ماند  به اوج

بر زمین اش‌ می کشان و فرش پای انداز کن

عشق ممنوع، گشته پس، رنگین  کمان عشق را

زین افق  تا  آن  افق  در  اوج  ها  افراز کن

در سکون و در سکوت خود شدی معتاد مرگ

بخش بر روح ات نٓفٓس، با نفس جان پرواز کن

«غزٓه» های عشق سوزد، خزٓه ی تسلیم را

قصه های

این جهان را

این چنین

پرداز کن

فاروق فارانی

دسمبر ۲۰۲۵

 

04 ژانویه
۱ دیدگاه

صد بهار عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ ۱۴ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴  جنوری ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا

صد بهار عشق

خاک چید ست دامن خود را ، خاک  با دانه  سخت بیگانه ست

خاک بی دانه بی بهار  بود ، دانه  بی خاک  ها  فقط دانه ست

چه شدی ای بهار، دانه و خاک، دیر ها شد به هم نمی سازند

در بدر شد بدست باد، زمین، دانه ی بی جوانه  بی خانه ست

چه شدی ای  بهار  باغ ات  کو ، سوی  فردای  نو  سراغت کو

دانه را بی جوانه   افسردی  ، کار تو   سخت   ناجوانانه است

آه ای   دانه   یاد    گیر چسان   ، در   دل  خاک    بارور    گردی

خاک را صد بهار عشق دهی، عشق این‌گونه کار جانانه است

شعله بخشان عشق برخیزید، این زمین  را به  عشق افروزید

سرکشان سر به آسمان  بزنید ، کار  عشاق  کار دیوانه است

خاک بی دانه ، آسمان  بی مهر ، زندگی  در لباس  مرگ نهان

دل و سر را به آفتاب  ببخش، عشق فردا یگانه  کاشانه است

خویشتن   را  بکار   در   فردا   ، بهر   امروز   خود   جوانه   بیار

کفن مردگان مپیچ به خویش، گور تاریخ  صرف  افسانه  است

وای شد  گر شکار  تیر امروز ،  مرغ   سیمرغ    آتشین    پرواز

خفته در زیر سینه ی خورشید ، تخم هایش  هنوز  در لانه است

یک صدای بکش که سقف سپهر، از نهیب اش شود به لرزه مرگ

           آن چه امروز                                     

                       از تو می آید،                           

                               حیف آواز                     

                                   یک جرنگانه است

نوامبر ۲۰۲۵

فاروق فارانی

19 نوامبر
۱ دیدگاه

چراغ ورود

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه  مؤرخ ۲۸ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۹ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی –  ملبورن – استرالیا

چراغ ورود

ریشه ها   بگو  ، جوانه در خطر  نشسته است

ببین رسول برگ و میوه بی ثمر  نشسته است

به ریشه ها بگو، دگر  به عمق  خاک سرکشند

که شاخه شاخه سوی اوج، در سفر نشسته است

به ریشه ها  بده  سراغ  چشمه   های  کور را

که باغ باز تشنه لب به چشم تر نشسته است

ستاره های آخرین  ، هنوز  وقت  خواب نیست

که آفتاب خفته است و بی شرر نشسته است

نداده   روشنی   چراغی   از   ورود ، خانه  را

که حلقه زنگ بسته است و روی در نشسته است

نشان  امن ، در   مسیر  شهر   آفتاب   نیست

که مین ماندگی به راه  رهگذر نشسته است

نبسته تیشه ریشه گر, جنون نکرده گل به ره

که کوه و دشت های عشق، دربدر نشسته است ؟

*برون ز سینه کن دلت ،  فراز   دار  مشعلی

میان گمرهی جهانی کور و کر نشسته است

سخن ز ریشه می زنی، تبر به ریشه می رسد

چرا بهار                                             

خسته است               

و بی خبر

                  نشسته است؟

فاروق فارانی

* اشاره آزاد به داستان «قلب دانکو» از ماکسیم گورکی

 

05 سپتامبر
۱ دیدگاه

جنگل دیوار

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه ۱۴ سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵ سپتامبر  ۲۰۲۵ میلادی –  ملبورن – استرالیا

جنگل دیوار ….

نقبی با تیشه ی شعور بزن ، تا ز تاریکی  ات گذر بکنی

سر بدر کن ز گور این تاریخ، تا به امروز خود سفر بکنی

آسمان ابر های تیزآبی است، رود ها  مرده تر ز کوه هستند

چشمه ی عشق را بجوشان تا، حلق رویا*ی  تشنه تر بکنی

در سر و سینه باز می روید، رنگ در رنگ  جنگل  دیوار

تبر آفتاب گیر به  دست ، تا همه را  گشوده   در بکنی

داستانی ز جنس شب باشد ، قصه خواب  بخش این تاریخ

دفتر سرخی از طلوع بگشا ، قصه ی تازه تا که سر بکنی

راه با راهیان نشد همراه، راهیان گمره اند و ره گم ره

راه صبح نرفته یاب که تا، آشتی  راه  و رهگذر  بکنی

آسمان در غروب و نسل غریب، غرب را شرق نور پندارد

مشت زن بر نقاره**ی خورشید، تا که این بی خبر، خبر بکنی

خانه را خزه ها و خار گرفت، آستین  را دوباره بالا زن

نتوان ریشه اش برید مگر، عشق را دسته ی تبر بکنی

آسمان را نهادی بر دوش ات، اطلس*** آسمان به دوش عشق!

آسمان ها ترا   نمی بخشد ،  اگر از  بار آن  حذر بکنی

گرچه میچرخد این زمین بی مهر، آفتابی ز عشق خواهد خاست

نسل فردا دوباره می روید، باور آن صبح را اگر بکنی

فاروق فارانی

                                                                                                                                                                                             اگست ۲۰۲۵                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

* انسان ها با رویاهای بزرگ می توانند در جهت آزادی و سازندگی گام بگذارند.

برای همین است که دشمنان بشریت ، ترقی و عدالت ، انسان های جامعه ما را می کوشند ، به نشخوار تاریخ سوق دهند، تا رویا های شان را برای فردا، استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی از آن ها بدزدند.

** نقاره ( در زبان عامیانه نغاره)، ظرف سفالی دایره گونه بود که با نواختن آن مردم را در گذشته برای شنیدن اخبار مهم جلب می کردند.

در کابل حتی در قرن بیستم نیز «نغاره خانه» وجود داشت.

*** در اساطیر یونان باستان، اطلس یکی از تیتان‌ها(نژادی از ایزدان نیرومند و فناناپذیر ) بود که به عنوان مجازات شکست در جنگ با المپیایی‌ها، محکوم شد تا آسمان‌ها را بر دوش‌ اش حمل کند. اطلس به خاطر حمل بار سنگین و مسئولیتش در نگهداری آسمان‌ها شناخته می‌شود و نماد پایداری و تحمل است.

 

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

همه برباد گشت و رفت و گذشت ؟

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  14 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 5  آگست  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

همه برباد گشت

و رفت و گذشت ؟

مگر ان برق و رعد و صاعقه ها، همگی باد گشت و رفت و گذشت؟

تخم  طوفان  نکاشته  گم شد ، همه برباد گشت و رفت و گذشت ؟

دود   در  سر    بنام     اندیشه   ،  درد    در    دل    بسان   خاکستر

دست ها بسته بود و صرف دهن، لب فریاد گشت و رفت و گذشت؟

«  سی سکه نقره ی یهودایی » * ، عشق را  با ز بر صلیب کشید

تا که میخ سکون فرود آید، پنجه  بگشاد  گشت  و  رفت و گذشت؟

تا  بشیر   تولدش    آمد  ، آسمان    و      زمین     شکوفه     کشید

آنکه با زاد او جهان می زاد ، نسل نازاد  گشت و  رفت و  گذشت؟

در طلوعی   که   آفتاب   نهاد  ، سجده ی   مرگ   بر  غروب   خود

دار   بیگانگی  به گردن کرد  ، از خود آزاد گشت  و رفت  و گذشت

مرهم   آفتاب  هم  نرسید  ، گرچه   بر   زخم ، خون  چکان  سحر

لیک یک بارقه امید شگفت، عشق بنیاد گشت  و رفت و گذشت

سوی دیگر،  نهال  و  خزه  و  خار،  پیش  هر  باد  سر فرو  کردند

یک تنی

خم نشد،

شکست ولی

کاجی از یاد گشت و رفت و گذشت

فاروق فارانی

مارچ ۲۰۲۵

——–

* از جمله حواریون مسیح، «یهودای اسخریوطی» در برابر ۳۰ سکه نقره که از دشمنان دریافت کرده بود ، با بوسه نهادن بر صورت عیسی او را به دشمنان اش شناساند و بدینگونه به عیسی خیانت کرد.

هنوز خیانت زیر نام ها و چهره های دیگر و با بدست آوردن «سی سکه نقره» های نوع معاصر جریان دارد.

گرامی ترین چیز ها از اندیشه و وطن و مردم گرفته تا آرمان ها فروخته می شوند.

وطن وطن گفتن حامیان و حاملان تجاوز ناتو و امریکا که وضعیت کنونی ماحصل آن است، در واقع همان بوسه های یهودایی بر صورت زخمی وطن می باشد.

امروزه خیانت یهودایی، در لباس های توجیه افکار نیو لیبرال ، شایع ترین نوع آن است.

همانطور که خیانت یهودایی در خدمت «روم» و ملا های یهود بود، اکنون نیز خیانت یهودایی نیو لیبرالی در خدمت روم سرمایه و امپریالیسم جهانی و دولت موساد است.

 

 

22 جولای
۱ دیدگاه

لیک بِشنو زِ قَلبِ گَهواره …

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 31 سرطان  ( تیر ) 1404  خورشیدی -22 جولای  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

لیک بِشنو زِ قَلبِ گَهواره …

 

دِگَر اَزِ اِین چِراغ‌سوزی نِیست، رُوغن‌اش رَفتِه، رُوشَنان رَفتِه

لانِه کَردِه‌اَست شَب بُه سینِه و سَر، مَرغِ فَردا اَز آشیان رَفتِه

دَر  ضَمیرِ  زَمین  غُروب  آمَد،  غُربَتِ  عِشْق  هَم  مُسَجَّل شَد

مِهْر   وَ  مَهتاب  وَ  کَهکِشان  رَفتِه،  دامَنِ  سَبزِ  آسمان  رَفتِه

آن طَرَف گَردْباد  می‌پیچَد ، دَر  غَرِّش  گَشتِه‌  اَست دیوِ سِپید

تیغِ اِین سُوی بَر زَمین اُفتاد،  خَیْلِ  پَریان   وَ  سَرکِشان  رَفتِه

دَست را سایِه‌بان بِکُن بَر چَشْم، تا بُبینی اُفُق چِرا  خالی‌اَست

نَقشِ پایی   اَگَر   نَمی‌بینی  ، قِصّه‌  ایِن است ، کاروان رَفتِه

چَشْم‌هایِ گُشادِه لانِه‌یِ تَرس، قَلب ناقوسِ مَرگ وَ  تَسلیم‌اَست

نُعْرِه‌ها نالِه  شَد  میانِ  گُلو ،  عِشْق  اَز واژه   وَ   زَبان   رَفتِه

تُو بِخوان سَنگِ بی‌دَهَن چیزی، کِه دَهَنِ سَنگِ بی‌دَهَن گَشتِه

گَریه کُن باد، اَشکِ باران  را  ، قَلب اَز   سینِه‌یِ   زَمان  رَفتِه

جَنگَلِ اِین‌با رِه قَرن را بَلعید، گَله‌  * ها  رُوبَرُویِ  هَم گَشْتِند

کُوچِه‌ بُن‌بـستِه سُویِ میدان‌اَست، شَهْر رَفتِه‌اَست وَ شَهربان رَفتِه

زِندِه‌ها زِندِه‌اَند   دَر  تابوت ، مَردِه‌   ها خَواب   را  تَمام  کُنید

روحِ پَرّوازِ   زِندِگی   خَفتِه‌ اَست،  زِندِگان  راهِ  مَردِگان رَفتِه

گَشتِه بیگانه تا زِ   آتِش‌   ها  ، دود  گَردیدِه   دَر  هَوا گَشتِه

مِثْلِ خاکِستَری بُه دَستِ هَوا، اَز  کَران  پَرچَمِ خُود به‌زیرِ پا کَردِه

«لَشکَرِ عِشْق»** دَر هَزیمَتِ مَرگ، پَرچَمِ خُود به‌زیرِ پا کَردِه

نِه کَماندار   وَ    پَهلَوان   مانده  ، تیر اَز تُرکَش وَ کَمان رَفتِه

لیک بِشْنو زِ قَلبِ   گَهواره  ، کُودَکی  چَنگ  می‌زَنَد بُه هَوا

یعنی دَستی هَنوز هَم بَر پاسْت، باز عِشْق آمَدِه، دَر آن رَفتِه

فاروق فارانی

مارچ ۲۰۲۵

——————

*مراد از «گله» تفکر و عمل قومگرایانه است.

هر انسانی که ارزش و تاثیر خود را به صفر ضرب می زند و دنبال چیزی به راه می افتد که خود در آن هیچ اثری نداشته است، خواسته و ناخواسته به یک عضوی از گله تنزل می کند.

در عین حال بقول اِریش فروم: «انسان‌ها برای فرار از مسئولیتِ فردی، به هویت‌های جمعیِ کور پناه می‌برند.»

**«لشکر عشق» مطلعی غزل زیبای از شاه شجاع درانی است که در این غزل به عاریت گرفته شده است:

«لشکر عشق خیمه زد باز به طرف کوی من»

 

29 ژوئن
۱ دیدگاه

دیوارها قد می کشد…

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 8 سرطان  ( تیر ) 1404  خورشیدی – 29 جون  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

دیوارها قد می کشد…

 

یک سایه  بر  من کن  گذر  ، تا  آفتاب  من  شوی

یک سینه صبح ستان بشو، تا چون دلم روشن شوی

با   اوج  ها   شو آشنا  ، رویا    به   سر  انداز   تا

دریا شوی صحرا شوی، یک جاودان میهن شوی

ای  ناشنای   آشنا ،   سرگشته ای     بیگانه ای

من «ما»ی خود بخشم به تو، از «ما»ی من تا «من» شوی

از تنگنای   خود برا  ، با   بیکران   شو  هم  کران

از آسمان   دامن بکن  ، تا بر جهان  دامن  شوی

یک کهکشان را کشت کن، از حاصل اش بیرون برا

«نٌه آسمان گل در بغل»*، تا عشق را خرمن شوی

در سینه ات آتش فروز، این شب عجب سنگین تر است

تا بر چراغان خموش، هم شعله ، هم روغن شوی

عریان تر از زخم زمان ، جسم زمین خواهد ز تو

بر زخم او مرهم شده ، از عشق  پیراهن شوی

دیوارها  قد  می کشد ، دروازه ها لب بسته اند

کلکین  فردا  کور  شد  ، بر خیز   تا روزن  شوی

بیرون ز جنگل راه زن، از گله گی ** شو دور تا

مرد   جهان   تازه  و  فتح  جهان   را  زن  شوی

فاروق فارانی 

می ۲۰۲۵

——————–

 ‌*

در نو بهار لم   یزل  ،  جوشیده   از   باغ  ازل

نهُ آسمان گل در بغل ، یک برگ سبز گلشن ات

« بیدل »

**

قوم گرایی در عصر حاضر همان میراث و تکرار پوشیده گله گرایی در عصر وحشت و جنگل است.

انسان معاصر به عنوان شهروند مستقل در جامعه ظاهر می شود، نه به عنوان عضوی از گله ی انسان ها.

22 ژوئن
۱ دیدگاه

اختران واژه های مشتعل اند …

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 1  سرطان  ( تیر ) 1404  خورشیدی – 22 جون  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

اختران واژه های مشتعل اند …

سایه ی سایه ی خودت گشتی، آن سر پر ز آفتاب ات  کو؟

سینه ات لانه پریدن بود، چه شد آن قلب پر  عقاب ات کو؟

اختران واژه های مشتعل اند، که ز سر پنجه ات گریخته‌اند

چه فزودی به شاهنامه عشق، قلم و قصه و کتاب ات کو؟

زلزله سکته کرده ، طوفان مرد، آسمان سنگی از سکوت شده است

تا ز سیم ستاره نعره جهد، زخمه بر کاسه ی رباب ات کو؟

مانده ققنوس ها به خاکستر، سر ز آتش برون ن  می آرند

درٍ  تاریخ عشق  را  بگشا ،  انقلابی   در   انقلاب   ات کو؟

تو که می دادی از سر و سینه،‌ مژده بحر را  به  صحرا ها

چشمه ها کور شد میان سر ات، آن زلال  روان  و  آب ات کو؟

از جهان و خودت نهان گشتی ، پشت کردی  به  شهر بیداری

تا که اندیشه ات جذامی شد، چهره ی پشت آن  نقاب ات کو؟

عشق طوفان پرست تا خوابید، زندگی سر نهاده در تابوت

سر کشد عشق تا به سرمستی، خم و خمخانه شراب ات کو؟

جنگل دست ها و  پرچم  ها ، تا که  این  دشت را بپوشاند

آن صلا آن صدای آتش بار، سینه، آن کوره ی مذاب ات کو؟

صبر را دفن کن  به  دیروزت ، کوه ها  را  چو رود جاری کن

پرسشی بر لبان فردا است:
                       سوی من
                                 آمدن،
                                      شتاب ات
                                                   کو؟
فاروق فارانی 
جون ۲۰۲۵
13 ژوئن
۱ دیدگاه

سرود ترا

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 13 جون  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

         سرود ترا

 

من انگشتری از نگین صدای خروسان بسمل

که آوازشان را به خورشید بستند

به گنجینه ی دل نهان کرده دارم

چه دانی که این آفتاب سحرگاه امروز 

همان آفتاب سحر گاه دیروز مرده ست 

شبانی که پیوند دیروز و امروز را گسستند

هزاران چراغ تپش را

                       ز دلها ربودند

چه دانی کدامین تپش

آفتاب مرا تا هنوزم به عصیان خود

                     نهان کرده دارد؟

بیا دست خود را

در آوای دل آتشینم نهان کن 

که جاری شود در تو خورشید آوازه خوانی

 که در سایه های گریزان تردید 

هنوزم سحر را به لب می سراید 

بیا دست خود را به انگشتری خوشنما کن

کزان عشق آبادگر

                 بربادگر

                      جلوه دارد.

بیا دست خود را به گنجینه ی قلب من آشنا کن

که من لحظه ها را

با تپشهای فریادیی قلب خود

                              گره بسته ام.

بیا تا سرود ترا سر کشم

چون شرابی

که در رگ رگ آدمی

غم خفته ناگفته را

به وسواس تا واپسین وسوسه

جستجو می کند

و با پرسش بی صدای نگفته

شستشو می کند.

گفتگو می کند.

 

فاروق فارانی

 اپریل ۱۹۹۲

 

 

 

 

 

 

 

 

11 ژوئن
۱ دیدگاه

کابل زخمی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 21  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 11 جون  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

کابل زخمی

 

فصل گل اکاسی، گلهای زخم داری

 از آن به بار بودی، اکنون ازین به باری

 

 آن آسمان صافت اکنون بدود اندود 

ای شهر پیرگشته کابل همه غباری

 

 لبخند از لبانت  بیگانه   شد  زاندوه

 حالا  بجای  لبخند   فریاد   بیقراری 

 

ای شهر انتظارم  در  انتظار  مرگی 

نه خنده از تو بینم نه قطره اشک جاری

 

 دلهای بیشماران بوده شکار لطفت 

از تیرها و آتش اکنون خودت شکاری

 

 در چهر  کودکانت  بینم غبار پیری

 يك شهر شور بودی حالا همه شراری

 

 گم کرده ام بخاکت دنیای کودکی را

 از آن بجز خیالی در خاطرم نیاری

 

 ای کاش خاک پاکت روزی بسر نمایم

در مانده و غریبم از من مجوی یاری

 

ای قلب پاره پاره ایوا چه داغداری

یکسوی نوش گرگی یکسو به نیش ماری 

فاروق فارانی

توضیح:

این شعر در زمانی که رژیم داکتر نجیب آخرین نفس‌های خود را می کشید و تنظیم های ساخت پاکستان کابل را در هم می کوبیدند ، سروده شده است.

زنده یاد استاد زلاند، هنرمند نامدار ما برای این شعر آهنگ ساخت که در رادیوی دویچه ول (رادیوی آلمان) ثبت گردید.

 

09 ژوئن
۱ دیدگاه

 مهمانی باران

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 19  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 9 جون  2025   میلادی –  ملبورن – استرالیا

از هجوم اشک ما بیدل مپرس
 یار می آید چراغان  کرده ایم
 “بیدل”
——————-
 مهمانی باران
———————-
من به  مهمانی ی  باران  بهاران  رفتم 
با  بهاران   به    تماشاگه   باران   رفتم
خنده ی آیینه را  صاعقه ی  صیقل  زد
 من در آن خنده  ترا دیدم و گریان رفتم
چشمه بودی و سراپای تو عریانی آب 
به تماشای تو از خود شده عریان رفتم
خنده ی صبح به مژگان تر ات می آویخت
برق اشکی  شده از  چشم تو  پنهان رفتم
نفس ات  عطر  شکوه  آور  باران بهار
روح جنگل  شده سوی تو  پریشان رفتم
در زلال تو شمع اشك من آویخته بود 
شدم از  گریه  چراغان و چراغان رفتم
جنگل از بوسه ی باران شده در رخوت ناز
یاد سبز تو مرا خوانده به باران رفتم
فاروق فارانی
۱۹۹۱ 
شهر آخن آلمان