شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
****************
شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش
و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)
از هما به استاد بزرگوار آقای ناظمی:
سپاس بر شما که چه صمیمانه گفتید و چه بی پیرایه مرا آیینه شدید . تابه حال کسی نتوانسته بود مرا چنین عریان و صادقانه ترسیم کند .انگار مدتی درمن زیسته بودید که صدای دلم را به گوش خودم پیام آور شدید .
جالب اینجاست که مدتی میشود کتابچه یی قهوه یی رنگی بدستم رسیده که در آن سالهای با صفای کابل تمامی اشعاری را که به چاپ رسیده به قلم خودم یاداشت نموده ام ، با تاریخ سرودن و چاپ آن حتی رنگ کاغذ هم مایل به قهوه یی شده .همچنان یک سری اشعاری را که از شرم نتوانسته بودم درآن زمان به چاپ برسانم در آن دفترچه نوشته ام .
دراین فکربودم که این پاره وجودم نباید جز کاغذ های اضافی بعد ازمن تحویل زباله دانی های شهر نیویورک گردد .از طرفی تبصره های را که از اشعارعاشقانه ام در میلاد نسترن ها شنیدم مرا براین گمان واداشت که برای مردم حتی باسواد مان هم دنیا عوض نشده و لیاقت شنیدن واقعیت هارا نداریم .
وحرف امروزی شان اینست که (برای یک خانم بالای شصت این حرف ها مناسب نیست .) ولی از آنجایی که با روحیه ی مبارز من آشنائی دارید میدانید که به حرف این و آن توجه یی ندارم بلکه کار خودم را میکنم .
میخواهم این اشعاررا به انگلیسی ترجمه کنم و بااصل فارسی آن به چاپ برسانم .این مجموعه برای نسل جوان مان یادگار خوبی خواهد بود .ترجمه را من و پسرم باهم پیش می بریم تا برای نسل جدید و بزرگ شده در غرب قابل لمس تر باشد .تا بحال ۱۸ شعر را ترجمه کرده ایم .من شعر را به فارسی میخوانم و احساسم را برایش بازگو می کنم و او که در زبان انگلیسی شعر می گوید به انگلیسی می نویسد .
حالا برگردیم به غزلیات ، که شما چه زیبا نارسایی مرا درین اشعار دیده اید .عروض و قافیه که چون تار عنکبوتی به دورم پیچیده و احساس زندان را بمن دست میدهد مرا وادار به انتخاب کلماتی میکند که در آن نزیسته ام .
چون صمیمانه نوشتید صمیمانه دلیل آنرا می گویم :
درست است که ریتم کلاسیک هیجان آور است ولی همیشه در طول تاریخ اشعار عرفانی در سلطه مردان بوده و تا بحال زنی یک مجموعه عرفانی کاملی نسروده بود .
من هم خواستم این امتیاز تا ابدیت مال مردان باقی نماند پیشقدم شدم و زحمت زیادی کشیدم یکی را به چاپ رساندم و دومی آماده چاپ می باشد .ولی در آینده اشعار عرفانی ام را به شیوه خودم با آزادی خواهم سرود .
نامه شما دری را که سالها قفل بود دوباره برویم باز کرد .
در مارچ این شعر را گفته بودم :
دروازه بیگانه
صفا و صمیمیت را در باغچه خیال
در تاقچه خانه ای مان
در خیابان جامی وات
در شماره ۷۰۷
در ناحیه ۲
منطقه شهرنو
دیدم و شتابان کلید را در قفل چرخاندم
در باز نشد …
چون قفل در مان
با قفل خشونت عوض شده بود
و کلید محبت در آن جاهی نداشت …
اشکم سرازیر شد
چون دروازه خانه ای مان
مال بیگانه ای بود که با آن آشنا نبودم
نیویورک ۳ مارچ ۲۰۱۳
ولی امروز میگویم :
صمیمیت ها
به استاد بزرگوار لطیف ناظمی
حقیقت را در بامداد راستین
در آیینه صداقت ها دیدم
و در آهنگ صمیمیت ها …
زمان برگشت به شب های پر نور
و روز های آبستن از عشق
ای صمیمی دوست !
ای بزرگ مرد !
امروز آیینه یی منی
و صدای دیروز ها یم
ای که عطر درختان کابل را
و گل های امید را در سینه داری
و پر صفا به دورت پراکنده میکنی
سپاس ،
سپاس ،
سپاس ،
بر زلال هستی ات در دوران ناباوری ها …
امروزکلید برقفل در چرخید
پدر در باغچه به گل هایش آب محبت می پاشید
ومن همان دخترک آشفته دل
با سلام ، سلام های شادمانه
رها شده از همه قیودات منسوخ
به آغوش آزادی در باغ عشق …
زمان ایستاد و ما را تماشا کرد
دستانمان بهم گره خورد
و من و پدر
در راهرو های باریک آن زمان قدم زنان
بسوی دریچه های امید قدم برداشتیم
رها شده از رنگها
از صدا ها
و زمزمه های نا موزون انتقادات بیجا
چون فرشتگان آزاد در بهشت دلها ی عاشق …
نیویورک
۳۱ می ۲۰۱۳
جواب استاد ناظمی به هما:
از نامه ی مهربانانه و شعر پر از احساس تان سپاسگزارم . من آن چه را که در شما دریافته ام و یافته ام ؛نتوانستم بنویسم تا حق مطلب را ادا کرده باشم؛ اما در همه ی سالهای رفته اگر چیزی در باب شعر معاصر یا شعر زنان گفته ام و یا نوشته ام از همای طرزی به عنوان یک سنت شکن یاد کرده ام و باز هم یاد خواهم کرد. ببینید این محجوبه ها و مخفی ها و عایشه ها زنان تزویرکاری بیش نبوده اند که در خفاآن کار دیگر را می کردند و در عیان سجاده آب می کشیدند. نمی دانم خوانده اید یانه که محجوبه ی هروی ما، عاشق مردی بوده است در بادغیس که صد ها شعر عاشقانه میان آن دو رد و بدل شده است و کسی در سال های پسین این شعر ها را انتشار داده است چرا بایدچنین باشد؟
در گذشته های دور هرگز شاعر زنان ما بزدل و دروغزن نبوده اند ؛مگر رابعه ی بلخی سرش را بر سر آرمان عاشقانه اش نگذاشت و رگهای تنش در گرمابه به خاطر عشق بریده نشد؟
زنی که فریاد زد:
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
پس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
این شماید که پند این نخستین زن شهید را در تاریخ ادبیات ما به کار بسته اید وبه کار می بندید. بیایید ببینید که مهستی شاعر زن قرن چهارم به همسرش چه می گوید:
من مهستی ام از همه خوبان شده طاق
مشهور به حسن در خراسان و عراق
ای ( پور خطیب گنجه ) چونی به رواق
نان باید و گوشت و …ورنه سه طلاق
در باره ی قاضی شهر می گوید:
قاضی چو زنش حامله شد زار گریست
گفتا ز سر قهر که این واقعه چیست؟
من پیرم و … من نمی جنبد هیچ
وین … است این بچه زکیست
مهری هروی شاعر و دبیر گوهر شاد بیگم که شوهر پیری داشت؛ دل به یکی از شاهزادگان دربار سپرد و چون شوهرش آگاه گردید به پادشاه شکایتبرد و مهری به زندان افگندند و د ر زندان این رباعی را سرود:
شه کنده نهاده سرو سیمین تن را
زین واقعه شیونست مرد و زن را
افسوس که در کنده بخواهد فرسود
پایی که دو شاخه بوده صد گردن را
از این گونه بسیار اند و شما میراثدار این دسته از سخنورانید ؛نه وارث عایشه ی افغان و محجوبه و مخفی و فلان و بهمان.
من هفده سال تمام در ترازوی طلایی در برابر سنتهای پوسیده ی ادبی ایستادم و از هیچ تیر ملامتی نهراسیدم.
خوشبختم که از بنیان گذاران شعر نودر افغانستانم و بنیان گزار غزل تصویری و شعر آزاد. همواره هم حرفم را در همه جا بر زبان راندم .بی هراسان ازمحتسب و شیخ نوشتم و سرودم .
هنگاهی که ارتجاع ادبی حتی به شعر نو ریشخند می زد؛ من شعر آزاد عاشقانه گفتم :
چشمان تو غروب هراتند
گیسوان تو شب های بغداد
و تنت صبح نشابور
من تمام شب را ره می زنم
تا نماز بامداد را درنشابور بخوانم
بانوی عزیز !
آن دفترچه ی قهویی را چاپ کنید و همان گونه که تا اکنون نهراسیدید ،؛ پس از این هم به چرندهای بی سوادان و سنت زدگان بهایی ندهید .باغستان تخیل تان پر از گنجشک شعر و غزل باد!
انگشتان شعر ساز تان را می بوسم.
ازهما به استاد آصف فکرت:
به استاد عزیز و دانشمند آصف فکرت
چه سفر زیبایی ، از اینکه تنها نیستم و همسفر دارم در کابل قدم بر میدارم چون روز های خوش جوانی و دوران شادمانی …
سپاس از سفری که با من همراه شدید ، و در تنهایی مرا یاور بودید .
از مرور تان بر کتاب هایم ممنون .افتخاریست که نصیبم شد .
ولی چرا امروز و چرا دیروز …
از دو دوست که به وجود هریک آنها افتخار میکنم و به خودم می بالم .
دیروز لطیف ناظمی و امروز آصف فکرت …
مطمئنم تصادفی در کار نیست و هر آنچه اتفاق می افتاد دلیلی دارد ، شاید دلها از دوری هم احساس شادمانی نمی کنند ، شاید قلب من آیینه یست از دلهای سالهای خوب شما که وصلت دل های دوستان ما را فکر هر روز بود .
حالا این شعر را بخوانید که همین الان سروده ام و به خوبی های دو دوست فکر کنید .نمیدانم این دنیای چند روزه ارزش این را دارد که گنج با ارزش دوستی ها را به سیه رنگی کینه ها مبدل سازیم ؟ و میدانم که در دل هردو همدیگر را دوست دارید . امیدوارم از گستاخی معزورم دارین.
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
با حرمت
هما طرزی
نامه هما به بزرگوار محترم استاد فکرت:
همسفر
در لباس نمی گنجم و در زلال صداقت ها
با شادمانی به رقصم و سرور …
ای همسفر !
و ای خجسته کلام !
سخن از سفر است در دیار عشق ها و یاری ها
ما که در شهر خوبی ها
شربت شیرین آدمیت را نوشیدیم
و جام تلخ و زهر آگین کدورت را
از دل زدودیم
بیا باهم دوباره به آن شهر برویم
و در حمام کوچه های عشق
با آب جوانی
که دلهایمان صاف
چون آب چشمه دلاکان پغمان
و دره های هندوکش بود –
از نو غسل تعمید کنیم
و با یاران دیرینه
همسفر شویم …
مرا با شما ها پیوندیست ابدی
که قلب کوچکم
به پهنای آسمان ها
عشق شما عزیزان را در دل دارد
سوزن جایی برای کدورت نیست
مگر عشق تازه یی از یار گمشده در دیرینه ها
آیا میتوان از دل خود گله مند شد ؟
آیا عزیزی را بدین آسانی میتوان از خانه ی دل بیرون کرد ؟
آیا در غربت سرای امروز تنها میتوان قدم برداشت ؟
ما در سفر عشق تنها نیستیم
ما جوانان خوش سیمای دیروز ها
در قله های با شکوه شهر دلها
در کابل پر شور وپر ماجرا
با همزاد هایمان قدم برداشتیم
استوار و با وقار
دیار غربت نشاید که ما را از هم جدا تر سازد …
نیویورک
۱ جون ۲۰۱۳
مروری بر گزینه نوید سحری توسط بزرگان ادب و فرهنگ کشور :
استاد شایق فراز
دکتر روان فرهادی
استاد یوسف کهزاد
استاد ولی سرخابی
استاد عبدالعلی نور احراری
غزل های هما طرزی
بقلم شایق فراز
دیو جنگ با قدم های شومش ره آورد های دشمنی و آشفتگی و ترس و دلهره را بی رحمانه در سرزمین ما کاشت و سعیه های نامیمونش بر ساحه های هنر شعر و موسیقی ما تاثیراتی غم انگیز آورد . مهاجرت ها و غمهای جدایی از یار و دیار و بیقراری هابرای بازیابی آرامش جغرافیایی و گستره فرهنگی ما را پر خون وآتش ساخت . این دگر گونی ها چیزی جز افسردگی برای افراد و فرار ها و مهاجرت های دسته جمعی با هزاران پیر و ناتوان و هزاران هزار کودک مجروح و مریض و گرسنه چیزی در پی نداشت .
چون شعر آیینه روزگار و شاعر آیینه دار زمان خود است تلخکامی های روزگار جنگ بر روح حساس شاعران اثر گذاشت و شعر جنگ و شعر مهاجرت را بوجود آورد . اکثرا واقعات و دگرگونی های اجتماعی تاسیرات خود را بالای شعر ا هنر های دیگر می گذارد . شعر حماسی و شعر عرفانی نیز از انعکاس تهولات اجتماعی بوجود آمد .
شعر عرفانی برخلاف شعر حماسی درون گرایانه است . شاعر خداوند( ج ) را در خلوتگاه ضمیر خویش می بیند و به زات پاکش ابراز بندگی می کند و عاشقانه با او راز و نیاز می نماید .
عرفان شناخت است و اشعارعرفانی باعث شناخت خدا ، شناخت حیا ت و شناخت خود میشوند که البته این قصه سری دراز دارد و شرح آن درین مهدوده نمی گنجد .
عرفان در اوایل قرن پنجم هجری با اشعار خواجه عبدالله انصاری و ابوسعید ابوالخیر به سخن دری راه یافت . پیش آهنگ غزل عرفانی پیر غزنه یعنی سنایی غزنوی را می شناسند .
سنایی خود در این باره چنین می گوید :
کس نگفت اینچنین سخن به جهان
ور کسی گفت گو بیا و بخوان
زین نمط هرچه در جهان سخنست
گر یکی گر هزار زان منست
چون ز قر آن گذشت وزع اخبار
نیست کس را ازین نمط گفتار
درین شعر سنایی ادعای سخن عرفانی را اظهار می نماید ولی در مضمون و محتوا ، شعر عرفانی افق های وسیعی را می پیماید . جزبات و شور عاشقانه در سخن مولانای بلخ و سخن سنایی موج میزند و تشبیهات و استعارات در شعر عرفانی وست نظر شاعر را نشان میدهد :
طلب ای عاشقان خوش رفتار
طرب ای شاهدان شیرین کار
تاکی از خانه هین رها صحرا
تا کی از کعبه هین در خمار
زین سپس دست ما و دامن دوست
عد ازین گوش ما و حلقه یار
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعه ای و ما هشیار
طوریکه حضرت سنایی درین شعر اظهار کرده شاعر در شعر عرفانی باید دیوار ها و حدود مادی اطراف خود را بشکند و نگاه خود را فراتر از حدود حسیات مادی وسعت بخشد . حافظ شیرازی ، سعدی شیرازی و مولانای بلخ در سبک های خود و شعرای سبک هندی در سخن خود همین مطلب را افاده می نمایند :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
حافظ
سعدی بشوی لوه دل از نقش غیر او
علمی که رها به حق ننماید جهالتست
سعدی
مرد باش هردو عالم ده طلاق
پای در نه زانکه داری دسترس
عطار
پیغام شعر صوفیانه و عرفانی اکثرا بی نیازی و دل بریدن از علایق در حیا و خود را قناعت عادت دادن و خوشبختی را در قناعت و توقعات کم در زندگی جستجو کردن است .
در غزلهای خانم طرزی نیز شیوه غزلهای عاشقانه تصوفی ناب مولانا و عطار که درآن معشوق تنها معشوق و مبعود حقیقی یعنی ذات پاک خداوند به نظر میخورد.
سو ز غم ، آتش د ل ، الفت پر و انه کجا ست ؟
رنگ می، ناله ی نی ، سا غر و پیما نه کجاست ؟
هر طرف خانه ی عشق است و تو لا ی عزیز
هر کجا شو ر د ل از مرهم جا نا نه کجاست ؟
چشم مخمو ر جها ن یکد م ، بید ا ر نبود
نو ر دلدار ببین ، و آن دل ویرانه کجاست ؟
وصف یاران ز مان از دل آزاد بپرس
و صف محبوب بجو ، خانه ی شا هانه کجاست ؟
هر زمان شاهدی آید به د ر کعبه ی د ل
هر کجا دل بر ود شا هد بتخانه کجاست ؟
نو ر او مونس شب های فراق است (هما)
شعله ی عشق نگر ، آتش میخانه کجاست ؟
این غزل مولانا را میخوانیم :
هر نفس آواز عشق میرسد از چاپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا کجاست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز به آنجا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم و ز ملک افزونتریم
ز یند و چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجاست عالم خاک از کجاست
برچه فرود آمدید بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما ، دادن جان کار ما
قافله سا لار ما فخر جهان مصطفی است
الی آخر . . .
غزلی به عنوان غنچه از هما طرزی را می خوانیم :
این غنچه ی بگشو د ه نگر ، نو ر خدا د ید
گلبرگ سرافراشته ، صد مهر و وفا د ید
این سبزه ی نورسته نیا سو د د رین دور
ا ز هجر نخو ا بید و بسی جو ر و جفا د ید
آن شاخه ی ایمان که نلرزید به پاییز
د ر فصل بهاران بنگر ، راز بقا د ید
آن خوشه ی رقصنده به انوار گلستان
در محضر محبوب دو صد ، مهر و صفا د ید
د ردیست مرا مونس و همراز به هر جا
تا چند خدایا ز همه ، جو ر و جفا د ید
پیمان (هما) با ده ی عشق است به درگاه
هر جرعه بنو شید ، تجلای خدا دید
هما طرزی با رابطه عاشقانه و شاعرانه خود با خداوند آزادی خاصی احساس میکند و سرود نیایش خود را در دامن غزل میریزد :
من مست جام عشقم، این هم بهانه ی من
در کوی دل چه گویم ، دردم نشانه ی من
فریا د دل بر آرم ، صد آه و ناله دارم
برده ز من قرارم ، نورش به خانه ی من
یک روز پیش یارم ، امروز بیقرارم
چشمان اشکبارم، هجرش فسانه ی من
عقلم زمن ربوده، درد م به جان فزوده
سوزش به دل غنوده ، آتش زبانه ی من
در وصف او چه گویم،ازعشق او چه مویم
دردم به کس نگویم ، شعرم ترانه ی من
درد(هما) فزون شد،جامش به رنگ خون شد
دریای پرجنون شد، عشقم کرانه ی من
و در غزل آشفته هوای غزلهای عاشقانه مولانا احساس میشود :
آشفته د لی حالت گلها ی خزان است
هرکس که ترا داشت دلش امن و امان است
د ر خانه ی آشفته کجا نور تو تابد
هر جا که روم خانه ی دل نور جها ن است
وین سالک افسرده چه شاداب درین دور
با صد ق و صفا دو ر ز دنیای گمان است
ا یما ن تو چون آتش تا با ن به ز مستا ن
گر ما ی ماست که آرام زمان است
بی روی تو ای دوست کجا صحبت شادیست
شاداب دل ماست که سرمایه ی جان است
تقدیر مرا گوشه ی زندان خودش کرد
از دست قضا مهر تو هم رطل گران است
پر و ا ز (هما)گوشه ی میخا نه همی بود
این بار به دنیای دلم آه و فغان است
نیایش عاشقانه غزل هما طرزی را در غزل پرسوخته نیز میتوان دید :
آهسته به درگاه تو مغروق دعایم
فارغ زجهان سوی تو در مدح و ثنایم
از روز ازل خاک به درگاه تو افتاد
با این تن خاکی بنگر بی تو چه هایم
تاجان به تمنای تو بس باده همی خورد
از مستی جان است که من سوی خدایم
بیمار دلم ، جانب دلدار روانم
بیما ری ما را نبود جز تو شفایم
این درد پر از سوز سراپای مرا سوخت با آتش
هجران به کجا بو د دوایم
هرجا که روم پیکر دنیا به نظر خوار
هر سو که پرم باز گرفتا ر وفایم
با بال (هما) بود مرا فرصت دیدار
اکنون که پرم سوخت به دنیای جفایم
من غزل های سنگین و پر از سرود عاشقانه هما طرزی را می ستایم و وجود مجموعه های غزل های او را گنجینه های ارزشمندی در شعر معاصر افغانستان میدانم و برای این شاعر ارجمند تندرستی و پیروزمندی آرزو میکنم.
کالیفرنیای شمالی
۲۳ می ۲۰۱۳
بسم الله الرحمن الرحیم
آشنایی با این غزل ها
بقلم دکتر عبدالغفور روان فرهادی :
اینک شاعره صاحبدل هما طرزی مجموعه غزل های را که در سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ سروده است تقدیم بما میکند .
این مجموعه غزل هاشامل ابیات شور انگیز و جان پرور است .
غزل از زبان عربی وارد زبان دری فارسی شده و از زمان رودکی تا امروز که بیش از هزار سال می شود ، غزل سرایی همیشه زینت بخش این زبان بوده در حالیکه قصیده و مثنوی و رباعی هر کدام مقام خویش را در میدان سخن حفظ کرده و نقش خود را انجام میدهند .
دشواری غزل درین است که شاعر گاهی مجبور می شود از روی اقتضا و ایجاب قافیه چنان عباراتی را بکار برد که بعضی از آن ها برمصراع های غزل تاثیر گذارده و ایجاد قیدگیری میکند . از این رو ارزش ادبی تمام بیت ها یکسان بنیان گذاری نمی شود .در حالیکه شعر آزاد عاری ازین قید گیری هاست ( هما طرزی از نخستین زنانی بود که در کابل شعر آزاد را سروده و بدست نشر سپرده و شاید روزی او کسی باشد که موضوعات عرفانی را در شعر آزاد بیاورد) .
میرسیم به وزن عروضی مصرع ها و بیت های غزل :
خوشبختانه هما طرزی غزل های مولانا و حافظ و دیگراستادان ادب را خوانده و از نظر شکلی شیوه های ایشان را پیروی میکند و بنابرین اوزان عروضی را شناسائی کرده و بجا بکار میبرد .
هما طرزی خود را می شناسد و با خوانندگان خود معرفت دارد :
این (هما) در کوی جانان همچو بلبل در فغان
شور شعرش درغزل ها ، مردمان حیران شده
و حکمت این پیروزی را چنان درک میکند که آثار خودبینی و خودستایی در آن نیست :
من بکوی دلستانی ، خون دل نوشیده ام
از فراق و درد هجران ، بیدسان لرزیده ام
درینجا به معشوق انسانیخطاب میکند :
تا حلقه ی گیسوی تو همپای زمان شد
در پیچ و خم زلف تو صد دل نگران شد
و به او چنین التماس میکند:
گذر گذر ز چمن کن که گل نمی پاید
نشین نشین به برم تا که عمر رام بود
هما طرزی درین سالیان احوال خود را چنین بیان میکند :
گهی صورت همی جویم ، گهی سیرت به دل دارم
بلاخره انجام این تردد را در مستی کشف میکند :
و از لطف خداوندی در هر دو جهان مستم
هما در همه احوال معشوق ربانی را میپرستد و در هر لحظه او را می جوید و از اینجاست که در بیان احوال خود در طی غزل ها ناگهان شعور کشف اسرار مهربانی پروردگار او را نصیب می شود .
چون نقاشی طبیعت را ترسیم میکند ، و تاثیر عشق معنوی را در آن می یابد :
افسون عشق شاخه ی گلهای نوبهار
هر شاخه ای ز نور خدا پرنیان شده
و این نور خدا را در کاشانه ی خود ، که در چارچوب دنیای دون مانده است در می یابد و با این حالت دریافتن ، نجات از غفلت او را نصیب می شود :
غفلت مباد همره دنیای دون کنون
نور خدا ز لطف به کاشانه می رسد
او که باده غم را درین جهان گذران چشیده ، اینک از تلخی و تلخکامی ها فارغ می شود:
دیروز ( هما) با ده ی غم خورد به دنیا
امروز نگر شعله ی زیبای تو دارد
این حالت امروزی سرشار از مستی است ، و دل را از هرچه بدی است دور میکند :
امروز که مستیم از اسرار الهی
از هرچه بدی بود ، دل ما به حذر شد
از آنجا که بنده ی خدا را میسر نیست که در جهان به لقای معبود ربانی برسد ، و باید چشم براه آن جهان باشد ، اما انوار عشق در دل عاشق می درخشد :
غایب ز نظر هایی ، چون نور به دل هایی
در کنج دلم پیدا ، در خلوت شبهایی
در پی خلوت شب ، سحر فرا می رسد و” نوید سحری” )که عنوان این مجموعه دل انگیز است (می آید ، و آن وقت است که سجده عاشق و ورد عاشق چون از روی اخلاص است فرخندگی قربت را می آورد :
این سجده ی من خاک در کوی تو بوسد
چون وقت سحر ، ورد خدا خوش به زبان شد
آن دل که در یاد خدا باشد ، در روز و شب روشن است :
ای خالق یکتا که (هما) وصف تو گوید
از با ده ی جان عشق تو در دل بفروزیم
مرغ دل عاشق در کوی آفریدگار پرواز کرده و هما خواسته و ناخواسته از روز ازل که روز “الست “بوده را بیاد می آورد :
یارم تویی ، تو سرور والای کاینات
مرغ دلم به کوی تو عمری پریده بود
ناگهان روح شاعر به وجد آمده و خطاب به معشوق ربانی به حالت وجد آمیز می گوید :
تو آفتاب جانی ، در دل مرا نهانی
دریای بیکرانی ، افسانه ام به رقصم
در جای دیگر این رقص روحانی و خطاب به معشوق ربانی به لهجه ای مناجات بیان میشود :
ای جان من فدای تو ای ذات بیکران
سرچشمه ی وجود تویی ، نور لا مکان
و در حالت مناجات خطاب به آفریدگار مهربان می گوید :
رحمان و رحیم هستی، باجود و کریم هستی
ای خالق مخلوقات ، در محور دل بازآ
مناجات تضرع و زاری دلداده است به ذاتی که درین جهان و در هر جهان نور آسمان و زمین است :
دستم به دامن تو که دست (هما) بگیر
شادش نما ز نور خودت اندرین جهان
اول می ۲۰۱۳
شمال کالیفرنیا
به قلم استاد یوسف کهزاد
“نوید سحری “چهارمین دفتر شعری بانوی فرهیخته و شاعر لحظه ها هما طرزی است که بدنباله ی کتاب” زمزمه های نیایش “خود به سبک کلاسیک سروده است ، پس گفته می توانیم که هنر یک پدیده ی غریزی انسان است که غریزه ی زیبا پرست آاو ، دوره به دوره با مظاهر مختلف ، چه به سبک کلاسیک و چه به سبک آزاد جلوه کرده ، راهی در دل ها برای خود باز میکند .
هما طرزی در قاموس سال های گمشده ، خاطرات تلخ و شیرین خود را ، با زبان شعر و نوشته های خود ، بازتاب داده و بدستیاری همین یگانه خاطراتی است که اندیشه های خود را با گذشته ها پیوند میدهد و گاهی نشده است که به حیث یک جستجو گر سکوت ، از همه درد ها و تنهای های خود بدون تأثر جدا شود .
هما طرزی بخوبی درک کرده است که جهان ما ، جهان تضاد های فکری است که پیکر هنر بیشتر از دیگر پدیده ها در تسادم این تضاد ها ، جریحه دار شده است و از همه بیشتر دو مفکوره ی متضاد (هنر در خدمت اجتماع )و (هنربرای هنر) این آتش را تیز تر کرده است . هما طرزی روی همین مفکوره ، برای نجات خود گاهگاهی دست بدامن عرفان میزند .
ای نور تو صفای دل توبه کار من
پندت به گوش جان دل بیقرار من
بیگانه نیست کعبه ی دل در دیار دوست
احوال دل بپرس و غم بی شمار من
اکنون هما بدام غم تو فتاده است
دست دعا بسوی تو ای کردگار من
در همه آثار بانوی فرزانه هما طرزی ، با همه رنج ها و درد های غربت ، هنوز زندگی ، در طربخانه ی دلش نمرده است ، بلکه هنوز جوش و خروش ، در پرده ی ساز واژه ها و کلامش ، موج میزند و به شیفتگان سروده هایش ، تپیش و لذت می آفریند و پیوسته در لابلای اشعاارش ، بازارعشق به خدا (ج)، به وطن و به انسان گرم است .
از بوی تو سرمستم ، گر سود و زیان ماراست
در کوچه ای سرمستان این رطل گران ماراست
پاکان به ره پاکی ، یاران به طربناکی
این شیوه ی رندانه ، این عشق جوان ماراست
مدهوش (هما) باشد ، پر جوش (هما) باشد
در فصل بهار امشب ، این برگ خزان ماراست
شاعر بعضی اوقات واقعیت ها را با تخیل خود غره میزند ، زیرا ترجیح میدهد تا جسارت بیشتری ، برای اندیشه های خود داشته باشد .
هما طرزی در مجموعه اشعار کوچ پرندگان خود ، هر خواننده را از انساندوستی و محبت های خود وسوسه میکند و صدایش که از اعماق وجدانش سرچشمه گرفته است ، برای همیشه در دل ادب دوستان و علاقمندانش طنین انداز است و فریاد جگرخراش یک ملت جدا شده از تار و پودش را ، با زبان شعر به گوش جهانیان میرساند و سکوت سنگین و طاقت سوز زندگی را ، با ترانه ها و غزل های خود ، درهم می شکند ، به عبارت دیگر این رسالت یک قلم بدست است که با رنج مردم خود ، با نشاط مردم خود و با آوارگی های مردم خود ، روبرو باشد .
به قلم ولی سرخابی
مختصری در مورد ( نوید سحری ) اثر بانو هما طرزی
(نوید سحری )دومین مجموعه ی غزل های غنایی و عارفانه خانم هما طرزی است که اخیرا بنده شرف مطالعه آنرا پیدا کردم که خود لطف فرموده و برایم فرستاده بود .
هما طرزی این شاعره فرهیخته با طبع روان خویش ، به تأیید بزرگان چون داکتر روان فرهادی ، استاد عبدالعلی احراری ، استاد عبدالسلام شایق فراز ، استاد محمد یوسف کهزاد ، در تمهید کتاب سوم شاعر تحت عنوان ( زمزمه های نیایش )شاعر یست آزاده دارای طبعی روان و افکار عرفانی و فارغ از قید و بند های جوامع سنتی .
خودش نیز در طلایه ( زمزمه های نیایش ) ، زلال عقیده و ایمانش را در موردخدای لایزال ، بدور از رنگ های تفننی و اجباری فقط به پاس بنده بودن و پرستش ابراز مدارد .
با آنکه بانو هما طرزی اولین شاعره نو پرداز در بین شعرای زن در افغانستان است و اولین کتابش یعنی ( میلاد نسترن ها ) اولین مجموعه شعری به سبک شعر جدید در بین شعرای نو پرداز زن در جامعه ما محسوب میشود ، خودش در پیش گفتار اثرسوم خویش چنین می نویسد :غزال را در راز و
نیاز با معبودم زیبا تر و رسا تر یافتم ,چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد ، چنانچه گوید :
پرواز دل
گه صحبت پروانه گهی قصه ی دلدار
گه وصف تو و راز دل و شیوه ی پندار
در شاخه ی افسرده ی دنیا چو نشینی
د ر هجر بمانی و شوی خسته و ا فگار
از خانه ی دل پای برون آر ز هستی
با ساغر دیرینه مشو مایه ی آزار
تدبیر خرد مایه ی آزار دل ماست
عاشق برود فارغ از این زحمت پربار
گر دست د هد فرصت دیدار حبیبا
دست من و دامان تو در عرصه ی اقرار
پرواز دلت تا به کجا رفت در این دور
پرواز (هما) جانب آن خالق دادار
باری هم شاعر در قالب شعر غنایی توصیف عرفان را میکند :
چمن
تا باد صبا شانه به زلفان چمن زد
گلبرگ به رقص آمد و قندی به دهن زد
آشفته دلی، باغ به گیسوی زمان ریخت از
عطر ریاحین به بدن شور سخن زد
آن سوسن و سنبل که خزان برد به یغما
در حلقه ی گیسوش چنان چین و شکن زد
بلبل به پرافشانی و قمری به نوا خاست
تا نکهت گیسوی تو بنیاد سمن زد
افسرده نشد خاطر مومن به زمانه
تا لطف خدا رحمت بر زاغ و زغن زد
میخانه پر از ساغر و پیمانه پر از می
تا مرغ (هما) سایه بر اتلال و دمن زد
اندیشه هما طرزی بیشتر در حدیقه های فکری پر ارحکیم سنایی غزنوی ، مولانا جلال الدین بلخی ، حافظ شیرازی وغیره ، گرایش فلسفی عرفانی پیدا کرده و در چهارمین مجموعه شعری خود بنام (نوید سحری )که به تعقیب سومین مجموعه اش تحت عنوان (زمزمه های نیایش ) تدوین شده ، چه زیبا و دلشنین عرفان را شاعرانه و عاشقانه بیان میکند و عطر و زیبائی گل های ادب را به شفافیت قطرات باران صبح بهاری چنین در قالب شعر عروضی می گنجاند :
بیا
بیا بیا که مرا با ده ها به جا م بو د
مرو مرو که دلم د ر هوای خام بود
بگو بگو که ترا کیست مهرجان بر دل
ببین ببین که مرا عشق تو مدام بود
شنو شنو زد لم نغمه ها ی جا نا نه
مگو مگو که چرا ذکر تو به نا م بود
ببر ببر دل من در دیار خا موشی
بما ن بمان که مرا مهر تو د وام بود
گذر گذر ز چمن کن که گل نمی پاید
نشین نشین به برم تا که عمر رام بود
بخوان بخوان تو (هما) نغمه های عشق و سرود
نگر نگر که نگارت به پشت بام بود
خواندن مجموعه زیبایی عارفانه ننوید سحری توجه هر خدا پرستی را بخود جلب میکند و در کوچه باغ های پر گل عقیده و ایمان او را به دنبال خود می کشاند .
من با آرزوی توفیق بیشتر این فرهیخته بانوی شعر ، نشر چهارمین اثر ماندگارش را برای او و جامه آرهنگی فارسی دری تبریک و تهنیت عرض میکنم ، و از اینکه برگ زرین تازه ای برغنای فرهنگی ، اضافه میشود از صمیم دل خوشنودم .
با عرض ارادت
ولی سرخابی
اول جون ۲۰۱۳
فریمانت , کالیفورنیا
نظری به انتشارات تازه پروفیسر داکتر عبدالواسع لطیفی
عنوان کتاب : کوچ پرندگان
مجموعه اشعار از : هما طرزی
ای باغبان چو باغ ز مرغان تهی کنی
کاری به بلبلان کهن آشیان مدار
وقتی شاعره سخن سرا ونغمه پرداز بوستان پر گل و برگ ادب فارسی دری ، هما طرزی ، مجموعه تازه اشعار دلنشین و پر ریاحین خود را) کوچ پرندگان (عنوان میدهد ، گمان دارم که سرزمین ادب پرور وطن ، افغانستان عزیز ، مواجه به مصایب گوناگون و دور مدار حسرتبار را زیر نظر دارد که فرزندان فرزانه و دلبندش چون مرغان مهاجر به کوچ اجباری سوی سرزمینهای دور و نزدیک دیگران پر وبال کشودند . آشیانه های پر محبت و خلوصیت یکی پی دیگر به صد ها هزار تهی شد و بلبلان خون آشیان نیز ترک لانه و کاشانه کردند ، چو دیدند که خزان بی امان دست به تاراج همگان زده و این شعر ماندگار خلیلی فقید را به نمایش گذاشته است که :
باغ صحن مزار را ماند
مردم داغدار را ماند
و شاعره زمانه هما طرزی در قطعه شعر ( کوچ پرندگان ) صدای پر و بال عزیزان مهاجر و دور از وطن را چنین طنین انداز میسازد :
ما پرندگان مهاجر شهر های دور
که با بال های عشق ،
درزلال آسمان ها –
به پرواز بودیم
خوبی ها در زیر منقار مان پنهان
ودربال هایمان رنگین کمان امید روییده بود
بنفش و زرد
آبی و سبز…
به زیبائی چشمان مردمان جنوب
و در اقیانوس سینه مان محبت موج میزد
پاک و پر صفا ،
پر از هستی های رنگین
و پر آهنگ
امید ،
امید ،
امید ،
آری ، امید را در قلب هایمان می فشردیم و بهم عشق می ورزیدیم
از عطر وجود هم مست بودیم –
گرم و تابناک
و هوای شهر مملو از حرمت های انسانی
و صداقت در وجودمان حکاکی شده بود
غافل از توفانی که در انتظار مان بود …
توفان به پاخاست
امید ها را امواج پر خشم با خود برد
خانه ها از هم پاشید
گره های محبت باز گردید
و امروز :
ما پرندگان مهاجریم در سرزمین های غریب
هر کدام در گوشه ای
در لانه ای
و در شاخه ای …
و وقتی هما طرزی به عنوان پر احساس کتابش ، به (کوچ پرندگان) اشاره میکند ، در پیشگفتارش چنین مینگارد :
(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .
این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم بیگانه سازد .
این کتاب پیام منست به تو، به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می سازم .
این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .
آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰ شهر کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .
بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.
شاعره پر درد و پر احساس زمانه هما در همین راستا به فرزانه درد آشنای وطن ، مسود خلیلی چنین پیام میفرستد :
ای دوست !
هروقت به سرزمین لاله ها رفتی
مرا از یاد مبر
لاله ها
چشمان منتظر منست
که هرلحظه عزیزانم را –
بدرقه می کند …
به رنگ گل ها بیاندیش
و به قرمزی لاله ها ایمان بیاور
که جهش خون ماست–
در دامان پر مهر وطن
به داغ سیاه هجر نگاه کن
که در قلب داغدارش –
عشق هایمان را پنهان کرده
عشق خوب به وطن …
و به مردم درد دیده …
و هروقت نسیمی لاله ها را به رقص آورد –
به فکر پر موجم بیاندیش
که هرگز –
عزیزانم را فراموش نکرده
و اندیشه هایم
هنوز در آن سرزمین
چون وزش باد در پروازند
و اگر بارانی بر لاله ها بارید
باور دار –
که اشک های بی پایان منست
در شب های–
همیشه تاریک و پر از دوری
در دیار غربت …
وقتی من به خوانش این پارچه پر از پیام محبت و خلوصیت ادامه میدهم ، می بینم که همای پر آه و حسرت دوری و جدایی ها محسوس درد های جانکاه غربت در مصراع دیگر سخنش به مسعود خلیلی که در روییاش روانه وطن است ، عشق پاکیزه و خوش سودای خود را به فحوای این بیت شاعری که گفته است :
مرحبا ای عشق سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
چون نامه سرگشاده و سخنور به دست مسعود به وطن شیرین ارمغان میفرستد و میگوید :
ای دوست !
عشقم را در دستانت–
به امانت می سپارم
وقتی به سرزمین لاله ها رسیدی –
آنرا در دشت های سبز بکار
تا لاله یی تازه یی
در آن سرزمین سبز شود
و آرزو هایم تا ابد جاودان گردند
و پیام عشقم به وطن –
همیشگی گردد
و نسل های آینده
ما را غریبه نپندارند …
شاعره عزیز هما طرزی در مجموعه دلربای (کوچ پرندگان) گاهی هم شیوه شعر آزاد نیمایی را در قالب های نو و پر شوکت و جلال به نمایش میگذارد ، ولی در همه حال او استعداد خلاق و پهناور خود را در قالب اشعار موزون سنتی نیز ماهرانه پدیدار ساخته است و اینک نمونه آنرا از مجموعه غزلیات (زمزمه های نیایش) اورا چندی قبل در جریده وزین امید معرفی کردم و بعد در بخش )پیوست ها( در )کوچ پرندگان( نیز درج گردیده است زیر عنوان ( زاهد و عارف ) با شما ارائه میدهم :
چون عشق میان افتاد ، بس سود و زیان افتاد
وین زاهد ظاهر بین ، در شک و گمان افتاد
عارف که تمنا داشت،بس مهر به درگه داشت
ا و در طلبش حتی ، در دیر مغان افتاد
زاهدکه به دستانش، صدحیله ی پنهان داشت
ازغفلت این مردم ، چون شعله به جان افتا د
عارف به ره پاکی ، جان داده ی درگه شد
از صحبت آن محبوب ، آبش به دهان افتاد
زاهد به تماشا رفت ، ای وای چه بیجا رفت
در محضر باد غم ، چون برگ خزان افتاد
عارف به دعا برخاست، درمدح و ثنا برخاست
با صدق دعا بنمود ، چون گوهر جان افتاد
زاهدبه ره دین شد، گه آن شد و گه این شد
در دشت پر از آتش ، افتا ن و دوان افتاد
عارف به در خالق ، نا دیده خودش لایق
صدسجده نمود از عشق، چون آب روان افتاد
در جنگ و جدال نفس ، زاهد ره زندان شد
و آن عارف وارسته ، با تیر و کمان افتاد
ازعرش صدا برخاست،فریاد(هما) برخاست
از لطف خدا اکنون ، در قید ضمان افتاد
حال بیاید کوچ پرندگان را صفحه به صفحه بگشاییم و از هر پیامی چند سطر برداریم و چون دسته گل دماغ پرور به دوستداران ادب و بیان دست پرورده ای شاعر زمان هما طرزی را ارمغان دهیم :
از امید ها … به مستوره گران
دو دشت خشک و تنها
دو دریای خالی شده از خروش ها و در سکوت ابدی
منتظر معجزه ای از کهکشان های دور بودیم
و در عطش آشنایی دوباره
به درخشش ابدی ستاره ها چشم دوخته بودیم…
از صلح… به ناصر طهوری
ایمان مان به صلح چهل ساله بود
و آرامش های پی در پی
و باور مان به آشتی های خوب
کسی را اندیشه جنگ نبود و نگاه ها آرام آرام می لغزیدند–
صبور و با وقار
….
رگبار مرگبار گلوله ها بکارت صلح چهل ساله را ربود
و کبوتر سفید، غرقه در خون –
پایمال تانک ها شد
و ایمان مان به صلح برای همیشه مسموم و نا پیدا …
در صفحه بعد از سمفونی ناتمام … به میهنم چنین میخوانیم :
سمفونی نا تمام زندگی را در سرزمین نا آشنا سرودم
در بیراهه ها به تو پیوستم ،
و وقتی روزگاران هول انگیز غربت عطر غم پاشید –
هنوز آغوشم به پهنای جهان باز بود و پذیرای زنده بودن …
تردید ها را شکستم و به ایمان ها پیوستم ،
و ترا در بازارچه خیال چون سال های خوب پیش –
زنده کردم
تراوش زنده ی نگاه هایم با سکوت کوچه ها در آمیخت
و حقیقت ترا –
در مرگ کوچه ها پیدا کردم …
اشک در چشمانم دوید ورطوبت ، چشمانم را آیینه شد
و تصویر خمیده ات نمایان گردید
…
راستی وقتی به مصراع (تراوش زنده یی نگاهایم با سکوت کوچه ها در آمیخت ) این سمفونی ناتمام شاعره پر خاطره و پر احساس نظرم افتاد ، یادم از پارچه ای نوشته خودم آمد که سالهای قبل زیرعنوان کوچه دیگران در جریده وزین امید چنین به نشر رسید :
کوچه دیگران
آنجا …که کوچه دیگر نیست !
دردا که در کوچه دیگران باید زیست !
آنجا
آن کوچه که منزلگه مقدس مادر بود ،
آن محله که سردسته خبان دلارام ،
پاکیزه و تابنده و درخشنده گهر بود .
آنجا که صلح و صفا بود و همزیستی و همرنگی ،
آنجا که آهنگ پر طنطنه مرغان سحر خیز
الهام بخش و آغازگر نوروز دگر بود ،
آنجا …که در کوچه دیگران باید زیست .
…
و هما طرزی در پارچه ( کوچه های خشم ) خطاب به زن این سرود حسرتبار را با زمزمه حزن انگیز میسراید :
ای تو خوابیده کنار مرز بیداری
ای تو سرگشته ز مستی
فارغ از دنیای هشیاری
دور شدی از خود ،
پر شدی از وهم ،
در به در دنبال خوبی ها
روز و شب در صید آزادی
خنده ات غمگین،
ناله ات محزون ،
چهره ات پنهان میان پرده های زور
پیکرت هرگز ندیده رنگ یک شادی
ای تو زن !!!
ای قامت رنجور این دوران
ای دو چشمت تار
ای تو بی آزار
دور شدی از نور بینایی
همچو سایه خم شدی
در کوچه های خشم
با دل پر درد ،
در کنار مرد ،
دور شدی از ساحل پر کیف دانایی
دور شدی از ساحل پر کیف دانایی
به هر حال در پایان این معرفی مختصر گنجینه پر غرا نغمات شاعرانه هما طرزی که چندی قبل دوست فرزانه و عزیزم داکت روان فرهادی نیز تنسره ارزیشمندی را بر مهتوای آن در جریده مردمی امید با شیوه و سلیقه دلپزیری به قلم آورد ، سخن را با آرزوی شت و سعادت این شاعره فرخنده زمانه با ارائه پارچه (سرزمین همیشگی) اش از برگای پربهای کوچ پرندگان ختمه میدهیم :
در آغوش پر مهرت
سفربودنم را آغاز کردم
و با انگشتان هنر آفرینت
مرا در دیوار هایت نقاشی کردی
قلم ها به رقص آمد
و صفحات را رنگین ساخت
و تصور وجودم در آن انعکاس یافت
با اینکه سالهاست از تو دورم
ولی از بوی نمناک کوچه های –
پر خاکت مستم
ای سرزمین همیشگی من !!!
چند نمونه شعر:
شکوه برفها:
سروده های سپید و سروده های قدیمی کابل در بخش های جدا گانه.
پیشگفتار :
( شکوه برف ها) گزینه سروده ها ی ۲۰۱۳میلادی درامریکا است که بخشی ازاین کتاب را به سروده های کابل ۱۳۴۸– ۱۳۵۳خورشیدی اختصاص داده ام .
از ویژگی های این کتاب دارا بودن پنج بخش جداگانه است ، که به هر بخش مقدمه ی مختصری افزوده شده همچنان هر کدام بخشها فهرست جداگانه ای مربوط به خود را داراست .
کتاب بدین گونه قسمت بندی شده :
بخش یک : به خالقم و به یارم ۲۳–۶۵
بخش دو : به خودم ، احساسم ، و دلم ۶۶–۱۱۰
بخش سه : به خانه ام ، به میهنم ، به عزیزانم ۱۱۱–۱۸۲
بخش چهار : نامه هایی به خرابات و عزیزانش ۱۸۳–۲۰۹
بخش پنج : چند سروده ی از سالهای دور کابل ۲۱۱–۳۳۹
غریو سرخ «عشق »در سروده هایِ «سپیدِ»
هما طرزی
«هر آفرینش هنری صورت بخشیدن به طرحی ازلی از جان است هر تجلی عینی، هر کلام جادویی، ریشه در دریای بیکران درون داردوبه سرمنزلی ازلی و اساطیری پیوسته است». یونگ باری « لاری میگر» برتعریف «هگل » از شعر چنین افزوده بود:« اگر تعریف شعر به گونه ی کامل ممکن نباشد ؛ باید پذیرفت که تعریف دقیق و همه گیر آن دشوار می نماید».
از روزگار افلاتون تا اکنون نگاه فیلسوفان و نظریه پردازان ادبی در خصوص تعریف شعر، ناهمگون، تغییر پذیر ودگرگونه بوده است. افلاتون خود تقلید را ماده ی شعر می دانست .
ارستو می گوید : «اگر کسی مطلبی از مقوله ی طب یا حکمت طبیعی را به سخن موزون اداکند بر سبیل عادت او را شاعرمی خوانند؛ در صورتی که بین سخن( هومر) و( انباذقلس)جز وزن هیچ شباهت نیست ؛ از این رو صواب آن است که از این دو یکی را شاعر بدانیم و آن دیگر را اگر حکیم طبیعی بخوانیم ،اولی تر است».
پس برا ی ارستو ،تنها پابندی به مقوله ی تقلید ،بها دارد نه وزن ویا چیز دیگری.
در فرهنگ اسلامی شاید بتوان نگاه ( ابن قتیبه) را بر شعر ، کهن ترین تعریف شعر دانست . او بدین باور است :
« من در تعریف شعر گویم: شعر کان دانش تازیان است و نامه ی خرد ایشان و دیوان تاریخهاو گنجینه ی ایام معروف آنان؛ دیواری است بر گرد سنت های گرانقدر ایشان؛ حجتی است قاطع . هر کس از بهر نسب شریف خویش و آن منقبتهای کریم و کردار های ستوده که به نیاکان خودنسبت دهد بیتی به {شهادت} نیارد؛ مساعی او تباه گردد؛ اگرچه مشهور بوده باشد و به گذشت ایام فنا پذیرد ؛اگرچه عظیم باشد.هرکس آنها را به قوافی بربنددو در اوزان آن استوار سازد و به بیتی نادر و مثلی سائرو معانی دلنشین مشهور کند؛ آنها را تا ابد جاویدان کرده باشدو از چنگال فراموشی در رهانیده باشد…».
سخن ابن قتیبه در تعبیر شعر، پیچیده، اخلاقی و تبار گرایانه است و لی آن چه از این تعبیر بر می آید؛تکیه بر وزن و قافیه است و بهره گیری از مثل سائر و معانی دلنشین در شعر.
این ادیب تازی می گوید: « در شعر اندیشه کردم و آن را چهار گونه یافتم»:
او این چهار گونه شعر را چنین باز می شناساند:
۱.آن که به لفظ زیباست و به معنی استوار.
- آن که لفظی نیک و دلاویز دارد؛لاکن چون نیک در آن بنگری، فایدتی در معنی نیابی.
- آن که معنایش استوار باشد؛ لاکن در الفاظ آن کوتاهی باشد.
- آن که نه اندر لفظ رسا باشد و نه اندر معنی.
ابن سینا که باور های همگون با ارستو دارد اما نگاه خودش را نیز با اندیشه های ارستو در هم می آمیزدو شعر را از (صناعات خمس می شمارد) و در کتاب (شفا) می نگارد:
« شعر سخن خیال انگیز است که ازاقوالی موزون و متساوی ساخته شده باشد و نزد منطقیان قافیه نیز برای شعر لازم است .. اما منطقی از آن نظر به شعر می نگرد که خیال را بر می انگیزد و می شوراند».
خواجه نصیر الدین طوسی را این باور است که «شعر به نزدیک منطقیان کلام مخیل موزون باشد و در عرف جمهور کلام موزون مقفی. .»
شمس قیس در کتاب نام بردار خویش ( المعجم) که برهان قاطعی برای متولیان ادبیات به شمار است ؛چنین تعریفی از شعر دارد: «سخنی اندیشیده، مرتب معنوی ، موزون، متکرر و متساوی، حروف آخر آن به هم ماننده.»
اگر با این ارزشنما ها به دفتر پر برگی که در دست دارید؛ بنگرید ، دشوار است که این پرداخته ها را بتوان شعرنامید چون هرگز کلام موزون و مقفی و متساوی و متکرر نیستند .چون بر شالوده ی عروض پدید نیامده اند ؛چون به پیروی ازنسخه ی شمس قیس رازی پدید نیامده اند؛اما اگر به شناسه های مدرنی که از شعر داریم نظر اندازیم، سروده های این دفتر در شمار شعر اند و چه بسا شعر های نغز و دل انگیز. به چند تعبیر امروزین از شعر می نگریم:
نماد گرایان می گفتند:« شعر بیان اندیشه یی است به یاری تصویر».
صورتگرایان باور به استقلال زبان شاعرانه از معنا داشتند. آنان بدین باور بودند که شعر بیش از هرچیز بازی با زبان است. (روبن یاکوبسن) زبان شناس نامبردار این مکتب و بنیان گذار نظریه ی ارتباط ، شعر را« کارکرد زیباشناسیک زبان می داند» .
اصالت وجودیان که تعهد را برای نثر الزامی می شمرند،قلاده ی هیچ گونه تعهد و التزامی را به گردن شعر نیاویختند . سارتر گفته است:« شعر واژگان را همچون نثر به کار نمی گیرد؛ یعنی از واژگان « استفاده »نمی کند؛ باید بگویم که به آنها استفاده می رساند».
(نوالیس)گفته بود : «شعر بیان به خاطر بیان است» و دیگری بدین باور است که « شعر کارکرد زبان است».
بنا بران اگرشعر حادثه یی است که در زبان روی می دهد.زبان متعارف را دگرگون می کند تا آن را در ورطه شعر بکشاند. پس پرداخته های این دفتر یک سره شعر اند وشعر نغز.
گزینه یی را که در دست دارید پنج بخش گونه گون دارد :
ـ چند سروده از سالهای دور کابل.
ـ به خانه ام ، به میهنم، به عزیزانم.
ـ به محبوبم به یارم، به خالقم.
ـ به خودم، به احساسم، به دلم.
ـ نامه هایی به خرابات.
می بینید که شعر او برایهمین کسان است : خدا، معشوق، میهن، یارانش، خودش، و همسرش.
پرداخته های این دفتر نغمه های نوستالژیک و تغزلی شاعری است که زبان ساده و شفاف را همواره با تزیینات شاعرانه در هم می آمیزد و فضاهای تازه یی را مهندسی می کند.
بخش نخست این دفتر هماندی هایی به مکتب وقوع دارد که در سده ی دهم، دامن شعر پارسی دری راگرفت .پرداخته های این بخش،حدیث نفس است وواقعه نگاری؛ روایتی است از قصه ها و غصه ها. شرحی است از شاد خواری ها . شکوه هایی است از نا مردمی ها.
برخی از شعر های کامجویانه ی این دفتر اعترافهای دلیرانه ی شاعر جوانی است که در جامعه ی بسته و سنت زده ی عشیره یی ، عصیانش را دلیرانه فریاد می زند؛آن هم چهل سال پیش از روزگار ما. نگاه کنید به سروده های (سگرت)، (موریانه)، (حجله ی خیال) ، (انفجار)،( شراب آغوش)و (دیوار ها) در (شعر های کابل ) شاعر.
او بدون بیم وهراس از خودش سخن می زند و از صداقتی آشکار:
پیش از آن که تو بسوی من بیایی
من رویم را سوی دیگری کردم
پیش از آنکه تو عشقت را بمن ابراز کنی
من قلبم را به دیگری هدیه کردم
پیش از آنکه سرود عشق را در گوشم زمزمه کنی
نوای عشق را از دیگری شنیدم
پیش از آنکه اسمم را درج دفترت کنی
من در کتاب عشق دیگری ثبت نام کردم
پیش از آنکه لبانم را مهمان لبانت سازی
من لبانم را با آتش عشق دیگری سوزاندم
پیش از آنکه بر پیکرم دستبرد زنی
من چون ماری بر درخت خیال دیگری پیچیدم
پیش از آنکه مرا در آغوشت به خواب بری
من تنم را چون جویبار ی که بکام دشت تشنه سرازیر شود –
به دنیای دیگری رها کردم
و پیش از آنکه …
حالا که برگشتی …
بیهوده برگشتی …
شعر های کابل شعر های روزگار جوانی شاعر است ؛روزگار چنان که افتد و دانی . نغمه های سانتی مانتال است، نعره هایی است برخاسته از عشق و عاطفه. در واقع هما طرزی همواره شاعر عشق و عاطفه است.خودش در خصوص خویش چنین گفته است:
« زنی که آبستن عشق است».
و اما درغربتنامه ها، مشغولی خاطر او بازگشت به گذشته است به روز های شاد از د ست رفته. دغدغه ی خاطر اوجغرافیایی است که گم کرده است و تاریخی است که کبوتر وار از چنگش پریده است.آن جغرافیا شهر کابل است و آن تاریخ ،سالهای هفتاد میلادی . اوهنوز هم در همان آرمانشهر گم شده اش می زید ودر یاد آن تاریخ پرپر شده مویه سر می دهد. کابل گم شده ی او ابر شهر جهان است؛ کوچه های آن بوی عشق می دهند و شهرنو آن نمادی است از زیبایی و شور انگیزی. او کابل را چنین می ستاید:
تو در تمامی صفحه وجودم منتشری
وجب وجب ترا نوشته ام
از کتاب ها بپرس
و از خروس های خیال
در رگ های نور
هر روز ترا صدا میزنم
هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم
هر شب ترا زیر بالشم پنهان میکنم
و در بهاران
در اسراف باران شستشویت میدهم
تا همیشه تازه تر باشی
و در چشمه دلم در جولان …
زندگی درگستره ی یک تاریخ ویک جغرافیا، سیمای شعر او را می سازد ؛ شعری که می توان گفت که شناسنامه ی اوست و زندگینامه ی او ست . دلمشغولی او بازگشت به گذشته است گذشته یی که همه چیز او ست . رؤیاهای های اوهمان برهۀ جوانی ا ست ،همان هجده سالگی که هر از گاه که بردامن خیالش می آویزد:
در اولین دیدار –
اندیشه جدایی زمزمه داشت
بر گیسوانم شکوفه های سیب ریخته بود
و بر بدنم عطر میخک سپید
آیینه بشکست
و تصویر ۱۸ سالگی محو شد
شکوفه ها را باد برد
عطر میخک خشکید
و امروز زنی هستم
آبستن از قصه های خوب
که یاد ها را زیبا تر از پیش به رقص می آورد …
نیویورک
۱۲ جون ۲۰۱۳
یاد جوانی مونس زندگی اوست وبا همین یاد هاست که زنده است و زندگی می کند و همین یاد ها اند که « منِ » او را می سازند:
تنها نیستم
« تنها نیستم
یاد هام با منست
عشق هام با من است
و در انبوه صدا ها
سکوت را تکرار میکنم
من با من است
«من »از من جدا نیست
و« من »چه زیباست
چه باشکوه
وسکوت
آن سبز
آن آبی
در لب جوی پر خروش عمر
باهم همسفریم »
منِ او، منِ نوعی نیست.منِ منِ اوست .از همین رو از بازتاب تأملات اجتماعی در شعر ش پرهیز می کند؛ دیدگاه غنایی وی،مانیفیست شعری اوست.
گفتم که او شاعر عشق و عاطفه است .حکایتگر زیبایی است و شاعر امید . اگر عشق« رویکرد غنای به انسان باشد» او شاعر عشق است. اگر در جوانی با چشم غریزه به عشق می نگریست؛ اما در سالهای پسین نگاه او به عشق از منظر دیگری است . باور کنونی او از عشق باعرفان لطیفی در هم آمیخته است .ستایشنامه ها یی را هم که برای پروردگارش پدید آورده است با چنین عشق عرفانی آمیخته است.
او به خدا عاشقانه می اندیشد . همچون عارفان و حدت ا لوجودی ما، مانند همجنس خودش (رابعۀ عدویه) .گویی شعرو اندیشه اش ازچشمۀ لایزال مولانا جلال الدین بلخی آب میخورد که این گونه با خدایش نجوی می کند:
ای که در گناه در کنارم بودی
و در تقوا مرا به آغوش کشیدی
شب هایمان باهم روزشد
و در غفلت روز –
مرا بدست بیگانه رها نکردی
دیار تاریکم از بودنت نورانیست
و سنگینی هستی ام –
چون پر کاه در پرواز
بیا نزدیکتر تا بویت کنم …
نیویورک
۱۰ جون ۲۰۱۳
با آن که همواره افسوس گذشته های از کف رفته را می خورد ؛اما هرگز نا امیدی در شعر و اندیشه ی او را ه ندارد.ستایشگر پرنده ها ، گلها ، در یاها، رنگهاو زیبایی های طبیعت جادوگر است .در شهر مفرغ و آهن نیویورک که نشسته است می پنداری که در باغهای انگور کوهدامن است و در کنار آبشار فرزه و در تماشای غروب هرات:
باران مرا می بارد
باران مرا به با د می سپارد
و به سبزه های نو رسته
و گل های امیدوار
باران بار ها ریخت
بر باغ عطر پاشید
زمین ها مرطوب
و غنچه ها خندان …
باران عشق می بارد
و پیام عصیان را به تندر ها میدهد
و به دشت های خیس و آرام
باران موسیقی شیفتگان است
در تراوش یک عشق
و یک احساس
باران ما را می بارد
باران محبت را میکارد
و به باغ ها امید می پاشد
و کوچه های دیرینه فکر …
نیویورک
۱۵ می ۲۰۱۳
پهلوانان سرودهایش اینانند ـ پدرش ،مادرش ،همخانه اش، زادگاهش، یاران جانی و دوستانش ،خراباتیان صمیمی با موسیقی دل انگیز شان، او شعر هایش رابه همه ی اینان بخشیده شده است . به خدا ، به معشوق ، به دوستان قدیمی به کابل و به خرابات نشینان.
او در پی صید لحظه های عاشقانه است ؛ لحظه هایی که با زیبایی کلام او در هم می آمیزند . شعر او اینجایی و دنیایی است . ثبت لحظه های نابی است که در قربت و غربت تجربه کرده است .
او شناسنامه ی منظوم خویش را برای مخاطبانش برگ برگ ورق گردانی و در آستانه پاییززندگی از گم شدن مهر و یاری می نالد:
مهر و دوستی را
در تاقچه خانه هایمان جا گذاشتیم
وامروز …
در روز های سرد پیری و غربت
محتاجیم به آن محبت ها
اما پاییز عمر را توان آن نیست که رؤیا هایش را بخشکاند ؛ هرگز به خاطر حضور این مهمان ناخوانده، مویه نمی کند؛ اشک نمی ریزد و ذهن شاد خوارش رابا اندیشه ی پوسیدگی، زوال و مرگ گره نمی زند . «زنی که آبستن عشق است و آبستن قصه های خوب » به سوی پیری وتنهایی دل آزار، نیز دست دوستی دراز می کند. یادجوانی در آستانه ی سالخوردگی شادمانش می سازد و به بوی این خاطرات از سالخوردگی بیم ندارد:
نور خورشید تنم را رنگین ساخته ،
قصه عشق های جوانی –
به دلم نهیب میزند
و از گوشه های باغچه دل –
مرا دزدانه نگاه می کند
او از پیری سخن می زند اما « پیری هراسی» در اندیشه اش راه ندارد همان گونه که « مرگ اندیشی» در اندیشه اش حضور ندارد. د ر برهه یی که او پیری می نامدش هنوز هم سخن عشق بر زبان اوست اما تقواست که چون لحافی ازشرم پیکر پیرهیزگاری او را پوشانده است:
حرف عشق هنوز
درپیکر تقوا نهان است
عارفی میخواهد
تا لحاف شرم را
از تن سالخورده ام بردارد …
نیویورک
۳۱ می ۲۰۱۳
در (نامه هایی به خراباتیان) باز هم با حسرتی دلگیر به گذشته سفر می کند و خواننده اش را به کوچه ی خرابات فرا می خواندتا گوش جان به سرود های آسمانی استاد قاسم و دیگران بسپارند:
در وادی خیال سفر کردم
از کوچه های عشق گذر کردم …
و باد ، با زبان حافظ شیراز سخن می گفت :
“در خرابات مغان نور خدا می بینم “
“این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم “
در زمین های پر صدا
لاله روییده بود
و بوی یاران و نوای دل ها
روح را نوازش میکرد
ولی کوچه به کوچه
و خانه به خانه
به دنبال عزیزان گشتم
کوچه ها خالی از رادمردان بود
و نوای دلها خاموش
خانه ها بی نور
و صدا ها در قلب ها به زندان
نرم نمک نغمه ای دل را ساز کردم
و آنچه را درآیینه دل داشتم سرودم …
نیویورک
۱۲ می ۲۰۱۳
هرچند که نامه های شاعر به خراباتیان صاحبدل و شوریده است اما بیشترینه هنرمندانی را که نام می گیرد؛ خرابات نشین نیستند همانند: بانو پروین، بیلتون، استاد اولمیر، استاد دری لوگری، استاد برشنا، نینواز، شاه ولی ترانه ساز، ساربان، جلیل زلاند، احمد ظاهرو ظاهر هویدا .
هما طرزی شیفته ی سرزمین خویش است، شیفته ی آواز خوانانش، شیفته ی مردمش، شیفته ی آسمانش، کوچه هایش ، سالهای بی غمی و آرامشش و شعرش سرشاراز همه ی این مایه ها ست .
او در میان عروض سنتی و رهایی از وزن متعارف ،در نوسان است و دراین دفتر اگر از وزن می گریزد اما در دو دفتر دیگرش شاعر سنتی است و وفاداربه ارکان افاعیل.او درپی پیدایی گوهر شعری است نه عروض گرایی و یا عروض گریزی آگاهانه .( نیما) گفته بود : «وزن ،جامد و مجرد نیست و نمی تواند باشد. وزنی که من به آن معتقدم جدا از موزیک و پیوسته به آن، جدا از عروض و پیوسته با آن فرم اجباری ا ست که طبیعت مکالمه ایجاد می کند»
او هم در جست و جوی ابزار های بیانی تازه است تا سخنش را با عناصر تزئینی بیاراید از این روگاهی چنگ به دامن عروض سنتی می اندازد و گاهی پشت به عروض می کند و از این رو کلامش همواره انباشته ازخون عشق و عاطفه و زیبایی است . باغ اندیشه ی هما طرزی آکنده از شقایق شعرباد و سرود هایش هر روزفربه تر ازدیروز؛ ایدون باد!
فرانکفورت
لطیف ناظمی
چند نمونه شعر:
باران
به یار
باران زمزمه ی رحمت تست
در ایمان های خالص
در شهر خاکستری رنگ امروز ها
قطره های زلال ،
نوازشگر زمین های خشک و فرسوده ی فکر
در طلوع های راستین
در میان ابر های نو برخاسته ازعطش امید ها
صدای ترا میشنوم
و دنیای من رنگ عوض میکند
نیویورک
۱۰ اپریل ۲۰۱۳
آتشکده
به همسرم
در آتشکده نوبهارانم
هنوز آتشی شعله ور است –
پر امید و سوزان
و عشق های ۶۲ ساله
در زیر خاکستر احساس
هنوز،
هنوز ،
و هنوز ترا صدا میزند
و نرم نرمک
عشق را زمزمه میکند
تا بستر سرد زمستانم
با بودنت دوباره بهارگردد
نیویورک
۲ جون ۲۰۱۳
بهار در پاییز:
سروده های سپید.
میکده
به یکتا
من انگور عبادت را
استوارترازهستی-
درکوزه ی دلم میکارم
میکارم ،
میکارم ،
تا شراب عشق از آن تراوش کند
از بویش مست شوم …
آنوقت میدانم،
آنوقت میدانم ،
به میکده ام خواهی آمد …
نیویورک
۵ جولای ۲۰۱۳
پیوند
به خودم
در پیوند شاخه های عشق
سبز شده ام جاودانه
گل میدهم
عطر می پاشم
و به عشق ایمان دارم
یک بهار از تو آبستنم
و یک خزان از تو پر رنگتر
در عاشق بودن
زمستانی نیست
مگر درد غربت …
نیویورک
۵ جولای ۲۰۱۳
ادامه دارد . . .





بانوی فرهیخته خانم طرزی گرانقدر مؤفقیت های مزید شما را تمنا دارم ، در پناه پروردگار باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی