شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش
و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)
پیوسته به گذشته :
میلاد نسترن ها:
سروده های سپید و نیمایی از سالهای مختلف.
تقدیم به پدر بزرگوارم و مادر عزیزم که راهنمایی ها و تشویق ها و دلسوزی های آنها زنی را پرورش داد که اورا در آیینه شعر هایش می بینید .
و به همسرم دکتر اسکندر رستگار به پاس همراهی های او و سپاس فراوان از دوستانم :
خانم Ana Briongosنویسنده پر آوازه اسپانیایی و آقای رهپو طرزی ، پژوهشگر مشهور افغان ، که اصرار پی در پی آن ها یکی از دلایل نشر این مجموعه است .
و با تشکر فراوان از آقای مجید روشنگر ، ادیب دانشمند و چهره سرشناس فرهنگی ایران و بانو مهناز روشنگر که مرا در نشر این کتاب یاری نموده اند .
و با عشق فراوان به پسر عزیزم صدیق که در ترجمه اشعارم زحمات زیادی کشیده است .
هما طرزی
چند نمونه شعر
افغانستان
دستانم را می بویم
بوی گندم های نورسته
در دستان پر درد و خسته
یاد زمین های سبز را در گذشته هام
زنده می سازد
در زیر ناخن هایم
سبزه های زرد روییده
و گند مستان تنم
سرزمین خشکی است
با سنگ های ترک خورده
زیر قدم های بیگانگان
مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم
سینه های پر شیرم را خشکانده
در گیسوانم دیگر لاله نمی روید
شقایق برای همیشه چشم بسته
و بنفشه ها خوابیده اند
نسترن و شب بو
داستانی است
به شگفتی چشمان نرگس پر اشک
یاسمن را در تاقچه ی دلم می بویم
از فرط خستگی و جنگ
یارای روییدنم نیست
همه خوبی ها
عشق ها
آوازها
و امید ها
در من مرده
و امروز سرزمینی هستم
پر از فغان ها و ناله های بی شمار
سرزمین افغانستان …
New York, August 14, 2010
بوتاکس*
در عهد بوتاکس ها…
نباید از چین و چروکها گله مند بود.
جوانی همیشگی است !!!
و موهای شبگونم که سالهاست با-
سپیدی سحری مشغول عشق بازی است-
زنده باد رنگ مو !!!
این هم به خیر گذشت.
مثل همیشه پیروز…
ای کاش بوتاکس فکر به بازار آید.
تا چین و چروکهای افکار پلاسیده ،
پیر و فرسوده،
خرافات،
و حقایق نادرست،
که زاده ی فکر_
ملاها ،
و کشیش ها،
و خاخام های بی سواد،
که با یاوه سرایی-
تمامی اجتماع را پر از چین و چروک
و فرسوده کرده اند،
این پرچم داران اصلاحات و قانون ها…
New York, January 28, 2010
*داروی تزریقی جهت رفع چروک صورت
زمزمه های نیایش:
غزل های کلاسیک و عرفانی که برای خدا سروده.
به نام ذات یکتاو توانا
تقدیم به مادرو پدری که هسته ایمان را با محبت های صمیمی در دلم کاشتند.
به خواهر عزیزم بانو حفیظه ابوی و برادر محترم و بزرگوارم آقای روح الله طرزی که نمونه های بارزی از تقوی و ایمان اند .
به همسر عزیزم دکتر اسکندر رستگار به پاس همدلی هایش . و فرزند گرامی ام صدیق خلدی و حرمت های بی پایانش.
سپاس فراوان از استاد گرانمایه و ادیب فاضل آقای میر عبد السلام شایق فراز که راهنمایی ایشان زینت بخش این غزلیات است .
امتنان بی نهایت از شخصیت بزرگ فرهنگی کشور ، جناب دکتر روان فرهادی به پاس باریک بینی ها و نازک خیالی های سودمند شان .
تشکرات بی پایان قلبی از: استاد هنرآفرین و نویسنده وشاعرچیره دست، یوسف کهزاد، و بررسی صادقانه ایشان .
واستاد رنگین قلم وادیب تواناعبدالعلینور احراری. و شعر زیبای شان .
و استاد ناصر طهوری شاعر بی همتا و تشویق های همیشگی شان .
و تقدیم به هرکسی که خدای لایزال را در زلال ایمانش بدور از رنگ های تفننی و اجباری، فقط به پاس بنده بودن می پرستد و در هر لحظه ای از زندگی حضور آن ذات توانا را احساس و او را محیط بر تمامی خلقت می بیند .
هما طرزی
پیشگفتار :
اشعار منتخب در این مجموعه شامل راز و نیاز های شاعر است با خدایش در دیار غربت که در قالب غزل سروده شده .
نباید فراموش کرد که هما اولین شاعره افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .
در سال ۱۹۷۰ اولین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان، ژوندون ، ارد و، و در کشور ایران در یغما، سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .
در سال ۲۰۱۱ اولین مجموعه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شده که شامل بعضی ازسروده های عرفانی و راز و نیاز شاعر با ذات یکتا ست.
در این مورد خودش چنین گوید :
غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد . ولی شعر آزاد راترجیح میدهم .
نظربزرگان
غزلیات هما طرزی
به قلم : استاد میرعبد السلام شایق فراز
سخن دری بیکرانه دریایی است پر از گوهر های درخشان الفاظ و معانی زیبا. در زیبایی جانبخش و از جوش معانی ، انسان ساز و روان نواز .وقتی دل به دست غزلهای مولانای بلخ ، حافظ و سعدی و بیدل میسپاری میدانی در اوج آسمان سخن رسیده ای و وقتی بر بالهای آسمانتاز شاهنامه فردوسی مینیشینی و در اوجهای پر افتخار تاریخ کشور ما همبال سیمرغ افسانه به پرواز می آیی یا در اقیانوس معانی ژرف مثنوی معنوی ، مخزن الاسرار نظامی، بوستان و گلستان سعدی و هزاران در هزار مثنوی مملو از پند و اندرز و داستانهای آموزنده حیاتی برای جوانان و سالمندان مینشینی میدانی که سخن شعر فارسی دری گنجینه فنا ناپذیر است از آموزش دانش و پرورش بینش .
سخن از شعر بانوی فرهیخته افغان هما طرزی است که او از سالها است که از دامان شعر آفرین وطن به سرودن شعر آغاز کرده و تا پر تحرک ترین و پر کار ترین شهر جهان ، نیویورک ، شهری به گفته واصف باختری) با دست واره های رها در اوج (که در آن عطش کار و تولید ، از گنجایش شهر فراتر رفته دست این کودک یا مادر را رها نکرده و عاشقانه با آن زندگی میکند .
مجموعه ) میلاد نسترن ها( هما طرزی که سروده های شعر آزاد شاعره گرامی است ، به گمان من اولین مجموعه شعر آزاد است که از یک شاعره افغان به طبع میرسد . شعر آزاد برای زیبایی نیازی به آرایش وزن و قافیه که شعر را برای ترنم با موسیقی آماده میسازند ندارد و زیبایی شعر تنها و تنها جوهر معنی آن است .وقتی آدم اشعار آزاد احمد شاملو و واصف باختری را میخواند وزن و قافیه را از یاد میبرد و محو معانی ناب شعر بی وزن و قافیه میگردد . هما طرزی هم آزادی معنی را در شعر دری التزام سخن خود ساخته و الگوی خوبی برای سخنوران امروزین سخن دری خواهد بود .
قسمتهای از شعر آزاد ( سروده هما طرزی ) را میخوانیم :
دوستی جاودان
دوستی عطر اصالت هاست
که ترا به اندیشه وجودت پیوند زده
و در هسته مهر –
به تو پیوسته
و دستی است که –
ترا سال ها با خود
در کوچه های پر پیچ و خم زندگی –
همراهی کرده
***
دوستی بوی نمناک کوچه های دور است
و خانه های پر نور
و پر صدا
و باغچه های با صفا
که در یاد های ما جاودان اند
و همیشه در حال رقص …
و صفای زندگی های پر جنب و جوش
غذای رنگین و خوش مزه مادر
اتاق پر کتاب پدر
و قلم های خشک نشده از رنگ هستی …
یا بوی خوش تکه نان گرم از نانوایی سر کوچه
یا کباب داغ که هنوز از بویش مستیم
یا دشت های سبز ………
شاعره ارجمند ما هما طرزی درین اواخر به فکر غزل سرایی افتاده است و از شعر آزاد آزاد به غزل مقیدی که در آن دست و پای معانی سخت به دست افاعیل عروضی اسیر است و توسن جهان تاز معنی را اصول تنگ قافیه شعر دری زمینگیر ساخته است . قالب شعر هرچه باشد این معنی شعر است که پیغام آور روح حساس شاعر میباشد در هردو شکل شعر الفاظ و قالب ها مانند لباس ها و زینت هایی هستند که باعث تشخیص و تزیین معانی میگردند.
کتابی را که در دست مطالعه دارید مجموعه غزل های هما طرزی است که در آن مضمون عاشقانه عرفانی است .مضمون غزلهای عارفانه به اصطلاح اهل عرفان اسلامی عشق حقیقی است یعنی مخاطب و هدف غزل عرفانی معرفت و ستایش ذات ذولجلال خداوند است. که در سیری که در گلزار غزلهای عرفانی هما طرزی داشتم دانستم که شاعره ارجمند به خوبی از عهده الفاظ و معانی غزل بر آمده و مجموعه ارزنده ای را به دوست داران شعر دری تقدیم داشته است .
به غزلی تحت عنوان( نفس ) توجه میکنیم :
نفس
حیله گر شد دشمن جا ن در زمین
نفس مکار و پر از نیرنگ و کین
چهره را چون دوست بهر دل نمود
طینتش چون مار اندر آستین
هر زمان تا سوی حق راهی شوی
بهرمومن سنگ راه است اینچنین
تا بخواهی سجده بر ا یزد کنی
ا و نماید چهره را اند ر جبین
وصف او گو یی ترا یاور نشد
عا مل غفلت بود از بهر دین
فتنه گر بازیچه اش دنیا بود
بهر عقبی قلب ما سازد حزین
بر حذر باشی (هما) از مکر نفس
تا نگردی نا دم ، روز پسین
غزل دیگری که در اینجا میخوانیم( نور عشق ) عنوان دارد:
نور عشق
چو با د صبحگه بر ما وزیدی
گهی چون شبنمی بر دل خزیدی
به دشت و کوه دنبالت دویدم
به سان آهوان از من رمیدی
گهی چون مرغ دل بر باغ رفتی
چو نور عشق بر بستان دمیدی
میان شاخ و برگ و غنچه و گل
به مثل بلبل عاشق پریدی
میان آب جو در دشت و دامان
چو موج عشق بی پروا جهیدی
نشاید شکوه از دورانت اکنون
که جور یار را با جان خریدی
(هما) تا کی کنی از عشق فریاد
که خود صد رشته اش بر دل تنیدی
استاد ارجمند عبدالعلی نور احراری خانم هما طرزی را بمن معرفی کردند و از من خواستند تا اشعار این شاعره گرامی را مطالعه کنم.
دراولین صحبت تلفونی که با هما جان طرزی داشتم فهمیدم که اوشان دختر مرحوم محمد صدیق طرزی همکار و دوست سالهای کار من در اکادمی علوم افغانستان استند و ارث ذ کاوت و بینش را از پدر دانشمند خود دارند .
من از استاد گرامی جناب احراری که باعث شناخت من با این سخنور ارجمند شدند اظهار سپاس میکنم و از خانم هما طرزی که دفتر اشعار زیبایی خود را از نیویورک بمن فرستادند کمال امتنان دارم و موفقیت مزید شان را آرزو میکنم .
میر عبد السلام شایق فراز
شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲
تازگی این مجموعه ی شعر
از :دکتور عبدالغفور روان فرهادی
شاعره ی گرانمایه ی ما هما طرزی ، فرزند محمد صدیق طرزی )که خود نویسنده و مترجم بود و ذوق ادبی داشت (پسر سردار محمد زمان طرزی ، یکی از پسران غلام محمد طرزی بود .اخیر الذکر نگارنده ی نظم و نثر در نیمه دوم قرن ۱۹ ، صاحب آثار و دیوان مفصل شعر میباشد که شامل قصیده ها ، و غزل هاست که اکثرآنها رابه پیروی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی علیه و رحمه سروده است .
هما طرزی چاپ اشعاار خود را در زادگاه خویش ، کابل در عهد پادشاهی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی مطابق ۱۹۶۹میلادی در سن ۱۸ سالگی آغاز نمود. اشعارش در مجلات کابل مانند پشتون ژغ ، میرمن ، ژوندون ، اردو و روزنامه کاروان چاپ می شد .
هما طرزی در آن زمان توجه اهل ادب و طرفداران شعر نو را بخود جلب کرد ، زیرا اشعار او به سبک نو بود و حاکی از احساسات لطیف .
هما طرزی و اکثر اهل خانواده اش ، در زمان سیطره ی خلق و پرچم ، مجبور به مهاجر ت شده و به آمریکا سکونت گزید .بعد از مرور سالیان مدید ، در ۲۰۱۱ نخستین مجموعه اشعار خود را چاپ کرد.
)میلاد نسترن ها (شامل اشعار سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ می باشد .وی نخستین شاعره ی است که شعرنو را در افغانستان سروده است و اینک به نمونه ی از ۱۹۷۱ میپردازیم :
آن لاله ی سیاه
که در دشت زندگی
با اشک های تلخ خدایان آرزو
از خاک سر کشید …
سی سال بعد از این مرحله ی دیگری فرا میرسد .در سال ۲۰۰۱ به معشوق خطاب می کند :
ثروت های مرا هدر مده ،
از سکه های محبتم ،
بازار چه دلت را پر کن ،
شاید در فردا هایت نباشم …
وده سال دیگر سپری میشود ، در فراق وطن می گوید :
دستانم را می بویم
بوی گندم های نو رسته
در دستان پر درد و خسته
یاد زمین های سبز را در گذشته هایم
زنده می سازد …
اما هما طرزی امید را از دست نداده و در شعردیگری می گوید :
شاید شمع حقیقت را
دوباره روشن بینم
و بال های خسته ام
در کنار آتشش
اندکی آسایش را
حس کند !
با این اشعار هما طرزی را تا سال ۲۰۱۰ در یک دو مرحله ی شاعری او شناختیم .
اینک مجموعه ی را که در دست دارید از اشعار سابق تفاوت دارد و روشنایی عرفان در اشعار آن تجلی میکند .
***
نخستین شعر عرفانی را که زنی سروده به زبان عربی بوده ، به نام رابعه عدویه که خطاب به معشوق ربانی میکند :
( احبک بحبین )
حسین ابن منصور الحلاج ، زیاده از هزار سال پیش ، در بغداد این شعر مشهور خویش را سروده است :
قد و سم الحب منه قلبی بمیسم شوق ای و سم
فغاب عنی شهود ذاتی با لقرب حتی نسیت اسمی
این مخلص ، کوشیده ام که آنرا ترجمه کنم :
محبت زو چو د ا غی بر د لم ز د
چنان داغی که بود از شوق پر جوش
از آن غایب شد از من دیدن خویش
ز قربت ، نام خود کردم فراموش
در زبان فارسی دری ، بزرگان سلف و خلف ، اشعاری سروده اند که در باره ی معشوق ربانی است و آن اظهار عشق حقیقی است .
اما درپهلوی این شعر ها دیگر اشعاری دارند که در آن به معشوق انسانی خطاب شده است . بخواهیم شعر حکیم سنایی غزنوی را و شعر شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری را که در یک حال به معشوق ربانی خطاب کرده اند و در حال دیگری به معشوق انسانی )نوع اخیر الذکر را بیشتر در دیوان عهد جوانی ایشان می یابیم (
مثال از مولانا جلال الدین محمد بلخی میاورم که خطاب به معشوق انسانی می کند :
ای جان و جهان ، جان وجهان بنده ی تو
شیرین شده عالم از شکر خنده ی تو
صد قرن گذ شت ، آسما ن نیز ند ید
د ر گر د ش روزگار ، ماننده ی تو
مولانا گرچه خطاب به معشوق انسانی کرده و شکر خنده ی او را ستوده است ، اما صورت بیان چنانست که ثابت می کند راه رسیدن به عشق حقیقی پیمودن راه عشق مجازی است .
اینک مولانا از معشوق ربانی بنام(دوست) یاد میکند و در مقام عشق حقیقی به دل خطاب میکند :
سرگشته دلا ، به دوست از جان راهی است
ای گمشده ، آشکا ر و پنها ن راهی است
گر شش جهت به تو بسته شود ، باکی نیست
کز قعر نهادت ، سوی جانان راهی است
یک قرن پس از مولانا ، حافظ شیرازی را در می یابیم که بارها به معشوق انسانی خطاب می کند :
ای نازنین پسر ، تو چه مذهب گرفته ی
کز خون ما حلال تر از شیر مادر است ؟
و در جای دیگر حافظ شیرازی را می یابیم که از نازنین پسر سخن نمی گوید و از عشق حقیقی یاد میکند و خود را بنده ی آن می داند :
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
اشعار عرفانی بزرگان دیرینه به شکل غزل ، قصیده و مثنوی است و هما طرزی در آستانه ی این مرحله و با پیروی آن بزرگان غزل را مسأعد یافته است و در این جموعه شعر نو را بکار نمی برد .
***
هما طرزی درین مجموعه گاهی از معشوق انسانی سخن می گوید :
شاخه ی پررنگ او ،چهره ی خوشرنگ و بو
من به بهشتم و یا عمر شدستم به کا م ؟
اما به نیکویی دانسته میشود که این معشوق انسانی خود مقام عالی دارد . هما طرزی دل به این جهان نبسته و به معشوق ربانی خطاب می کند :
معبو د تو یی خا لق
نیکون و مکان خواهم !
خویشتن را قطره ی از بحر مهر خداوند می داند :
این چنین از مهر حق شیدا شدم
من نبو د م ا ز عد م پید ا شدم
هر کجا بو د اسم حق من سر زدم
تا شبی د ر پیکرم احیا شدم
فضل ا و شد شامل حال (هما)
شکر حق ، چون قطره ی دریا شدم
از اینجاست که این مجموعه ی شعر را آیینه ی تحول خجسته ای در شعر و شاعری هما طرزی در میابیم .
هما طرزی به آهستگی در چنان وادی قدم می گذارد که عارفان بزرگ آنرا پیموده اند. این وادی بهار ، خزان و زمستان دارد .
سحر، بامداد ، چاشتگاه ، شامگاه و شب هنگام دارد .از خداوند برایش توفیق می خواهم تا در راه پیمای این وادی به سوی سر منزل مقصود رود .
با ش تا صبح دولتش بد مد
این هنوز از نتایج سحر است
آگوست ۲۰۱۲ شمال کالیفورنیا
یک نظر گذرا روی شخصیت هما طرزی و مجموعه های اشعارش
به قلم :استاد یوسف کهزاد
سخن از شعر است .از والاترین آفرینش هنر ، از پدیده یی که همانند انسان ، تمام جهان آفرینش را ازان خود میکند و با سلیقه ی خودجهان دیگری می آفریند .
با تاسف که در شعر کلاسیک ما ، زن مقام شایسته ی ندارد ، حتی در فرهنگ قرون وسطایی و در دوره قرن هفده هم اروپا ، زن هرگز محور ستایش در ادبیات و فرهنگ ها نبوده است .به گفته ی استاد فارانی ، ما مرد ها در قالب ظریف شعر ، معانی سنگین عاقلانه ریخته ایم ، شعر را بارکش عقل ساخته ایم و آنرا از قلمرو عشق ، از اقلیم احساس ، از قلب زن و از سینه ی مادر که میهن آنست ، برون آورده ایم . به اتکا تاریخ و ادبیات جهان میتوان گفت ، زیباترین اشعار قطعاتی است که در پس بلور نازک الفاظ آن ،احساس موج میزند .
اخیرا یک جلد ازسروده های فرهیخته بانویی بنام ) هما طرزی ( تحت عنوان )میلاد نسترن ها (که مجموعه ی اشعار سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ اوست بدستم رسید. راست گویم مطالعه ی بعضی از سروده های او ، افکار مرا در کوچه باغ های پر پیچ و خم اندیشه های گذشته سیر داد که نتوانستم در برابر جوش و خروش های عاشقانه ترین لحظات تا درد آورترین احساس دوری از وطن عزیز ، خاموش و بی تفاوت باشم .
در هر پارچه از سروده هایش، واژه ها در باغستان عشق شگوفه کرده و هر کلمه در بستر قالب های نو ادب، راه خود را در دهلیز دل ها باز کرده است .
ترانه ها ، هر یک نغمه ی است از تار های احساس یک زن که در پرتو استعداد سرشار با نازکخیالی های خود ، جای پا در چمنزار ادبیات دری ، باز کرده است .
هما طرزی تنها شاعر دوران غربت نیست ، بلکه سروده های او از سال ۱۹۶۹ و پس از آن در اکثر نشریه های معتبر کشوعزیزش و همچنان در مجلات پر تیراژ ایران چون سخن ، یغما و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.
هما طرزی ، گاهی در حضور یک زیبائی ، پیچ و تاب هایی ، به زلف شعر خود داده و زمانی از تنگنای دل خود ، در کوچه و پسکوچه های خونین کشورش ، ریزه کاری های کلام خود را ، در انفجار راکت و بمب ، خون آلود کرده است . در حقیقت تصور همه این حادثه ها ، در رسالت یک قلم بدست و یک شاعر با احساس نهفته است .
بیایید هما طرزی را در پارچه( سرزمین راستین) ببینیم که چه میگوید :
از طلوع های دروغین خسته ام
مرا با خود به سرزمین های راستین ببرید
که آسمان هاش در زلال صداقت ها –
آبی ترین را هدیه می کند
در افق هاش زنان باروراز پاکی ها –
ترا خیر مقدم می گویند
و مردان” جوانمرد “ترا در سفره محبت ها شریک می سازند
من از بیدار شدن در صبح های –
جنگ و خون ،
کدورت و دشمنی بیزارم
مرا با خود به خانه های دور از دلتنگی ها ببرید
که کوچه هایش پر از گرد و غبار و دود
مرا به شهر های پر از عشق و محبت ببرید
که هرگوشه اش دور از نفرت ها،
جدایی ها ،
تنهایی ها ،
و بیتفاوتی هاست .
از خانه ها تفت محبت بر می خیزد .
در فقر، ثروتمند اند
و در ناداری ، سخاوتمند
در سفره ی خالی –
محبت را با دلخوشی می چینند
و لذت می برند
آری عزیزان !
مرا به شهر خودم ببرید
من در شهر بیگانگان دارم می پوسم
به من بگویید :
شهر من کجاست ؟
و در کدامین سرزمین است ؟
واضح است که علاقه هما طرزی به سرزمین خاطره هایش بسیار عمیق است ، هرآنچه را که از وطن با خود آورده ، یکدنیا شیون و ناله است . بسیار طبیعی است که هر انسان با احساس ، نظیر هما طرزی ، عزیزترین خاطرات خود را در سینه ی وطن به امانت گذاشته است .
به همین سلسله ، جهش های عاشقانه ی او ، در ترکیب کلمات تازه ، با دنیایی از ریزه کاری ها ، بسیار ماهرانه گره خورده است که تپش های زندگی و گرمی های احساس ، بطور محسوس ، در سر تا سر سروده هایش جریان دارد.
هما طرزی در سروده ای ( ثروت ) در برابر کسی که دوستش دارد ، چنین میگوید :
رسالت من،
پرستش توست در تنگ ترین دقایق احساس.
ثروت بیکران من
محبت است که بی صبرانه به تو هدیه کرده ام…
ای کاش مرا در مجمر عشقت
میفشاندی ،
یا در زیر درخت خشکیده باغ وجودت
مرا آشنا میپنداشتی…
آشنایی من با تو ،
افسانه ی است از یادهای گذشته،
و فرداهای نا معلوم…
ثروت مرا هدر مده،
از سکههای محبت من ، بازارچه دلت را پر کن،
شاید در فرداهایت نباشم.
بسیاری شاعرانی استند که دل های شان از گرمی های گذشته تهی شده است. حرفی برای گفتن ندارند . از کوچه های ادب دیروز ، چشم بسته عبور میکنند و بسان یک قاب بی تصویر ، در کنار اتاق های متروک ، زندگی را سپری مینمایند . این دسته هنوز نفهمیده ، شکست هاست که امواج دریا را زودتر به ساحل میرساند و صدف از شکستن ، گوهر خود را از دست میدهد. ما دیدیم که اینگونه عقب نشینی ها ، پیکر فرهنگ و ادب ما را سخت صدمه زده است. عشق ها به نفرت ها آمیخته شده و کودکان خوردسال ، در برابر یک مبلغ ناچیز ، بفروش میرسد .
هما طرزی از همه این مصیبت ها ی شرم آور زندگی باخبر است ، اما بحیث یک زن با درد و با احساس ، با همه نجوا های تب آلود مردمش ، فریاد خود را در داخل و خارج از زادگاه عزیز خود بلند کرده است . با وجود اضطرابات دنیایی که همه روزه پیش روی او قرار دارد ، صدای مادری را می شنود که جگر گوشه ی خود را از دست داده است . کتیبه های خون آلودی را می بیند که در اثر اصابت سلاح بیگانه ها ، اعتبار تاریخی خود را باخته است .
هما در گوش وطن خود زمزمه میکند :
ای سر زمین همیشگی!
از عطر نمناک کوچههایت هنوز مستم
وخیال باد و غبار پر درد غروبهایت هنوز هم-
موهای پر موجم را به بازی میگیرد
باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،
چون با چشم دل همیشه در کنار منی
در جای دیگر هما طرزی ، عشق را در زاویه های دیگری میکشاند و در برابر محراب اندیشه هایش زانو زده ، چنین میگوید :
پنجره آهنی
در کنار پنجره ی خانه-
که ازلا بلای برجهای آهنی شهر نیو یورک-
گیچ شده، به بیرون نگاه میکردم.
به گلولههای برف:
که پیکر خورشید را چون مادر پیر ،
که فرزندش را در آغوش کشیده-
و در سینهاش پنهان کرده.
و صدای نفسهای باد-
مرا با خود به شهر یادها و قصه هایم میبرد.
شهر کابل!
که زمستانهایش پر از برف،
و افقها یش همیشه سپید بود.
رنگ فقر و اوج عشق همه جا حکم فرما بود.
تاریکی چشمان مردم کابل
و سبزی چشمان مردم جنوب
که اوج زندگی مان شده بود-
مرا همیشه اسیر خود کرده بود.
اکنون دریافتم که من هنوز به این اسارت مینازم…
ناگفته نگذریم که هما طرزی ، بخش دوم سروده های خود را بنام )زمزمه های نیایش (با یک جهش شاعرانه به عرفان و تجلیات حقیقت عالم پناه آورده و اندیشه های خود را در قالب سبک کلاسیک ، سیر داده است . وقتیکه از عرفان سخن میزنیم ، از عشق سخن میزنیم . اساسا رابطه یک شاعر و یک هنرمند با عشق پیوند ناگسستنی دارد ، و همه چیز با عشق آغاز میشود ، به صراحت گفته میتوانیم که مولانا جلال الدین بلخی ، بیدل لاهوری ، سنایی غزنوی و حافظ شیرازی و دیگران ، بیان عاشقانه هستی اند و آنها از روزنه ی عشق به هستی نگاه کرده اند و میدانستند که خداوند ، با خرد شناخته نمیشود و مولانا هر نوع خردگرایی منطق و استدلال را رد میکند و میگوید :
پای استد لا لیا ن چو بین بو د
پای چوبین سخت بی تمکین بود
در معرفت نفس ، بزرگان نظریه ی سقراط را تایید میکنند که(هرکس که نفس خود را شناخت ، خدای خود را شناخته است .)
همچنین در مثنوی منطق الطیر عطار ، هم مورد بحث همین موضوع ( جستجو ی خودی ) است .
هما طرزی به راهنمایی و گرمی شراره های عشقی که در دلش زبانه میکشد، به میخانه ی مولانا و حافظ پناه آورده و در سروده ی قطره های عشق فریاد میزند :
چون قطره ها ی عشق که د رجویبا ر رفت
این دل نگر که د ر طلبت بار بار رفت
ا نوار تو ز روز ا ز ل د ر وجود من
چون کعبه جلوه ای تو به چشم هزار رفت
فا رغ مبا د جان ( هما ) از خیال د و ست
فکرش بسا ن برگ گل نو بهار رفت
در سروده های ) زمزمه های نیایش (می بینیم که هما طرزی شاعر تصوف و عرفان است ، در خانقای اندیشه های خود ، شب ها با مولوی ، با بیدل، با سنایی ، و با حافظ راز و نیاز دارد . زیبایی ها و تجلیات عرفان ، روان او را با عشق آشنا ساخته است. او به یقین میداند که در کرانه های این دنیای آشفته و نا آرام ، مردان و زنان بزرگی تولد شده اند و با آفرینیش ها و رسالت های خود ، چه در ساحات علم و دانش و چه در زمینه های فرهنگ و ادب ، دنیای خود را روشن کرده اند و عقیده داشتند جانی که دران زندگی میکردند ، یک طلسم است ، البته خورشید باشد یا ذره ، دریا باشد یا قطره ، در جوهر کاینات یک روح کلی حکمفرماست و بدون شک آن روح کلی یا ذات مطلق ، ازلی و ابدی است . بیدل بر پایه ی همین فلسفه ، جوهر اندیشه های خود را استوار کرده است :
کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد
کدام ذره که تو فا ن آفتاب ندارد
به همین سلسله می بینیم که شعر هما طرزی بازتاب زیبایی ها و پاکی هاست . واژه ها و کلمات در سروده هایش ، لبریز از عشق ، محبت و مهربانی است . در لابلای اندیشه هایش تپش شورمندانه ی قلبی را می شنوید که در صحرای بیکران عرفان سرگردان شده است و در جستجوی زمزمه ایست تا به همه انسان ها بگوید ، از اسرار کاینات همینقدر فهمیده اید که هیچ نفهمیده اید .در پایان پرواز کوتاه اندیشه های نارسای خود را در فضای سروده های )زمزمه های نیایش(، پیروزی ها و شگوفایی استعداد سرشار عاشقانه ی هما جان طرزی را بیشتر از پیش از بارگاه ایزد توانا خواهانم .
شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲
تقریظ
به قلم :عبدلعلی نور احراری
نام طرزی در عرصه ادب و فرهنگ و دانش کشور مان به حدی معروف و شناخته شده است که بی درنگ مرحوم محمود طرزی پدر مطبوعات افغانستان را به خاطر می آورد . هر چند کلمه) طرزی( تخلص شعری مرحوم سردار غلام محمد خان پدر محمود طرزی بوده است ولی محمود طرزی بدین نام شهرت و معروفیت بیشتری یافته است .
سردار غلام محمدخان طرزی در زمان امیر عبدالرحمن خان به هندوستان تبعید گردید . این مرد فاضل و ادیب و شاعر بلند پایه پس از مدتی رهسپار استانبول پایتخت خلافت عثمانی گردید . سلطان عثمانی به وی ارج و احترام گذارد و اراضی زیادی در کشور شام به وی اهدا کرد که تا آخر عمر با همه اعضا ی خانواده در آنجا می زیست و در سال ۱۳۱۸ هجری قمری جهان فانی را بدرود گفت . این شاعر والا مقام دارای دیوان قطوری است که شامل انواع شعر چون غزل و قصیده و قطعه و ترکیب و ترجیع بوده و به همت نواده اش جناب دکتر ننگیالی طرزی اخیرا تجدید چاپ شده است .
مرحوم محمد زمان طرزی پسر ارشد سردار غلام محمد خان طرزی بوده که به )خازن الکتب (شهرت یافته و در خوش نویسی ختی نستعلیق مهارت زیادی داشته چنانکه نگارنده چند سال قبل )الهی نامه( پیر هرات را که دستنویس آن مرحوم بوده بطور فتو کپی به چاپ رساندم .
خانم هما طرزی ، این شاعره خوش قریحه باذوق و با احساس دختر محمد صدیق طرزی شخصیت فاضل و دانشمند ، و نوه مرحوم محمد زمان طرزی می باشد که بذر شعر و ادب از ازل در زمین استعداد ش نهاده شده بود ، در عنفوان جوانی جوانه زد و با سرودن اشعار زیبا و آبدار و نگارش مضامین و مقالات و نشر آن در جراید ادبی افغانستان و ایران جایگاه خاصی در جامعه ادبی کشور از آن خود کرد .
مجموعه اول اشعار او بنام )میلاد نسترن ها (انتشار یافته که بیشتر به سبک نوین یا نیمایی سروده شده . درمجموعه حاضر به شعر عرفانی روی آورده ، گویی از جام )مولانا( جرعه ا ی نوشیده یا رایحه ی مشک )عطار( به مشام وی رسیده که شعر وی رنگ و بوی و جلوه ی عرفانی بخود گرفته است .
بسا از اشعاری که در این مجموعه سروده شده و از عشق و عاشقی و معشوق و محبوب و می و میکده و جام و شراب و ساغر و پیمانه گفت و گو میکند ، با الهام از اشعار عرفای پیشین ، که در واقع از فرهنگ عرفانی زبان عربی وارد زبان فارسی شده ، استعار گونه صورت گرفته است .
هریک از این الفاظ و عبارات در اصطلاح عرفانی از خود تعریف خاصی داشته که به طور مجاز برای بیان حقیقت به کار رفته است .
حضرت مولانا عبدالرحمن جامی در رساله عرفانی خود) لوامع (در شرح الفاظ و عبارات قصیده معروف) خمریه (ابن فارض مصری ، به هریک از این واژه ها تعریف خاصی ارائه کرده ، چنانکه در شرح این بیت :
شربنا علی ذکر الحبیب مدامه
سکر نا بها من قبل ان یخلق الکرم
نوشیدیم به یاد دوست (مدامه) یعنی شراب را
مست شدیم به آن پیش از آنکه تاک انگور آفریده شود
حضرت جامی در شرح الفاظ آن گفته است :
)الشرب (آشامیدن آب و غیر آن ، )مدامه (خمر شراب را گویند به آن اعتبار که شارب بر آن مداومت میتواند نمود .
)سکر (مست شدن است )الکرم (درخت انگور ، و جمله ی )سکر نا بها( صفت )ملامه( است ، )من قبل ان یخلق( متعلق به) شربنا( می گوید که نوش کردیم و با یکدیگر به دوستکامی خوردیم بر یاد حضرت دوست که روی محبت همه بدوست . شرابی که بدان مست شدیم ، بلکه به بویی از آن از دست شدیم ، و این پیش از آفریدن )کرم( بود که درخت انگور است و ماده شراب مشهور پر شرو شور :
روزی که مدار چرخ و افلاک نبود
و آمیزش آب و آتش و خاک نبود
بر یاد تو مست بودم و باده پرست
هر چند نشا ن زباده و تاک نبود
————————-
خوش وقت کسیکه میدر این خمخانه
از خم و سبو خورد نه از پیمانه
صد بار اگر نیست شود عالم و هست
واقف نشود که هست عالم یا نه
و در جای دیگر میفرماید :
همچنانکه جمال آثاری که متعلق عشق مجازی است ظل و فرع جمال ذات است که متعلق محبت حقیقی است و همچنین عشق مجازی ظل و فرع محبت حقیقی ، و به حکم )المجاز قنتر الحقیقه( طریقه حصول آن و وسیله وصول بدان ، زیراکه چون مقبلی را به حسب فطرت اصلی ، قابلیت محبت ذاتی ، جمیل علی الا طلاق عز شانه ، بوده باشد و به واسته تراکم محبت ظلمانیه طبیعه ، در تیر خفا مانده ، اگر ناگاه پرتوی از نور آن جمال از پرده آب و گل در صورتی دلبری موزون شمایل …نمودن گیرد ، هر آیینه مرغ دل آن مقبل بر آن اقبال نماید و در هوای محبت او ، پر و بال گشاید اسیر دانه شود و شکار دام او گردد ، از همه مقصود ها روی بگرداند بلکه جز وی مقصود دیگر نداند .
از مسجد و خانقه به خمار آید
می نوشد و مست بر در یار آید
از هرچه نه عشق یار بیزار آید
او را به هزار جان خریدار آید
——————
د ر شعر مپیچ و د رفن ا و
کز اکذب اوست احسن او
(مولانا جامی)
هر چند این نگارنده را یارای آن نیست که شعر به نقد گیرد و آن را سبک سنگین کند ، با آنهم احساس خود را در قالب سروده ای که اگر بتوان شعر نامید گنجانیده و به پیشگاه این بانوی فرهیخته که هنر شاعری را از اجداد و نیاکان به ارث برده است عرض می کنم .
سخنور و سخن پرور و سخن شناس هما ست
جسور شاعر بی ترس و بی هراس هما ست
تو طرزیی که به طرز نوین سرایی شعر
کسی که شعر نوین را دهد اساس هما ست
تو شعر تر بسرا یی به شیوه ی شیوا
کسی که گردد از اشعارش اقتباس هما ست
شکست شیوه ی شعر کهن نه آسان است
کسی که ازتن شعر بر کند لباس هما ست
برهنه گویی و احساس را برانگیزی
کسی که نیست در این عرصه اش قیاس هما ست
سخن به اوج رسانی و معنی بشکافی
به قعر بحر معانی گوه ر شناس هما ست
به پاس خاطر تک شاعر جهان آشوب
اگر سپاس سزد لایق سپاس هما ست
سروده ی که بود تار و پود آن زربفت
به پیش پاش چو اندازیش پلاس هما ست
به هیچ رشک نیا ید مگر به دفتر شعر
که آن همیشه به پهلو و در تماس هما ست
عبدالعلی نور احراری
فبروری ۲۰۱۲ ، فریمونت کالفورنیا
چند نمونه شعر:
کوچ پرندگان:
سروده های سپید که به عزیزانش اهدا نموده.
بنام یکتای توانا
به خواهر عزیزم لیلا ملک اصغر و روز هایی پر از عشق و پر از مهر و الفت های جدایی ناپذیر .
و برادران بزرگوار و محترمم داکتر زمریالی طرزی و داکتر ننگیالی طرزی به یاد روز های خوش کابل، در خانه ی پر از گرما و محبت های بی پایان در زیر سایه ی پدر و مادر بی نظیر مان .
و به هر عزیزی که با من در دهه ی پر نور و پر از صفای ۶۰ و ۷۰ کابل زیستند و طعم راستین آزادی را چشیدند.
یادش بخیر و جاودان باد …
سپا س فراوان از پروفیسور دکتر لطیفی و نقد زیبایش بر کتاب ) زمزمه های نیایش( ، وبزرگوار محترم مسعود خلیلی از نامه پر محبتش .
پیشگفتار :
(کوچ پرندگان ) سومین گزینه ی اشعار هما طرزی است که در قالب شعر آزاد برای دوستان و عزیزان مهاجرش در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ سروده است .
نباید فراموش کرد که هما نخستین سخنور زن افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .
در سال ۱۹۷۰ نخستین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان، ژوندون ، ارد و، و در کشور ایران در یغما، سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .
در سال ۲۰۱۱ نخستین گزینه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شدکه شامل نمونه هایی از سروده های سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ او می باشد .
در سال ۲۰۱۲ دومین گزینه ی اشعارش به نام ) زمزمه های نیایش(در قالب غزلیات عرفانی در امریکا به دست چاپ سپرده شد .
هما طرزی نخستین سخنور زن در تاریخ ادبیات فا ر سی است که یک گزینه ی کامل عرفانی را به دوستداران شعر ارائه داده است .
هماطرزی در مورد کتاب پرنده های مهاجر چنین می گوید:
(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .
این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم بیگانه سازد .
این کتاب پیام منست به تو، به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می سازم .
این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .
آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰ شهر کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .
بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.
هما طرزی
نیویورک ۲۰۱۲
نقد و بررسی (زمزمه های نیایش) ، مجموعه غزلیات هما طرزی
توسط پروفیسور دکتر عبدالواسع لطیفی
ویرجینیا ، دسامبر ۲۰۱۲
روزنامه امید در دو شماره
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
معرفی دومین اثر پر رنگ و رایحه و مزین با غزلیات پر گهر بانوی فرزانه و شاعر زمانه ، هما طرزی را با همین شعر حافظ دربالا آغاز میکنم و میبینم که پرتو دلفروز سخن کهن حافظ شیراز درین سروده ی تازه هما طرزی درغزل زیبای (سرزمین خاک) او با تلالو و درخشندگی اینزمان منعکس است :
سرزمین خا ک
در سرزمین خا ک د گر نیستم مجا ل
د ستم مگر رسد به تو و بینمت جمال
روزی که من به سوی تو پر پر زنان روم
فارغ شوم ز شعبده و مکر و این جدال
قا یم تویی به ذات خود ای شاه کبریا
فانی کجا و عرش تو و لحظه ی وصال
لا یق شود وصا ل ترا بنده ی سلیم
من نه امید و نیست مرا فرصت سوال
هرکس فزود دانش عقبی دراین جهان
نومید کی شود چو رسد در صف کمال
افزون نمای دانش خود را (هما) کنون
ناجی تراست رهبر و آن ذات بی زوال
غزل های هما طرزی نردبان عشق ملکوتیست که او را با ابدیت پیوند میدهد و درین راستای پر از راز های درونی ، صدای تپش و ناله ی دل او را که هستی اش را با لایتناهی روبرو میسازد چنین میشنویم :
روز و شب در شهر دل حیران منم
ا ز فراقت چشم تر ، گریان منم
روز گا ران ظلم شد بر بنده ات
تو مکانت عرش ، بین ویلان منم
خلقتم د ر اصل ا ز آن تو بود
خا لقم تو ، پس چرا نالان منم
شهر د نیا محبس ارواح پاک
تا شوم آزاد ازین هجران منم
گنج هستی در پناه سا یه ات
با ا میدی کنج این زندان منم
د رد دوری پیر کردم ای عزیز
عا شقم با درد بی درمان منم
چون نپرسی از (هما)حال درون
صبح و شب با ناله و افغان منم
بهر حال قبل از نمونه نگاری غزلیات دیگر مجموعه ی ارزشمند و دل انگیز هما طرزی ، چند سخنی در راستای غزل و غزلسرایی که کوشش تازه ی این شاعر وطن در مسیر مشعل افروز ادبیات فارسی دری بوده و خود نیازمند وصل خالق رضوان است ، با استفاده از منابع معتبر پژوهشگرانی چون) دکتر رستگار( و) دکتر ورد (و آثار ادبی کهن و معاصر مختصرا برشته ی تحریر می آورم . همانطور یکه دکتر رستگار راجع به غزل و مفاهیم و سیر تاریخی آن مینگارد ، )غزل یکی از مهمترین نوع شعرغنایی است ، و در لغت سخن موزون گفتن است در راستای حدیث عشق و حکایات معنوی و عرفانی و وصف زیبائی های معشوق… ( گاهی غزل تنها حدیث مغازله و عشق را در خود جای نداده، بلکه شامل مضامین اخلاقی و پدیده های حکمت و عرفان و امثال آن بوده ، و گاهی آمیخته با مدح نیز سروده شده است ، همچنانکه هما طرزی در(پروازِ عشق) خود میسراید :
پروازِ عشق
این راه وصل جانا ، یک قصه ی دراز است
هر گوشه و کنارش ، پر شیب و پر فراز است
مقصو د تو یی تنها ، معبو د تویی تنها
و ین عا شق افسرده د ر قبله و نما ز است
یارب چه راه نور است، چشمان من به دوراست
پا خسته ام ز رفتن ، وین یار ما به ناز است
اهر یمن درونی ، آتش به جان فزاید
در شعله های آتش ، لطف تو چون ایاز است
این کلبه ام حزین است ، بی روی تو چنین است
وین کعبه ی زمینی ، بی عشق تو مجاز است
جا نم فدای عشقت ، عمرم بپای مهرت
این مرغک نگون بخت ، ازلطف تو چو باز است
بشکسته پر (هما) یت ، پرواز عشق خواهد
با ل شکسته دارم ، دستم به تو دراز است
استاد همایی در مورد تحول صناعی و معنوی غزل چنین مینویسد: )اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سروده های پر آهنگ عاشقانه بوده است ، که با الحان موسیقی تطبیق میشد و آنرا اکثرا با ساز و آواز میخواندند. بعضا تغزلات پی آهنگ قصاید را به اسم غزل نامیده اند که تدریجا بصورت غزل مفرد ، نظیر غزلیات عراقی ، سعدی و حافظ پدیدار گردید (و این شیوه را در چندین مصراع غزل( زاهد و عارف) هما طرزی نمودار می بینیم :
زاهد و عارف
چون عشق میان افتاد ، بس سود و زیان افتاد
وین زاهد افسونگر ، در شک و گمان افتاد
عارف که تمنا داشت ، بس مهر به درگه داشت
او در طلبش حتی ، در دیر مغان افتاد
زاهد که به دستانش ، صد حیله ی پنهان داشت
از غفلت این مردم ، چون شعله به جان افتاد
عارف به ره پاکی ، جان داده ی درگه شد
از صحبت آن محبوب ، آبش به دهان افتاد
زاهد به تماشا رفت ، ای وای چه بیجا رفت
در محضر باد غم ، چون برگ خزان افتاد
عارف به دعا برخاست ، در مدح و ثنا برخاست
با صدق دعا بنمو د ، چون گوهر جان افتاد
دکتر رستگار در شرح موضوعات متنوع غزل اینطور اشاره میکند : ( مجموعه ی افکار غنایی ، عاشقانه )مجازی حقیقی ) معانی عرفانی فلسفی ، اجتماعی و اخلاقی عسرت و ایثار و فداکاری ، خداجویی، حق طلبی در غزل پدیدار گردیده است . محرک شاعر در غزل ، احساسات و عواطف اوست. غزلیات حافظ و سعدی و وحشی سرشار از عواطف است (…در اکثر پدیده های شعری وقتی نام غزل در میان میآید ، عمدتا منظور از تغزل است. یکی از چهره های درخشان درین پدیده رودکی است ، زیرا موضوع تغزلات رودکی عشق بی پیرایه است ، سادگی ، شادی و صمیمیت و یک رنگی در کلام او موج میزند و کلمات و جملات او در بیان زیبائی و عشق ورزی و وصف معشوق بسیار ساده و موزون است و میگوید :
تا آنکه دلم از غم هجرت خون است
شادی به غم تو ام ز غم افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجران چنین است و وصالش چون است ؟
حال برگردیم به غزل زیبای هما طرزی که در همین پرده های پر نیایش و تمنا (به دنبالت) چنین می سراید :
یک جمع دنبال تو شد خانه به خانه
جمع دگری در هوس مکر و فسانه
عابد در قلبش به ره عشق تو بگشود
زاهد پی دنیاست به صد عذر و بهانه
مومن به خیالش حرم کعبه ی جان شد
مفسد به تلاش طرب و لاشه و دانه
جاهل که نبیند به جهان نور تو دایم
عاقل به دل از عشق تو پرداخت خزانه
منکرکه به افکار خودش عشق بورزد
باشد سخنش همچو ذغن مرگ ترانه
عارف بکشد عربده ی عشق تو دائم
مدهوش بود مست تو ، درکنج و کرانه
دلشاد(هما) ازتو بود تاکه جهان است
چون نور خدا هست درین خانه و لانه
قطران شاعر آذربایجانی با زبان شیرین به بیان مضامین بدیع عاشقانه پرداخته و در اشعار اوست که برای نخستین بار تجرد معنوی ادبیات غزل آغاز میابد و شعر بدرستی بسوی مضامین خیالی رو مینهد :
هرگه که من بزلف وی اندر نظر کنم
شادی و خرمی ز دل خویش بر کنم
گردد روان سرشکم و گردد تپان دلم
گردد نژند جانم و گردد خزان تنم
هرگه که دست بر شکن زلف او برم
برخویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم
بی تو به ز لف تو نتوانم نهاد دل
بیتو چو موی گردم گر سنگ و آهنم
و هما طرزی با همین شیوه ی شیرین در غزل (نغمه عشق) میسراید :
ای تو در شهر دگر مونس یاران ، بنگر
عاشقت زجر کشد خسته به زندان ، بنگر
شیوه ی مهر و وفا نیست چنین دلبر من
خنده زن تا که ببینم لب و دندان ، بنگر
روز و شب فرقت تو خیمه زند بر دل زار
چه کشد این دل بیچاره ز چشمان ، بنگر
سوز شب آه سحر ناله ی زار دل من
به کی گویم که چه کرد آن شه شاهان ، بنگر
سخنم کی شنوی ای تو سرا پای جلال
نغمه ی عشق شنو از دل پنهان ، بنگر
یاورا اشک ( هما ) شاهد هجر تو کنون
لطفی از دور نما بر دل خواهان ، بنگر
***
پنجه ی شور جنون پاره گریبانم کرد
باز سودای کسی بی سرو سامانم کرد
دیده را شام غمت رخصت اشکی دادم
آنقدر ریخت که تن غرقه ی توفانم کرد
سخن روی تو با او بمیان آوردم
رفت چندان زخود آیینه که حیرانم کرد
بخش دوم معرفی مختصر غزلیات پر بار و روحپرور هما طرزی ، این شاعره ی فرزانه ی افغان را که در غزلسرایی پیشقدم زنان شاعر در راستای معنوی و عرفانی میباشد ، باهمین چند مصراع از ملک الشعرا عبدالله قاری رحمه الله علیه آغاز کردم تا طلیعه درخشانی باشد به مفاهیم این غزل “هما” که در سروده (فکرتو) اش چنین میخوانیم :
فکر تو
فکر تو در تار و پودم ، رشته ی از جان شده
عطر و بویت در نهادم ، این چنین پنهان شده
مردمان در شور مستی ، از قضا با سیم و زر
مردمان چشم بنگر ، هر طرف نالان چنین
هر کجا دنبا ل دنیا ، خلق بین حیران شده
تابه کی پنهان نمایی، جلوه ات ازخلق و ناس
گمرهان در اوج مستی ، دور از یزدان شده
د ر بدر دنبا ل دنیا ، ما ل دنیا د ر فرار
من قرار از یار دارم ، او مرا ایمان شده
تا که شاه ما به دوران سرور شاهان شده
این (هما)در پای معبود همچنان افتاده است
زانکه قلبش پر ز نور از جلوه ی جانان شده
هما طرزی در گرایش شعری اش به غزل خود چنین میگوید : ( غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم ، چون آهنگی که در غزل است ، باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد )
و استاد قیوم قویم راجع به غزلیات ملک الشعرا ( قاری ( چنین ابراز میدارد ) :با اینکه بخش عمده ی غزلهای قاری به شیوه کلیم بیدل ، صائب و طالب آملی سروده شده است ، بخاطر سادگی و روانی ، میتوان آنها را حد فاصل میان سبک هندی و دوران معاصر قرار داد. غزل های قاری از جهت داشتن آرایشهای شعری و کاربرد زبان در محور های جانشینی و رنگینی بیان ، در اوج خود است ).
بهر حال دکتر رستگار در ضمن پژوهش گسترده در قلمرو شعر چنین یافته است که گروهی از شاعران در کنار دیگر اشعار و غزل های خویش به غزل سنتی نیز تفننی داشته اند و چهره های تازه در غزل نمودار ساخته اند که هم از لحاظ مفاهیم غنایی تازه است و هم ازحیث شیوه ی تعبیر و بیان ، در غزلیات با گونه هایی از عشق و احوال عاشقانه روبرو می شویم که نه تنها مفاهیم غزل را بهم می پیوندت و گونه ی یک دستی به غزل میبخشد و تخیل درین غزل ها قوی است ، بلکه زبان وآهنگ نیز در آنها جلوه های تازه و خیال انگیز دارد. این دسته شاعرانی هستند چون توللی ، سیمین بهبهانی ، نادر نادر پور …
راستی در راستای این پژوهش دکتر رستگار ، جا دارد که شاعره و غزلسرای فرزانه وطن عزیز خود هما طرزی را با رویت این سروده اش زیر عنوان (پیچ و تاب)نام ببریم :
پیچ و تاب
فریاد دل بلند است ، ای یار دل نوازم
چون شعله بر فروزم ، در سوزم و گدازم
درغم چه سوز و ساز است، این راه پرفراز است
من خادم گنه کار ، در شیبم و فرازم
در دل فسانه هاییست، در غم بهانه هاییست
دورم ز مهر وصلت ، با ناز تو بسازم
دشمن به کام خویش است، مارا دل پریش است
در غربت دیارت ، در آرزوی نازم
چون مهرتو گران است، وصلت امید جانست
در پیچ و تاب زلفم ، چون وزنه در ترازم
مهرت به دل فزون باد، گویم چه سان و چون باد
من غرقه درجمالت، چون قبله در نمازم
عشق تو بس عجیب است ، یکتا و بی رقیب است
من آن (هما) ی نازم، ای عشق دلنوازم
و در همین راستا غزل سیمین بهبهانی را می خوانیم :
ستاره یی تو به چشمم شرار می پاشد
فروغ ماه به رویم غبار می پاشد
خدای را چه نسیم است اینکه بر تن من
نوازش نفسش انتظار می پاشد
خروش رود چنا ن میل بوسه میریزد
سکوت کوه گران شوق یار می پاشد
چه سود از این همه خوبی که بی تو خاطر من
غبار غم به سر روزگار می پاشد
و غزل زیبائی هم از پژمان :
ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اسیر طره ی جانانه بوده ایم
ما هم چون نسیم سحر در حریم باغ
روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عبرت سرای مردم فرزانه بوده ایم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم
و اینهم چند مصراع از غزل رابعه بلخی :
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار ناید سودمند
عشق دریای کرانه ناپذیر
کی توان کردن شنای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید نا پسند
توسنی کردن ندانستم همی
کز کشیدن تنگتر گردد کمند
معرفی مجموعه ی غزلیات (زمزمه های نیایش) هما طرزی را که با تقریظ های ارزشمند ادباو دانشمندانی چون دکتر روان فرهادی ، میر عبدالسلام شایق فراز ، یوسف کهزاد ، عبدالعلی احراری و ناصر طهوری، در ۲۳۴ صفحه در دستگاه )موریس پوبلیشینگ( بچاپ رسیده است ، با آرزوی صحت و سعادت و بختیاری و انتظار سروده های دلنشین بیشتر شاعره ی عزیز ، با این غزلش که (غافل) عنوان دارد خاتمه میدهم :
تا روح اسیر تن شد ، بی خانه و وطن شد
بلبل به دام افتاد ، بی سوسن و سمن شد
جایش به آسمان بود ، در عرش لا مکان بود
اکنون فتاده بر خاک ، داخل به این لجن شد
از یاد حق شده دور ، سرکش شدست و مغرور
یادش برفت تا کیست ، مقرون این بدن شد
با نفس همنشین گشت، مغلوب و پر ز کین گشت
غافل از این زمین گشت ، بی گلبن و چمن شد
از عرش ناله بر خاست ، کای گمره سیه کار
یادت رود که تا کی ، این قصه بس کهن شد
تو روح صاف و پاکی ، نزدیک یار خاکی
هشدار ذات پاکت ، با خاک هم دهن شد
بیدار شد (هما) یت ، چون دید جای پایت
پرواز کرد آغاز ، در عرش و در دمن شد
***
نامه مسعود خلیلی
خواهرم هما
کتاب اشعارت را بدست آوردم . زیبا رویان ِ گلهای ِ غزلیاتت ، روح فسرده ام را گلستان و زلف ِ مشکسای ِ سخنانت، دل ِ پژمرده ام را بوستان ساخت . معانی ِ زیبایش زینتگر ِ ا ین کهن ــ طاق ِ متروک که دلش میخوانند ، گردید.
“حرف حرفش ” مدهوش دیدن دوست ، با چشم اشکبار است” و بیت بیتش ” رقصان میان مستان ، در عشق کردگاراست.
تا سپیده دمانش خواندم و در تار و تار ِ جانم حس کردم که هر غزلت ” داغی ز هجر دارد ، اندر درون جانش” و بویی ز وصل دارد در گلخن روانش . دعایت کردم و گفتم رحمت به شعرتو که درین زمستان ِ سوزان پر ازدرد و حرمان ” بوی باران ، عطرنسرین، رنگ یاس” ارمغان ِ دلهای ِ لرزان وطنداران بینوای کشورت میکند که متاسفانه هم اکنون لمحاِت ِ زندگی شان درد است و حسرت است و غم است گداز و سوز و لحظات هستی شان آغشته به خون ِ تیغ ِ متعصبانه و کور کورانه ی ِ طالبان ِ خدا نشناس ِ بیگانه پرور است. و باز هم آفرین بر شعر تو که درین ژرفای ِ غم و درد، عشقی سرشار ازآرزو ها و امیدهای بی پایان برای مردمش میافریند. همسرم با من یگجا مطلع آقای احراری را که درمدح ِ تو سروده است مقطع ِ نامه خود میسازیم . ” سخن طراز و سخن پرور و سخن شناس هماست .
با محبت . مسعود خلیلی
بیست و هشتم قوس
سیزده صد و نود و یک
دکتر روان فرهادی
سن رامون – کلیفورنیا
پس از (میلاد نسترن ها)و (زمزمه های نیایش)، اینک شاعره ارجمند ما هما طرزی (کوچ پرندگان )را که بیشتر شامل اشعار سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ اوست ، درین سال ۲۰۱۳ و نوبهار ۱۹۹۲ به هموطنان خویش تقدیم کرده است ( محل چاپ امریکا ، تعداد صفحات ۳۲۴ )
هما طرزی در سومین مجموعه شعر میکوشد دریچه شادمانی را بروی خود وخوانندگان خود باز نگهدارد تا آنکه ببینند ، رنگین کمان امید را ، بالهای عشق را ، رنگهای دل انگیز را ، آسمان های صاف را ، باغچه های امید را و لاله های سرخ را و بشنوند خند ه های خوش را ، قصه های عاشقانه را ، شر شر باران را ترنم مرغکان را …
هما طرزی آرزو دارد دریچه اندوه را بروی خود و خوانندگان ببندد تا نبینند باغچه های غم را ، روز های بی خورشید را ، دیوار های فروریخته را ، ابر های تاریک را ، زمستان های سرد تنهای را ، دشت های خشکیده غم را ، مرداب های یخزده نا امیدی را ، و علف های هرزه را در باغ وجود تیره روز ها ، و برف های پیری را ، و تا آنکه نشنوند رگبار مرگبار گلوله ها را ، تندر بی رحمی ها را ، و آرزومند است خودش و مردم وطنش ، نجات یابند از فلاکت و مرض ، از نفرین زمان ، ازسکوت ابدی ، از هجوم خرافات ، از باور های دروغین و اندیشه جنگ .
هما طرزی برای همه سروده است ، مگر هر یک پارچه شعر را درین مجموعه به شخصی تقدیم کرده است ، خواه آرزوی آنکه با او ارتباط و آشنایی دارد ، خواه به پاس اینکه قدر دان اوست .پارچه شعر به مادر و به پدر تقدیم کرده است و به هر برادر و خواهر و به انانیکه با کمال اخلاص نزد خود به خاطر دارد )و نام مرحوم استاد سرآهنگ و مرحوم رحیم بخش را در جمله می یابیم (یعنی که این مجموعه سرشار از محبت به خانواده ، دوستان و اهل خدمت به وطن است ، و نیز اهل جهان و در سرمنزل ، غرض تسلیم به درگاه پروردگار . هما طرزی تصمیم گرفته است تحمل درد ها و اندیشه ها را پذیرا باشد و لبخند را از یاد نبرد و آرزو مند است در دفتر عشق ثبت نام کند و در صف نیایشگران یزدان باشد .
روحانیت و ایمان و خداپرستی را با اخلاص ستایش کرده است چنانکه در صفحات ۲۷۶، ۲۶۵، ۲۲۸، ۲۴۴، ۲۳۹، ۲۲۶، ۲۲۰ و در چندین صفحه دیگر ، و در صفحه ۲۵۹( که آنرا از روی لطف به این نویسنده که دوست پدر مرحومش بودم تقدیم کرده است ).
چند نمونه شعر:
ستاره
به همسر عزیزم
در شب قیرگون پیری
چشمان شبرنگت هنوز –
به درخشش دو ستاره است
در پس پرده ی شفاف و شیشه یی…
و آسمان من –
چون سال های جوانی
هر روز با آفتاب لبخندت ،
بیدار می شود
و با شمردن ستاره های الماسی چشمانت ،
به خواب می رود
چون کودکی –
در آغوش گرم مادرش …
نیویورک ۲۵ فبروری ۲۰۱۱
بهار زیر برف
به زمستان های سرد کابل
به بهاران می اندیشم
و به روییدن خوشه های امید
در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی
در دشت های دور دست حسرت ها
که در زیر برف های پیری ،
با قامت خمیده ،
ترا صدا می زنند
و با چشمان خواب آلود
هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-
نشسته اند تا شاید ؟
انتظارشان را پایانی باشد …
در انتهای امید های کاشته شده –
در پهنای خیال …
نیویورک ۷ فبروری ۲۰۱۱
نوید سحری:
غزل های کلاسیک عرفانی که برای خدا سروده.
بنام ذات یکتا و بی همتا
تقدیم به پدر و مادر دانا و با محبتم که عشق خدای حقیقی را به من آموختند .
به خواهر بزرگوارم حفیظه ابوی و برادر محترمم روح الله طرزی .
به همسر عزیزم داکتر اسکندر رستگار و همراهی های پر از صفایش .
سپاس بی پایان از استاد لطیف ناظمی و نامه پر از صداقتش.
تشکر صمیمانه از استاد آصف فکرت و سفر پر از صفایش .
وبه استادان ادب وفرهنگ کشور :
عبد السلام شایق فراز
داکتر روان فرهادی
یوسف کهزاد
ولی سرخابی
عبدالعلی نور احراری
داکتر عبدالواسع لطیفی
پیشگفتار:
غزلیات این گزینه ثمره عشق صادقانه به پروردگار حقیقی و لایزال است که ذره اش در روح هر بنده یی موجود و در اثر توجه و تمرکز منتهی به شناخت خود و آن یکتا میگردد .
باری دوستان مرا همراه با شعر آزادم شناسائی کرده و از اشعارم لذت می برند و عده ای کثیری هم غزلیات عارفانه ام را می ستایند . از آنجا که نظر هردو دسته برایم عزیز است و قلب عاشقم ، عشق را در تمامی کائنات جستجو میکند و به دنبال آن اثر بی بدیل پروردگاری زمین و آسمان را سیر میکند ، در گزینه کنونی سخن از عشق یکتای تواناست و راز و نیاز بی آلایش یک زن افغان در غربت سرای پر تلاطم غرب .تا باشد که صدای راستین عشق معنوی بگوش دلهای عاشق و شیدا برسد .و لحظه یی از دنیای وسوسه گرای مادی فاصله گیریم و به نیایش آن یکتا بپردازیم، یکتایی که جلوه اش بر تمامی کائنات محیط و وجودش در همه جا محسوس است، فقط دیده ای حق بین میخواهد تا او را شناسائی کند . باید اضافه کنم که از دیدگاه صنعت شعری همیشه شعر سپید و آزادم را بر غزل های مقید به وزن و قافیه ترجیح میدهم و این مطلب را در کتاب زمزمه های نیایش هم تذکر داده ام .
هما طرزی
نیویورک
سیری بر کتاب های میلاد نسترن ها ، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان توسط پیش کسوتان نامدار فرهنگ ما :
استاد لطیف ناظمی
استاد آصف فکرت
نامه ی سرگشاده یی به هما طرزی
سه گزینه ی پرداخته هایت را که فرستاده بودی ؛ گرفتم ؛ خواندم و آفرینت گفتم؛ آفرینت گفتم که در هجرت دیر پای ینگه دنیا ، هنوز هم به فرهنگ پر بار خویش دلبسته ای؛ هنوز هم پیوندت را با الهه ی، شعر نبریده ای و هنوز هم شیفته ی زبان خویشی. با خواندن سروده هایت بار دیگر ترا در آن سوی سالها جست و جو کردم . به چهل سال پیش از امروزبازگشتم و دختر جوانی را دیدم که هر از گاه، شعر هایش را زیر بغل می زند و به رادیو می آوردتا در ماهنامه ی رادیو انتشار یابندو مخاطبانش را شگفتی زده سازد.آخر در آن روز ها،آن گونه که تو می نوشتی سنت شکنی بود؛ خطر کردن بود و خلاف جریان آب شناکرد ن. بیشترینه شاعر زنان ما در آن سال ها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه ی شان کشیده بودند تا جامعه ی واپس مانده ، از نفرت ونفرین شان، دست بردارد. دروغ می گفتند؛ حرف دل شان را بر زبان نمی آوردند تا تازیانه ی شماتت و نفرت ،شانه های خاطر شان را نیلگون نسازد.آنچه را که حس می کردند؛ نمی نوشتند و هرچه می نوشتند حس و خواست شان نبود، نه میراثدار رابعه ی بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و فروغ در شعر شان بود. سروده های بیخون پاره یی ازاین شاعر زنان ،نشخواری از شاعر مردان پارینه بود و تکرار صدای های تکرار شده در رواق فرسوده ی تاریخ. تو از گلوی دیگران فریاد نمی زدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خود سرایی شاعری را گواه بودیم . تو همواره خود را می سرودی؛ بی هرگونه پنهان کاری.یادم می آید در همان سالها در یکی از سروده هایت نوشته بود ی: ( من منفجر می شوم ؛ من منفجر می شوم) و متولیان ادبیات با تمسخر به این گفته ات خندیده بودند . من در همان زمان، آنان را به دو گفت و گوی (فروغ فرخزاد) رجعت داده بودم که گفته بود: « به من چه که شاعر فارسی زبانی کلمه ی(انفجار) را در شعرش نیاورده است . من از صبح تا شب به هرطرف که نگاه می کنم می بینم چیزی منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم
تو در همان فضای هول و هراس بی باکانه، فریاد می زدی.
ای مرد!
در سیاهی چشمان مست تو،
صدها هزار شام بهاری پنهان شده
…..
آن لحظه یی که جان من وتو
در هم نهان شوند
وین جسم های غمکش و افسرده و کهن
با این همه هوس ،
با این همه نیاز ،
محو زمان شوند
من عشق را برای تو تکرار می کنم
(تکرار می کنم ، کابل، ۱۹۷۱)
تو آن سالها با چه صداقتی می نوشتی که:
….
و من و تو،
که در آمیزش با باران
بدن های تر مان را
که با حریری از شرم پوشیده است
چون کودکان بی پناه
به دامن خانه پناه داده ایم
و لباسهای نازک
که ما را با تنگی عشق در آغوش گرفته
در تنگ بودن ایام
تنگی لباس را حس می کنیم
اما از ترس گناه
در شرم خانه
خواستهای مان را
در التهاب نگاه ها
پنهان می کنیم
(شعر شرم گناه، ۱۹۷۲)
تو در شعر ( پنجره راباز کن) در سال ۱۹۷۲ سروده بودی:
من بهارم
که با زمزمه ی تازه یی
بر پشت پنجره ی رؤیاهایت ایستاده ام
پنجره راباز کن
و به آغوشم بگیر
می خواهم در نخستین روز بهار
نخستین بوسه ی سال را به تو هدیه بدهم
تو از این گونه بسیار سروده بودی. تو صدای رهایی زن در قفس بودی ،تو از زبان زنان در بند ی سخن می زد ی که فریاد آزادی در گلوی شان خشکیده بود و بیرون زدن احساس زنانه ی شان از درون سینه گناه می نمود .دریغا که ازآن همه نعره و فریاد،در نخستین گزینه ات ـ میلاد نسترن ـ جزچند تایی بیشتر نیست.
آن سالها سروده هایت را که می خواندم؛ می پنداشتم که ( ترانه های بیلیتیس) را زمزمه می کنم و صدای (سافو )را می شنوم از آن سوی سده ها.
خجستگی تو درسالهایی که به نبرد با سنت های پوسیده برخاسته بودی ؛این بود که پدر در کنار توچون کوهی ایستاده بود و از این گونه سخن زدن ،بر حذرت نمی داشت؛ بل پشتوانه ی برای تو و صدای توبود.
تو می دانی هنگامی که فروغ فرخزاد شعر (گناه) را نوشت؛ پدر ش اورا از خانه بیرون راند و فروغ زندگی تلخ ودشواری را در تنهایی و تنگدستی ازسر گذشتاند. اما آن سالها که تو می خواستی از خود بیگانگی رهایی یابی ؛ پدردر این راه دشوار گذار،یار و یاور تو شد ؛چرا که او آزاده مرد اندیشمندی بود که خود با ستنهای پوسیده ی روزگارش، سر سازگاری نداشت.
هنگامی که غربت ترا بلعید . حس دیگری هم به سراغت آمد. چون به پشت سرت دیدی پلهای شکسته و فروریخته را نگریستی و در درون شعرهایت گریستی و حسرت به گذشته دامن جانت راگرفت ،تو دست شعرت را به دست این حسرت ها سپردی.ـ آری پرداخته هایت از سال(۱۹۹۹) بدین سویک نوستالژی تلخ و ناگوار است ـ حسرت دیدار کابل ، حسرت به گذشته های سبز ، حسرت سرزمین و زیبایی های از کف رفته ،حسرت دوستان گم شده . اندوه خاموشی مادر ، پدر وآدمهایی که برای همیشه رفته اند و یا دیگر در کنارت نیستند، تو این مضمون ها را به دامن شعر هایت ریختی ازاین رو در این سالها، همواره در خود وبرای خود گریسته ای :
برای خودم می گریم
برای دستان خسته ام که توانی در آن نیست
(خورشید رفته،۲۰۱۲)
تو در غربت هم در سرزمین مادریت می زیی . در سالهای پسین تو در نیویورک نیستی ؛ کابل جغرافیای رؤیایی تو است. ـ مسکن باور هایت وبهارهایت ـ با آن هم در این سال ها عاشقانه هایت همواره سربلند می کنند و رهایت نمیگذارند.
عاشقانه هایی که تصویرهای خیالت شور انگیز شان ساخته اند:
پستان های عشق،
از شیره ی هوسها بارور اند
ونفس های گرم تو،
برمرمر خشکیده ی تنم،
رطوبتی جان آفرین به ارمغان آورده است.
(هوس،۲۰۰۱)
و یا:
تن های مان
چون ماهیان بی فلس
در بستر مرطوب خواستن ها می لغزند
و آفتاب عشق در وجود مان شعله ور اند
(بستر مرطوب ، ۲۰۰۱)
تو از پس سالهای گمشده، تاریخ تولد عشقت را نیزبه یاد مخاطبانت می آوری وچنین صادقانه اعتراف می کنی:
۱۷ جدی!
عقربه ی ساعت را کشیدم به عقب
دیروز ها را مرور کردم
امروز ها را به آغوش کشیدم
و به فرداها خوش آمد گفتم
…
بهار ۱۳۴۸
که طعم عشق را برای اولین بار
مزه کردم …
آن روز تولدم بود
در سرزمین عشق
( تولد من،۲۰۱۰)
بیماری زمانه را کمبود عشق می دانی وفریاد می زنی:
اگر عشق را به من هدیه کنید
با خودم آشتی می کنم
( آشتی، ۲۰۱۰)
هنگامی که شنیدی صنوبر سبز عشق را از بیخ برکنده اند؛ همجنسانت را در پای دیگدان ها رانده اند و ساز هارا به دار هاآویخته اند بایدکه چنین مویه می کردی:
انگشتان عشق را بریده اند
تا نتواند تصویر زیبایی را بکشد
(زمستان،۲۰۱۰)
تو مپندار که من به شعر هایی صحه می گذارم که در چنبر غرایز در گیر مانده اند. نه این طور نیست من تنها ازجرأت و جربزه آن سالهایت سخن می زنم که در آنروزگار، بی هراس خود را می سرودی و از عشق می گفتی ؛سالهایی که عشق و شعر در تو (حکاکی) شده بود.
در قربت اگر کلامت ستایش های عاشقانه است ولی در غربت گاهی به نیایش عارفانه بدل می شود ؛از همین رو قالب غزل رابرای این نیایشها برگزیدی.من شعر های آزادت را از غزلهای نظم گونه ات بیشتر می پسندم. تو می توانی در قالب آزاد هم به نیایش رو کنی و خوب هم از عهده اش بدر آیی اگر باور نداری برو شعر (زلال دلها) را بخوان که خدا را( در زلال دلها شناسایی می کنی) و شعر ( تقدس) خویش را باز خوانی کن که این گونه آغاز می یابد.
دهانم را با آب سکوت شسته ام
تا شاید بوی تقدس دهد
لبهایم گویای عشق است
در چاه بی آب ویرانه ها
ودر پایان همین سروده می خوانیم:
در لباس آدمیت،
هاله ی پریان آزاد را در آسمانها دیدم؛
و صدای بی فریادم را شنیدم؛
و به آهنگ نا هنجار آدمها گوش ندادم.
تقدس عشق را فقط او می دانداآآآ
او که در همه جاست
و با همه کس است
و همیشه پنهان از نگاه ها ما را بدرقه می کند
تو با آن هم همواره سرود عشق را سر دادی .عاشقانه هایی را که به همسرت نوشتی شاید که هیچ شاعر زنی به همخانه اش نسروده باشد. مخاطب برخی از سروده هایت در کنار توست که همواره عاشقانه به خویش فرا می خوانیش:
خط سرمه را امشب عمیق تر به چشمانم کشیده ام
لبهایم را به رنگ گلبرگ ها سرخ
دشت های فراموش شده آراسته
درگردنم مروارید های غلطان را با الماسهای درخشان
آویخته ام
شانه هایم خالی از پوشش
به نجابت بال های فرشتگان نجیب
و لباس خوش رنگم
که با لایه های حریر های تابداروپر چین
بدنم را به آرامی
نسیم های ملایم
نوازش می کند
…
سراپایم غرق در عطرهای جادویی بهاریست…
تا شاید گذشته هادو باره برایت زنده شوند
(آراستن، ۲۰۱۰)
من برآنم که درقالب های آزاد« شعر سپید »؛ دستت بازتر است و زنجیر افاعیل عروضی و قافیه وردیف و تساوی مصراعها ، آزادی بیانت را وا نمی ستانند ؛حتی این شعر ها از نیمایی تو هم زیباتر اند. هرچند گاهی به ورطه ی نثر میلغزند ولی صور خیال دلپذیر شان همه جا سر بلند می کنند.
می دانی که در شعر عروضی مجال اندکی برای پرواز های دور دست است. در این تنگنا، برای هنجار گریزی، آشنایی زدایی،واژه گزینی ، معادل یابی های تصویری، هم آوایی های حرفی و واژه یی ، جست و جوی ابزار های بیانی و دیگر شگرد های شاعرانه، دست شاعر اندکی بسته است .
زبان خامه ات در شعر های آزاد،زبان تصویری است و من می پندارم که شعر چیزی نیست جز کارکرد زیبایی شناسانه ی زبان. پس مهم این است که شاعرچه گونه می گوید ؛نه این که چه می گوید.زبانت در سروده های آزاد،استعاری و کنایی است و این مهمترین ویژگی شعر است. مگر نزدیک به یک هزار سال پیش از امروز ( صاحب قابوسنامه) به فرزندش سفارش نکرده بودکه:
« بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر راست ناخوش بود …اگر خواهی که سخن تو عالی نماید بیشتر مُستعار گوی».
در دفتر (کوچ پرندگان) افزون بر این که از عشق سخن زدی ؛هر لحظه از کابل هم زمزمه کردی ؛از هجرت تلخ و گزنده ی ما نوشتی ، از غربت شکوه سر دادی؛ با تنهایی هم نفس گشتی ؛از سالخوردگی نالیدی؛از جنگ و ویرانی نعره کشیدی ؛،از تباهی و زوال گفتی ؛ ازمرگ ارزشها روایت کردی؛ از (عینک دروغ بیگانگان ) یاد کردی و از دکانداران دین . بیشترینه سرودهایت را هم سخاوتمندانه به دوستانت بخشیدی وبه اهالی شعر و سخن .
سپاس بر تو که قلبت به خاطر عشق می تپد و به خاطر سر زمینت و به خاطر مردمت . سپاس به:
زنی که آنجا حمام آفتاب می گیرد
و گیسوانش را با نور عشق شانه می زند
گلهای نسترن را ،
بر شانه اش کاشته.
ودر گودی چشمانش،
امید موج می زند.
و در لطافت دستانش،
قلم ها را به رقص آورده
لطیف ناظمی
فرانکفورت،۳۲۰۱
بیان عشق و احساس سخنوری از سرزمین سیندخت
دوستانی که پیشنهاد رفتن به کابل می نمودند و از نگارنده می شنیدند که: نه نمی شود و نمی روم، با انتقاد سربسرم می گذاشتند که با همه ادّعای دلبستگی که به کابل دارم و آن را زادگاه روح و شهر زیباییهای زندگی خویش و خاستگاه شیرین ترین خاطرات سالهای جوانی می دانم، چرا این همه فرصتها را از دست می دهم و آهنگ دیدار دوباره یی از کابل ندارم. پاسخ من همیشه این بود که من از هر سنگ و هر کوی و هر درخت و هر جوی کابل یادی شیرین و خاطره یی رنگین د ارم و هرگاه به گنجینۀ یادهایم برمی گردم و به آیینۀ دلم می نگرم، همۀ آنهارا می بینم. آن سنگها که برآنها می نشستیم و آن آبها که خرامش امواج آنها را مشتاقانه دنبال می کردیم. آن آسمان صاف و آبی که صفای دلهای مردم کابل را داشت، آن درودها، مانده نباشی ها و زنده باشی ها که ماندگی را می کاست و زندگی و نیرو می بخشید. گاهی حتی همان گرد و خاکی که از کوچه های کابل بر صورتمان می نشست و ناگزیرمان می ساخت که چشمها را ببندیم و امروز هم که یاد می کنم، چشمانم را می بندم، امّا نه با این تصوّر که از گرد کوچه آزار خواهم دید، بلکه می خواهم تخیّل نمایم که آن گرد و خاک چه زیبا از کف کوچه برمی خاست و چه زیبا تر بر روهایمان می نشست. همیشه می گفتم نمی روم زیرا می ترسم آنچه من می دیدم دیگر نبینم و به جای آن چیزهایی ببینم که آن خاطره ها و آن یادها را از ضمیرم نهان سازد.
امّا یک روز همسفری خوش سفر و حسّاس، با حافظه یی بسیار قوی، میزبانم شد و بدون اینکه از من بپرسد که آیا حال و حوصلۀ سفر را دارم و یا می توانم با او همسفر شوم دستم را گرفت و مرا به آن شهر و دیار برد.
میزبان وهمسفرم بارها چمنهای سرسبز زرنگار و کاریزمیر و پغمان را نشانم داد، بارها اشاره به آسمان نیلگون کابل نمود و بار ها باهم از گردو غبار کوچه ها مشام جان را معطر ساختیم:
…ای از هرچه سرسبزتر سبزه هایت
و ای از هرچه خاکستری تر کوههایت
… نیلگون آسمانت به رنگ عشق
و زمینت پربار…
درخت وجودم در زمین تو کاشته شد
حیف که در دیار غیر ثمردهد
ای سرزمین همیشگی
از عطر نمناک کوچه هایت هنوز مستم
و خیال باد و غبارپر درد غروبهایت هنوز هم
موهای پرموجم را به بازی می گیرد…
(میلاد، ۳۶)
از چندین کوچه و خیابان گذشتیم. می گفت:
از طلوعهای دروغین خسته ام
مرا باخود به سرزمینهای راستین ببرید…
مرا با خود به خانه های دور از دلتنگیها ببرید
در کوچه های پر از گردو غبار و دود:
دو چرخه های کهنه،
بوی قصابیها،
بوی پیاز سبزی فروشها،
بوی روغن اتومبیلها
آنجا که سلام فقط سین و لام و الف و میم نیست
آنان براستی سلامتت را خواهانند
خداحافظ هم که می گویند
به راستی می خواهند خدا نگهدارت باشد…
چشمانم هنوز به دنبال شبهاییست که در آسمانش
ستاره های پرنور ترا خیره خیره نظاره می کنند
و با تو از حقیقتهای ثابت حرف می زنند
عزیزان، به من بگویید:
شهرمن کجاست
و درکدامین سرزمین است؟
(میلاد، ۵۵-۵۶)
بوی کابل که به مشامش می رسید، مستانه ترانه سر می داد:
من از سرزمین بودا و زرتشتم
از بامیان و بلخ
شکوه زرتشت را در بودا دیده ام …
و در آتشکدۀ نوبهار غسل آتش گرفته ام
(میلاد، ۷۰-۷۳)
مرا به در خانه ام برد، خانۀ کابل در سی و چند سال پیش. در را اندکی گشودیم و به داخل نگریستیم. بچّه ها را دیدم. دخترانم را، پسرانم را:
...درهارا آهسته باید گشود
همه درخواب
ما کودکان نورسته
درباغچه
کنار چاه آب
سطلهای خوشی
طراوت
و عشق رابهم می پاشیدیم
در جوش و خروش دست و پا می زدیم
از سردی آب چون بید می لرزیدیم
دویدنها-پریدنها- ریسمان بازی و چشم پتکان
کجاست؟
تنها و دور افتاده ازهم
وقتی نیاز به دیداریست
باید خود را در آینه ها ببینیم
(میلاد، ۱۱۶ -۱۱۷)
گویا پی برده بود که ما هم روزی دلی داشتیم و داستانهایی. ناگهان آیینۀ خاطره ها را برابرم نهاد و مرا به چهل سال پیش کابل برد:
… آسمان همان بود ولی آبی تر
درختها سبزتر
هوا تازه تر و فضا روشن تر
من همان بودم ولی تابنده تر
تو همان بودی ولی آشناتر
و زندگی همان بود ولی از همیشه عاشقانه تر
در چهارراه گمشده ها همدیگررا پیدا کردیم
تنها نگاهها و گذرها
سخنی در میان نبود…
امروز پس از چهل و یک سال
شاید به آن روزها می خندیم
و یا حسرت می خوریم
(میلاد، ۱۶۰)
گفت در همین نزدیکیها خانۀ ماست. درخت سیبی داشتم. می خواهم ببینمش. هی…:
درخت سیب خانه
با قطره های شعر من آبیاری می شد
و به پاس اشکهای پاک و بی صدا…
چون ترک دیار کردم
آن هم خشکید
ولی خانه هنوز غمهای مرا به یاد دارد
و دیوارها هنوز به یاد من نفس می کشند
(میلاد، ۱۶۳)
بیهوده نمی گفت. آخر او از شهر برق و آهن و پولاد خسته شده بود و آنجا هم خود را با یاد کهن بوم وبر خویش آرامش می بخشید:
… در این شهر جادویی
در این نیویورک پرهیاهو
جزیرۀ وجودم را
با رشتۀ یادها
با گذشته ام
با اصالت وجودم
اصالت پرشکوه دختر کوچی کابل
پیوند می دهم
و در این شهر پرغوغا
هنوز بودنم را باور دارم
(میلاد، ۳۹-۴۰)
باز هم در نیویورک یاد کابل می کند:
… از لابلای برجهای آهنی شهر نیویورک
…صدای نفسهای باد
مرا به شهریاد ها و قصه هایم می برد
به کابل
زمستانهای پربرف
افقهای همیشه سپید…
تاریکی چشمان مردم کابل
و سبزی چشمان مردم جنوب
که اوج زندگی مان شده بود
مرا اسیر خود ساخته بود
و اکنون دریافته ام که هنوز به این اسارت می نازم
(میلاد، ۷۵)
همسفرم را صدها هزار چراغ و چلچراغ شهر امروزی او خورسند نساخته بود. او مرا به دیدار تکچراغهایی برد که در خانه های پر صفا و مهر دامنه های کوهها سوسو می زدند:
…چراغ کوچه های شهر
چراغ خانه ها
به لطافت رنگین کمان عشقمان
همیشه رخشنده بود.
تاریکی جدایی از دیارمان…
هنوز بال نگسترده بود.
افسوس که چراغها خاموش شدند.
عشق ما رنگی نداشت
تا کوچه هارا با نور و عطر خود روشن کند
تاریکی، جنگ و سرگردانی…
گفتی رحمت ایزدی رخت بربسته بود…
(میلاد، ۲۹)
هوای مزار پدر کرد و با بیان کلماتش مرا به یاد او، و دیدارهای ما در نیم قرن پیش، انداخت:
... داغ دیدارت برای همیشه
در قلب شقایق گونه ام جایگزین شده است.
با رفتنت
سرود دیدار برای همیشه خاموش شد
دیدار مان درباغچه
در آشپزخانه،
کنار در…
شهر بی تو دیار بیگانه ییست
در سرزمینهای دور
و من در دیار غربت
محبت تورا در قفس سینه زندانی کرده ام
تا دست بیگانه به آن نرسد.
(میلاد، ۴۷-۴۸)
لحظاتی هم در کوچه یی ایستادیم که روزی کاشانۀ سخنور بی بدیل کابل استاد خلیلی در آن بود و همسفر من به تکریم و تقدیم احترام و ستایش او پرداخت:
...دیدم ترا و بود خود این افتخار من
ای شاعر بزرگ و خداوندگار من
ای فخر ملّت و وطنم ای بزرگمرد
ای مهر و گرمی سخن تو دوای درد
دراین دیار سرد…
(میلاد، ۲۶)
باز هم یاد چهل سال پیش:
...به بهاران دور می اندیشم
و به باورهای خوبمان
که عشق را درآن کاشتیم
…و من- و تو- و او
احساس را در شهر خوبیها زمزمه کردیم
… تشنه تر از پیش
احساس تهی بودن می کنم
و آب گوارای انسانیت را فقط در دورهای می بینم
در جویباران بهاری و پاک
که امروز خشکیده اند
ای نسیم گوارای خیال …
مرا به کابل پرمهر ببر
تا عشق را دوباره زمزمه کنم
( کوچ، ۲۹۷-۲۹۸)
هما هم هنوز بر هر دیوار کابل تصویری از گذشته های خویش می بیند:
در آغوش پرمهرت
سفرِ بودن را آغاز کردیم
با انگشتان هنرآفرینت
مرا بر هر دیوار نقش بستی
… بااینکه سالهاست از تو دورم
هنوز از بوی نمناک کوچه های پرخاکت مستم
ای سرزمین همیشگی من (کوچ ۲۵۳).
آنچه من خواندم و پاره هایی از آن را به نظر شما رسانیدم. به مصداق «هرکه نقش خویش می بیند درآب» مطالبی بود که من می جستم: نشانه هایی از گذشته یی که با آن انس و الفت داشتم. کابلی که به آن عشق می ورزیدم و درها و دیوارهایی که بر هریک با قلم نگاه صدها خاطره نوشته بودم. ولی در سخن و شعر هما طرزی خیلی چیزهاست برای دوستان دیگر. برای نوجوانان، جوانان، فرزندان، مادران، خواستاران اشعار عاشقانه، جویندگان رازها و نیازها. مطالب و اشعاری که بسیاری از جوانان مشتاق آنهایند ولی برای نگارنده، که از خیابان جوانی بیرون شده و لنگ لنگان در بیابان پیری به سوی واپسین کوی قدم برمی دارد، دیگر سخن گفتن از آنها و اظهار نظر در باب آنها دشواراست. این است که شما را به اصل مجموعه های اشعار سراسر احساس و صفای ایشان ارجاع می دهم. در باب مجموعۀ زمزمه های نیایش، که غزلهای عرفانی است، در مقدمۀ آن دوستان به تفصیل اظهار نظر فرموده اند.
در پایان این دو قطعۀ پر احساس سرکار خانم هما طرزی را باهم می خوانیم:
نگاه
آنچه را تا امروز به تو نگفته ام
همه را در چشمانم نوشته ام
پردۀ غربت پلکها را کنار بزن
و قصّۀ واقعیّتها را
در سیاهی چشمانم بخوان (میلاد، ۲۱۲)
عطر افتخار
… تفنّن هوسهارا با ارزشهای افلاطونی عشق عوض کردیم
تا در قیل و قال زمانه
هرگز از هم جدا نشویم
اینست که پس از صد سال هنوز در کنار همیم.
(میلاد، ۳۳-۳۴)
از هما طرزی سپاسگزارم که مجموعه های دلپذیر میلاد نسترنها، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان را به نگارنده مرحمت فرموده فرستاده اند وبا کلمات زیبا و پراحساس، مرا همراهی کردند تا بربال شعر لطیف، سفرکنیم و کابل نازنین را پس از سی و دوسال در عالم خیال ببینیم.
یادداشت:
کوچ: مجموعۀ کوچ پرندگان
میلاد: میلاد نسترنها
شهر اتاوا
۳۰ ماه می ۲۰۱۳
آصف فکرت
ادامه دارد . . .







بانو طرزی گرامی مؤفقیت روزافزون تانرا تمنا دارم ، ایام بکام و سعادتمندی همگام شما باد.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی
مدیون احسان جناب هروی و سایت ۲۴ ساعت جهت نشر این برگه های یادگاری و خاطره انگیز. همیشه سربلند و سبز بمانید. با حرمت و مهر هما طرزی
خواهش میکنم بانو طرزی گرامی ، سرفرازی تانرا تمنا دارم.