۲۴ ساعت

10 فوریه
۱ دیدگاه

بوسهِ پنهانی

تاریخ نشر: شنبه 21 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 10 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیابوسهِ پنهانی

من به قربان  سرت  ای  گل  یکدانه بیا
حال دل را تو بپرس نیمه شبان خانه بیا
در گلستان دلم نخل تو پرورده به عشق
لحظ ی بر  درِ  این  عاشق  دیوانه  بیا
تا ببینم   رخ   زیبا   لب   گلگون   ترا
بهر  تسکین  دلم  ،  دلبر   جانانه   بیا
بسکه رسوای  جهانم  ز فراقت گل من
کرده  تسخیر دلم  یک  دمی رندانه بیا
همه دیوان دلم نقش غزل های تو شد
جلوه کم کرده خرامان شده مستانه بیا
سرخی لعل لبت گشته مرا دشمن جان
ده  مرا  بوسه  پنهانی  ز   میخانه  بیا
 عالیه میوند
فرانکفورت

19 می 2021

10 فوریه
۱ دیدگاه

صبحانهِ عشق

تاریخ نشر: شنبه 21 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 10 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

صبحانهء عشق

یک پیاله بوسه داغ

یک بشقاب بزرگ عشق بی پیرایه

یک قابلمه آغوش

یک کف دست نان صداقت

از عسل لبانت هم کمی بریز

راستی یک چاینک لبخند یادت نرود!

این صبحانه“عشق”است

باتو خوردن صفا دارد

میدانی ؟

میترا وصال

9 فبروری 2024

لندن

10 فوریه
۳دیدگاه

تبسم خورشید

تاریخ نشر: شنبه 21 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 10 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

تبسم خورشید

                  به یار 

 من در تبسم خورشید شریکم

 وبه خواب ماه می خندم

 و در تاریکی شب راه می روم

و با ستاره ها عشق بازی می کنم

وقتی در بستر می روم

 خورشید با منست

 و خوشه خوشه ستاره ها را

زیر بالشتم می گذارم

و دانه دانه نور ماه را

 در زیر پستان هایم پنهان می کنم

 وقتی سحر میدمد

 درخشان و نورانی

 از خواب بر می خیزم

و ترا می سرایم

و ترا می سرایم

و میدانم که تا آن لحظه زنده ام

من همیشه در بهاران تو زنده ام

پاییز و زمستان از آن خاکیان است

 و من که در آسمان هایت در پروازم

 همیشه بهاری ام

و همیشه زنده

 تا آخرین روزها

و تا آخرین لحظه ها ستایشت می کنم

هما طرزی

نیویورک

 2 اکتوبر 2023

10 فوریه
۱ دیدگاه

لبخند بزن

تاریخ نشر: شنبه 21 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 10 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

لبخند بزن

تسلیم درد نشو

 لبخند بزن : ژکوندم

 در چهره،مونا لیزا

 بگذار داونچی خود

 حیران این لبخند بماند

 دردت بجانم

صامدی

ملبورن – استرالیا

10 فوریه
۱ دیدگاه

دلِ صاف

تاریخ نشر: شنبه 21 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 10 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

دلِ صاف

قلم برگیر ! نویس ! برصفحه لوح 

توخواهی آنچه هست درقالب روح

بیرون   از  آن   نبینی  ذره  چیزی

بدون   اذن   او  از  جای   نخیزی

ترا عقل  و شرف  از بهر آن است

علیه   نفس   شیطانی    ستیزی

در این  عالم  تو می بینی  لذایذ

تراست  در  برسی  از آن  غرایض

تحمل  با  تعمق   باد  در  توانت

یگانه  تیر عدل  باد   در   کمانت

مشو مغرور که  تو افسرده حالی

اگر چه  هر زمان  پر قیل  و قالی

سخن  پاکیزه  گو   از   بهر  اِعزاز

که   تا  باشد  تمنای  تو  دمساز

به  پشت جاه  و اموال تو نگردی

یقین می دان که درعالم تو مَردی

دماغت  از  رذالت  دور  میساز !

که  تا  با مٌجرمان نگردی تو  انباز

بزی (خشنود) تودر این دیر پراِسرار

دل صاف  تو  بِالحق   دارد  اِقرار

عبدالکریم خشنود هروی کهدستانی

مقیم شهر کییف اوکراین.

ـ
09 فوریه
۵دیدگاه

بیچاره گک

تاریخ نشر: جمعه 20 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 9 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

بیچاره گک

صــدقه میشم قامت  و رفتـــارته 

غمـــــــزه و ناز و  شیرین گفتارته

بـــا حریفــــــانم نکن لطف نظـــر

بسکلان  این رشتــــــه ی  ناکارته

بی مــروت بودنت مطلوب نیست

میکشی بیچــــــاره گک  دلـــــدارته  

نیست انصافی چنین با من نکن

مختفی  ســــازی  چـــرا رخسارته 

انتظاری  بــــرده  کـــارآیی  ز من 

ده تو  پایـــان این  همـــــه آزارته

از پریشــــان حالی  و درمانـدگی

بوســــه می گیرم  جـــغِ دیـوارته

باز بر یاد همـــان روز های  دور

بر تنــت کن جامـــــه ی  گلدارته

می کنم تشمیـــم عطر پیــــکرت  

روی چشــم من  بمــــان  پیــزارته 

تا رویـــم هر دو به گلگشت چمن

زهــــره کف بینـــم  جمع  اغیارته

در تن من جای زخـم تازه نیست

مرهمــــی ده محمــــودِ اوگـــارته

بامداد سه شنبه 21 دلو 1399 خورشیدی

که برابر میشود به 09 فبروری 2021 ترسایی

سرودم 

احمد_محمود_امپراطور

09 فوریه
۳دیدگاه

مخمس بر غزل استاد شهریار شاعر شهیر ایران

تاریخ نشر: جمعه 20 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 9 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

 مخمس بر غزل استاد شهریار

شاعر شهیر ایران

به عمرم جستجو كردم  كه يابم كامرانى  را
نديدم غير  اندوه من نشاط و شادمانى  را
برانداخت  چرخ گردون صد بلای ناگهانى را
جوانى شمع ره كردم كه جويم زندگانى  را
نجستم  زندگانى را و گم  كردم  جوانى  را

دریغا رفت جوانی ام  به پیری دربدر گردم
کجایی ای جوانی تو، که با تو همسفر گردم
به هرکاری نهم من رو به آن کارش ظفرگردم
كنون  با  بار  پيرى  آرزومندم  كه بر گردم
به  دنبال   جوانى  كوره  راهٌ  زندگانى  را

ميان بستم به بزم يار غلام و برده را مانم
به عشق او وفا دارم نمك  پرورده را مانم
مرا دام هوس پژمرد و دل افسرده را مانم
بياد يار  ديرين  كاروان گم  كرده  را مانم
كه شب درخواب ببيند همرهانِ كاروانى را

انيس و غمگسار و مونس و اى مهربان دل
به كس كى ميتوان گفتن ز اسرارِ نهانِ دل
حديثِ شور و شيدايى و فریاد و فغانِ دل
سخن با من نمي گويى الا ای همزبانِ دل
خدايا با كى گويم شكوهٌ  بى همزبانى را

لقاى  ناب  جانان كو كه يار مهربان ديده
بگو آن عيش دوران كو،كه آن شيرين زبان ديده
كجا ديديد عاشق را كه از عشقش امان ديده
نسيم زلف جانان كو، كه چون برگ خزان ديده
به پاى سرو خوددارم هواى جانفشانى را

خردهرجا كه لافد بهره دارد ازصفاى جان
صفاى دل اگر خواهى بنگر در حياى جان
تن آدم شريف گراست باشد در بقاى جان
به چشم آسمانى گردشى دارى بلاى جان
خدا را بر مگردان  اين   بلاى  آسمانى را

مرا يار وحبيب و ياور اين همزبان  گفتن
كجا مانند شعر شهريار شعرى توان  گفتن
جلال شعر نكويش را به اوج آسمان  گفتن
نميرى شهريار ازشعر شيرين و روان گفتن
كه  از آب  بقا جويند  عمر جاودانى  را

سيد جلال على يار

8 فبروری 2024

 ملبورن آستراليا

09 فوریه
۱ دیدگاه

خون عشق و محبت

تاریخ نشر: جمعه 20 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 9 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خون عشق و محبت

بیا که دامن صحرا سبز  و رنگین است

بهــار نـاز طـبـیـعـت  غـرق آ ذیـن است

به هر طرف نگری مرغکان می خوانند

چو نغمه های خوش دلبران شیرین است

در ایـن غـریب دیار بـه چـنگ اقیانوس

هوای سنبله چون حوت وفروردین است

بـه روی مـاسـۀ دریـا قــدم زدن بـا یـار

پـر از تـرنّــم امـواج چین در چین است

بـه خلـوتی  که رهـا میکـنـیم دل ها را

شـمیـم رازدل وگفـتـمان دیـریـن است

به باغ و راغ و چمن تاکنیم سیروسفر

چو یادمکتب بهـزاد بـس نگارین است

دل از رفاقت دل مست و شاد می گردد

که خون عشق ومحبت در شرایین است

کهـن سـرو دل آراسـت سـنـبـل وحـدت

که عـمق ریـشۀ ما در نهاد پیشین است

به پـیـش هـرقـدم ات بـاغ گل بیفـشـانم

چرا که دامن دل پرگلاب ونسرین است

حـریـم خلـوت دل را کـنیـم حجـلۀ شـاد

به گونه یی که شایان رسـم و آیین است

بیا که چهــرۀ گـردون را کـنـیـم مقـبـول

به خامه یی که زنیزارحال وپیشین است

زیادمان نـرودعشق و دوسـتی هرگز

زیار غمـزه و ناز و زدل تمکین است

اگـرچه میهن آتـش گـرفـته ویـران است

دلم به تابش  خورشید خلق خوشبین است

زنــد بـه قـلـعـۀ بـرفـیـن ظـالـمـان آتـش

که آه سـیـنـۀ ســوزیــدگان آمـیــن است

شب سـیاه سـتم می شـود سـحـر روزی

خدای مهروخرد همنوای مسکین است

جهان بـه شـکل نوینی اگـرشـود تنظیم

رهـایی ازقلل و بـنـد نـیـز تأمیـن است

رسول پویان

18 آگست 2023

08 فوریه
۳دیدگاه

ناتوانی

تاریخ نشر: پنجشنبه 19 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 8 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا 

نا توانی

 شـدم هشتاد وشش در دهـرفـانی

نـکــردم  کــار  نیـکــو  در  جـوانـی

جــوانـی   و  زمــان   تـنـدرســتــی

گـذشـت  بیهـوده ، حـالا نـاتـوانـی

خـدا یا !لطف کـرده یاری ام  کـن

وگـرنـه  بیحاصل ، ایـن  زندگـانـی

کـریمـا!  بنـدهء عــاصی  مـنـم من

اگـر بـخـشـی  مــرا  از  مهــربـانـی

الـهـی! از کــرم ، عــفــو گـنــا هـام

نمائـی چـونکه هـستم، زار وفـانی

به عرش وفرش وکرسیت خـدایا!

بـری ام بی گنـاه زیـن دهـر فـانی

هـمیـشـه “حیدری“چـشـم امیـدش

بـه لـطـفـت بـوده و، بهـتـرتودانی

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

23 جنوری 2024

سدنی

08 فوریه
۳دیدگاه

نیلوفر وحشی

تاریخ نشر: پنجشنبه 19 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 8 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا 

نیلوفر وحشی

در برکه عشق –

نیلوفران وحشی

و گیسوان باغ –

در شکوه و مستی

و من لختی شاته هایم را

با گلهای نیلوفر می پوشانم …

هنوز دهانم بوی مستی دیرینه دارد

اگر وجب وجبم را می شناختی

با من چنین بیگانه نبودی

و بیزاری من از تو

بیقراری عشق است

در ستون های محکم زندگی

هر بار بتو می اندیشم

فرار از حقیقت هاست …

غربت را دوست دارم تا در بغلش شنا کنم

و در عبور از کوچه های بیقرار

سبد بیقراری هایم را رها کنم

و خود را عاشقانه

از سرزمینم جدا کنم

تو در گلوی عشق گیر کردی

و من در لب های عشق جاودانه ام

لبخند من به زندگی

دهن کجی ی عشق است به روزگار

و در طراوت یک صبح بهاری

هنوز عاشقم و بیقرار

و هنوز در نفس هام میدوی

و تیک تاک قلبم

همنوا با قدم های عاشقانه ات است …

هما طرزی

…. نیویورک

 14 می 2023

از مجموعهِ رقص شگوفه ها

 

08 فوریه
۳دیدگاه

تعلیق و تحشی بر تکملهء مولانا عبدالغفور لاری

تاریخ نشر: پنجشنبه 19 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 8 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا 

الهی  غنچهء   امید  بکشای

گلی از روضهء  جاوید بنمای

« جامی »

فصل دوم

تعلیق و تحشی بر تکملهء مولانا عبدالغفور لاری

به تصحیح و مقابله و تحشیهء بشیر هروی

بخش ششم :

ص 20 س 14 – و آیهء نفس :  مدرسه ای ساخته اند : این مدرسه تا این زمان در شهر هرات باقی است و در محلهء برج خاکستر  ( ناحیه 4 هرات ) در کوچه ای که اکنون بنام گذر مرغ فروشی شهرت دارد واقع است  و بنام مسجد مخدومی و مدرسه مخدومی معرف است . مساحت آن در حدود 300 متر مربع است و تا چند سال پیش ویرانه بود ، زیرا در اطراف و نواحی آن منزل و خانه یهودیان بود و آنان از بیم اینکه مورد تعرض آیندگان و روندگان مسجد واقع نشوند ببهانه های مختلف موانعی در راه تعمیر وترمیم آن ایجاد میکردند تا اینکه در حوالی 1329 شمسی مردی خیر از اهل قندهار یکی از خانه های یهودیان را که در مجاورت مدرسهء مزبور واقع است خرید و سپس بآبادی مردسه همت گماشت و سرو صورتی بآن داد و چاه آبی را که از آغاز تعمیر مدرسه در آن واقع بود و خشک شده بود پاک و منقح کرد و در سمت شمال آن شبستان بنا نهاد و در طرف جنوبی رواقی بدون درب و پنجره ساخت.                              

عبادت خانه ( یا بقول مشهور چله خانه ) مولانا در سمت جنوب مدرسه واقع است و متأسفانه وضع ظاهری مدرسه ( مسجد) مذکور بسیار غریبانه و نشانه ای از تذلل و انکسار عارفانهء بانی بزرگوار آنست ، گرچه برای بیننده بهمین صورت موجد مالی می شود.     

ص 20 س 14 – مدرسه و خانقاهی : غیاث الدین خاوند میر در خاتمهء خلاصه الاخبار  ضمن شرح ابنیه بیرون شهر هرات نوشته : « مدرسه حضرت مخدومی حقایق پناهی نورالله مرقده بصفت صفا و لطافت هوا موصوف و معروف است و در سنگ عمرات مقرب الحضرة السطانی انتظام دارد» (الف ).

شاید بعد از وفات مولانا ، امیر علیشیر با احترام آن مرد بزرگ مدرسهء اورا تجدید عمارت کرده باشد. ولی اکنون ظاهرا اثری از آن باقی نمانده است.      

ص 20 س 16 – در جوار حضرت ایشان : ازین عبارت بر می آید که خانه ومحل بود و باش مولانا در خیابان (ب ) بوده است ولی از رساله مزارات هرات معلوم می شود  که مولانا در محلی که اکنون دولتخانه نامیده میشود ساکن بوده است ، ( ک : حواشی ص 73).

ص 21 س 15 – جامی غم دوست …: (رک : لوایح ص 29 ).                              

ص 22 س 13 – ابو یزید البسطامی : طیغور بن عیسی بن سروشان بسطامی ملقب بسلطان العارفین از بزرگترین مشایخ عرفاو شاید مشهور ترین ایشانست .

ولادتش (188) ووفاتش(261) وشرح حالش تقریبآ در تمامکتب تذکرهء عرفا مسطوراست .

ص 22 س 20 – قال سهل : مقصود : سهل بن عبدالله بن یونس شوشتری است از بزرگان مشایخ صوفیه در قرن سوم و مؤسس مکتب طریقتی سهلیه که اساس آن بر مجاهده و ریاضت نهاده شده است . وفاتش در سال (283) یا (272) اتفاق افتاده و روایت اول مشهور تر است ( برای اطلاع بیشتر رجوع شود به نفحات الانس ص 66 – 68) کشف المحجوب ص 175 – 177 ) .                                                                     

ص 23 س 6 – جرمی که رخت ما … (رک : دیوان جامی ص 350 ).

ص 23 س 13 – خواجه ناصر الدین عبیدالله : معروف بخواجه عبیدالله احرار از بزرگترین مشایخ نقشبندیه است و مولانا جامی را نسبت بوی ارادت و اخلاص بسیار بوده ودر آثار خود از آن مرد عارف باحترام نام برده است . 

فخرالدین علی بن حسین کاشفی کتاب رشحات عین الحیوة را و  مولانا محمد قاضی  کتاب سلسلة العارفین و تذکرهة الصدیقین را در مناقب و شرح احوال خواجه احرار نوشته اند.   

خواجهء احرار در مباحث عرفان  تصانیف بسیار  داشته  از آنجمله  تحفة الاحرار و والدیه و حورائیه بسیار معروف است . 

وفات خواجهء احرار در شب شنبه سلخ ربیع الاول 895 اتفاق افتاده است (1).

ص 25 س 2 – این بیت را می خواند: در نفحات الانس در ضمن شرح حال شیخ بهاءالدین عمر جغارگی ، عبارت ذیل دیده می شود:                                                         

این فقیر را این بیت از وی به خاطر است ، در وقتی که بعضی فقیر آنرا بدوام توجه اقبال بر مطلوب حقیقی ترغیب میکرد ، میخواند ، بیت : 

دلارامی   که   د اری   دل  در او بند

دگر چشم از همه عالم فرو بند (2).

ص 25 س 4 – مولانا سعد الدین فرح : از اعیان زمان شاهرخ و از اصحاب شیخ بهاءالدین عمر جغارگی بوده که در سال 844 در ملازمت شیخ بسفر حج رفته است (3).  

ص 25 س 9 – حلاج : ابو مغیث حسین بن منصور بیضاوی از شاگردان سهل بن عبدالله تستری بوده و در زمان مقتدر بالله عباسی بفتوی بعضی از فقها در روز سه شنبه 24 ذیعقده سال 309 محبوس و مضروب و مصلوب گردید.                        ص 25 س 16 – خواجه عبدالله انصاری : شیخ الاسلام شیخ الشیوخ زین العلماء ابو اسمعیل عبدالله بن ابی منصور محمد بن ابی معاذ علی ابن محمد بن احمد بن علی ابن جعفر بن منصور بن مت الخزرجی الانصاری معروف به خواجه انصار خواجهء انصاریان و پیر هرات و پیر هری و پیر هروی و پیر انصاری و پورانصار و پور انصاری ، از بزرگترین علما و عرفای خراسان در قرن پنجم هجری و شاید معروفترین علام دینی در قرن مذکور است که در سال 396 در مصرخ هرات متولد شده و بسال (481) در همین شهر وفات یافته و در موضع معروف به کازرگاه مدفون گردیده و مزارش هم اکنون زیارتگاه علاقه مندان تصوف عرفان است.

از مهمترین آثار پیر هرات ، یکی کتاب طبقات الصوفیه است که شامل شرح حال و بحث در پیرامون اخلاق و عادات و سخنان  عرفاء سلف می باشد و دیگر منازل السائرین که از طرف بسیاری از علما مورد شرح و تفسیر واقع شده و نیز صد میدان و کنزالسالکین و مناجات نامه است . تفسیری نیز برقرآن کریم نوشته بوده که آنرا یکی از شاگردانش ( رشید الدین میبدی در سال 520 هجری) بسطه داده و تفسیرمعروف کشف الاسرار را ترتیب داده استم. ( برای اطلاع بر شرح حال مفصل پیر هرات رجوع شود برسالهءـ سرزدوبور گوی و مقدمهء طبقات الصوفیه بقلم شاغلی عبدالحی حبیبی و سلسلهء معقالات راقم این سطور در مجلهء ژوندون سال 1332 – 1333 تحت عنوان زندگانی و مکتب پیر هرات ).            

ادامه دارد …

پاورقی ها :

(الف) خلاصه الاخبار خطی نسخهء متعلق باستاد فکر سلجوقی .

(ب) برای اطلاع بر تاریخ و جغرافیای خیابان رجوع شود برسالهء نفیس خیابان اثر استاد فکری سلجوقی .

1 – رشحات ص 360 .

2 – نفحات ص 456 .

3 – حبیب السیرج 4 ص 58 .

 

07 فوریه
۸دیدگاه

هوای عشق

تاریخ نشر : چهارشنبه 18 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 7 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

هوای عشق

هوای عشق  رسد  از  هجومِ جولانش 
گلِ  بنفشه   بروید   ز  گردِ   دامانش
به سرزمینِ غرورش کند  کرشمه و ناز
ز بلبلانِ   هوس  پر   بُود   گلستانش 
به ناخنش زده از رنگِ خونِ دیده ای من
به جلوه برده دلم جسمِ نیمه عریانش 
دگر تمامِ صفاتش ستودنی ست ولی
خدا عوض کند آن خویی  نابسامانش 
دلم به سیخِ  جفا  می زند گلابی من 
ز خنده  پُر  بُود  اما  گلابِ  خندانش 
به من نمانده مجالِ نفس  کشیدن را 
خطِ مقدمِ جبهه  است تیرِ  مژگانش
من عاشق هستم و او نازنینی  بی پروا  
گرفته او  جگرم  را  به   زیرِ دندانش
جنون  خیالم  و  پروازِ   آتشین  دارم 
چو  آفتابِ  فلک  می کنم چراغانش 
ز مالکِ دو جهان التماس من این است
نه بینم هیچ زمان  دیدگان  گریانش 
دلشکسته ای محمود را نشد مرهم 
یکی نگشت که گوید دیگر مرنجانش
———————— 
چهارشنبه ۱۸ دلو ۱۴۰۲ خورشیدی 
 7 فبروری 2024  
 
احمد_محمود_امپراطور
07 فوریه
۱ دیدگاه

خورشیدِ عالمتاب

تاریخ نشر : چهارشنبه 18 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 7 فبروری 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خورشید عالمتاب

بگو ای مرد !

ای مردی از تبار همه عاشق

ای در تو جاری همه خون شقایق

بگو ای مرد من ! 

ای کوه ایستاده!

ای کهکشان بی نیاز!

ای خورشید عالمتاب !

بگو ! 

با من بگو !

کدام اندوهی ترا با خودش برد ؟

کدام طوفان کتاب عشقت را دزدید ؟

بگو ای مرد همیشه عاشق !

در کدام زمستان لبخندت را یخ بست ؟

که من اینگونه غریب شدم و پر ، پر

به انتظار یک لحظه لبخند تو .

میترا وصال

3 فبروری 2024

لندن

02 فوریه
۷دیدگاه

اختاپوسِ وحشت

تاریخ نشر: جمعه 13 دلو( بهمن ) 1402 خورشیدی – 2 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

اختاپوس وحشت
آفتاب  ما به  زیر  ابر  ها  افتاده است 
نامه ای تقدیر بر دست بلا افتاده است
دفتر گلزار را  روزی که بلبل  می سرود
حسرتا امروز زیر دست و پا افتاده است
بال  پرواز  همای  آرزو  بشکسته  است
کاروان گمراه و منزل ناکجا افتاده است
خاطر آسوده در افسانه ها باید که جست
لقمه ای نان از کف شاه و گدا افتاده است
شیون  زنجیر  استبداد  شد  تا نوحه گر
ناله ای مظلوم بر باد صبا افتاده است
ارزش خورد  و  کلان دیگر  ندارد  جایگاه
از وقار مرد و زن شرم و حیا افتاده است
آدمی غرق است در ابحار تشویش و جنون
چار اطراف جهان در ماجرا  افتاده است
تا قرار داد  طبیب و  قبر کن  شد پایدار
شد مرض بسیار و تاثیر از دوا افتاده است
نی تواضع نی تحمل نی مروت نی وفاق
پای اختاپوس وحشت هر کجا افتاده است
گویی بمباران اسرائیل  و جنگ غزه است
هر طرف از چارچوب خود خطا افتاده است
نیست فرجود به جز از  درگه ای پروردگار
شوربختی بسکه از ارض و سما افتاده است
از چنین فرعونیان  محمود باید داشت بیم
چون که از دست کلیم الله عصا افتاده است
——————————-
دوشنبه ۰۲ دلو ۱۴۰۲ خورشیدی 
22 جنوری 2024 میلادی
امپراطور
02 فوریه
۳دیدگاه

قیامت

تاریخ نشر: جمعه 13 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 2 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

قیامت 

حال ما اصلا به غیر  از ما نمی ریزد به هم

حال  موج  آب  جز  دریا  نمی ریزد به هم

ما مهاجر های  آن  دنیاستیم  اینجا  غریب 

اهل این دنیا  چنین دنیا  نمی ریزد به هم 

ما   بقایای    فرو      افتیدن   دیروز  ها 

آنکه ازفرداست پس فردا نمی ریزدبه هم

انتظار آنچه از ما نیست ما  را  می کشد 

مرگ هرگز هستی ما را نمی ریزد به هم 

تا قیامت طفل نادانیم و در گهواره خواب 

مردعاقل هرچه بی پروا نمی ریزد به هم 

رایگان دانیم اشکی را که جان پرورده است 

هر که داند قدر دُر بی جا نمی ریزد به هم 

احتمالا   با   خدا  یکجا قیامت می کنیم

جمله دنیا را یکی تنها نمی ریزد  به هم 

باغبان هم مهر باگل ها اگر دارد به دل 

هیچ گاهی باغ آن گل ها نمی ریزد به هم 

نیست تقصیر من ار دل می کند دیوانه گی

هیچ غیر ازعشق این شیدا نمی ریزد به هم 

شکیبا شمیم

02 فوریه
۳دیدگاه

غرقه

تاریخ نشر : جمعه 13 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 2 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

غرقه 

                                 به یار

و آبشار

پر صدا سرازیر می شود

شر شر آب

دریاچه دلم را نوازش می دهد

و سنگ ها

نرمتر از مخمل ابریشمی

دریاچه را نوازش می دهند

و من در رحمت تو غرقم 

 هما طرزی

نیویورک

۹ جنوری ۲۰۱۴

02 فوریه
۱ دیدگاه

” سودابه ” دخترِ صدای من

تاریخ نشر : جمعه 13 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 2 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

 “سودابه”، دختر صدای من

صدای من ، صدای آزادی یست

 که هر چه بیشتر خفه اش کنی

 دوباره جوانه میزند

 و عطر زندگانی میدهد

 در صدای من

نبض نفس های” تهمینه ” 

می تپد

 در صدای من

“رودابه “یست

 که ترا به اسارت می کشاند

 پرواز” سیندخت” صدای من

 آغاز ویرانی توست

 “سودابه”، دختر صدای من

 در انتهای این عصر جهل

 آزادی و برابری را

فریاد دارد

در صدای من گل عشق “رابعه”

 پیچان پیچان است

 صدای من، صدای ترس نیست

صدای من به بلندای” پامیر “

 استوار می ایستد

 و ترانه ی زن زندگی آزادی را

میسراید

و تو از جهل مرکب خویش

پایین بیا

 ترا با من مقایسه‌ای نیست

 که من سر به آسمان دارم

 و تو سر به زیر خاک

 مرا به عمق

 نر بودنت

جهالت ات

 به صحبت

 دعوت کن

 که مهرم

 را به چشمان نفرین بار تو

 بریزم

 تا

زندگی را

 نامم را

 هویتم را

 و حضورم را حذف نکنی .

میترا وصال

2 فبروری 2024

لندن

02 فوریه
۱ دیدگاه

امیر خسرو دهلوی « هزاره »

تاریخ نشر: جمعه 13 دلو ( بهمن ) 1402 خورشدی – 2 فبرری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

 

 درباره امیر خسرو دهلوی (هزاره)  

“ نغمه خسرو همیشه تازه و شیرین است “    ( اقبال لاهوری)

در عرصه ادبیات دری در هفت صد سال امیر خسرو یکی از ممتاز ترین چهره شناخته شده در زمینه شعر وشاعری می باشد.

متاسفانه برای جامعه هزاره که او متعلق به قوم هزاره است چندان شناخته نشده است و در جامعه هند وپاکستان در بین شعرا از احترام خاص بر خوردار و جایگاهی بلندی دارد.

امیدواریم که نسل جدید هزاره اشنایی پیدا کنند ودر راه نشر اثار و اشعار وی اقدام کنند ،گرچه امیر خسرو به دهلی به دنیا امده اما بعضی ها مولود اورا در بلخ می دانند.

تعداد تذکره نویسان اورا از سنگ چارک فعلا مربوط ولایت سمنگان می دانندو تعدادی محل ابایی اورا بلخ می گویند و مهمتر از همه عبدالرحمن جامی اورا از نواحی بلخ و از هزاره های لاچین میداند که درزمان جهان کشایی چنگیز خان مغول در اطراف بلخ امروزی مسکون بوده.

مورخان وتذکره نویسان پدر امیر خسرو را امیر سیف الدین محمود نام داشته و ریس قوم هزاره های لاچین بوده است و تمام تذکره نویسان تقریبا درین نظر موافقند و خودش نیز در جای میگوید:

گر ز دشمن بود  هزار سوار

 چشم تو ان میر هزار ه بود

که ا شاره به پدرش امیر سیف الدین میر قبیله لاچین بوده است.

چونکه اجداد وی هزاره های لاچین از جمله حامیان خوارزم شاه بودند و بدون اختلاف نظر تذکره نویسان که همه متفق القولند که این قبیله در اثر جهان کشای چنگیز خان اعظم وطن اصلی خودرا ترک گفته به هندوستان مهاجرت کردند

و سال تولد وی را در یکم محرم سال ۶۵۱ هجری مطابق ۱۲۵۳ میلادی در پیتاله هند می نویسند و صاحب دیوان بزرگی است و اثار منثور و منظوم زیاد از وی به جاه ماند است و اشعار وی از پختگی خاص بر خوردار می باشد.

در تک بیتی از واژه بار ایهام ساخته که هفت معنی مختلف با معنی درست ازان بدست میاید بدون شک هیچ شاعری تا به حال دیده نشده که چنین قدرت قلم خود را به نمایش بگذارد.

پیلتن  شاهی  و بسیارست  بارت  بر سریر

 زین مرنج ای ابرو باغ ار گویمت بسیار بار

از لفظ بار که در اخیر بیت امده هفت معنی صحیح ظاهر میشود

1 – گران باری .

2 – اجازه دادن دربار

3 – نیکو کار بودن.

4 – چندین دفعه .

5 – باریدن .

6 – بسیار بازنده .

7 – ثمر ، فایده

نمونه از یک غزلش

ای   چهره  زیبای  تو  رشک  بتان  اذری

هرچندکه وصفت میکنم احسن ازان بالا تری

هرگز نیاید درنظر نقشی زرویت خوب تر

شمسی ندانم یا قمر حوری  ندانم یا پری

افاق  را گردیده ام مهر  بتان  ورزیده ام

بسیار خوبان دیده ام اما تو  چیز  دیگری

ای راحت و ارام جان با قدی چون سرو روان

زین سان مرو دامن کشان کارام جانم می بری

عزم تماشا کرده ای اهنگ صحرا کرده ای

جان ودل ما برده ای این است ورسم دلبری

عالم همه یغمای تو  خلقی  همه شیدای تو

ان نرگس  رعنای تو  اورده  کیش کافری

خسرو غریب است و گدا افتاده در شهر شما

باشد که از بهر خدا سوی غریبان بنگری

منبع و موخذ :

  • طوطی هندو پاک یا امیر خسرو هزاره تالیف جلال اوحدی.
  • دیوان امیر خسرو دهلوی به تصحیح سعید نفیسی.
  • دیوان امیر خسرو دهلوی چاپ لکنهو به تصحیح داکتر انوارالحسین استاد شعبه علوم مشرقیه.
  • یاد داشتهای خود بنده.

 

01 فوریه
۱ دیدگاه

بختِ سیاه

تاریخ نشر: پنجشنبه 12 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 1 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

بختِ سیاه

با   ابر  هاى  تار  ربودند  ماه  را 
بردند  از   ستاره   سرودِ  نگاه  را 
آلوده بود دامنشان از فريب و مكر 
در راه ما هميشه  نشاندند چاه را
بر بال هر پرنده نشانِ  شلاق بود 
بستند بر قفس همه حكم گناه را 
ایستاده بود دربرِ او چهره ى خودش 
با هر نفس شكست در آيينه آه را
ازكوچه هاى خسته ى بن بست مى رويم
ما خلق گم شده كه ندانيم راه را
رقصيده بود تا دمِ مرگش به روی دار 
هر زن كه داشت چادر بخت سياه را
شگوفه_باختری 
ملبورن – استرالیا
01 فوریه
۱ دیدگاه

پرچمِ عشق

تاریخ نشر: پنجشنبه 12 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 1 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

پرچمِ عشق

شکستی له شدی همواره در تبعید می فهمی
مرا وقتی که از غم شانه ات لرزید می فهمی

هوا  آلوده‌  یا   تازه   ،   ندارد   فرق  چندانی
زمانی که نفس درسینه ات حبسید می فهمی

اگر  آمد   شبی   از  پنجره   پروانه ای   تنها
به دورت عاشقانه  پر زد و چرخید می فهمی

فقط  تو  با  سکوت   چشمهایم  آشنا هستی
بگویم یا نگویم صاف  و بی تردید می فهمی

منی که بر صلیب زندگی   بار گناهم   ریخت
ندارم حاجتی  بر توبه  و   تعمید  می فهمی

اگرچه   پرچم  عشق  تو   را   پایین  نیاوردم
مگر چشمت مرا هرگز  نمی فهمید، می فهمی

برای آمدن  دیرست  اما   یک  نفر می گفت
ندارد  انقضای  عمرمان   تمدید  می فهمی

مریم_سپهر
تهران  

29 میزان(مهرماه) 1402 خورشیدی         

01 فوریه
۱ دیدگاه

منطقِ دل

تاریخ نشر: پنجشنبه 12 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 1 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

منطق دل

هـنــوز  نـای  نیـســـتـان آرزو    نـال است

نـوای دل نـه عـربـدۀ قـیـل  و  قـال است

سکوت راگ سحر را ز دل کنید احساس

که پر ز نغمه و آواز تال و  تینتال است

دلی که عـشق حقـیـقی در آن زنـد آتـش

هماره پرشرر وشـور ومستی وحال است

بـیابـیـا که دو دل قـصه هـای  نـو دارنـد

اگرچه گیتی گرفتارجنگ و  جنجال است

دل ار دعـوت دل  را کـنـد ز  دل روشن

دگرنه جایی به ابهام و جادو وفال است

سرشت رابطۀ عشق ودوستی درچیست

خلوص و حرمت دل بی ریا و اغفالست

فریب چهرۀ صیاد را  مخور ای  دوسـت

که دام درپس آهوی پرخط و خال است

بدا که عـشق و  هـنر را  تجارتی  کـردند

مرام سـلطۀ قــدرت ثـروت و  مال است

اگر بخشش ولطف و کرم به خرواراست

ولی حساب تجارت به انس ومثقال است

خلوص عـشق حقیقی در سیاست نیست

چرا که منطـق دل در  کلام ابـدال است

ز اهل مشرب دل درس  عشق آمـوزیـد

حـدیث مکتب افـراط درس  ابطال است

ز سـرّ عـشـق چه دانـد  مـدعی ، هیهات

که غرق ظاهر افعال ونقش تمثال است

دلـی که در خـم زلـف سـیه فـتـد در دام

همیشه درطپش وروی موج زلزال است

ســرایـشـی نکـنـد  ســاعـتــی  دیجـیـتـالی

بـه گـوش دل هـنـوز نغـمـۀ گـریال است

مفیدعـمری که کـوتاه و مخـتصـر باشـد

هزار مرتبه بهتر ز  هیچ صد سال است

نهـال تـازه که در  بـاغ  می زنـد  لبـخـنـد

بـرای دادن بار و  ثمـر خـوشـحال  است

میان پخته و نارس فـرق در عـقل است

درخت پیر اگر میوه هـای آن کال است

حـماســه از  دل  تاریـــخ  ســر کـنـد بـالا

هنوز قصۀ جمشید و رستم و زال است

کـهــن تبـسـم تاریـخ می کــنــد دل شـاد

هماره شعروشعور وطرب برحال است

رسول پویان

1 جنوری 2024

01 فوریه
۵دیدگاه

وطنم !

تاریخ نشر: پنجشنبه 12 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 1 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

وطنم !
وطنم !
وصف زیبایی تو‌ آنقدر زیاد است 
که در سروده سپید من 
 نمی‌گنجد
بهترین واژه‌ها را باید نوشت
قشنگی‌ات!
 کابوس سنگ‌ها را می‌شکند
 آب و هوایت 
 بر قامت درختان سرود عشق می‌کارد
 سکوت برگ!
 چتری نوازشگری‌ست
بر عابران که با لبخند کوه 
صخره ها را بالا می‌روند
 نشسته اند به تماشای انگشتان آب
دست از عکاسی بر نمی‌دارند
 بر زیبایی وطنم !
جهان خیره مانده
 عاقله قریشی
ملبورن – آسترالیا
01 فوریه
۱ دیدگاه

زنانِ قهرمان

تاریخ نشر: پنجشنبه 12 دلو ( بهمن ) 1402 خورشیدی – 1 فبروری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

تقدیم به زنان سرزمینم

زنانِ قهرمان

گُل به صحرای جهان بودیم و بس 

شور و شوقِ باغبان بودیم و بس 

بر گُذَرهایی  که  راهش  تیره بود 

همدل و  همرهِ جان بودیم و بس 

در    سراشیبیِ      راهِ     زندگی 

صبحِ فردا را  نشان بودیم  و بس 

بر  کویرِ  خشک  و  بیجانِ   حیات 

ما  بهارِ   جاودان  بودیم   و  بس 

ما به زندانی که نامش  خانه بود 

خوش نما نقش جهان بودیم و بس 

در   غریبانه   ترین    شامِ   زمان 

همچو باران  مهربان بودیم  و بس 

هرکجا سَقفش  خمید  بر  ما بدان

ما  بلندِ  آسمان  بودیم   و   بس

گرچه سرکوب گشته ایم در هرزمان

ما  زنانِ   قهرمان  بودیم  و  بس

پروانه شیرین سخن

11 دلو(بهمن) 1402 خورشیدی

31 ژانویه
۳دیدگاه

دوزخ زیر پای مادر

تاریخ نشر: چهارشنبه 11 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 31 جنوری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

دوزخ زیر پای مادر

تابستان بود ، یونان گرم ترین روز هایش را به شب می رساند .
پریسا با پیراهن ارغوانی اش روی سبزه ها ساکت نشسته بود و می کوشید چشمش به کثافاتی که در اطرافش پراگنده بودند نیفتد ، حالش خوب نبود ، گرسنه بود اما اشتهای خوردن نداشت ، تشنه بود اما دلش نمی خواست بنوشد ، از دور به خانه های آهنی که کنار هم برای مهاجرین ساخته شده بودند خیره خیره می نگریست ، می دید که آدم هایی با لباس های نامرتب از دروازه های زنگ زده بیرون می شوند و بی مضمون این طرف و آن طرف می روند ، آدم هایی با رنگ های پریده ، چهره های افسرده و خسته از انتظار.
پریسا به حال این آدم ها آنقدر هم تاسف نمی خورد و حواسش مصروف خودش بود ، مصروف خودش که تا چند ماه دیگر مادر می شد ، مادر طفلی که پدرش پریسا را سخت دوست داشت ، نگران نبود چون می دانست جواد پول زیادی به همراه دارد و به زودی از یونان خارج می شوند.
جواد رفته بود تا بی زبان حرف هایی بزند ، رفته بود تا از زبانی که هیچ نمی داند چیز هایی بفهمد ، رفته بود تا جایی برای بود و باش خود و زن و فرزند هنوز به دنیا نیامده اش پیدا کند .
جواد تازه یک سال می شد با پریسا ازدواج کرده بود و می کوشید تا بهترین شوهر برایش باشد ، می کوشید تا بهترین پدر برای طفل هنوز به دنیا نیامده اش باشد ، صبور و آرام بود ، مهربان و با متانت .
قدم هایش را سنجیده بر می داشت و سخن هایش را سنجیده از دهن بیرون می کرد ،  با نگاه کردن به چشمان قهوه یی پریسا میل نوشیدن قهوه می کرد و عاشق تر می شد .
پدرش به قدر کافی پول برای مخارج سفر برایش داده بود ، دلش برای مهاجرین که به وضعیت بدی به سر می بردند می سوخت و در دلش برای شان دعا می کرد .
زمان با آنکه به کندی می گذشت اما گذشت و جواد ، پریسا و طفل هنوز به دنیا نیامده ء شان را به پاریس رساند .
پاریس شهر افسانه ها و رویا ها.
پریسا پشت پنجره ء اتاق کوچک شان ساکت نشسته بود و می کوشید با یک نگاه همه زیبایی های اطرافش را ببیند ، گرسنه نبود اما چیزی می خورد ، تشنه نبود اما چیزی می نوشید ،  از دور به خانه های مفشن و خوش ساخت آن خیابان خیره خیره می نگریست ، می دید که آدم های بلند قامت و سفید رو از دروازه های قشنگ خانه ها بیرون و به تندی جانب هدفی روان می شوند،  آدم هایی با چهره های بشاش و لباس های منظم.
جواد رفته بود تا شامل کلاس زبان شود ، رفته بود با زبانی که هیچ نمی دانست حرف هایی بزند ، رفته بود تا از زبانی که هیچ نمی دانست چیز هایی بفهمد ، آرزو هایش بزرگ بودند ، آرزو داشت به زودی کار کند و اسباب آسایش پریسا و پارسای دوماهه را فراهم کند . دلش ذوق می زد و با همه توانش زود زود کلمات بیگانه را در سبد حافظه اش می چید .
پارسا در تخت خواب کوچک خود آرام خوابیده بود ، بوی مادرش هوای خانه را معطر کرده بود و این بزرگترین سرمایه ای بود که پارسای دوماهه را آرامش می بخشید .
گذشت زمان تندی گرفت ، جواد کم کم با کلمات فرانسوی  جملات کم ربطی می ساخت و به خودش می بالید ، پارسا چند ماه بزرگتر شده بود و باید آماده گی مقابله با ناملایمات زندگی را می گرفت ، آخر مرد بزرگی شده بود ، مرد هشت ماهه .
پریسا روز به روز با اطراف بیگانه اش آشنا تر می شد ، گاهی پارسا را گرفته بیرون می رفت ، گاهی تلویزیون می دید ، گاه به کار های خانه کوچک شان مصروف بود و اکثر اوقات با تیلفون دستی که جواد به عنوان هدیه سالگردش برایش خریده بود مصروف بود .
آرام آرام مصروفیت پریسا با تیلفون دستی اش بیشتر شد ، کمتر با پارسا بیرون می رفت ، کمتر تلویزیون می دید ، کمتر کار های خانه را انجام می داد ، کمتر با جواد حرف می زد ، کمتر از جواد در باره کلاس درسی اش می شنید .
چرخش زمان ادامه داشت جواد بیشتر آموخت و امیدش به ساختن آینده ء بهتری برای پریسا و پارسای زیبایش قوی تر شد ،  جملاتش منظم تر می شدند و بیشتر به خود می بالید .
پارسا مرد بزرگ تری شد ، مرد ده ماهه
پریسا بیشتر به خودش توجه داشت،  مو های تا کمر درازش را رنگ قهوه یی داد درست به رنگ چشم هایش ، لباس های زیبا می خرید و چهره زیبایش را بیشتر می آراست.
دیگر با پارسا بیرون نمی رفت ، دیگر خانه را مرتب نمی کرد ، دیگر وقتی جواد به خانه بر می گشت به رویش لبخند نمی زد ، به تیلفونش مصروف بود و به خودش و آیینه .
دل جواد گواهی های بدی می داد ، از نیم کاسه ای زیر کاسه حرف می زد ، تا اینکه جواد با متانت و حوصله مندی نیم کاسه ء زیر کاسه را یافت و دنیا پیش چشمش سیاه شد .
پارسا روز به روز نامرتب تر و لجوج تر می شد ، با آنکه مادرش در خانه بود مگر هوای خانه بوی مادرش را نمی داد و سرمایه ء او در حال کاهش بود .
فضای خانه برای هر سه تنگ شده بود برای پارسا که پدر صبح ها می رفت و عصر بر می گشت و مادر بی توجه به او به تیلفونش مصروف بود، به خودش و به آیینه .
برای جواد که تمام کوشش را برای بهتر شدن زندگی می کرد و عصر ها که بر می گشت پریسا را مفشن تر و آراسته تر می دید و خانه و فرزندش را برخلاف .
برای پریسا که دیگر نه مهر جواد در دل داشت و نه مهر پارسا و زندگی برایش کسی دیگری شده بود ، کسی که تنها او را در شیشه ء کوچک تیلفونش می توانست تماشا کند ، پریسا به خاطر می آورد که ازدواج او و جواد وصلتی بود که فامیل ها بسته بودند بدون اینکه پریسا عاشق شده باشد ، بدون اینکه جواد عاشق شده باشد، به خاطر می آورد که همدیگر را برای اولین بار در جمع خانواده ها دیدند ، در حالی که همه به آنها نگاه می کردند چشم به چشم شدند . حسرتی در عمق قلب پریسا رخنه می کند و می خواهد جواد دیگر سد راهش نباشد .
جواد با آتشی که در درونش شعله ور شده و استخوان هایش را می سوزاند مقابله می کند و با ناتوانی بر رویش آب می پاشد ، بار بار کنار پریسا می نشیند تا توجه او را به خود و یگانه فرزند شان برگرداند ، بار بار سر صحبت باز می کند تا پریسا را از خطا باز دارد مگر پریسا مثل سنگ خاموش و بی جواب می ماند ، مثل سنگ که همسر داشتن را نمی داند ، مثل سنگ که مادر بودن را نمی داند .
جواد ناگزیر پی چاره می شود و مهر بر لب می زند تا اینکه طرف را شناسایی می کند .
حوالی ساعت دوزاده ظهر روز یکشنبه است . پریسا با بی حوصله گی وارد آشپزخانه می شود تا غذایی برای چاشت آماده کند ، حواسش پیرامون نقشه هایی چرخ می زند ، حس می کند از مادر بودن بدش می آید ، حس می کند ظروف آشپزخانه بر سرش می کوبند .
جواد آهسته و بی صدا از منزل خارج می شود و پله ها را به سرعت به قصد پایان می پیماید ، از در خروجی بلاک بیرون شده چرخی می زند و به عقب عمارت می رود ، تیلفونش را از جیبش بیرون کرده شماره ء طرف را دایر می کند .
جواد هنوز هم آرام و متین است ، هنوز هم سخنانش را سنجیده می زند .
در عینی که جواد به طرف گوشزد می کند که دست از سر زنش که مادر طفلی است بردارد پریسا از آشپزخانه بیرون شده و به برنده می رود تا پیازی بیاورد و صدای جواد شعله های خشم را در وجودش بر افروخته می سازد .
جواد به زودی دوباره پله ها را بالا شده دروازه منزل را با کلیدش باز می کند و بلا فاصله با داد و فریاد های پریسا که از اختیارش خارج شده مواجه می شود .
پارسای یک ساله که تازه چند روزی است اولین گام هایش را گذاشته و راه رفتن را آموخته با صدای فریاد مادرش بیدار شده و به آغوش پدر پناه می برد.
پریسا در حالی که هنوز در یک دستش پیاز و در دست دیگرش کارد آشپزخانه است بی اختیار به سر و صورت خود می زند و از اینکه طرف از مادر بودنش خبر دار شده جلو خشم خود را گرفته نمی تواند و به جواد حمله می کند .
جواد از بیم جان پارسا خودش را کنار می کشد و کوشش می کند یگانه دلبندش را آسیبی نرسد .
پریسا را فریاد های خودش وحشی تر می سازد و هر طرف به دنبال جواد می دود تا اینکه در درگیری ء که در سه کنجی اتاق رخ می دهد کارد به بطن جواد فرو می رود و نقش زمین می شود .
پریسا جواد را با زخمش و پارسای کوچک را با ترسش رها کرده با آخرین سرعت منزل را ترک می کند .
شش سال بعد پارسا دست در دست پدر روانه ء مکتب می شود ، اولین روز مکتب رفتنش است ، پارسایی که درد مادر نداشتن شش سال تمام قلب کوچکش را پر  کرده ، پارسایی که هنوز کابوس های وحشتناک از خواب بیدارش می کنند، پارسایی که هر هفته یک ساعت را با روان پزشک کودک می گذراند،  به پدر نگاهی می کند و لبخند تلخی می زند .
جواد که دیگر نتوانسته عاشق زنی شود ، جواد که هنوز هم متین و آرام است ، جواد که خیلی خوب فرانسوی حرف می زند ، جواد که سعی کرده تا پارسایش را رنج بی مادری آزار ندهد ، جواد که تمام حرفش با خدا این است که چه گناهی داشت ، نگاهی به پارسا می اندازد و لبخند تلخی می زند .
پریسا که دیگر مو های دراز قهوه یی ندارد ، پریسا که دیگر چهره اش زیبایی و ظرافت خود را از دست داده خواب آلود روی بسترش می نشیند و به دیوار تکیه می زند ، چشم هایش را می بندد تا خود را در آیینه ای که مقابلش قرار دارد نبیند ، از همه چیز و همه کس نفرت دارد ، از مادرش که او را به دنیا آورد  از تهران که زادگاهش است ، از پدرش که او را به عقد جواد در آورد، از جواد که به او عشق ورزید  ، از ترکیه که از آن طریق وارد یونان شد ، از یونان و خانه های آهنی که برای مهاجرین ساخته شده بودند ، از کشتی که باید با آن از یونان خارج می شد ، از پاریس و برج بلندش،  از زبان فرانسوی که هنوز یادش نداشت ،از پارسا که نه ماه در بطنش بود ،  از بیمارستانی که پارسا در آن تولد شده بود ، از خانه ء کوچکی که در آن با جواد و پارسا زندگی می کرد، از آشپزخانه ای که باید در آن غذا آماده می کرد ، از کاردی که باید با آن پیاز را پوست می کرد ، از پیازی که در برنده بود ، از صدایی که از پایان تعمیر به گوشش رسید ، از داخل شدن جواد به منزل ، از فریاد های خودش ، از بیدار شدن پارسا ، از فرو رفتن کارد به بطن جواد ، از فرارش ، از وکیلی که نتوانست از او دفاع کند ، از قاضی ِ که او را مجرم اعلان کرد ، از زندان ، از دروازه های قفل خورده ، از دهلیز دراز و خاموش ، از کار شاقه،  از پرداختن پول کارش به دولت ، از رها شدنش از زندان ، از نگاه های مردم پریسا نفرت داشت از خودش و از فهیم که به وعده هایش پشت پا زد .
با خودش مصروف است و با تیلفونش،  فیسبوک را باز می کند  و با خط درشت می نویسد:
خشونت علیه زنان را تقبیح می کنم و پست می کند .
پارسا وارد اولین کلاس درسی اش شد با ترانه و سرود ، با استقبال و لبخند ، با مهربانی و نوازش .
پارسا بچه های هم سن خود را دید ، یکی دست مادرش را می فشارد ، یکی روی مادر را می بوسد ، یکی در آغوش مادر می نشیند و ….
بغض پارسا در گلویش می ترکد و های های گریه می کند .
پریسا دلتنگ تر می شود ، فیسبوک را می بندد و می رود در انستاگرام و با خط درشت تری می نویسد
بهشت زیر پای مادران است .

شکیبا شمیم

31 ژانویه
۱ دیدگاه

میوهِ بهشتی انجیر ( FIG )

تاریخ نشر: چهارشنبه 11 دلو (بهمن) 1402 خورشیدی – 31 جنوری 2024 میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا

میوه بهشتی انجیر (Fig)

انجیر یکی از میوه های بهشتی است که ذات خداوند (ج)  درباره اش سوره التین را در قرآن شریف یاد آوری نموده و حتی به آن قسم خورده : این میوه بهشتی را تقریبا ۲۸۰۰ سال قبل از میلاد مردم یونان می‌شناختند و این میوه را دوست فیلسوفان خود می دانستند افلاتون آنرا فوقالعاده دوست داشت .

حضرت محمد( ص) فرموده اند انجیر برای کسانی که مصاب مرض نقرص می‌باشند  بسیار مفید است.زیرا اسید اوریک که عامل مرض میباشد را از طریق کلیه ها خارج  می‌نماید زیرا انجیر یک منبع بسیار غنی از آنتی اکسیدان بوده و دارای ترکیبات پلی فنون میباشد که از باعث موجودیت همین عنصر می تواند از بروز بسیاری امراض جلوگیری نماید و این خاصیت آن بیشتر در انجیر خشک موجود می باشد.

خاصیت مهم دیگر این میوه بهشتی این است که یک آنتی اکسیدان قوی بوده و دارای فیبر فرواران و منبع مهم کلسیم ، مکنیزیم، پتاسیم،  فسفر ، آهن و کربوهیدرات می باشد و از باعث همین خاصیت های خوب خود باعثسلامتی استخوان‌ها گردیده و از پوکی  استخوان جلو گیری می‌کند.

ضمنأ سرشار از پکتین ، موسین ،سیروتونین ،امگا ۳ ،امگا ۶،و ویتامین ب میباشد و یک تقویت مهم سیستم مصافیتی است برعلاوه  یک کنترل کننده خوب سطح فشار خون بوده و غلظت خون را رقیق می‌سازد و مانعجذب کلسترول اضافی شده و باعث دفع تری‌گلیسیرید خون می‌گردد.

ضمنا باعث افزایش سیروتونین بیشتر شده و یک خوشی و فرحت را به بار می آورد.برای تقویه  قوه بینایی و قوه جنسی رول دارد و کم خونی ها را بهبود می‌بخشد.

ترکیب مساوی انجیر و عسل برای  درمان زخم معده بسیار مفید است و دم کرده آن برای سیاه سرفه ،برونشیت مزمن ،تورم حجره گوش و گلون مفید می باشد .

دکتر علیشاه جوانشیر

سدنی _استرالیا

28 جنوری 2024