دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم
تاریخ نشر پنجشنبه پنجم ثور ۱۳۹۸ – ۲۵ – اپریل ۲۰۱۹ هالند
دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم
داستان و اقعی
تاریخ نشر پنجشنبه پنجم ثور ۱۳۹۸ – ۲۵ – اپریل ۲۰۱۹ هالند
دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم
داستان و اقعی
تاریخ نشر یکشنبه چهارم حمل ۱۳۹۸ – ۲۴ مارچ ۲۰۱۹ هالند
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یاد گار
داستان
*****
صبحدم طبق عادت از خواب بیدار شدم . چشمانم را با پشت دست مالیده به اطرافم نگاه کردم از هارون خبری نبود. از جا برخاستم پرده های کلکین را پس زدم اشعه زرین آفتاب پرتو افشانی میکرد .
تاریخ نشر دوشنبه ششم حوت ۱۳۹۷ – ۲۵ فبروری ۲۰۱۹هالند
داستان
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یادگار
نازى ساعتها در كنار پنجره ايستاد ه و چشم بدر كوچه دوخته بود به زحمت جلو ريزش اشكش را گرفته بود ، با صدا بغض آلود بلند بلند با خود حرف ميزد : امروز يك هفته پوره شد ، اما از فريد خبرى نشد . نازى در عقب پنجره ايستاده بود اما او غر ق افكار دور و دراز خويش بود.
تاریخ نشر چهار شنبه دهم دلو ۱۳۹۷ – ۳۰ جنوری ۲۰۱۹هالند
نوشته : محترمه خانم صالحه « محک » ( یادگار )
تاریخ نشر شنبه ۲۲ جدی ۱۳۹۷ – ۱۲ جنوری ۲۰۱۹– هالند
فرزندان یتیم
محترمه صالحه محك یاد گار
سويدن 2017 / 3 /3
بر حال زار كودك بيمار گريستم
شب تا سحر با ديده اى خونبار گريستم
پدرم در اردو ملى مصروف اجراى وظيفه بود، در خط اول در مقابل دشمن مى جنگيد. روز 24 دلو 1394 روز بسیار خونین و غمبار بود.
تاریخ نشر پنجشنبه ۲۴ عقرب ۱۳۹۷ – ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸– هالند
در بخش چهل نهم رمان آسیابان، سهم و نقش گرداننده گان پروسه صلح چنین باز تابی دارد:
نوشتۀ : محترم درمحمد وفاکیش
« بابه غوثی همه رویاها و باورها یش را به ریشه ها، ساقه ها، گلها و برگهای بته ها و درختان زینتی بسته بود که با دستان پرفیضش در بستر زمین موروثی کنار مکتب جان گرفته بودند و با نثار رنگ، عطر و طراوتش، غبار اندوه را از شیشه یی دلها پاک میکردند.
تاریخ نشر سه شنبه ۲۲ جوزا ۱۳۹۷ – ۱۲ جون ۲۰۱۸– هالند
داستان
معما
نوشتۀ : محترم درمحمد وفا کیش
در بساط سپید صحن حویلی و روی بامها، چولکها چون قندیل های کرستالی آویخته بر ناودان ها وشاخه های بی برگ درختان، ذهن را به سوی سرزمین افسانه یی برفها میکشاند.
تاریخ نشر جمعه ۲۱ ثور ۱۳۹۷ – ۱۱ می ۲۰۱۸– هالند
بیانی از مبارزه انسان با اهرمن انسان نما
محترم درمحمد وفاکیش:
ده کده یی هزار داستان را برج، بارو و دیوار های محاط کرده است که تا هنوز در برابر طوفانهای چند هزار ساله قامت خم نکرده اند. باشنده گان این ده کده به رغم نسلهای گذشته، مانند انگشتان یک دست کنار هم بوده و قوت و ممد هم دیگر بوده اند.
تاریخ نشر پنجشنبه ۲۳ قوس ۱۳۹۶ – ۱۴ دسامبر ۲۰۱۷– هالند
نویشتۀ : از محترمه خانم عزیزه عنایت
انتخاب از : کتاب مرد اسیر
آن شب برای سارا، شبی عجیبی بود،روی بسترش به زندگی خود می اندیشید، پا سی ازشب گذشته بود،هنوزخواب عمیق به سراغش نیامده بود. سرش مثل شب های دیگر کم کم درد میکرد.به تنهائی اش می اندیشید، به آیندۀ نامعلوم وبه خانواده اش که ازاودور مانده بودند .
تاریخ نشر چهار شنبه دهم عقرب ۱۳۹۶ – اول نوامبر ۲۰۱۷– هالند
غیاث اللغات نه، قیاس اللغات
شاه بی بی روی کوچ نشسته بود. از ترموز، چای سیاه را به استکان ناشکن فرانسوی ریخت، در حالیکه هوش و گوشش به نمایشی از تلویزیون بود که سمیع بیککی را به شانه انداخته، داخل صالون شد. شاه بی بی خط نگاهش را تغییر داده رویش را به سمیع نموده گفت:
تاریخ نشر یکشنبه ۱۸ سرطان ۱۳۹۶ – نهم جولای ۲۰۱۷– هالند
فضلو وقتی سنگ گران درس و تعلیم مکتب را بالاتر از زورش دید، پتلون و پیراهنی را که موقع رفتن به مکتب میپوشید آنرا به یک طرف گزلک کرد.
تاریخ نشر چهار شنبه ششم دلو ۱۳۹۵ – ۲۵ جنوری ۲۰۱۷ – هالند
قاتل :
داستان
نوشتۀ : محترمه صالحه محک یادگار
سویدن
اين حرف در گوش هايش طنين مي انداخت كه : گذشته هرکس از پشتش می آید . ترا که قاتل و جانی هستی رها کردنی نیست ، دیر و یا زود دامنت را میگیرد .
تاریخ نشر دو شنبه ۲۹ سنبله ۱۳۹۵ – ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۶ – هالند
خانه کرایی
داستان
نوشتۀ : صالحه (محک) یادگار
چه شب زیبایی بود . ساعت یک بجه شب را نشان میداد . شبی که هنوز مهتاب نور افشانی میکرد. آن شب نیز یکی از همان لحظه های بود که انتظار آمدنش را می کشیدم . از گرمی روز خسته شده بودم ؛ هوا امشب ملایم و گوارا بود ، شبی خوبی بود .هنوز ماه نرفته بود مهتاب با چهره درخشانش چو من در انتظار بود.
تاریخ نشر جمعه ۲۹ اسد ۱۳۹۵ – ۱۹ آگست ۲۰۱۶ – هالند
نانوایی زنانه
داستان
صالحه «محک» (یادگار)
خانمی مقبول با چشمان میشی و ابروهای سیاه و زیبایش بالای تنور نشسته نان می پزید واز دود و حرارت آتش اشک هایش جاری بود و چشمانش چون دو قوغ آتش سرخ شده بود .
تاریخ نشر پنجشنبه ۱۷ سرطان ۱۳۹۵ – هفتم جولای ۲۰۱۶ – هالند
مه دگه عید نمیخواهم!
استاد درمحمد وفاکیش
شب عیدرمضان بود ، خیال پوشیدن کالای نو و خوردن پارچه گوشت ګوسفندی که نوریه زن همسایه دربدل شستن کالا به خواهرش زهرا داده بود ، سخی را چنان شاد و شنگل ساخته بود که هر طرف حق و ناحق خیز می انداخت و پیهم از پدرش ایوب که روی صفه نشسته و با تاب دادن جیلک از مقدار کورک رشته شده یی که به بازویش تاب داده بود ، تارهای ظریفی بیرون میآورد، می پرسید:
تاریخ نشر پنجشنبه ششم حمل ۱۳۹۴ – ۲۶ مارچ ۲۰۱۵ هالند
بی انصافی
داستان واقعی
ع ، ب ، برهان
مردی با قامت خمیده لباس های پینه خورده و با صورت دود زده ی در کنار جاده هر روز نشسته و پینه دوزی میکرد و از این درک لقمه نان برای فا میل خود تهیه میکرد
بعضی اوقات تنها پول ان برای نان خشک کفات میکرد وی زنده گی را در یک اتاق نمناک روزها و شبها را یکی پی هم میگذرانید اما وی باز هم وی شکر میگفت و به فردا باور داشت فردای پر سعادت
تاریخ نشر جمعه ۲۲ حوت ۱۳۹۳ – ۱۳مارچ ۲۰۱۵ هالند

به سلسلۀ کمپاین «تحریر، تفکر و عمل»
گدی گک (نانځکه)
داستان واره ای بر اساس یک قصۀ واقعی
۱۳ / ۳ / ۲۰۱۵
شیما غفوری
در جمع زنان و دختران جوان نشسته بودم. با آنها هر هفته مدت دوساعت مجلسی را ترتیب میکردم و کوشش داشتم با صرف چای و میوۀ خشک شرایط گفت و شنود را طوری آماده بسازم، که چُپ ترین و خاموش ترین زن نیز صحبت کرده بتواند. چونکه زنان افغانستان قصه های ناگفتنی زیادی دارند ولی از بس هر کدام لبریز از قصه های غم انگیز است، کسی میلی به گفتن و یا شنیدن آنها را ندارد.
تاریخ نشر دوشنبه ۱۸ حوت ۱۳۹۳ – نهم مارچ ۲۰۱۵ هالند
داستانهای كوتاه، نسبت به داستان های طویل جذابيتي بیشتری براي خواننده دارد كه هم از خواندن آن لذت میبرد و هم خسته نمیشود . اخیرآ خواهر گرامی و همکار خوب ما محترمه خانم عزیزه عنایت لطف کردند و کتاب زیبا و عالی را که با قطع و صحافت مقبول در(چاپخانه شاهمامه هالند ) به چاپ رسیده است و گزینه داستانهای کوتاه شان است و بنام( مرد اسیر) میباشد به کتابخانه سایت ۲۴ ساعت فرستادند که از ایشان جهانی سپاس مینمایم وباید گفت که لطف کردند یک نسخه هم به قیوم جان بشیر فرستادند که بعدا من آنرا برایشان ارسال خواهم کرد.
تاریخ نشر چمعه ۲۴ اکتوبر ۲۰۱۴ هالند
چهل دختران
نوشته کریم پوپل
چهل دختران ، نام اماکن زیادی در کشورهای چون افغانستان ایران ازبکستان تاجکستان آذربایجان ترکیه گرجستان و اوکرائین میباشد . که گفته میشود داستان چهل دختران یک داستان است که ساحه وسیع را پوشانیده است.
تاریخ نشر دوشنبه ششم اکتوبر ٢٠١۴ هالند
تاریخ نشر دوشنبه ۲۳ جون ۲۰۱۴ هالند
افغانستان نمی میرد
پوهندوی شیما غفوری
داستان حقیقی
ساعت ۷ صبح روز شنبه ۲۴ جوزای سال ۹۳ است . نسیم ملائمی با برگ درختان در نجوا و بازیست. پرندگان مست در پروازند . گرمای دلپذیر ولسوالی«تنی» را نوازش میدهد. صف طویلی از مردم در مقابل دروازۀ دخولی ادارۀ رأی دهی مرکز« تنی » از مربوطات جنوبی افغانستان که دو ساعت بعد آماده جمع آوری رأی از رأی دهندگان میشود، تشکیل شده است.
تاریخ نشر یکشنبه ۲۷ اپریل ۲۰۱۴ هالند
من ملا را کشتم
داستان کوتاه:
ـــــــ
نوشتة معروف قیام
23/ 4 / 2014 / هامبورگ
******
نصیر جوان لاغر، شوریده خاطر و پریده رنگ از مسجد برون شد. در حالی که بوتهایش را به دست داشت و با نگرانی به پشت سر مینگریست، شروع به دویدن کرد. هنوز از خم کوچه نگذشته بود که ملا، چلی و یک جوان بلند قامت، هیجانزده و با عجله از مسجد برون شدند و بیدرنگ به اطراف شان نظر انداختند. چلی و جوان به اشارهی ملا به مسیری که نصیر رفته بود، تند تند گام برداشتند و با صدای بلند جار زدند:
تاریخ نشر چهار شنبه ۵ فبروری ۲۰۱۴ هالند
نداف کار دارین نداف ؟؟؟
نوشته کریم پوپل
مورخ 5 فبروری 2014
داستان واقعی
پولهای خودرا دربالشت مخفی نکنید اگر میکنید به عزیز ترین فرد خانواده تان حتماً احوال دهید. به این خاطره و حادثه حقیقی توجه کنید.
دریکی ازروزهای تابستان صالح محمد نداف در کوچه های کابل راه می پیمود و صدا میزد نداف کاردارین نداف ! چند روز قبل در نزدیکی همین کوچه یک نداف با گلوله هوائی و تصادفی کشته شده بود و قصه او در کوچه های نزدیک نیز پیچیده بود.
تاریخ نشر دوشنبه ۲۷ جنوری ۲۰۱۴ هالند
منتظر سرویس شهری بودم؛ باد مست چلهی زمستان، گونههایم را نیش میزد و تنم را آهسته آهسته به لرزه میانداخت. آدمها با سرهای افتاده و گامهای تند در آمد و شد بودند. کنار جاده عدهای از دستفروشها، دور هم جمع شده بودند و دستهایشان را با آتشی که در منقل کوچک مشتعل بود، گرم میکردند.