قصیدهٔ گرمای جان سوز و فریاد مردم افغانستان
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
قصیدهٔ گرمای جان سوز و
فریاد مردم افغانستان
به سوزِ آفتابِ داغ ، جان آید به لب امروز
ز رنجِ بیکسی، افغان بگرید شبوروز امروز
زمین چون کورهٔ آتش ، فلک چون شعلهٔ سوزان
نمانده سایهای بر حالِ این قومِ تعب امروز
نه برق و نه نسیمی ، نه آبی سوی لب ها
همه در بندِ تقدیرِ جفا پیشه ، به تب امروز
کودک با دیدهٔ پر اشک ، از گرمی فتاده
مادر ماند ه با آهِ جگرسوز و طلب امروز
پدر با دستِ خالی ، شرمسارِ دیدهٔ فرزند
ندارد جز نفسهای شکسته، هیچکسب امروز
بیمار از عطش افتاده بر بستر، دل آزرده
طبیب از ناتوانی مانده حیران و عجب امروز
نه کولر، نه چراغی، نه امیدی در شبستان
دلِ مردم اسیرِ غم و اندوه و کرب امروز
توانگر در خُنک خانه به آسایش نشسته
فقیر اما گرفتارِ شرر ، بی نسب امروز
چه شد گنجِ فراوانِ دیارِ پرگهر ، ای وای؟
کجا شد آن همه سرمایه و سیم و ذهب امروز؟
خزاین را ربودند و تهی ماندند دستِ خلق
نمانده غیر آهِ سینه و اشکِ سَکَب امروز
کسی پاسخ نمیگوید فغانِ کودکان را
همه سرگرمِ قدرت، غافل از رنجِ عرب امروز
اگر میزانِ عدل آید ، حقیقت آشکار گردد
که ظلم آرد به بارِ خویش صدها درد و تب امروز
نپاید ظلمِ بیداد و نماند تختِ ظالم
به پایان می رسد شامِ سیه ، آید طرب امروز
خداوندا ، بباران ابرِ رحمت بر دلِ مردم
که خشکیده ست باغِ آرزو بی سبب امروز
بگردان حالِ این ویرانه ر ا سوی بهارِ عدل
که خندان گردد آن کودکِ بینان و لب امروز
ز تاریخِ ستم ، عالم بسی آگاه و داناست
نمانده نامِ نیکی بر ستمکارِ غضب امروز
چراغِ علم و آزادی فروزان باد در میهن
که جهل آرد فقط ویرانی و رنج و تعب امروز
فائز با سوزِ دل این قصه را در شعر بنگارد
که باشد شعر آیینهٔ دردِ مردما ن امروز
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۱۳– خورشیدی
تهران –ایران

قلم زیبای تان همیشه رنگین باد جناب فائز تیموری عزیز ، سرفراز باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی