بیادِ فرهیخته مردی از هنرستان هری (شادروان استاد محمد علی عطار هروی)
هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۴ می ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————
سال ۲۰۰۳ ، سالی که بعد از ۲۵ سال دوری از زادگاهم، هرات عزیز، تصمیم گرفتم به هرات روم وخاک پاکش را، توتیای چشم کنم. به هرات، زادگاهم و مهد خاطرات کودکی و نوجوانی ام رفتم و از ایستگاه های خاطرات خوبم دیداری دوباره کردم. از مکتب موفق و لیسه سلطان و… تا کاروانسرای مختارزاده.
به اطراف کاروانسرا نگاه کردم. گویا کاروان سرای معروف و تاریخی هرات، سالها پیر شده بود و دیگر کسی به آن، توجه نداشت. دیگر از آن ابهت و جلال گذشته اش، خبری نبود. روی یکی از پله های گردآلود نشستم و سر در گریبان فرو بردم.
به یکی از ستون های مقابل تجارتخانه پدرم تکیه داده بودم و به جمعیت انبوهی از پارچه فروشانی نگاه میکردم که برای دریافت سهمیه خویش، به کاروانسرای مختارزاده آمده بودند.
به اطرافم نظر انداختم، آقای محمد شاه خان رحمتیان، همسایه اطاق ما، حاجی محمد هاشم ( قناد) حسین زاده، آقای هاشم آقای رحمن زاده، حاجی غلام نبی رضایی و خیلی های دیگر، به تماشای مراسم قرعه کشی پارچه های رنگارنگ وارداتی مشغول بودند، که در دسته های تقریبا همسان، با مجموعهی از پارچه های؛ مخمل، چیت گلدار، انواع پارچه های سفید و رنگی و …در صحن سرای قرار گرفته بود،. گاهی از طبقه بالا که دوگان های خیاطی قرار داشت،
صدای چرخهای خیاطی شنیده میشد که بی وقفه میچرخیدند و انواع پوشاک تولید میکردند.
پدرم تا چشمش به من افتاد،گفت:
ـ پسرم، هنوز اینجایی؟ زود برو خدمت استاد عطار، سلامم را هم به ایشان برسان.
پدرم ذبیح الله رضایی «بسمل» که شاعری سرشناس و علاقهمند با آثار عتیقه و تاریخ کهن بود، برادرش حبیب الله رضایی را مخاطب قرار داده، گفت:
محمدعلی خان عطار، یکی از نوابغ تاریخ است، او را میتوان میرعماد عصرحاضر نامید. او انواع خط را چنان مینویسد که گویی در یکی از موزه های بزرگ جهان، به آثار ارزشمند خوشنویسان هنرمند ادوار گذشته نگاه میکنی.
استاد در کنار هنر خداداد، از خصوصیات عالی انسانی فوق العادهی برخوردار است؛ متواضع، مهربان، سخت کوش و اهل تحقیق و مطالعه. من گاهی ازمحضرش کسب فیض میکنم و ساعتی در بحر دانش و هنر ایشان، غرق میشوم.
امیدوارم خداوندمتعال، طول عمر همراه باسلامتی نصیب ایشان کند، تا بتوانند شاگردانی لایق، تربیت کنند و هنر والای خوشنویسی، در آینده نیز همچنان بدرخشد.
چون دریافتم که سخن پدر به پایان رسیده است، دفتر مشقم را برداشتم و راه افتادم. روز چهار شنبه بود و چهارشنبه بازار! در بازار عراق، از تراکم جمعیت، قیامت بود! هرکس، چیزی برای فروش آورده بود، یکی قالیچه و دیگری گلیمی به دوش انداخته بود. یکی تخم مرغ و آن یکی ماکیانی عرضه میکرد. خلاصه همه با آرامش خیال، مشغول داد و ستد بودند.
وارد بازار قندهار شدم، از مقابل تیمچه زیبای مختارزاده گذشتم و به دکان استاد
محمد علی خان عطار هروی رسیدم.
استاد عطار، بر خلاف اکثر اوقات، تنها نشسته و با کتابی قطور مصاحب بودند. بعد از لحظهی سر، بلند کردند، سلامم را با مهربانی جواب گفتند و سپس اجازه دادند تا وارد دکان شوم. همینکه وارد شدم، بوی خوش انواع ادویه، مشامم را نوازش داد.
استاد حال پدرم را پرسیدند. گفتم خوب اند و به شما، سلام رساندند.
استاد، فرمودند؛ تو هم سلام مرا به ایشان برسان. پدرت، انسانی فهیم و شاعری تواناست. قدرش را بدان.
گفتم؛ ایشان هم از شما خیلی تعریف میکنند و میگویند، شما میرعماد زمانه هستید. استاد، میرعماد کی بوده؟
استاد عطار، لبخندی زدند و با فروتنی گفتند، پسرم، پدرت مبالغه کرده اند، من شاگرد کوچک چنان استادی هم به حساب نمی آیم. استاد سپس، به معرفی میرعماد، خوشنویس که خط نستعلیق را به اوج شهرت رسانده بود، پرداختند.
بعد از آن، استاد تمرینات مشقم را از نظر گذراندند و سپس گفتند.
ـ پسرم، با توجه به اینکه هنوز یازده، دوازده ساله هستی، خطت خیلی خوب
است، اما باید بیشتر تمرین کنی.
استاد، قلم نایی را برمیدارند و به دوات فرو میکنند، قدری رنگش را میگیرند وشروع به نوشتن میکنند.
از حرکت نک قلم بر روی کاغذ، صدای ملایمی، گوش را نوازش میدهد.
بعد از دمی، استاد ضمن دادن کتابچه مشقم، تأکید میکنند که بیشتر تمرین کنم.
به سرمشق نگاه میکنم، استاد محمد علی عطار هروی با خطی زیبای نستعلیق،
نوشته بودند:
غلام همت آنم ، که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است
سرم را بلند میکنم. هنوز روی همان پله پر گرد و غبار، نشسته ام. با تعجب به اطرافم مینگرم، سرای مختارزاده، در سکوت مرگباری فرو رفته و نه از پارچه فروشان خبری است و نه از تاجران…
همه از این جهان پر هیاهو، رخت بربسته اند. جز استاد محمد علی عطار هروی که با خلق آثار ارزشمند خوشنویسی اش، همچنان زنده و جاوید است و پدرم،که در لابلای کتب شعر هرات، هنوز نفس میکشد.
یاد استاد بزرگ افتخارآفرین سرزمین ما؛ شادروانمحمدعلی عطار و همه نام آوران تاریخ پر افتخارما، گرامی باد.
فضل الله رضایی « بسمل »
هامبورگ ـ ثور ۱۴۰۵




جناب آقای رضایی گرانقدر از اینکه خاطرات زیبای تانرا با ما شریک ساختید ممنونم ، روان استاد مرحوم و باقی عزیزان سفر کرده را شاد وخشنود می طلبم.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی