هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سوم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱ سرطان (تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۲ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
———————-
مامور محله و نواسه اش
————————–
پیوسته به گذشته :
چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.
پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.
شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.
میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.
اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.
.
.
عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.
چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.
در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.
امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.
.
.
باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.
.
.
وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.
غلام سخی غیرت




جناب استاد غیرت گرامی از دل نوشتهء زیبا و خاطرات نیک تان ممنونم ، از درگاه احدیت
برایتان طول عمر با برکت همراه با مؤفقیت تمنا دارم.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی