۲۴ ساعت

27 فوریه
۱ دیدگاه

بهارِ اُلفتِ خاندان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۸ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۷  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

بهارِ اُلفتِ خاندان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن  

قافیه: «…ا»  

ردیف: «گردد»

به مهرِ یار، دل از کینه‌ها رها گردد  

صفای خانه از آن لحظه آشنا گردد  

میانِ خویش اگر عهدِ دوستی بندیم  

بهارِ اُلفتِ   ما   تا    ابد  به‌  پا گردد  

چراغِ خانه به نورِ محبّت است که باز  

ز ظلمتِ شبِ تفرقه بی‌صدا گردد  

هر آن‌که حرمتِ اهلِ  خویش را نگه دارد  

دلش به وسعتِ یک آسمان، صفا گردد  

برادر آن‌که به سختی کنارِ تو باشد  

نه آن‌که در غمِ تو لحظه‌ای جدا گردد  

به یک نگاهِ محبّت، هزار دل نرم است  

که سنگ نیز به چنین لطف، آشنا گردد  

میانِ خویش اگر دستِ هم بگیریم از دل  

جهان به چشمِ همه باغِ پرصفا گردد  

کسی که مهرِ برادر به جان پذیرد زود  

به چشمِ خلق، چو خورشیدِ پُر ضیا گردد  

خانواده‌ست که در طوفانِ روزگارِ دراز  

پناهِ جان شود و  مایهٔ   بقا   گردد  

به احترامِ   عزیزان  اگر  قدم نهیم  

هزار دُرّ به کف  آید، هزار جا گردد  

به همّتِ دلِ نزدیک و جانِ هم‌سویم  

هر آنچه دور بود از ما، به ما دنا گردد  

در این میانه اگر شعرِ من پذیرا شد  

بدان که یادِ تو در سینهٔ فائز جا گردد  

خلیل الله فائز تیموری 

۱۴۰۲/شمسی 

تهران ــ ایران 

23 فوریه
۱ دیدگاه

چراغی در دلِ طوفان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

چراغی در دلِ طوفان 

«پدر بودن یعنی ایستادن در میانه‌ی طوفان، با دلی که هزار بار می‌شکند و باز از نو قد می‌کشد. یعنی شب‌هایی که ماهی در آسمان نیست، اما چراغی در دل روشن می‌ماند تا راه فردا را پیدا کند. یعنی لبخندی که از میان خستگی‌ها عبور می‌کند تا جانِ فرزند را گرم نگه دارد؛ لبخندی که شاید کسی نداند پشتش چه کوهی از غم پنهان است.  

پدر یعنی مردی که اشک‌هایش را در تاریکی می‌ریزد، اما امیدش را در روشنایی روز می‌کارد. کسی که اگرچه دستش گاهی از توانایی خالی می‌ماند، اما دلش هرگز از ایمان خالی نمی‌شود. او با هر سجده، با هر دعا، با هر آهِ فروخورده، فردایی بهتر را برای فرزندانش می‌سازد؛ حتی اگر دنیا سرد باشد و بی‌مِهر.  

پدر یعنی تکیه‌گاهی که نمی‌گذارد اندوه او را از پا بیندازد، چون عشقِ فرزندانش بزرگ‌تر از هر غمی‌ست. او می‌داند که مرد بودن فقط به قدرت بازو نیست؛ به استقامت قلبی‌ست که در سکوت می‌تپد و در پنهان می‌جنگد. و چه زیباست این جنگ خاموش، این ایمان آرام، این امیدی که از دلِ غمِ پنهان جوانه می‌زند.  

گاهی دنیا نمی‌بیند، اما دلِ پدر چراغی‌ست که حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها خاموش نمی‌شود؛ چراغی که با عشق روشن مانده، عشقی که هیچ اندوهی توان خاموش کردنش را ندارد.»

  رنج پدر در غربت

 

به هر سو  می‌روم، اشکم  گواهِ دلِ پنهان 

دلم لرزان  ولی  سر  می‌کنم  با غمِ پنهان

 

شبم بی‌ماه اگرچه  می‌گذرد با آهِ سنگین

سحر در راه می‌آید پس از هر شامِ غمِ پنهان

 

لبم   خندان   نگه دارم   برای خاطرِ فرزند

که او جان می‌گیرد از لبخندم، نه از غمِ پنهان

 

پدر بودن اگر سخت است و راهش پر زِ طوفان

دلم محکم‌تر از کوه است در عزمِ غمِ پنهان

 

در این غربت اگر دستم تهی ماند از توانایی

امیدم می‌کشد فردا مرا از دامِ غمِ پنهان

 

به هر سجده ز حق خواهم  نگاهی از سرِ رحمت

که می‌ رویَد گلِ ایمان  ز  خاکِ غمِ پنهان

 

قسم بر عشقِ فرزندم،  نمی‌شکنم  زِ این اندوه

که مرد از پا نمی‌افتد  به تکرارِ غمِ پنهان

 

بگو «فائز» اگر دنیا سراسر سرد و بی‌مِهر است

چراغی روشن است این دل ، درونِ غمِ پنهان

 خلیل الله فائز تیموری

 

 

 

19 فوریه
۱ دیدگاه

غزل رمضان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۳۰ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

آغازِ ضیافتِ نور

در آستانه‌ی ماهی که درهای آسمان گشوده می‌شود، 
دل را به نسیم سحر می‌سپاریم و جان را در باران رحمت می‌شوییم. 
رمضان، ماه بیداری دل‌هاست؛ ماهی که هر آهِ شبانه 
راهی به سوی نور می‌گشاید و هر قطره‌ی اشک، 
جرعه‌ای از کوثر مهربانی خدا می‌شود. 
در این ضیافت الهی، 
دل را سبک می‌کنیم، جان را صیقل می‌دهیم 
و به امید شبِ قدری که سرنوشت را به روشنایی می‌نویسد، 
قدم در مسیر نور می‌گذاریم. 
رمضان، ماهِ بازگشت است… ماهِ رسیدن.
——–
 غزل رمضان 
(وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن )
(ردیف: رمضان )
(قافیه: ـان )

ای نسیمِ   سحر  از  کوی صفا آیتِ جان، 
مژده‌ی   رحمتِ حق آورده‌ای در رمضان

ماهِ مهمانیِ   حق ، ماهِ   مناجاتِ شبان، 
ماهِ آمرزش و  نور است  فروزان رمضان

دل اگر تیره شود  از  غمِ  عصیان ، ای دلِ من، 
چاره‌اش توبه و اشکِ سحر است اندر رمضان

چون شبِ قدر رسد، پرده‌ی اسرار گشای، 
که بود لحظه‌ی دیدارِ خداوندِ جهان، رمضان

سفره‌ی لطفِ خدا گسترده بر خلقِ جهان، 
هر که مهمان شودش، یابد از او فیضِ نهان، رمضان

چشم بگشا که ز هر سو برسد نورِ امید، 
می‌دمد صبحِ کرامت ز دلِ   شامِ گران، رمضان

جانِ مشتاق در این ماه شود غرقِ صفا، 
می‌رسد نغمه‌ی «ارجعی» ز لبِ روح‌فشان، رمضان

هر که یک لحظه در این ماه کند یادِ خدا، 
می‌شود پاکتر از قطره‌ی  بارانِ  روان، رمضان

دل اگر تشنه‌ی یک جرعه  ز کوثر باشد، 
می‌چکد رحمتِ حق از افقِ عرشِ عیان، رمضان

سجده‌ی نیمه‌شب و ناله‌ی دل‌های شکسته، 
می‌برد بنده‌ی غم‌دیده به اوجِ آسمان، رمضان

ای که دوری ز خدا کرده‌ات  افسرده و خسته،

ماهِ عشق است و صفا، ماهِ دعا، ماهِ ندا، 
ماهِ بیداریِ دل، ماهِ شکفتن به بیان، رمضان

در دلِ شب بنشین، گوش به آیات بسپار، 
که رسد زمزمه‌ی قدسیِ قرآن به زبان، رمضان

هر که  در  سینه  شراری  ز محبت دارد، 
می‌شود شعله‌ور از نورِ خدا بی‌نقصان، رمضان

عاشقان را چه خوش است این شبِ پرنورِ دعا، 
که بود لحظه‌ی وصل است به یارِ مهربان، رمضان

در شبِ قدر ملائک   همه در سیر و سفر، 
می‌رسند از رهِ عرش، به دلِ اهلِ ایمان، رمضان

گرچه فائز ز بیانِ سخنِ   ماه قاصر باشد، 
به دعا می‌طلبد رحمتِ یزدانِ جهان، رمضان

خلیل الله فائز تیموری

۱۴۰۲/شمسی 

تهران ــ ایران 

15 فوریه
۱ دیدگاه

شعله‌های هجران

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

روشن در آتش هجران

«در آتش هجرانش می‌سوزم و هر بار از یاد نگاهش دوباره جان می‌گیرم؛  

عشقی که هم ویرانم می‌کند و هم روشنم،  

هم اشکم را جاری می‌سازد و هم دلم را به شوق می‌نشاند.  

میان پریشانیِ دوری و شیرینیِ یادش،  

چون شمعی در باد می‌لرزم و باز عاشق‌تر می‌شوم…»

 

شعله‌های هجران

هر نفس از یاد تو  مست  و خرابم میشوم

در خیالت بی‌خود از جان و شرابم میشوم

چون نسیم سحری از  رهت  آیم  به چمن

عطر گیسوی تو را من به  شتابم میشوم

در خم زلف تو ای ماه، به غرقابم میشوم

وز غمت در  طلبت،  غرق  عذابم میشوم

آتشم در دل  از آن   شعله هجران تو بس

من که با یاد رخت هرشب، کبابم میشوم

در   بیابان   فراقت   بی‌نشان از خود روم

غرق در موج پریشانی، بی‌حسابم میشوم

گاه چون ابر بهاران   اشک  بارم به خیال

گاه با یاد  لبت،  مست  و  پرآبم   میشوم

ای که گفتی عاشقی را شرط صبر است و ادب

من به عشق تو بی‌صبر و در عذابم میشوم

فائز از هجر تو  دارد   دل   پر   غصه ولی

چون کند یاد لب  لعل تو ، در آبم  میشوم

خلیل الله فائز تیموری.

۱۴۰۳/۷/۱۱ ــ شمسی

تهران ــ ایران 

11 فوریه
۱ دیدگاه

 قصیدهء مهر پدر و مادر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 قصیدهء مهر پدر و مادر

به لطفِ حق، شبِ تیره به نورِعشق یارمی‌گذرد 
دلِ پدر، دلِ  مادر زِ مهرِ بی‌شمار می‌گذرد 

زِ     روزِ  نخستِ    آمدنِ      طفلِ    ناتوان 
دمادم از نفسِ شوقِ آن دو غمگسار می‌گذرد 

چو   نوزاد ،  خفته   در  بغلِ  مادرِ  وفادار 
جهان به عطرِ لبخندِ  آن رخِ نگار می‌گذرد 

هنوز آن ناله‌های نرم و آن  زبانِ کودکانه 
به شوقِ جانِ پدر، چون نسیمِ بهار می‌گذرد 

قدم‌قدم به  لرزشِ  پایِ  نخستِ خویش 
به دستِ مهرِ پدر، از خطر و از غبار می‌گذرد 

به هر سقوطِ کوچکِ او، دل شکسته‌شان 
ولی به شکرِ برخاستنش  استوار  می‌گذرد 

چو وقتِ مکتب و دفتر  و  بویِ کاغذ آید 
دلِ پدر و مادر  از  آن   انتظار   می‌گذرد 

به اشکِ شوق، رها می‌کنند  دستِ کودکَک 
که سویِ علم رود، تا زِ  جهل و  شرّ می‌گذرد 

جوان شود پسر و دختر از شکوفهٔ عمر 
ولی زِ عمرِ والدین، چه زود و بی‌قرار می‌گذرد 

یکی   جوان‌  تر  و   تازه‌  تر  از  بهارِ  نو 
یکی دگر خمیده و رنجور و نزار می‌گذرد 

شبِ    درازِ   پر تب‌     و  تابِ   کودکی 
به پاسداریِ آن دو دلِ غمگسار می‌گذرد 

به هر نفس که طفل، جوان‌تر شود، ببین 
که عمرِ مادر و   پدر از شمار می‌گذرد 

به سفره‌ای که با عرقِ جبین نهاده‌اند 
هزار قصهٔ رنج و هزار یادگار می‌گذرد 

به روزگارِ سخت، به شب‌های بی‌امان 
دلِ پدر و مادر از عشقِ بی‌شمار می‌گذرد 

چو فرزندان به خانهٔ خویش آشیان کنند 
دلِ والدین زِ شوقِ همان روزگار می‌گذرد 

ولی چه سود که قامتشان خمیده شد 
که عمرشان به پایِ محبت، نثار می‌گذرد 

در آخرین نفس، به دعای خیرِ فرزندان 
دلِ پدر و مادر از این رهگذار می‌گذرد 

و   این  حکایتِ  مهرِ  دو یارِ   بی‌ بدیل 
به نامِ عشق، زِ دفترِ روزگار می‌گذرد 

به ختمِ  قصه،   گوید دلِ شاعرِ شما 
که نامِ او «فائز» است و از افتخار می‌گذرد 

خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۳/۴/۱۸.شمسی
تهران ، ایران

09 فوریه
۳دیدگاه

«قصیده درد هجرت »

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قصیده درد هجرت 

 

دلم از داغِ سفر سوخت، زِ پا تا به سر سوخت  

شبِ  تاریکِ  وطن  در دلِ   خاکستر  سوخت  

 

نه به میل آمدم  از خانه، نه   با  شوقِ وداع  

خانه    در  آتشِ   بیدادِ    ستمگر     سوخت  

 

بادِ وحشی‌ست زمانه، همه را می‌روبد و رفت  

گلِ امیدِ من   از تازیِ   این   تند باد سوخت  

 

نان اگر بود،  به   تحقیر   به   کامم   کردند  

حرمتِ جانِ بشر بر لبِ  هر سنگر سوخت  

 

نامِ من «مهاجر» و این خود گناهی شدِ بزرگ  

که به هر مرز رسیدم، دلم از خنجر سوخت  

 

سنگ‌   بارانِ   نگاهِ   همه‌ جا همراهم بود  

آه، از این بارِ نگاه  که  تنم  یکسر سوخت  

 

گفتند:   « حقِّ بشر! »  لیک ندانم به کجا  

حق اگر زنده بُدی، از چه چنین بی‌پر سوخت؟  

 

سازمان‌ها همه خاموش، جهان در تماشا  

کودکی ناله‌زنان در دلِ این معبر سوخت  

 

کشورِ همسایه دیوار، جهان پنجره بست  

مردِ    آواره   میانِ   در و  دیوار  سوخت  

 

نه پناهی، نه صدایی، نه سری گرمِ سؤال  

روحِ انسان به صفِ سردِ صف‌آرایی سوخت  

 

وطنم پشتِ سرم ماند و به زنجیر افتاد  

پیشِ چشمم وطن از جهلِ ستمگر سوخت  

 

حاکمانی  که  ندانستند   الفبایِ خرد  

تختشان سبز، ولی مزرعِ هر کشور سوخت  

 

علم را خوار شمردند و قلم را شکستند  

خانه‌ی روشنِ تاریخ از این دفتر سوخت  

 

من گریختم نه زِ خاک، از شبِ بی‌قانونی  

کز نفس‌های خفقان‌آورش این پیکر سوخت  

 

بی‌وطنی چه کشد آن‌که نه دیروز از اوست  

نه فردا؛ همه‌ی هستی‌اش اینجا سر سوخت  

 

گاه  تحقیرِ   زبان  ، گاه  لگدهای نگاه  

گاه نامم به دهان‌ها چو شرر، اخگر سوخت  

 

ای جهان! مدّعیِ صلح و شعارِ انسان!  

تا کجا گوشِ تو از ناله‌ی ما کر سوخت؟  

 

ما نه عدد، نه گزارش، نه سطرِ پرونده  

ما دلِ زنده‌ایم، ای کاش بدانی چه‌قدر سوخت  

 

این قصیده نه زِ جوهر، نه زِ لفظ و قافیه است  

از دلِ سوخته‌ای کاین همه سال، اخگر سوخت  

 

به امیدی که جهان روزی از این   خواب دَرَد  

و بداند که چه بسیار دلِ بی‌یاور سوخت  

 

کاش فردا برسد، کاش بیاید سحری  

که در آن، ریشه‌ی ظلم از دلِ هر کشور سوخت  

 

بشنو ای روز، اگر شب همه خاموشی کرد  

قصه‌ی ماست که با نامِ فائز آخر سوخت  

 

خلیل الله فائز تیموری

۱۴۰۴/۳/۲۵ خورشیدی 

  تهران ــ ایران

05 فوریه
۳دیدگاه

تسخیر نور

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تسخیر نور


به چش
مت آفتاب افتاد و من گشتم اسیرِ نورِ تو 

جهان در موجِ رؤیا  غرق   شد در روشنیِ نورِ تو 

دل از کوه و  دشت بردی ، شد افق لبریزِ شوق 
که   می‌ رقصد   نسیمِ  صبح  در  تعبیرِ   نورِ  تو 

نسیم از  زلفِ  ماه‌ رویانِ  این سرایِ    بی قرار  
به آبشاران می‌رسد، می‌ریزد  از تقصیرِ نورِ تو 

به دامنِ کوه ،  آسمان  آغوشِ  آبی می‌گشاید 
که می‌تابد  بر شقایق‌ ها به هر  تفسیرِ نورِ تو 

طبیعت مستِ نامت شد، به رقص آمد دلِ صحرا 
که می‌چرخد در دلِ گل‌ها به شور و شیرِ نورِ تو 

به  دشتِ  سبز،  آهویی زِ شوقِ  دیدنت لرزید 
که   می‌گیرد   ردّ   پایش    را   مسیرِ   نورِ  تو 

درختان دست   بالا  برده‌اند  از شوقِ  دیدارت 
که  می‌بارد  بر سرِ برگ‌ شان زِ  تقدیرِ  نورِ تو 

به رود   افتاده  تصویرت ، روان و  صاف و آرام 
که می‌خواند قصه‌ ها از  عمقِ   تأثیرِ   نورِ تو 

شبِ مهتاب هم بی‌تاب شد، از خویش بیرون زد 
که می‌خواهد  پر کند  عالم   به   تعبیرِ نورِ تو 

دلِ من نیز هر لحظه به سویت می‌کشد آرام 
که می‌جوید در  تمامِ   عمر  ،  تسخیرِ نورِ تو 

منم «فائز» که می‌نویسم این غزل را با دلِ شاد 
که جانم می‌شود هر لحظه گرم و گیرِ نورِ تو 

خلیل الله فائز تیموری

31 ژانویه
۳دیدگاه

غزلِ پیوندهای ماندگار

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۱ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۳۱  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

غزلِ پیوندهای ماندگار

 

به هر سو مهرِ  یاران  را به  دل پرورده می‌دارم  

صفای صحبتِ خوبان چو جان در سینه می‌دارم  

به جمعِ دوستان، شادی شکوفان است هر لحظه  

همیشه یادِ آن محفل  به  دل  شیرینه می‌دارم  

خانواده ، سایهٔ  رحمت،  چراغِ  خانه  و دل‌  ها  

به مهرِ مادر و پدر، سر بر زمینِ سینه می‌دارم  

برادر تکیه‌ گاهم ، خواهرم  شمعِ  دل  و  جان  

به حرمتِ هر  دو،  دل  را  چو   آیینه  می‌دارم  

به کویِ  خویش و  اقربا  دلم  هرگز نمی‌ماند  

محبت‌های‌ شان را تا  ابد  در  سینه می‌دارم  

رفیقانم  به سختی‌ ها  و آسانی    وفا  دارند  

من این پیوندِ پاکِ‌شان به جان دیرینه می‌دارم  

به هر محفل که می‌نشینم ز لطف‌شان حکایت‌ها  

چو گنجی ناب، یادِشان همیشه زینه می‌دارم  

پدر، آن کوهِ  استوار ؛ مادر ، باغِ مهر و  لبخند  

به پای‌بوسِ هر دو سر به خاکِ چینه می‌دارم  

جهان بی‌مهرِ ایشان سرد و تاریک  است چون زندان  

من این خورشیدِ جان‌افروز را در سینه می‌دارم  

اگر  صد   سال   دیگر   هم  بمانم در رهِ الفت  

همین   پیوندِ خویشاوند   را   آیینه   می‌دارم  

در آخر «فائز» از دل گفت این شعرِ محبت را  

که مهرِ اهل و یاران را به جان آیینه می‌دارم  

خلیل الله فائز تیموری 

25 ژانویه
۱ دیدگاه

قصیدهٔ مهاجران افغان

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر یکشنبه  مؤرخ ۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۵  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قصیدهٔ مهاجران افغان

به دشتِ خستهٔ شب‌ها، زِ هجرِ خانمان می‌گریم  

به یادِ  کوچه‌ هایِ  سوخته ، بی‌آسمان می‌گریم

 

دلِ   ما   خسته   از   بیدادِ    مردانِ  ستم‌   پیشه  

به  یادِ   کودکانِ  م انده  در خاکِ  گران  می‌گریم

 

به هر سو سایهٔ ظلم است و تیغِ خشمِ بی‌رحمان  

زِ بیمِ جان  ، در این  راهِ  پر از   امتحان  می‌گریم

 

نه روزی روشن از فردا، نه شامی با چراغِ صلح  

به یادِ   مادرانِ   مانده   در چنگِ  زمان می‌گریم

 

به هر مرزی که  می‌کوبیم، در بسته‌ست و دل سنگین  

به غربت، بی‌پناه و خسته از جورِ جهان می‌گریم

 

به خاکِ   همسایه  رفتن ، با هزاران داغِ پنهان  

زِ رنجِ نانِ  بی‌برکت ، زِ  اشکِ  ناتوان  می‌گریم

 

به اردوگاه‌  هایِ سرد  ، در صف‌هایِ  درازِ درد  

به یادِ  خیمه‌ هایِ  پاره  در بادِ  خزان  می‌گریم

 

نه کاری  ، نه پناهی ، نه امیدی  در  دلِ  آواره  

به یادِ  رنجِ  مردانی که ماندند ناتوان می‌گریم

 

به دخترکانِ  بی‌ فردا ، به  پسرکانِ   بی‌لبخند  

به   رؤیاهایِ  پرپر شده  در نیمه‌ راه  می‌گریم

 

به آن  مادر که  در آغوشِ خود فرزند می‌لرزید  

زِ ترسِ مرگِ ناگهانی، در شبِ بی‌امان می‌گریم

 

به   آن   پیرِ  زمین‌ گیرِ   کهن‌  سالِ  غبار  آلود  

که از داغِ وطن با سرفه‌هایِ استخوان می‌گریم

 

به آن مردی   که در   دریا  به امیدِ نجات افتاد  

به یادِ موج‌هایی که ربودندش جوان می‌گریم

 

به آنانی که  در  صحرا  زِ تشنگی جان باختند  

به یادِ  پیکرِ بی‌  نامشان  زیرِ  نهان   می‌گریم

 

به آنانی   که در غربت ، زِ نان و نام محرومند  

به یادِ شرمِ  چشمانِ  پدرهایِ نهان می‌گریم

 

به آنانی   که   در غربت ، هویت را گم کردند  

به یادِ   نام‌  هایِ  پاکِ رفته  از زبان می‌گریم

 

ولی با این همه، روزی امیدی سبز خواهد رُست  

به شوقِ صبحِ آزادی، به فردایِ جهان می‌گریم

 

و تا آن دم که خورشیدی  برآید از  دلِ ویران  

به یادِ  رنجِ  مهاجر ، فائز   از  جان  می‌گریم

خلیل الله فائز تیموری 

 

 

10 ژانویه
۳دیدگاه

جهانِ بیمار

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۲۰ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

جهانِ بیمار

جهانی  شد  ز بیداد  و  ریا  آباد  ، ای جان

ولی از خونِ مظلومان ، بنا افتاد، ای جان  

سحرگاهی که دزدان، تاجِ عدل‌انگیز بردند

هنوز این باغ،  از آهِ سحر، فریاد، ای جان  

کدامین کوچه از  زخمِ  خیانت پاک مانده؟ 

کدامین بام، بی‌فریادِ مظلومان، نهاد، ای جان؟  

همه اغوا  شده  از  متع  دنیا  و  دروغ‌ اند

قفس را می‌خرند، گویی که آن آزاد، ای جان  

حکیمی مرده در کنجی، به فقر و انزوا، لیک 

هر ابله بر سریرِ حکم ، شاد و شاد، ای جان  

سپاهی از دروغ و رشوه و قاچاق و تزویر  

چنین  لشکر ، عدوِ آدمی‌ نهاد  ، ای جان  

ببین   بر بامِ   قصرِ  آن    رشوه‌   خواران  

پرِ عقابِ ظلم، هر لحظه بال‌افزاد ، ای جان  

ولی در گوشِ زندان، زمزمه‌ی خروش است 

که خاموشی، دگر طاقت نمی‌آورد، ای جان  

نوای مرگِ سخت از شاخسارِ شهر برخاست  

درختِ زندگی را مور ، عزا بنهاد، ای جان  

به   نامِ آ بادی ، ویران‌گری   رونق  گرفته 

فساد، از چهره‌ی قانون، نقاب انداخت، ای جان  

کسی با کیسه‌ی پر ، قاضیِ ملک و دین شد  

کسی با چهره‌ی زهد، در درونش باد، ای جان  

بر این شیشه ی عمرِ نازکِ ملت، سنگی 

ز هر سو، از حراجِ شرف ، بنیاد، ای جان  

اگر فریاد برآری ، جرم تو  را  می‌نویسند

اگر خاموش باشی، مهرِ رضایت داد، ای جان  

فلک هم گواه است این چه بازی‌ی غریب است؟ 

که ظالم محترم ، مظلوم در بیداد ، ای جان  

بترسید ای   کبوتر کانِ    آزادی    از   باز  

که در پروازِ بی‌بازگشت، آشیان افتاد، ای جان  

در این بازارِ تاریک، هر چه هستی می‌فروشند 

فقط قیمت ندارد، دینِ بی‌فساد، ای جان  

مپندارید    که   این دیوار ها  باقی بماند

طنینِ یک فغان، صدخنجر آماده‌ است، ای جان  

ستون‌  های دروغ  ، با نیرنگ  استوارند 

ببین از جانِ مردم ، پایه‌اش افتاد ، ای جان  

دلا  ، زنهار    ا ز این   دنیای   فریب‌ آلود  

که در پس نقابِ زیبایش، مرگ باد، ای جان  

هنوز از  شاخسارِ   آرزو   ، برگی  بروید

ولی موریانه   ، ریشه را برباد  ، ای جان  

فائز آمد که بگوید: «این جهان بیمارِ مرگ است

ولی امید، داروی جانِ بیدار است، ای جان»  

خلیل الله فائز تیموری

 

06 ژانویه
۳دیدگاه

شهری غرق در فساد ( رمان طنز)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۶ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

«شهری غرق در فساد»……     

    رمان طنز 

قوماندان جدید پلیس، جنرال عبدالحمید، با یونیفورم اتو شده، کفش‌های برق‌ زده و یک جلد قانون اساسی زیر بغل، وارد شهری می‌شود که در آن قانون مثل یک شوخی بی‌مزه در محافل شبانه نقل می‌شود. 

او با امید اصلاحات، در اولین روز کاری‌اش، به دفتر شاروال می‌رود تا با او همکاری کند؛ اما شاروال در زندان است، و از آن‌جا با تلفن همراهش جلسه برگزار می‌کند.

در راه برگشت، جنرال عبدالحمید با والی شهر روبه‌رو می‌شود که در حال بوسیدن پیشانی یک راهزن معروف است و به او لقب «قهرمان اقتصاد غیررسمی» می‌دهد. قوماندان با خود زمزمه می‌کند: «یا خدا، من به جای اداره پولیس، وارد یک سیرک شدم.»

در همان شب، قوماندان در دفترش نشسته و با همکارانش جلسه اضطراری برگزار می‌کند. یکی از افسران می‌گوید: «جنرال صاحب، این‌جا قانون را اول می‌فروشند، بعد تطبیق می‌کنند، البته اگر مشتری پیدا نشد.

قوماندان تصمیم می‌گیرد با شورای مدنی شهر جلسه بگذارد. این شورا، طبق تابلو رسمی‌اش، نهاد ناظر بر شفافیت و عدالت اجتماعی است؛ اما در عمل، بیشتر شبیه به یک اتحادیه قاچاقچیان است که با نیکتایی و لپ‌تاپ، فساد را مدیریت می‌کنند.

در جلسه، رئیس شورا با لبخند می‌گوید: «جنرال صاحب، ما هم خواهان اصلاحات هستیم، البته اصلاحاتی که به منافع اعضای شورا صدمه نزند.» یکی دیگر از اعضا اضافه می‌کند: «ما فساد را محکوم می‌کنیم، اما نه آن‌قدر که خودما محکوم شویم.»

قوماندان با شنیدن این جملات، به یاد کتاب‌های طنز دوران کودکی‌اش می‌افتد و می‌گوید: «اگر این‌ها نهاد مدنی‌اند، پس دزدان واقعی چه شکلی‌اند.»

والی شهر، مردی با سبیل‌ های تاب‌ خورده و عطر فرانسوی، در جلسات رسمی با لباس دیپلماتیک ظاهر می‌شود، اما شب‌ها در محافل راهزنان، با لباس محلی و تفنگچه کمری، نقش مشاور امنیتی را ایفا می‌کند.

قوماندان پلیس تلاش می‌کند مدارکی از ارتباط والی با گروه‌های دزدی جمع‌آوری کند، اما هر بار با یک نامه تهدیدآمیز از دفتر ریاست جمهوری روبه‌رو می‌شود که در آن نوشته شده: «جنرال صاحب، لطفاً از ایجاد تشویش در اذهان عمومی خودداری فرمایید.»

در یک شب تاریک، قوماندان با لباس مبدل، وارد یک محفل راهزنان می‌شود و والی را در حال تقسیم پول‌های دزدی می‌بیند. اما وقتی می‌خواهد گزارش دهد، سیستم ثبت و گزارش‌دهی «ناگهان» از کار می‌افتد.

رییس ثارنوالی، ماریا چهار چشم، زنی با مهارت بالا در گرفتن رشوه و نوشتن احکام سفارشی، بیشتر وقتش را در سالن زیبایی می‌گذراند تا در دفتر دادستانی. 

او با یک کیف پر از دالر، وارد دفتر می‌شود و با لبخند می‌گوید: «عدالت، مثل آرایش است؛ بستگی دارد چقدر پول بدهی.»

قوماندان پلیس تلاش می‌کند دوسیه ای علیه او باز کند، اما قاضی مربوطه، شوهر خواهر ماریا است. در نتیجه، دوسیه به‌جای بررسی، به «بایگانی تاریخی» منتقل می‌شود.

در یک مورد، ماریا چهار چشم حکم آزادی شاروال زندانی را صادر می‌کند، به شرطی که شب‌ها به خانه‌اش برود و روزها در زندان «استراحت» کند. قوماندان با دیدن شاروال در بازار، دچار توهم نمی‌شود؛ واقعاً شاروال است…

شاروال سابق، آقای کریم‌الدین، که به جرم اختلاس زندانی شده، با حکم عجیب دادستانی، شب‌ها به خانه‌اش می‌رود و روزها در زندان «استراحت» می‌کند. او حتی در خانه‌اش مهمانی برگزار می‌کند و از مهمانان با جمله «به زندان من خوش آمدید» استقبال می‌کند.

قوماندان پلیس تلاش می‌کند این وضعیت را رسانه‌ای کند، اما رسانه‌ها با دریافت «کمک مالی» از شاروال، گزارش را به «سفر تفریحی شاروال به خانه‌اش» تغییر می‌دهند.

در یک صحنه طنز، شاروال در زندان، صنف آموزش اختلاس برگزار می‌کند و به زندانیان می‌گوید: «اگر قرار است زندانی شوید، حداقل با پول زیاد زندانی شوید.»

در شهری که قانون مثل یک قالین کهنه زیر پای زورمندان افتاده، نمایندگان پارلمان به جای قانون‌گذاری، مشغول غصب زمین‌های دولتی‌اند. یکی از آن‌ها، حاجی نصرالله، با چشمان خواب‌آلود و انگشتری طلای درشت، زمین قبرستان را به یک شرکت ساختمانی فروخته و نام پروژه را «مجتمع بهشت» گذاشته است.

قوماندان پلیس، جنرال عبدالحمید، با دیدن تابلو پروژه روی قبرستان، شوکه می‌شود. او با خود زمزمه می‌کند: «در این شهر، حتی مرده‌ها هم امنیت ندارند.»

در جلسه پارلمان، نمایندگان با غرور از پروژه‌ های‌ شان سخن می‌گویند. یکی از آن‌ها می‌گوید: «ما به توسعه شهری باور داریم، حتی اگر مجبور شویم تاریخ را با بولدوزر پاک کنیم.»

جنرال عبدالحمید تلاش می‌کند دوسیه‌ای علیه حاجی نصرالله باز کند، اما اسناد زمین‌خواری «ناپدید» می‌شوند. کارمند اداره ثبت زمین، با لبخند می‌گوید: «جنرال صاحب، شاید اسناد خودشان تصمیم گرفتند مهاجرت کنند.

رسانه‌های محلی، به جای افشای فساد، تبلیغات برای دزدان منتشر می‌کنند. تلویزیون ملی، در برنامه‌ای ویژه، رییس ثارنوالی را به‌عنوان «زن موفق سال» معرفی می‌کند. مجری با شور و شوق می‌پرسد: «راز موفقیت‌ تان چیست؟» و  ماریا با لبخند می‌گوید: «اعتماد به نفس، و حساب بانکی پر.»

قوماندان پلیس در یک مصاحبه تلویزیونی، وقتی از فساد حرف می‌زند، صدایش قطع می‌شود. مجری با لبخند مصنوعی می‌گوید: «مشکل فنی بود.» و برنامه به تبلیغ شامپو ضد ریزش مو تغییر می‌کند.

در یک مورد دیگر، روزنامه‌ای با تیتر درشت می‌نویسد: «دزدان، ناجیان اقتصاد زیرزمینی » و مقاله‌ای منتشر می‌کند که در آن، راهزنان به‌عنوان «کارآفرینان مستقل» معرفی می‌شوند.

جنرال عبدالحمید با دیدن این وضعیت، می‌گوید: «در این شهر، رسانه‌ها نه تنها حقیقت را نمی‌گویند، بلکه آن را با سس تبلیغاتی سرو می‌کنند.»

قوماندان پلیس تصمیم می‌گیرد با چند همکار وفادار، یک عملیات ضد فساد راه‌اندازی کند. نقشه‌اش دقیق است: شناسایی منابع فساد، ضبط مکالمات، و افشای اسناد. اما در همان روز، نامه‌ای از وزارت می‌رسد که او به «مرخصی اجباری» فرستاده شده است.

در غیاب او، معاونش، دگروال قاسم، که قبلاً در دوسیه‌ای به رشوه متهم بود، به‌عنوان سرپرست معرفی می‌شود. قاسم با لبخند می‌گوید: «من اصلاحات را از داخل سیستم انجام می‌دهم، البته اگر سیستم اجازه دهد.»

جنرال عبدالحمید در خانه‌اش نشسته، با یونیفورم آویزان در گوشه اتاق، و با خود می‌گوید: «در این شهر، هر اصلاحاتی با یک تبعید همراه است.»

همکاران وفادارش، در خفا، تلاش می‌کنند عملیات را ادامه دهند. آن‌ها شب‌ها در رستورانت مخفی، جلسه می‌گذارند و با رمز عبور «عدالت داغ» وارد می‌شوند.

با پایان دوره رییس جمهور فاسد، نسیم تغییر وزیدن می‌گیرد. والی برکنار می‌شود، چند نماینده اخراج می‌شوند، و رسانه‌ها ناگهان «آزاد» می‌شوند. اما فساد مثل سمارق ، در سایه‌ها رشد کرده است.

قوماندان پلیس دوباره به وظیفه‌اش برمی‌گردد. او با امید تازه، وارد دفترش می‌شود، اما می‌بیند که دزدان حالا با لباس رسمی‌تر و عناوین جدیدتر فعالیت می‌کنند. یکی از آن‌ها، حالا «مشاور امور اقتصادی» شده و در تلویزیون از «شفافیت در دزدی» سخن می‌گوید.

در یک جلسه رسمی، قوماندان می‌گوید: «ما حکومت را تغییر دادیم، اما فرهنگ فساد هنوز پابرجاست. این‌جا، فساد مثل چای صبحگاهی است؛ همه می‌نوشند، اما کسی اعتراف نمی‌کند.»

شاروال سابق، آقای کریم‌الدین، با لباس جدید و عنوان «مشاور توسعه شهری» بازمی‌گردد. او در جلسه‌ای رسمی، با لبخند می‌گوید: «من اشتباهات گذشته را فراموش کرده‌ام، و شما هم باید فراموش کنید.»

قوماندان پلیس با دیدن او در جلسه رسمی، فقط می‌گوید: «این شهر، قانون خاص خودش را دارد.»

در جلسه‌ای، شاروال جدید پیشنهاد می‌دهد که برای کاهش فساد، باید «فرصت‌های فساد را قانونی کرد تا شفاف شود.» یکی از اعضای شورا با هیجان می‌گوید: «این پیشنهاد، انقلابی است.»

جنرال عبدالحمید، با چشمان گرد شده، به همکارش می‌گوید: «اگر این‌ها انقلابی‌اند، پس انقلاب واقعی چه شکلی است؟»

رییس ثارنوالی،  ماریا چهار چشم، حالا خود را قربانی سیستم معرفی می‌کند. در مصاحبه‌ای تلویزیونی، با اشک در چشم، می‌گوید: «من فقط مجری قانون بودم، نه خالق آن. اگر رشوه گرفتم، برای بقای سیستم بود.»

قوماندان پلیس با شنیدن این جمله، برای اولین بار در عمرش قهقهه می‌زند.و می‌گوید: «در این شهر، حتی دزدان هم نقش قربانی را بازی می‌کنند.»

در یک کنفرانس،  ماریا با اشک در چشم می‌گوید: «من قربانی اعتماد بیش از حد به پول شدم.» و خبرنگاران با شور و شوق، تیتر می‌زنند: «قربانی طلایی عدالت.»

جنرال عبدالحمید، در دفترش، به دوسیه های خاک‌ خورده نگاه می‌کند و می‌گوید: «در این شهر، عدالت مثل یک مجسمه است؛ همه از آن عکس می‌گیرند، اما کسی به آن دست نمی‌زند.»

با آغاز اصلاحات، دزدان و رشوه‌ خواران که سال‌ها در سایه حکومت فاسد رشد کرده بودند، احساس خطر کردند. آن‌ها تصمیم گرفتند با راه‌اندازی سرقت‌های مسلحانه، شایعه‌ پراکنی، و حتی تخریب نمادهای دولتی، چهره حکومت جدید را بدنام کنند.

در یک شب تاریک، گروهی از دزدان با ماسک‌های خنده‌دار و شعار «ما اصلاح‌طلبان واقعی هستیم» به یک مرکز پولیس حمله کردند. قوماندان پلیس که در لباس مبدل در محل حضور داشت، با دیدن این صحنه گفت: «این‌ها اگر اصلاح‌ طلب‌اند، من هم شاعر دربار هستم.»

رسانه‌ها، طبق معمول، این حمله را «اعتراض مدنی علیه بی‌عدالتی» عنوان کردند. یکی از خبرنگاران حتی از دزدان مصاحبه گرفت و پرسید: «هدف‌ تان از این حمله چه بود؟» و یکی از دزدان پاسخ داد: «ما فقط خواستیم نشان دهیم که هنوز زنده‌ایم.»

قوماندان پلیس مجبور شد شب‌ها با لباس مبدل، گشت‌زنی کند و روزها در جلسات رسمی، با چهره‌ای خسته و نگران، از امنیت سخن بگوید. او در یکی از جلسات گفت: «در این شهر، دزدها از ما بیشتر وقت دارند برای برنامه‌ریزی.»

با وجود همه مشکلات، چند جوان داوطلب، با انگیزه‌ای عجیب و باور به تغییر، به قوماندان پلیس پیوستند. آن‌ها تصمیم گرفتند با استفاده از تکنولوژی، فساد را افشا کنند. یکی از آن‌ها، که نابغه برنامه‌نویسی بود، اپلیکیشنی ساخت به نام «افشاگر»، که مردم می‌توانستند با آن، گزارش فساد را ثبت کنند.

در عرض یک هفته، هزاران گزارش ثبت شد؛ از رشوه در اداره ثبت احوال گرفته تا فروش نمرات در دانشگاه. قوماندان پلیس با دیدن این آمار، گفت: «اگر این اپلیکیشن را زودتر می‌داشتیم، شاید مجبور نمی‌شدم هر شب با لباس دلقک گشت بزنم.»

دزدان، که از این اپلیکیشن ترسیده بودند، تلاش کردند آن را هک کنند. اما جوان برنامه‌نویس، با لبخند گفت: «من برای مقابله با دزدان، از الگوریتم دزدی خودشان استفاده کردم.»

شهر کم‌کم بیدار شد. مردم شروع کردند به پرسیدن سوال، به اعتراض علیه فساد، و به حمایت از قوماندان پلیس. برای اولین بار، امید در دل تاریکی جوانه زد.

قوماندان پلیس، در پایان، در یک کنفرانس مطبوعاتی بزرگ، با حضور رسانه‌های داخلی و خارجی، پشت میکروفون ایستاد. چهره‌اش خسته بود، اما نگاهش پر از امید. او گفت: «فساد را نمی‌توان یک‌شبه ریشه‌کن کرد. این شهر سال‌ها در باتلاق فساد غرق بوده. اما اگر هر روز، فقط یک شاخه‌اش را ببریم، روزی می‌رسد که درخت فساد خشک می‌شود.»

مردم برای اولین بار، با صدای بلند کف زدند. خبرنگاران، به‌جای سانسور، سخنان او را کامل منتشر کردند. حتی یکی از رسانه‌ها تیتر زد: «قوماندان پلیس، قهرمان بی‌لباس قانون.»

در پایان، قوماندان پلیس در دفترش نشست، به اپلیکیشن «افشاگر» نگاه کرد، و با لبخند گفت: «شاید این شهر، روزی واقعاً مدنی شود.»

این‌گونه، رمان «شهری غرق در فساد» با طنز، تلخی، امید، و واقعیت‌های پیچیده، به پایان می‌رسد. یا شاید هم… تازه آغاز شده باشد      

        .  .  .          .  .   .          ..پایان

 

نویسنده : خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار ، فعال مدنی

و پژوهشگر حقوق بشر.

 

 

02 ژانویه
۵دیدگاه

گفتگویی بامحترم خلیل الله فائز تیموری، روزنامه نگار،فعال مدنی و پژوهشگرحقوق بشر.

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۲ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۲ جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا

——————————————————————————————————————————-

در ادامهِ گفتگو  با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت

اینک صحبتی داریم با محترم خلیل الله فائز تیموری ،

روزنامه نگار، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر.

که خدمت خوانندگان

گرامی پیشکش میگردد.

پرسش :

جناب تیموری گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی نموده و بفرمایید دارای چند فرزند میباشید ؟

پاسخ :

 اینجانب خلیل‌الله فائز تیموری، در ماه میزان سال ۱۳۴۱ خورشیدی در قریه ترکانی سفلی از توابع ولسوالی انجیل ولایت هرات چشم به جهان گشودم. دوران تحصیلات ابتدایی تا پایان دوره لیسه را در زادگاهم، ولایت هرات، به پایان رساندم. در سال( ۱۳۵۹ ) وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی ، دیپارتمنت روابط بین الملل دانشگاه کابل شدم و در سال( ۱۳۶۳ )با درجه لیسانس از این دانشگاه فارغ‌التحصیل گردیدم.

همسرم نیز از دانشگاه کابل در رشته ادبیات دری به درجه لیسانس نائل شده است ،و سال‌ها به‌عنوان معلم در لیسه های نسوان ولایت هرات خدمت نموده است.

ثمره زندگی مشترک ما سه فرزند است: دو پسر و یک دختر. پسر بزرگم در رشته کمپیوتر ساینس از دانشگاه غالب فارغ‌التحصیل شده است. دخترم نیز تحصیلات خود را در رشته ژورنالیزم در دانشگاه هرات به پایان رسانده است. پسر کوچک‌ ترم  دوره لیسه را به پایان رسانده و آماده ورود به مرحله‌ای نوین از زندگی علمی خویش است.

پرسش :

لطف نموده در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی انداخته و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها هستید؟

پاسخ :

 در پی جنگ‌های داخلی از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۷۱، به ایران مهاجرت کردم. پس از بازگشت به افغانستان، در حوزه‌های مختلف اجتماعی، رسانه‌ای و مدنی فعالیت‌هایی به شرح زیر داشته‌ام:

۱. سوپروایزر در مؤسسه خیریه «داکار» .

۲. مدیر روابط داخلی و خارجی اتحادیه صنعتگران ولایت هرات.  

۳. خبرنگار روزنامه «اخبار روز» وابسته به شورای متخصصان هرات . 

۴. مدیرمسئول و صاحب‌امتیاز ماهنامه «پیام هریوا»  

۵. مدیرمسئول فصلنامه «مِهر»؛ نشریه خدمات اجتماعی زنان افغانستان (وابسته به واسا)  .

 سایر فعالیت‌ های مکمل و همکاری‌ها:

– همکاری قلمی با روزنامه «اتفاق اسلام».

– نماینده شورای متخصصان به‌عنوان نهاد مدنی در ریاست کمیسیون مستقل حقوق بشر هرات  .

– از اعضا و بنیان‌گذاران کمیسیون مشترک احزاب سیاسی، نهادهای مدنی و شخصیت‌های برجسته ملی.  

– دو دوره رئیس دوره‌ای کمیسیون مشترک احزاب سیاسی ولایت هرات . 

– منشی بنیاد فرهنگی-اجتماعی تمدن بزرگ تیموریان افغانستان  .

– مربی آموزشی در کمیسیون مستقل انتخابات .

– سوپروایزر شمارش آرا در کمیسیون انتخابات . 

– معاون، مؤسس و بنیان‌گذار شورای متحد مردمی ولایت هرات  .

پرسش :

علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟

پاسخ :

در سال ۱۴۰۱، به‌دلیل فشارهای شدید طالبان، من و خانواده‌ام ناچار به مهاجرت به ایران شدیم. هم‌اکنون در شهر تهران سکونت دارم.

پرسش :

جناب تیموری ، آیا اثاری از شما بطور مستقل چاپ شده ؟  نام ببرید و بفرمایید ، که تا بحال چند اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده است.

پاسخ :

 چند اثر زیر را برای چاپ آماده کرده بودم :

۱. قوانین اساسی افغانستان، از لوایح دوران امان‌الله خان تا آخرین قانون اساسی در دوره حامد کرزی.  

۲. تاریخ معاصر افغانستان در دوران جدید.  

۳. تاریخ فعالیت و رشد نهادهای مدنی در افغانستان، که تنها بیست و پنج فصل از آن در ماهنامه «پیام هریوا» به چاپ رسید.

متأسفانه این آثار در جریان حوادث ناشی از تروریسم طالبانی و نابسامانی‌ های ناشی از تاریخ تلخ افغانستان از بین رفتند.

پرسش :

در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟

پاسخ :

 از دوران ابتدایی علاقه‌ زیادی به شعر و مقاله‌نویسی داشتم. در سال ۱۳۷۳ به عضویت انجمن ادبی هرات درآمدم. در طول سال‌های فعالیت حرفه‌ای‌ام، تعداد زیادی غزل سروده‌ام که متأسفانه به‌همراه سایر آثارم که برای چاپ آماده کرده بودم، از بین رفتند. بخش عمده‌ای از اشعار حماسی‌ام را پس از مهاجرت به ایران سروده‌ام و تاکنون بیش از ۱۶۰ قطعه غزل و قصیده آماده‌ چاپ دارم.

درمورد بخش دوم سوال شما باید بگویم:

در دل هر انسان عاشق، جایی برای شعر هست؛ جایی که واژه‌ها نه فقط ابزار بیان، بلکه پنجره‌هایی به سوی جان‌اند. برای من، غزل و قصیده نه تنها قالب‌هایی ادبی، بلکه آیینه‌هایی از روح و احساس‌اند؛ آیینه‌هایی که در آن‌ها می‌توان تصویر عشق، عرفان، حکمت و شور زندگی را دید. این دو قالب، با موسیقی درونی و ساختار موزون‌شان، همواره مرا به سفری درونی برده‌اند؛ سفری از دل تاریکی‌ها به روشنایی، از حیرت به یقین، از خاک به افلاک.

غزل، با لطافت و شور عاشقانه‌اش، همواره دل‌نوازترین نغمه‌ی جانم بوده است. هر بیت غزل، چون تپش قلبی است که در سینه‌ی شاعر می‌تپد و در گوش جان شنونده می‌نشیند. قصیده نیز با شکوه و عظمتش، چون بنایی استوار، حامل پیام‌های بلند انسانی و الهی است. در قصیده، شاعر نه تنها احساس، بلکه اندیشه و حکمت را با زبانی فاخر و استوار بیان می‌کند.

پرسش :

آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟

پاسخ :

 در حال حاضر، در سال‌های مهاجرت، علاوه بر سرودن اشعار حماسی، حدود (۳۰۰ )اثر شامل رمان‌های طنز، داستان‌های کوتاه و بلند آماده چاپ دارم. همچنین، نزدیک به ۷۰ مقاله علمی، پژوهشی و حقوقی تهیه کرده‌ام که می‌توانند در قالب یک مجموعه مقالات منتشر شوند. شماری از این مقالات علمی و تحقیقی، به‌همراه برخی از داستان‌های کوتاه، پیش‌تر در وب‌سایت وزین «افغان موج» منتشر شده‌اند.

پرسش :

شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟

پاسخ :

   تعریف کلی از شعر؛ شعر یکی از کهن‌ترین و زیباترین گونه‌های ادبی است که با بهره‌گیری از زبان آهنگین، تصویرسازی هنری، و احساسات عمیق، مفاهیم را به شکلی فشرده و هنرمندانه بیان می‌کند. شعر، برخلاف نثر، بیشتر به موسیقی درونی کلمات، وزن، قافیه، و ریتم توجه دارد و اغلب از زبان استعاره، تشبیه، و نماد برای انتقال معنا بهره می‌برد.

شعر می‌تواند روایتگر عشق، اندوه، امید، اعتراض، یا حتی سکوت باشد؛ و گاه تنها با چند واژه، جهانی از معنا را در ذهن مخاطب بگشاید.

شعر از منابع گوناگونی الهام می‌گیرد، از جمله:

– احساسات درونی شاعر: مانند عشق، دلتنگی، شادی، یا رنج.

– طبیعت و جهان پیرامون: کوه، دریا، آسمان، پرندگان، فصل‌ها و زیبایی‌های طبیعی.

– تجربه‌های شخصی یا جمعی: خاطرات، رؤیاها، یا وقایع تاریخی و اجتماعی.

– فرهنگ، اسطوره و دین: باورها، داستان‌های کهن، و مفاهیم معنوی.

– تخیل و رؤیاپردازی: گاه شعر از دنیایی زاده می‌شود که تنها در ذهن شاعر وجود دارد.

پرسش :

 اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟

پاسخ :

در میان خیل عظیم شاعران پارسی‌گو، سه نام برایم چون سه ستاره درخشان در آسمان ادب فارسی می‌درخشند: حافظ، مولانا و سعدی. هر یک از این بزرگان، جهانی از معنا و زیبایی را در کلمات خود نهفته‌اند و هر کدام، دریچه‌ای متفاوت به سوی حقیقت گشوده‌اند.

هرچند به تمام شعرای پارسی گو علاقه دارم.

ولی علاقه‌ام به این سه شاعر، تنها از سر تحسین نیست؛ بلکه از پیوندی عمیق با جان و جهان آن‌هاست. در لحظات تنهایی، در شادی و اندوه، در حیرت و یقین، اشعارشان همدم من‌اند. گاه با حافظ فال می‌زنم، با مولانا می‌رقصم، و با سعدی به تأمل در اخلاق و انسانیت می‌پردازم. این سه، نه تنها شاعر، بلکه راهنما و همراه‌اند؛ چراغ‌هایی در تاریکی، و نغمه‌هایی در سکوت.

غزل و قصیده، با صدای این بزرگان، برایم معنای دیگری یافته‌اند. آن‌ها دیگر صرفاً قالب‌های ادبی نیستند، بلکه زبان دل‌اند؛ زبانی که از دل برمی‌خیزد و بر دل می‌نشیند. و من، هر بار که شعری از این بزرگان می‌خوانم، گویی قطره‌ای از دریای بی‌کران معرفت و زیبایی را می‌نوشم.

پرسش :

نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:

پاسخ :

تقدیر از سایت فرهنگی «۲۴ ساعت» و جمله شاعران و فرهنگیان فرهیخته و بزرگوار آن را ، با نهایت احترام و ارادت.

 بر خود فرض می‌دانم که از تلاش‌های بی‌وقفه و خدمات ارزشمند سایت وزین «۲۴ ساعت» در عرصه فرهنگ، ادب و هنر فارسی تقدیر و تشکر به‌عمل آورم.

 این پایگاه فرهنگی، همچون فانوسی در دل تاریکی، روشنی‌ بخش راه اهل اندیشه و قلم است و با نشر آثار فاخر ادبی، نقشی بی‌بدیل در اعتلای فرهنگ و زبان فارسی ایفا می‌کند.

در این میان، نمی‌توان از نقش درخشان دو گوهر گران‌سنگ این مجموعه، جناب آقای بشیر هروی و جناب آقای مهدی بشیر، چشم‌پوشی کرد. آقای بشیر هروی، با قلمی استوار و نگاهی ژرف، شعر را به ابزاری برای بیان حقیقت، عشق و انسانیت بدل ساخته‌اند. آثار ایشان، سرشار از شور و شعور، همواره دل‌های مشتاق را به وجد آورده و افق‌های تازه‌ای از معنا را گشوده است.

همچنین، جناب آقای مهدی بشیر، مؤسس سایت ۲۴ ساعت که یکی از نویسندگان با سابقه کشور می باشد با احساسی لطیف و نگاهی شاعرانه، واژگان را به رقص درآورده و با خلق مقالاتی سرشار از عاطفه و زیبایی، روح مخاطب را نوازش می‌دهند. صداقت در بیان، عمق در اندیشه و ظرافت در کلام، از ویژگی‌های بارز ایشان است که جایگاه والایی در دل دوستداران ادب و فرهنگ یافته‌اند.

بدینوسیله، ضمن ارج نهادن به زحمات این دو شاعر و نویسندهِ فرهیخته، از مدیریت و دست‌اندرکاران سایت «۲۴ساعت» صمیمانه سپاسگزارم که بستری شایسته برای تبلور اندیشه‌های ناب ادبی فراهم آورده‌اند. امید است این مشعل فروزان، همواره روشن و پرفروغ باقی بماند و نسل‌های آینده نیز از نور آن بهره‌مند گردند.

با آرزوی توفیق روزافزون برای همه تلاشگران این عرصه باید یادآور شوم که من از سالها بدینسو با سایت وزین ۲۴ ساعت آشنایی داشتم تا اینکه از سال گذشته همکاری قلمی ام را با آن  آغاز نمودم. 

پرسش :

برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه های دارید؟

پاسخ :

پیامی برای جوانان مهاجر، فرزندان رنج و امید و دل‌های بزرگ در تن‌ های خسته:  

شما نه تنها مسافران جغرافیا، بلکه رهروان راهی هستید که با اشک و اراده، با دلتنگی و امید، آن را پیموده‌اید.  

مهاجرت شما، نه از سر میل، که از سر اجبار بود؛ اما در دل این اجبار، شکوهی نهفته است که تنها دل‌های بزرگ از پس آن برمی‌آیند.

شما سفیران صبر و استقامت اید. هر قدمی که در غربت برداشته‌ اید، گواهی است بر شجاعت تان. هر شب دلتنگی، هر صبح بی‌پناهی، هر لبخند ساختگی، همه و همه، نشان از قدرتی دارد که در درونتان شعله‌ور است.

ما به شما افتخار می‌کنیم.  

به آن‌ که در دل بی‌عدالتی، هنوز به عدالت باور دارد.  

به آن‌ که در دل غربت، هنوز بذر مهربانی می‌کارد.  

به آن‌ که با وجود زخم‌ها، هنوز لبخند می‌زند و می‌سازد.

بدانید که ریشه‌هایتان در خاکی‌ست که شما را فراموش نکرده، و آسمان هرجا که باشید، همان آسمان است.  

شما آینده‌سازانید، نه تنها برای خود، بلکه برای جهانی که به صدا و توانمندی های شما نیاز دارد.

با تمام وجود، برایتان آرامش، امنیت، و بازگشت به سرزمینی که روزی دوباره آغوش خود را بروی شما خواهد گشود، برای شما آرزو پایداری و استقامت می‌کنم.

پرسش :

در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.

پاسخ :

 با سپاس از شما اینک « قصیده ی »  را از این طریق تقدیم خوانندگان محترم سایت وزین ۲۴ ساعت می نمایم.

مؤفق و مؤید باشید.

 « قصیده ی سفرنامه ی دل »

 زاده‌ی   ترکانی‌ام  ، از  خاک   پاکِ  هِراتم  

در  دل  تاریخ   و  فرهنگم ، من   آن  اثباتم  

 در دل آن خاک پرگُل، ریشه‌ام شد استوار  

با نسیم  علم  و دانش ، پرگشودم  در بهار  

 در دبستان و د بیرستان،  گذشتم   با امید  

تا که رفتم  سوی  کابل، با  دلِ   لبریز   دید  

 در حقوق و علمِ سیاست، گشتم آگاه و پُر  

فارغ از  دانشکده،  با  همتی چون کوه و دُر  

 همسرم هم اهل دانش، هم‌دل و هم‌راز بود  

در ره   تعلیم   دختر  ها،   چراغی   باز  بود  

 ثمره‌ی این عشق روشن، شد سه فرزند نکو  

هر یکی چون اختر شب، در درخشان جست‌وجو  

 پسرم   در   علم   رایانه ، رسید از غالبش  

دخترم   در    ژورنالیزم  ، شد بلند آوازه‌اش  

 آن یکی فرزند دیگر ، تازه از  لیسه گذشت  

در مسیر تازه‌ای، با شوق و امیدی سرشت  

 در هجوم فتنه‌ی جنگ، از وطن رفتم برون  

در دیار یار ایران،   خانه   کردم    در سکون  

 بازگشتم چون  وطن   را دیدم از نو در نیاز  

دست در کار مدنیت، دل به خدمت، بی‌مجاز  

 در « داکا »   بودم آن‌گاه  ، ناظرِ   کارِ  نکو  

در «اتحادیه‌ی صنعت»، گشتم آن‌جا هم‌گرو  

 در «اخبار روز» نوشتم، از  حقیقت، از امید  

در  «پیام هریوا»  هم ، دادم  اندیشه نوید  

 در «مِهر» از زن نوشتم، از حقوق و از شرف  

تا که گردد نام زن، در جامعه، چون شعله‌قف  

 با «اتفاق اسلام» هم ، هم‌ قلم بودم بسی  

در حقوق بشر هرات، داشتم نقشی رسی  

 در کمیسیون احزاب، هم‌دل و هم‌پای بودم  

در  تمدن‌ نامه‌ی    تیمور ، چو    مینای بودم  

 در شمارش، در نظارت ، در  کمیسیونِ رأی  

در نهاد  مردمی ، بودم   چو   فانوسِ شبای  

 لیک در   سالی   سیاه   ، با   فشار  طالبان  

باز هجرت شد  نصیبم ، با دل و  با استخوان  

 در دل  تهران   نشستم  ، با  دلی پر از غبار  

لیک خاموشی نگشتم، شعله‌ور ماندم چو نار  

 داشتم آثاری  آماده ، از   حقوق   و از وطن  

از امان‌الله   به کرزی  ، از  شریعت تا سخن  

 از     نهاد    مدنیت،   از    تلاش    نسل   نو  

لیک افسوس آن همه آثار، شد خاکستر فرو  

 شعر و اندیشه، رفیقِ  کودکی‌  هایم  شدند  

در غزل، در قصه‌ها، هم‌راز شب‌ هایم شدند  

 در هرات، انجمن شعرم، خانه‌ی دل‌های ماست  

لیک آثارم چو خاکستر، در آتش شد فناست  

 باز در ایران نوشتم،  قصه و   شعر  و  غزل  

بیش از صد شعلۀ جانم، شعله زد در این محل  

 رمان و طنز و مقالات ، هفتاد  و بیشتر  رقم  

در «افغان موج» نوشتم، با قلم، با شور و غم  

 در غزل   دیدم    تجلی  ، از تپش‌  های  دلم  

در قصیده، حکمت و عرفان، شد چراغ منزلم  

 با سه گوهر، هم‌نشینم: حافظ و سعدی، جلال  

هر سه در جانم چو خورشیدند، در شب‌های حال  

 با  یکی   فال   و تفأل، با دگر رقص و سماع  

با یکی  در   فکر  اخلاقم  ، درونِ اشک و داع  

 شعر را آیینه دیدم، از  دل   و جان   و شعور  

تا رسانم   نور  معنا ، در دل  شب‌  های  دور  

 در ستایش از «بیست‌وچهار»، این چراغِ اهل دل  

می‌نویسم با ارادت ، با   زبانی   چون عسل  

 در کنار آن دو  گوهر  ، بشیر  و مهدی  عزیز  

شعرشان آیینه‌ی جان است، پر ز مهر و پر ز چیز  

 بشیر هروی چو  کوهی  ، در بیانِ  حق‌طلب  

مهدی بشیر از لطافت  ، می‌زند   بر دل طرب  

 در کنار این دو گوهر، سایتشان   شد چون چراغ  

در شب تاریک فرهنگ، روشنی‌بخش است و باغ  

 سخن    آخر   به   جوانان ، ای امید نسل نو  

در مسیر رنج و  هجرت،  دل   مبندید  بر عدو  

 هر قدم در راه غربت، می‌شود   سرمایه‌ات  

هر  نفس د  ر  سینه‌ات،   فریادِ   استقامتت  

 با امید  و  با   اراده  ، می‌توان از  نو شکفت  

می‌توان  در خاک   غربت ، باغ معنا  را نهفت  

 گرچه دور از خاکِ مادر، ریشه‌هاتان زنده‌اند  

در   دل   هر   موج    غربت،   گوهر   آینده‌اند  

 در دل شب‌های غربت، صبح روشن می‌رسد  

هر که دارد  نور  ایمان ، تا   ابد   روشن رسد  

 قصه‌ی من بود  این‌ گونه،  از  وطن تا غربتم  

لیک در هر گام ، روشن   بود   شوقِ   هدفم  

 تا بماند    نام   من  ، در   دفتر   شعر  و هنر  

این قصیده شد   ز   فائز  ،  با  دلی  لبریزِ  پر  

 خلیل الله فائز تیموری ، روز نامه نگار ،

فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر.

 بشیر هروی:

جناب فائز تیموری عزیز از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف  شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.

 

 

 

21 دسامبر
۳دیدگاه

یلدای بلخ و کابل، هرات 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ ۳۰ قوس ( آذر ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۱ دسامبر۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

یلدای بلخ و کابل، هرات 

شبِ یلدا چون رسد، خانه پُر از شور  می‌شود  

قصهٔ نوری کهن، باز در افکار می‌شود

در بلخ و هرات و کابل، شمعِ شادی شعله‌ور  

هر دلِ افغان زِ مهرِ یلدا بیدار می‌شود

هندوانهٔ سرخ‌دل ، انارِ  پُر دانه به کف  

سفرهٔ مهرِ  کهن، آینهٔ تکرار  می‌شود

ریشهٔ این رسمِ پاک از  روزگارِ باستان  

در دلِ هر پارسی‌زبان، چون کوه استوار می‌شود

در سمرقند و بخارا، در  بدخشانِ بلند  

نامِ یلدا با نسیمِ کوه‌ها هم‌یار می‌شود

در ایران، شامِ بلندش قصهٔ مهر و امید  

فالِ حافظ با غزل‌هایش پُر از اسرار می‌شود

در تاجیکستانِ ناز، در قُندوز و پنجشیر  

هر جوان با شوقِ یلدا عاشقِ دیدار می‌شود

شب که طولانی‌تر است، قصهٔ خورشید نیز  

در دلِ دانای ما، رمزِ صُعودِ کار می‌شود

این شبِ دیرینه  را   دانشِ   امروز هم  

جشنِ پیوندِ دل و فرهنگِ ما بسیار می‌شود

هر کجا باشد زبانِ پارسی، یلدا همان  

رسمِ پیوندِ دل و جانِ  همه  اقوام  می‌شود

در هزاره‌جاتِ سبز،  در مزارِ  پر شکوه  

هر پدر با قصه‌گویی،  مایهٔ دلدار می‌شود

در بلوچستان و خراسان، در نیشابورِ قدیم  

نامِ یلدا با نسیمِ شعرها هم‌یار می‌شود

در شبِ یلدا امید است که فردا روشن است  

این حقیقت در دلِ هر مردِ هوشیار می‌شود

گرچه شب طولانی است، صبحِ روشن در پی‌اش  

این پیامِ یلدا از آغازِ روزگار می‌شود

آخرِ  این  قصه  هم  نامِ  فائز یاد باد  

کز غزل‌هایش جهان سرشارِ گل‌عطار می‌شود

خلیل الله فائز تیموری

18 دسامبر
۳دیدگاه

غزل خزان 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۲۷ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۱۸  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

غزل خزان 

برگ زرد و  دلربا   افتاده   بر  دامان  خزان  

رنگ و بوی  تازه دارد باغ در  دوران  خزان  

نسیم نرم   می‌وزد آمیخته    با  صوت آب  

می‌زند بر جان ما   آهنگ  خوش، الحان خزان  

آبشاران می‌خروشد، می‌زند بر کوه و دشت  

می‌برد دل را به صحرا، نغمهٔ طوفان خزان  

هر درختی جامهٔ زرین به   تن  آراسته است  

چون عروسی در حنا بنشسته در میدان خزان  

هوای معتدل چو یار  مهربان   دل می‌برد  

می‌نوازد روح   ما   با نغمهٔ   جانان  خزان  

هر نظر کز باغ گیرد، می‌شود  آیینه‌ گون  

می‌نماید جلوه‌ها  از  پردهٔ   پنهان   خزان  

 

در دل شاعر فائز شعلهٔ عشق است ز نو  

می‌سراید نغمه‌ها در دفتر و دیوان خزان  

خلیل الله فائز تیموری

16 دسامبر
۳دیدگاه

عاشقانه 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۵ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۱۶  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

عاشقانه 

دلم به شوق تو هر  شب ترانه می‌سازد  

به یاد چشم تو، شعر عاشقانه می‌سازد  

نسیم   زلف   تو   پیچیده   در  هوای  دلم  

بهار از آن نفسِ دل‌فریب، خانه می‌سازد  

به هر نگاه تو، دل می‌تپد چو مرغی مست  

که در قفس ، به امیدی  بهانه می‌سازد  

تو ماهِ روشنی و من شبِ  سیاهِ سکوت  

که با خیال تو، صبحی زِ شبانه می‌سازد  

لبت شراب بهشتی‌ست، مست می‌سازم  

نگاه مست تو،  از  من   دیوانه می‌سازد  

به  شوق   دیدن  رویت ، دلم  پر از  پرواز  

که در هوای  تو، بالی زِ پروانه می‌سازد  

صدای خنده‌ی تو، نغمه‌ای‌ست در گوشم  

که هر سکوت مرا، پر زِ افسانه می‌سازد  

اگر چه دوری  و  دل  در فراق  می‌سوزد  

ولی   امید   وصالت،   فائزانه   می‌سازد  

خلیل الله فائز تیموری 

11 دسامبر
۳دیدگاه

قصیدهٔ «فریاد »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنه مؤرخ ۲۰ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۱۱  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصیدهٔ «فریاد »

فعولن   فعولن   فعولن   فعول  

ز فقر و گرانی شدم غرق غول  

ز دارو،  ز نان،  از  دواخانه‌  ها  

فقط آه مانده‌ست  در خانه‌ ها  

به بانک آمدم، گفت: «بهر وام؟»  

ولی دیدمش غرق رشوت، حرام  

نظارش کجاست؟ آن نهاد نظیر  

که خود رشوه‌گیر است، دزد و حقیر  

وزیری   که  با فخر و ناز آمده  

به   تاراج   مال   حجاز   آمده  

ریاست چو گرگی‌ست در پوست میش  

نه از درد مردم، نه از  رنج خویش  

زنان را ز کار و شرف رانده‌اند  

به زنجیر جهل و ستم مانده‌اند  

دختران از کتاب و قلم دور شد  

به جرم زن بودن،  دلش سور شد  

جوانان به بیکاری اندر اسیر  

نه امید، نه کار، نه راهی، نه تیر  

تفحص کنند از  دل و اعتقاد  

که گویی گنهکار  باشد نهاد  

نه آزادی اندیشه، نه گفت‌وگو  

فقط حکم و زندان و زخم و عدو  

به هر کوچه فقر   است   و نان   نیست هست  

ولی وعده‌ها هست، ایمان شکست  

ز هر سو صدای فغان می‌رسد  

ولی گوش کر، چشم کور  است و بد  

نه تدبیر، نه مهر، نه عدل و وفا  

فقط وعده، تزویر، ظلم و جفا  

به نام خدا، لیک بی‌دین‌ترند  

که بر سفرهٔ خلق، خنجر زنند  

به نام عدالت، ولی ظلم‌کار  

به نام شریعت، ولی شرمسار  

به نام وطن، خانه‌ها سوختند  

به نام حیا، دختران سوختند  

به نام شرف، ننگ کردند کار  

به نام نجات، برده‌اند افتخار  

اگر فقر، اگر درد، اگر بی‌کسی‌ست  

ز تقصیر آن تخت و آن بی‌کسی‌ست  

به فریاد، ای خلق! برخیز ز جا  

که این ظلم، دیگر نباشد روا  

به فائز قسم، این سخن راست بود  

که این خاک، اسیر بلاهاست بود  

خلیل الله فائز تیموری 

08 دسامبر
۳دیدگاه

ترانهٔ مهر و انسانیت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۷ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۸  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

ترانهٔ مهر و انسانیت

سخن از عشق اگر گویی شکوفد باغِ جان، ای مهربان

دلم از نور تو لبریز  است  در هر موسمـان، ای مهربان

به  دوستی   زنده  گردد  جانِ  هر  دل‌  خستۀ  دوران

که  درمانِ  دردِ آدم  هست  مهرِ بی‌کران ، ای مهربان

به راهِ  اهلِ معنا هر که گام از لطف  بنهد ، شاد گردد

که رهبر در سفرهایِ حقیقت عشقِ جانان، ای مهربان

ز مهر  و  صلح  و   انسان‌  دوستی  گردد  جهان   آباد

که آدم را  سزد  عزّت ، نه جورِ  دیگران  ، ای  مهربان

حقوق   آدمی   در هر   زمان باید  که  محفوظ است

که  او  گوهَر شود  در آفرینش بی‌گمان ، ای مهربان

اگر    دستِ   کرم    گیری ، جهان   آیینه‌ گون   گردد

بزرگی   در کمک   کردن بود اصلِ جهان، ای مهربان

گهی   از   گریهٔ   مظلوم  ، به خود   آییم   اگر   بیدار

به اشکی می‌توان شست آلامِ جهانیان، ای مهربان

ببخش آن را که دشمن بود؛ که عشق از کین فزون‌تر شد

حقیقت   را کجا   باشد  محلّ  کافران  ، ای  مهربان

دلِ آشفته را بنواز ، که پروردگارِ  مهربان می‌بخشد

تویی   آیینهٔ رحمت   در میانِ   مردمان ، ای مهربان

و   آخر   بیتی  آید   یاد   از   شاعر   به   رسم   مهر

که این نغمه سرود امروز با نامِ فائز روان، ای مهربان

خلیل الله فائز تیموری

 

 

06 دسامبر
۳دیدگاه

فریادِ خاموشان  

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۵ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۶  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

فریادِ خاموشان  

به بیدادِ شبِ تارِ  ستم، فغان کنیم  

ز داغِ دختران،  ناله‌ای ن هان کنیم  

به جرمِ علم، در زندانِ جهل مانده‌اند  

بیایید و ز زنجیر  شان ، رهان کنیم  

زنانِ پاک،  ز کار   و  کرامت  افتاده  

به نامِ عدل، چرا ظلم را بیان کنیم؟  

بدونِ مَحرم و بی‌جرم، در خیابان‌ها  

به جرمِ بودنِ خود، دردمند و جان کنیم  

قلم شکست و زبان‌ها به خون نشسته شدند  

چگونه از دلِ این خاک، گل عیان کنیم؟  

خبرنگار و   فعال ، در بندِ ظلم و جور  

به یادِ عهدِ وفا، اشکِ  دیده‌گان کنیم  

نهادِ  مدنی،  فریاد  می‌زند هر شب  

که ای جهان! به ستم، کی توان امان کنیم؟  

جهان چو خفته و ما در حصارِ آتش و دود  

به بانگِ عدل، در این ظلمت آشیان کنیم  

حقوقِ بشر، ای  نهاد های   جهانی!  

کجاست وعده‌ی یاری؟ چرا نهان کنیم؟  

اگرچه خصم به شمشیرِ جهل می‌تازد  

به نورِ مهر،  شبِ   تیره   را نهان کنیم  

به نامِ عشق  و به   یادِ امیدِ فردا  ها  

به شعر، قصه‌ی این دردِ بی‌کران کنیم  

به خونِ دل،    بنویسیم   بر   درِ تاریخ  

که ما هنوز، به امیدِ سحر، جوان کنیم  

به نامِ  دخترِ   افغان  ، به  یادِ مادرِ رنج  

به هر زبان، سخن از حقِ جاودان کنیم  

و گرچه فائز از این درد، سوخت در دلِ شب  

به شعر، شعله‌ی  بیداد  را  عیان کنیم  

خلیل الله فائز تیموری 

 

 

03 دسامبر
۳دیدگاه

قصیده‌ی «خانه‌ی ما» 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۲ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصیده‌ی «خانه‌ی ما» 

به‌هوای صلح و مهر و عشق، جانم می‌تپد

  در  دل   افغان ،  امیدی  جاودانم  می‌تپد  

خسته از فریاد تفرقه ، ز داغ و دود و خون

  در  دل  ویران ، چراغی  از  جهانم می‌تپد  

کاش می‌دیدی که در هر کوچه‌ی این خاک پیر

  نغمه‌ی   صلحی   نهفته  در زبانم می‌تپد  

از  غم  مادر،  ز اشک  دختران ، از آه شب

  شعله‌ای  از در د، در سینه نهانم می‌تپد  

بس کن ای طوفان تفرقه، که این خانه شکست

  در دل هر سنگ،  حسرتی  نهانم می‌تپد  

ما همه یک ریشه‌ایم ،از یک وطن، یک آسمان

  در دل هر قوم، عشقی بی‌کرانم می‌تپد  

نه به قوم و نه به مذهب، نه به رنگ و نه زبان

  در دل انسان، فقط  مهر   جهانم  می‌تپد  

دخترانم را به مکتب باز  گردان  ای نسیم

  تا صدای  علم  ،   در هر بوستانم می‌تپد  

 مرد و زن، هم‌دوش و هم‌دل، ساز آینده شوند

  تا امیدی   تاز    در این   کاروانم  می‌تپد  

طالبان، گر عشق داری بر وطن، برخیز و بین

  در دل  هر   کودک   افغان، اذانم می‌تپد  

بر مدار عدل و انصاف و خرد باید نشست

  تا  که  در    آیینه،    نور   آسمانم می‌تپد  

خانه‌ی ما   را    به   دستان   خود آباد کن

  کز دل  ویرانه ،  باغی   جاودانم  می‌تپد  

مکتب و مسجد، شود مأوای مهر و آشتی

  تا که در هر کوچه، نغمه‌ی اذانم می‌تپد  

ما همه یک ملتیم، از هر   زبان  و هر نژاد

  در دل هر واژه ، وحدت  بی‌امانم  می‌تپد  

بر لب    هر کود ک  افغان ، به‌جای انفجار

  شعر و بازی، خنده‌ای از آسمانم می‌تپد

بازگرد   ای  مهاجر   ، با   غرور   و   ا امید

  در دل هر خاک ، بوسه‌ی  جوانم می‌تپد  

رسانه ، آینه‌دار  صلح  و همزیستی‌ ست

  تا که در   هر موج  ، پیغام  امانم می‌تپد  

خانه‌ی ما، خانه‌ی مهر است، نه کین و ستیز

  در دل هر آجرش  ، نقش جهانم  می‌تپد  

گر به جای نفرت، آغوشی گشایی با وفا

  در دل دشمن، نسیمی مهربانم  می‌تپد  

ما گذشته‌ ای پراز زخمیم ، اما ا ی رفیق 

در   دل   آینده،  نوری   جاودانم   می‌تپد  

با هم و هم‌دل، بسازیم این وطن را از نو  

کز دل ویران،  امیدی   بی‌کرانم   می‌تپد  

تا که  روزی    کودکانم   در   بهار   آشتی  

در کنار  هم   بخوانند  ، داستانم   می‌تپد  

این سرود صلح را فائز سرود از جان پاک  

کز دلش بر عشق این خاک، فغانم می‌تپد  

 خلیل الله فائز تیموری

02 دسامبر
۳دیدگاه

نامه‌ای سرگشاده به رهبران،سران و شهروندان کشورهای آزاد،دموکراتیک و بشر‌دوست جهان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۱ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۲  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

نامه‌ای سرگشاده به رهبران، سران و 

شهروندان کشورهای آزاد، دموکراتیک 

و بشر‌دوست جهان

با سلام، احترام و امیدی لرزان از دل‌های زخمی،

ما، مهاجران افغان، این نامه را نه از سر آسایش، بلکه از دل پر رنج، از میان خاکستر خانه‌های ویران‌شده، از زیر سایه‌ی ترس و ظلم، و از دل شب‌های بی‌پناهی می‌نویسیم. ما انسان‌هایی هستیم که روزی در سرزمینی به نام افغانستان زندگی می‌کردیم؛ با آرزوهایی ساده، با عشق به خانواده، با امید به آینده. اما آن آینده، زیر چکمه‌های خشونت و افراط‌گرایی، نابود شد.

طالبان، گروهی که نه بویی از انسانیت برده‌اند و نه احترامی برای زندگی قائل‌اند، کشورمان را به زندانی بزرگ بدل کرده‌اند. زنان را از تحصیل و کار محروم کرده‌اند، کودکان را از بازی و آموزش، و مردان را از حق نفس کشیدن آزاد. در چنین شرایطی، ما چاره‌ای جز فرار نداشتیم؛به  فراری تلخ، پرخطر، و گاه مرگ‌بار روی بیاوریم.

ما از طیاره ها آویزان شدیم ،از کوه‌ها گذشتیم، از دریاها عبور کردیم، در کامیون‌ها پنهان شدیم، شب‌ها را در سرمای بیابان لرزیدیم، و روزها را با ترس از مرزبانان گذراندیم. نه برای ثروت، نه برای آسایش، بلکه فقط برای زنده ماندن. فقط برای اینکه کودکان‌ما بتوانند بخندند، یاد بگیرند، و در جهانی امن بزرگ شوند.

اما وقتی به کشورهای متمدن رسیدیم، با دیوارهایی از بی‌اعتمادی، نگاه‌هایی از ترس، و سیاست‌هایی از تبعیض مواجه شدیم. گویی درد ما کافی نبود، گویی زخم‌های‌ما دیده نمی‌شد. گاهی، به خاطر اشتباه یک فرد، همه‌ی ما مجازات می‌شویم. گاهی، جرم یک نفر، بهانه‌ای می‌شود برای بستن درها به روی هزاران انسان بی‌گناه.

ما با صدای لرزان اما قلبی پر امید، از شما، رهبران و شهروندان کشورهای آزاد، تقاضا داریم:

– ما را ببینید، نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان انسان‌هایی که از جهنم گریخته‌اند.

– جرم،یک عمل و مسئولیت فردی است. ما را با اعمال افراد منحرف قضاوت نکنید.

– مطابق با اصول حقوق بشر، از ما محافظت کنید. ما قربانیان خشونت هستیم، نه عاملان آن.

– فرصت آموزش، درمان، کار و ادغام اجتماعی را فراهم کنید تا بتوانیم به جوامع شما خدمت ودر آن ادقام شویم.

– صدای ما را در مجامع بین‌المللی بلند کنید. افغانستان را و ملت رنج‌دیده آن را فراموش نکنید.

ما نمی‌خواهیم سربار باشیم. ما می‌خواهیم دوباره زندگی کنیم. ما می‌خواهیم فرزندان‌ما را در جهانی پر از نور و دانش بزرگ کنیم. ما می‌خواهیم سهمی از انسانیت داشته باشیم.

در جهانی که هر روز بیشتر از گذشته به هم‌دلی نیاز دارد، بیایید دیوارها را برداریم و پل‌هایی از مهر بسازیم. بیایید به جای ترس، اعتماد کنیم. به جای طرد، پناه دهیم. به جای سکوت، فریاد بزنیم: «انسانیت هنوز زنده است.»

 

با احترام. خلیل الله فائز تیموری رییس اسبق کمیسیون مشترک احزاب سیاسی ونهاد های مدنی وشخصیت متبارز ملی ولایت هرات ،افغانستان 

وجمعی از مهاجران افغان و حامیان حقوق بشر

 

صدای بی‌صدا

 

به هر طرف که نظر کردم آتشی بر پاست  

جهانِ ما همه در شعله‌های بی‌صداست  

نه خانه‌ای، نه امیدی، نه سایه‌ای از صلح  

دل شکسته‌ی ما در حصارِ خون و بلاست  

ز خاکِ  سوخته‌ام    بوی   مرگ   می‌آید  

و اشکِ  مادرِ  م ن، قصه‌گوی ماجراست  

به جرمِ   زنده‌بودن  ، به   جرمِ   زن‌بودن  

هزار  دخ ترِ معصوم ، طعمه‌ی  اژدهاست  

به سوی   نور   ، به سوی نجات، آمده‌ایم  

که این فرار، نه جرم است، نه خطا، رواست  

اگر   یکی     به    جنونی   گناهی   آورد  

مزن به نامِ همه، این چه حکمِ نارواست؟  

به چشمِ مهر، به دل‌  های   ما نظر انداز  

که هر   مهاجرِ   دردمند، آینه‌ی خداست  

به ما پناه   دهید،   ای    جهانِ     آزادان  

که زخمِ ما، سندی از ستمِ بی‌انتهاست  

به جای دیواری از ترس، پ ل محبت باش  

که عشق، مرهمِ این زخم‌های   جان‌گداز ماست  

اگرچه خسته و تنها،    ولی    هنوز امید  

درونِ سینه‌ی ما، چون چراغِ روشن‌هاست  

به نامِ عشق، به نامِ ب  شر، به نامِ صلح  

سرودِ ماست، که  در   صدا    به‌  پاست  

  و این  سرودِ   غم‌انگیز   را   نگاشته‌ام  

به نامِ عشق  ، به نامِ   وط ن، منم فائز

خلیل الله فائز تیموری 

دهم قوس ۱۴۰۴

 An Open Letter to the Leaders, Heads of State, and Citizens of Free, Democratic, and Humanitarian Countries

Greetings, respect, and a trembling hope from wounded hearts,

We, the Afghan migrants, write this letter not from a place of comfort, but from the depths of suffering—from the ashes of destroyed homes, from under the shadow of fear and oppression, and from the heart of nights spent without shelter. We are human beings who once lived in a land called Afghanistan—with simple dreams, love for our families, and hope for the future. But that future was crushed under the boots of violence and extremism.

The Taliban, a group devoid of humanity and respect for life, have turned our country into a vast prison. They have deprived women of education and work, children of play and learning, and men of the right to breathe freely. In such conditions, we had no choice but to flee—embarking on a bitter, perilous, and at times deadly escape.

We clung to airplanes, crossed mountains, traversed seas, hid in trucks, shivered through desert nights, and spent our days in fear of border guards. Not for wealth, not for comfort, but simply to survive. Simply so our children could laugh, learn, and grow up in a safe world.

But when we reached civilized countries, we were met with walls of distrust, glances of fear, and policies of discrimination. As if our pain was not enough, as if our wounds were invisible. Sometimes, because of one person’s mistake, all of us are punished. Sometimes, the crime of one becomes an excuse to close the doors on thousands of innocent souls.

With trembling voices but hopeful hearts, we appeal to you—leaders and citizens of free nations:

– See us not as threats, but as human beings who have fled fromhell.

– Crime is an individual act and responsibility. Do not judge us by the actions of the misguided few.

– Protect us in accordance with human rights principles. We are victims of violence, not its perpetrators.

– Provide opportunities for education, healthcare, employment, and social integration so we may contribute to and become part of your societies.

– Raise our voices in international forums. Do not forget Afghanistan and its suffering people.

We do not wish to be a burden. We want to live again. We want to raise our children in a world full of light and knowledge. We want to have a share in humanity.

In a world that needs compassion more than ever, let us tear down walls and build bridges of kindness. Let us choose trust over fear, refuge over rejection, and cry out instead of staying silent: “Humanity is still alive.”

With respect,  

Khalilullah Faez Teymoori  

Former Head of the Joint Commission of Political Parties, Civil Institutions, and Prominent National Figures of Herat Province, Afghanistan  

And a group of Afghan migrants and human rights advocates

 Poem: “The Voice of the Voiceless

Wherever I looked, the world was ablaze,  

Our world engulfed in silent flames.  

No home, no hope, no shade of peace,  

Our broken hearts trapped in blood and pain.  

From my scorched land rises the scent of death,  

And my mother’s tears narrate the tale.  

For the crime of being alive, for the crime of being a woman,  

A thousand innocent girls are prey to the beast.  

We have come toward light, toward salvation,  

For this escape is no crime, no sin—it is just.  

If one, in madness, commits a wrong,  

Do not blame us all—what a cruel judgment that is.  

Look upon us with compassion, into our hearts,  

For every suffering migrant is a mirror of God.  

Grant us refuge, O free world,  

For our wounds are testimony to endless oppression.  

Be a bridge of love, not a wall of fear,  

For love is the balm to our soul-wrenching wounds.  

Though weary and alone, still hope remains,  

Glowing within our chests like a lantern’s light.  

In the name of love, in the name of humanity, in the name of peace,  

This is our song, echoing in every heart.

And this sorrowful song I have written,  

In the name of love, in the name of homeland—I am Faez.

Khalilullah Faez Teymoori  

December 1, 2025

 

30 نوامبر
۳دیدگاه

قصیده‌ای در ستایش روز جهانی محو خشونت علیه زنان 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۹ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصیده‌ای در ستایش روز جهانی

محو خشونت علیه زنان 

به جهان گر مهر و لطفی هست، از زن ریشه دارد  

هر کجا نیکی‌ست، آن از دامن  اندیشه دارد  

ظلم بر زن، ظلم بر آیینه‌ی پاکی‌ست ، ای دل  

کز صفای    او  جهان  ، آیینه‌ی اندیشه دارد  

در دل شب‌های  تار ظلم ، زن  فریاد  می‌زد  

تا  سحرگاهان  عدالت ، نور د ر  پیشه  دارد  

سازمان ملل به نام  مهر  ، این روزی  نهاده  

تا جهان داند که زن، شأنی ز خورشیده دارد  

دست بیداد از سر زن  ، باید از   دنیا بشوید  

زان‌ که این  آیینه،  آیینی  ز جان‌ بیشه دارد  

هر کجا زن را شکستند، آسمان  خون گریه کرده  

  این گوهر، صفایی چون گل اندیشه دارد  

باید از مهر و  عدالت ، ساز کرد   آیین تازه  

زان‌که زن در سینه، عشقی بی‌کران، بیشه دارد  

ای بشر، بیدار شو، بشنو صدای ناله‌ی زن  

کز دل پر خون  خود ،  فریاد بی‌پیشه دارد  

تا جهان گردد پر از آرامش  و مهر و محبت  

باید این ظلم از جهان، پایان و اندیشه دارد  

گرچه فائز نیست حافظ، لیک در این  راه روشن  

شعر او هم شور و شوقی چون دل رندانه دارد 

 خلیل الله فائز تیموری 

۵/قوس۱۴۰۴

تهران -ایران

27 نوامبر
۳دیدگاه

غزل خزان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۶ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

غزل خزان  

ز برگ  زرد  پاییزم ، دلم   شد  غرقه  در  ماتم  

نسیم سرد می‌پیچد، به جانم شعله‌ای مبهم  

درختان جامه‌ی  زرین، به تن کردند از حسرت  

که تا   پنهان  کنند   از ما ،  غم ایّامِ  بی‌مرهم  

به هر سو برگ می‌رقصد، چو مجنون در هوای یار  

زمین را فرش می‌سازد، ز رنگ و بوی این عالم  

دل   من  نیز   چون  برگی ، رها  در باد پاییزی  

نهان در خویش می‌سوزد، به آهی سرد و بی‌نظمم  

غروب آفتاب امروز، چه دلگیر است و خاموشی  

به یاد آن نگاهت شد، دلم چون شمعی از شب کم  

در این فصلِ پر از حسرت، دلم را رنگ دیگر داد  

که هر برگش حدیثی شد، ز عشقی پاک و بی‌تُهم  

خزان آموخت بر دل‌ها، که زیبایی‌ست در رفتن  

که گاهی مرگ هم زیباست، چو باشد با دلِ محکم  

به هر سو رنگ‌ها رقصان، به هر برگش هزاران راز  

جهان چون دفتر عشقی‌ست، پر از اشعارِ بی‌خاتم  

و من در گوش این پاییز، سرودم نغمه‌ی دل را  

که باشد نام من در دل، به یادِ شاعرِ فائز هم  

 

خلیل الله فائز تیموری 

۵ قوس / آذر ۱۴۰۴ خورشیدی

تهران

 

24 نوامبر
۳دیدگاه

کودکان افغان 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ ۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

کودکان افغان 
========

 به چشمم اشک و در دل آتشی پنهان ز افغان است  

که هر کودک  به  خاک  افتاده‌اش فریاد جانان است  

نه نان دارد ، نه  دامان   مهر   مادر  در  شب  تارش  

تنش لرزان  ز  سرمایی  که  از  بیداد  انسان  است  

به جای   بازی   و لبخند ، خون  بر خاک   می‌ رقصد  

دلش پر درد و  دستانش تهی از مهر و امکان است  

صدای   گریه‌اش  پیچیده    در  کوه   و    بیابان‌   ها  

که این پژواک مظلومان ، صدای  حق‌ طلبان  است  

به جای دفتر و   تعلیم،  تفنگی  سرد  در  آغوشش  

چه ظلمی بر دل کودک، چه شب‌هایی که زندان است  

به هر کوچه، به هر خانه، به هر دیوار  ویران‌ شان  

نشان از اشک و اندوهی که از تاریخ  پنهان  است  

کجاست آن مهر انسانی؟ کجاست آن  دل  بیدار؟  

که این کودک، پ یام‌آور  ز دنیایی  پریشان  است  

اگر روزی  نسیم   صلح   بر  این   خاک    بوزد   از  

گل امید در دل‌ هایشان   چون باغ  رضوان  است  

به نام عشق، به  نام  نور ، به  نام  مهر  بی‌پایان  

دعا کن تا جهان‌  شان   پر از  آرامش   جان است  

و این آخر   سخن   باشد  ،  ز   دل    فائزِ   شاعر  

که شعرش مرهمی بر زخم‌های بی‌درمان افغان است

خلیل الله فائز تیموری 

22 نوامبر
۴دیدگاه

در سوگِ استاد بشیر هروی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۲ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

به یاد آن سخن‌سنجِ توانای هراتِ باستان

 که بود  آیینه‌ی جان ، مظهرِ  فضلِ  جهان

 ادیب و  شاعر و محقق ، طنز پردازِ بزرگ

 زِ حمتکش روان می‌گشت د ر هر کوی  فغان

 زِ نغمه‌های دل‌آویزِ قلم، جان‌ ها شکفت

 چو گل که بشکفد  در باغِ  اندیشه  نهان

به چهل و چار سال از هجرتش، دل‌ها هنوز

 به داغِ اوست خونین، دیده‌ها پر زِ دخان

هر آن‌که خواند آثارش، به حیرت می‌رود

 که چون به لفظِ شیرین بست راهِ بی‌کران

 بشیر  هروی ، ای  یادِ تو  جاویدان بمان

 که نامت است چو خورشید، در افلاک عیان

 به ختمِ  شعر ، فائز  گوید  از جان و  دل

درود   بر  روانت   ، ای   استادِ   جاودان

خلیل الله فائز تیموری

18 نوامبر
۳دیدگاه

چادری ظلمت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۲۷ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۸ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

تقدیم به زنان با شهامت هرات 

 قصیده‌ی «چادری ظلمت» 

ای نسیم صبح هرات از سوز جانم باخبر  

برگشا پرده ز رخسار زنان  شعله‌ فشان  

در دل شب‌های تار ظلم و بیداد  و ستم  

می‌دمد از سینه‌شان فریادهای بی‌امان  

چادری بر سر نهادن نیست از مهر و وقار  

چادری شد  بند  و  زنجیرِ  دلِ   آزاده‌گان  

دخترانِ   آفتاب‌ اند  این پری‌  رویان  پاک  

چون سحر برخاسته از خوابِ ظلمِ کهنه‌جان  

در شفاخانه، به‌پایِ دردِ مردم  ایستاده  

دستشان مرهم، ولی دل  پر ز داغِ بی‌زبان  

دستگیر و در قفس کردندشان بی‌هیچ جرم  

جز که گفتند این ستم را نیست دیگر در توان  

لیک برخاست از دلِ مردم صدای دادخواه  

تا گشودند آن قفس را، شد رها مرغِ جوان  

شبنمِ فضلی، طبیبی  با دلِ دریا و خرد  

در قفس کردند او را، لیک جانش آسمان  

با فغانِ مردم آزاده، شکست آن بند ظلم  

باز شد زندان، رَها شد آن  دلیرِ مهربان  

هرات ای شهر جامی، شهر عرفان و هنر  

در تو پیچیده‌ست عطرِ نغمه‌های بی‌کران  

هرات ای خاکِ روشن، مهدِ دانش، مهدِ عشق  

در تو می‌روید گلِ اندیشه  از هر باغبان  

هرات ای شهرِ نقاشان و خط‌ های لطیف  

در تو می‌رقصد شعور از پرده‌های بی‌زبان  

هرات ای مهدِ  پیرانِ طریق و عاشقان  

در تو می‌تابد فروغِ حق ز چشمانِ جهان  

چادری، آن برقعِ تیره، نه از ایمان ماست  

چادری شد پرده‌ای بر نورِ جانِ عاشقان  

چشمِ تاریخ است گریان بر زنانِ بی‌پناه  

کز ستم پوشیده‌اند آن چادری‌های گران  

گرچه در بندند، اما روحشان آزاد و راد  

چون نسیمِ کوهساران، چون شرارِ آسمان  

طالبان گر پرده بستند از جفا بر روی نور  

نور می‌تابد ز دل‌ها، می‌درخشد جاودان  

در دل تاریخ  خواهد  ماند   نامِ آن زنان  

کز برای حق، فکندند این ستم را در فغان  

وای اگر روزی رسد کز چادری سازند تاج  

بر سرِ آن شیرزنانی کز ستم بودند امان  

این سرود از سحرِ جانم بر لب آمد چون شراب  

تا بماند یادشان در  سینه‌ی  هر مهربان  

شاعر این قصه‌ی خون و  غرور  و روشنی  

نام او فائز بود، از نسلِ  شعرِ جاودان  

خلیل الله فائز تیموری