۲۴ ساعت

25 آگوست
۱ دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

****************

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

از هما به استاد بزرگوار آقای ناظمی:

سپاس بر شما که چه صمیمانه گفتید و چه بی پیرایه مرا آیینه شدید . تابه حال کسی نتوانسته بود مرا چنین عریان و صادقانه ترسیم کند .انگار مدتی درمن زیسته بودید که صدای دلم را به گوش خودم پیام آور شدید .

جالب اینجاست که مدتی میشود کتابچه یی قهوه یی رنگی بدستم رسیده که در آن سالهای با صفای کابل تمامی اشعاری را که به چاپ رسیده به قلم خودم یاداشت نموده ام ، با تاریخ سرودن و چاپ آن حتی رنگ کاغذ هم مایل به قهوه یی شده .همچنان یک سری اشعاری را که از شرم نتوانسته بودم درآن زمان به چاپ برسانم در آن دفترچه نوشته ام .

دراین فکربودم که این پاره وجودم نباید جز کاغذ های اضافی بعد ازمن تحویل زباله دانی های شهر نیویورک گردد .از طرفی تبصره های را که از اشعارعاشقانه ام در میلاد نسترن ها شنیدم مرا براین گمان واداشت که برای مردم حتی باسواد مان هم دنیا عوض نشده و لیاقت شنیدن واقعیت هارا نداریم .

وحرف امروزی شان اینست که (برای یک خانم بالای شصت این حرف ها مناسب نیست .) ولی از آنجایی که با روحیه ی مبارز من آشنائی دارید میدانید که به حرف این و آن توجه یی ندارم بلکه کار خودم را میکنم .

میخواهم این اشعاررا به انگلیسی ترجمه کنم و بااصل فارسی آن به چاپ برسانم .این مجموعه برای نسل جوان مان یادگار خوبی خواهد بود .ترجمه را من و پسرم باهم پیش می بریم تا برای نسل جدید و بزرگ شده در غرب قابل لمس تر باشد .تا بحال ۱۸ شعر را ترجمه کرده ایم .من شعر را به فارسی میخوانم و احساسم را برایش بازگو می کنم و او که در زبان انگلیسی شعر می گوید به انگلیسی می نویسد .

حالا برگردیم به غزلیات ، که شما چه زیبا نارسایی مرا درین اشعار دیده اید .عروض و قافیه که چون تار عنکبوتی به دورم پیچیده و احساس زندان را بمن دست میدهد مرا وادار به انتخاب کلماتی میکند که در آن نزیسته ام .

چون صمیمانه نوشتید صمیمانه دلیل آنرا می گویم :

درست است که ریتم کلاسیک هیجان آور است ولی همیشه در طول تاریخ اشعار عرفانی در سلطه مردان بوده و تا بحال زنی یک مجموعه عرفانی کاملی نسروده بود .

من هم خواستم این امتیاز تا ابدیت مال مردان باقی نماند پیشقدم شدم و زحمت زیادی کشیدم یکی را به چاپ رساندم و دومی آماده چاپ می باشد .ولی در آینده اشعار عرفانی ام را به شیوه خودم با آزادی خواهم سرود .

نامه شما دری را که سالها قفل بود دوباره برویم باز کرد .

در مارچ این شعر را گفته بودم :

دروازه بیگانه

صفا و صمیمیت را در باغچه خیال

در تاقچه خانه ای مان

در خیابان جامی وات

در شماره ۷۰۷

در ناحیه ۲

منطقه شهرنو

دیدم و شتابان کلید را در قفل چرخاندم

در باز نشد

چون قفل در مان

با قفل خشونت عوض شده بود

و کلید محبت در آن جاهی نداشت

اشکم سرازیر شد

چون دروازه خانه ای مان

مال بیگانه ای بود که با آن آشنا نبودم

نیویورک ۳ مارچ ۲۰۱۳

ولی امروز میگویم :

صمیمیت ها

به استاد بزرگوار لطیف ناظمی

حقیقت را در بامداد راستین

در آیینه صداقت ها دیدم

و در آهنگ صمیمیت ها

زمان برگشت به شب های پر نور

و روز های آبستن از عشق

ای صمیمی دوست !

ای بزرگ مرد !

امروز آیینه یی منی

و صدای دیروز ها یم

ای که عطر درختان کابل را

و گل های امید را در سینه داری

و پر صفا به دورت پراکنده میکنی

سپاس ،

سپاس ،

سپاس ،

بر زلال هستی ات در دوران ناباوری ها

امروزکلید برقفل در چرخید

پدر در باغچه به گل هایش آب محبت می پاشید

ومن همان دخترک آشفته دل

با سلام ، سلام های شادمانه

رها شده از همه قیودات منسوخ

به آغوش آزادی در باغ عشق

زمان ایستاد و ما را تماشا کرد

دستانمان بهم گره خورد

و من و پدر

در راهرو های باریک آن زمان قدم زنان

بسوی دریچه های امید قدم برداشتیم

رها شده از رنگها

از صدا ها

و زمزمه های نا موزون انتقادات بیجا

چون فرشتگان آزاد در بهشت دلها ی عاشق

نیویورک

۳۱ می ۲۰۱۳

 جواب استاد ناظمی به هما:

از نامه ی مهربانانه و شعر پر از احساس  تان سپاسگزارم . من آن چه را که در شما دریافته ام و یافته ام ؛نتوانستم بنویسم تا حق مطلب را ادا کرده باشم؛ اما در همه ی سالهای رفته اگر چیزی در باب شعر معاصر  یا شعر زنان گفته ام و یا نوشته ام  از همای طرزی به عنوان یک سنت شکن یاد کرده ام  و باز هم یاد خواهم کرد. ببینید این محجوبه ها و مخفی ها و عایشه ها زنان تزویرکاری  بیش نبوده اند که در خفاآن کار دیگر را می کردند و در عیان سجاده آب می کشیدند. نمی دانم خوانده اید یانه که محجوبه ی هروی ما، عاشق مردی بوده است در بادغیس که صد ها شعر عاشقانه میان آن دو رد و بدل شده است و کسی  در سال های پسین این شعر ها را انتشار داده است چرا بایدچنین باشد؟

در گذشته های دور هرگز شاعر زنان ما بزدل و  دروغزن نبوده اند ؛مگر رابعه ی بلخی سرش را بر سر آرمان عاشقانه اش نگذاشت  و رگهای تنش در گرمابه به خاطر عشق بریده نشد؟

 زنی که فریاد زد:

عشق  او  باز  اندر  آوردم  به بند

کوشش   بسیار   نامد   سودمند

 عشق را خواهی که تا پایان بری

 پس بباید ساخت  با هر  ناپسند

زشت  باید  دید  و  انگارید  خوب

 زهر    باید  خورد  و انگارید  قند

 

 این شماید که پند این نخستین زن شهید را در تاریخ ادبیات ما به کار بسته اید وبه کار می بندید. بیایید ببینید که مهستی شاعر زن قرن چهارم به همسرش  چه می گوید:

من مهستی ام از همه خوبان شده طاق

 مشهور به  حسن  در  خراسان  و عراق

ای ( پور خطیب گنجه )  چونی  به  رواق

نان باید  و  گوشت و …ورنه  سه  طلاق

در باره ی قاضی شهر می گوید:

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست

گفتا ز سر قهر که  این  واقعه چیست؟

من    پیرم  و …  من   نمی  جنبد  هیچ

وین   …    است    این    بچه   زکیست

 مهری هروی شاعر و دبیر گوهر شاد  بیگم که شوهر پیری داشت؛ دل به یکی از شاهزادگان دربار سپرد و چون شوهرش آگاه گردید به پادشاه شکایتبرد  و مهری به زندان افگندند و د ر زندان این رباعی را سرود:

 شه کنده  نهاده سرو  سیمین تن را

 زین  واقعه  شیونست  مرد  و  زن را

 افسوس که در کنده بخواهد فرسود

 پایی که دو شاخه بوده صد گردن را

 از این گونه بسیار اند و شما میراثدار این دسته از سخنورانید ؛نه وارث عایشه ی افغان و محجوبه و مخفی و فلان و بهمان.

 من هفده سال تمام در ترازوی طلایی در برابر سنتهای پوسیده ی ادبی ایستادم  و از هیچ تیر ملامتی نهراسیدم.

 خوشبختم که از بنیان گذاران شعر نودر افغانستانم و  بنیان گزار غزل تصویری و شعر آزاد. همواره هم حرفم را در همه جا بر زبان راندم .بی هراسان ازمحتسب و شیخ نوشتم و سرودم . 

 هنگاهی که ارتجاع ادبی حتی به شعر نو ریشخند می زد؛ من شعر آزاد عاشقانه گفتم :

چشمان     تو       غروب      هراتند

 گیسوان   تو   شب   های   بغداد

 و       تنت         صبح        نشابور

من  تمام    شب   را  ره  می زنم

تا نماز بامداد را درنشابور بخوانم

 بانوی عزیز !

 آن دفترچه ی قهویی را چاپ کنید و همان گونه که تا اکنون نهراسیدید ،؛ پس از این هم به چرندهای بی سوادان و سنت زدگان بهایی ندهید .باغستان تخیل تان پر از گنجشک شعر و غزل باد!

 انگشتان شعر ساز تان را می بوسم.

  ازهما به استاد آصف فکرت:

به استاد عزیز و دانشمند آصف فکرت

چه سفر زیبایی ، از اینکه تنها نیستم و همسفر دارم در کابل قدم بر میدارم چون روز های خوش جوانی و دوران شادمانی …

سپاس از سفری که با من همراه شدید ، و در تنهایی مرا یاور بودید .

از مرور تان بر کتاب هایم ممنون .افتخاریست که نصیبم شد .

ولی چرا امروز و چرا دیروز …

از دو دوست که به وجود هریک آنها افتخار میکنم و به خودم می بالم .

دیروز لطیف ناظمی و امروز آصف فکرت …

مطمئنم تصادفی در کار نیست و هر آنچه اتفاق می افتاد دلیلی دارد ، شاید دلها از دوری هم احساس شادمانی نمی کنند ، شاید قلب من آیینه یست از دلهای سالهای خوب شما که وصلت دل های دوستان ما را فکر هر روز بود .

حالا این شعر را بخوانید که همین الان سروده ام و به خوبی های دو دوست فکر کنید .نمیدانم این دنیای چند روزه ارزش این را دارد که گنج با ارزش دوستی ها را به سیه رنگی کینه ها مبدل سازیم ؟ و میدانم که در دل هردو همدیگر را دوست دارید . امیدوارم از گستاخی معزورم دارین.

تکیه بر جای بزرگان  نتوان زد به گزاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

با حرمت

هما طرزی

نامه هما به بزرگوار محترم استاد فکرت:

همسفر

در لباس نمی گنجم و در زلال صداقت ها

با شادمانی به رقصم و سرور …

ای همسفر !

و ای خجسته کلام !

سخن از سفر است در دیار عشق ها و یاری ها

ما که در شهر خوبی ها

شربت شیرین آدمیت را نوشیدیم

و جام تلخ و زهر آگین کدورت را

از دل زدودیم

بیا باهم دوباره به آن شهر برویم

و در حمام کوچه های عشق

با آب جوانی

که دلهایمان صاف

چون آب چشمه دلاکان پغمان

و دره های هندوکش بود –

از نو غسل تعمید کنیم

و با یاران دیرینه

همسفر شویم …

مرا با شما ها پیوندیست ابدی

که قلب کوچکم

به پهنای آسمان ها

عشق شما عزیزان را در دل دارد

سوزن جایی برای کدورت نیست

مگر عشق تازه یی از یار گمشده در دیرینه ها

آیا میتوان از دل خود گله مند شد ؟

آیا عزیزی را بدین آسانی میتوان از خانه ی دل بیرون کرد ؟

آیا در غربت سرای امروز تنها میتوان قدم برداشت ؟

ما در سفر عشق تنها نیستیم

ما جوانان خوش سیمای دیروز ها

در قله های با شکوه شهر دلها

در کابل پر شور وپر ماجرا

با همزاد هایمان قدم برداشتیم

استوار و با وقار

دیار غربت نشاید که ما را از هم جدا تر سازد …

نیویورک

۱ جون ۲۰۱۳

مروری بر گزینه نوید سحری توسط بزرگان ادب و فرهنگ کشور :

استاد شایق فراز

دکتر روان فرهادی

استاد یوسف کهزاد

استاد ولی سرخابی

استاد عبدالعلی نور احراری

 

غزل های هما طرزی

 بقلم شایق فراز

دیو جنگ با قدم های شومش ره آورد های دشمنی و آشفتگی و ترس و دلهره را بی‌ رحمانه در سرزمین ما کاشت و سعیه های نامیمونش  بر ساحه های هنر شعر و موسیقی ما تاثیراتی غم انگیز آورد . مهاجرت ها و غمهای جدایی از یار و دیار و بیقراری هابرای بازیابی آرامش جغرافیایی و گستره فرهنگی‌ ما را پر خون وآتش  ساخت . این دگر گونی ها چیزی جز افسردگی برای افراد و فرار ها و مهاجرت های دسته جمعی‌ با هزاران پیر و ناتوان و هزاران هزار کودک مجروح و مریض و گرسنه چیزی در پی‌ نداشت .

چون شعر آیینه روزگار و شاعر آیینه دار زمان خود است تلخکامی های روزگار جنگ بر روح حساس شاعران اثر گذاشت و شعر جنگ و شعر مهاجرت را بوجود آورد . اکثرا واقعات و دگرگونی های اجتماعی تاسیرات  خود را بالای شعر ا هنر های دیگر می‌ گذارد . شعر حماسی و شعر عرفانی نیز از انعکاس تهولات اجتماعی بوجود آمد .

شعر عرفانی برخلاف شعر حماسی درون گرایانه است . شاعر خداوند( ج ) را در خلوتگاه ضمیر خویش می‌ بیند و به زات پاکش ابراز بندگی می‌ کند و عاشقانه با او راز و نیاز می‌ نماید .

عرفان شناخت است و اشعارعرفانی باعث شناخت خدا ، شناخت حیا ت و شناخت خود میشوند که البته این قصه سری دراز دارد و شرح آن درین مهدوده نمی گنجد .

عرفان در اوایل قرن پنجم هجری با اشعار خواجه عبدالله انصاری و ابوسعید ابوالخیر به سخن دری راه یافت . پیش آهنگ غزل عرفانی پیر غزنه یعنی‌ سنایی غزنوی را می‌ شناسند .

سنایی خود در این باره چنین می‌ گوید :

کس نگفت اینچنین سخن به جهان 

ور  کسی   گفت  گو  بیا   و  بخوان 

زین نمط هرچه در جهان سخنست

گر   یکی  گر   هزار     زان   منست

چون   ز  قر آن   گذشت  وزع اخبار

نیست  کس  را   ازین   نمط  گفتار

درین شعر سنایی ادعای سخن عرفانی را اظهار می‌ نماید ولی در مضمون و محتوا ، شعر عرفانی افق های وسیعی را می‌ پیماید . جزبات و شور عاشقانه در سخن مولانای بلخ و سخن سنایی موج میزند و تشبیهات و استعارات در شعر عرفانی وست نظر شاعر را نشان میدهد :

طلب ای عاشقان  خوش  رفتار

طرب ای  شاهدان   شیرین کار

تاکی‌ از خانه  هین   رها  صحرا

تا کی‌  از  کعبه  هین   در خمار

زین سپس دست ما و دامن  دوست

عد ازین  گوش  ما  و   حلقه یار

در جهان  شاهدی   و   ما  فارغ

در قدح جرعه ای و  ما   هشیار

طوریکه حضرت سنایی درین شعر اظهار کرده شاعر در شعر عرفانی باید دیوار ها و حدود مادی اطراف خود را بشکند و نگاه خود را فراتر از حدود حسیات مادی وسعت بخشد . حافظ شیرازی ، سعدی شیرازی و مولانای بلخ در سبک های خود و شعرای سبک هندی در سخن خود همین مطلب را افاده می‌ نمایند :

غلام  همت  آنم  که  زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

حافظ

سعدی بشوی لوه دل  از  نقش  غیر او

علمی‌ که رها به حق ننماید جهالتست 

سعدی

مرد باش هردو عالم  ده طلاق

پای در نه زانکه داری دسترس

عطار

پیغام شعر صوفیانه و عرفانی اکثرا بی‌ نیازی و دل بریدن از علایق در حیا و خود را قناعت عادت دادن و خوشبختی را در قناعت و توقعات کم در زندگی‌ جستجو کردن است .

در غزلهای خانم طرزی نیز شیوه غزلهای عاشقانه تصوفی ناب مولانا و عطار که درآن معشوق تنها معشوق و مبعود حقیقی یعنی‌ ذات پاک خداوند به نظر میخورد.   

سو ز  غم ، آتش  د ل ، الفت  پر و انه   کجا  ست ؟

رنگ می‌، ناله ی نی ، سا غر و  پیما  نه کجاست ؟

هر طرف    خانه ی  عشق است  و   تو لا ی   عزیز

هر کجا   شو ر د ل  از مرهم   جا  نا نه  کجاست ؟

چشم   مخمو ر   جها ن    یکد م    ،     بید ا ر  نبود

نو ر  دلدار   ببین  ، و   آن  دل   ویرانه    کجاست ؟

وصف     یاران    ز مان     از      دل       آزاد   بپرس 

و صف محبوب  بجو ، خانه ی   شا هانه کجاست ؟

هر   زمان  شاهدی    آید  به    د ر  کعبه  ی   د ل

هر  کجا  دل   بر ود    شا هد   بتخانه   کجاست ؟

نو ر  او   مونس شب  های    فراق   است  (هما

شعله ی عشق   نگر  ،  آتش  میخانه  کجاست ؟

 

این غزل مولانا را میخوانیم :

هر نفس آواز عشق میرسد از چاپ و راست

ما   به  فلک   میرویم  عزم  تماشا کجاست

ما   به   فلک   بوده ایم   یار  ملک  بوده ایم

باز به آنجا رویم جمله که  آن  شهر  ماست

خود   ز فلک   برتریم   و  ز ملک   افزونتریم

ز یند و  چرا  نگذریم  منزل    ما    کبریاست

گوهر پاک از کجاست عالم خاک از کجاست

برچه فرود آمدید بار کنید  این  چه  جاست

بخت   جوان  یار   ما   ، دادن   جان  کار ما

قافله سا لار ما فخر جهان مصطفی است

الی‌ آخر . . .

غزلی به عنوان غنچه از هما طرزی را می‌ خوانیم :

این غنچه ی بگشو د ه نگر ، نو ر   خدا  د ید

گلبرگ سرافراشته   ،  صد  مهر و   وفا  د ید

این سبزه ی  نورسته  نیا سو د   د رین  دور 

ا ز  هجر نخو ا بید  و بسی جو ر و جفا  د ید

آن شاخه ی   ایمان  که   نلرزید    به   پاییز 

د ر  فصل   بهاران   بنگر   ،  راز   بقا    د ید

آن  خوشه ی   رقصنده    به  انوار  گلستان

در محضر محبوب دو صد ، مهر  و صفا   د ید

د ردیست   مرا   مونس  و همراز به هر  جا

تا چند  خدایا  ز همه  ، جو ر و   جفا   د ید

پیمان (هما) با ده ی عشق است به درگاه 

هر  جرعه   بنو شید  ،  تجلای   خدا   دید

هما طرزی با رابطه عاشقانه و شاعرانه خود با خداوند آزادی خاصی‌ احساس میکند و سرود نیایش  خود را در دامن غزل میریزد :

من مست جام عشقم، این هم بهانه ی من 

در کوی دل  چه  گویم  ، دردم نشانه ی من

فریا د   دل    بر آرم  ،   صد  آه  و   ناله دارم 

برده ز من  قرارم ،  نورش  به  خانه ی  من

یک   روز    پیش   یارم   ،   امروز     بیقرارم 

چشمان اشکبارم، هجرش    فسانه ی من

عقلم زمن ربوده،  درد م  به    جان   فزوده

سوزش به  دل غنوده  ، آتش  زبانه ی  من

در وصف او چه گویم،ازعشق  او  چه مویم 

دردم به کس نگویم  ، شعرم   ترانه ی من

درد(هما) فزون شد،جامش به  رنگ خون شد 

دریای پرجنون شد،   عشقم   کرانه ی من

و در غزل آشفته هوای غزلهای عاشقانه مولانا احساس میشود :

آشفته   د لی‌  حالت   گلها ی   خزان  است 

هرکس که ترا داشت دلش امن و امان است

د ر خانه ی   آشفته   کجا    نور    تو     تابد 

هر جا که روم خانه ی  دل  نور  جها ن است

وین  سالک  افسرده چه  شاداب  درین  دور

با  صد ق  و صفا  دو ر  ز دنیای گمان   است

ا  یما ن تو  چون  آتش  تا با ن به  ز مستا ن

گر ما ی   ماست   که    آرام     زمان  است

بی‌ روی تو ای دوست کجا صحبت شادیست

شاداب دل ماست که سرمایه ی جان است

تقدیر  مرا    گوشه ی    زندان  خودش  کرد 

از دست قضا  مهر تو هم  رطل  گران است

پر و ا ز (هما)گوشه ی  میخا نه   همی بود

این  بار  به  دنیای    دلم آه  و  فغان  است

 

نیایش عاشقانه غزل هما طرزی را در غزل پرسوخته نیز میتوان دید :

آهسته  به  درگاه   تو  مغروق  دعایم   

فارغ  زجهان سوی تو در مدح  و ثنایم

از  روز ازل  خاک به   درگاه   تو  افتاد

با این تن خاکی بنگر بی‌ تو چه هایم

تاجان به تمنای تو بس باده همی خورد 

از مستی جان است که من سوی خدایم

بیمار  دلم   ،  جانب    دلدار     روانم

بیما ری  ما را  نبود  جز   تو  شفایم

این درد پر از سوز سراپای مرا سوخت با  آتش 

هجران    به     کجا     بو د     دوایم

هرجا که روم پیکر دنیا به نظر خوار  

هر سو  که  پرم باز  گرفتا ر  وفایم

با بال (هما) بود مرا  فرصت  دیدار

اکنون که پرم سوخت به دنیای جفایم

من غزل های سنگین و پر از سرود عاشقانه هما طرزی را می‌ ستایم و وجود مجموعه های غزل های او را گنجینه های ارزشمندی در شعر معاصر افغانستان میدانم و برای این شاعر ارجمند تندرستی و پیروزمندی آرزو میکنم.

کالیفرنیای شمالی

۲۳ می‌ ۲۰۱۳

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آشنایی با این غزل ها

بقلم دکتر عبدالغفور  روان فرهادی :

اینک شاعره صاحبدل هما طرزی مجموعه غزل های را که در سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ سروده است تقدیم بما میکند .

این مجموعه غزل هاشامل ابیات شور انگیز و جان پرور است .

غزل از زبان عربی وارد زبان دری فارسی شده و از زمان  رودکی تا امروز که بیش از هزار سال می‌ شود ، غزل سرایی همیشه زینت بخش این زبان بوده در حالیکه قصیده و مثنوی و رباعی هر کدام مقام خویش را در میدان سخن حفظ کرده و نقش خود را انجام میدهند .

دشواری غزل ‌ درین است که شاعر گاهی‌ مجبور می‌ شود از روی اقتضا و ایجاب قافیه چنان عباراتی را بکار برد که بعضی‌ از آن ها برمصراع  های غزل تاثیر گذارده و ایجاد قیدگیری میکند . از این رو ارزش ادبی تمام بیت ها یکسان بنیان گذاری نمی شود .در حالیکه شعر آزاد عاری ازین قید گیری هاست  ( هما طرزی از نخستین زنانی بود که در کابل شعر آزاد را سروده و بدست نشر سپرده و شاید روزی او کسی‌ باشد که موضوعات عرفانی را در شعر آزاد بیاورد) .

میرسیم به وزن عروضی مصرع ها و بیت های غزل   :

خوشبختانه هما طرزی غزل های مولانا و حافظ و دیگراستادان ادب را خوانده و از نظر شکلی شیوه های ایشان را پیروی میکند و بنابرین اوزان عروضی را شناسائی کرده و بجا بکار میبرد .

هما طرزی خود را می‌ شناسد و با خوانندگان  خود معرفت دارد :

این (هما)  در کوی جانان همچو بلبل در فغان

شور شعرش درغزل ها ، مردمان حیران شده

 

و حکمت این پیروزی را چنان درک میکند که آثار خودبینی و خودستایی در آن نیست :

من بکوی دلستانی ، خون دل نوشیده ام

از فراق و درد هجران ، بیدسان لرزیده ام

درینجا به معشوق انسانی‌خطاب میکند :

تا حلقه ی گیسوی تو همپای زمان شد

در پیچ و خم زلف تو صد دل   نگران شد

و به او چنین التماس میکند:

گذر  گذر ز چمن کن  که گل  نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

هما طرزی درین سالیان احوال خود را چنین بیان میکند :

گهی صورت همی جویم ، گهی سیرت به دل دارم

بلاخره انجام این تردد را در مستی کشف میکند :

و از لطف خداوندی در هر دو جهان مستم

هما در همه احوال معشوق ربانی را میپرستد و در هر لحظه او را می‌ جوید و از اینجاست که در بیان احوال خود در طی غزل ها ناگهان شعور کشف اسرار مهربانی پروردگار او را نصیب می‌ شود .

چون نقاشی طبیعت را ترسیم میکند ، و تاثیر عشق معنوی  را در آن می‌ یابد :

افسون عشق شاخه ی گلهای نوبهار

هر شاخه ای ز نور   خدا  پرنیان شده

و این نور خدا را در کاشانه ی خود ، که در چارچوب دنیای دون مانده است در می‌ یابد و با این حالت دریافتن ، نجات از غفلت او را نصیب می‌ شود :

غفلت مباد همره دنیای  دون  کنون

نور خدا ز لطف به کاشانه می‌ رسد

او که باده غم را درین جهان گذران چشیده ، اینک از تلخی و تلخکامی ها فارغ می‌ شود:

دیروز ( هما) با ده ی غم خورد به دنیا

امروز   نگر   شعله ی  زیبای   تو دارد

این حالت امروزی سرشار از مستی است ، و دل را از هرچه بدی است دور میکند :

امروز   که  مستیم   از   اسرار  الهی

از هرچه بدی بود ، دل ما به حذر شد

از آنجا که بنده ی خدا را میسر نیست که در جهان به لقای معبود ربانی برسد ، و باید چشم براه آن جهان باشد ، اما انوار عشق در دل عاشق می‌ درخشد :

غایب ز نظر هایی‌ ، چون نور به دل هایی‌

در   کنج  دلم   پیدا ،  در خلوت  شبهایی

در پی‌ خلوت شب ، سحر فرا می‌ رسد و” نوید سحری”  )که عنوان این مجموعه دل انگیز است   (می‌ آید ، و آن وقت است که سجده عاشق و ورد عاشق چون از روی اخلاص است فرخندگی قربت را می‌ آورد :

این سجده ی من  خاک  در   کوی  تو  بوسد

چون وقت سحر ، ورد خدا خوش به زبان شد

آن دل که در یاد خدا باشد ، در روز و شب روشن است :

ای خالق یکتا    که  (هما) وصف تو گوید

از با ده ی جان عشق تو   در دل بفروزیم

مرغ دل عاشق در کوی آفریدگار پرواز کرده و هما خواسته و ناخواسته از  روز ازل که روز “الست “بوده را بیاد می‌ آورد :

یارم تویی ، تو  سرور  والای  کاینات 

مرغ دلم به کوی تو عمری پریده بود

ناگهان روح شاعر به وجد آمده و خطاب به معشوق ربانی به حالت وجد آمیز می‌ گوید :

تو آفتاب  جانی ، در   دل   مرا نهانی

دریای بیکرانی ، افسانه ام به رقصم

در جای دیگر این رقص روحانی و خطاب به معشوق ربانی به لهجه ای مناجات بیان میشود :

ای جان من  فدای  تو ای   ذات  بیکران

سرچشمه ی وجود تویی ، نور لا مکان

 

و در حالت مناجات خطاب به آفریدگار مهربان می‌ گوید :

رحمان و رحیم هستی، باجود و کریم هستی

ای    خالق   مخلوقات ،   در  محور   دل  بازآ

مناجات تضرع و زاری دلداده است به ذاتی که درین جهان و در هر جهان نور آسمان و زمین است :

دستم به دامن تو که دست (هما) بگیر

شادش  نما ز نور خودت   اندرین  جهان

اول می‌ ۲۰۱۳

شمال کالیفرنیا

به قلم استاد یوسف‌‌ کهزاد

نوید سحری “چهارمین دفتر شعری بانوی فرهیخته و شاعر لحظه ها هما طرزی است که بدنباله ی کتاب” زمزمه های نیایش “خود به سبک کلاسیک سروده است ، پس گفته می‌ توانیم که هنر یک پدیده ی غریزی انسان است که غریزه ی زیبا پرست آاو ، دوره به دوره با مظاهر مختلف ، چه به سبک کلاسیک و چه به سبک آزاد جلوه کرده ، راهی‌ در دل ها برای خود باز میکند .

هما طرزی در قاموس سال های گمشده ، خاطرات تلخ و شیرین خود را ، با زبان شعر و نوشته های خود ، بازتاب داده و بدستیاری همین یگانه خاطراتی است که اندیشه های خود را با گذشته ها پیوند میدهد  و گاهی‌ نشده است که به حیث یک جستجو گر سکوت ، از همه درد ها و تنهای های خود بدون تأثر جدا شود .

هما طرزی بخوبی درک کرده است که جهان ما ، جهان تضاد های فکری است که پیکر هنر بیشتر از دیگر پدیده ها در تسادم این تضاد ها ، جریحه دار شده است و از همه بیشتر دو مفکوره ی متضاد (هنر در خدمت اجتماع )و  (هنربرای هنر) این آتش را تیز تر کرده است . هما طرزی روی همین مفکوره ، برای نجات خود گاهگاهی دست بدامن عرفان میزند .

ای نور تو  صفای  دل  توبه   کار من

پندت به  گوش  جان  دل  بیقرار من

بیگانه نیست کعبه ی دل در دیار دوست

احوال دل بپرس و غم بی شمار من

اکنون هما بدام غم  تو  فتاده است

دست دعا بسوی  تو ای کردگار من

در همه آثار بانوی فرزانه هما طرزی ، با همه رنج ها و درد های غربت ، هنوز زندگی‌ ، در طربخانه ی دلش نمرده است ، بلکه هنوز جوش و خروش ، در پرده ی ساز واژه ها و کلامش ، موج میزند و به شیفتگان سروده هایش ، تپیش و لذت می‌ آفریند و پیوسته در لابلای اشعاارش ، بازارعشق به خدا (ج)، به  وطن و به انسان گرم است .

از بوی تو سرمستم ، گر  سود و  زیان ماراست

در کوچه ای سرمستان این رطل گران ماراست

پاکان  به   ره    پاکی    ،   یاران    به   طربناکی

این شیوه ی رندانه ، این عشق جوان ماراست

مدهوش  (هما) باشد ، پر جوش   (هما) باشد

در فصل بهار امشب ، این  برگ خزان ماراست

شاعر بعضی‌ اوقات واقعیت ها را با تخیل خود غره میزند ، زیرا ترجیح میدهد تا جسارت بیشتری ، برای اندیشه های خود داشته باشد .

هما طرزی در مجموعه اشعار کوچ پرندگان خود ، هر خواننده را از انساندوستی و محبت های خود وسوسه میکند و صدایش که از اعماق وجدانش سرچشمه گرفته است ، برای همیشه در دل ادب دوستان و علاقمندانش  طنین انداز است و فریاد جگرخراش یک ملت جدا شده از تار و پودش را ، با زبان شعر به گوش جهانیان  میرساند و سکوت سنگین و طاقت سوز زندگی‌ را ، با ترانه ها و غزل های خود ، درهم می‌ شکند ، به عبارت دیگر این رسالت یک قلم بدست است که با رنج مردم خود ، با نشاط مردم خود و با آوارگی های مردم خود ، روبرو باشد .

  به قلم ولی سرخابی

مختصری در مورد ( نوید سحری ) اثر بانو هما طرزی

(نوید سحری )دومین مجموعه ی غزل های غنایی و عارفانه خانم هما طرزی است که اخیرا بنده شرف مطالعه آنرا پیدا کردم که خود لطف فرموده و برایم فرستاده بود .

هما طرزی این شاعره فرهیخته با طبع روان خویش ، به تأیید بزرگان چون داکتر روان فرهادی ، استاد عبدالعلی احراری ، استاد عبدالسلام شایق فراز ، استاد محمد یوسف کهزاد ، در تمهید کتاب سوم شاعر تحت عنوان ( زمزمه های نیایش )شاعر یست آزاده دارای طبعی روان و افکار عرفانی و فارغ از قید و بند های جوامع سنتی .

خودش نیز در طلایه ( زمزمه های نیایش ) ، زلال عقیده و ایمانش را در موردخدای لایزال ، بدور از رنگ های تفننی و اجباری فقط به پاس بنده بودن و پرستش ابراز مدارد .

با آنکه بانو هما طرزی اولین شاعره نو پرداز در بین شعرای زن در افغانستان است و اولین کتابش یعنی ( میلاد نسترن ها ) اولین مجموعه شعری به سبک شعر جدید در بین شعرای نو پرداز زن در جامعه ما محسوب میشود ، خودش در پیش گفتار اثرسوم خویش چنین می نویسد :غزال را در راز و

نیاز با معبودم زیبا تر و رسا تر یافتم ,چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد ، چنانچه گوید :

پرواز دل

گه  صحبت  پروانه  گهی  قصه ی دلدار

گه وصف  تو و  راز دل  و  شیوه ی پندار

در شاخه ی افسرده ی دنیا چو نشینی

د ر هجر بمانی و شوی خسته و ا فگار

از خانه ی   دل پای   برون آر ز هستی

با  ساغر   دیرینه    مشو   مایه ی آزار

تدبیر   خرد   مایه ی   آزار  دل   ماست

عاشق  برود  فارغ  از این زحمت پربار

گر   دست د هد   فرصت   دیدار  حبیبا

دست من و دامان تو در عرصه ی اقرار

پرواز دلت تا به  کجا  رفت  در  این دور

پرواز (هما)   جانب   آن   خالق   دادار

باری هم شاعر در قالب شعر غنایی توصیف عرفان را میکند :

چمن

تا باد   صبا  شانه   به   زلفان   چمن زد

گلبرگ به رقص آمد و قندی به دهن زد

آشفته دلی، باغ به گیسوی زمان ریخت از

عطر   ریاحین   به بدن  شور سخن زد

آن سوسن و سنبل که خزان برد به یغما

در حلقه ی گیسوش چنان چین و شکن زد

بلبل به پرافشانی و قمری به نوا خاست

تا نکهت   گیسوی   تو بنیاد سمن زد

افسرده  نشد  خاطر  مومن  به زمانه

تا لطف  خدا رحمت  بر زاغ  و زغن زد

میخانه پر از  ساغر و پیمانه پر از می

تا مرغ (هما) سایه بر اتلال و دمن زد

اندیشه هما طرزی بیشتر در حدیقه های فکری پر ارحکیم سنایی غزنوی ، مولانا جلال الدین بلخی ، حافظ شیرازی وغیره ، گرایش فلسفی عرفانی پیدا کرده و در چهارمین مجموعه شعری خود بنام (نوید سحری )که به تعقیب سومین مجموعه اش تحت عنوان (زمزمه های نیایش ) تدوین شده ، چه زیبا و دلشنین عرفان را شاعرانه و عاشقانه بیان میکند و عطر و زیبائی گل های ادب را به شفافیت قطرات باران صبح بهاری چنین در قالب شعر عروضی می گنجاند :

بیا

بیا بیا که مرا  با  ده ها  به  جا م بو د

مرو مرو که  دلم د ر  هوای  خام بود

بگو بگو که ترا کیست مهرجان بر دل

ببین ببین که  مرا عشق تو مدام بود

شنو شنو زد لم نغمه ها ی جا نا نه

مگو  مگو که  چرا  ذکر تو به نا م بود

ببر ببر دل  من  در   دیار  خا موشی

بما ن بمان که  مرا  مهر تو د وام بود

گذر گذر ز چمن کن که گل نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

بخوان بخوان تو (هما) نغمه های عشق و سرود

نگر نگر که  نگارت  به پشت بام بود

خواندن مجموعه زیبایی عارفانه ننوید سحری توجه هر خدا پرستی را بخود جلب میکند و در کوچه باغ های پر گل عقیده و ایمان  او  را به دنبال خود می کشاند .

من با آرزوی توفیق بیشتر این فرهیخته بانوی شعر ، نشر چهارمین اثر ماندگارش را برای او و جامه آرهنگی فارسی دری تبریک و تهنیت عرض میکنم ، و از اینکه برگ زرین تازه ای برغنای فرهنگی ، اضافه میشود از صمیم دل خوشنودم .

با عرض ارادت

ولی سرخابی

اول جون ۲۰۱۳

فریمانت , کالیفورنیا

 

نظری به انتشارات تازه  پروفیسر داکتر عبدالواسع لطیفی 

عنوان کتاب : کوچ پرندگان

مجموعه اشعار از : هما طرزی

 

ای باغبان چو باغ ز مرغان تهی کنی

کاری  به بلبلان    کهن   آشیان  مدار

 

وقتی شاعره سخن سرا ونغمه پرداز بوستان پر گل و برگ ادب فارسی‌ دری ، هما طرزی ، مجموعه تازه اشعار دلنشین و پر ریاحین خود را) کوچ پرندگان (عنوان میدهد ، گمان دارم که سرزمین ادب پرور وطن ، افغانستان عزیز ، مواجه به  مصایب گوناگون و دور مدار حسرتبار را زیر نظر دارد که فرزندان فرزانه و دلبندش چون مرغان مهاجر به کوچ اجباری سوی سرزمینهای دور و نزدیک دیگران پر وبال کشودند . آشیانه های پر محبت و خلوصیت یکی پی‌ دیگر به صد ها هزار تهی شد و بلبلان خون آشیان نیز ترک لانه و کاشانه کردند ، چو دیدند که خزان بی‌ امان دست به تاراج همگان زده و این شعر ماندگار خلیلی فقید را به نمایش گذاشته است که :

باغ صحن مزار  را ماند

مردم   داغدار   را ماند

و شاعره زمانه هما طرزی در قطعه شعر ( کوچ پرندگان ) صدای پر و بال عزیزان مهاجر و دور از وطن را چنین طنین انداز میسازد :

ما پرندگان مهاجر شهر های دور

که با بال های عشق ،

درزلال آسمان ها

                           به پرواز بودیم

خوبی ها در زیر منقار مان پنهان

ودربال هایمان رنگین کمان امید روییده بود

بنفش و زرد

آبی‌  و سبز

به زیبائی چشمان مردمان جنوب

و در اقیانوس سینه مان محبت موج میزد

پاک  و پر صفا ،

پر از هستی های رنگین

و پر آهنگ

امید ،

امید ،

امید ،

آری ، امید را در قلب هایمان می فشردیم و بهم عشق می ورزیدیم

از عطر وجود هم مست بودیم

                                                  گرم و تابناک

و هوای شهر مملو از حرمت های انسانی

و صداقت در وجودمان حکاکی شده بود

غافل از توفانی که در انتظار مان بود

 توفان به پاخاست

امید ها را امواج پر خشم با خود برد

خانه ها از هم پاشید

گره های محبت باز گردید

و امروز :

ما پرندگان مهاجریم در سرزمین های غریب

هر کدام در گوشه ای 

در لانه ای

و در شاخه ای

  و وقتی هما طرزی به عنوان پر احساس کتابش ، به (کوچ پرندگان) اشاره میکند ، در پیشگفتارش چنین مینگارد :

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

شاعره پر درد و پر احساس زمانه هما در همین راستا به فرزانه درد آشنای وطن ، مسود خلیلی چنین پیام میفرستد :

ای دوست !

هروقت به سرزمین لاله ها رفتی‌

مرا  از یاد مبر

 

لاله ها

چشمان منتظر منست

که هرلحظه عزیزانم را

                            بدرقه می‌ کند

 

به رنگ گل ها بیاندیش

و به قرمزی لاله ها ایمان بیاور

که جهش خون ماست

                             در دامان پر مهر وطن

 

به داغ سیاه هجر نگاه کن

که  در قلب داغدارش

                     عشق هایمان را پنهان کرده

عشق  خوب به وطن

و به مردم درد دیده

 

و هروقت نسیمی لاله ها را به رقص آورد

                                                 به فکر پر موجم بیاندیش

که هرگز

               عزیزانم را فراموش نکرده

و اندیشه هایم

هنوز در آن سرزمین

 چون وزش باد در پروازند

 

و اگر بارانی بر لاله ها بارید

باور دار

                  که اشک های بی‌ پایان منست

در شب های

همیشه تاریک و پر از دوری

در دیار غربت

 وقتی من به خوانش این پارچه پر از پیام محبت و خلوصیت ادامه میدهم ، می‌ بینم که همای پر آه و حسرت دوری و جدایی ها محسوس درد های جانکاه غربت در مصراع دیگر سخنش به مسعود خلیلی که در روییاش روانه وطن است ، عشق پاکیزه و خوش سودای خود را به فحوای این بیت شاعری که گفته است :

مرحبا ای عشق  سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

چون نامه سرگشاده و سخنور به دست مسعود به وطن شیرین ارمغان میفرستد و میگوید :

ای دوست !

عشقم را  در دستانت

                    به امانت می‌ سپارم

وقتی به سرزمین لاله ها رسیدی

                              آنرا در دشت های سبز بکار

تا لاله یی تازه یی

در آن سرزمین سبز شود

و آرزو هایم تا ابد جاودان گردند

و پیام عشقم به وطن

                       همیشگی گردد

و نسل های آینده

ما را غریبه نپندارند

 شاعره عزیز هما طرزی در مجموعه دلربای (کوچ پرندگان) گاهی‌ هم شیوه شعر آزاد نیمایی را در قالب های نو و پر شوکت و جلال به نمایش میگذارد ، ولی در همه حال او استعداد خلاق و پهناور خود را در قالب اشعار موزون سنتی نیز ماهرانه پدیدار ساخته است و اینک نمونه آنرا از مجموعه غزلیات (زمزمه های نیایش) اورا چندی قبل در جریده وزین امید معرفی کردم و بعد در بخش )پیوست ها( در )کوچ پرندگان( نیز درج گردیده است زیر عنوان ( زاهد و عارف ) با شما ارائه میدهم :

چون عشق میان افتاد ، بس سود و زیان افتاد

وین زاهد  ظاهر  بین  ، در شک  و گمان افتاد

عارف که تمنا داشت،بس مهر به درگه داشت

 ا و  در  طلبش  حتی   ، در   دیر   مغان افتاد

زاهدکه به دستانش، صدحیله ی پنهان داشت 

ازغفلت این مردم ، چون  شعله به جان افتا د

عارف به ره پاکی  ، جان  داده ی   درگه  شد

از  صحبت  آن  محبوب  ، آبش  به دهان افتاد

زاهد به  تماشا  رفت ، ای وای چه بیجا رفت 

در محضر باد  غم  ، چون   برگ   خزان   افتاد

عارف به دعا برخاست، درمدح و ثنا برخاست

با صدق  دعا  بنمود ، چون   گوهر  جان افتاد

زاهدبه ره دین شد، گه آن شد و گه این شد

در دشت   پر از آتش  ، افتا ن   و  دوان افتاد

عارف  به در  خالق  ، نا دیده   خودش  لایق 

صدسجده نمود از عشق، چون آب روان افتاد

در جنگ و  جدال نفس ،  زاهد ره زندان شد

و آن  عارف   وارسته ، با   تیر و  کمان افتاد

ازعرش صدا برخاست،فریاد(هما) برخاست 

از لطف  خدا  اکنون  ، در  قید  ضمان  افتاد

حال بیاید کوچ پرندگان را صفحه به صفحه بگشاییم و از هر پیامی چند سطر برداریم و چون دسته گل دماغ پرور به دوستداران ادب و بیان دست پرورده ای شاعر زمان هما طرزی را ارمغان دهیم :

از امید ها  … به مستوره گران

دو دشت خشک و تنها

دو دریای خالی‌ شده از خروش ها و در سکوت ابدی

منتظر معجزه ای از کهکشان های دور بودیم

و در عطش آشنایی دوباره

به  درخشش ابدی ستاره ها چشم دوخته بودیم

از صلح… به ناصر  طهوری

ایمان مان به صلح چهل ساله بود

و آرامش های پی‌ در پی‌

و باور مان به آشتی های خوب

کسی‌ را اندیشه جنگ نبود و نگاه ها آرام آرام می‌ لغزیدند

صبور و با وقار

….

 رگبار مرگبار گلوله ها بکارت صلح چهل ساله را ربود

و کبوتر سفید،  غرقه در خون

                                    پایمال تانک ها شد

و ایمان مان به صلح برای همیشه مسموم و نا پیدا

 

در صفحه بعد از سمفونی ناتمام   … به میهنم  چنین میخوانیم :

 

سمفونی نا تمام زندگی‌ را در سرزمین نا آشنا سرودم

در بیراهه ها به تو پیوستم ،

و وقتی روزگاران هول انگیز غربت عطر غم ‌ پاشید

هنوز آغوشم به پهنای جهان باز بود و پذیرای زنده بودن

تردید ها را شکستم و به ایمان ها پیوستم ،

و ترا در بازارچه خیال چون سال های خوب پیش

زنده کردم

 

تراوش زنده ی نگاه هایم با سکوت کوچه ها در آمیخت

و حقیقت ترا

در مرگ کوچه ها پیدا کردم

اشک در چشمانم دوید ورطوبت ،  چشمانم را آیینه شد

و تصویر خمیده ات نمایان گردید

راستی‌ وقتی به مصراع (تراوش زنده  یی نگاهایم با سکوت کوچه ها در آمیخت ) این سمفونی ناتمام شاعره پر خاطره و پر احساس نظرم افتاد ، یادم از پارچه ای نوشته خودم آمد که سالهای قبل زیرعنوان کوچه دیگران در جریده وزین امید چنین به نشر رسید :

کوچه دیگران

آنجا که کوچه دیگر نیست !

دردا که در کوچه دیگران باید زیست !

آنجا

آن کوچه که منزلگه مقدس مادر بود ،

آن محله که سردسته خبان دلارام ،

پاکیزه و تابنده و درخشنده گهر بود .

آنجا که  صلح و صفا بود و همزیستی و همرنگی ،

آنجا که آهنگ پر طنطنه مرغان سحر خیز

الهام بخش و آغازگر نوروز دگر بود ،

آنجا که در کوچه دیگران باید زیست .

و هما طرزی در پارچه ( کوچه های خشم ) خطاب به زن این سرود حسرتبار را با زمزمه حزن انگیز میسراید :

ای تو خوابیده کنار مرز بیداری

ای تو سرگشته ز مستی

فارغ از دنیای هشیاری

دور شدی از خود ،

پر شدی از وهم ،

در به در دنبال خوبی ها

روز و شب در صید آزادی

خنده ات غمگین، 

ناله ات محزون ،

چهره ات پنهان میان پرده های زور

پیکرت هرگز ندیده رنگ یک شادی

ای تو زن !!!

ای قامت رنجور این دوران

ای دو چشمت تار

ای تو بی‌ آزار

دور شدی از نور بینایی

همچو سایه خم شدی

در کوچه های خشم

با دل پر درد ،

در کنار مرد ،

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

به هر حال در پایان این معرفی مختصر گنجینه پر غرا نغمات شاعرانه هما طرزی که چندی قبل دوست فرزانه و عزیزم داکت روان فرهادی نیز تنسره ارزیشمندی را بر مهتوای آن در جریده مردمی امید با شیوه و سلیقه دلپزیری به قلم آورد ، سخن را با آرزوی شت و سعادت این شاعره فرخنده زمانه با ارائه پارچه (سرزمین همیشگی) اش از برگای پربهای کوچ پرندگان ختمه میدهیم :

در آغوش پر مهرت

سفربودنم را آغاز کردم

و با انگشتان هنر آفرینت

مرا در دیوار هایت نقاشی کردی

قلم ها به رقص آمد

و صفحات را رنگین ساخت

و تصور وجودم در آن انعکاس یافت

با اینکه سالهاست از تو دورم

ولی از بوی نمناک کوچه های

                                          پر خاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من !!!

چند نمونه شعر:

شکوه برفها:

سروده های سپید و سروده های قدیمی کابل در بخش های جدا گانه.

پیشگفتار :

 

( شکوه برف ها)  گزینه سروده ها ی  ۲۰۱۳میلادی  درامریکا است که بخشی ازاین کتاب را به سروده های کابل ۱۳۴۸– ۱۳۵۳خورشیدی  اختصاص داده ام .  

از ویژگی های این کتاب دارا بودن پنج بخش جداگانه است ، که به هر بخش مقدمه ی مختصری افزوده شده همچنان هر کدام بخشها  فهرست جداگانه ای مربوط  به خود  را داراست .

کتاب بدین گونه قسمت بندی شده :

بخش یک  : به خالقم و به یارم ۲۳۶۵

بخش دو : به  خودم ، احساسم  ، و دلم ۶۶۱۱۰

بخش سه  : به خانه ام ، به میهنم ، به عزیزانم ۱۱۱۱۸۲

بخش  چهار  : نامه هایی‌ به خرابات و عزیزانش ۱۸۳۲۰۹

بخش  پنج  :  چند سروده ی از سالهای دور کابل ۲۱۱۳۳۹

غریو سرخ «عشق »در سروده هایِ «سپیدِ»

هما طرزی

«هر آفرینش هنری صورت بخشیدن به طرحی ازلی از جان است هر تجلی عینی، هر کلام جادویی، ریشه در دریای بیکران درون داردوبه سرمنزلی ازلی و اساطیری پیوسته است».  یونگ باری « لاری میگر»  برتعریف «هگل » از  شعر چنین  افزوده بود:« اگر تعریف شعر به گونه ی کامل ممکن نباشد ؛ باید پذیرفت که تعریف دقیق و همه گیر آن دشوار می نماید».

از روزگار افلاتون تا اکنون نگاه فیلسوفان و نظریه پردازان ادبی در خصوص تعریف شعر، ناهمگون، تغییر پذیر ودگرگونه بوده است. افلاتون خود تقلید را ماده ی شعر می دانست .

ارستو می گوید : «اگر کسی مطلبی از مقوله ی طب یا حکمت طبیعی را به سخن موزون اداکند بر سبیل عادت او را شاعرمی خوانند؛ در صورتی که بین سخن( هومر) و( انباذقلس)جز وزن هیچ شباهت نیست ؛ از این رو صواب آن است که از این دو یکی را شاعر بدانیم و آن دیگر را اگر حکیم طبیعی بخوانیم ،اولی تر است».

پس  برا ی ارستو ،تنها پابندی به مقوله ی تقلید ،بها دارد نه وزن ویا  چیز دیگری.

در فرهنگ اسلامی شاید بتوان نگاه ( ابن قتیبه) را بر شعر ، کهن ترین تعریف شعر دانست . او بدین باور است :

« من در تعریف شعر گویم: شعر کان دانش تازیان است و نامه ی خرد ایشان و دیوان تاریخهاو گنجینه ی ایام معروف آنان؛ دیواری است بر گرد سنت های گرانقدر ایشان؛ حجتی است قاطع . هر کس از بهر نسب شریف خویش و آن منقبتهای کریم و کردار های ستوده که به نیاکان خودنسبت دهد بیتی به {شهادت} نیارد؛ مساعی او تباه گردد؛ اگرچه مشهور بوده باشد و به گذشت ایام فنا پذیرد ؛اگرچه عظیم باشد.هرکس آنها را به قوافی بربنددو در اوزان آن استوار سازد و به بیتی نادر و مثلی سائرو معانی دلنشین مشهور کند؛ آنها را تا ابد جاویدان کرده باشدو از چنگال فراموشی در رهانیده باشد…».

 سخن ابن قتیبه  در تعبیر شعر، پیچیده، اخلاقی و تبار گرایانه است و لی آن چه از این تعبیر بر می آید؛تکیه بر وزن و قافیه است و بهره گیری از مثل سائر و معانی دلنشین در شعر. 

این ادیب تازی می گوید: « در شعر اندیشه کردم و آن را چهار گونه یافتم»:

او این چهار گونه شعر را چنین باز می شناساند:

۱.آن که به لفظ زیباست و به معنی استوار.

  1. آن که لفظی نیک و دلاویز دارد؛لاکن چون نیک در آن بنگری، فایدتی در معنی نیابی.
  2. آن که معنایش استوار باشد؛ لاکن در الفاظ آن کوتاهی باشد.
  3. آن که نه اندر لفظ رسا باشد و نه اندر معنی.

ابن سینا که باور های همگون با ارستو دارد اما نگاه خودش را نیز با اندیشه های ارستو در هم می آمیزدو شعر را از (صناعات خمس می شمارد) و در کتاب (شفا) می نگارد:

« شعر سخن خیال انگیز است که ازاقوالی موزون و متساوی ساخته شده باشد و نزد منطقیان قافیه نیز برای شعر لازم است .. اما منطقی از آن نظر به شعر می نگرد که  خیال را بر می انگیزد و می شوراند».

خواجه نصیر الدین طوسی را این باور است  که «شعر به نزدیک منطقیان کلام مخیل موزون باشد و در عرف جمهور کلام موزون مقفی. .»

 شمس قیس در کتاب نام بردار خویش  ( المعجم) که برهان قاطعی برای متولیان ادبیات به شمار است ؛چنین تعریفی از شعر دارد: «سخنی اندیشیده، مرتب معنوی ، موزون، متکرر و متساوی،  حروف آخر آن به هم ماننده.»

اگر با این ارزشنما ها به دفتر پر برگی که در دست دارید؛ بنگرید ، دشوار است که این پرداخته ها را بتوان شعرنامید چون  هرگز کلام موزون و مقفی و متساوی و متکرر نیستند .چون بر شالوده ی عروض پدید نیامده اند  ؛چون  به پیروی ازنسخه ی شمس قیس رازی پدید نیامده اند؛اما اگر به شناسه های مدرنی که از شعر داریم نظر اندازیم، سروده های این دفتر در شمار شعر اند و چه بسا شعر های نغز و دل انگیز. به چند تعبیر امروزین از شعر می نگریم:

نماد گرایان می گفتند:« شعر بیان اندیشه یی است به یاری تصویر».

صورتگرایان باور به استقلال زبان شاعرانه از معنا داشتند. آنان بدین باور بودند که شعر بیش از هرچیز بازی با زبان است. (روبن یاکوبسن) زبان شناس نامبردار این مکتب و بنیان گذار نظریه ی ارتباط ، شعر را« کارکرد زیباشناسیک زبان می داند» .

اصالت وجودیان  که تعهد را برای  نثر الزامی  می شمرند،قلاده ی هیچ گونه تعهد و التزامی  را به گردن شعر نیاویختند . سارتر گفته است:« شعر واژگان را همچون نثر به کار نمی گیرد؛ یعنی از واژگان « استفاده »نمی کند؛ باید بگویم که به آنها استفاده می رساند».

(نوالیس)گفته بود : «شعر بیان به خاطر بیان است» و دیگری بدین باور است که « شعر کارکرد زبان است».

بنا بران اگرشعر حادثه یی است که در زبان روی می دهد.زبان متعارف را دگرگون می کند تا آن را در ورطه شعر بکشاند. پس پرداخته های این دفتر یک سره شعر اند وشعر نغز.

گزینه یی را  که در دست دارید پنج بخش گونه گون دارد :

ـ چند سروده از سالهای دور کابل.

ـ به خانه ام ، به میهنم، به عزیزانم.

ـ به محبوبم به یارم، به خالقم.

ـ به خودم، به احساسم، به دلم.

ـ نامه هایی به خرابات.

می بینید که شعر او برایهمین کسان است : خدا، معشوق،  میهن، یارانش، خودش، و همسرش.

پرداخته های این دفتر نغمه های نوستالژیک و تغزلی شاعری  است  که  زبان ساده و شفاف را همواره با تزیینات شاعرانه در هم می آمیزد و فضاهای تازه یی را مهندسی می کند.

بخش نخست این دفتر هماندی هایی به مکتب وقوع دارد که در سده ی دهم، دامن شعر پارسی دری  راگرفت .پرداخته های  این بخش،حدیث نفس است وواقعه نگاری؛ روایتی  است از قصه ها و غصه ها. شرحی  است از شاد خواری ها . شکوه هایی است  از  نا مردمی ها.

برخی از شعر های کامجویانه ی این دفتر اعترافهای دلیرانه ی شاعر جوانی است  که در جامعه ی بسته و سنت  زده ی عشیره یی ، عصیانش را دلیرانه فریاد می زند؛آن هم چهل سال پیش از روزگار ما. نگاه کنید به سروده های (سگرت)، (موریانه)، (حجله ی خیال) ، (انفجار)،( شراب آغوش)و (دیوار ها) در (شعر های کابل ) شاعر.

او بدون بیم وهراس از خودش سخن می زند و از صداقتی آشکار:

پیش از آن که تو بسوی من بیایی

من رویم را سوی دیگری کردم

پیش از آنکه تو عشقت را بمن ابراز کنی

من قلبم را به دیگری هدیه کردم

پیش از آنکه سرود عشق را در گوشم زمزمه کنی

نوای عشق را از دیگری شنیدم

پیش از آنکه اسمم را درج دفترت کنی

من در کتاب عشق دیگری ثبت نام کردم

پیش از آنکه لبانم را مهمان لبانت سازی

من لبانم را با آتش عشق دیگری سوزاندم 

پیش از آنکه بر پیکرم دستبرد زنی

من چون ماری بر درخت خیال دیگری پیچیدم

پیش از آنکه مرا در آغوشت به خواب بری

من تنم را چون جویبار ی که بکام دشت تشنه سرازیر شود  –

به دنیای دیگریرها  کردم

و پیش از آنکه

حالا که برگشتی

بیهوده برگشتی

شعر های کابل شعر های روزگار جوانی شاعر است ؛روزگار چنان که افتد و دانی . نغمه های سانتی مانتال  است، نعره هایی است برخاسته  از عشق و عاطفه. در واقع هما طرزی همواره شاعر عشق و عاطفه است.خودش در خصوص خویش چنین گفته است:

« زنی که آبستن عشق است».

 و اما  درغربتنامه ها، مشغولی خاطر او بازگشت به گذشته است  به روز های شاد  از د ست رفته. دغدغه ی خاطر اوجغرافیایی است که گم کرده است و تاریخی است که کبوتر وار از چنگش پریده است.آن جغرافیا شهر کابل است و آن تاریخ ،سالهای هفتاد میلادی . اوهنوز هم در همان آرمانشهر گم شده  اش می زید ودر یاد آن تاریخ پرپر شده مویه سر می دهد. کابل گم شده ی او ابر شهر جهان است؛ کوچه های آن بوی عشق می دهند و شهرنو  آن  نمادی است از  زیبایی و شور انگیزی.  او کابل را چنین می ستاید:

تو در تمامی صفحه وجودم منتشری

وجب وجب ترا نوشته ام

از کتاب ها بپرس

و از خروس های خیال

در رگ های نور

هر روز ترا صدا میزنم

هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم 

هر شب ترا زیر بالشم پنهان می‌کنم

و در بهاران

در اسراف باران شستشویت میدهم

تا همیشه تازه تر باشی

و در چشمه دلم در جولان

زندگی درگستره ی یک تاریخ ویک جغرافیا، سیمای شعر او را می سازد ؛ شعری که می توان گفت که شناسنامه ی اوست و زندگینامه ی او ست . دلمشغولی او بازگشت به گذشته است  گذشته یی که همه چیز او ست . رؤیاهای  های اوهمان برهۀ جوانی ا ست ،همان هجده سالگی که هر از گاه که بردامن خیالش می آویزد:

در اولین دیدار –

          اندیشه جدایی زمزمه داشت

بر گیسوانم  شکوفه های سیب ریخته بود

و بر بدنم عطر میخک سپید

 آیینه بشکست

و تصویر ۱۸ سالگی محو شد

شکوفه ها را باد برد

عطر میخک خشکید

 و امروز زنی هستم

آبستن از قصه های خوب

که یاد ها را زیبا تر از پیش به رقص میآورد

 نیویورک

۱۲ جون ۲۰۱۳

 یاد جوانی مونس زندگی اوست وبا همین یاد هاست که زنده است و زندگی می کند و  همین یاد ها اند که  « منِ » او را می سازند:

تنها نیستم

« تنها نیستم

یاد هام با منست

عشق هام با من است

و در انبوه صدا ها

سکوت را تکرار می‌کنم

 من با من است

«من »از من جدا نیست

و« من »چه زیباست

چه باشکوه 

وسکوت

آن سبز

آن آبی‌

در لب جوی پر خروش عمر

باهم همسفریم »

منِ او، منِ نوعی نیست.منِ منِ اوست .از همین رو از بازتاب تأملات اجتماعی در شعر ش پرهیز می کند؛ دیدگاه غنایی  وی،مانیفیست شعری اوست. 

گفتم که او شاعر عشق و عاطفه است .حکایتگر زیبایی است و شاعر امید .  اگر عشق« رویکرد غنای به انسان باشد» او شاعر عشق است. اگر در جوانی با چشم غریزه به عشق می نگریست؛ اما در سالهای پسین نگاه او به عشق از منظر دیگری است . باور کنونی او از عشق باعرفان لطیفی در هم آمیخته است .ستایشنامه ها یی را هم که برای پروردگارش پدید آورده است با چنین عشق عرفانی آمیخته است.

او به خدا عاشقانه می اندیشد . همچون عارفان و حدت ا لوجودی   ما، مانند همجنس خودش (رابعۀ عدویه) .گویی شعرو اندیشه اش ازچشمۀ لایزال مولانا جلال الدین بلخی آب میخورد که این گونه با خدایش نجوی می کند:

ای که در گناه در کنارم بودی

و در تقوا مرا به آغوش کشیدی

شب هایمان باهم روزشد 

و در غفلت روز

               مرا بدست بیگانه رها نکردی

 دیار تاریکم از بودنت نورانیست

و سنگینی هستی ام

                    چون پر کاه در پرواز

بیا نزدیکتر تا بویت کنم

 نیویورک

۱۰ جون ۲۰۱۳

با آن که همواره افسوس گذشته های از کف رفته را می خورد ؛اما هرگز نا امیدی در شعر و اندیشه ی او را ه ندارد.ستایشگر پرنده ها ، گلها ، در یاها، رنگهاو زیبایی های طبیعت جادوگر است .در شهر مفرغ و آهن نیویورک که نشسته است می پنداری که در باغهای انگور کوهدامن است و در کنار آبشار فرزه و در تماشای غروب هرات:                                                                         

باران مرا میبارد

باران مرا به با د می سپارد

و به سبزه های نو رسته

و گل های امیدوار

 

باران بار ها ریخت

بر باغ عطر پاشید

زمین ها مرطوب

و غنچه ها خندان

 

باران عشق میبارد

و پیام عصیان را به تندر ها میدهد

و به دشت های خیس و آرام

 

باران موسیقی شیفتگان است

در تراوش یک عشق

و یک احساس

 

باران ما را میبارد

باران محبت را میکارد

و به باغ ها امید میپاشد

و کوچه های دیرینه فکر

 

نیویورک

۱۵ می۲۰۱۳

  پهلوانان سرودهایش اینانند ـ پدرش ،مادرش ،همخانه اش،  زادگاهش،  یاران جانی و دوستانش ،خراباتیان صمیمی با موسیقی دل انگیز شان، او شعر هایش رابه همه ی اینان بخشیده شده است .  به خدا ، به معشوق ،  به دوستان قدیمی به کابل و به خرابات نشینان.

 او در پی صید لحظه های عاشقانه است ؛ لحظه هایی که با زیبایی کلام او در هم می آمیزند . شعر  او اینجایی و دنیایی است . ثبت لحظه های نابی است که  در قربت و غربت تجربه کرده است .

او شناسنامه ی منظوم خویش را برای مخاطبانش برگ برگ ورق گردانی و در آستانه پاییززندگی از گم شدن مهر و یاری می نالد:

مهر و دوستی را

در تاقچه خانه هایمان جا گذاشتیم

وامروز

در روز های سرد پیری و غربت

محتاجیم به آن محبت ها

  اما پاییز عمر را توان آن نیست  که رؤیا هایش را بخشکاند ؛ هرگز به خاطر حضور این مهمان ناخوانده، مویه نمی کند؛ اشک نمی ریزد و ذهن شاد خوارش  رابا اندیشه ی  پوسیدگی، زوال و مرگ گره نمی زند . «زنی که آبستن عشق است و آبستن قصه های خوب » به سوی پیری وتنهایی دل آزار، نیز دست  دوستی دراز می کند. یادجوانی در آستانه ی سالخوردگی شادمانش می سازد و به بوی این خاطرات از سالخوردگی بیم ندارد:

نور خورشید تنم را رنگین ساخته ،

قصه عشق های جوانی

                       به دلم نهیب میزند

و از گوشه های باغچه دل –

                      مرا دزدانه نگاه میکند

او از پیری سخن می زند اما « پیری هراسی» در اندیشه اش راه ندارد همان گونه که « مرگ اندیشی» در اندیشه اش حضور ندارد. د ر برهه یی که او پیری می نامدش هنوز هم سخن عشق بر زبان اوست  اما تقواست که  چون لحافی ازشرم پیکر پیرهیزگاری  او را پوشانده است:

حرف عشق هنوز

درپیکر تقوا نهان است

عارفی میخواهد

تا لحاف شرم را

از تن سالخورده ام بردارد

 نیویورک

۳۱ می۲۰۱۳

 در (نامه هایی به خراباتیان) باز هم با حسرتی دلگیر به گذشته سفر می کند و خواننده اش را به کوچه ی خرابات فرا می خواندتا گوش جان به سرود های آسمانی استاد قاسم و دیگران بسپارند:                                                            

در وادی خیال سفر کردم

از کوچه های عشق گذر کردم

 

و باد ، با زبان حافظ شیراز سخن میگفت :

 

“در خرابات مغان نور خدا میبینم “

“این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم “

در زمین های پر صدا

لاله روییده بود

و بوی یاران و نوای دل ها

روح را نوازش میکرد

ولی کوچه به کوچه

و خانه به خانه

به دنبال عزیزان گشتم

کوچه ها خالیاز رادمردان بود

و نوای دلها خاموش

خانه ها بینور

و صدا ها در قلب ها به زندان

نرم نمک نغمه ای دل را ساز کردم

و آنچه  را درآیینه دل داشتم سرودم

نیویورک

۱۲  می۲۰۱۳

هرچند که نامه های شاعر به خراباتیان صاحبدل و شوریده است اما بیشترینه هنرمندانی را که نام می گیرد؛ خرابات نشین نیستند همانند: بانو پروین، بیلتون، استاد اولمیر، استاد دری لوگری، استاد برشنا، نینواز، شاه ولی ترانه ساز، ساربان، جلیل زلاند، احمد ظاهرو ظاهر هویدا .

هما طرزی شیفته ی  سرزمین خویش است، شیفته ی آواز خوانانش، شیفته ی مردمش، شیفته ی آسمانش، کوچه هایش ، سالهای بی غمی و آرامشش و شعرش  سرشاراز همه ی این مایه  ها ست .

او در میان عروض سنتی و رهایی از وزن متعارف ،در نوسان است و دراین دفتر اگر از وزن می گریزد اما در دو دفتر دیگرش شاعر سنتی است و وفاداربه ارکان افاعیل.او  درپی پیدایی گوهر شعری است  نه عروض گرایی و یا عروض گریزی آگاهانه .( نیما) گفته بود : «وزن ،جامد و مجرد نیست و نمی تواند باشد. وزنی که من به آن معتقدم جدا از موزیک و پیوسته به آن، جدا از عروض و پیوسته با آن فرم اجباری ا ست که طبیعت مکالمه ایجاد می کند» 

 او  هم در جست و جوی ابزار های بیانی تازه است تا سخنش را با عناصر تزئینی بیاراید از این روگاهی چنگ به دامن عروض سنتی می اندازد و گاهی پشت به عروض می کند و از این رو کلامش همواره انباشته ازخون عشق و عاطفه و زیبایی است .  باغ اندیشه ی هما طرزی آکنده از شقایق شعرباد و سرود هایش هر روزفربه تر ازدیروز؛ ایدون باد!

فرانکفورت

لطیف ناظمی

چند نمونه شعر:

 

باران 

                    به یار

باران زمزمه ی رحمت تست

در  ایمان های خالص

در  شهر خاکستری رنگ امروز ها

قطره های زلال ،

نوازشگر زمین های خشک و فرسوده ی فکر

در طلوع های راستین

در میان ابر های نو برخاسته ازعطش امید ها

صدای ترا می‌شنوم 

و دنیای من رنگ عوض می‌کند 

نیویورک

۱۰ اپریل ۲۰۱۳

آتشکده

                          به همسرم

در آتشکده نوبهارانم

هنوز آتشی شعله ور است –

                                پر امید و سوزان

و عشق های ۶۲ ساله

در زیر خاکستر احساس

هنوز،

هنوز ، 

و هنوز ترا صدا میزند

و نرم نرمک 

عشق را زمزمه میکند

تا بستر سرد زمستانم

با بودنت دوباره بهارگردد  

 

نیویورک

۲ جون ۲۰۱۳

بهار در پاییز:

سروده های سپید.

 

میکده

         به یکتا

من انگور عبادت را

استوارترازهستی-

درکوزه ی دلم میکارم

میکارم ،

میکارم ،

تا شراب عشق از آن تراوش کند

از بویش مست شوم …

آنوقت میدانم،

آنوقت میدانم ،

به میکده ام خواهی آمد …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

پیوند

            به خودم

در پیوند شاخه  های عشق

سبز شده ام جاودانه

گل میدهم

عطر می‌ پاشم

و به عشق ایمان دارم

 

یک بهار از تو آبستنم

و یک خزان از تو پر رنگتر

در عاشق بودن

                زمستانی نیست

مگر درد غربت …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

ادامه دارد . . .

22 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

پیوسته به گذشته :

میلاد نسترن ها:

سروده های سپید و نیمایی از سالهای مختلف.

تقدیم به پدر بزرگوارم و مادر عزیزم که راهنمایی ها و تشویق ها و دلسوزی های آنها زنی را پرورش داد که اورا  در آیینه شعر هایش می‌ بینید .

و به همسرم دکتر اسکندر رستگار به پاس همراهی های او  و سپاس فراوان از دوستانم :

خانم Ana Briongosنویسنده پر آوازه اسپانیایی و آقای رهپو طرزی ، پژوهشگر مشهور افغان ، که اصرار پی‌ در پی‌ آن ها یکی از دلایل نشر این مجموعه است .

و با تشکر فراوان از آقای مجید روشنگر ، ادیب دانشمند و چهره سرشناس فرهنگی ایران و بانو مهناز روشنگر که مرا در نشر این کتاب یاری نموده ا‌ند .

و با عشق فراوان به پسر عزیزم صدیق که در ترجمه اشعارم زحمات زیادی کشیده است .

هما طرزی

چند نمونه شعر

افغانستان

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نورسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هام

زنده می‌ سازد

 

در زیر ناخن هایم

سبزه های زرد روییده

و گند مستان تنم

سرزمین خشکی است

با سنگ های ترک خورده

زیر قدم های بیگانگان

مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم

سینه های پر شیرم را خشکانده

در گیسوانم دیگر لاله نمی روید

شقایق برای همیشه چشم بسته

و بنفشه ها خوابیده ا‌ند

نسترن و شب بو

داستانی‌ است

به شگفتی چشمان نرگس پر اشک

یاسمن را در تاقچه ی دلم می‌ بویم

از فرط خستگی و جنگ

یارای روییدنم نیست

همه خوبی ها

عشق ها

آوازها 

و امید ها

در من مرده

و امروز سرزمینی هستم

پر از فغان ها و ناله های بی‌ شمار

سرزمین افغانستان …

New York, August 14, 2010

 

بوتاکس*

در عهد بوتاکس ها…

نباید از چین و چروک‌ها گله مند بود.

جوانی همیشگی است  !!!

و مو‌های شبگونم که سالهاست با-

سپیدی سحری مشغول عشق بازی است-

زنده باد رنگ مو !!!

این هم به خیر گذشت.

مثل همیشه پیروز…

 

ای کاش بوتاکس فکر به بازار آید.

تا چین و چروک‌های افکار پلاسیده ،

 پیر و فرسوده،

خرافات،

و حقایق نادرست،

که زاده ی فکر_

               ملا‌ها ،

                 و کشیش ها،

                              و خا‌خام های بی‌ سواد،

که با یاوه سرایی-

تمامی اجتماع را پر از چین و چروک

و  فرسوده کرده  اند،

این پرچم داران اصلاحات و قانون ها…

New York, January 28, 2010

 *داروی تزریقی جهت رفع چروک صورت

زمزمه های نیایش:

غزل های کلاسیک و عرفانی که برای خدا سروده.

به نام ذات  یکتاو توانا

تقدیم به مادرو پدری  که هسته ایمان را با محبت های صمیمی در دلم کاشتند.

به خواهر عزیزم بانو حفیظه ابوی و برادر محترم و بزرگوارم آقای روح الله طرزی که نمونه های بارزی از تقوی و ایمان ا‌ند .

به همسر عزیزم دکتر اسکندر رستگار به پاس همدلی هایش .  و فرزند گرامی ام صدیق خلدی و حرمت های بی پایانش.

سپاس فراوان از استاد گرانمایه و ادیب فاضل آقای میر عبد السلام شایق فراز که راهنمایی ایشان زینت بخش این غزلیات است .

امتنان بی‌ نهایت از شخصیت بزرگ فرهنگی‌ کشور ، جناب دکتر روان فرهادی به پاس باریک بینی‌ ها و نازک خیالی های سودمند شان .

تشکرات بی پایان قلبی از:  استاد هنرآفرین و نویسنده وشاعرچیره دست،  یوسف  کهزاد،  و بررسی صادقانه ایشان .

واستاد رنگین قلم وادیب تواناعبدالعلی‌نور احراری.  و شعر زیبای شان .

و استاد ناصر طهوری شاعر بی همتا‌ و تشویق های همیشگی شان .

و تقدیم به هرکسی که خدای لایزال را در زلال ایمانش بدور از رنگ های تفننی و اجباری،   فقط به پاس بنده بودن می‌ پرستد و در هر لحظه ای از  زندگی‌ حضور آن ذات توانا را احساس و او را محیط بر تمامی خلقت می‌ بیند .

هما طرزی

پیشگفتار :

 اشعار منتخب در این مجموعه شامل راز و نیاز های شاعر است با خدایش در دیار غربت که در قالب غزل سروده شده  .

نباید  فراموش کرد که هما اولین شاعره  افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ اولین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱ اولین مجموعه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شده که شامل بعضی از‌سروده های عرفانی و راز و نیاز شاعر با ذات یکتا ست.

در این مورد خودش چنین گوید :

غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد . ولی شعر آزاد راترجیح  میدهم .

نظربزرگان

غزلیات هما طرزی

به قلم : استاد میرعبد السلام شایق فراز

سخن دری بیکرانه دریایی است پر از گوهر های درخشان الفاظ و معانی زیبا. در زیبایی جانبخش و از جوش معانی ، انسان ساز و روان نواز  .وقتی دل به دست غزلهای مولانای بلخ ، حافظ و سعدی و بیدل میسپاری میدانی‌ در اوج آسمان سخن رسیده ای و وقتی  بر بالهای آسمانتاز شاهنامه فردوسی مینیشینی و در اوجهای پر افتخار تاریخ کشور ما همبال سیمرغ افسانه به پرواز می‌ آیی یا در اقیانوس معانی ژرف مثنوی معنوی ، مخزن الاسرار نظامی، بوستان و گلستان سعدی و هزاران در هزار مثنوی مملو از پند و اندرز و داستانهای آموزنده حیاتی برای جوانان و سالمندان مینشینی میدانی‌ که سخن شعر فارسی‌ دری گنجینه فنا ناپذیر است از آموزش دانش و پرورش بینش .

سخن از شعر بانوی فرهیخته افغان هما طرزی است که او از سالها است که از دامان شعر آفرین وطن به سرودن شعر آغاز کرده و تا پر تحرک ترین و پر کار ترین شهر جهان ، نیویورک ، شهری به گفته واصف  باختری) با دست واره های رها در اوج (که در آن عطش کار و تولید ، از گنجایش شهر فراتر رفته دست این کودک  یا مادر را رها نکرده و عاشقانه با آن زندگی‌ میکند .

مجموعه ) میلاد نسترن ها(  هما طرزی که سروده های شعر آزاد شاعره گرامی است ،  به گمان من اولین مجموعه شعر آزاد است که از یک شاعره افغان به طبع میرسد . شعر آزاد برای زیبایی نیازی به آرایش وزن و قافیه که شعر را برای ترنم با موسیقی آماده میسازند ندارد و زیبایی  شعر تنها و تنها جوهر معنی‌ آن است  .وقتی آدم اشعار آزاد احمد شاملو و واصف باختری را میخواند وزن و قافیه را از یاد میبرد و محو معانی ناب شعر بی‌ وزن و قافیه میگردد . هما طرزی هم آزادی معنی‌ را در شعر دری التزام سخن خود ساخته و الگوی خوبی برای سخنوران امروزین سخن دری خواهد بود .

قسمتهای از شعر آزاد ( سروده هما طرزی ) را میخوانیم :

دوستی جاودان

دوستی عطر اصالت هاست

که ترا به اندیشه وجودت پیوند زده

و در هسته مهر –

به تو پیوسته  

و دستی است که –

ترا سال ها با خود

در کوچه های پر پیچ و خم زندگی‌ –

همراهی کرده

***

دوستی بوی نمناک کوچه های دور است

و خانه های پر نور

و پر صدا

و باغچه های با صفا

که در یاد های ما جاودان ا‌ند

و همیشه در حال رقص …

و صفای زندگی‌ های پر جنب و جوش

غذای رنگین و خوش مزه  مادر

اتاق پر کتاب  پدر

و قلم های خشک نشده از رنگ هستی …

یا بوی خوش تکه نان گرم از نانوایی سر کوچه

یا کباب داغ که هنوز از بویش مستیم

یا دشت های سبز ………

شاعره ارجمند ما هما طرزی درین اواخر به فکر غزل سرایی افتاده است و از شعر آزاد آزاد به غزل مقیدی که در آن دست و پای معانی سخت به دست افاعیل عروضی  اسیر است و توسن جهان تاز معنی‌ را اصول تنگ قافیه شعر دری زمینگیر ساخته است . قالب شعر هرچه باشد این معنی‌ شعر است که پیغام آور روح حساس شاعر می‌باشد در هردو شکل شعر الفاظ و قالب ها مانند لباس ها و زینت هایی‌ هستند که باعث تشخیص و تزیین معانی میگردند.

کتابی را که در دست مطالعه دارید مجموعه غزل های هما طرزی است که در آن مضمون عاشقانه عرفانی است  .مضمون غزلهای عارفانه به اصطلاح اهل عرفان اسلامی عشق حقیقی است یعنی‌ مخاطب و هدف غزل عرفانی معرفت و ستایش ذات ذولجلال خداوند است.  که در سیری که در گلزار غزلهای عرفانی هما طرزی داشتم دانستم که شاعره ارجمند به خوبی از عهده الفاظ و معانی غزل بر آمده و مجموعه ارزنده ای را به دوست داران شعر دری تقدیم داشته است .

به غزلی تحت عنوان( نفس ) توجه می‌کنیم : 

نفس

حیله گر شد دشمن جا  ن در  زمین

نفس مکار   و   پر   از  نیرنگ و  کین

چهره را چون دوست  بهر  دل  نمود

طینتش   چون     مار   اندر   آستین

هر زمان تا سوی حق راهی‌ شوی 

بهرمومن سنگ راه  است   اینچنین

تا  بخواهی  سجده   بر  ا یزد  کنی  

 ا و  نماید   چهره   را    اند ر   جبین

وصف   او   گو یی   ترا    یاور   نشد 

عا مل   غفلت    بود    از    بهر دین

فتنه  گر   بازیچه  اش     دنیا    بود 

بهر عقبی   قلب  ما   سازد   حزین

بر  حذر باشی‌  (هما)  از  مکر نفس 

تا    نگردی     نا دم  ،   روز  پسین

 

غزل دیگری که در اینجا میخوانیم( نور عشق ) عنوان دارد:

نور عشق

چو    با د  صبحگه   بر  ما  وزیدی

گهی چون شبنمی بر دل خزیدی

به دشت  و  کوه   دنبالت  دویدم

به سان  آهوان   از  من   رمیدی  

گهی چون  مرغ دل بر باغ رفتی‌

چو نور عشق بر بستان  دمیدی

میان شاخ  و برگ و  غنچه و گل

به   مثل   بلبل   عاشق   پریدی

میان  آب جو در دشت   و  دامان

چو موج عشق بی‌ پروا  جهیدی

نشاید شکوه  از  دورانت  اکنون

که  جور  یار  را  با  جان  خریدی

(هما) تا کی‌ کنی از عشق فریاد

که خود صد رشته اش بر دل تنیدی

 

استاد ارجمند عبدالعلی نور احراری خانم هما طرزی را بمن معرفی کردند و از من خواستند تا اشعار این شاعره گرامی را مطالعه کنم.  

دراولین صحبت تلفونی که با هما جان طرزی داشتم فهمیدم که اوشان دختر مرحوم محمد صدیق طرزی همکار و دوست سالهای کار من در اکادمی علوم افغانستان استند و ارث  ذ کاوت و  بینش را  از  پدر  دانشمند خود  دارند .

من از استاد گرامی جناب احراری که باعث شناخت من با این سخنور ارجمند شدند اظهار سپاس می‌کنم و از خانم هما طرزی که دفتر اشعار زیبایی خود را از نیویورک بمن فرستادند کمال امتنان دارم و موفقیت مزید شان را آرزو می‌کنم .

میر عبد السلام شایق  فراز

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

 

تازگی این مجموعه ی شعر

از :دکتور عبدالغفور روان فرهادی

 شاعره ی گرانمایه ی ما هما طرزی ، فرزند محمد صدیق طرزی )که خود نویسنده و مترجم بود و ذوق ادبی داشت  (پسر سردار محمد زمان طرزی ، یکی از پسران غلام محمد طرزی بود .اخیر الذکر نگارنده ی نظم و نثر در نیمه دوم قرن ۱۹ ، صاحب آثار و دیوان مفصل شعر می‌باشد که شامل قصیده ها ، و غزل هاست که اکثرآنها رابه پیروی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی علیه و رحمه سروده است .

هما طرزی چاپ اشعاار خود را در زادگاه خویش ، کابل در عهد پادشاهی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی مطابق ۱۹۶۹میلادی در سن ۱۸ سالگی آغاز  نمود.   اشعارش در مجلات کابل مانند پشتون ژغ ، میرمن ، ژوندون ، اردو و روزنامه کاروان  چاپ می شد .

هما طرزی در آن زمان توجه اهل ادب  و طرفداران شعر نو را بخود جلب کرد ، زیرا اشعار او به سبک نو بود و حاکی از احساسات لطیف .

هما طرزی و اکثر اهل خانواده اش ، در زمان سیطره ی خلق و پرچم ، مجبور به   مهاجر ت  شده و به آمریکا سکونت گزید .بعد از مرور سالیان مدید ، در ۲۰۱۱ نخستین مجموعه اشعار خود را چاپ کرد.

 )میلاد  نسترن ها (شامل اشعار سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ می‌ باشد .وی نخستین شاعره ی است که شعرنو را در افغانستان سروده است و اینک به نمونه ی از ۱۹۷۱ میپردازیم :

آن لاله ی سیاه

که در دشت زندگی‌

با اشک های تلخ خدایان آرزو

از خاک سر کشید …

سی‌ سال بعد از این مرحله ی دیگری فرا میرسد .در سال ۲۰۰۱ به معشوق خطاب می‌ کند :

ثروت های مرا هدر مده ،

از سکه های محبتم ،

بازار چه دلت را پر کن ،

شاید در فردا هایت نباشم …

وده سال دیگر سپری میشود ، در فراق وطن می‌ گوید :

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نو رسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هایم

زنده می‌ سازد …

اما هما طرزی امید را از دست نداده و در شعردیگری می‌ گوید :

شاید شمع حقیقت را

دوباره روشن بینم

و بال های خسته ام

در کنار آتشش

اندکی آسایش را

حس کند !

با این اشعار هما طرزی را تا سال ۲۰۱۰ در یک دو مرحله ی شاعری او شناختیم .

اینک مجموعه ی را که در دست دارید از اشعار سابق تفاوت دارد و روشنایی عرفان در اشعار آن تجلی میکند .

***                                                       

نخستین شعر عرفانی را که زنی سروده به زبان عربی بوده ،  به نام رابعه عدویه که خطاب به معشوق ربانی میکند :

( احبک بحبین )

حسین ابن منصور الحلاج ، زیاده از هزار سال پیش ، در بغداد این شعر مشهور خویش را سروده است :

قد و سم الحب منه قلبی           بمیسم   شوق  ای   و سم

فغاب  عنی  شهود ذاتی            با لقرب حتی نسیت اسمی‌

این مخلص ، کوشیده ام که آنرا ترجمه کنم :

محبت  زو  چو  د ا غی  بر   د لم ز د

چنان داغی که بود از شوق پر جوش

از آن غایب شد از  من  دیدن خویش 

ز قربت ،   نام  خود  کردم   فراموش

 

در زبان فارسی‌ دری ، بزرگان سلف و خلف ، اشعاری سروده ا‌ند که در باره ی معشوق ربانی است و آن اظهار عشق حقیقی است .

اما درپهلوی این شعر ها دیگر اشعاری دارند که در آن به معشوق انسانی خطاب شده است   . بخواهیم شعر حکیم سنایی غزنوی را و شعر شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری را که در یک حال به معشوق ربانی خطاب کرده ا‌ند و در حال دیگری به معشوق انسانی )نوع اخیر الذکر را بیشتر در دیوان عهد جوانی ایشان می‌ یابیم (

مثال از مولانا جلال الدین محمد بلخی میاورم که خطاب به معشوق انسانی می‌ کند :

ای جان و جهان ، جان وجهان بنده ی تو 

شیرین   شده  عالم از  شکر خنده ی تو 

صد  قرن   گذ شت  ،  آسما ن نیز  ند ید 

د ر   گر د ش     روزگار  ،   ماننده ی  تو  

مولانا گرچه خطاب به معشوق انسانی کرده و شکر خنده ی او را ستوده است ، اما صورت بیان چنانست که ثابت می‌ کند راه رسیدن به عشق حقیقی پیمودن راه عشق مجازی است .

اینک مولانا از معشوق ربانی بنام(دوست) یاد میکند و در مقام عشق حقیقی به دل خطاب میکند :

سرگشته دلا ، به دوست از جان راهی‌ است

ای  گمشده ، آشکا ر و  پنها  ن  راهی‌  است

گر شش جهت به تو بسته شود ، باکی نیست 

کز قعر  نهادت   ، سوی  جانان   راهی‌ است

یک قرن پس از مولانا ، حافظ شیرازی را در می‌ یابیم که بارها به معشوق انسانی خطاب می‌ کند :

ای نازنین پسر ، تو چه مذهب گرفته ی

کز خون ما حلال تر از شیر مادر است ؟

و در جای دیگر حافظ شیرازی را می‌ یابیم که از نازنین پسر سخن نمی گوید و از عشق حقیقی یاد میکند و خود را بنده ی آن می‌ داند :

فاش می‌ گویم و از گفته ی خود دلشادم

 بنده ی عشقم  و  از  هر  دو جهان آزادم

اشعار عرفانی بزرگان دیرینه به شکل غزل ، قصیده و مثنوی است و هما طرزی در آستانه ی این مرحله و با پیروی آن بزرگان غزل را مسأعد یافته است و در این  جموعه شعر نو را بکار نمی برد .

***                                                

هما طرزی درین مجموعه گاهی‌ از معشوق انسانی سخن می‌ گوید :

شاخه ی پررنگ او ،چهره ی خوشرنگ و بو 

من به بهشتم و  یا عمر  شدستم به کا م ؟  

اما به نیکویی دانسته می‌شود که این معشوق انسانی خود مقام عالی‌ دارد . هما طرزی دل به این جهان نبسته و به معشوق ربانی خطاب می‌ کند :

معبو د    تو یی   خا لق 

نی‌کون و مکان خواهم !

خویشتن را قطره ی از بحر مهر خداوند می‌ داند :

این چنین از مهر  حق  شیدا  شدم

من  نبو د م  ا ز عد م   پید ا  شدم

هر کجا بو د اسم حق من سر زدم 

تا  شبی ‌  د ر   پیکرم   احیا  شدم

فضل ا و  شد   شامل   حال (هما)

شکر حق ، چون قطره ی دریا شدم

 

از اینجاست که این مجموعه ی شعر را آیینه ی تحول خجسته ای در شعر و شاعری هما طرزی در میابیم .

هما طرزی به آهستگی در چنان وادی قدم می‌ گذارد که عارفان بزرگ آنرا پیموده ا‌ند. این وادی بهار ، خزان و زمستان دارد .

سحر، بامداد ، چاشتگاه ، شامگاه و شب هنگام دارد .از خداوند برایش توفیق می‌ خواهم تا در راه پیمای این وادی به سوی سر منزل مقصود رود .

با  ش  تا صبح   دولتش بد مد

این هنوز از  نتایج  سحر است

آگوست ۲۰۱۲ شمال کالیفورنیا

یک نظر گذرا روی شخصیت هما طرزی و مجموعه های اشعارش

به قلم :استاد یوسف کهزاد

سخن از شعر است .از والاترین آفرینش هنر ، از پدیده یی که همانند انسان ، تمام جهان آفرینش را ازان خود میکند و با سلیقه ی خودجهان دیگری می‌ آفریند .

با تاسف که در شعر کلاسیک ما ، زن مقام شایسته ی ندارد ، حتی در فرهنگ قرون وسطایی و در دوره قرن هفده هم اروپا ، زن هرگز محور ستایش در ادبیات و فرهنگ ها نبوده است .به گفته ی استاد فارانی ، ما مرد ها در قالب ظریف شعر ، معانی سنگین عاقلانه ریخته  ایم ، شعر را بارکش عقل ساخته ایم و آنرا از قلمرو عشق ، از اقلیم احساس ، از قلب زن و از سینه ی مادر که میهن آنست ، برون آورده ایم . به اتکا   تاریخ و ادبیات جهان میتوان گفت ، زیباترین اشعار قطعاتی است که در پس بلور نازک الفاظ آن ،احساس موج میزند .

اخیرا یک جلد ازسروده های فرهیخته بانویی بنام ) هما طرزی ( تحت عنوان )میلاد نسترن ها  (که مجموعه ی اشعار سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ اوست بدستم رسید.  راست گویم مطالعه ی بعضی‌ از سروده های او ، افکار مرا در کوچه باغ های پر پیچ و خم اندیشه های گذشته سیر داد که نتوانستم در برابر جوش و خروش های عاشقانه ترین لحظات تا درد آورترین احساس دوری از وطن عزیز ، خاموش و بی‌ تفاوت باشم .

در هر پارچه از سروده هایش، واژه ها در باغستان عشق شگوفه کرده و هر کلمه در بستر قالب های نو ادب،  راه خود را در دهلیز دل ها باز کرده است .

ترانه ها ، هر یک نغمه ی است از تار های احساس یک زن که در پرتو استعداد سرشار با نازکخیالی های خود ، جای پا در چمنزار ادبیات دری ، باز کرده است .

هما طرزی تنها شاعر دوران غربت نیست ، بلکه سروده های او از سال ۱۹۶۹ و پس از آن در اکثر نشریه های معتبر کشوعزیزش و همچنان در مجلات پر تیراژ ایران چون سخن ، یغما و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.                                                     

هما طرزی ، گاهی‌ در حضور یک زیبائی ، پیچ و تاب هایی‌ ، به زلف شعر خود داده و زمانی از تنگنای دل خود ، در کوچه و پسکوچه های خونین کشورش ، ریزه کاری های کلام خود را ، در انفجار راکت و بمب ، خون آلود کرده است . در حقیقت تصور همه این حادثه ها ، در رسالت یک قلم بدست و یک شاعر با احساس نهفته است .

بیایید هما طرزی را در پارچه( سرزمین راستین)  ببینیم که چه میگوید :

از طلوع های دروغین خسته ام

مرا با خود به سرزمین های راستین ببرید

که آسمان هاش در زلال صداقت ها –

آبی ترین را هدیه می‌ کند

در افق هاش زنان باروراز  پاکی ها –

ترا خیر مقدم می‌ گویند

و مردان” جوانمرد  “ترا در سفره محبت ها شریک می‌ سازند

من از بیدار شدن در صبح های –

جنگ و خون ،

کدورت و دشمنی بیزارم

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگی‌ ها ببرید

که کوچه هایش  پر از گرد و غبار و دود

مرا به شهر های پر از عشق و محبت ببرید

که هرگوشه اش دور از نفرت ها،

جدایی ها  ،

تنهایی ها  ،

و بی‌تفاوتی هاست .

از خانه ها تفت محبت بر می‌ خیزد .

در فقر،  ثروتمند ا‌ند

و در ناداری  ، سخاوتمند

در سفره ی خالی‌ –

محبت را با دلخوشی می‌ چینند

و لذت می‌ برند

آری عزیزان !

مرا به شهر خودم ببرید

من در شهر بیگانگان دارم می‌ پوسم

به من بگویید :

شهر من کجاست ؟

و در کدامین سرزمین است ؟

واضح است  که علاقه هما طرزی به سرزمین خاطره هایش بسیار عمیق است ، هرآنچه  را که از وطن با خود آورده ، یکدنیا شیون و ناله است . بسیار طبیعی است که هر انسان با احساس ، نظیر هما طرزی ، عزیزترین خاطرات خود را در سینه ی وطن به امانت گذاشته است .

به همین سلسله ، جهش های عاشقانه ی او ، در ترکیب کلمات تازه ، با دنیایی از ریزه کاری ها ، بسیار ماهرانه گره خورده است  که تپش های زندگی‌ و گرمی های احساس ، بطور محسوس ، در سر تا سر سروده هایش جریان دارد.

هما طرزی در سروده ای ( ثروت ) در برابر کسی‌ که دوستش دارد ، چنین میگوید :

رسالت من،

پرستش توست در تنگ ترین دقایق احساس.

ثروت بیکران من

محبت است که بی‌ صبرانه به تو هدیه کرده ام…

ای‌ کاش مرا در مجمر عشقت

میفشاندی ،

یا در زیر درخت خشکیده باغ وجودت

مرا آشنا می‌‌پنداشتی…

آشنایی  من با تو ،

افسانه ی است از یاد‌های گذشته،

و فردا‌های نا‌ معلوم…

ثروت مرا هدر مده،

از سکه‌های محبت من ،  بازارچه دلت را پر کن،

شاید در فرداهایت نباشم.

بسیاری شاعرانی استند که دل های شان از گرمی های گذشته تهی شده است. حرفی‌ برای گفتن ندارند . از کوچه های ادب دیروز ، چشم بسته عبور میکنند و بسان یک قاب بی‌ تصویر ، در کنار اتاق های متروک ، زندگی‌ را سپری مینمایند . این دسته هنوز نفهمیده ، شکست هاست که امواج دریا را زودتر به ساحل میرساند و صدف از شکستن ، گوهر خود را از دست میدهد. ما دیدیم که اینگونه عقب نشینی ها ، پیکر فرهنگ و ادب ما را سخت صدمه زده است. عشق ها به نفرت ها آمیخته شده و کودکان خوردسال ، در برابر یک مبلغ ناچیز ، بفروش میرسد .

هما طرزی از همه این مصیبت ها ی شرم آور زندگی‌ باخبر است ، اما بحیث یک زن با درد و با احساس ، با همه نجوا های تب آلود مردمش ، فریاد خود را  در داخل و خارج از زادگاه عزیز خود بلند کرده است . با وجود اضطرابات دنیایی که همه روزه پیش روی او قرار دارد ، صدای مادری را می‌ شنود که جگر گوشه ی خود را از دست داده است . کتیبه های خون آلودی را می‌ بیند که در اثر اصابت سلاح بیگانه ها ، اعتبار تاریخی خود را باخته است .

هما در گوش وطن خود زمزمه میکند :

ای‌ سر زمین همیشگی!

از عطر نمناک کوچه‌هایت هنوز مستم

وخیال  باد و غبار پر درد غروب‌هایت هنوز هم-

مو‌های پر موجم را به بازی می‌‌گیرد

باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،

چون با چشم دل همیشه در کنار منی‌

در جای دیگر هما طرزی ، عشق را در زاویه های دیگری میکشاند و در برابر محراب اندیشه هایش زانو زده ، چنین میگوید :

پنجره آهنی

در کنار پنجره‌ ی خانه-

که ازلا بلای برج‌های آهنی شهر نیو یورک-

گیچ شده، به‌ بیرون نگاه می‌‌کردم.

به‌ گلوله‌های برف:

که پیکر خورشید را چون مادر پیر ،

که فرزندش را در آغوش کشیده-

و در سینه‌اش پنهان کرده.

و صدای نفس‌های باد-

مرا با خود به شهر یاد‌ها و قصه ها‌یم  می‌‌برد.

شهر کابل!

که زمستان‌هایش پر از برف،

و افق‌ها یش همیشه سپید بود.

رنگ فقر و اوج عشق همه جا حکم فرما بود.

تاریکی‌ چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود-

مرا همیشه اسیر خود کرده بود.

اکنون دریافتم که من هنوز  به این اسارت می‌‌نازم…

ناگفته نگذریم که هما طرزی ، بخش دوم سروده های خود را بنام  )زمزمه های نیایش  (با یک جهش شاعرانه به عرفان و تجلیات حقیقت عالم پناه آورده و اندیشه های خود را در قالب سبک کلاسیک ، سیر داده است . وقتیکه از عرفان سخن میزنیم ، از عشق سخن میزنیم . اساسا رابطه یک شاعر و یک هنرمند با عشق پیوند ناگسستنی دارد ، و همه چیز با عشق آغاز میشود ، به صراحت گفته میتوانیم که مولانا جلال الدین بلخی ، بیدل لاهوری ، سنایی غزنوی و حافظ شیرازی و دیگران ، بیان عاشقانه هستی ا‌ند و آنها از روزنه ی عشق به هستی نگاه کرده ا‌ند و میدانستند که خداوند ، با خرد شناخته نمیشود و مولانا هر نوع خردگرایی منطق و استدلال را رد میکند و میگوید :

پای استد   لا لیا ن چو بین   بو د

پای چوبین سخت بی‌ تمکین بود

در معرفت نفس ، بزرگان نظریه ی سقراط را تایید میکنند که(هرکس که نفس خود را شناخت ، خدای خود را شناخته است .)

همچنین در مثنوی منطق الطیر عطار ، هم مورد بحث همین موضوع  ( جستجو ی خودی ) است .

هما طرزی به راهنمایی و گرمی شراره های عشقی‌ که در دلش زبانه میکشد،   به میخانه ی مولانا و حافظ پناه آورده و در سروده ی قطره های عشق فریاد میزند :

چون  قطره ها ی عشق که د رجویبا ر رفت

این  دل   نگر  که   د ر   طلبت   بار  بار رفت

ا نوار   تو   ز   روز   ا ز ل     د ر    وجود  من

چون کعبه جلوه ای تو به  چشم هزار رفت

فا رغ مبا د جان ( هما )  از خیال  د و ست

فکرش   بسا ن   برگ    گل   نو بهار   رفت

در سروده های ) زمزمه های نیایش  (می‌ بینیم که هما طرزی شاعر تصوف و عرفان است ، در خانقای اندیشه های خود ، شب ها با مولوی ، با بیدل،   با سنایی ، و با حافظ راز و نیاز دارد . زیبایی ها و تجلیات عرفان ، روان او را با عشق آشنا ساخته است. او به یقین میداند که در کرانه های این دنیای آشفته و نا آرام ، مردان و زنان بزرگی تولد شده ا‌ند و با آفرینیش ها و رسالت های خود ، چه در ساحات علم و دانش و چه در زمینه های فرهنگ و ادب ، دنیای خود را روشن کرده ا‌ند و عقیده داشتند جانی که دران زندگی‌ میکردند ، یک طلسم است ، البته خورشید باشد یا ذره‌ ، دریا باشد یا قطره ، در جوهر کاینات یک روح کلی‌ حکمفرماست و بدون شک آن روح کلی یا ذات مطلق ، ازلی و ابدی است . بیدل بر پایه ی همین فلسفه ، جوهر اندیشه های خود را استوار کرده است :

کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد

کدام ذره‌  که   تو فا ن   آفتاب   ندارد

به همین سلسله می‌ بینیم که شعر هما طرزی بازتاب زیبایی ها و پاکی هاست . واژه ها و کلمات در سروده هایش ، لبریز از عشق ، محبت و مهربانی است . در لابلای اندیشه هایش تپش شورمندانه ی قلبی را می‌ شنوید که در صحرای بیکران عرفان سرگردان شده است و در جستجوی زمزمه ایست  تا به همه انسان ها بگوید ، از اسرار کاینات همینقدر فهمیده اید که هیچ نفهمیده اید .در پایان  پرواز کوتاه اندیشه های نارسای خود را در فضای سروده های )زمزمه های نیایش(،  پیروزی ها و شگوفایی استعداد سرشار عاشقانه ی هما جان طرزی را بیشتر از پیش از بارگاه ایزد توانا خواهانم .

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

تقریظ

به قلم :عبدلعلی‌ نور احراری

نام طرزی در عرصه ادب و فرهنگ و دانش کشور مان به حدی معروف و شناخته شده است که بی‌ درنگ مرحوم محمود طرزی پدر مطبوعات افغانستان را به خاطر می‌ آورد . هر چند کلمه) طرزی( تخلص شعری مرحوم سردار غلام محمد خان پدر محمود طرزی بوده است ولی محمود طرزی بدین نام شهرت و معروفیت بیشتری یافته است .

سردار غلام محمدخان طرزی در زمان امیر عبدالرحمن خان به هندوستان تبعید گردید . این مرد فاضل و ادیب و شاعر بلند پایه پس از مدتی رهسپار استانبول پایتخت خلافت عثمانی گردید . سلطان عثمانی به وی ارج و احترام گذارد و اراضی‌ زیادی در کشور شام به وی اهدا کرد که تا  آخر  عمر  با همه اعضا ی خانواده در آنجا می‌ زیست و در سال ۱۳۱۸ هجری قمری جهان فانی را بدرود گفت .  این شاعر والا مقام دارای دیوان قطوری است که شامل انواع شعر چون غزل و قصیده و قطعه و ترکیب و ترجیع بوده و به همت نواده اش جناب دکتر ننگیالی طرزی اخیرا تجدید چاپ شده است .

مرحوم محمد زمان طرزی پسر ارشد سردار غلام محمد خان طرزی بوده که به )خازن الکتب (شهرت یافته و  در خوش نویسی ختی نستعلیق مهارت زیادی داشته چنانکه نگارنده چند سال قبل )الهی نامه( پیر هرات را که دستنویس آن مرحوم بوده بطور فتو کپی به چاپ رساندم .

خانم هما طرزی ، این شاعره خوش قریحه باذوق و با احساس دختر محمد صدیق طرزی شخصیت فاضل و دانشمند ، و نوه مرحوم محمد زمان طرزی می‌ باشد که بذر شعر و ادب از ازل در زمین استعداد ش نهاده شده بود ، در عنفوان جوانی جوانه زد و با سرودن اشعار زیبا و آبدار و نگارش مضامین و مقالات و نشر آن در جراید ادبی افغانستان و ایران جایگاه خاصی‌ در جامعه ادبی کشور از آن خود کرد .

مجموعه اول اشعار او بنام )میلاد نسترن ها (انتشار یافته که بیشتر به سبک نوین یا نیمایی سروده شده . درمجموعه حاضر به شعر عرفانی روی آورده ، گویی از جام )مولانا( جرعه ا ی نوشیده یا رایحه ی مشک )عطار( به مشام وی رسیده که شعر وی رنگ و بوی و جلوه ی عرفانی بخود گرفته است .

بسا از اشعاری که در این مجموعه سروده شده و از عشق و عاشقی و معشوق و محبوب و می‌ و میکده و جام و شراب و ساغر و پیمانه گفت و گو میکند ، با الهام از اشعار عرفای پیشین  ، که در واقع از فرهنگ عرفانی زبان عربی وارد زبان فارسی‌ شده ، استعار گونه صورت گرفته است .

هریک از این الفاظ و عبارات در اصطلاح عرفانی از خود تعریف خاصی‌ داشته که به طور مجاز برای بیان حقیقت به کار رفته است .

حضرت مولانا عبدالرحمن جامی  در رساله عرفانی خود) لوامع (در شرح الفاظ و عبارات قصیده معروف) خمریه (ابن فارض مصری ، به هریک از این واژه ها تعریف خاصی‌ ارائه کرده ، چنانکه در شرح این بیت :

 

شربنا   علی‌  ذکر   الحبیب  مدامه

سکر نا بها من قبل ان یخلق الکرم

نوشیدیم  به یاد دوست (مدامه) یعنی‌ شراب را

مست شدیم به آن پیش از آنکه تاک انگور آفریده شود

حضرت جامی در  شرح الفاظ آن گفته است :

)الشرب (آشامیدن آب و غیر آن ، )مدامه (خمر شراب را گویند به آن اعتبار که شارب بر آن مداومت میتواند نمود .

)سکر (مست شدن است )الکرم (درخت انگور ، و جمله ی )سکر نا بها(  صفت )ملامه( است ، )من قبل ان یخلق( متعلق به) شربنا( می‌ گوید که نوش کردیم و با یکدیگر به دوستکامی خوردیم بر یاد حضرت دوست که روی محبت همه بدوست . شرابی که بدان مست شدیم ، بلکه به بویی از آن از دست شدیم ، و این پیش از آفریدن )کرم( بود که درخت انگور است و ماده شراب مشهور پر شرو شور :

روزی که  مدار  چرخ  و  افلاک نبود

و آمیزش آب  و آتش  و  خاک نبود

بر یاد تو مست بودم و باده پرست

هر چند نشا ن   زباده  و تاک نبود

————————-

خوش وقت کسی‌که می‌در این  خمخانه 

از خم    و   سبو   خورد    نه     از  پیمانه

صد بار اگر نیست  شود   عالم  و هست 

واقف   نشود    که   هست   عالم  یا نه

 

و در جای دیگر میفرماید :

همچنانکه جمال آثاری که متعلق عشق مجازی است ظل و فرع جمال ذات است که متعلق محبت حقیقی است و همچنین عشق مجازی ظل و فرع محبت حقیقی ، و به حکم )المجاز قنتر الحقیقه( طریقه حصول آن و وسیله وصول بدان ، زیراکه چون مقبلی را به حسب فطرت اصلی‌ ، قابلیت محبت ذاتی ، جمیل علی‌ الا طلاق عز شانه‌ ، بوده باشد و به واسته تراکم محبت ظلمانیه طبیعه ، در تیر خفا مانده ، اگر ناگاه پرتوی از نور آن جمال از پرده آب و گل در صورتی دلبری موزون شمایل …نمودن گیرد ، هر آیینه مرغ دل آن مقبل بر آن اقبال نماید و در هوای محبت او ، پر و بال گشاید اسیر دانه شود و شکار دام او گردد ، از همه مقصود ها روی بگرداند بلکه جز وی مقصود دیگر نداند .

از مسجد  و خانقه به  خمار آید 

می‌ نوشد و مست بر در یار آید

از هرچه نه عشق یار  بیزار آید 

او را  به  هزار  جان  خریدار آید

——————

د ر شعر مپیچ  و  د رفن ا و 

کز اکذب  اوست  احسن او

(مولانا جامی)

 

هر چند این نگارنده را یارای آن نیست که شعر به نقد گیرد و آن را سبک سنگین کند ، با آنهم احساس خود را در قالب سروده ای  که اگر بتوان شعر نامید گنجانیده و به پیشگاه این بانوی فرهیخته که هنر شاعری را از اجداد و نیاکان به ارث برده است عرض می‌ کنم .

سخنور و سخن پرور و سخن شناس هما ست 

جسور شاعر بی‌ ترس و  بی‌  هراس هما ست

تو   طرزیی که   به   طرز  نوین   سرایی  شعر 

کسی‌ که شعر نوین را دهد اساس  هما ست

تو شعر  تر   بسرا یی    به     شیوه ی   شیوا

کسی‌ که گردد از اشعارش اقتباس هما ست

شکست شیوه ی  شعر  کهن  نه آسان است

کسی  که ازتن شعر  بر کند  لباس  هما ست

برهنه     گویی    و   احساس     را   برانگیزی

کسی‌ که نیست در این عرصه اش  قیاس هما ست

سخن  به اوج   رسانی   و   معنی‌   بشکافی 

به قعر بحر معانی    گوه ر  شناس  هما ست

به  پاس   خاطر   تک   شاعر    جهان   آشوب 

اگر سپاس  سزد    لایق  سپاس     هما ست

سروده ی   که     بود   تار   و  پود    آن زربفت

به پیش  پاش  چو  اندازیش  پلاس  هما ست

به  هیچ   رشک   نیا ید    مگر  به   دفتر  شعر 

که آن  همیشه  به   پهلو  و در تماس هما ست

عبدالعلی نور احراری

فبروری ۲۰۱۲ ، فریمونت کالفورنیا

 

چند نمونه شعر:

 

کوچ پرندگان:

سروده های سپید که به عزیزانش اهدا نموده.

بنام یکتای توانا

 به خواهر عزیزم لیلا ملک  اصغر و روز هایی‌ پر از عشق و پر از مهر و الفت های جدایی ناپذیر .

 و برادران بزرگوار و  محترمم داکتر  زمریالی طرزی و داکتر  ننگیالی طرزی به یاد روز های خوش کابل،  در خانه ی پر از گرما و محبت های بی‌ پایان در زیر سایه ی پدر و مادر بی نظیر مان .

و به هر عزیزی که با  من در  دهه ی پر نور و پر از صفای ۶۰ و ۷۰ کابل زیستند و طعم راستین آزادی را چشیدند.

 یادش بخیر و جاودان باد

سپا س فراوان  از  پروفیسور  دکتر لطیفی   و نقد   زیبایش  بر  کتاب  ) زمزمه های نیایش( ، وبزرگوار محترم مسعود خلیلی از نامه  پر محبتش .

پیشگفتار :

 (کوچ پرندگان ) سومین گزینه ی اشعار هما طرزی است که در قالب شعر آزاد برای دوستان و عزیزان مهاجرش  در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ سروده است .

نباید  فراموش کرد که هما نخستین سخنور زن افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ نخستین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱  نخستین گزینه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شدکه شامل نمونه هایی‌ از سروده های سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰  او  می‌ باشد .

در سال ۲۰۱۲ دومین گزینه ی اشعارش به نام ) زمزمه های نیایش(در قالب غزلیات عرفانی در امریکا  به دست چاپ سپرده شد .

هما طرزی نخستین سخنور زن در تاریخ  ادبیات  فا ر سی ‌است که یک گزینه ی کامل عرفانی را به دوستداران شعر ارائه داده است .

هماطرزی در مورد کتاب پرنده های مهاجر چنین می‌ گوید:

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

هما طرزی

نیویورک ۲۰۱۲

 

نقد و بررسی (زمزمه های نیایش) ، مجموعه غزلیات هما طرزی

توسط پروفیسور دکتر عبدالواسع لطیفی

ویرجینیا ، دسامبر ۲۰۱۲

روزنامه امید در  دو شماره

 

خرم  آنروز  کزین  منزل   ویران  بروم

راحت جان طلبم و ز پی‌ جانان  بروم

دلم از وحشت زندان سکندر  بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

معرفی دومین اثر پر رنگ و رایحه و مزین با غزلیات پر گهر بانوی فرزانه و شاعر زمانه ، هما طرزی را با همین شعر حافظ دربالا آغاز می‌کنم و می‌بینم که پرتو دلفروز سخن کهن حافظ شیراز درین سروده ی تازه هما طرزی درغزل زیبای (سرزمین خاک) او با تلالو و درخشندگی اینزمان منعکس است :

سرزمین خا ک

در  سرزمین خا ک  د گر  نیستم  مجا ل 

د ستم مگر رسد  به تو  و بینمت  جمال

روزی که من به سوی تو پر پر زنان روم

فارغ شوم ز شعبده و مکر و  این جدال

قا یم  تویی به ذات خود ای شاه  کبریا

فانی کجا و عرش تو و لحظه ی  وصال

لا یق   شود وصا ل  ترا بنده ی  سلیم 

 من نه امید و نیست مرا فرصت سوال

هرکس فزود دانش عقبی دراین جهان 

نومید کی‌ شود چو رسد در صف کمال

افزون نمای دانش خود را (هما) کنون

ناجی تراست رهبر و آن ذات بی‌ زوال

غزل های هما طرزی نردبان عشق ملکوتیست که او را با ابدیت پیوند میدهد و درین راستای پر از راز های درونی ، صدای تپش و ناله ی دل او را که هستی اش را با لایتناهی روبرو میسازد چنین میشنویم :

روز و شب در شهر  دل حیران منم

ا ز فراقت  چشم    تر ،  گریان منم

روز گا ران  ظلم  شد  بر  بنده   ات

تو مکانت عرش ، بین   ویلان  منم

خلقتم  د ر   اصل  ا ز    آن   تو بود

خا لقم   تو ،  پس  چرا نالان  منم

شهر   د نیا   محبس    ارواح  پاک

تا  شوم  آزاد   ازین  هجران  منم

گنج  هستی  در پناه  سا یه  ات 

با  ا میدی  کنج   این   زندان منم

د رد  دوری  پیر   کردم   ای عزیز 

عا شقم  با  درد بی‌  درمان منم

چون نپرسی از (هما)حال درون

صبح و شب با ناله و افغان منم

بهر حال قبل از نمونه نگاری غزلیات دیگر مجموعه ی ارزشمند و دل انگیز هما طرزی ، چند سخنی در راستای غزل و غزلسرایی که کوشش تازه ی این شاعر وطن در مسیر مشعل افروز ادبیات فارسی‌ دری بوده و خود نیازمند وصل خالق رضوان است ، با استفاده از منابع معتبر پژوهشگرانی  چون) دکتر رستگار( و) دکتر ورد (و آثار ادبی کهن و معاصر مختصرا برشته ی تحریر می‌ آورم . همانطور یکه دکتر رستگار راجع به غزل و مفاهیم و سیر تاریخی آن مینگارد ، )غزل یکی از مهمترین نوع شعرغنایی است ، و در لغت سخن موزون گفتن است در راستای حدیث عشق و حکایات معنوی و عرفانی و وصف زیبائی های معشوق…   ( گاهی‌ غزل تنها حدیث مغازله و عشق را در خود جای نداده، بلکه شامل مضامین اخلاقی و پدیده های حکمت و عرفان و امثال آن بوده ، و  گاهی‌ آمیخته با مدح نیز سروده شده است ، همچنانکه هما طرزی در(پروازِ عشق) خود میسراید :

پروازِ عشق

این   راه   وصل  جانا ، یک    قصه ی   دراز است                

                      هر گوشه و کنارش ، پر شیب و پر   فراز   است

مقصو د    تو یی   تنها ،     معبو د     تویی  تنها               

                     و ین  عا شق  افسرده  د ر  قبله و   نما ز است

یارب چه راه نور است، چشمان من به دوراست                

                     پا خسته ام  ز رفتن ، وین  یار ما  به   ناز است

اهر یمن    درونی  ،    آتش    به     جان    فزاید                

                    در شعله های آتش ، لطف  تو چون  ایاز  است

این کلبه ام حزین است ، بی‌ روی تو چنین است              

                    وین کعبه ی زمینی‌ ، بی‌ عشق تو مجاز است

جا نم     فدای     عشقت  ، عمرم     بپای مهرت                

                    این مرغک نگون بخت ، ازلطف تو چو باز است

بشکسته   پر  (هما) یت  ، پرواز   عشق  خواهد                

                    با ل  شکسته  دارم ، دستم به  تو دراز است

استاد همایی در مورد تحول صناعی و معنوی غزل چنین مینویسد:  )اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سروده های پر آهنگ عاشقانه بوده است ، که با الحان موسیقی تطبیق  میشد و آنرا اکثرا با ساز و آواز میخواندند.  بعضا تغزلات پی‌ آهنگ قصاید را به اسم غزل نامیده ا‌ند که تدریجا بصورت غزل مفرد ، نظیر غزلیات عراقی ، سعدی و حافظ پدیدار گردید (و این شیوه را در چندین  مصراع غزل( زاهد و عارف) هما طرزی نمودار می‌ بینیم :

زاهد و عارف

چون  عشق میان افتاد ، بس سود و  زیان  افتاد 

 وین زاهد    افسونگر    ، در   شک و  گمان افتاد

عارف که تمنا داشت ، بس مهر به  درگه  داشت

او  در    طلبش     حتی ،    در  دیر   مغان   افتاد

زاهد که به دستانش ، صد حیله ی پنهان داشت 

از  غفلت   این  مردم ، چون شعله  به جان افتاد

عارف  به   ره   پاکی  ، جان   داده  ی  درگه شد 

از    صحبت   آن  محبوب  ،  آبش  به  دهان افتاد

زاهد  به  تماشا   رفت ، ای   وای   چه بیجا رفت 

در    محضر   باد   غم  ، چون    برگ  خزان  افتاد

عارف به دعا برخاست  ، در مدح  و ثنا برخاست 

با صدق   دعا   بنمو د ،  چون   گوهر  جان افتاد

دکتر رستگار در شرح موضوعات متنوع غزل اینطور اشاره میکند  :  ( مجموعه ی افکار غنایی ، عاشقانه )مجازی حقیقی ) معانی عرفانی  فلسفی ، اجتماعی و اخلاقی عسرت و ایثار و فداکاری ، خداجویی،   حق طلبی در غزل پدیدار گردیده است  .  محرک شاعر در غزل ، احساسات و عواطف اوست. غزلیات حافظ و سعدی و وحشی سرشار از عواطف است (…در اکثر پدیده های شعری وقتی نام غزل در میان میآید  ، عمدتا منظور از تغزل است. یکی از چهره های درخشان درین پدیده رودکی است ، زیرا موضوع تغزلات رودکی عشق بی‌ پیرایه است ، سادگی ، شادی و صمیمیت و یک رنگی‌ در کلام او موج میزند و کلمات و جملات او در بیان زیبائی و عشق ورزی و وصف معشوق بسیار ساده و موزون است  و میگوید :

تا  آنکه   دلم   از   غم   هجرت   خون  است

شادی  به   غم   تو ام   ز غم  افزون  است

اندیشه  کنم     هر  شب     و   گویم  یارب

 هجران چنین است و وصالش چون است ؟

 

حال برگردیم به غزل زیبای هما طرزی که در همین پرده های پر نیایش و تمنا (به دنبالت) چنین می سراید :

یک   جمع   دنبال تو  شد  خانه   به  خانه

جمع   دگری    در  هوس   مکر و  فسانه

عابد  در  قلبش به ره  عشق  تو بگشود 

زاهد   پی‌  دنیاست  به صد  عذر و بهانه

مومن به خیالش حرم  کعبه ی جان شد 

مفسد به   تلاش  طرب  و لاشه  و  دانه

جاهل که   نبیند  به  جهان  نور   تو دایم

عاقل به دل از عشق تو پرداخت  خزانه

منکرکه به افکار  خودش   عشق  بورزد

 باشد سخنش  همچو  ذغن مرگ ترانه

 عارف بکشد  عربده ی  عشق تو  دائم  

مدهوش بود مست  تو ، درکنج و کرانه

دلشاد(هما) ازتو  بود تاکه جهان است  

چون نور خدا  هست درین خانه و  لانه

قطران شاعر آذربایجانی  با زبان شیرین به بیان مضامین بدیع  عاشقانه پرداخته و در اشعار اوست که برای نخستین بار تجرد معنوی ادبیات  غزل آغاز میابد و شعر بدرستی بسوی مضامین خیالی رو مینهد :

هرگه  که  من بزلف وی اندر نظر کنم

شادی و خرمی  ز دل خویش  بر کنم

گردد روان سرشکم و گردد  تپان دلم 

گردد نژند  جانم  و  گردد   خزان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

برخویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم

بی‌ تو  به   ز لف تو   نتوانم  نهاد دل 

بیتو چو موی گردم گر سنگ و آهنم

و هما طرزی با همین شیوه ی شیرین در غزل (نغمه عشق) میسراید :

ای  تو  در   شهر دگر   مونس   یاران  ، بنگر 

عاشقت  زجر کشد خسته  به  زندان ، بنگر 

شیوه ی مهر  و وفا نیست  چنین   دلبر من       

خنده  زن   تا  که   ببینم  لب و دندان ، بنگر 

روز  و  شب  فرقت تو خیمه  زند بر دل زار

چه   کشد این  دل بیچاره ز چشمان ، بنگر 

سوز  شب  آه  سحر  ناله  ی   زار  دل من

به کی‌ گویم که چه کرد آن شه شاهان ، بنگر

سخنم کی‌ شنوی  ای  تو سرا  پای جلال

نغمه ی  عشق  شنو  از دل  پنهان ، بنگر 

یاورا  اشک ( هما ) شاهد  هجر  تو کنون

لطفی از  دور  نما  بر دل   خواهان ، بنگر

 ***

پنجه ی   شور  جنون   پاره  گریبانم  کرد

باز سودای کسی‌ بی سرو سامانم کرد

دیده را شام غمت رخصت  اشکی دادم

آنقدر ریخت که تن غرقه ی  توفانم  کرد

سخن   روی   تو   با  او    بمیان   آوردم

رفت چندان زخود آیینه  که  حیرانم کرد

بخش دوم معرفی مختصر غزلیات پر بار و روحپرور هما طرزی ، این شاعره ی فرزانه ی افغان را که در غزلسرایی پیشقدم زنان شاعر در راستای معنوی و عرفانی می‌باشد ، باهمین چند مصراع از ملک الشعرا عبدالله  قاری  رحمه الله  علیه آغاز کردم تا طلیعه  درخشانی باشد به مفاهیم این غزل “هما” که در سروده (فکرتو) اش چنین میخوانیم :

فکر تو

فکر تو در تار و پودم ،  رشته ی   از  جان شده   

عطر و بویت در نهادم ،  این چنین  پنهان شده

مردمان در شور مستی ، از قضا با  سیم و زر

  مردمان چشم   بنگر ، هر طرف   نالان   چنین 

هر کجا   دنبا  ل دنیا ، خلق بین  حیران  شده

تابه کی‌ پنهان نمایی، جلوه ات ازخلق و ناس

گمرهان   در اوج مستی ، دور  از یزدان شده

د ر  بدر   دنبا ل   دنیا ،  ما ل    دنیا   د ر  فرار 

من  قرار  از  یار دارم   ، او   مرا  ایمان  شده

تا که شاه  ما به دوران  سرور شاهان  شده

این (هما)در پای معبود همچنان افتاده است

زانکه قلبش پر ز نور از جلوه ی جانان شده

هما طرزی در گرایش شعری اش به غزل خود چنین میگوید :   ( غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم ، چون آهنگی که در غزل است ، باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد )

و استاد قیوم قویم راجع به غزلیات ملک الشعرا ( قاری ( چنین ابراز میدارد )  :با اینکه بخش عمده ی غزلهای قاری به شیوه کلیم  بیدل ، صائب و طالب آملی سروده شده است ، بخاطر سادگی و روانی ، میتوان آنها را حد فاصل میان سبک هندی و دوران معاصر قرار داد. غزل های قاری از جهت داشتن آرایشهای شعری و کاربرد زبان در محور های جانشینی و رنگینی  بیان ، در اوج خود است ).

بهر حال دکتر رستگار در ضمن پژوهش گسترده در قلمرو شعر چنین یافته است که گروهی  از شاعران در کنار دیگر اشعار و غزل های خویش به غزل سنتی‌ نیز تفننی داشته ا‌ند و چهره های تازه در غزل نمودار ساخته ا‌ند که هم از لحاظ مفاهیم غنایی تازه است و هم ازحیث شیوه ی تعبیر و بیان ، در غزلیات با گونه هایی‌ از عشق و احوال عاشقانه روبرو می‌ شویم که نه تنها مفاهیم غزل را بهم می‌ پیوندت و گونه ی یک دستی به غزل میبخشد و تخیل درین غزل ها قوی است ، بلکه زبان وآهنگ نیز در آنها جلوه های تازه و خیال انگیز دارد. این دسته شاعرانی هستند چون توللی ، سیمین بهبهانی ، نادر نادر پور …

راستی‌ در راستای این پژوهش دکتر رستگار ، جا دارد که شاعره و غزلسرای فرزانه وطن عزیز خود هما طرزی را با رویت این سروده اش زیر عنوان (پیچ و تاب)نام ببریم :

پیچ و تاب 

فریاد   دل   بلند   است ،  ای  یار دل  نوازم            

چون شعله  بر فروزم ، در  سوزم  و  گدازم

درغم چه سوز و ساز است، این راه پرفراز است   

 من  خادم   گنه    کار ، در شیبم   و فرازم

در دل فسانه هاییست، در غم بهانه هاییست         

دورم     ز  مهر  وصلت ، با   ناز  تو  بسازم

دشمن به کام خویش است، مارا  دل پریش است          

در     غربت     دیارت  ، در     آرزوی   نازم

چون مهرتو گران است، وصلت  امید جانست            

در پیچ و تاب زلفم ، چون   وزنه  در ترازم

مهرت به دل فزون باد، گویم چه سان  و  چون باد 

 من غرقه درجمالت، چون قبله در نمازم

عشق تو بس عجیب است ، یکتا و بی‌ رقیب  است

من آن (هما) ی نازم، ای عشق دلنوازم

و در همین راستا غزل سیمین بهبهانی را می‌ خوانیم :

ستاره یی  تو  به چشمم  شرار  می‌ پاشد

فروغ     ماه     به     رویم    غبار  می‌ پاشد

خدای را  چه  نسیم   است اینکه بر تن من

نوازش      نفسش       انتظار     می‌ پاشد

خروش  رود  چنا ن   میل   بوسه    میریزد 

سکوت کوه  گران  شوق   یار   می‌  پاشد

چه سود از این همه  خوبی که بی‌ تو خاطر من 

 غبار غم    به    سر     روزگار   می‌ پاشد

 

و غزل زیبائی هم از پژمان :

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

ما هم   اسیر  طره ی  جانانه بوده  ایم

ما هم چون  نسیم سحر در   حریم باغ

روزی   ندیم  بلبل   و  پروانه  بوده  ایم

ما هم به روزگار جوانی  ز شور عشق

عبرت سرای  مردم   فرزانه  بوده  ایم

بر کام خشک  ما  به  حقارت نظر  مکن

ما هم رفیق  ساغر و  پیمانه بوده  ایم

و اینهم چند مصراع از غزل رابعه بلخی :

عشق او  باز  اندر   آوردم   به بند

کوشش   بسیار    ناید   سودمند

عشق    دریای      کرانه    ناپذیر

کی‌ توان کردن  شنای  هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس  که  بپسندید   باید  نا پسند

توسنی   کردن  ندانستم   همی  

کز   کشیدن   تنگتر   گردد  کمند

 

معرفی مجموعه ی غزلیات (زمزمه های نیایش)  هما طرزی را که با تقریظ های ارزشمند ادباو دانشمندانی چون دکتر روان فرهادی ، میر عبدالسلام شایق   فراز ، یوسف کهزاد ، عبدالعلی احراری  و ناصر طهوری، در ۲۳۴ صفحه در دستگاه )موریس پوبلیشینگ( بچاپ رسیده است ، با آرزوی صحت و سعادت و بختیاری و انتظار سروده های دلنشین بیشتر شاعره ی عزیز ، با این غزلش که (غافل) عنوان دارد خاتمه میدهم :

تا روح   اسیر  تن  شد ،  بی‌ خانه    و   وطن   شد   

بلبل به    دام   افتاد ، بی‌   سوسن  و  سمن شد

جایش    به آسمان   بود ، در  عرش   لا مکان بود  

 اکنون  فتاده    بر خاک  ، داخل  به  این لجن شد

از یاد حق شده دور ، سرکش  شدست و مغرور  

یادش   برفت     تا کیست ، مقرون  این بدن شد

با نفس همنشین گشت، مغلوب و پر ز  کین گشت

غافل از این زمین گشت ، بی‌ گلبن  و چمن شد

از عرش  ناله   بر خاست ، کای  گمره  سیه کار   

 یادت   رود   که تا کی‌ ، این قصه بس کهن شد

تو روح   صاف    و   پاکی ، نزدیک     یار    خاکی     

هشدار   ذات   پاکت  ، با   خاک  هم  دهن  شد

بیدار  شد  (هما)  یت  ،   چون   دید  جای  پایت

پرواز کرد    آغاز ،  در   عرش    و   در  دمن شد

***

نامه مسعود خلیلی

خواهرم هما

کتاب اشعارت را بدست آوردم . زیبا رویان ِ گلهای ِ غزلیاتت ، روح فسرده ام را گلستان و زلف ِ مشکسای ِ سخنانت، دل ِ پژمرده ام را بوستان ساخت . معانی ِ زیبایش زینتگر ِ ا ین کهن ــ طاق ِ متروک که دلش میخوانند ، گردید.

“حرف حرفش ” مدهوش دیدن دوست ، با چشم اشکبار است” و بیت بیتش ” رقصان میان مستان ، در عشق کردگاراست.

تا سپیده دمانش خواندم و در تار و تار ِ جانم حس کردم که هر غزلت ” داغی ز هجر دارد ، اندر درون جانش” و بویی ز وصل دارد در گلخن روانش . دعایت کردم و گفتم رحمت به شعرتو که درین زمستان ِ سوزان پر ازدرد و حرمان ” بوی باران ، عطرنسرین، رنگ یاس” ارمغان ِ دلهای ِ لرزان وطنداران بینوای کشورت میکند که متاسفانه هم اکنون لمحاِت ِ زندگی شان درد است و حسرت است و غم است گداز و سوز و لحظات هستی شان آغشته به خون ِ تیغ ِ متعصبانه و کور کورانه ی ِ طالبان ِ خدا نشناس ِ بیگانه پرور است. و باز هم آفرین بر شعر تو که درین ژرفای ِ غم و درد، عشقی سرشار ازآرزو ها و امیدهای بی پایان برای مردمش میافریند. همسرم با من یگجا مطلع آقای احراری را که درمدح ِ تو سروده است مقطع ِ نامه خود میسازیم . ” سخن طراز و سخن پرور و سخن شناس هماست .

با محبت . مسعود خلیلی

بیست و هشتم قوس

سیزده صد و نود و یک

دکتر روان فرهادی

سن رامون – کلیفورنیا

 

پس از (میلاد نسترن ها)و (زمزمه های نیایش)،  اینک شاعره ارجمند ما هما طرزی (کوچ پرندگان )را که بیشتر شامل اشعار سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ اوست ، درین سال ۲۰۱۳ و نوبهار ۱۹۹۲ به هموطنان خویش تقدیم کرده است  ( محل چاپ امریکا ، تعداد صفحات ۳۲۴ )

هما طرزی در سومین  مجموعه  شعر میکوشد دریچه شادمانی را بروی خود وخوانندگان خود باز نگهدارد تا  آنکه ببینند ، رنگین کمان امید را ، بالهای عشق را ، رنگهای  دل انگیز را ، آسمان های صاف را ، باغچه های امید را و لاله های سرخ را و بشنوند خند ه های  خوش را ، قصه های عاشقانه را  ، شر شر باران را ترنم مرغکان  را …

هما طرزی آرزو دارد دریچه اندوه را بروی خود و خوانندگان ببندد تا نبینند باغچه های غم را ، روز های بی‌ خورشید را ، دیوار های فروریخته را ، ابر های تاریک را ، زمستان های سرد تنهای را ، دشت های خشکیده غم را ، مرداب های یخزده نا امیدی را ، و علف های هرزه را در باغ وجود تیره روز ها ، و برف های پیری را ، و تا آنکه نشنوند رگبار مرگبار گلوله ها را ، تندر بی‌ رحمی ها را ، و آرزومند است خودش و مردم وطنش ، نجات یابند از فلاکت و مرض ، از نفرین زمان ، ازسکوت ابدی  ، از هجوم خرافات ، از باور های دروغین و اندیشه جنگ .

هما طرزی برای همه سروده است ، مگر هر یک پارچه شعر را درین مجموعه به شخصی تقدیم کرده است ، خواه آرزوی آنکه با او ارتباط و آشنایی دارد ، خواه به پاس اینکه قدر دان اوست   .پارچه شعر به مادر و به پدر تقدیم کرده است و به هر برادر و خواهر و به انانیکه با کمال اخلاص نزد خود به خاطر دارد )و نام مرحوم استاد سرآهنگ و مرحوم رحیم بخش را در جمله می‌ یابیم   (یعنی‌ که این مجموعه سرشار از محبت به خانواده ، دوستان و اهل خدمت به وطن است ، و نیز اهل جهان و در سرمنزل ، غرض تسلیم به درگاه پروردگار . هما طرزی تصمیم گرفته است تحمل درد ها و اندیشه ها را پذیرا باشد و لبخند را از یاد نبرد و آرزو مند است در دفتر عشق ثبت نام کند و در صف نیایشگران یزدان باشد .

روحانیت و ایمان و خداپرستی را با اخلاص ستایش کرده است چنانکه در صفحات ۲۷۶، ۲۶۵، ۲۲۸، ۲۴۴، ۲۳۹، ۲۲۶، ۲۲۰ و در چندین صفحه دیگر ، و در صفحه ۲۵۹( که آنرا از روی لطف به این نویسنده که دوست پدر مرحومش بودم تقدیم کرده است ).

چند نمونه شعر:

ستاره

                   به همسر عزیزم 

در شب قیرگون پیری

چشمان شبرنگت هنوز –

                            به درخشش دو ستاره است

در پس پرده ی شفاف و شیشه یی…

و آسمان من –

            چون سال های جوانی

هر روز با آفتاب لبخندت ،

بیدار می‌ شود

و با شمردن ستاره های الماسی چشمانت ،

به خواب می‌ رود

چون کودکی –

             در آغوش گرم مادرش …

 

نیویورک ۲۵ فبروری ۲۰۱۱

 

بهار زیر برف

                              به زمستان  های سرد کابل

به بهاران می‌ اندیشم

و به روییدن  خوشه های امید

در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی‌

در دشت های دور دست حسرت ها

که در زیر برف های پیری ،

با قامت خمیده ،

ترا صدا می‌ زنند

و با چشمان خواب آلود

هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-

نشسته ا‌ند تا شاید ؟

انتظارشان را پایانی باشد …

در انتهای امید های کاشته شده –

در پهنای خیال …

نیویورک ۷ فبروری ۲۰۱۱

 

نوید سحری:

غزل های کلاسیک عرفانی که برای خدا سروده.

بنام ذات یکتا و بی‌ همتا

تقدیم به پدر و مادر دانا و با محبتم که عشق خدای حقیقی را به من آموختند .

به خواهر بزرگوارم حفیظه ابوی و برادر محترمم روح الله طرزی .

به همسر عزیزم داکتر اسکندر رستگار و همراهی های پر از صفایش .

سپاس بی‌ پایان از استاد لطیف ناظمی و نامه پر از صداقتش.

تشکر صمیمانه از استاد آصف فکرت و سفر پر از صفایش .   

وبه استادان ادب وفرهنگ کشور :

عبد السلام شایق فراز

داکتر روان فرهادی

 یوسف کهزاد

ولی سرخابی

عبدالعلی نور احراری

داکتر عبدالواسع لطیفی

 پیشگفتار:

غزلیات این گزینه ثمره عشق صادقانه به پروردگار حقیقی  و لایزال است که ذره‌ اش در روح هر بنده یی موجود و در اثر  توجه  و تمرکز  منتهی  به شناخت خود و آن یکتا میگردد .

باری دوستان مرا همراه  با شعر آزادم شناسائی کرده و از اشعارم لذت می‌ برند و عده ای کثیری هم غزلیات  عارفانه ام را می‌ ستایند . از آنجا که نظر هردو دسته برایم عزیز است و قلب عاشقم ،   عشق را در تمامی کائنات جستجو میکند و به دنبال آن اثر بی‌ بدیل پروردگاری زمین و آسمان را سیر میکند ، در گزینه کنونی سخن  از عشق یکتای تواناست و راز و نیاز بی‌ آلایش یک زن افغان در غربت سرای پر تلاطم غرب .تا باشد که صدای راستین عشق معنوی  بگوش دلهای عاشق و شیدا برسد .و لحظه یی از دنیای وسوسه گرای مادی فاصله گیریم و به نیایش آن یکتا بپردازیم،  یکتایی که جلوه اش بر تمامی کائنات محیط و وجودش در همه جا محسوس است،  فقط دیده ای حق بین میخواهد تا او را شناسائی کند . باید اضافه کنم که از دیدگاه صنعت شعری همیشه شعر سپید و آزادم را بر غزل های مقید به وزن و قافیه ترجیح میدهم و این مطلب را در کتاب زمزمه های نیایش هم تذکر داده ام .

هما طرزی

نیویورک

  سیری‌ بر کتاب های میلاد نسترن ها ، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان توسط پیش کسوتان نامدار فرهنگ ما :

 استاد لطیف ناظمی

استاد آصف فکرت

 نامه ی سرگشاده یی به هما طرزی

 سه گزینه ی  پرداخته هایت را که فرستاده بودی ؛ گرفتم ؛ خواندم و آفرینت گفتم؛ آفرینت گفتم که در هجرت دیر پای ینگه دنیا ، هنوز هم به فرهنگ پر بار خویش دلبسته ای؛  هنوز هم پیوندت را  با الهه ی، شعر نبریده ای  و هنوز هم شیفته ی زبان خویشی. با خواندن سروده هایت بار دیگر ترا در آن سوی سالها جست و جو کردم . به چهل سال پیش از امروزبازگشتم و  دختر جوانی را دیدم که هر از گاه، شعر هایش را زیر بغل  می زند و به رادیو می آوردتا در ماهنامه ی رادیو انتشار یابندو مخاطبانش را شگفتی زده سازد.آخر در آن روز ها،آن گونه که تو می نوشتی سنت شکنی بود؛ خطر کردن بود و خلاف جریان آب شناکرد ن. بیشترینه شاعر زنان ما در آن سال ها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه ی شان کشیده بودند تا جامعه ی واپس مانده ، از نفرت ونفرین شان، دست بردارد. دروغ می گفتند؛ حرف دل شان را بر زبان نمی آوردند تا تازیانه ی شماتت و نفرت ،شانه های خاطر  شان را نیلگون نسازد.آنچه را که حس می کردند؛ نمی نوشتند و هرچه می نوشتند حس و خواست شان نبود، نه میراثدار رابعه ی بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و  فروغ در شعر شان بود. سروده های بیخون پاره یی ازاین  شاعر زنان ،نشخواری از شاعر مردان پارینه بود و تکرار صدای های تکرار شده در رواق فرسوده ی تاریخ. تو از گلوی دیگران فریاد نمی زدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خود سرایی شاعری را گواه بودیم .  تو همواره خود را می سرودی؛ بی هرگونه پنهان کاری.یادم می آید در همان سالها در یکی از سروده هایت نوشته بود ی: ( من منفجر می شوم ؛ من منفجر می شوم) و متولیان ادبیات با تمسخر به این گفته ات خندیده بودند . من در همان زمان، آنان  را به دو گفت و گوی (فروغ  فرخزاد) رجعت داده بودم که گفته بود: « به من چه که شاعر فارسی زبانی کلمه ی(انفجار) را در شعرش نیاورده است . من از صبح تا شب به هرطرف که نگاه می کنم می بینم چیزی منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم

تو در همان فضای هول و هراس بی باکانه، فریاد می زدی.

 

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صدها هزار شام بهاری پنهان شده

…..

آن لحظه یی که جان من وتو

در هم نهان شوند

وین جسم های غمکش  و افسرده و کهن

با این همه هوس ،

با این همه نیاز ،

محو زمان شوند

من عشق را برای تو تکرار می کنم

 (تکرار می کنم ، کابل، ۱۹۷۱)

  تو آن سالها با چه صداقتی می نوشتی که:

….

و من و تو،

           که در آمیزش با باران

بدن های تر مان را

که با حریری از شرم پوشیده است

چون کودکان بی پناه

به دامن خانه پناه داده ایم

و لباسهای نازک

که ما را با تنگی عشق در آغوش گرفته

در تنگ بودن ایام

تنگی لباس را حس می کنیم

اما از ترس گناه

 در شرم خانه

خواستهای مان را

در التهاب نگاه ها

پنهان می کنیم

(شعر شرم گناه، ۱۹۷۲)

 

تو در شعر  ( پنجره  راباز کن) در سال ۱۹۷۲ سروده بودی:

 

من بهارم

که با زمزمه ی تازه یی

بر پشت پنجره ی رؤیاهایت ایستاده ام

پنجره  راباز کن

و به آغوشم بگیر

می خواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه ی سال را به تو هدیه بدهم

  تو از این گونه بسیار سروده بودی. تو صدای رهایی زن  در قفس بودی ،تو از زبان زنان در بند ی سخن می زد ی که فریاد آزادی در گلوی شان خشکیده بود و بیرون زدن احساس زنانه ی شان از درون سینه گناه می نمود .دریغا که ازآن همه نعره  و فریاد،در نخستین گزینه ات ـ  میلاد نسترن ـ جزچند تایی بیشتر نیست.

 آن سالها سروده هایت را که می خواندم؛ می پنداشتم که ( ترانه های بیلیتیس) را زمزمه می کنم و صدای (سافو )را می شنوم از آن سوی سده ها.

خجستگی تو درسالهایی که  به نبرد با سنت های پوسیده برخاسته بودی ؛این بود که پدر در کنار توچون کوهی ایستاده بود و از این  گونه سخن  زدن ،بر حذرت نمی داشت؛ بل پشتوانه ی برای تو و صدای توبود.

تو می دانی هنگامی که فروغ فرخزاد شعر (گناه) را نوشت؛ پدر ش اورا از خانه بیرون راند و فروغ زندگی  تلخ ودشواری را در تنهایی و تنگدستی ازسر گذشتاند. اما آن سالها که تو می خواستی از خود بیگانگی رهایی یابی ؛ پدردر این راه دشوار گذار،یار و یاور تو شد ؛چرا که او آزاده مرد اندیشمندی بود که خود با ستنهای پوسیده ی روزگارش، سر سازگاری نداشت.

هنگامی که غربت ترا بلعید . حس دیگری  هم به سراغت آمد. چون به پشت سرت دیدی پلهای شکسته و فروریخته را نگریستی و در درون شعرهایت گریستی و حسرت به گذشته دامن جانت راگرفت ،تو دست شعرت را به دست این حسرت  ها سپردی.ـ   آری پرداخته هایت از سال(۱۹۹۹) بدین سویک نوستالژی تلخ و ناگوار است ـ حسرت دیدار کابل ، حسرت به گذشته های سبز  ، حسرت سرزمین و زیبایی های از کف رفته ،حسرت دوستان گم شده . اندوه خاموشی  مادر ،  پدر وآدمهایی که برای همیشه رفته اند و یا دیگر در کنارت نیستند،  تو این مضمون ها را به دامن شعر هایت ریختی ازاین  رو در این سالها، همواره  در خود وبرای خود گریسته ای :

 برای خودم می گریم

برای دستان خسته ام که توانی در آن نیست

(خورشید رفته،۲۰۱۲)

تو در غربت  هم در سرزمین مادریت می زیی .  در سالهای پسین  تو در نیویورک نیستی ؛ کابل جغرافیای رؤیایی تو است. ـ مسکن باور هایت وبهارهایت  ـ با آن هم در این سال ها عاشقانه هایت همواره سربلند می کنند و رهایت نمیگذارند.

 عاشقانه هایی که تصویرهای خیالت شور انگیز شان ساخته اند:

پستان های عشق،

                از شیره ی هوسها بارور اند

ونفس های گرم تو،

 برمرمر خشکیده ی تنم،

 رطوبتی جان آفرین به ارمغان آورده است.

(هوس،۲۰۰۱)

و یا:

تن های مان

چون ماهیان بی فلس

در بستر مرطوب خواستن ها می لغزند

و آفتاب عشق در وجود مان شعله ور اند

(بستر مرطوب ، ۲۰۰۱)

تو از پس سالهای گمشده،  تاریخ تولد عشقت  را نیزبه یاد مخاطبانت می آوری وچنین  صادقانه اعتراف می کنی:

 

۱۷ جدی!

عقربه ی ساعت را کشیدم به عقب

دیروز ها را مرور کردم

امروز ها را به آغوش کشیدم

و به فرداها خوش آمد گفتم

 …

بهار ۱۳۴۸

که طعم عشق را برای اولین بار

مزه کردم …

آن روز تولدم بود

           در سرزمین عشق

  ( تولد من،۲۰۱۰)

 

 بیماری زمانه را کمبود عشق می دانی وفریاد می زنی:

اگر عشق را به من هدیه کنید

با خودم آشتی می کنم

( آشتی، ۲۰۱۰)

 هنگامی که شنیدی صنوبر سبز عشق را از بیخ برکنده اند؛ همجنسانت را در پای دیگدان ها رانده اند و ساز هارا به دار  هاآویخته  اند  بایدکه  چنین مویه می کردی:

 انگشتان عشق را بریده اند

تا نتواند تصویر زیبایی را بکشد

(زمستان،۲۰۱۰)

تو مپندار که من  به شعر هایی صحه می گذارم که در چنبر غرایز در گیر مانده اند. نه این طور نیست  من تنها ازجرأت و جربزه آن سالهایت سخن می زنم که در آنروزگار، بی هراس خود را می سرودی و از عشق می گفتی  ؛سالهایی که عشق و شعر در تو (حکاکی) شده بود.

 در قربت  اگر کلامت  ستایش  های عاشقانه است ولی در غربت گاهی به  نیایش  عارفانه بدل می شود ؛از همین  رو قالب غزل  رابرای این نیایشها برگزیدی.من شعر های آزادت را از غزلهای نظم گونه ات  بیشتر می پسندم. تو می توانی در قالب آزاد هم به نیایش رو کنی  و خوب هم از عهده اش بدر آیی اگر باور نداری  برو  شعر (زلال دلها) را بخوان که خدا را( در زلال دلها شناسایی می کنی) و شعر ( تقدس) خویش را باز خوانی کن که این گونه آغاز می یابد.

دهانم را با آب سکوت شسته ام

تا شاید بوی تقدس دهد

لبهایم گویای عشق است

در چاه بی آب ویرانه ها

 ودر پایان همین سروده می خوانیم:

 در لباس آدمیت،

هاله ی پریان آزاد را در آسمانها دیدم؛

و صدای بی فریادم را شنیدم؛

و به آهنگ نا هنجار آدمها گوش ندادم.

 تقدس عشق را فقط او می دانداآآآ

 او که در همه جاست

 و با همه کس است

و همیشه پنهان از نگاه ها ما را بدرقه می کند

تو  با آن هم  همواره سرود عشق را سر دادی .عاشقانه هایی را که به همسرت نوشتی شاید که  هیچ شاعر زنی به همخانه  اش نسروده باشد.  مخاطب برخی از سروده هایت در کنار توست که همواره عاشقانه به خویش  فرا می خوانیش:

خط سرمه را امشب عمیق تر به چشمانم کشیده ام

لبهایم را به رنگ گلبرگ ها سرخ

                                       دشت های فراموش شده آراسته

 درگردنم مروارید های غلطان را با الماسهای درخشان

                   آویخته ام

شانه هایم خالی از پوشش

به نجابت بال های فرشتگان نجیب

و لباس خوش رنگم

که با لایه های حریر های تابداروپر چین

                                            بدنم را به آرامی

                                                           نسیم های ملایم

                                                           نوازش می کند

سراپایم غرق در عطرهای جادویی بهاریست…

تا شاید گذشته هادو باره برایت زنده شوند

(آراستن، ۲۰۱۰)

 

 من برآنم که درقالب های آزاد« شعر سپید »؛ دستت بازتر است و زنجیر افاعیل عروضی و قافیه وردیف و تساوی مصراعها ، آزادی بیانت را وا نمی ستانند ؛حتی این شعر ها از نیمایی تو هم زیباتر اند. هرچند گاهی به ورطه ی نثر میلغزند ولی صور خیال دلپذیر شان همه جا سر بلند می کنند.

 می دانی که در شعر عروضی مجال اندکی برای پرواز های دور دست است. در این تنگنا، برای هنجار گریزی، آشنایی زدایی،واژه گزینی ، معادل یابی های تصویری، هم آوایی های حرفی و واژه یی ، جست و جوی ابزار های بیانی و دیگر شگرد های شاعرانه، دست شاعر اندکی بسته است .

زبان خامه ات در شعر های  آزاد،زبان تصویری  است و من می پندارم که شعر چیزی نیست جز کارکرد زیبایی شناسانه ی زبان. پس مهم این است که  شاعرچه گونه می گوید ؛نه این که چه می گوید.زبانت در سروده های آزاد،استعاری و کنایی است و این مهمترین ویژگی شعر است.  مگر نزدیک به یک هزار سال پیش از امروز ( صاحب قابوسنامه) به فرزندش سفارش نکرده بودکه:

« بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر راست ناخوش بود …اگر خواهی که سخن تو عالی نماید بیشتر مُستعار گوی».

در دفتر (کوچ پرندگان)  افزون بر این که  از عشق سخن زدی ؛هر لحظه از کابل هم زمزمه کردی ؛از هجرت تلخ و گزنده ی ما نوشتی ، از غربت شکوه سر دادی؛ با  تنهایی  هم نفس گشتی ؛از سالخوردگی نالیدی؛از جنگ و ویرانی نعره کشیدی ؛،از تباهی و زوال گفتی ؛ ازمرگ ارزشها روایت کردی؛ از (عینک دروغ بیگانگان ) یاد کردی و از دکانداران دین . بیشترینه  سرودهایت  را هم سخاوتمندانه به دوستانت بخشیدی وبه اهالی شعر و سخن .

سپاس بر تو که قلبت به خاطر عشق می تپد و به خاطر سر زمینت و به خاطر مردمت . سپاس به:

زنی که آنجا حمام آفتاب می گیرد

و گیسوانش را با نور عشق شانه می زند

گلهای نسترن را ،

بر شانه اش کاشته.

ودر گودی چشمانش،

 امید موج می زند.

و در لطافت دستانش، 

قلم ها را به رقص آورده

 

لطیف ناظمی

فرانکفورت،۳۲۰۱

نگاهی به شعر هما طرزی

 بیان عشق و احساس سخنوری از سرزمین سیندخت

  دوستانی که پیشنهاد رفتن به کابل می نمودند و از نگارنده می شنیدند که: نه نمی شود و نمی روم، با انتقاد سربسرم می گذاشتند که با همه ادّعای دلبستگی که به کابل دارم و آن را زادگاه روح و شهر زیباییهای زندگی خویش و خاستگاه شیرین ترین خاطرات سالهای جوانی می دانم، چرا این همه فرصتها را از دست می دهم و آهنگ  دیدار دوباره یی از کابل ندارم. پاسخ من همیشه این بود که من از هر سنگ و هر کوی و هر درخت و هر جوی کابل یادی شیرین و خاطره یی رنگین د ارم و هرگاه به گنجینۀ یادهایم برمی گردم و به آیینۀ دلم می نگرم، همۀ آنهارا می بینم. آن سنگها که برآنها می نشستیم و آن آبها که  خرامش امواج آنها را مشتاقانه دنبال می کردیم. آن آسمان صاف و آبی که صفای دلهای مردم کابل را داشت، آن درودها، مانده نباشی ها و زنده باشی ها که ماندگی را می کاست و زندگی و نیرو می بخشید. گاهی حتی همان گرد و خاکی که از کوچه های کابل بر صورتمان می نشست و ناگزیرمان می ساخت که چشمها را ببندیم و امروز هم که یاد می کنم، چشمانم را می بندم، امّا نه با این تصوّر که از گرد کوچه آزار خواهم دید، بلکه می خواهم تخیّل نمایم که آن گرد و خاک چه زیبا از کف کوچه برمی خاست و چه زیبا تر بر روهایمان می نشست.  همیشه می گفتم نمی روم زیرا می ترسم آنچه من می دیدم دیگر نبینم و به جای آن چیزهایی ببینم که آن خاطره ها و آن یادها را از ضمیرم نهان سازد.

 امّا یک روز همسفری خوش سفر و حسّاس، با حافظه یی بسیار قوی، میزبانم شد و بدون اینکه از من بپرسد که آیا حال و حوصلۀ سفر را دارم و یا می توانم با او همسفر شوم  دستم را گرفت و مرا به آن شهر و دیار برد.

میزبان وهمسفرم بارها چمنهای سرسبز زرنگار و کاریزمیر و پغمان را نشانم داد، بارها اشاره به آسمان نیلگون کابل نمود و بار ها باهم از گردو غبار کوچه ها مشام جان را معطر ساختیم:

…ای از هرچه سرسبزتر سبزه هایت

و ای از هرچه خاکستری تر کوههایت

… نیلگون آسمانت به رنگ عشق

و زمینت پربار…

درخت وجودم در زمین تو کاشته شد

حیف که در دیار غیر ثمردهد

ای سرزمین همیشگی

از عطر نمناک کوچه هایت هنوز مستم

و خیال باد و غبارپر درد غروبهایت هنوز هم

موهای پرموجم را به بازی می گیرد…

(میلاد، ۳۶)

 از چندین کوچه و خیابان گذشتیم. می گفت:

 از طلوعهای دروغین خسته ام

مرا باخود به سرزمینهای راستین ببرید…

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگیها ببرید

 

در کوچه های پر از گردو غبار و دود:

دو چرخه های کهنه،

بوی قصابیها،

بوی پیاز سبزی فروشها،

بوی روغن اتومبیلها

آنجا که سلام فقط سین و لام و الف و میم نیست

آنان براستی سلامتت را خواهانند

خداحافظ هم که می گویند

به راستی می خواهند خدا نگهدارت باشد…

چشمانم هنوز به دنبال شبهاییست که در آسمانش

ستاره های پرنور ترا خیره خیره نظاره می کنند

و با تو از حقیقتهای ثابت حرف می زنند

 عزیزان، به من بگویید:

شهرمن کجاست

و درکدامین سرزمین است؟

(میلاد، ۵۵-۵۶)

 بوی کابل که به مشامش می رسید، مستانه ترانه سر می داد:

 من از سرزمین بودا و زرتشتم

از بامیان و بلخ

شکوه زرتشت را در بودا دیده ام …

و در آتشکدۀ نوبهار غسل آتش گرفته ام

(میلاد، ۷۰-۷۳)

مرا به در خانه ام برد، خانۀ کابل در سی و چند سال پیش. در را اندکی گشودیم و به داخل نگریستیم. بچّه ها را دیدم. دخترانم را، پسرانم را:

...درهارا آهسته باید گشود

همه درخواب

ما کودکان نورسته

درباغچه

کنار چاه آب

سطلهای خوشی

طراوت

و عشق رابهم می پاشیدیم

در جوش و خروش دست و پا می زدیم

از سردی آب چون بید می لرزیدیم

دویدنها-پریدنها- ریسمان بازی و چشم پتکان

کجاست؟

تنها و دور افتاده ازهم

وقتی نیاز به دیداریست

باید خود را در آینه ها ببینیم

(میلاد، ۱۱۶ -۱۱۷)

گویا پی برده بود که ما هم روزی دلی داشتیم و داستانهایی. ناگهان آیینۀ خاطره ها را  برابرم نهاد و مرا به چهل سال پیش کابل برد:

… آسمان همان بود ولی آبی تر

درختها سبزتر

هوا تازه تر و فضا روشن تر

من همان بودم ولی تابنده تر

تو همان بودی ولی آشناتر

و زندگی همان بود ولی از همیشه عاشقانه تر

در چهارراه گمشده ها همدیگررا پیدا کردیم

تنها نگاهها و گذرها

سخنی در میان نبود…

امروز پس از چهل و یک سال

شاید به آن روزها می خندیم

و یا حسرت می خوریم

(میلاد، ۱۶۰)

گفت در همین نزدیکیها خانۀ ماست. درخت سیبی داشتم. می خواهم ببینمش. هی…:

درخت سیب خانه

با قطره های شعر من آبیاری می شد

و به پاس اشکهای پاک و بی صدا…

چون ترک دیار کردم

آن هم خشکید

ولی خانه هنوز غمهای مرا به یاد دارد

و دیوارها هنوز به یاد من نفس می کشند

(میلاد، ۱۶۳)

 بیهوده نمی گفت. آخر او از شهر برق و آهن و پولاد خسته شده بود و آنجا هم خود را با یاد کهن بوم وبر خویش آرامش می بخشید:

در این شهر جادویی

در این نیویورک پرهیاهو

جزیرۀ وجودم را

با رشتۀ یادها

با گذشته ام

با اصالت وجودم

اصالت پرشکوه دختر کوچی کابل

پیوند می دهم

و در این شهر پرغوغا

هنوز بودنم را باور دارم

(میلاد، ۳۹-۴۰)

باز هم در نیویورک یاد کابل می کند:

… از لابلای برجهای آهنی شهر نیویورک

…صدای نفسهای باد

مرا به شهریاد ها و قصه هایم می برد

به کابل

زمستانهای پربرف

افقهای همیشه سپید…

تاریکی چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود

مرا اسیر خود ساخته بود

و اکنون دریافته ام که هنوز به این اسارت می نازم

(میلاد، ۷۵)

همسفرم را صدها هزار چراغ و چلچراغ شهر امروزی او خورسند نساخته بود. او مرا به دیدار تکچراغهایی برد که در خانه های پر صفا و مهر دامنه های کوهها سوسو می زدند:

…چراغ کوچه های شهر

چراغ خانه ها

به لطافت رنگین کمان عشقمان

همیشه رخشنده بود.

تاریکی جدایی از دیارمان…

هنوز بال نگسترده بود.

افسوس که چراغها خاموش شدند.

عشق ما رنگی نداشت

تا کوچه هارا با نور و عطر خود روشن کند

تاریکی، جنگ و سرگردانی…

 گفتی رحمت ایزدی رخت بربسته بود…

(میلاد، ۲۹)

هوای مزار پدر کرد و با بیان کلماتش مرا به یاد او، و دیدارهای ما در نیم قرن پیش، انداخت:

... داغ دیدارت برای همیشه

در قلب شقایق گونه ام جایگزین شده است.

با رفتنت

سرود دیدار برای همیشه خاموش شد

دیدار مان درباغچه

در آشپزخانه،

کنار در…

شهر بی تو دیار بیگانه ییست

در سرزمینهای دور

و من در دیار غربت

محبت تورا در قفس سینه زندانی کرده ام

تا دست بیگانه به آن نرسد.

(میلاد، ۴۷-۴۸)

لحظاتی هم در کوچه یی ایستادیم که روزی کاشانۀ سخنور بی بدیل کابل استاد خلیلی در آن بود و همسفر من به تکریم و تقدیم احترام و ستایش او پرداخت:

...دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من

ای فخر ملّت و وطنم ای بزرگمرد

ای مهر و گرمی سخن تو دوای درد

دراین دیار سرد…

(میلاد، ۲۶)

باز هم یاد چهل سال پیش:

...به بهاران دور می اندیشم

و به باورهای خوبمان

که عشق را درآن کاشتیم

…و من- و تو- و او

احساس را در شهر خوبیها زمزمه کردیم

… تشنه تر از پیش

احساس تهی بودن می کنم

و آب گوارای انسانیت را فقط در دورهای می بینم

در جویباران بهاری و پاک

که امروز خشکیده اند

ای نسیم گوارای خیال …

مرا به کابل پرمهر ببر

تا عشق را دوباره زمزمه کنم

( کوچ، ۲۹۷-۲۹۸)

هما هم هنوز بر هر دیوار کابل تصویری از گذشته های خویش می بیند:

در آغوش پرمهرت

سفرِ بودن را آغاز کردیم

با انگشتان هنرآفرینت

مرا بر هر دیوار نقش بستی

… بااینکه سالهاست از تو دورم

هنوز از بوی نمناک کوچه های پرخاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من  (کوچ  ۲۵۳).

آنچه من خواندم و پاره هایی از آن را به نظر شما رسانیدم. به مصداق «هرکه نقش خویش می بیند درآب» مطالبی بود که من می جستم: نشانه هایی از گذشته یی که با آن انس و الفت داشتم. کابلی که به آن عشق می ورزیدم و درها و دیوارهایی که بر هریک با قلم نگاه صدها خاطره نوشته بودم. ولی در سخن و شعر هما طرزی خیلی چیزهاست برای دوستان دیگر. برای نوجوانان، جوانان، فرزندان، مادران، خواستاران اشعار عاشقانه، جویندگان رازها و نیازها. مطالب و اشعاری که بسیاری از جوانان مشتاق آنهایند ولی برای نگارنده، که از خیابان جوانی بیرون شده و لنگ لنگان در بیابان پیری به سوی واپسین کوی قدم برمی دارد، دیگر سخن گفتن از آنها و اظهار نظر در باب آنها دشواراست. این است که شما را به اصل مجموعه های اشعار سراسر احساس و صفای ایشان ارجاع می دهم. در باب مجموعۀ زمزمه های نیایش، که غزلهای عرفانی است،  در مقدمۀ آن دوستان به تفصیل اظهار نظر فرموده اند.

در پایان این دو قطعۀ پر احساس سرکار خانم هما طرزی را باهم می خوانیم:

نگاه

آنچه را تا امروز به تو نگفته ام

 همه را در چشمانم نوشته ام

پردۀ غربت پلکها را کنار بزن

و قصّۀ واقعیّتها را

در سیاهی چشمانم بخوان (میلاد، ۲۱۲)

عطر افتخار

… تفنّن هوسهارا با ارزشهای افلاطونی عشق عوض کردیم

تا در قیل و قال زمانه

هرگز از هم جدا نشویم

اینست که پس از صد سال هنوز در کنار همیم.

(میلاد، ۳۳-۳۴)

از هما طرزی سپاسگزارم که مجموعه های دلپذیر میلاد نسترنها، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان را به نگارنده مرحمت فرموده فرستاده اند وبا کلمات زیبا و پراحساس، مرا همراهی کردند تا بربال  شعر لطیف، سفرکنیم و  کابل نازنین را پس از سی و دوسال در عالم خیال ببینیم.

یادداشت:

کوچ: مجموعۀ کوچ پرندگان

میلاد: میلاد نسترنها

شهر اتاوا

۳۰ ماه می ۲۰۱۳

آصف فکرت

ادامه دارد . . .

19 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و

روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

پیوسته به گذشته :

هما چنین ادامه میدهد:

انقلاب ایران سبب شد که با نخستین پرواز وبا دستان خالی و فقط سه هزار دالر سرمایه با یک کودک سه ساله وارد نیویورک شوم. دلیلش هم این بود که همزمان برادر بزرگم مرحوم (روح الله طرزی) که آن زمان دیپلومات در سفارت افغانستان در پاکستان بود به دلیل بکار آمدن کمونیست ها در وطن به نیویورک آمده بود. من هم به ایشان پیوستم. ایشان با گرین کارت و من با ویزای توریستی وارد امریکا شدیم. باید کار می کردیم و زندگی های مانرا پیش می بردیم.

 با حقیقت جدیدی مواجه شده بودم که برایم آشنا نبود. تحصیلاتم به دردم نمی خورد ولی باید به زندگی ام می پرداختم.. به بیرون سری زدم و دیدم که در این محل دو ساختمان بزرگ سالمندان است. یاد حرف مادرم افتادم که میگفت خیاطی را یاد بگیر که روزی به دردت می خورد. با انگلیسی که بلد بودم متنی را تهیه کردم که چنین بود : مژده بزرگ برای سالمندان عزیز ! خیاطی و تعمیر لباس با تخفیف ویژه برای سالمندان …. به تعداد زیادی چاپ کردم و به ساختمان های محل پخش نمودم. چند روزی نگذشت که نخستین مشتری سراغم آمد. پسرم در کودکستان بود و من مشغول خیاطی شدم. چندی نگذشت که خیاطی ام  پر آوازه شد و از دور ها سراغم آمده وبعد از مدتی  شروع به طراحی و دیزاین لباس کردم.

وقتی پسرم بزرگتر شد کار رسمی اداری  را شروع نموده و دل به دریا زدم وبا توکل به خدا و اتکا به بازوی خودم ازهیچ طوفانی نهراسیدم. 

ازسال ۱۹۹۲ تا سال ۱۹۹۹ درشرکت(Bergdorf Goodman)  به عنوان مدیرتغییرودگرش لباس ایفای وظیفه نمودم . نخستین مدیری بودم که جهت تعلیمات خیاطان و سوزن زنان (Tailors & Fitter) ویدیو های تعلیمی را رایج نموده و سمیمینار های تربیتی را برای آگاهی بیشترخیاطان  و فروشنده ها(Sales associates)  ها  و خریداران کالا یعنی  Buyers)  (بصورت سمینار های شناخت بهتر کالا  Product Knowledge) ( دایر میکردم. همچنان تمام لباس های این شرکت از دید من میگذشت و نتایج فنی را در مورد کیفیت کالا به شکل گذارشات عمومی تهیه می کردم.

با بنیان گذاری  پروگرامی بنام  (Vendor Partnership)  ازمدیران تولید و کیفیت کالای دیزاینرها دعوت میکردم تا چالش ها و کیفیت کالا را جهت بهبود برایشان توضیح دهم. این برنامه خیلی مورد علاقه شرکت و دیزاینر ها قرار گرفته بود.همچنان در آن زمان که اینترنت نبود ، فروشگاها کتلاگ (Catalog)  داشتند و من باید کالای آنرا هم بازرسی می نمودم.

در این شرکت بود که با طراحان مشهور جهانی از نزدیک آشنا شدم و باهم روابط خوبی داشتیم . که از آن جمله طراح معروف امریکایی (Games Galanos) بود که  وقتی بازنشسته میشد من یک کارت تشکرو قدردانی برایش دیزاین کردم و تمام کارمندانم آنرا امضا نمودند. این کارت نقاشی یک مانکن بود که با پارچه های اضافی لباس هایش تزهین نموده بودم. او از دیدن این کارت چنان شگفت زده شد که این کارت را جز آرشیف زندگی اش قرار داد و الان در آرشیف لباس هایش موجود است.

خودش در جواب کارتم برایم چنین نوشت:

و در سالهای ۱۹۹۷-۱۹۹۹ برای همین شرکت  مشهوردیزاین جواهرات عروس را نمودم که نمونه هایش در ویترین های این فروشگاه درآن سالها دیده میشد و خریداران زیادی را جلب میکرد.

کارکرد هایم در این کمپانی چنان چشمگیر و پر آوازه بود که همه در موردش صحبت می کردند.

در همین کمپانی روزی یکی از کارمندان در شعبه ارسال کالا به یک جوان بر خورد می کند که افغان بود و با هیجان در مورد کارهای من با او صحبت میکند و می گوید که هما هم متولد افغانستان است . آیا او را می شناسی؟

آن جوان افغان جواب میدهد (من فکر می کنم هما باید ایرانی باشد چونکه زنان افغان نمی توانند چنین با هوش و درایت باشند). وقتی این خانم حرف این جوان را به من زد، خیلی به من برخورد گفتم می خواهم او را ببینم. خلاصه این جوانک به دفترم آمد وقتی باهاش فارسی حرف زدم و پرسیدم که کیست و چند لحظه نگذشت که پدرش را شناسایی کردم ووووخودش خجلت زده ساکت شد و فهمیدم که در خانواده یی بزرگ شده که احترامی برای زن وجود نداشته…

در سال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۸ در شرکت طراح  معروف ایتالیایی  (Giorgio Armani)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش  لباس  در سر تا سرقاره امریکا  مشغول کار بودم .

در سال ۲۰۰۰ که سالگرد ۲۵ سالگی Armani  درموزیم معروف (Guggenheim Museum)

که در شهر نیویورک بود، از من خواسته شد که تمام کار کرد های آرشیف Armani را از نظر بگذرانم و لباس هایی را که برای نمایش قابل استفاده اند جدا سازی کنم. این نمایشگاه بعد از نیویورک به تمام شهر های معروف جهان سفر نمود و در کتاب موزیم اسم من را درج نمودند.

در این سالها تمامی کالای وارده به امریکا را باید بررسی میکردم و سیمینار های بهتر شناخت کالا را  (Product Knowledge)  را در سراسر قاره امریکا دایر میکردم و همچنان گذارشات لازم را به اداره مرکزی میلان در ایتالیا می فرستادم.

از طریق برنامه ریزی در کمپیوتر برنامه ی را ایجاد نمودم که تمام گذارشات این دیپارتمان در سرا سر امریکا قابل بررسی و ارزیابی گردید.و تا امروز قابل استفاده است.

در این کمپانی با بر رسی دقیق به حقوق کارمندان تساوی حقوق درآمد زن و مرد خیاطان را ایجاد کردم.

سطح ابزار و آلات خیاطی را برای خیاطان در حد بالاترین برده و کیفیت کالا را تا بهترین سطح ارتقا دادم.

ایجاد خط مشی های جدید برای حفظ حقوق کارمندان یکی از کار هایم بود.

عکسی با آقای Armani هنگام Fashion Show در نیویورک.

با تیم طراحان میلان

از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ درشرکت (Lord & Taylor) به عنوان رئیس  تغییر و  دگرش لباس   در سر تا سرقاره امریکا  به وظیفه ام ادامه دادم. و جهت بر رسی به نیاز های کارمندان و کمپنی  سیمینار های سرتاسری را دایر نمودم.

در این شرکت در کمیته تنظیم بودجه و انکشاف و بهبود کالا سهم داشته و حدود بیشتر از ۶ میلیون دالررا به نفع کمپانی برگرداندم.

در همین شرکت بود که در توسعه این کمپانی در کانادا وبا سفر های پیهم نقش مهمی را ایفا نمودم.

وقتی در این کمپانی بودم شرکت معروف HBC  کانادا با من مصاحبه نمود.

Hudson Bay Company (HBC) Canada interviewed Homa to recognize her talent and passion as a great employee in business and to introduce her personal life, poetry, art, fashion and being a pioneer of women’s right in Afghanistan. 

این مصاحبه کامل را در ویبسایتم می توانید ببینید.

www.homatarzi.com

همچنان در این کمپانی در سال ۲۰۱۳ جایزه ویژه کمپانی به من تعلق گرفت که در آن زمان پایم شکسته بود و آمرم مرا به بهانه صرف غذا دعوت نمود. و من در یک روز بارانی با لباس غیر رسمی و اعصا بدست وارد رستوران شدم و از دیدن همه در تعجب بودم. فقط سعی کردم که در وقت عکس برداری اعصا را کنار بگذارم.

و در سال  ۲۰۱۵ تا  ۲۰۱۸ در کمپانی (Bloomingdales) به عنوان رئیس شعبه های خدمات مشتریان ایفای وظیفه نمودم . که ریاست پنج دیپارتمان (شعبه) مختلف را عهده دار بودم. و با ایجاد ویدیو ها و سیمینار ها در ارتقای سطح سرویس تغیرات چشمگیری را ایجاد کردم. چنانچه یکی از شعبات  (Giftwrap) که قبل از من در پایینترین درجه از نظر کاری قرار داشتند ، به درجه نخستین سال ارتقا پیدا کرد.

همچنان شعبه ملا قات ها و دیدار های بین المللی هم بهترین جایزه را ربود.

در سال ۲۰۱۸ تا  ۲۰۲۰ در کمپانی (Brooks Brothers)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سراسر قاره آمریکا ایفای وظیفه نمودم.

از کار های مهم پروژه ۲۵ میلیون دالری (United Airline) در سر تا سر امریکا بود که با آمدن کرونا  از هم پاشید و شرکت اعلان ورشکستگی نمود مدتی در منزل بودم.

 ولی بعد از سال ۲۰۲۱ تا اکنون در کمپنی ALT به حیث رییس انکشاف استعداد ها و مشاور اصلی برای رییسان و صاحب کمپانی مشغول کارم.

وقتی کارم را با این شرکت آغاز نمودم خبرنگاری با من در ۱۸ جنوری ۲۰۲۲ مصاحبه نمود :

Landmark West

www.landmarkwest.org

Alterations with Finesse and Heart.

همچنان در یوتیوب مصاحبه های زیادی که توسط خبرنگاران  مختلف در طی سالهای دوری از دیارش با هما شده در اختیارتان است.

از سالیان جوانی و مدرسه این پوستر همیشه با هما است:

در سال ۲۰۱۰ هما به مرد رویا هایش چنین می نویسد:

چشم‌ها و درد ها

به چشمانت نگاه می‌‌کنم . به چشمان مرموزت که درد تمامی آفرینش را بارور است خیره شده ام. چشمانی که هزاران قصّه یی نا‌ گفته از تاریخ آن دیار را در خود پنهان کرده. چشمانی که در آن آتش زرد هیزم‌های سوخته با دود تیره رنگ رنج‌ها بهم پیوسته اند و در کاسه‌های گویای صورتت مهمان شده اند.
چشمان تو اقیانوسی از تلاش است در پی‌ آزادی، و درخشش سحر آمیز نگاهایت دنیایی ناگفتنی را در یک لحظه بیان می‌‌کنند.من همیشه در نگاه‌هایت به تو پیوسته‌ام و مدام ترا بدرقه می‌‌کنم. چشمان تو آیینه قلب من است در دیار پر ماجرای غربت. هر وقت نگاهم به دشت پر آرزوی چشمانت می‌‌افتد یکباره تنهایی‌ مرا ترک می‌‌کند.
تو‌ای آزاده مرد جاودان سرزمین‌های خوب دلم !
چه زیبا ریسمان اسارت را تا ابدیت از گردنت باز کردی و چون یادگاری از رها یی بر سرت جا داده یی .
آزادی چه با شکوه به تو میزیبد!!!
تو‌ای با وقار مردی که عمری برای آزادی ات جنگیده یی. تاریکی‌‌های شب‌ها را با رشادت‌های پی‌ در پی‌ به روشنی روز بر گر دانده یی. نفس‌هایت همیشه مشبوع از طعم و رنگ آزادی است. در طول تاریخ خواب تو ، غذای تو ، دین تو ، کعبه‌ای تو ، ایمان تو و هستی‌ تو آزادی بوده. هرچه در فکر تو است آزادی است. آزادی در خون تو بافته شده و چون اقیانوس پر تلاطمی در حرکت است.
قد تنو مند ت که چون دیواری محکم و پا بر جا در صحرای زندگی‌ ایستاده ، همیشه در برابر خفت اسارت ‌ها مقاومت کرده است. صفحات تاریخ از تصویر دلیری هایت در برابرظلم ها چه با احترام صحبت می‌‌کنند. تو یکی‌ از بارز‌ترین پدیده‌های مردانگی در مشرق زمینی‌.
رنگ پوستت که در همایش آفتاب آزادی چون کهربای خورشید دیده، طلای اصالت‌ها را در خودش جا داده، از عظمت راستین تو حکایت می‌‌کند.
خطوط چهره ا ت که عمیقتر از درد‌هایت است، در کاخ صورتت چون میناتور نایابی حکاکی شده و به ارزش وجودت می‌‌افزاید.
صدای تو همیشه فریاد رهایی از ظلم‌ بوده و نعره‌هایت بار‌ها به عرش رسیده. و تو که خدایت را در آزادی یافته یی، ایمانت را در آزادی جسته یی، و یک عمر برای آزاد زیستن جنگیده یی، بگذار مادران، زنان، خواهران و دختران تو هم طعم آزادی را بچشند. و چون تو با وقار زندگی‌ کنند. بگذار اکسیجن آزادی در سلول‌های بدن آنها حرکت کند. و شاخه وجود‌شان در آب مقدس آزادی رشد کند. بگذار صدای آنها هم به عرش برسد و نسل‌های آینده‌ نیز با افتخار از تو یاد کنند. دختران تو در کنارت با ایستند و در برابر هرچه ظلم و زور است مقاومت به خرچ دهند. و وجود‌شان چون تو با عزت و احترام در صفحه‌های تاریخ نمایان گردد. از رشادت آنها رنگ چشمان ظالمان برای همیشه تیره گردد.
درد‌های امروز جایش را به صفا‌های فردا دهد. و حقیقت‌های انسانی‌ و اخلاقی جای گزین خرافات و بیهوده سرائی زور مندان گردد. و فرزندانت در برا بر دردها و رنجها ، با اسلحه دانش و بینش بجنگند و چشمان زیبای‌شان به جای درد ، درک حقیقت‌ها را در خود پنهان کنند. با حربه علم و دانش جلوی جنگ و خون ریزی‌ها را بگیرند و با آگاهی‌ ویرانه‌های سر زمین شانرا دوباره آباد سازند. به جای کشتار انسان‌ها ، تیرگی جهل و ظلمات را از آن دیار تا ابدیت ریشه کن سازند.
ای عزیز برادر !
حیف باشد که رشادتت ، ترا بسوی ظلمت ببرد و از راه درستی‌ها و صداقت‌های حقیقی بدور سازد. مگذار ریا کاران ترا در چنگال فریب‌های‌شان اسیر کنند. و هر روز خون صد‌ها بی‌ گناه فرش خانه ات را رنگین کند.
من همیشه عاشق چشمان توام! و میدانم روزی به جای دوده‌های تاریک ، نور امید‌ها را در آن خواهم دید. نور شفاف دانش ، علم و آزادی . چون چشمان تو جایگاه نور است نه‌ ظلمت و نادانی‌…

هما طرزی

نیویورک ۴ جون ۲۰۱۰

 

هما بعد از سال ۱۹۷۴ تا حدود سی سال از مطبوعات کناره گرفت و از نشر سروده هایش دوری جست. در این مورد خودش چنین گوید:

وقتی هنوز در ایران بودم در کابل مسابقه انتخاب بهترین شاعران جوان راه می افتد و من به عنوان بهترین انتخاب می شوم ، ولی در این میان شخص بانفوذی را که از گفتن اسمش خودداری میکنم می گوید این جایزه باید به یک افغان داده شود و چونکه هما در ایران ازدواج کرده ، دگر افغان نیست…

این خبر چنان در من اثر منفی داشت که سکوت سی ساله را سبب گردید…

نامه ای صمیمانه از استاد ناصر طهوری

یک خاطره از دو شعر

در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ، ۱۹۷۱ عیسوی در هنگام پادشاهی اعلیحضرت ظاهر شاه ، دومین دهه دیموکراسی که روی کار آمدن آزادی مطبوعات تضمین شده بود ، دوشیزه جوانی بنام هما طرزی یکی از سروده های زیبایش را که وزن نیمایی داشت جهت چاپ به دفتر من سپرد تا در مجله پشتون ژغ چاپ شود .

نا گفته نماند که من در آن زمان و سالهای پس از آن مدیر مسئول مجله پشتون ژغ ( نشریه مطبوع رادیو و تلویزیون ) را بر دوش داشتم .تا زمانیکه در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ، ۱۹۹۸ عیسوی که نام پشتون ژغ به (آواز) مبدل شد هنوز این مسئولیت را عهده دار بودم .البته همیشه صمیمانه میکوشیدم

که در پرورش استعدادهای ادبی جوانان از هیچ گونه کوششی دریغ نکنم . روی همین مرام روشنفکرانه بود که سروده دوشیزه هما طرزی را بدست نشر سپردم .

تهی

از شکوه عشق ،

و ز شراب شعر –

خانه ام تهیست ،

قلب من تهیست ،

شهر من تهیست ،

وه که این دلم –

از تو هم تهیست

عشق تو کنون –

مرده در دلم …

یادگار تو :

آن شکوفه های سیب سرخ ،

عطر دلنشین میخک سپید ،

و آن کتاب سبز رنگ ،

و آن شقایق قشنگ ،

پیش من دگر –

نیست با شکوه و جاودان …

وای من که مرد –

در دلم امید زندگی …

دیگر آن نگاه مست تو –

رخنه ها به روح سرکشم نمی کند…

و آن دو چشم تو –

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود

گاه هم به رنگ دشت های سبز …

در سروده های من –

رنگ جاودانگی ندارد این زمان …

گر بگویمت ،

چون بگویمت ،

این دل تهی ،

جای خویش را به دیگری سپرده است

تاکه پر شود –

از شراب عشق دیگری –

از تو شد تهی ،

از تو شد تهی …

کابل ، ۲ ثور ۱۳۵۰ هه ش

ساعت یک و نیم بعد از ظهر

چاپ : پشتون ژغ ، ۱ سرطان ۱۳۵۰

این شعر در بین فرهنگیان و سخنوران روشنفکر غوغایی به پا کرد و همه به این سروده مرحبا گفتند . من هم بر سر شعر آمده و به پیشواز این شعر غزل ناچیزی سرودم که در شماره بعدی پشتون ژغ به چاپ رسید که متاسفانه فقط دو بیت از این غزل ۹ بیتی در حافظه ویرانم باقی مانده :

یک عشق

خوب شد کان دل مستانه ، تهیست

دلت  از   مردم    بیگانه    ،  تهیست

دل  من  نیز  ، تهی  چون دل تست

بهر یک  عشق دوتا خانه ، تهیست …

اینک برای اینکه سخنوران امروزی به چگونگی شعر دیروزی این بانوی سخنور آگاهی و آشنائی بیشتری پیداکنند باید اضافه کنم که بانو هما طرزی نخستین بانوی سخنور افغان بود که چهار دهه و اندی بیش از امروز با کمال آزادی شعر سرود و احساسش را بی پیرایه بیان نمود.

به سخنور نامدار بانو هما طرزی

سروده: استاد ناصر طهوری

همای شعر

برآن سرم  که  سرا یم  غزل   برای  هما

که د یده ام   غزل  بکر  و  پر  بهای   هما

به شعر  نوشده   او   یکه   تاز  دورا نش

غزل سروده چه خوش  طبع شعرزای  هما

چهار دهه ازین پیش ،  او چه  دوران داشت

سرود  شعر نوین  ،  طبع  پر صفای هما

کنون به عرصه  غزل او یک تاز امثال  است

ببین  به  طبع  نیکو  غ زل   سرا ی  هما

هما ی شعرشده  پر گشا به ا وج غز ل

کسی نمی رسد اکنون  به اوج ها ی هما

همای شعر چه خوش رام طبع اوشده است

بر آن سرم  که  سرایم   غزل برای هما

خوشا هما که به شعرنوو غزل پرداخت

همیشه باد   خد ا یار  و   رهنما ی هما

آگوست ۲۰۱۲ امریکا

 

کتاب های چاپ شده هما:

 

۱ – میلاد نسترن ها ۲۰۱۱

۲ – زمزمه های نیایش ۲۰۱۲

۳ – کوچ پرندگان ۲۰۱۳

۴ – نوید سحری ۲۰۱۳

۵ – بهار در پاییز ۲۰۱۳

۶ – شکوه برف ها ۲۰۱۳

۷ – واژه های آبی ۲۰۲۱

۸ – برگهای خشکیده ۲۰۲۱

۹ – عشق های ماندگار ۲۰۲۱

۱۰- رقص شکوفه ها ۲۰۲۳

۱۱- و من عشق را زیستم ۲۰۲۴

۱۲-  سه پنجره ۲۰۲۴

همچنان در سال ۲۰۲۴ هما ۴ کتاب از نقاشی هایش و ۵ کتاب از دیزاین هایش را بدست چاپ سپرد.

 

ادامه دارد . . .

15 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

پیوسته به گذشته :

هما زمانی که در کابل بود مدتی برای رادیو کابل نمایشنامه می نوشت که خیلی مورد علاقه بود . این نمایشنامه ها بنام دیالوگ های صبگاهی بود که بیشتر حالت طنز و انتقادی بود. حتی شنوندگان تقاضای پخش دوباره اش را میکردند و این سبب شد که یکی از سرپرستان رادیو که خودش نمایشنامه های پشتو را می نوشت ، از پخش دوباره ی دیالوگ های هما جلو گیری کند و این سبب گردید که هما با دل شکسته به این کارش دگر ادامه نداد و فقط با مجله پشتون ژغ همکاری اش ادامه داشت:

هما ازدختران تابو شکن دورانش بود.همیشه راه گشایی را برای زنان و دختران  با پیروی از سنن خانواده (مادرش) و  فامیلش (ملکه ثریا طرزی) و عمه هایش( روح افزا طرزی دبیر ارشاد النسوان و بلقیس طرزی مدیره مکتب مستورات) جز وظیفه اجتماعی و خانواده گی اش میدانست چنانچه که او نخستین مدل تبلیغاتی در کابل بود که عکس هایش در مجلات و روزنامه ها بچاپ می رسید.

 داستان مدل شدنش از اینقرار بود که در آغاز جمهوریت داود خان که کشور های خارجی جهت سرمایه گذاری به افغانستان سرازیر شده بودند، یک کمپانی صابون سازی پاکستانی به کارش آغاز و جهت تبلیغات به مرحوم آقای (فیض محمد خیرزاده) که شرکت تبلیغاتی داشت رجوع میکند ولی شور بختانه مدلی نداشتند تا این کار را پیاده کنند. در حقیقت دختری حاضر نمی شد تا چنین کاری را بپذیرد.

مرحوم (ستار جفایی) به هما تلفن می زند و میگوید که به داد من و خیرزاده  برس! و جریان را با هما مطرح میکند که همه چیز آماده است ولی از مدل خبری نیست. هما با پدرش مشورت میکند و این کار را جهت راه نسل جوان می پذیرد.

و خودش با خنده می گوید که بچه های شوخ دانشگاه بعد از این تبلیغ مرا ۷۷۷ صدا می زدند…

همچنان هما نخستین کاندیدای دختر شایسته در افغانستان بود.

هنگامی که برای نخستین بار موضوع دختر شایسته مطرح گردید در روزنامه کاروان بود که به سرپرستی آقایان مرحوم (کشککی) و (واله) نشر میشد . دختری شهامت اینکه خودش را کاندیدا نماید را نداشت. باز از هما خواسته شد و او با مشورت پدر خودش را کاندید نمود و اما وقتی که این موضوع از (کاروان) به (ژوندون) منتقل گردید، هما دگر در این برنامه شرکت ننمود و بعد ها زهره یوسف انتخاب گردید. که این مورد را زهره یوسف همیشه بازگو میکند

در یکی از گرد همایی های روز نامه کاروان جوانان که توسط شکرالله کهگدای سرپرستی میشد.

نباید فراموش کرد که هما در کابل از ۱۸ سالگی داشتن شغل آزاد را در کنار تحصیل داشته و از این راه پول قابل توجهی در میاورد.

و خودش با خنده می گوید که: در آمد من از برادرانم بیشتر بود.

او در تعطیلات تابستانی دانشگاه در رستوران (مارکوپولو) کشیر بود. صاحب رستوران (سلطان ملکیار) از نزدیکان بود. همچنان برای مرکز فرهنگی امریکا در کابل راهنمای نمایشگاه و در رادیو کابل هم برای چاپ شعر هایش و هم نمایشنامه هایش مزد می گرفت . و بعد ها در سفارت ایران هم تدارک و ایجاد کتابخانه را برای سفارت می دید و در آنجا مشغول کار بود.

هما کار کردن و پشتوانه مالی داشتن را برای همه خانم ها پیشنهاد میکند. او می گوید وقتی زن از خودش درآمدی داشته باشد ، دگر حرف مفت مردان در او بی اثر است.

هما برای دوستی ارزش زیادی قایل است و با دوستان زمان مدرسه اش و دانشگاه اش همیشه در تماس است و در مورد دوستی در شعری در کتاب (میلاد نسترن ها) چنین گوید:

جشن دوستی‌

دوستی‌    غذایی   نیست

که در  بشقاب‌ های  رنگی‌

 و سفره‌های پر زرق و برق

 و میز‌های خوش رنگ بلوط

 و در ساعت خاص-

 صرف شود.

 دوستی‌ هوای است که من و تو –

 برای زنده بودن

 به آن نیاز داریم.   

                           

دوستی‌ ، 

دستان محبت آمیز است که-

 قلب‌های دور را –

بهم پیوند می‌‌زند.

 دوستی‌ حرف‌هایی است-

که چشمان منتظر را

 با امید بار ور می‌‌کند.

                                       

دوستی‌ صفای خاطره هاست-

 در دیار غربت ،

 که صدا‌ها همه  با هم بیگانه اند،

و وقتی دو هم صدا-

در عطسه‌های تند زمان-

 تبدیل به خمیازه‌های طولانی می‌‌شوند-

جاودان بودن انسان‌ها را باید جشن گرفت…

New York, March 3, 2004

نزدیک ترین دوستانش در افغانستان که تا حال باهم دوست اند (ناجیه سیفی شکور) که از صنف اول مکتب تا بحال دوست اند ۶۸ سال دوستی و همچنان (نعیمه شرف علی) که در دانشگاه باهم دوست شدند ۵۴  سال دوستی.

عکس ماندگار در عروسی (عبدالله عثمان و مینا همایون) در کانتیننتال. از راست به چپ ناجیه سیفی، نعیمه شرف، هما طرزی ودست چپ مرحوم نعمت شرف که چند سال پیش ما را تنها گذاشت و رفت.

هما از نخستین دخترانی بود که در زمان جمهوریت داود خان که به خانم ها اجازه داده شد تا شناسنامه(تذکره) بگیرند ، شناسنامه اش را گرفت

خودش از جو آن زمان و محیط دانشگاه چنین می گوید:

من خوشبختم که دموکراسی واقعی را تجربه کردم و زیستم. آرامش و آسایش آن دوران را در هیچ جای دنیا نیافتم. آری تنها آن زمان بود که زندگی بطور مطلق در سرزمین فقیرو نداراما پر از ثروت بیکران آزادی وجود داشت!

دانشگاه به پایان رسید.

هما بعد ازبه پایان رساندن دانشگاه  و دریافت لیسانس در رشته تعلیم و تربیه و زبان انگلیسی، جهت دریافت دکترا در رشته ادبیات فارسی در سال ۱۹۷۴ به ایران رفت.

عکس پاسپورتش:

آخرین عکسش در کابل قبل از رفتن به ایران که توسط دوستش مرحوم آقای ستار جفایی عکس برداری

خودش چنین گوید:

کابل برایم دگر کوچک شده بود و جایی برای پرواز نبود. رخت سفر بستم و به پروازم ادامه دادم تا به تهران رفتم و در خوابگاه دانشگاه مستقر شدم.

در دانشگاه تهران ثبت نام کرد:

 از بهترین خاطراتم در ایران آشنا شدن با  (انابرینگوس)   دوست عزیزیست که سال گذشته ۲۵ جون ۲۰۲۴ مرا بعد از ۵۱ سال دوستی برای همیشه ترک گفت و رفت.

Ana Briongos اهل بارسلونای اسپانیا بود. در خوابگاه دانشگاه بودم که پیامی از خانم (دکتر حجازی)

که سرپرست امورخوابگاه دانشجویان بودو بعد ها معاون وزیر کار و امور اجتماعی شد، دریافت کردم تا به دفترش بروم. وقتی وارد دفترش شدم مرا با یک خانم جوانی که زبان انگلیسی هم بلد بود آشنا کرد. آن دختر جوان (انا) بود. بعد از مدتی صحبت ، ازش خیلی خوشم آمد و بخصوص وقتی فهمیدم که افغانستان رفته و چقدر به آن سرزمین علاقه دارد و دوستان و فامیل های مرا می شناسد. خلاصه با پیشنهاد خانم (دکتر حجازی) من و انا باهم هم اطاقی شدیم.

خاطرات زیبای ما خودش یک کتاب است. این دوستی چنان عمیق و پر شور بود که تا آخرین لحظه زندگی اش دوام داشت و حالا همچنان با بازماندگانش ادامه دارد. او از نویسندگان مشهور اسپانیا است در نخستین کتاب هایش بنام (سیاه روی سیاه) در مورد من و خودش نوشته و کتاب را به من و چند دوست دگرش اهدا نموده.

ملا قات های من و انا همیشگی بود یا من به دیدنش می رفتم ویا او به دیدنم می آمد .

با جنرال کنسوک اسپانیا در نیویورک:

من و انا زمان دانشجویی در تهران ، پارک فرح ۱۹۷۴

نیویورک موزیم متروپولیتن:

نیویورک

آخرین دیدار در نیویورک ۲۰۲۳

وقتی مرگ انا را برایش پیغام دادند ، همسر انا تونی گفت که قرار خواسته خود انا تنها برادرش میگیل صحبت می کند ولی پیام تو برای همه ی ما مهم است . هما این شعر را سرود و به انگلیسی ترجمه نمود که در اسپانیا به زبان اسپانیایی ترجمه شد و فارسی آنرا ظبط نموده برایشان فرستاد.

در مراسم هنگامی که صدای هما به فارسی پخش می شد ، شعر به زبان اسپانیایی در صفحه بزرگ در تالار برای حاضرین پخش گردید.

به دوست دیرینه ام انا

من و تو

دو گلی ازباغ رنگها

در آن دور ها

همدیگر را بوییدیم

چشمان مان جفت شد

و زمزمه ای دوستی آغاز

و قلب هایمان

هم نوایی را

به حافظه اش سپرد

 

۵۱ سال بهم شادی دادیم

و امید

و زندگی

ومن امروز

بی تو-

بسان گل پژمرده ای گلدانم

که قلبم ترا صدا می زند

و چشمانم

آب دوری را

بر جسد بیجانم می پاشد

هما طرزی

نیویورک

۲۶ جون ۲۰۲۴

درسال ۱۹۷۴ که درایران مشغول درس بودم وبرای دیدار پدر و فامیل به کابل آمده بودم، آنا بریونگوس هم بعد از مدتی به کابل آمد و به من گفت که جشنواره هنر شیراز بزودی شروع می شود که خیلی دیدنیست ووو و پدرم با شنیدن این خبر به من گفت برگرد ایران تا این موقیعت طلایی را از دست ندهی . و من هم که عاشق هنر بودم برگشتم به ایران و مشغول پیدا کردن تکت طیاره و ریزرو هوتل و غیره شدم. هر کاری کردم تکت طیاره موجود نبود چون برای دیدن این جشنواره از سراسر دنیا به شیراز سرازیر می شدند. بلاخره به سفارت افغانستان به آقای (دکتر عثمان دفتری) که خودش و خانمش از نزدیکان و دوستان ما اند، زنگ زدم که چه کارکنم هرتلاشی می کنم دستانم هنوز خالیست. بعد از مدتی دکتر دفتری دوباره زنگ زد که نگران نباش ، گروه هنری موسیقی از افغانستان آمده اند و حتی برای آنها هم تکت پیدا نشده و ریاست رادیو تلویزیون ایران یک سرویسی ( اتوبوسی) را برایشان اختصاص داده اند و ما هم تصمیم گرفتیم که ترا به حیث خبرنگارویژه سفارت به شیراز بفرستیم. من هم قبول کردم.

روز موعود فرا رسید و من با گروه نازنین ترین های موسیقی کشورم سوار سرویس شدم  و همه راهی شیراز شدیم. سرویس پر از بهترین های فرهنگ و موسیقی کشورم بود. مرحوم (استاد یعقوب قاسمی) که سرور همه بود. (استاد مهوش)، آقای (احمد ولی)، مرحوم (استاد هاشم) ، (استاد گل علم)، (استاد ملنگ)، و یکعده از استادان و هنرمندان عزیز و محترم دیگر که با کمال شرمندگی نام هایشانرا از یاد برده ام . همچنان مرحوم (دکتر اکرم عثمان) و (فریده انوری).

نخست از قم و بعد از اصفهان گذشتیم تا به شیراز رسیدیم. شهر بسیار زیبا و دیدنی و محل اقامت ما هم خوابگاه دانشگاه شیراز بود چون از هتل هم خبری نبود. من و فریده  انوری باهم هم اطاقی شدیم که خیلی عالی بود. در بین گروه من و استاد یعقوب قاسمی سحر خیز بودیم. باهم قدم می زدیم و گپ و سخن می گفتیم.

صبح روز اجرای برنامه هنگامی که با استاد یعقوب قاسمی که مثل هر روزدیگرمشغول قدم زدن بودیم ، رو بمن کرد و گفت :

(بی بی هما جان! امروز که نمازم را تمام کردم به حضرت حافظ گفتم که یا حضرت حافظ ، من در اینجا آمده ام که برایت مجرایی دهم و ادای احترام نمایم و زیارتت کنم. بعد گفت که انشاالله که خودش قبول کند)

در شب اجرای کنسرت گروه افغان اتفاق بینظیری افتاد. در چنین برنامه ها در جشنواره های بین المللی دست زدن چند بار برای درخواست دوباره معمول نیست. ولی وقتی که استاد یعقوب قاسمی شروع به خواندن نمود مردم دست از تقاضا بر نمی داشتند و چهار بار این وضع تکرار شد که مجریان برنامه تلویزیون نمی دانستند که چکار کنند. و آنجا بود که پی بردم که نیت پاک و مخلصانه ی مجرایی استاد را حضرتش چه با جان و دل پذیرفته بود و زیارتش چه باشکوه مورد قبول حضرت حافظ قرار گرفته بود.

از چهره هایی بزرگ فرهنگی یی را که در ایران به من لطف زیادی داشتند و هیچگاه محبت شانرا از یاد نمی برم، استاد (پرویز ناتل خانلری) استاد دانشگاه و رییس بنیاد فرهنگ، استاد (سعیدی سیر جانی) معاون بنیاد فرهنگ، که هردو بدست مجریان دولت اسلامی به قتل رسیدند. بنیاد فرهنگ محلی بود که هر بار دلم میگرفت به آنجا می رفتم و با صحبت با این آزاده گان با فرهنگ آرام می گرفتم.

استاد سعیدی سیر جانی روزی به من گفت که واقعا ایران برایت کوچک است و من به دختر خودم هم می گویم حقوق زن فقط در امریکا زنده و معمول است . او راست میگفت. دخترش هم در نیویورک زندگی میکند.

آقای (حبیب یغمایی) مدیر مجله یغما هم از آن نازنین ها بود. وقتی به ایران رفتم و در دانشگاه بودم روزی مرا به دفتر (دکترمهدی محقق) صدا زدند. وقتی وارد شدم چشمم به پیر مردی خورد که نابینا بود. بله ایشان (حبیب یغمایی) بود. دکتر محقق به ایشان گفت :

جناب یغمایی خانم طرزی تشریف آوردند.

بعد از احوال پرسی سرش را با افسوس تکان داد و گفت:

دخترم وقتی بینا بودم هرچه اصرار کردم به دیدنم نیامدی و حالا که نابینا شدم سراغم آمدی.

هردو ساکت شدیم و احساس کردم جز سکوت حرفی برای گفتن ندارم و لی با مهربانی ادامه داد و گفت: خوش آمدی و به همین دلیل بدیدنت آمدم تا مقدمت را به ایران خوش آمدید گویم …

بله در آن روزگار فرهنگیان ایران انسان های باشخصیت و برازنده بودند.

ازعزیزان دیگری که در ایران با آنها آشنا شدم و این دوستی تا امروز ادامه دارد، خانواده محترم (دکتر یادگار ) است . ایشان دکتر پسرم بود و از کلیمی های نازنین آن دیار بود.فعلا در کالیفرنیا زندگی می کنند که بار ها همدیگر را در غرب و شرق امریکا ملاقات کرده ایم. برای من حکم فامیل دومم را دارند.

ولی انقلاب خمینی سبب کوچیدنم از ایران و سفر ماندگارم به امریکا و به شهر پر جنب و جوش و پر تلاش و پر از چالش نیو یورک گردید.

در فبروری ۱۹۷۹ به امریکا آمدم و در شهر نیویورک اقامت گزیدم.

ادامه دارد . . .

12 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

پیوسته به گذشته :

برویم سراغ شعر ، شاعری و سرودنش.

علاقه هما به ادبیات فارسی در مدرسه بقیه مضامین را گاهگاهی تحت شعاع قرار میداد. چنانچه معلم ادبیاتش در لیسه ذرغونه که برای مدت شش سال معلمش بود بانوی نازنین (حضرت جان مستمندی) بود که هما همیشه بالاترین نمره کلاس را می آورد. و همیشه مورد علاقه و تشویق معلمش قرار می گرفت. هما به این معلمش علاقمندی خاصی داشت که این رابطه تا آخرین سال های اخیر زندگی بانو حضرت مستمندی در امریکا ادامه داشت.

هما نخستین شعرش را در یازده سالگی برای خواهر زاده اش سرود و سخت مورد تشویق والدین قرار گرفت. ولی خودش هنوز سرودن شعر را جدی نمی گرفت.ولی همیشه با شعر سرو کار داشت و به غزلیات حافظ خیلی علاقمند بود. در این مورد خودش چنین گوید:

از کودکی دوست داشتم غزلیات حافظ را به خوانش بگیرم . ونخندید که اگر بگویم که همیشه فکر می کردم که حافظ یکی از غزلیاتش را برای من سروده:

زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب ومست

پیرهن چاک و  غزل  خوان صراحی در دست

هر بار که این غزل را می خواندم سعی می کردم موهایم را آشفته سازم و یخن پیرهنم را باز کنم…. 

دوره مکتب به پایان رسید و در بهار۱۹۶۹ هما وارد دانشگاه کابل گردید و دنیای جدیدش آغاز گردید.

همان ماه (حمل) فروردین بود که هما تازه وارد دانشگاه شده بود و آغاز ۱۸ سالگی اش بود حادثه بزرگی در زندگی اش رخ داد که تمام سرنوشتش را زیر و رو کرد و آن مرگ ناگهانی مادر جوانش بود که هنگام مرگ فقط ۵۷ سال داشت. آنجا بود که پناهگاه هما شعر بود و سرودن . شب و روز اشک می ریخت و می سرود.

پدر که متوجه این تغیر ناگهانی در او شده بود در این راستا تشویقش میکرد و وادارش می نمود که اشعارش را بدست چاپ سپارد.

نخستین چاپ سروده هایش با مجله( پشتون ژغ) که مربوط ریاست رادیو کابل و با سرپرستی آقای ناصر طهوری بود آغاز گردید که تا زمانی که هما در کابل بود در هر شماره این مجله یکی از سروده هایش به چاپ می رسید.

سروده هایش پر از نو آوری بود که احساس زن بودن  را آزاد و بی پرده بیان میکرد. که با شور بختی و به دلیل مهاجرت های پی هم از آن سروده ها تعداد کمی در دست است که در کتاب (شکوه برف ها) به چاپ رسیده.

در اینجا چند نمونه از آن سروده های قدیمی اش را که در کتاب (شکوه برفها) آمده باهم مرور می کنیم:

درقسمتی از نخستین سروده به چاپ رسیده اش زیر نام ( پیچک) چنین می گوید:

پیچک 

…آرزو دارم که پیچک شوم

تاچون  پیچک

بر پیکرت بپیچم

ترا در آغوش گرمم جا دهم ،

 ببوسم

ونغمه ی عشق را

برایت زمزمه کنم

۲۹ سرطان ۱۳۴۸ کابل

چاپ اول اسد ۱۳۴۹

پشتون ژغ

 

و در سروده دیگری چنین گوید:

 

سایه ی خنده 

سایه خنده ات بردشت شقایق ها افتاده

و نفس های گرمت نسیم عشق را

نوازش میدهد –

                    پاک و گوارا

و بوی تنت مرا همبستر است

در شب های تنهایی 

بیا و روزم باش

در تاریکی و سیاهی

در زمستان دوری

بوی تنت بهار منست

ای پاکتر از پیام خدایی …

۲ ثور ۱۳۵۰ کابل

چاپ اول سرطان ۱۳۵۰

پشتون ژغ

و در این سروده از پیوندش با طبیعت چنین گوید:

مهمان چر چرک ها

و من امشب مهمانم.

مهمان باغ

و مهمان چر چرک‌های درختان گیلاس.

و مهمان هوای خنک و صاف پغمان*!

چر چرک‌ها مرا به عشق بازی دعوت کرده اند

چر چرک‌ها زبان مرا می‌‌فهمند!!!

و من از خوشه‌های گیلاس‌های خوش مزه

گوشواره ساخته ام،

 تا خود را برای مهمانی چر چرک‌ها آما ده سازم.

و از پوست خشکیده چر چرک‌ها –

                    برایم گل سینه ساخته ام.

باغبان بخواب رفته،

پدر سخت مشغول مطالعه است،

شاید کتاب تازه‌ای می‌‌نویسد؟

انگار همه شهر در خواب اند…

و من دستان گرمم را –

         در آب “چشمه دلاکان”* فرو می‌‌برم.

از سردی آب

سرا پام می‌‌لرزد،

و از سرما بخود می‌‌پیچم.

عابری مست از کوچه می‌ گذرد و زمزمه می‌‌کند:

چون جان خراباتم

جانان خراباتم… 

و چر چرک‌ها با او هم آواز اند.

و من امشب مهمانم،

و تو مهمان منی !

وه که چه مهمانی …؟

من وتو و چر چرک ها،

 و گیلاس ها،

و آب چشمه دلاکان،

و مستی در کوچه،

بله !همه مهمان خرابات چر چرک‌ها شده ایم.

 

۲۸ جوزا ۱۳۵۰ پغمان

چاپ ۱۶ اسد ۱۳۵۰

پشتون ژغ

  او از واژه های جدیدی چون انفجار و سگرت می گفت که کاملا جدید بود:

انفجار

من دیگر میترکم …

روح من آماس کرده

قلب من آماس کرده

و زندگی‌ …

دیگر از تفت و بوی گندیده یک عشق ،

از گاز های متعفن لجنزار یک یاد ،

یک زمان

،یک شور و یک مستی ،

از عطر های کهنه وجود ،

و گل های فرسوده یک مرد ،

دو مرد ،

سه مرد ،

و باز هم مرد .

و پریشانی من …

و من آماس کرده ام

 

به بزرگی یک عشق …

و میترکم ،

و منفجر می‌ شوم

به سادگی یک احساس

و دیگر از تفت ها و گاز های مسموم

و عطر های بد بو

و گل های بیجان

و یاد ها بیزارم …

همه دارند میترکند

و من انفجار زندگی‌ را

با چشم های سیاه خودم می‌بینم

و انفجار تو را

و انفجار خودم را

و همه مردمان شهر را

و از انفجارم چه لذتی میبرم …

با شکوه و جاودان …

۶ ثور ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۱۶ قوس ۱۳۵۱

پشتون ژغ

سگرت

زندگی‌ من سگرتی را ماند

که هر لحظه ،

کسی‌ به آن پکی میزند

و می‌گذرد

 

یکی دوده ام را

آهسته آهسته فرو می‌ برد

و دوباره به هوا پراگنده میکند

آن دیگری لحظه ی پکی میزند

و رو بر میگرداند

آن یکی چنان در دل فرو می برد

که یاری بر آمدنش نیست

 

و دیگری چنان عمیق فرو میدهد

که تمامی وجودش را

دوده عشق می‌ پوشاند 

و درتمام هستی اش

مرا مرور میکند

و  من این سگرت خوش آب و رنگ

هر لحظه

بیچاره ی دیگری  را

به خودم معتاد می‌سازم

 

۲۴ ثور۱۳۵۲ کابل

 

از اجتماع گله مند بود واز بد نامی عشق چنین میگفت:

 

 نخستین گل عشق

وقتی عاشق بودنم را

محکوم می‌ کنند

و عشقم را به تازیانه میکشند

وقتی با طعنه و تهمت

مرا در بازار به نمایش می‌ گذارند

با صدای بلند

نخستین گلهای عشقم  را دسته می‌کنم

و در سبد شعر

به بازار عاشقان

هدیه  می‌ کنم

تا روزگار ما را از یادش نبرد …

۳۱ اسد ۱۳۴۸کابل  

چاپ ۱ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

هنوز

من عشق را برای تو تکرار کرده ام

من خویش را برای تو بد نام کرده ام

من هستی‌ وجود خودم را به پاس تو

با آن همه گناه

با آن همه صفا

با موج‌های گندیده اذهان اجتماع-

                                بر با د داده ام.

حالا بیا ببین:

من شعر را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من شعر را برای تو‌ای جلوه‌ ی محال

ای مظهر صفا

وی مظهر سرور

با این همه خیال

با این همه جلال

در لای دوده‌های سیاه نگاه خلق-

                             تکرار می‌‌کنم.

۱۹ قوس ۱۳۵۱ کابل

چاپ :کتاب شاعران در کابل توسط آقای نعمت حسینی

مجله بررسی کتاب درآمریکا  ۲۰۰۷

در فرانسه نخست در کتاب(شعر زنان افغانستان) توسط مسعود میر شاهی در سال ۱۳۷۹ با ترجمه به زبان های انگلیسی و فرانسوی.  باردوم  هم در فرانسه در کتاب ( اشعار زنان افغانستانی) توسط لیلی انور در سال ۲۰۲۱ به زبان فارسی و فرانسوی

 گاهی از معشوقش چنان گله مند بود که چنین میگفت:

تهی

 از شکوه عشق،

و ز شراب شعر،

خانه‌ام تهیست.

شهر من تهیست.

وه که این دلم:

از (تو) هم تهیست!

عشق تو کنون-

                   مرده در دلم

یادگار تو:

آن شکوفه‌های سیب سرخ،

عطر دلنشین میخک سفید،

و آن کتاب سبز رنگ،

و آن شقایق قشنگ،

پیش من، دگر :

نیست با شکوه

نیست جاودان …

وای من ، که مرد در دلم امید زندگی‌.

دیگر آن نگاه مست تو :

رخنه‌ها به روح سرکشم نمی کند.

و آن دو چشم تو

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود ،

 گاه هم به رنگ دشت‌های سبز، 

در سرود‌ه های من:

رنگ جاودانگی ندارد این زمان…

چون بگویمت…؟

این دل تهی…

جای خویش را به دیگری سپرده است !

تا که پر شود:

از شراب عشق دیگری-

                 از تو شد تهی

                 از تو شد تهی

۲۳ حمل ۱۳۵۰ کابل

چاپ ۱۶ جوزا ۱۳۵۰

پشتون ژغ

 

نفرت

 برو ای مرد! برو یکه و تنها بگذار

باز در کلبه ی من کعبه ی من پا مگذار.

تو دگر نیستی‌ آن مظهر هستی‌ و امید

 تو دگر نیستی‌ آن معنی‌ عشق

 تو دگر نیستی‌ آن جلوه ی یاد

تو دگر نیستی‌ افرشته ی من

تو…دگر شیطانی!

 

تو نکو یان جهان را همه والا بودی

و تو خوبان جهان را همه مظهر بودی

تو، ز هر خوب که در عالم بود:

در نگاه دل من، از همه برتر بودی

 

برو‌ای مرد! برو، دور برو

دگر اندیشه مکن:

به من و شور من و شادی من

من دگر نیستم آن دختر خاموش که در بند تو بود.

 

برو ای مرد! برو باز چرا آمده یی ؟

باز امید چه داری ؟ به کجا آمده یی ؟

باز امید همان دخترک مستت هست ؟

یا که با یاد دگر، خانه ی ما آمده ای  ؟

باز گویم به تو صد حیف ، خطا آمده ای  ؟

 

من دگر نیستم آنی که تو می جو یی باز

تو برو، دور برو، جای دگر خانه بکن

 در دل دختر خوش باور دیگر حالا:

با دو صد مکر و فسون ، لانه بکن !

 

۲۵ جدی ۱۳۵۱ جلال آباد

چاپ ۱۶ حوت ۱۳۵۱

پشتون ژغ

 

همزمان در ژوندن و مجله اردو مجله میرمن و روزنامه کاروان اشعارش به چاپ می رسید:

تکرار می ‌‌کنم

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صد‌ها هزار شام بهاری نهان شده

وآن  پاکی‌ و غرورکه با دانه‌های اشک

در زیر مژه ها

چون شبنم سپید،

یا گوهری اصیل

در گوشه ی صدف،

از کنج جام‌های دو چشم سیاه تو

با غم عیان شده،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من عشق را برای تو‌ای روح پر غرور

ای چشمه ‌ی صفا !

وای مظهر سرور!

همچون زمانه‌های گریزنده در سکوت

زان شام‌های خوب 

وان روز‌های دور،

                     تکرار میکنم.

تکرار یک حیا،

تکرار یک صفا،

و……تکرار لحظه ها

آن لحظه ای که جان من و جان تو ز شوق

در هم نهان شوند.

وین جسم‌های غمکش و افسرده و کهن

با آن همه هوس،

با آن همه نیاز

محو زمان شوند،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

تکرار می‌ کنم .

۱۵ حمل ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۲ ثور ۱۳۵۱

ژوندون

 

تو در منی

من رویدنت را در خود

احساس می‌کنم

و می‌ بینم که آهسته آهسته

سربلند میکنی

و تمامی هستی مرا فرا گرفته یی

با دستانم میرقصی

با پاهایم میدوی

و با فکرم بازی میکنی

با قلبم هم صدا شدی

و با شعرم هم نوا

تو در منی و من در تو …

 

۲۷ حوت ۱۳۵۰ کابل

چاپ حمل ۱۳۵۱

مجله اردو

 

دیوار ها

 دیوار ها نفس میکشند

تیک تاک قلب شانرا می‌ شنوم

همه پریشان ا‌ند

گلوی شانرا بغض می‌ فشارد

همه ترا فریاد میدارند ، مادر!   

دیوار ها باور ندارند که بی‌ مادرند

دیوار ها نمی دانند

که مادر ها شان

بر نمی گردند

چون من بی‌ مادرند …

۱۹ جوزا ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۴ سرطان ۱۳۵۱

کاروان

 

این یکی از جنجالی ترین سروده هایش بود:

 

شراب آغوش

 شراب مست آغوشت

شراب گرم و مطبوع نفس‌ها یت

شراب داغ دستانت

مرا با خود

به اوج جان فزای عشق خواهد برد

و من این ساغر خالی‌

 در آغوشت

میان پنجه‌های داغ دستانت

در انبو ه صدا‌ها و نفس‌ها یت

 چو مومی آب خواهم شد‌

 و تو ای‌ مظهر هستی‌!

که اندر رگ ،رگ  تو می‌‌به جای خون بود جاری

مرا در خود-

      در آن آغوش پر مهرت

از این دنیا به آن دنیای مست و خوب خواهی‌ برد

در آن لحظه:

تو از این عشق و از پاکی‌-

                     و از خوبی‌

برایم قصه خواهی‌گفت

و من چو کودک خاموش

در آغوش زیبایت

به گرمی‌ نفس هایت

نوازش‌های دستانت

به خواب شرم خواهم رفت…

به خواب ناز خواهم رفت…

و تو با من-

                     یعنی‌ (ما)…

چه نیکو بستن یک نطفه را آغاز خواهیم کرد

بلی یک نطفه ی‌ پاک و مقدس را …

یک نطفه ی‌ معصوم و خامش را …

و یا…

یک نطفه ی‌ ناپاک و ننگین را –

              که در رگ‌های نرمش –

                       خون ناپاک تو جا دارد…

 

۲۲ ثور ۱۳۵۱  کابل

چاپ ۵ سنبله ۱۳۵۱

کاروان

یکی از آخرین مصاحبه هایش در مجله پشتون ژغ

عکسش میان شاعران افغان در نمایشگاه کتابخانه استاد خلیلی در تاجکستان نفر سوم از چپ در ردیف اول:

وقتی که در سال ۱۹۷۰جایزه بهترین شعر را برای روز مادر در دانشگاه کابل بدست آورد ، در مجله میرمن بانو (نفیسه عباسی) که سردبیر مجله بود با او مصاحبه مفصلی انجام داده و عکسش در روی جلد مجله به چاپ رساند.

مرگ مادر

 فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست

گل جوانی من پر پر و تبه کرده ست

خراب گشت و بهم ریخت کاخ امیّدم

که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست

چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟

ببین، که دخترت اکنون اسیر ماتم شد

ز آه سینه ی پرسوز، شام شد سحرم

که درد و زخم دلم بی‌ دوا ،  مرهم شد

چه بود مادر من ؟ رونق جوانی من

نوازش و سخنش، عشق و کامرانی من

عتاب او شرر خارهای  بلهوسی

نگاه او گل باغ غم نهانی من

ولی‌ گذشت دریغا،  و پر ز اشک گذشت

براه تیره ی  غم چشم انتظار مرا

ز مرگ خویش شکست او پر “هما”یش را

به باد  حادثه  بسپرد اختیار مرا

 

۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل

چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

چاپ های بعدی :

ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰

مجله یغما ایران ۱۳۵۱

مجله اثر امریکا  ۲۰۰۶

برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل

نخستین مصاحبه اش با ماری خلیلی در روزنامه کابل تایمز۱۹۷۱ 

البته آوازه سروده هایش از مرز افغانستان گذشته و به ایران رسیده بود که در مجله (اطلاعات هفتگی) مجله معتبر (سخن) و (یغما) هم نشر می شد.

 

حسرت

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

که آنوقتی که می‌‌گفتی‌ : خدا حافظ

از این یخ بسته لب هایم

 همای بوسه‌ام میکرد تا روی لبت پرواز

و بر لب‌های داغ تو

 که تابان تر ز خورشید است

همه یخ‌های دیرین آب میشد ‌‌.

و بازاین رازمی شد فاش …

و در آنگه  که طوفانی ست

یا جانبخش و آرام است

ز لب‌ها مان خدای بوسه ها

با خواهشی پویا

سرود عشق بی‌ پایان ما می‌‌کرد باز آغاز.

دلم می‌‌خواست من چون دیگری بودم

که دستت بود در دستم

 و شور عشق با ما بود.

دلم می‌‌خواست شعرت بیش از “سی‌ روز”

 از من بود.

 و آن عشقی‌ که بر ما پرتو شادی همی‌ پاشید

بر جا بود.

و آن دختر

 که روزی : بود نو روزت،

نگاری و بهاری از برایت بود،

همه چیز و خدایت  بود،

به  شهر آسمان خاطرت زیبا همایت بود:

همان می‌‌بودت و تو خود همان بودی

جهان عشق ما را آسمان بودی.

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

 و می‌‌دانم که این حسرت

چنانت در نظر آید

که دیگر هیچ نپسندی

و شاید، وای من

 زین عشق یا امید می‌‌خندی ؟

 

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

به من بمان دردت

کنون ، بی‌ من چرا بیمار باشی‌

که دور از من تو بی‌ تیمار باشی‌

پرستارت هزاران گر بود بیش

توبی‌ من یکه و بی‌ یار باشی‌

مگر با رسم من بر روی دیوار

ز بستر ، باز در گفتار باشی‌

شوم همبستر درد تو امروز

مباد ، از درد ، شب بیدار باشی‌

بمن  مان دردت ، ای دردت بجانم

گر از دردی دمی بیمار باشی‌

اگر بیمار من باشم غمی نیست

امیدا ؛ تا تو ام غمخوار باشی‌

به رشک آیم چو دستت را بگیرد

پزشک آندم که تو تبدار باشی‌

به تب هم رشکم آید بر تن تو

نگر زنهار!تا هشیار باشی‌

که گر بی‌ من خدا هم با تو باشد

چنان دانم که با اغیار باشی‌

تو تب کردی و من مردم برایت

فدایت ، آسمان من !همایت

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

مجله اطلاعات هفتگی:

 

مجله یغما:

 از ما مشو تو دور

      تقدیم  به استاد خلیل االله خلیلی

 

شد سالها که داشتم این آرزو بجان،

با شوق بیکران:

تا بینمت به چشم سر‌ای سرور مها ن.

دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من،

ای فخر ملت و وطنم،‌ای بزرگ مرد،

ای غمگسار مردم هم روزگار من

ای مهر و گرمی‌ سخن تو دوای درد

در این دیار سرد.

در آستان شعر تو من مانده‌ام خموش،

اشکم دود ز چشم،

 قلبم تپد ز شوق،

گویی به پیشگاه تو من رفته‌ام ز هوش

ای شعر را سروش،

ای فخر این دیار،

فرزند کوهسا ر

تنها تویی ز غزنه ی محمود یادگار،

زان بلخ پر شکوه

زان بامیان و آنهمه حرمت بدشت و کوه

از آن هرات پر هنر و عزّت و وقا ر

از افتخار مردم پیشین قندهار.

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی .

زان افتخار ها،

زان شاهکار ها

دیگر برای ما

تنها بجای مانده شبح‌های  آدمی‌:

بی‌ عشق و خرمی،

بی‌ بانگ و بی‌ نوا،

بی‌ شوق و بی‌ صدا،

چون مردگا ن خموش،

 بی‌ جوش و بی‌ خروش،

آخر کجا شد آنهمه نام و نشان و شور؟

بی‌ جان و زنده ایم

یا زندگان بگور؟

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی

ای یادگار عهد قدیم و جلیل ما

نامی‌ خلیل ما

 در خاک پای شعر تو‌ای خالق سخن،

امید مردمان و خداوند گار من

این بنده‌ی ضعیف

در بارگاه مردمی و فضل تو خفیف

با دست نا‌ توان

تقدیم حضرت تو کند شعر آنچنان

پرداخته به‌ اشک

کش بافته به‌ جان

 

۲۰ سرطان ۱۳۵۲ کابل

چاپ میزان ۱۳۵۲

مجله سخن تهران

 

در این شکی نیست که هما نخستین بانوی نیمایی سرا و سپید سرا در افغانستان است وتاریخ چاپ سروده ها خود گواه بر این مدعا دارد. سروده های عریانش همیشه سبب حیرانی خوانندگانش بوده و همین اکنون هنوز عاشقانه می سراید.

در مورد انگیزه سروده های عاشقانه اش با مصاحبه ی که پسرش (صدیق) با او نموده و در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (گفتگو های خودمانی) جا داده شده، بی باکانه در این مورد صحبت نموده.

 

گفتگوی خودمانی

 پسرم صدیق دیشب به دیدنم آمد و بعد از گفتگو های روزمره و همیشگی و احوالپرسی و محبت در کنارم نشست و گفت:

مادر جان دوست دارم مثل  همیشه به سوالاتم صمیمانه جواب دهی.

تعجب کردم که مگر چه اتفاقی افتاده که چنین حرفی را پیش کشیده و با قیافه جدی ولی سرشار از محبت چنین حرفی را می زند. گفتم باشه تو بپرس تا جواب دهم. از جایش بلند شد و رفت تا برای خودش آب بیاورد و گفت:

مادر جان برای شما هم آب بیاورم؟

گفتم بله. ممنون. برگشت سر جایش در کنارم نشست ویک لیوان آب را هم روبروی من سر میز گذاشت و ادامه داد :

می خواهم با شما یک مصاحبه کنم چون سوالاتی دارم که هنوز جوابش را ندارم.

به خنده افتادم گفتم مصاحبه؟ با من؟ و ادامه دادم

عزیزم چرا که نه. شما بپرس و من تا آنجا که می تونم جوابت را می دهم.

از جایش بلند شد و مرا به آغوشش گرفت و گفت :

خیلی دوستت دارم.

گفتم : من هم تو را خیلی دوست دارم.

با لبخند همیشگی اش گفت:

  شما که این همه شعر عاشقانه می گویید نخست تعریف عشق را برایم بگو. تعجب کردم . دوباره گفت منظورم تعریف خودت را از نگاه یک دختری که ۲۳ سال عمرش را در کابل گذراند و عاشقانه و بی باکانه سرود. و بعد از ۷۲ سال هم هنوز عاشقانه می سراید.

متوجه شدم می خواهد فرق عشق های ما کابلیان قدیم و امروزی را مقایسه کند. گفتنم عزیزم عشق های ما بسیار رمانتیک بود.درست مثل فیلم های هندی قدیم ( البته در مورد فیلم های قدیم هندی همیشه بامن شوخی می کندو میداند که آن فلم ها را خیلی دوست دارم چونکه با آن فلم ها بزرگ شده ام ) و ادامه دادم که ما وقتی عاشق می شدیم … با کمال احترام حرفم را قطع کرد و گفت خواهش می کنم در مورد خودتان بگو نه حرف های کلی.

 در دلم گفتم عجب گرفتار شدم . خدا یا امان از نسل امروز. گفتم آهان منظورت عشق… فهمیدم .

گفتم از دیدگاه من عشق یک نیرو یا انرژی کشش دار بسوی یک شی  یا انسان یا … باز دوباره گفت خواهش می کنم بگویید که وقتی نخستین بار عاشق شدی چه چیزو یا چه حالت غیر منتظره و یا شگفتی را تجربه کردید؟

 دیدم چاره ای ندارم جز اینکه برگردم به سال ۱۹۶۹.او مرا خلع صلاح کرده بود و جز حقیقت گویی چاره ای نبود و طفره رفتن کاری را از پیش نمی برد. و من که همیشه جواب هایش را صادقانه داده ام حلا چرا طفره روم. گفتم خوب گوش بده این قصه ها راز های منست که کسی تا به حال از آن خبری نداردو حالا برای نخستین بار برایت می گویم.

تازه ۱۸ ساله شده بودم که مرگ ناگهانی مادرم در بغداد زندگی ام را کاملا عوض کرد . از یکسو وارد دانشگاه شدم و در ماه بعد مادرم را از دست دادم…

احساس تنهایی عجیبی می کردم شب و روز می سرودم واشک می ریختم واگر حقیقت را بگویم در آشفته حالی و بیقراری خاصی بودم که نمی توان با کلمات بیان کرد. دختری بودم ناز نازی و بی تجربه که به غیر از درس به چیز دیگری توجه نداشتم. تا اینکه یکروز با شخصی که از آشنایان ما بود و شاعر هم بود روبرو شدم  او گاهگاهی شعر هایم را نظر به پیشنهاد پدرم می خواند . برایم شخص جالبی بود بسیار متین و تحصیل کرده وشیک وخوش صدا وجالب البته از من چندین سال بزرگتر بود و چشمانش هم آبی بود . پسرم گفت خوب چشمانش آبی بود که مهم نبود در موردش بیشتر بگو . گفتم اتفاقا من عاشق چشمانش شدم که آبی بود. یعنی هر جا می رفتم او جلوی چشمم بود و وقتی به آسمان نگاه می کردم بیاد چشمان او می افتادم  اشکم سرازیر می شد .هر وقت به بند قرغه برای چای دیگر می رفتیم باز هم همین بساط بود. کابل هم که همیشه آسمانش آبی و بدون ابر بود.

 تعجب کرد و گفت چرا؟

گفتم چون آسمان آبی مرا بیاد چشمان او می انداخت. هردو خندیدیم گفتم وقتی می گویم فیلم هندی منظورم همین است . حالا فهمیدی؟ گفت خوب برایش گفتی که دوستش داری؟ گفتم نه. پرسید چرا؟

ادامه دادم… در آن زمان ما به مردی نمی گفتیم که دوستش داریم . باز تعجب کنان گفت : هیچ وقت ابراز نکردی گفتم باور کن نه. او انگیزه بزرگی برای شعر هایم شد. و اشعار زیادی را برایش سرودم . ای که چقدر عشق های ما معصومانه و کودکانه بود ولی خیلی زیبا و افسانوی… آن احساس که مرا وادار به سرودن میکرد همان عشق بود.

گفت پس اون شعر های اولیه ات که از آسمان آبی و چشم آبی گفتید برای او بود. گفتم بله عزیزم.

هردو آب مان را نوشیدیم . مدتی سکوت کرد ومن هم بفکر دانشگاه و چای سبز خوردن در کافه زیر درخت ها  و شاخه های بید مجنون و عطر میخک سپید وکتابخانه و دوستانم ناجیه و نعیمه افتادم وکتابچه های شعرم  و چشمان آبی ووووو پروازی به آن دیار کردم. 

دوباره به سوالاتش ادامه داد و مرا دوباره به نیویورک آورد…

مادر جان بعد چه شد؟  گفتم او به امریکا رفت و من به درسم ادامه دادم . دوباره پرسید نمی فهمم که چرا برایش نگفتی… خوب بعد چه شد؟ کمی فکر کرد و گفت شعر پیچک را هم برای او گفتی ؟ گفته بله . گفت در مورد این شعر برایم پیشتر بگو( پسرم شعر پیچک را به انگلیسی ترجمه کرده). گفتم در حویلی ما سه درخت ناژوی بزرگ بود.  در کنار یکی از این درخت ها تاک انگور بود انگور (غوله دان) و این انگور عاشق ناژو شده بود و با پیچک هایش خودش را به او رسانده و تمام قامت ناژرا در بغلش می فشرد و با او عشقبازی می کرد. از عشق چنان مست بود که انگور هایش را حاضر بود زنبوران بخورند وفرزندانش قربانی عشقش شوند ولی دست ازعشق ناژو بر نمی داشت. ما هم کاری به او نداشتیم. آنگاه بود که دیدم که پیچک تاک از من خوشبخت تر بود که می توانست عشقش را در آغوش گیرد و با او عشق بازی کند.

پسرم صورتش را به من نزدیکتر نمود و پیشانی ام را بوسید و گفت واقعا که رمانتیک بودی و هستی … خوب بعد چه شد؟ گفتم:

سال بعد دوباره عاشق شدم . اینبار یکی از استادانم بود. حرفم را برید و گفت حتما به او هم نگفتی ؟

گفتم معلوم است که نگفتم . او هم به امریکا رفت . خندید و گفت همه راهی امریکا بودند….

بعد چه شد؟ او را هم خیلی دوست داشتی گفتم بله ولی شاید احترام بیشتر می چربید تا عشق. شعر هایم هم زیاد انقلابی نبود…

این هم گذشت تا سال بعد… باز هردو خندیدیم . گفت هان حالا فیلم هندی تبدیل به سریال شد.

آنقدر خندیدم که گفتم وای از دست تو پسر…با شوخی پرسید خوب سال بعد چه شد گفتم باز عاشق شدم و اینبار یک هنرمند بود. در میان حرفم دوید و گفت به او هم نگفتی . خندیدم و گفتم بله به او هم نگفتم .

مشتاقانه پرسید او هم به امریکا رفت؟ گفتم نه اینبار من به ایران رفتم .

بفکر فرو رفتم و انگار از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی ام مثل پرده سینما در جلوی چشمانم به رقص آمد. کم کم احساس کردم بغضم در گلویم گیر کرده و می خواهم گریه کنم. اینبار من بلند شدم و او را بغل کردم و گفتم صدیق جان خیلی دوستت دارم و او هم تکرار می کرد که من هم دوستت دارم. ناگهان بغضم ترکید و او را محکمتر به آغوشم فشردم . احساس عجیبی بود انگار عشق هایم را باهم به آغوش می کشیدم . و همه را در پسرم می دیدم . و به خود می گفتم آنها مال من نبودند ولی پسرم از وجود خودم بدنیا آمده ووووو

از شانه هام گرفت ودستانم را بوسید و من سر جایم نشستم. لحظه ای نگاهم کرد و گفت می بخشید که ناراحت تان کردم . خندیدم و گفتم باور کن که تراژیدی های من هم خنده دار است. گفت یعنی چه؟

گفتم هر سه این سه نفر را بلاخره بعد از سالها در امریکا دیدم.

دیدم پسرم بیشتر مشتاق شده و بی صبرانه منتظر ادامه داستان است. گفت خوب برایم بگو لطفا چه شد؟

 گفتم از چشمان آبی بگویم … اتفاق جالبی در یکی از سفر هایم به کالفرنیا افتاد . یکی از دوستانش که  با یکی از دوستان من ازدواج کرده و نمی دانست که من هم عاشق چشم آبی بوده ام گفت راستی هما میدانی که فلان شخص چقدر دلباخته و عاشقت بود ولی شجاعت ابراز را نداشت و حتی شب ها بیاد تو در میان ما دوستان اشک می ریخت و برایت شعر می سرود وووو.

به پسرم  گفتم حالا میدانی فلم هندی کم کم کلاسیک تر می شود. یکباره گفت وای چه حیف هردو همدیگر را دوست داشتید ولی پنهان می کردید. گفتم این هم هنرمندی می خواهد. و هردو خندیدیم . گفت حالا کجاست گفتم در امریکا زندگی می کند. و حرمت و احترام همیشگی برقرار است.من در شرق امریکا و او در غرب امریکا. ولی هیچ وقت به روی هم نیاوردیم.

گفتم حالا برویم سر دومی. او را هم در نیویورک دیدم بسیار پیر شده بود و اکنون نمی دانم که زنده است یانه؟ و فهمیدم که او هم عاشق من بوده.

ولی سومی که در نیویورک زندگی می کرد از طریق رسانه ها فهمیدم که فوت شده. روحش شاد! او تنها کسی بود که وقتی که به ایران می رفتم برای خدا حافظی آمد و گفت که دوستم دارد.

گفت پس بهش گفتی که تو هم دوستش داری . گفتم نه. هردو در سکوت فرو رفتیم. بعد از چند لحظه سکوت ازش پرسیدم :

تو خسته نشدی پسر جان؟ من خسته شدم بیا کمی میوه بخوریم و بعد با انرژی بیشتر ادامه بدهیم . قبول کرد. وقتی میوه می خوردم به یاد میوه های پغمان و جلال آباد و کابل ووو افتادم وبه یاد درخت سیبی که کنار پنجره اطاق خوابم بود و هر روز صبح یکی از سیب ها را می چیدم و چک زنان بطرف سرویس دانشگاه می رفتم …

صدایم زد گفت مادر جان قصه ات که تمام نشده گفتم نه باشه ادامه میدیم.

پرسید در ایران چه؟

گفتم وقتی در کابل بودم یکی از شاعران بسیار معروف ایران که از من شاید۳۰ سال بزرگتر بود سخت عاشقم شد و اشعار زیادی برایم سرود و همیشه می گفت خانم طرزی ای کاش من اینقدر زود بدنیا نیامده بودم . ولی من عاشقش نبودم . ولی علاقه ی مخلوط با احترام خاصی برایش داشتم او از من بسیار بزرگتر و دنیا دیده تر بود و از دید سیاسی هم مقام بالایی داشت… او مرا در سروده هایش( لاله سیاه) خطاب می کرد که من هم در جواب چند تا از سروده هایش اشعاری گفتم . بسیار دانا و فاضل و بزرگوار بود. خدا رحمتش کند.ولی تا امروزاسمش را در جایی نبردم و نخواهم برد. پرسید آیا شعر های راکه برایت سروده بود بیاد داری؟ گفتم فقط شروع یکی از شعر هایش  را بیاد دارم:

پنجره بگشود چون صبح امید

بر اطاق انتظار مرده شمع

من هم در جوابش این را سرودم:

من بهارم

که با زمزمه ی تازه ی

 بر پشت پنجره ی رویا‌هایت ایستاده ام

پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر

 میخواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه سال را

به تو هدیه کنم.

 

گفت چقدر زیبا و رمانتیک مادرم. پس هیچکس نمی داند او که بود. گفتم بله.پرسید پس شعر هایش چه؟ گفتم من وقتی ازدواج کردم تمامی سروده هایش را برایش پس دادم و ازش خواستم که در هیچ جا چاپ نکند و او هم قبول نمود.

گفت چرا؟ گفتم عزیزم من یک پرنسیپ خاصی در زندگی دارم و آن اینست که اسم آنهایی را که به من احساس یا علاقه و یا عشقی داشتند با کسی در میان نگذاشتم چون به پاس احساس شان باید احترام محبت شانرا حفظ کنم نه اینکه از آنها داستان برای شهرت خودم درست کنم. این به دید من یک کار غیر انسانی و زشت است.

با تعجب به فکر فرو رفت و گفت واقعا خوبی …

گفت حالا بگو کدام را بیشتر دوست داشتی ؟ گفتم اگر حقیقت را بپرسی نمی دانم چونکه همه انگیزه بودند برای سروده هایم. شاید همه در زمان خودشان برایم جالب بودند ولی بعدا تمام شد و مثل افسانه شدند. گفت چطور؟

گفتم من که خلق و خو و رفتار شان را نمی دانستم و حالا هم نمی دانم به همین دلیل بیشتر شبیه افسانه هاست. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی. باز پرسید پس کی را واقعا دوست داشتی؟

گفتم دوستداشتن واقعی بعد از مدتی زندگی کردن بوجود میاد. وقتی دگر خواسته های بیولوژیکی خوابیده کم کم انس خاصی که مملو از یک عشق ملکوتی است در میان میاد. به بویش عادت می کنی. به خویش انس می گیری . چند ساعتی اگر در کنارت نباشد کمبودش را احساس می کنی. حرف ها و صحبت های تان یکی می شود. اگر شعری را آغاز کنی او ادامه میدهد. خودت را برایش زیبا می سازی. غذایی را که دوست دارد روی میز می گذاری. وقتی او را می بوسی خستگی ات را از یاد می بری. وقتی می گوید دوستت دارد. خود را خوشبخت ترین زن دنیا می پنداری. او هم عشقش را بتو ابراز میکند. از عشق بازی با او چنان لذت می بری که انگار چیزی به عمرت افزوده می شود. از تو می پرسد چه را دوست داری؟ در صبح تولدت غافلانه ترا با بوسه های داغ از خواب بیدار می کند و تولدت را تبریک می گوید. و وقتی از تخت خواب بر می خیزی گل و کارت و تحفه مورد علاقه ات را روی میز می بینی . و شب ترا در رستورانی که دوست داری سورپرایز می کند وووو گفت :منظورت پدر است . گفتم بله.

یکباره چشمانش برق افتاد و گفت خوب مادر عاشقم پس راز گفتن عاشقانه های کنونی ات چیست؟

گفتم همه را گفتم حالا بگذار این یکی راز باشد. گفت نه خواهش می کنم بگو.

گفتم عزیزم همانطور که گیاه به آب و نور خورشید نیازمند است شاعر  هم به عشق نیاز دارد.

گفت باز کلی گویی می کنید . بگو حالا هم عاشقی گفتم البته. من همیشه عاشقم و اگر روزی عاشق نباشم میمیرم…

گفت او کیست؟ گفتم باز در خواب و خیال خودم عاشق کسی هستم که خودش نمی داند. او را هرگز ندیده ام و نخواهم دید . او در دیار خودش و من در دیار خودم .نمیدانم عطر و بویش چیست ؟ چه را دوست دارد و چه را دوست ندارد. خلق و خویش چیست؟ شاید اگر او را ببینم فرار کنم . ولی امروز انگیزه شده برای عاشقانه هایم و برایم خیلی عزیز است .شاید عزیزترین باشد ولی نمیدانم؟ گفت چکاره است؟ گفتم صدیق جان داری زرنگ بازی میکنی تا او را بشناسی. خندید و گفت خوب من کنجکاوم … گفتم شاعر و نویسنده ی خوب است شاید این پلی است که ما را بهم وصل می کند. ولی در درونم انگار سالهاست که او را می شناسم. ولی شناختی از او ندارم که با اطمینان بگویم که دوستش دارم. تنها انگیزه شدنش برایم کافیست. شاید این یک تصور باشد ویا یک رویا؟ ولی او را هم با خودم خواهم برد…میدانی چه را بیادم آوردی (با تو بودن نتوان بی تو بودن نتوان ) بله این عشق چنین است و ما شاعران از خیال پردازی زیادی برخورداریم و این قدرت را داریم که از هیچ ،خدایی خلق کنیم و اگر نخواستیم دریک لحظه او را بر زمین زنیم و هیچش پنداریم و از صحنه هستی مان برای همیشه دورش سازیم. پسرم در فکر فرو رفت و بعداز سکوت کوتاه گفت:

مادر جان شما خدارا هم خیلی دوست داری . گفتم بله آن تنها عشقی است که پنهان نمی کنم و همیشه آشکارا می سرایم . عشق به خدا شاید تنها عشق واقعی باشد چون همیشگی است. او ترا دوست دارد و تو او را . از تو هیچی نمی خواهد و همه خوبی ها را برایت می خواهد.

گفت یک سوال دیگر می توانم بپرسم؟

گفتم تا حال که هر چه دلت خواسته پرسیدی ، این یکی را هم بپرس.

و هردو خندیدیم.

گفت دلیل اینکه از شعر کلاسیک به شعر نیمایی و بعد به شعر سپید رو آوردی چه بود؟ و تا آنجا که میدانم تو نخستین زن نیمایی سرا و سپید سرا ی افغانستانی !

گفتم آری عزیزم این من بودم که خودم را از بند وزن و قافیه که مثل زنجیر بر دست و پای سروده هایم فشار میاورد و فریاد راستینم را در گلو خفه میکرد، رها سازم و بر خلاف جهت آب ،حرکتم را آغاز کنم.

گفت همچنان میدانم که تو از نخستین زنانی استی که احساس زنانگی و بیان عاشقانه هایت در آن محیط مرد سالار که زن ها مانند مرد ها می سرودند، را سرودی و این کارت که تابو شکنی محض بود هراسی برایت ایجاد نکرد، سرودی و چاپ کردی.

گفتم بله من در حقیقت فریاد زنی بودم که صدایش سالها بیصدا بود و نمی توانست زن بودنش را بیان کند. از دل می سرودم و فریادم صدای درونی خودم بود. در حقیقت هر سروده ام چنین میگفت: این منم و من یک زنم!

شب به پایان آمد و این داستان باقیست هنوز…..

هما طرزی

نیویورک ۵ جون ۲۰۲۳

پسرش صدیق که خود هنرمند ماهریست در یکی از نمایشگاه هایش در سال ۲۰۲۳ بزرگترین مجسمه اش را که مجسمه (ققنوس) افسانوی است (هما) نام گذاری کرده و به مادرش تقدیم میدارد:

دلیل اصلی عاشقانه سرودنش را عشق و علاقه زیبای پدر و مادرش میداند. و می گوید:

آری آن پدر و مادر بودند که مرا به معنی عشق آشنا کردند.

دو عکس یادگاری از پدر و مادرش در پغمان.

هما رابطه بسیار صمیمی و عاشقانه با همسرش داشت که در کتاب (رقص شکوفه ها ) چنین گوید:

 عاشقانه های من و همسرم

 یک

 به خودم عطر پاشیدم

گفت: وای که دوباره دیوانه ام می کنی

گفتم: پس چه کار کنم عزیز!

خندید و گفت: آخر من که دیوانه تو ام

دلم برای بیچارگان دیگر می سوزد

دیگرانی که مثل من –

دیوانه عطرت خواهند شد

گفتم: ولی تو تمامی شیشه عطر را مالکی

و در خانه ات با او همزیست شده ای، نه دیگران!

گفت: این سعادتیست که خدا فقط به من داده و بس!

 دو

 در روز عشق،

دسته گلی سرخی را روی میزم گذاشت

یک شاخه را برداشتم و بر موهایم زدم

برگشت و با نگاه عاشقانه اش ،

گفت: آه که این گل چه خوشبخت است

که بر موهای تو لمیده و با تو عشق بازی می کند

گفتم: تو که از او خوشبخت تری

خندید و گفت: چطور؟

گفتم: من که با تمام وجود در آغوش تو جا دارم

و سراپایم مال تست

و تمام عشق و هستی ام از آن تست

و تمام نفس هایم ،

و خنده هایم،

و زنانگی ام،

و دلبری هایم،

و عشوه گری هایم،

فقط و فقط برای تست

خندید و گفت: آری من که میدانم،

فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم

هرکس که مثل من خوشبخت نیست…

 سه

 بامدادان که قهوه ی گرم می نوشید،

روزی گفت: آه که شیر نه خریدم عزیزم!

گفتم: عزیز دلم نگران نباش!

از سینه هایم شیره عشق را در قهوه ات می ریزم

خندید و گفت: عجب بلایی!

گفتم : آخر در بامدادان شیر قهوه تو بودن…

همان طلوع خورشید است

در سرزمین عشق

گفت: اگر خدا این زبان را بتو نداده بود چکار میکردی؟

گفتم: با زبان عشق، عشقم را به تو می گفتم

مرا بوسید و گفت: همین بوسه ات شیر قهوه ام شد

به آغوشش کشیدم و گفتم: عشق تو عمریست قهوه ی بامدادی منست!!!!!!!!!!!!

 چهار

 در کنار برکه سینترال پارک، معیادگاه مان

دو مرغابی عاشق رادیدیم

گفت:این من و آن تو…

همین لحظه دو ماهی بزرگ طلایی قرمز

در حال چرخش و عشقبازی باهم، بما نزدیک شدند

گفت: نه شاید این دو ماهی باشیم

گفتم: نه عزیزم!

من و تو آن هوای پاک،

و آن تابش پر نور خورشید،

و آن باران ملایم،

و آن نسیم آرامش بخش،

و آن عطر گلها استیم

که در تمامی حافظه پارک می رقصیم

و پارک با نفس های من و توزنده است

بگذار مرغابیان شنا کنند،

و ماهیان عشقبازی

ولی من و تو تا جاودانه ها عشق بورزیم

و فضای پارک را با صمیمیت

زنده و پاک نگهداریم…

 پنج

 به موسیقی گوش میدادم ،

گفت: هما توخود شعری ،

تو خود موسیقی استی

خندیدم و گفتم:

آری من ویولن تو ام،

که دوست دارم که با پنجه هایت مرا بنوازی

من سیتارتوام،

که دوست دارم تار های وجودم را به بازی گیری

و من فلوت تو ام ،

که دوست دارم هر لحظه نفس هایت را در من بدمی

آری من عشقم ،

که تو در تمامی سلول هایم نفس میکشی

و زنده بودنم را به صدا درمی آوری….

 شش

 گفت: میدانی حسرت چه را می خورم؟

گفتم: نه

گفت:که چرا ترا در نو جوانی هایت ندیدم و از من دور بودی

و در کنار دیگران بودی

چرا در آن روز هایی که تو ، با گیلاس های پغمان،

و با نرگس های جلال آباد،

و ارغوان های خواجه سیاران، می رقصیدی

من نبودم

و دیگران تماشایت می کردند

 ولذت می بردند

گفتم: خوب، اگر آنجا بودی چکار میکردی؟

گفت: چشمان همه را کور کی کردم

و فقط خودم تماشایت میکردم….

 هفت

 لباس قرمزی پوشیده بودم

گفت: تو که سراپا عشقی

و با لباس قرمز که دل را می بری

گفتم:خدا مرا آفریده که تو دیوانه عشقم باشی

و مرا آفریده که تنها عاشق تو باشم

خنید و گفت: بلای خوش زبانم

تو گل عشق سرزمین خدایانی!!!!!!!!!!

 هشت

 می رقصیدم، چشمانش برقی زد

و گفت: نازنینم مثل پروانه ها در حال پروازی

گفتم: تا تو شمع منی ،

پرواز من ، پرواز پروانه هاست

اگر شمعی نباشد ،

پروانه مرده است!!!!!!!!!!

نه

 آخرین تولدش بود

نفس هایش کم کم ناتوانترشده بود

دستم را گرفت و گفت: بیا عزیزم

توان من باش

این آخرین شمع ها را باهم خاموش کنیم

نگاهی به هم کردیم و اشک در چشمان مان حلقه زد

گفت : این شمع ها تویی

تو نمی خواهی که من ترکت کنم

می خواهی این عشق

همیشه شعله ور باشد

و دوست داری همیشه در کنارت باشم

ولی جسم دگر ناتوان شده و می خواهد تو عزیز را ترک گوید

ولی تو تنها نخواهی بود

چون همیشه با تو خواهم بود

بعد خندید و گفت: آخر مگر میشود چنین زنی را تنها گذاشت؟

همدیگر را بوسیدیم و خندیدیم

و اخرین شمع ها را باهم خاموش کردیم

گفت:

من همیشه عاشق خنده های توام!!!!!!!!!!!

 ده

 در بیمارستان بود

آخرین روز هایش بود

تکرارمیکرد: فرصتم کافی نبود!

فرصتم کافی نبود!

گفتم:

فرصتت برای چه کافی نبود؟

گفت: فرصت بیشتربرای ستایش کردنت،

بیشتر دوست داشتنت،

و بیشتر عاشق بتو بودن…

خنده هایت را بیشتر دیدن ،

و دلبری هات را تماشاکردن…

ادامه داد و گفت: به من قول بده

که بعد از من زندگی کنی،

خودت را از یاد نبری،

تو همای آسمان هایی

و پروازت همیشه در کهکشان ها باشد

و درخشیدنت در سرزمین خورشید ها!

بوسیدمش و گفتم: عزیزم!

عشقم!

بتو قول میدهم و میدانم که تو همیشه در کنارمی

و من بتو عشق می ورزم

 وپروازم همیشه با یاد تو خواهد بود!!!!!!!!!!!

 یازده

 در مراسم خاکسپاری اش،

لباس شیکی پوشیده بودم

ودر کنار جسد بی جانش با تبسم

نگاه اش میکردم

دوستان نگاهی کردند

گفتم: دوستان عزیزم !

اسکندر نمرده است

و همیشه بامنست

این خواست او بود که من بهترین لباسم را در این روز بپوشم

و با لبخند به خاکش بسپارم

در آخرین روز هایش گفت:

برایم گریه نکن چون توان دیدن گریه هایت را ندارم

من عاشق خنده های تو ام!!!!!!!!!

 

هما طرزی

۲۰۲۳

 

 

 

ازآخرین عکس های شان:

ادامه دارد . . . 

 

06 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره

 

پیوسته به گذشته :

در باره نقاشی هایش خودش چنین گوید:

نقاشی هایم در قدیم ها (افغانستان و ایران) با رنگ آب و یا روغنی بود. در سایز های بزرگ که اکثرا دوستان و فامیل ها در صالون هایشان می آویختند.اما امروز با کمال تاسف هیچکدام را در دست ندارم. ولی در امریکا و زندگی در آپارتمان وادارم نمود که بیشتر از ماژیک های هنری استفاده کنم. و بعد از مدتی برای سروده هایم نقاشی را شروع کردم که با سبک ویژه خودم تا امروز ادامه دارد.و بیشتر یک نوع جدید مینیاتوری است.

 

هما در نقاشی هایش بیشتر از چهره های زن استفاده میکند. او در این مورد چنین میگوید:

در دید من زن موجود ظریف و زیبایی است در خلقت خدایی و حالات گونه گون این موجود برایم از دیدگاه هنری بسیار جالب است.

ادامه دارد . . .

03 آگوست
۳دیدگاه

شاعربانوی هنرمند،هما طرزی اززبان خودش و روایت فصلنامه شمیره

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۱۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اخیرآ شماره بیست و یکم فصلنامه وزین ادبی – هنری شمیره

بدستم رسید که بیشتر صفحات آن به همکار قلمی ما، شاعر

بانوی هنرمندخانم هما طرزی اختصاص یافته است .

تصویر پشتی مجله نیز از نقاشی های بانو طرزی میباشد

که بر آن نقش بسته است.  با مرور بر صفحات این فصلنامه

تصمیم گرفته شد تا  زندگینامه این بانوی  هنرمند را

که بقلم خود شان تحریر یافته همراه با نظرات تعدادی

از ادیبان و فرهنگیان  درمورد بانو طرزی و آثار شان ،

با حفظ امانت داری خدمت خوانندگان محترم

سایت ۲۴ ساعت پیشکش نماییم. 

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

ملبورن – آسترالیا

 

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

بخش نخست :

زمستان سرد دی ماه (جدی) داشت غوغا میکرد. زوزه باد در کوچه های کابل پر صدا بود. برف همه جا را پوشانده بود و زیبایی خاصی که پر از برکت و پاکیزه گی بود در شهر به چشم می خورد.

در آن شب دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۲۹ که مطابق به ۷ جنوری ۱۹۵۱ بود، در ناحیه ۲ (شهرنو) کابل در کوچه ی  که (جامی) نام داشت و نخستین کوچه بعد ازمسجد (حاجی یعقوب) و در مقابل (پارک شهرنو) قرار گرفته بود، در منزل شماره ۷۰۷ زنی بنام (مهرنگار طرزی) در حال تحمل درد های زایمان بود. و همسرش ( صدیق طرزی) در راهرو منزل قدم میزد و منتظر بدنیا آمدن کودکش بود.

ساعت ۹:۲۰ شب یکباره صدای کودک بگوش همگان رسید و قابله (حنیفه جان ) در را باز کرد و به همسرش خبر بدنیا آمدن دخترش را پیام آور شد.

پدر از خوشی در لباس نمی گنجید و شکر خدا را میکرد که باز به او دختری را هدیه نموده. بر بستر( مهر نگار) رفت و رویش را بوسید و گفت قرار وعده قبلی مان اسم این دخترم را (هما) میگذارم آیا تو هم موافقی؟

(مهرنگار) هم با این نام موافقت دوباره اش را ابراز نمود. پدر اضافه نمود : بله آرزو دارم که این دخترم چون همای بلند پرواز همیشه در پرواز باشد و پروازش بر آسمان های بلند و آزاد باشد.

آری (هما) نخستین ذرات اکسیژن را در آن شب سرد در آغوش گرم مادر و پدر و محیط محبت خانواده در شش هایش فرو برد و زنده بودنش را در این دنیای خاکی آغاز نمود.

پدر و مادرش:

 

هما در رابطه خود و پدرش در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (من و عشق چشم کهربایی ام ) این رابطه دلچسپ را بیشتر بیان نموده است.

 

من وعشق چشم کهربایی ام

 کودک بودم کودکانه دوستش داشتم. هر چه بزرگتر می شدم عشق من به او بیشتر می شد. وقتی سه یا چهار سال داشتم عاشقانه دوستش داشتم . آخر او برایم بزرگترین بود. یک خدای افسانوی زیبا که خیلی به من علاقه داشت وبا مهر خاصی  به من نگاه می کرد و من هم برایش دلبری می کردم. با هر بهانه ی که گیر می آوردم برایش ناز می کردم و جالب این بود که او هم نازم را می کشید و با عشق خاصی به من جواب میداد. در حقیقت نازم خریدار داشت و نازکشم بود.(او زؤس من بود و من افرودایته او.)

بزرگتر شده بودم و در خانه ی زندگی میکردم که پدر و مادرم هردو عاشق گل بودند و در حقیقت گل باز بودند و باگل هایشان زندگی می کردند. یک ظهرجمعه آفتابی که در کنار باغچه مشغول نگاه کردن به گل هایش بود و دانه دانه برگ های خشکیده را از شاخه ها جدا میکرد و گیا هان هرزه را از خاک گلدان بر می چید،  توجهی به من نداشت و با گل هایش مشغول بود. به من برخورد و خواستم توجه اش را به خودم جلب کنم. بهش بیشتر نزدیک شدم. خندید و گفت هماگک مرغ آسمانهایم ، دخترک شوخ و شیطانم. باز چه می خواهی؟

گفتم هیچی. گفت مگر میشه بدون منظور کاری را بکنی. خندیدم و چرخ زنان دورش چرخیدم و چرخیدم . گفتم من زیباترم یا گل هایتان؟ گفت که معلوم است که تو زیبا تری. گفتم پس چرا با گل هایتان بازی می کنید پس من با کی بازی کنم؟ گفت مگر از صبح تا حال بازی نکردی . گفتم چقدررسم بکشم، چقدرگدی بازی کنم؟ گدی که  با من گپ نمی زند. لحظه ی بمن خیره شد . من هم رفتم نزدیکتر و به چشمانش خیره شدم.

چنان در چشمانش نگاه می کردم که صدایم در گلویم خفته شده بود و در آن لحظه صدا از سنگ بر می خواست ولی از من نه!

بعد از لحظه های پر از سکوت دوباره به جست و خیز شدم و گفتم : وای وای په مقبول، چه مقبول!

بله در نور خورشید رنگ اصلی چشمانش را دیدم. گفت چه شده چه  مقبول است؟ گفتم وای چشمان شما. آری رنگ چشمان پدرم روشنتر از دیگر اعضای فامیل بود. بله دو جام بلورین بود که انگار عسل نابی درش ریخته باشی. در آن لحظه بود که در بلوغ یک عشق کودکانه با تمام وجود عاشق چشمانش شدم.

هنوز رنگ واقعی چشمانش برایم معمایی بود . با کنجکاوی کودکانه بدنبال چیزی بودم که به رنگ چشمان پدرم باشد. گاهگاهی به رنگ های نقاشی روغنی یا آبی برادر هایم سر می زدم اما رنگها مرده بودند و شفافیت چشمان او را نداشتند. پاستیل های رنگی خودم همچنان مرده بودند و مرا جلب نمی کردند. گاهگاهی مجلات را ورق می زدم ولی عکس ها مرده بودند و جان نداشتند. تا روزی که در اطاق خواب شان با مادرم بودم و ایشان درجعبه جواهرات و آلات زینتی اش به دنبال چیزی میگشت و من که عاشق چنین اشیای بودم ، با کنجکاوی خاصی هر چه را دستمالی می کردم یا به خودم می آویختم یا بر سرم می زدم و به اصطلاح ژستی می گرفتم و خودم در آیینه نگاه می کردم. ناگهان چشمم به یک تسبیح کهرباافتاد. البته من اسم کهربا را نمی دانستم . دست بردم و این تسبیح را برداشتم. اینبر و آنبر در اطاق می رفتم  تا رسیدم کنار پنجره که خورشید بدرون اطاق می تابید و نورش از دانه های تسبیح عبور می کرد، دیدم که تسبیح زنده است، شفاف و زیباست، درست به رنگ چشمان پدرم.

وای چه حالی داشتم . انگار عالم تازه ی را کشف کرده بودم . و خیزک زنان گفتم پیدایش کردم ، پیدایش کردم. مادرم خندید و گفت چه را پیدا کردی؟ گفتم رنگ چشم های بابه جانم را.

آری رنگ چشمان این بزرگ مرد کهربایی بود. در شب ها تیره رنگتر  اما در نور خورشید کهربایی روشن.و چه چشمان گیرایی!!!!!

بله من از آن دوران عاشق این مرد بودم وتا امروز هستم. هرچه بزرگتر می شدم وجودش برایم گواراتر و عزیز تر می شد.

او بزرگ مردی بود که ۱۰۰ سال زودتر از دورانش بدنیا آمده بود و اندیشه اش با دورانش هم سان نبود. او درکشوری زندگی میکرد که اکثریت مردمش از تکنولوژی و اندیشه آزاد در هراس بودند و این سبب رنجشش بود……

او تنها پدرم نبود بلکه یک دوست و رفیق بی نظیر و بی مانند بود. در ارتباط با من ، صبر و حوصله زیادی به خرچ میداد. یادم میاد که حدودچهاریا پنج سالی بیشتر نداشتم .دوست داشتم موهایش را شانه کنم. باید اضافه کنم که پدرم تا آخر عمرشان موهای زیبا و پرپشتی داشتند که به رسم جنتلمن های روزگار موهای شان در جلو پیشانی بلند تر بود و آنرا به سوی عقب شانه می زدند وهمیشه یک شانه کوچولو در جیب داشتند که در صورت لزوم از آن استفاده می کردند. من اکثرا می رفتم و در پشت سر شان در چوکی می ایستادم وآهسته دست می بردم به جیب شان وشانه کذایی را در می آوردم و شروع می کردم به آرایش موهایش. گاهی از وسط فرق باز می کردم و گاهی شانه را می کشیدم طرف راست و گاهی طرف چپ . ایشان حتی خم بر ابرو نمی آورد و به کارش ادامه میداد. وقتی کارم تمام میشد میگفت : کارت تمام شد پس برو بخیر.

یادم میاد که دخترک چهار یا پنج ساله بودم و در آن زمان لباس های شیک پر از چین وپرک و تزهینات جالبی برای من می دوختند و چونکه دامن ها کوتاه و پرچین بود، تنبانک های کوتاه از همان نوع پارچه هم برایم می دوختند. یکروز که مشغول پریدن و جست و خیز های همیشگی ام بودم ، متوجه شدم که پدرم در روی زمین به کاری مشغول است . رفتم روبرویش در روی زمین نشستم . نگاهی کرد و گفت: دختر جان درست بنشین، تنبانت پیداست. گفتم: شما چرا نگاه می کنید؟ مرا در بغلش گرفت و بوسید و گفت آفرین چه جواب خوبی دادی. بعد ها که بزرگتر شده بودم ، به من می گفت که از این جواب دندان شکنت خیلی خوشم آمد. ای کاش همه زنان مثل تو می توانستند از خودشان دفاع کنند. آن وقت این جامعه مردسالار جایش را به یک سرزمین پر از تساوی مرد و زن میداد. و بفکر فرو می رفت و افسوس می خورد و از نارسایی جامعه ابراز ناراحتی میکرد…

در آن دوران کودکی هم از حرف مفت و دستور های بی دلیل خوشم نمی آمد.

یکروز به من گفت : هما گک برو قلمم را از جیب کرتی ام بیار.

گفتم از جیب کدام کرتی؟

گفت: کرتی راه راه سیاه.

گفتم :کدام راه راه سیاه؟ ( ایشان دریشی راه راه نازک و همچنان راهراه کلفت سیاه داشتند)

گفت: راه راه کلفت.

گفتم :کدام جیب؟

گفت:جیب بالا

گفتم جیب درون یا جیب بیرون؟

گفت: چقدر می پرسی؟

گفتم: پرسان می کنم تا وقتم تلف نشود. من وقت اضافی که ندارم که بروم در اطاق تان و تمام دریشی ها را بگردم و پیدا نکنم.

از این طرز فکرم بی نهایت خوشحال شد و گفت : آفرین به تو. وقت طلاست و باید قدرش را دانست.

تا مدت ها فکر میکردم که وقت واقعا طلای فلزی است.

از صبر و حوصله ی خاصی که در برابر کار های عجیب و غریبم داشت روزی برایم گفت:

بزرگتر شده بودم و به مکتب می رفتم . یکروز مادرم ازش پرسید که چرا دررابطه با هما این همه صبر و شکیبایی به خرچ میدهی؟

گفته بود که این دختر بیش از حد باهوش و کنجکاو است و من در چشمانش دنیای دوری را می بینم و میدانم او به کجا ها میرود و به چه چیز هایی دست می یابد. این هما چیز دیگریست. شاداب و سرزنده است می خواهد همه کار را یاد بگیرد و از همه چیز سر دربیاورد. حرف مفت را از کسی قبول نمی کند و می خواهد خودش تصمیم بگیرد. به همین دلیل علاقه خاصی به او دارم. این دختر رویا هایم است.

هردو نترس و و دلیر بودیم . دیدمان خیلی باهم شباهت داشت. هردو به فکر نو آوری بودیم وووو

در صنف اول مکتب بودم که خواهر بزرگترم حفیظه جان با دکتریحیی ابوی ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت. خواهرم معلم مکتب ما بود و بعد از ازدواجش متوجه شدم که به او دگر حفیظه طرزی نمی گویند و اسمش را حفیظه ابوی خطاب می کنند. بسیار به من برخورد و به محض رسیدن به خانه تمام وقت منتظر ماندم تا پدرم از کار برگردد . وقتی صدای موتر را شنیدم ، خودم را نزدیک موتر رساندم .و بعد از سلام و کمی شوخی و ناز و ادا گفتم راستی بابه جان چرا گلجانم (به رسم احترام به خواهر بزرگم ما کوچکتر ها گلجان می گفتیم) را فروختید؟ با تعجب پرسید مگر چه شده؟ جریان را برایش گفتم و اضافه کردم که خواهرم خانه یا موتر که نیست وووو

نگاهی کرد و به فکر فرو رفت و بعد گفت نه عزیزم رسم این کشور و اکثر جوامع چنین است که وقتی که دختر شوهر می کند ، اسم همسرش را قبول می کند. از این حرف خیلی ناراحت شدم و خیلی به من برخورد. وقتی روی چوکی نشست پریدم در بغلش و گفتم من به شما قول میدهم که هرگز نام فامیلم را عوض نخواهم کرد. من دختر شما هستم و شوهر که پدرم نیست. صورتم را بوسید و گفت ای کاش تمام زنهاد مانند تو از حقوق شان دفاع کنند و بدون دلیل و منطق به هر رسم اجتماع سر سازگاری نشان ندهند.

بزرگتر شده بودم و آغاز نوجوانی ام بود که کم کم با ایشان وارد بحث و گفتگو های اجتماعی و سیاسی می شدم و سر رای خودم می ایستادم گاهی باهم موافق بودیم و گاهی هم مخالفت می کردم . ولی پدرم با صبر و شکیبایی خاص و احترام به نظریات من گوش میداد. گاهی هم از کله شقی هایم به ستوه می آمد ولی بروی خودش نمی آورد.

چونکه درس خواندن و یادگیری در خانواده ما بالاترین اهمیت را داشت، و بیشتر تربیت و یادگیری ما را مادرم بر عهده داشت و سرپرستی می کرد، من قصه وکلان کاری هایم را برای پدرم هم می گفتم تا بیشتر توجه شان را جلب کنم.

چونکه کم کم شعر می گفتم و نقاشی می کردم و مقالات خوب می نوشتم و به علاوه که همیشه از شاگردان ممتاز بودم رابطه من با تمام فامیل طور خاصی بود.

بزرگتر شدم و رفاقتم با پدرم بیشتر و بیشتر می شد گاهی از دین و زمانی از دنیا صحبت می کردیم.

یادم میاد که برادرم دکتر زمریالی طرزی برای جمع آوری مدارک لازم برای تیز دکترایش از فرانسه به کابل آمده بود. وقتی به بحث های سیاسی و اجتماعی من و پدرم گوش داد ، بعد از مدتی مرا به اطاق دگر صدازد و گفت : او بلا تو با بابه جانم بحث می کنی و میگویی که این حرف را قبول دارم و آنرا نه. ما این اجازه را بخود نمی دادیم. خندیدم و گفتم که ایشان دوست و رفیقم است. برایش تعجب آور بود.

وقتی ۱۸ سالم شد مادرم را از دست دادم و دنیایم عوض شد. من ماندم و آن رفیق چشم کهربایی ام. او بهترین دوست و مشوقم درزندگی و به ویژه  شعر و هنرم بود. برادر ها همه در خارج بودند برادر بزرگ دیپلومات بود و ماموریت خارج را عهده دار بود و دو برادر دیگر برای گرفتن دکترای شان به فرانسه بودند. به هر حال شب و روز شعر می گفتم و اشک می ریختم و از مرگ مادر رنج می بردم .

بله من بودم و آن مرد کهربایی چشم. پدرم مرا به چاپ سروده ها تشویق میکرد و در گوشم همیشه زمزمه تابو شکنی را می سرود. وقتی عکسم روی جلد مجله یا در روزنامه ی چاپ میشد به من تبریک میگفت ومرا تشویق میکرد. وقتی که از من خواستند خود را برای دختر شایسته کاندید کنم او مشوقم بود و وقتی که از من خواستند مدل تبلیغاتی شوم بازهم ایشان مرا تشویق نمود. به نقاشی هایم همچنان علاقه نشان میداد وهر کدام را می ستود . البته در خانه ما همه نقاشی می کردند ونقاشی کار جدیدی نبود.

 عاشقانه هایم را خیلی دوست داشت و با علاقه عجیبی دنبال میکرد. هر بار که شعرم به چاپ می رسید با عشق عجیبی مجله و یا روزنامه را می خرید و برایم میداد ودر مورد احساسم باهم صحبت می کردیم. به همین دلیل بود که نخستین دختری بودم که شعر سپید را سرودم و در آزادی احساس زنانگی ام دیواری نبود وبی قید و بند می سرودم و به دید اجتماع و مردم کاری نداشتم چون میدانستم پدر چون دیوار پولادین در پشتم ایستاده است. می گفت زنان باید آزادانه احساس شانرا بیان کنند تا این جامعه فرسوده و مرد سالار کمی رنگ تازه بخودش بگیرد.

او دیدم را روز بروز باز تر می کرد و همیشه در گوشم زمزمه میکرد:

هیچگاه از یاد مبر که تو با برادرانت هم سانی با یک امتیاز بیشتر و آن اینکه تواز احساس لطیف و ظریف زنانه بر خورداری که برادرانت آنرا ندارند. همیشه به خودت یاد آوری کن که تو همایی!

هر روز کتاب تازه تری را مورد بحث و گفتگو قرار میدادیم. در کنار این ماجرا ها از اندیشه آزاد محمود طرزی و خاطرات افتخار آمیز دوره امانیه برایم صحبت می کرد واز شجاعت مادرم و فعالیت های زندگی اجتماعی اش یاد آوری میکرد و تابو شکنی هایم را خیلی طبیعی جلوه میداد، انگار که در مسیر طبیعی زندگی باید این کار ها را انجام داد. او همیشه میگفت: حقوق زنان در این مملکت همیشه ندیده گرفته شده و صدایشان همیشه در گلو خفه شده .تو باید کاری کنی که راه را برای نسل های بعدی بازسازی.

یکروز دیدم که کتاب تازه ی برایم خریده اسم کتاب بود (آیین شوهر داری) خندیدم گفتم با این کتاب چکار کنم؟ گفت : ببین دختر جان تو یکروزی باید شوهر کنی و چون مادرت اینجا نیست که بعضی از حرف ها را برایت بگوید فکر کردم که این کتاب کمکی در این راستا باشد. نگاه کردم و گفتم : کتاب (آیین زن داری) هم در کتاب فروشی بود؟ پرسید چرا؟ گفتم اگر من شوهر کنم آن کتاب را برایش هدیه می دهم ورنه فقط من روش شوهر داری را بلد باشم و او روش زن داری را بلد نباشد که زندگی امکان پذیر نخواهد بود. خندید ودر فکر فرورفت و گفت: چقدر حرف معقول و بجا گفتی.

وقیکه در ایران ازدواج کردم ته دلش ناراحت بود ولی حرفی نمی زد تا اینکه یک روزی که باهم تنها بودیم ایشان خیلی با احترام از من پرسید چرا در افغانستان ازدواج نکردی ؟ تو که اینهمه خواستگار و عاشقان و هواخواهان زیادی داشتی؟ گفتم بابه جان عزیزم: صمیمانه می گویم که کابل برایم کوچک بود . پرسید یعنی چه؟ گفتم قربان سر تان در افغانستان کدام مرد بغیر از شما حاضر می شود که همسرش عاشقانه  بسراید و از عشقبازی و ران و پستان و لب هایش سخن زند و او این زندگی را تحمل کند. نخست مردم به او بی غیرت خواهند گفت و دو اینکه ولو خودش تحمل کند ، مادر و پدر و بقیه فامیلش او را طعنه خواهند زد وووو سر ی تکان داد و با افسوس نگاهی به من انداخت و بعد همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . گفت درست می گویی. شوربختانه اجتماع ما چنین است. دوست دارم همیشه بسرایی و خوشبخت باشی.

با تمام دوستانم چه دختر و چه پسر آشنا و حتی دوست بود. موضوع پنهانی از ایشان نداشتم ولی آنقدر به من احترام میگذاشت که اگر پوستچی نامه ای برایم می آورد باز نکرده بمن میداد و نمی پرسید از کیست. و این اعتماد و اطمینانی که به من داشت به میلیون ها می ارزید. و این سبب شده بود که همیشه به این فکر باشم تا کاری کنم که ایشان به من افتخار کند. در گفتو شنود های مان همیشه میگفت : اگر ترا وسط گله گرگ هم رها کنم بازهم سالم بر میگردی چون خوب بلدی از خودت دفاع کنی. وای که چقدر از این حرفش لذت می بردم.

زندگی من آمیخته از دو دنیای متغییر بود . از جانبی نماز می خواندم وهمچنان مینی ژوپ می پوشیدم و با خواهر و برادر به دیسکو می رفتم وتا صبح می رقصیدم. واما این دو را در یک مسیر طبیعی زندگی می دیدم که مانع هم نبودند. یکروز که نماز می خواندم و چادر در سرم نبود ، پدرم از کنار پنجره اطاقم رد میشوند و مرا دیده بود و دلیل چادر نپوشیدنم را پرسید. گفتم مگر خدا مرا موقع حمام کردن لخت و عریان نمی بیند؟ برای اوهمای لخت و چادر دار هردو یکیست. آخ چقدر از این جوابم کیف کرد و گفت قربان چشمانت و قربان این اندیشه والایت. تو واقعا همایی. هرگز این را از یاد مبر تو همایی!

روزی ازش پرسیدم که چرا اسم هما را برایم انتخاب کردید؟ فرمود وقتی در رحم مادرت بودی یک خیر و برکت عجیبی در زندگی ام پدید آمد و احساس غریبی بود که به مادرت گفتم میدانم این فرزند ما دختر است و اسمش هما خواهد بود. آری تو همای بخت و برکتی جایت در آسمان هاست و پروازت باید همیشه در آسمان های بلند باشد نه در زمین پست و لجنزار! و هرگز از یاد مبر که تو همایی!

آری او دگر با جسمش در کنارم نیست اما هر لحظه در زندگی ام زنده است و شفافیت رنگ چشمانش شفافیت زندگی منست. وقتی نخستین کتابم میلاد نسترن ها چاپ شد، آقای اقبال توخی به من زنگ زد که تبریک بگوید، و نخستین حرفش این بود: اگر آقای طرزی زنده بود چقدر خوشحال می شد و به تو افتخار میکرد!

هما طرزی

۲۰۲۳

 هما کوچکترین فرزند خانواده بود که دو خواهر و سه برادربزرگتر همیشه متوجه رفتارش بودند و هرکدام دوست داشتند چیزی به او یاد دهند.

هما با خواهرانش مرحومه حفیظه ابوی و لیلا ملک اصغردر کابل ۱۹۷۵.

سه برادر دکتر ننگیالی طرزی ، مرحوم روح الله طرزی ومرحوم دکتر زمریالی طرزی در نیویورک ۱۹۸۰ :

 

دوران کودکی با خواهر و پدر:

جو خانوادگی پر از علم و معرفت و فرهنگ بود. هر جا کتاب بود و قلم و صحبت از یادگیری و دانش . هر گوشه آگاهی بود از جهان غرب و شرق وخود سازی و اتکا به خود . بله در چنین جو بود که (هما) داشت رشد میکرد و پرورش می دید. تربیت و تعلیم (آموزش و پرورش) فرزندان برای پدر و مادر که خود از تعلیم دیده های دوره روشن (امانی) بودند حکم عبادت را داشت. نمرات امتحانات باید عالی می بود. مادر که خودش در شورش معروف(ملای لنگ) به نمایندگی دختران مکتب در رکاب شاه (امان الله خان) شرکت نموده بود، ذهن (هما) را در راستای آزاده اندیشیدن و آزاده زیستن زنان سوق میداد. و پدر که تعلیم دیده عموی بزرگوارش (محمود طرزی) بود تحصیلاتش را در رشته تخنیک هوا پیما و رادیو در روسیه به پایان رسانیده بود، او را به سوی جهان بینی و ارزش های والاتر می برد.

ارزش های اخلاقی برای خانواده بسیار با اهمیت بود. احترام به بزرگان، به مربیان، به همسایگان ، به افراد صاحب کسب و پیشه، به هنرمندان و بخصوص به خدمتکاران از کودکی جزارکان  تعلیمی شان بود. بطور مثال به یکی از آشپز هایشان (آغا صاحب) می گفتند و دستان مومه ( زنی که آنها را بزرگ نموده بود) را به عنوان احترام می بوسیدند و یا به خدمت کار دیگر که (گل محمد) نام داشت همه برادر می گفتند و سعی می کردند که آنها بغیر از خدمت یک حرفه و کسبی را یاد بگیرند و روی پای خودشان بیایستند. چنانچه پسر مومه (محمد علم ) موتروان(راننده) لاری شد. (صدری) عروس مومه لحاف دوزی را یاد گرفت و گل محمد گلکار(بنا) شد و در ساختمان پولیتکنیک استخدام شد.وووو اما این خدمتکاران همیشه به خانواده وفادار ماندند و آنها را تا آخرین لحظه ها ترک نگفتند. 

در کتاب کوچ پرندگان هما سروده های زیادی را به این عزیزان اهدا نموده و آنها را دوستانش خطاب میکند.

زنجیر محبت

        به دوستان وفادار:  

     مومه ، صدری ، تایرو ، محمد علم        

 خلیفه زمان ، لاله عبدالرحیم،  خلیفه محراب

خلیفه ابراهیم، فقیر شاه ، مادر صدیقه ، آقا صاحب

 صوفی  ،عبدا لرزاق ، خان شیرین ، میرا جان   

دیروز خانه لبریز از ما بود

و خوشی های زندگی‌

و نیایش های ابدی را

در آیینه ی روشنی ها و نور ها دیدیم

پر  شکوه و بزرگ …

وامروز که در وهم باغچه های غم قدم بر می‌ دارم

هنوز زنجیر محبت در پا هایم بسته است ،

اما بی‌ صدا ولی وفادار به باور های دیرین  و راستین

و  عشق به شما ها چون پوست تنم به من چسپیده

و در راهرو های فکرم هنوز

مسافران ابدی کوچه های پر شیب و فراز آن دیارید

نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

==============

طراوت بهار

         به دوست وفادار گل محمد جان

گل های یخ را

در شیشه ی پنجره ها

 کاشته بودیم بی‌ رنگ …

جای پایمان روی برف های سفید پیدا

و چلچله های زمستان ما را به نام صدا می‌ زدند

و روییدن مان در باغچه امید ها

در بهاری بود که زمستانی در پی‌ نداشت

و برف هایش پر از گرمای عشق ها

و زمین هایش لاله های قرمز را-

در زیرلحاف برف پنهان کرده بود

و طراوت بهار را دزدیده بود پنهانی …

و ایمان مان درین فصل ،

به خوب بودن بود

و انسان زیستن و وفاداری

 نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

 

هما از آوان کودکی به هنر که جزو سرگرمی های خانواده گی اش بودعلاقمند بود. برادرانش که همه نقاشان و مجسمه سازان ماهری بودند و جوایز زیادی را در کشور و خارج از کشور دریافت نموده بودند تاثیر گذاری خاصی بر دید هنری هما داشتند. هما بسیار علاقمند بود تا نقاشی ها و کاردستی ها و سوزن دوزی هایش که اکثرا در نمایش های جشن استقلال در نمایشگاه وزارت معارف   (  زیر نام مکتب ذرغونه) به نمایش گذاشته می شد به دید پدر و مادرش برساند که این امرخود  سبب افتخارش بوده و اتکا به نفس خاصی را در او پرورش میداد. خودش در این مورد چنین گوید:

دوستداشتم جایگاه هنرم را در خارج از منزل هم ،  پدر و مادرم ببینند ومرا مورد تحسین قرار دهند و  رضایت شانرا دریافت کنم. آری یک لحظه توجه آن دو نازنین پدر و مادربه کارکرد هایم،  ارزش یک جهان پاداش را برایم داشت.

همچنان مادر به او یادگیری هنر خیاطی را پیشنهاد می کرد . دراین باره خودش چنین گوید:

از روزگارانی که بیاد دارم همیشه لباس های قشنگ و گونه گونه بر تنم بود و تمامی اعضای خانواده شیک پوش و خوش لباس بودیم. آنچه در پاریس و روم اتفاق می افتاد، مادرم برای مان تهیه می دید. حدود ۱۰ سالم بود که مادرم در ضمن گفتگو های همیشگی اش چنین گفت:

هماگک عزیزم. قبول داری که همیشه شیک پوش بودی و هستی، اما دنیا فراز و نشیب های زیادی دارد. من که همیشه در کنارت نیستم. دوست ندارم روزی برسد که به دلیل کمبود مالی نتوانی لباسی را که دوست داری بر تن کنی و با حسرت به پنجره های مغازه ها نگاه کنی. اگر این هنر را یاد بگیری در کنار درس یک رشته اضافی هنری هم یاد گرفته و شاید روزگاری به دردت بخورد…

فردایش چند متر تکه (پارچه) از نساجی افغان به رنگ سفید که خال های بیضی شکل آبی داشت، خریده و برایم با یک قیچی داد و گفت آن هم ماشین خیاطی، حالا برای خودت یک لباس بدوز. من هم که ترس و باکی نداشتم قیچی را گرفتم وتکه را بریدم و تا شب پیراهنم را دوختم. حالا خدا میداند که چقدر بد قواره بود، اما چنان تشویق شدم که مرتب تکه می بریدم و می دوختم و یادم است زمانی که در دانشگاه بودم برای دوستانم از سرای امریکایی تکه می خریدیم و من کرتی و پطلون های خیلی زیبا برایشان می دوختم.

 

ادامه دارد . . .

02 آگوست
۳دیدگاه

آسمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

آسمان

        به پغمان

آسمان مرا صدا میزد

درختان گیلاس

و چشمه ای آب …

هوا حرف میزد ،

و برگ ها” مثنوی” میخواندند ،

سبزه ها فال “حافظ” می‌ گرفتند ،

ودرختان توت “بوستان سعدی” را ،

و درختان زرد آلو “شاهنامه فردوسی” را ،

و درختان شفتالو به دیوان “جامی” دلبسته بودند …

هوا صاف بود

و گلها “گلستان سعدی” را ورق میزدند

و غنچه ها با “خمسه نظامی” لب گشوده بودند

جوب ها شر شر کنان دیوان” رودکی “را میخواندند

درختان گیلاس با دیوان “غلام محمد طرزی” مشأعره میکردند

کبوتران “منطق الطیر” را زمزمه میکردند

و بلبلان به “غزلیات شمس” پناه برده بودند

درختان آلبالو سرگرم دیوان “استاد بیتاب” بودند

قمری با شعر های “شیخ بهایی” پر گشوده بود

و بره ها به مدرسه ای “قاری ملک الشعرا” می‌ رفتند

و درختان چهار مغز در فریادمناجات “خواجه عبدالله انصاری”

و باغ “کلیله و دمنه” را تکرار میکرد

و دیوار ها با زبان” استاد خلیلی” آشنا بودند

و من ترا می‌ ستودم عاشقانه …

هما طرزی

نیویورک 

 

 

 

03 جولای
۳دیدگاه

مرگ مادر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۲ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست

گل   جوانی   من    پر پر   و    تبه   کرده ست

خراب    گشت    و   بهم    ریخت   کاخ  امیّدم

که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست

چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟

ببین  ، که   دخترت    اکنون  اسیر  ماتم شد

ز آه  سینه ی   پرسوز  ، شام  شد   سحرم

که درد  و   زخم   دلم   بی‌ دوا  ،  مرهم شد

چه      بود     مادر    من ؟  رونق جوانی من

نوازش   و  سخنش ،  عشق  و کامرانی من

عتاب    او     شرر    خار      های    بلهوسی

نگاه    او     گل    باغ     غم      نهانی     من

ولی‌  گذشت   دریغا  ،  و پر ز  اشک گذشت

براه    تیره ی     غم     چشم    انتظار    مرا

ز مرگ  خویش شکست او  پر “هما“یش را

به    باد     حادثه       بسپرد      اختیار    مرا

 هما طرزی

۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل

چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

چاپ های بعدی :

ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰

مجله یغما ایران ۱۳۵۱

مجله اثر امریکا  ۲۰۰۶

برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل

18 ژوئن
۳دیدگاه

تنهایی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۸ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

تنهایی

 

در کرانه های سرد

به دریاچه دلم نگاه می‌کنم

شهر بی‌ باران است

شهر انتها ندارد

و مردم کالبد های بی‌ نفس

ناخن های تنهایی تنم را خراشیده

زخم ها

درد ها

همه بیصدا

چشم ها بیرنگ

دست ها فلج

من در تنهایی میمیرم

من در تنهایی می‌ پوسم

من در بی‌ عشقی‌ …

 

هما طرزی

۲۸ جدی ۱۳۵۳

کابل

 

10 ژوئن
۳دیدگاه

و تو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۰ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹۱۰ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

و تو

      به یارم

می سرایمت با تمام هستی ام

و می خواهمت با تمام نیستی ام

و می جویمت با تمام آشفتگی ام

 

بگذاردر دامان مهرت جاودانه شوم

بگذار در شهر ستارگانت عاشقانه شوم

و بگذار با ساز فرشتگانت عابدانه شوم

 

 تو مرا از شاخه  ای عشقت خلق کردی

تا ترا بستایم

و بپرستم

و بتو عشق بورزم

و اما من بیراهه می روم

 بیراهه می روم

بیراهه می روم

 

و من دل به (خاک) می بندم

و من شور گذرا

و عشق چند صباح را

(عشق) می پندارم

مرا به من باز گردان

و مرا در سرزمینت

جاودانه ساز

و در صفای آسمانت

چون ستاره ساز

وپر از پرواز عاشقانه ساز

و مرا از شور وشیدایی خاک رها ساز

 

چه باشکوه است مرغ (هما)

در دام (خدا) باشد همیش!

 

هما طرزی

نیویورک

۱۰ فبروری ۲۰۲۴

 

 

02 ژوئن
۳دیدگاه

الهه

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————

 

الهه

به وطنم

با الههً بامداد

درآغوشت بدنیا آمدم

تا نوای عشق را زمزمه کنم

دیوار ها استوار

و باغچه ها سبز بود

بهار می خندید

و خورشید می درخشید

کوچه ها شاداب

و عابران دلشاد بودند

 

و امروز

که دیوار ها فروریخته اند

و برگها را

کرم های موزی به آغوش گرفته اند

نوای غم

زوزه زنان

بر شاخه ها می نوازد

و صدای بامداد را

بدست فراموشی می سپارد

و در دنیای غریب افسردگی

به دیو شب

خوش آمدید می گوید

و من هنوز

با یاد تو زندگی می کنم

و در خانه قلبم

نوای عشقت را

زمزمه می کنم.

ای خانهً ویرانه ام…

 

هما طرزی

نیویورک ۲۹ اپریل ۲۰۲۶

Goddess,

                                                                 To my homeland

With the Goddess of the dawn

I was born in your arms

To whisper the melody of love.

The walls were solid

And the gardens were green.

Spring was laughing

And the sun was shining.

The streets were fresh

And the passersby were happy.

And today,

When the walls have collapsed

And the leaves are hugged by harmful worms,

The melody of sorrow plays on the branches,

Leaving the sound of dawn to oblivion,

And in the strange world of depression,

It welcomes the demon of the night.

And I still live with your memory

And in the house of my heart,

I whisper the melody of your love.

O my ruined house…

Homa Tarzi,

New York,

April 29, 2026

14 می
۳دیدگاه

آب عشق

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

آب عشق

 

دریا ها از رفتن خسته ا‌ند

                                     و ماتم زده …

شهر عشق بی‌ آب

تردید م را بشکن با سنگ محبت هایت 

خانه ام و دیوارهایش هنوز ترا صدا می‌ زنند

                                                     به زبان صداقت ها

بوی عشق را شنیده ام

بوی عشق را –

                             دیده ام ،

                                      چشیده ام ،

                                                   و بوییده ام

دریچه قفس را شکستم …

تامرغ  های آزادی بارور شوند 

خرمن رستن هایی ابدی اینجاست

و زنبق عاشق پر آب

ای طنین خدایی !

بر سرزمینم بتاب

و اقلیم وجودم را سرشار از آب های جهنده ساز!

هما طرزی

نیویورک

۱۰ اپریل ۲۰۱۰

 

03 می
۳دیدگاه

انکار زمانه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————–

 در این دروغین زمان-

که موریانه‌های گمراهی:

فکر بشر را از ریشه بر کنده،

زمانی که حقیقت راستین-

در گلوسیاستمدارانه‌ ی منکران، گیر کرده،

و در زمانی که انکار خدا را روشن فکری-

بیان حقیقت را،  خرافات-

و خرافات را ، حقیقت –

جلوه می‌‌دهند…

ما در کدامین سرزمین؟

در کدامین شهر ؟

در جستجوی حقیقت باشیم ؟

در زمانی که :

جمله ی (خدا نیست) را

هزاران  به به و چهچه نثار می‌‌کنند،

 و بر حقیقت راستین مهر باطل می‌‌زنند.

و سوداگران دین،

با دین‌های خود ساخته-

در لباس عیسی و موسی‌ و محمد:

مردم را فریب می‌‌دهند.

ما در کدامین سرزمین؟

در کدامین شهر؟

در جستجوی حقیقت باشیم ؟

در زمانی که حقیقت در ظلمت شب پنهان شده،

و نا‌ درستی را آفتاب تا بان گویند،

 و با چند کتاب روشن فکرانه-

و یا چند سطر نا‌ هنجار روضه خانی-

و چند نقل قول کهنه و نا‌ درست-

از چشمه خشکیده دین:

گمراهی را بما هدیه می‌‌کنند،

ما در کدامین سرزمین؟

در کدامین شهر؟

در جستجوی حقیقت باشیم ؟

شاید در چنین زمانی‌-

 شهر دل از همه جا امن تر باشد.

هما طرزی

نیویورک

۲۹ جنوری ۲۰۱۰

22 آوریل
۳دیدگاه

آراستن

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه  مؤرخ  ۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۲ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————– 

آراستن

خط سرمه را امشب عمیق تر به چشمانم کشیده ام   

لب هایم را به رنگ گلبرگ های سرخ –

                                                     دشت های فراموش شده آراسته  

و در گردنم مروارید های غلتان را با الماس های درخشان –

                                                                                        آویخته ام

شانه‌ هایم خالی‌ از پوشش

به نجابت بال های فرشتگان سفید

و لباس خوشرنگم

که با لایه های حریر های تاب دار و پر چین –

بدنم را با آرامی-

                     نسیم های ملایم –

                                             نوازش می‌ کند

و کفشهای طلایی رنگم

که قدم را یک وجب بلند تر کرده

به سرا پایم جلوه ی تازه ی داده است

مو های تاب دارم را بر شانه‌ های عریانم  ریخته ام

و دستانم را با انگشتر های الماس زینت داده ام

سرا پایم غرق در عطر های جادویی بهاریست …

تاشاید گذشته ها دوباره برایت  زنده شوند ؟

هما طرزی

نیویورک 

۱ اپریل ۲۰۱۰

 

18 آوریل
۳دیدگاه

ارمغان تو

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۹ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۱۸ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————– 

ارمغان تو

 در زیر لحاف تمنا  –

 که پر از وصله ، پینه ‌های درد  قدیمی است

 من و تو عشق را مزمزه  کردیم.

و در بیداری سحر که لب‌های  مان-

ازمکیدن ‌لذت بی‌ انجام –

 ملتهب شده بود-

با عرق بدنت،

مرا غسل پاکیزگی دادی.

                         

ارمغان تو-

 تولد نطفه ای‌ بود-

 در بطن احساس-

 در کالبد عشق،

که همیشه از آن بارورم.

و دست‌های گرمت-

 بی‌ توقف، مرا لمس می کنند   .

و چشمانت چون همیشه-

 مرا خیره خیره می‌‌نگرند…

هما طرزی

نیویورک 

اول اپریل ۲۰۱۰

 

03 آوریل
۳دیدگاه

انس

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۱۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۳ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

انس

انس من به صدای تو-

از ورای سیم های فرسوده زمان­-

چون قطره‌های باران هنوز:

درخت پوسید ه  تنم را نمناک و تازه می کند.

قلب‌های یمان –

 با قرارداد‌های پوشالی اجتماع،

در ازدواج‌های طولانی در جدال اند…

نرمش سخن ها،

خشونت احساس را از یاد می‌‌برد.

و افق دور با غرور همیشگی-

بر سر مایه وجود مان نیشخند می‌‌زند

و آفتاب عشق مان-

افسوس که برای همیشه غروب کرده است …

هما طرزی

نیویورک 

۲ نوامبر ۲۰۰۰

 

 

23 مارس
۳دیدگاه

آن سوی ابر ها

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۳ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

آن سوی ابر ها

 

من و تو که پیوند مان-

همیشگی است…

باید که با دوری از هم

زمان را به امانت بگیریم

و بی ثباتی جسم

نشاید که در دوام عشق مان رخنه کند 

 

ورای ابر های بی ثبات

در افق جاودان و پر نور

که پرتو خورشید

چشم‌ها را خیره می‌ کند …

ثبات عشق ترا احساس می‌‌کنم

هما طرزی

نیویورک 

۱۰ اپریل ۲۰۰۲ 

 

 

 

 

 

 

14 مارس
۱ دیدگاه

امید ابدی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۳ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

امید ابدی

مرا  در قایق احساس ،

چو فانوس بلورین ،

پر نور و درخشنده تر از آفتاب ها …

به جاودانه ها ببر .

دستان پر مهرم را –

در باغچه ی هستی‌  ات بکار .

شاید روزی ثمر دهد ؟

هما طرزی

لاس ویگاس

۶ نوامبر ۲۰۰۶

09 مارس
۳دیدگاه

امید ها

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۸ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۹ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

امید ها

 

در تیره شب‌های تنهایی

خون منجمدم را در یخچال سینه حبس کرده ام

بدن یخ زده

عقیم گرمای امید هاست

زاد و ولد احساس در من خشکیده

با بی‌ رغبتی زیستن را دنبال می‌کنم

دستان سرد و ناتوان را

در پارچه امیدها

چون کالبدی پیچیده در کفن

پنهان کرده ام

تا شاید روز روشنی در قالب نور به سراغم آید

و بدن گرمای دیرین را لمس کند

هما طرزی

نیویورک

۹ آگست ۲۰۱۰

 

 

 

26 فوریه
۳دیدگاه

افغانستان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

افغانستان

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نورسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هام

زنده می‌ سازد

در زیر ناخن هایم

سبزه های زرد روییده

و گند مستان تنم

سرزمین خشکی است

با سنگ های ترک خورده

زیر قدم های بیگانگان

مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم

سینه های پر شیرم را خشکانده

در گیسوانم دیگر لاله نمی روید

شقایق برای همیشه چشم بسته

و بنفشه ها خوابیده ا‌ند

نسترن و شب بو

داستانی‌ است

به شگفتی چشمان نرگس پر اشک

یاسمن را در تاقچه ی دلم می‌ بویم

از فرط خستگی و جنگ

یارای روییدنم نیست

همه خوبی ها

عشق ها

آوازها 

و امید ها

در من مرده

و امروز سرزمینی هستم

پر از فغان ها و ناله های بی‌ شمار

سرزمین افغانستان …

هما طرزی

۱۴ اگست ۲۰۱۰ 

نیویورک 

21 فوریه
۳دیدگاه

التجأ

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

التجأ

در زوایای وجود –

 و در نهاد هستی‌ ام،

عطش خواستن تو همیشگی

است.

ای معبود لا یزال !

ای ذات پر جلال !

ای که بنده نا‌ چیزی چو من-

همچو کبوتر بی‌ بال.

با زانوان خمیده و ناتوان،

در برا بر آنهمه عظمت و قدرت-

خودش را از همیشه نا‌ توان تر می‌‌بیند.

و تو-

ای خدای زمان من!

با آنهمه شکوه،

 با آنهمه صولت،

با من حقیر حرف می‌‌زنی‌،

به راز دلم گوش می‌‌دهی،

و مرا بنده ات می‌‌خوانی …

ای عزیز !

در ساعاتی‌ که این ناتوان-

به توانایی‌های تو پناهنده شده-

التجایم این است:

که مرا ازآستانت دور مرانی،

 و به حال خودم رها مکنی،

و همیشه ربّ من باشی‌.

و هر زمان که بی‌ یاد تو-

به خواب روم-

مرا بیدار نگهداری،

و مگذاری به خواب غفلت رفته-

درین دنیای سردی آفرین،

هستی‌ تو را،

 هستی‌ وجود عزیزت را-

با وجود ناقص این زندگی‌ بی‌ ثبات-

عوض کنم.

هما طرزی

۲۰ جنوری ۲۰۱۰ 

نیویورک

 

 

 

 

 

10 فوریه
۲دیدگاه

اعدام

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

اعدام

 امروز در دادگاه شهر،

در دادگاه شهر مردگان،

 حکم اعدام تاک‌های انگور-

 صادر شد…

جرم تاک ها-

شراب بود.

شراب…

قاضی ریشو ،

 با عمامه ی بزرگ تر از سبد انگور ها،

و ریشی دراز تر از شال‌های بنارسی،

حکم اعدام را با چنان دبدبه ای،

به  چنان شور و هیجان …بیان کرد:

تاک‌ها را از ریشه بر چینید،

ریشه‌ها را با قیر گرم برای همیشه از زاد و ولد محروم سازید،

تاک‌ها همه (زن )اند،

بدان سان که زن مایه ی عشق است ،

و باید از همه چیز محروم باشد،

تاک‌ها هم که مادران فاسق و فاجر شراب اند.

حکم برین است که تا ابد در این سر زمین ،

فرزندی نزایند.

ختم حکم امروز…

هما طرزی

نیویورک

۲۴ مارچ  ۲۰۰۴

 

07 فوریه
۳دیدگاه

آغازی دیگر 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

آغازی دیگر 

 

کوچی ام من،

تیر ه بالم

 باز در ابر بهاری

شعری از پرواز خود آغاز کردم

پر گشودم

نغمه سر کردم

سرودم:

هرچه بودم

              پاک و زیبا

هرچه بودم

             خوب یا هیچ

هرچه بودم، هرچه هستم،

از برایت

در میان دست غمگینم بها ر آورده‌ام من.

تو زبانم بند کردی، تا که در شعر سکوتم:

             من ترا فریاد کردم، داد کردم…

باز هم ، دیدی ؟ ترا آغاز کردم

            ‌ای که پنهان کرده أی در چشم‌هایت شأم هایم

هر چه هستم، هرچه بودم

یا نبودم

در سرودت، در سرودم،

باز من تکرار  بودن یا نبودن‌های خود را ساز کردم

عشق را من با هوس

یا من هوس را با بزرگی‌های حرمت جوی تو

تا بیکران کهکشان‌هایم کشاندم_

دور، تا ان دور‌ها ی بیکران احساس جانم

یا تنم؟ من خود ندانم

تا الهه گشته‌ام در معبد بی‌ انتهایت

ای خداوند بزرگ و بی‌ نهایت

کوچکی خویش را احساس کردم

بنده‌ام من؟ گریه‌ام من؟ خنده‌ام من؟

هرچه بودم، هرچه هستم

تو خداوندی، بزرگی

کوچکم من، کوچی‌ام من

باز در ابر بهاری

شعر پروازم ز پشت ابر ها

آغاز کردم.

هما طرزی

Kabul

, April 19, 1973

 

 

 

 

02 فوریه
۳دیدگاه

آشتی‌

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۳ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

آشتی‌

‌گونه های کبوتران سفید –

قرمز تر از لاله هاست 

قاصدک‌های بهاری

پیام آور  مهر –

                   در سرزمین بیگانگان

و من در اتاقک پر از کاغذ و قلم ها وکامپیوتر  …

در برابر دیوار پر از آینه –

                           به چشمان خسته‌ام نگاه می‌‌کنم  

قلبم خالی‌ از عشق ها و خسته تر ازحما لان باربر …

زانو هایم  را نرم نرمک

با دستان گرمم  –

ماساژ می‌‌دهم .

در درون پر غوغای خودم-

                           به دنبال آرامشی هستم که وجود ندارد…

از هرچه در زمین است

هزاران‌ سال دورم

خیلی‌ دورم

به من عشق را هدیه کنید …

تا با خودم آشتی کنم . 

هما طرزی

نیویورک 

۱۸ مارچ ۲۰۱۰