از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 21 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 9 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
آنگاه که از سرزمینِ بیحدّ و مرزِ اندیشه سخن میگویی،
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 21 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 9 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
آنگاه که از سرزمینِ بیحدّ و مرزِ اندیشه سخن میگویی،
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 18 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 6 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سخن شاعر
بهخاطر بسپار که اگر طلا هم باشی،
برای بقا و استحکام ناگزیر از آنی که با دیگر فلزات درآمیزی.
در خلوصِ محض، شکنندگی نهفته است،
و استواری در همنشینی و تعامل پدیدار میگردد.
پس نیک بیندیش که چه میگویم،
زیرا حکمتِ این سخن در ژرفای زندگی نهفته است.
احمد محمود امپراطور
6 فبروری 2025
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 13 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 1 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 9 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 28 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
واقعیت تلخ و جانسوز
واقعیت تلخ و جانسوز این است که کارد از استخوان مردم این سرزمین بسیار فراتر رفته و زخمهایی که روزگاری تنها در جسمهای شکسته نمایان بودند، اکنون به عمق قلبها و جانهای خسته نفوذ کردهاند.
این زخمها دیگر صرفاً بر جسمها محدود نمیشوند؛ بلکه به گونهای دردناکتر، قلبها و روحها را شکافته و هر لحظه، آتشی خاموشناشدنی را در درون انسانها شعلهور میکنند.
دردهایی سهمگین و زخمهای بیدرمان، همچون طوفانی بیپایان و وحشی، همهچیز را در هم کوبیده و آرامش را به افسانهای دوردست و دستنیافتنی بدل کردهاند؛ گویی آرامش، مفهومی است که هیچگاه در این خاک مجال ظهور نخواهد یافت.
رنج نه تنها بر شانهها سنگینی میکند و قامتها را خم کرده است، بلکه همچون زهری کشنده، در رگهایمان جاری است و هر روز ذرهای از وجودمان را به سوی نیستی میکشاند.
امیدهایی که روزگاری مانند شعلهای گرمابخش دلهای ما بودند، اکنون در ظلمت مطلق گم شدهاند و چیزی جز خاکستر سرد ناامیدی از آنها باقی نمانده است.
گویی آسمان زندگی ما برای همیشه از نور محروم شده و تنها شبِ بیپایانی است که بر ما سایه افکنده است.
ما، غمزدهترین مردمان این جهان، به مانند سایههایی بیرمق و خسته، در گردبادی از اندوه، پریشانی و اضطراب سرگردانیم.
گویی زمین و زمان سوگند خوردهاند تا آخرین بارقههای شادی و آرامش را از ما بربایند و ما را در چنگال سرنوشت تلخ و بیرحم رها کنند؛ سرنوشتی که هیچگاه برایمان جز رنج و عذاب ارمغانی نداشته است.
سایهای سیاه و سنگین، همچون شبحی از عذاب و یأس، بر سر این ملت گسترده شده و نور را از دیدگانمان دزدیده است.
این سایه سیاه، گویی ابرهایی از غم و اندوه است که هیچ نسیمی نمیتواند آن را کنار بزند، هیچ بارانی نمیتواند آن را بشوید، و هیچ طلوعی نمیتواند آن را بشکند.
دیگر هیچ صدای نجاتبخشی از دوردستها به گوش نمیرسد؛ تنها زمزمهی بغضهایی که در گلو خفه شدهاند و اشکهایی که هرگز مجال جاری شدن پیدا نمیکنند، در این سکوت مرگبار طنیناندازند.
گویی این سکوت، خود فریادی از عمق رنج و ناامیدی است که به گوش هیچکس نمیرسد.
در میان این دریای بیکران و توفانی از درد، یأس، و ناامیدی، تنها تکیهگاه و ملجأ ما، بارگاه بیکران و رحمت خداوند متعال است؛ خدایی که به گوشهگیرترین اشکها و بیصداترین نالهها نیز گوش میسپارد و نالههایی که حتی انسانها توان شنیدنشان را ندارند، در درگاه او به فریادی بلند تبدیل میشود.
تنها اوست که میتواند این آوار سنگین و خردکننده را از دوشمان بردارد و نوری تازه در دل تاریکی بیپایانمان بیفروزد. در جهانی که هیچ دستی برای یاری به سوی این ملت دراز نمیشود، هیچ صدایی برای امید دادن به گوش نمیرسد و هیچ چراغی برای نشان دادن مسیر روشن نمیشود، تنها امیدمان به لطف و رحمت بیانتهای اوست؛ خدایی که قدرتش فراتر از تمامی طوفانها و تمامی رنجهاست و تنها نسیم شفقت او میتواند این غبار سیاه و سنگین را از آسمان زندگیمان بزداید.
اما آیا این غبار، این سایهی مرگبار، و این شب تاریک هرگز به پایان خواهد رسید؟
آیا این ملت، که زیر آوار سنگین زخمهای بیدرمان و دردهای بیپایان مدفون شدهاند، روزی بار دیگر طلوع آرامش و نور را خواهند دید؟
خدایا! در میان این همه ناامیدی، رنج، و سیاهی، آیا هنوز بارقهای از امید باقی مانده است؟
آیا هنوز سحرگاهی در پس این شب بیپایان نهفته است؟
یا این ملت برای همیشه در گرداب سرنوشت تلخ خویش گم شدهاند؟
خدایا! تویی که قادر مطلقی، تویی که توان شکستن تمامی سدهای ناامیدی را داری، آیا هنوز نگاهی به این ملت دردمند خواهی داشت؟
تنها نسیم رحمت توست که میتواند این دریای طوفانی را آرام کند و این خاک خسته از رنج را به بهاری تازه بازگرداند.
نویسنده: احمد محمود امپراطور
۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 7 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 26 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
بیزارم از قلم به دستان خودبین و متکبر، آنان که با داشتن دانش و آگاهی، گوهری به ارزشمندی وقت خویش را در راه توهین و نمایش برتری بر دیگران هدر میدهند.
چنین افرادی گمان میبرند که با رفتار متکبرانه و نگاه تحقیرآمیز میتوانند جاودانه شوند.
بیآنکه دریابند سرانجام شان همچون برگ زرد پاییزی است که از برگهای تقویم زندگی جدا میشود و در طوفان فراموشی گم میگردد.
شاید نامشان برای مدتی کوتاه بر زبانها جاری بماند، اما قلبی از محبت برای آنان نه تپیده و خاطرهای از احترام به آنان در اذهان باقی نخواهد ماند.
اینان، در واقع، به دست خود، مسیر انزوا و نابودی اعتبارشان را هموار میکنند.
من، بهعنوان انسانی اندکدان، با تکیه بر تجربیات محدود و دانستههای ناچیز خویش در عرصه نوشتن و سرودن، به این باور رسیدهام که در پهنه بیپایان شعر و نویسندگی، صداقت و سادگی، چون گنجینهای گرانبهاست.
هرچه نویسنده با روراستی بیشتری از فراز و فرودهای زندگی و اجتماع سخن بگوید و در رفتار خویش تواضع و فروتنی را پیشه کند، نهتنها کلامش در قلب مردم جای میگیرد، بلکه نام او نیز در جانها و خاطرهها ماندگار خواهد شد.
در نهایت، حقیقتی آشکار و انکارناپذیر پیش روی ما قرار میگیرد:
ماندگاری و قدرت یک نویسنده یا شاعر، نه در تکبر و نمایش برتری، بلکه در صداقت، فروتنی و انعکاس واقعیتهای ناب و بکر زندگی پنهان است.
تنها زمانی که کلامی از اعماق دل برخیزد و صداقت آن، زلالی روح را به مخاطب منتقل کند، میتواند در قلوب انسانها جایی ابدی بیابد.
چنین فردی، با فروتنی و احترام به ارزشهای انسانی، نهتنها از اعتبار و اعتماد مردم بهرهمند میشود، بلکه همچون چراغی روشن در تاریکیهای زندگی، مسیری الهامبخش برای دیگران میگشاید.
شاعر یا نویسندهای که حقیقت زندگی را با زبانی ساده، اما عمیق به تصویر میکشد، در واقع درختی است که در سایهسارش آرامش و اطمینان برای نسلها فراهم میآورد.
او به جای اینکه به دنبال تحمیل خویش باشد، در میان مردم به جستجوی معنا میپردازد و نامش، نه به خاطر بزرگی ظاهری، بلکه به سبب بزرگواری باطنیاش، بر زبانها جاری میشود.
این انسانهای وارستهاند که اثری ماندگار در تاریخ بشریت بهجا میگذارند، زیرا آنچه از دل برآید، هرگز در گردباد فراموشی گم نمیشود.
به راستی، چه زیباست آنکه با هر کلام و قدم خویش، نه برای اثبات خود، بلکه برای بهبود پیرامون جهان تلاش میکند.
چنین کسی، نه تنها در قلب مردم جاودان میشود، بلکه در گستره زمان، همچون نسیمی معطر، همواره یادش ماندگار و نامش ستوده خواهد بود.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 4 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 23 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
مناجات:
عشق و هدایت
بسم الله الرحمن الرحیم
ای معبود مطلق،
ای آرامبخش اضطرابها
و منبع بیکران عنایات سرمدی،
سپاس که مرا پذیرفتی
و بیشائبه،
گنجینههای رحمت و نعمتت را
بر وجود کوچک و بیمقدارم ارزانی داشتی.
تویی که انوار معرفت را
بر دلهای تهی از دانایی میتابانی
و ظلمتکدهی اذهان غافل را
با نور حکمت و رأفت روشن میکنی.
شاکرم که در نهادم،
این قلب ضعیف و لرزان،
جوشش عشق و شهود را جاری ساختی
و بر زبان ناتوانم
واژگانِ نهادی که جز ذکر تو،
حکایتی از حضور تو نیستند.
هر واژه که از این لبان خاموش
برمیآید،
آوایی است به بارگاهِ کبریایت
و هر شعری که از قلم ناتوانم جاری میشود،
گامی است لرزان در مسیر حقیقت
و تلاشی کوچک برای دستیابی به ژرفای معنا.
راهنمایم باش،
این بندهی ناتوان و درمانده را
در راه صداقت و پاکدامنی پایدار کن
و از وسوسههای بیپایان دنیا
و آزمونهای سنگین آن
در پناه رحمتت محافظت فرما.
مشعل حقیقت را
در دل تاریک و لرزانم بیفروز
تا در سایهی عشقت
رهسپار قرب تو شوم
و دلهای دیگران را
با یاد نامت آرام بخشم.
پروردگارا،
این دل شکسته و ناتوان را
در دریای وحدت خود غرق کن
و بذر محبت و یگانگی را
در خاک خشکیدهی دلها برویان.
بگذار این دنیا،
این سرای گذرا،
باغی شود که از شاخههایش
میوههای آرامش و دوستی
برای بندگان نیازمندت فرو ریزد.
مرا که اسیر غرور و خودبینیام،
از بند این زندان آزاد کن
و این روح پریشان
و این جسم ناتوان را
به عشق و لطف بیکرانت وابسته ساز.
تا لحظهلحظهی این حیات بیمقدار
سرشار از نور تو باشد
و آکنده از مهر بیحدت.
آمین
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
پنجشنبه ۰۴ دلو ۱۴۰۳ خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 3 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 22 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
مردانگی فراتر از جنسیت
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 2 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 21 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سخن پرداز
بی تو تنها تر از آنم که بودم هستم
خسته از وضع جهانم که بودم هستم
می تپم چون که تپیدن شده است عادت من
روز و شب در نوسانم که بودم هستم
من ز روزی ازلی زندگی عاشق بودم
گر شوم پیر جوانم که بودم هستم
هر کجا دانش و فرهنگ و هنر می جویم
در پی علم روانم که بودم هستم
نفرت انگیز ترین واژه برایم جنگ است
ز جمع صلح طلبانم که بودم هستم
از دو رویی و دو پشتی و دو رنگی سیرم
چون کف دست عیانم که بودم هستم
از بد انديش و سبک پاچه و حاسد دورم
دشمن دیده درانم که بودم هستم
کشتی عشق به دریای ادب می رانم
شاعری سوخته جانم که بودم هستم
از بدخشانم و محمود سخن پردازم
ذره پرورده ای کانم که بودم هستم
———
دوشنبه اول دلو۱۴۰۳ خورشیدی
که برابر میشود به January 20, 2025
سرودم
احمد محمود امپراطور
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 26 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی 15 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
ضرورت
در کار ملک شخص توانگر ضرورت است
فتح و شکوه را سر و لشکر ضرورت است
آزادگی شعـــار و نشستـن به خانه نیست
عـــــزمِ متیــنِ رُک و قلندر ضرورت است
در خواب و در خیال به صلحی نمی رسیم
یک همـــت وزینی سراسر ضرورت است
دستــــار و جامـــه اهل هنودم به تن کنند
اســــلام را تقـدس و باور ضرورت است
دنیــــا به جایگاهی فنـا پرســــه میـــزند
امـــرات را به جنس مذکر ضرورت است
با هـــــر ابولهب نشود کـــار ملک ســـــاز
صـدیق در مقـــــام پیمبــر ضرورت است
بر رهـزنان خود سر و پر کین و ناسپاس
سوزان ترین جزای مکرر ضرورت است
دل بشـــــکند طبیب مـداوا نمی کنـــــد
این زخــم را نوازش دلبر ضرورت است
غامض گرفته روز و شب این وطن فـرا
بر ظلمت فزون خور انور ضرورت است
از اعتسـاف ســـوی عدالت اگر رویـــم
بر مرد و زن حقـوق برابر ضرورت است
بـگذر ز پـــول اجنبی زنجیــــــر بندگیست
بـادار را همیشــــه به نوکر ضرورت است
نضجِ کلام و شعر تو محمود ساده نیست
ادراک را به مـــرد سخنور ضرورت است
—————————————-
سه شنبه 24 جدی 1398 خورشیدی
14 جنوری 2020 ترسایی
احمد_محمود_امپراطور #
====================================
رُک – راست، استوار
امرات – زنانگی، رفیقه، زن
غماض– مبهم و مشکل
اعتساف – راه را کج کردن
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 24 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی 13 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
ارزش های اصیل انسانی
احمد محمود امپراطور، ستارهای فروزان در افق ادب و انسانیت، شاعری است که واژگانش همچون نسیمی سرشار از عشق و محبت، روحهای تشنه مهر و انساندوستی را نوازش میدهد.
او جوانی است که تواضع، مهربانی و اندیشهای ژرف را در وجود خود پرورانده و عشق به هنر و انسانیت را به عالیترین شکل ممکن به منصه ظهور رسانده است.
زندگی او داستانی شگرف و دل نشین از وفاداری، خدمت و احترام است؛ داستانی که هر صفحهاش با دعای خیر و مهر پدر و مادر آراسته شده و با اخلاق نیکو و منش والا، جلوهای کم نظیر یافته است.
در جهانی که اغلب هیاهو و ظاهربینی، ارزشهای اصیل انسانی را به حاشیه می رانند، امپراطور چون نسیمی آرام اما استوار، پیام مهر، خدمت و اخلاق را به دلها هدیه میدهد.
او نه تنها در اشعار خود، بلکه در رفتار و کردار نیکویش، الگویی برجسته و تابناک برای نسل جوان این عصر است؛
الگویی که نشان میدهد انسانیت و هنر، فراتر از واژگان، در شیوه زیستن و بازتاب احترام و عشق عمیق به والدین معنا پیدا می کند.
امپراطور خدمت به پدر و مادر را نه صرفاً یک وظیفه، بلکه عبادتی مقدس و ارزشمند میداند که برکت و جلال زندگی او را تضمین کرده است.
او دعای خیر والدین را گرانبهاترین سرمایه خود میخواند و موفقیتهایش را وامدار همین دعای الهامبخش میداند.
اشعار او که سرشار از عشق به خانواده و ارزشهای والای انسانی است، بازتابی از اهمیت اخلاق، انسانیت و وفاداری در عمیق ترین لایههای معنایی خود است.
پدر و مادر این شاعر ارجمند، منبع الهام و سرچشمه نورانی هنر و ادب او بودهاند.
دعای خیر آنان، چون تاجی زرین، بر سر امپراطور میدرخشد و مسیر سعادت و جاودانگی را برای او روشن ساخته است.
شنیدن از زندگی و خدمت بیدریغ او به والدینش، مرا بر آن داشت تا با کنجکاوی بیشتری درباره این شخصیت ارزشمند تحقیق کنم.
آنچه یافتم، شگفتی و تحسینم را دوچندان ساخت؛ چگونه این جوان شریف با تمام وجود، خدمت به والدین خویش را عبادتی ناب دانسته و دعای آنان را گوهر بیبدیل زندگی خود شمرده است.
در روزگاری که احترام و خدمت به والدین نزد بسیاری از جوانان کمرنگ شده است،
محمود امپراطور چون چراغی فروزان، راه درست را به دیگران نشان میدهد.
او با زندگی و رفتار خویش ثابت کرده است که خدمت به پدر و مادر نه تنها مایه برکت در زندگی، بلکه رمز جاودانگی در قلبها و تاریخ است.
اگرچه پدر بزرگوارش به سرای ابدیت شتافته است، اما مادر مهربان و فرشته خصال او همچنان در قید حیاتاند
و امپراطور با عشقی خالصانه و صبری وصف ناپذیر، همه لحظات خود را صرف خدمت به ایشان کرده است.
او به زیبایی نشان داده است که این خدمت، مایه شرف، عبادت و رضایت خداوند است؛ خدمتی که برای او، رضایت کامل پروردگار و بهرهمندی از دعای پرخیر و برکت مادر را به ارمغان آورده است.
به مثابه وظیفهای اخلاقی، بر خود لازم دانستم که این نکات ارزشمند را با اجازه ایشان به قلم آورم.
امید است که این نمونهای والا از اخلاق و خدمت، الهامبخش جوانان و همه انسانها گردد و راهنمایی برای زندگی بهتر و پرثمرتر باشد.
با احترام و ارادت
نویسنده: روژان کارینا
میزان ۱۴۰۳ | سپتامبر ۲۰۲۴
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :چهارشنبه 19 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالی
فراموش شدن،
سهم تلخ و بیرحمانهای است
که زندگی به ما هدیه میدهد.
چه دردناک است
که در نهایت، تمامی وجودمان،
آنچه در قلبها کاشتیم و در ذهنها جاری ساختیم،
چون نقش گامهای رهگذری
بر سطح برفهای سرد و فراموشی
محو میشود.
گویی تمام لحظات زیسته،
تمام نبضهایی که به عشق و امید تپید،
تنها نقشی موقتی
بودند
بر سپیدی سرد زمان؛
نقشی که با وزش بادی بیرحم
از یاد میرود.
چگونه میتوان پذیرفت
که خاطراتمان،
خندهها و اشکهایمان،
داستانهایی که برای خود و دیگران نوشتیم،
همگی به سرانجامی چنین خاموش
ختم شوند؟
چگونه میتوان باور کرد
که روزی این برفها
رد پایمان را خواهند پوشاند
و هیچکس دیگر
حتی نامی از ما به زبان نمیآورد؟
فراموش شدن،
سهم تلخ و بیرحمانهای است
که زندگی به ما هدیه میدهد.
سهمی که گویی با زخمهایی از جنس بیاعتنایی
عشقها و رویاهایمان را از هم میگسلد.
گویی تمام شور و شوقها،
شکستها و پیروزیها،
تنها زمزمههایی بودند
که در هیاهوی جهان
گم شدند.
و چه دلشکن است این اندیشه
که هیچ
کس به عقب نگاه نمیکند
تا رد پای ما را بیابد،
تا نشانی از بودنی
که در تک تک لحظاتش
تلاش کردیم چیزی بیافرینیم،
چیزی بگذاریم.
گویی هرگز نبودیم،
گویی هرگز نخواستیم و نزیستیم.
ما زندهایم، اما برای چه؟
برای آنکه روزی برفهای سرد و فراموشی
تمام نشانههای بودنمان را بپوشانند؟
برای آنکه قصهمان
بیشنونده بماند؟
یا برای آنکه
در این بیکرانگی بیتفاوتی،
تنها مشتی حسرت
در دل جا بماند؟
حسرتی که
چون چراغی خاموش
در تاریکی زندگی میسوزد
و یادآوری میکند
که چگونه زیستیم،
اما در فراموشی گم شدیم.
و این است حکایت انسان؛
جستجوی جاودانگی
در جهانی
که هیچکس را
جاودان نمیپذیرد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
Ahmad Mahmood Imperator
زمستان 1403 خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 17 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 6 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
نقدی بر مثنوی ( داستان دو پنسل در بدخشان )
اثر استاد مسعود خلیلی
« درود و مهر بزرگوارم!
در این مثنوی، سه لایه معنایی عمیق بهطور فلسفی و هنرمندانه در هم تنیده شدهاند:
طبیعت، رنج، و امید. این سه عنصر، در عین تضاد، به شکلی هماهنگ، تصویری از واقعیت پیچیده زندگی انسانی ارائه میدهند.
تصویرسازی طبیعت ، ستایش از هارمونی وجود :
جناب مسعود خلیلی، طبیعت بدخشان را نه تنها به یک منظره، بلکه تجلیای از نظم و زیبایی الهی ترسیم میکند.
هر کوه، هر دره، هر چشمه، و هر گل در این روایت، همچون نشانهای از حکمت مطلق در خلقت عمل میکند.
طبیعت، بهگونهای که خلیلی توصیف میکند، مأمنی است که انسان را از غوغای جنگ و رنج انسانی به آرامش فرا میخواند.
این ستایش از طبیعت، بهطور فلسفی، یادآور این حقیقت است که حتی در میان آشوب و ویرانی، زیبایی و هماهنگی جهان باقی است و انسان میتواند از این زیبایی برای بازیابی روح خود بهرهمند شود.
تأثیر جنگ و فقر ، آیینهی تراژدی بشری:
جناب مسعود خلیلی، جنگ و فقر را پدیدههایی بیرونی، دانسته و آسیبهای درونی جامعه انسانی را ترسیم میکند.
ظلم و بیداد، انسان را از جایگاه طبیعی و الهی خود به زیر کشیده و او را در زنجیر محرومیت و فلاکت گرفتار کرده است.
با این حال، این تصویر نهتنها تراژدی، بلکه نقدی فلسفی بر ماهیت قدرتطلبی و بیعدالتی در جوامع انسانی است.
خلیلی به ما یادآور میشود که فقر، فراتر از فقدان مادی، نوعی بحران اخلاقی و اجتماعی است که همه ما در قبال آن مسئولیم.
تجلی امید ، جوهرهی انسانیت و رهایی:
داستان «دو پنسل» نمادی از ایدهای عمیق است:
امید، حتی در دل محرومیت، سرچشمهای برای نجات بشریت است.
این دو قلم ساده، در فلسفه خلیلی، نمایانگر توانایی بشر برای بازسازی و نوآفرینی است.
کودکان، با وجود محدودیتهای مادی، حاملان میراث آیندهاند و حتی کوچکترین امکانات میتوانند آنان را به سوی پیشرفت هدایت کنند.
و امید یک نیروی متعالی، فراتر از واقعیت مادی است و نشان میدهد که اراده انسان قادر است از دل تاریکی، نوری به وجود آورد.
نگاه کلی، وحدت در تضادها :
این مثنوی، فلسفهای از وحدت در تضادها ارائه میدهد.
در دل زیبایی طبیعت، رنج انسانی موج میزند؛ اما همین رنج، زمینهای برای شکوفایی امید و اراده میشود.
خلیلی، بهگونهای هنرمندانه، به ما نشان میدهد که جهان، با تمام تناقضاتش، دارای نوعی هماهنگی درونی است.
طبیعت، جنگ، و امید، به شکلی عمیق به یکدیگر متصلاند و انسان در میان این سهگانه، در جستوجوی معنا و راه نجات خویش است.
این اثر، با نگاهی فلسفی، بازتابدهندهی ایمان مسعود خلیلی به قدرت تحولآفرین دانش، هنر، و اراده انسانی است.
در نهایت، پیام خلیلی این است که حتی در سختترین شرایط، انسان میتواند با اتکا به خرد، عشق، و امید، به سوی آزادی و پیشرفت حرکت کند.
با مهر و ارادت
احمد محمود امپراطور
زمستان 1403 خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 15 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 4 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
مخمس
عمریست دلـــــــم پُــــر بود از رنج زمانه
غم بر ســـــرِ غم میــــزند از غصه جوانه
آرامــــی و آزادی شعـــــــار است و فسانه
خرسنــــدی مگر گــــــم بنموده رهی خانه
روز است ولی پـُـــــر شده از رنگ شبانه
—————————————
آفـــــــاق ز آفــــــات و جنون پر شده بینی
دل در بــــــر و احســــاس مکدر شده بینی
یــــــارانِ وفــــــــــا کیش ستمگر شده بینی
اهــــــلِ ادب و فضل محقــــــــر شده بینی
زاهـــــــد ز پـیء مرکبِ جهل است روانه
—————————————
میــــــراثِ وطن یکسره بــــر باد فنا رفت
از سینه ی کوه ها گهر و لعل و طلا رفت
سلطان به ســـــرِ دار شد از شهر گدا رفت
تا گشت نیـت رحمت ام از سوی خدا رفت
شرمنـــدگی را نیست دگـــــر شرم و بهانه
—————————————
نیـــک و بد این طایفــــه از هـــم گله دارد
آتش بـــه درونِ دل شــــان ولــــــوله دارد
در بـــــــاورم این کینـــه به خود قافله دارد
از مـــــا دو جهان عشق و وفـا فاصله دارد
از دلبــــــری و یــــــاری نمی بینی نشانه
—————————————
در مـــــدرسه ها حـــرفِ تهی ناف شنیدیم
از مهتــــــر این مُلک بســــی لاف شنیدیم
در شــــاًن بــــدان یکسـره اوصاف شنیدیم
سخت است گپِِ مـــــردمِ اجـــلاف شنیدیم
خوشـــــگویی نبــــاشد سخنِ بـــی ادبــانه
—————————————
محمود چه قـــــدری دگـــری میکنی فریاد
از دستِ همین طایفـــه ی خود سر و شیاد
با دشمنِ دیــــــرین نشـــــود این وطن آباد
باید که فــــرو ریخت اول خــــانه ی صیاد
تا زندگی زیبــــــــا شود از شعــر و ترانه
احمد محمود امپراطور
سه شنبه 10 جدی 1398 خورشیدی
31 دسامبر 2019 ترسایی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 10 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 30 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
《 سفر در گذر زمان: ده سال خاطره 》
از سنین نه تا نزده سالگی (۱۳۷۱ تا ۱۳۸۱ خورشیدی)،
در روستای کنگورچی، زادگاه اجدادیم، یکی از دلانگیزترین و شگرف ترین گوشههای دیارم در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، زندگی کردم.
این دیار که در دامنه کوههایی جا گرفته بود که همچون دژهایی به آسمان میرسیدند، با درختانی انبوه و سرسبز که همچون دامن سبز رحمت خداوند بر دیارم سایه میافکندند،
بهشتی کوچک بر دل زمین میساخت.
طبیعت زنده و ناب این منطقه با جویبارهای زلال و آبهای شفاف که از میان سنگها جاری میشدند، همواره روح من را سیراب میکرد و در دل این آرامش و زیبایی بیپایان، طمأنینهای عمیق و دلنشین نهفته بود.
این سرزمین نه تنها چشمها را به خود جذب میکرد، بلکه در هر گوشهاش میتوانستید لبخند طبیعت را احساس کنید،
اما در پس این زیباییها، زندگی با سختیها و تلخیهای خود همراه بود که مرا به درک عمیقتری از درسهای پنهان طبیعت میکشاند.
زندگی در چنین دیاری، همچون بهار دلانگیز، ساده و بیدغدغه نمیگذشت.
در کنار این همه زیبایی، مشکلاتی همچون دشواری دسترسی به منابع صحی، نارساییهای زیرساختی و محیطی که گاه بر این دیار سایه سنگین و سیاه میافکند، جزئی از حقیقت تلخ و گریز ناپذیر زندگی بودند.
اما در میان همین دشواریها، به تدریج آموختم که اراده و عزم راسخ میتواند انسان را در برابر هر مشکل و چالش استوار و مقاوم نگه دارد.
اینجا بود که دریافتم ارزش واقعی زندگی نه در مادیات و آسایشهای ظاهری، بلکه در سادگی زندگی و درک عمیق از آرامش درونی نهفته است.
این درسها نه تنها برای من به مثابه یک کودک، بلکه برای تمامی کسانی که در این دیار زندگی میکردند، به بخشی از فرهنگ و روحیه مشترک تبدیل شده بود.
در آن روزگار، کمکم با واقعیتهای سخت زندگی روستایی سازگار شدم.
مثلا: غذا خوردن بدون قاشق و پنجه، خوابیدن بر روی زمین بدون تختخواب، روشن کردن آتش در تنور و دیگدان، شستن بدن در جویبارهای زلال، در نبود حمام، آوردن هیزم از کوههای بلند، گِل تر کردن، سنگ کندن و انجام بسیاری از کارهای روزمره دیگر، جزئی از تجربههای سخت اما آموزندهام گردید.
در کنار اینکه مسیرهای طولانی پیادهروی به مکتب را پیمودم، مکاتبی که نه تنها فاقد میز و چوکی بودند، بلکه اتاقهایش به نام صنف درسی بود کلکین و دروازه نداشت، در بهار بیشتر از آسمان خدا از سقفش آب سرازیر میشد، همه اینها به تجربههایی سخت اما آموزنده تبدیل شدند که هنوز در خاطرم باقی است.
هرچند من از تبار خوانین و بزرگان ولسوالی کشم بودم و اجدادم تا پدرم نیز از نامآوران این سرزمین به شمار میرفتند.
اما هیچ امتیازی برای من وجود نداشت و هیچ استثنایی بر قواعد حاکم اعمال نمیشد.
بارکشی بر دوش مرکب، اسبسواری، کار در مزارع گندم، شالی و جواری، چرانیدن مواشی، شکار، ماهیگیری و دیگر کارهای دهقانی و باغداری، همگی بخشهای جداییناپذیر از زندگی من در دیار کنگورچی بودند.
همچنان پنج ساعت از شب را برای تامین امنیت اسلحه بر دست در باغ و حویلی به پاسداری و گشتزنی میپرداختم.
این کارها، که هرکدام با تلاش و سختیهای خاص خود همراه بودند، به تدریج تجربیاتی گرانبها در ذهن من نقش بستند که به طور غیرمستقیم مرا برای رویارویی با چالشهای آینده آماده میساختند.
زندگی در آن دیار به من آموخت که در برابر مشکلات، باید روح خود را در برابر سختیهای جهان مقاوم ساخت و در عین حال از هر لحظه زندگی لذت برد.
با وجود تمامی دشواریها، چیزی که همیشه در خاطر دارم، این است که در میان تمامی فراز و فرودهای زندگی، آرامش روحی و سلامت درونیام را حفظ میکردیم.
مردم روستا، با امید و انرژی و نگاهی مثبت به زندگی، به پیش میرفتند و این انرژی در دل طبیعت بکر و فضای آرام آن دیار ریشه داشت.
درست است که بارها با بیماریها و رنجهای مختلف روبهرو شدم و شرایط سخت را تحمل کردم، اما همیشه در کمال آرامش روحی و درونی بودم.
باور کنید که در آن روزها، زمانی که با سختیهای فراوان و دردهای گوناگون دست و پنجه نرم میکردم، هرگاه که از شدت خستگی ناتوان میشدم، در دل طبیعت و میان سکوت بیپایان آن، آرامترین خواب را به چشم میزدم و پس از بیدار شدن، هیچ اثری از خستگی در وجودم نمییافتم.
این آرامش، نه تنها جسم مرا شفا میبخشید، بلکه روح من نیز از آن بهرهمند میشد و در برابر مشکلات و دشواریها، مقاومتر از پیش میگشتم.
اما هنگامی که پس از ده سال به شهر کابل بازگشتم، با تمام امکانات و راحتیهای زندگی شهری، هیچگاه نتوانستم آن آرامش حقیقی و عمیقی را که در دل طبیعت و میان سادگی زندگی روستایی یافته بودم، در شهر تجربه کنم.
این آرامش که ریشه در سادگی و بیپیرایگی داشت، هیچگاه با هیچیک از راحتیهای دنیای مدرن قابل قیاس نبود.
در هیاهوی زندگی شهری، در کنار تمامی تسهیلات رفاهی و امکانات مادی، چیزی گم شده بود که در قریه کنگورچی، در دل طبیعت بکر و سادگی زندگی روستایی، وجود داشت:
آرامشی حقیقی و درونی که تنها در نزدیکی کوهها و جویبارهای جاری میتوان آن را یافت.
در دل همان سکوتی که در کنار کوهها و در میان طبیعت تجربه کرده بودم، نوعی روحیه و حس درونی نهفته بود که در میان دغدغهها و فشارهای زندگی شهری، به سختی میتوان بدان دست یافت.
این آرامش، همچنان گمشدهای بود که دلم پیوسته برای آن تنگ است؛ آرامشی که در سادگی زندگی، همنشینی با طبیعت و حتی در دل سختیها و رنجها یافت میشود.
این تجربیات که سالها از وقوعشان میگذرد، همواره در دل و ذهنم جاری است و هرگاه به یاد آن روزها میافتم، یاد آن آرامش دلانگیز و ناب نیز در من زنده میشود.
در میان این خاطرات، هیچچیز بیشتر از برخورد نیکو و مهربانانه مردم ولسوالی کشم در ذهنم حک نمیشود.
آنان با دلگرمی و محبت بیپایان خود، همواره پذیرای ما بودند و مهماننوازیشان چنان دلنشین بود که هرگز از یاد نخواهم برد. مردم این دیار با سادگی و بیادعایی زندگی میکردند، و در همین سادگی، درس بزرگی از انسانیت به من آموختند.
این کلمات، همچون قطرات ریز و پراکندهای از ده سال زندگیام بودند که بر صفحات این کاغذ نقش بستند تا یادگاری از آنچه بود و آنچه در دل طبیعت و در گذر زمان شگرف به یاد دارم.
شاید این نوشتار در نگاه نخست تنها مجموعهای از خاطرات ساده به نظر برسد، اما در عمق خود، هر کلمه و هر جمله حامل درسها و تجربیات پرمغز است که به شکل ناخودآگاه در دل و روح من شکل گرفت.
بهراستی که هر لحظه این سفر پر فراز و نشیب، همچون گنجینهای ارزشمند است که در طول زمان جمعآوری شده است. این ده سال، نه تنها گذر زمان، بلکه نقطهای عطف در شکلگیری شخصیت و باورهای من بودهاند؛ باورهایی که نه در کتابها، بلکه در میان گلهای وحشی، درختان سر به فلک کشیده، مزارع سبز و در دل کوهها و جویبارهای شفاف و دلنواز آموخته شدند.
باید بگویم که، رسالت ما نویسندگان، هنرمندان، اندیشمندان و فعالان جامعه، آن است که از طریق آثار خود، افکار عمومی را بیدار کرده و آنان را به سوی نیکی، صلح و پیشرفت هدایت کنیم.
با همت و تلاش جمعی، میتوانیم دنیای بهتری بسازیم، جایی که در آن عدالت، مهربانی و محبت حاکم باشد.
در پایان، با نهایت سپاس و قدردانی از همه کسانی که در هر عرصهای و در هر گوشهای از زندگی، یار و همراه من بودهاند؛ آنان که با همدلی، حمایت، و راهنماییهای بیدریغ خود زمینه پویایی، رشد، و پیشرفت مرا فراهم ساختند و گامهای مرا در مسیر زندگی استوارتر کردند.
———-
با مهر و ارادت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
زمستان 1403 خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 8 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
آخرین ورق . . .
خدا نکرده اگــــــر دل به غــــــم دچار افتد
هـــــــزار دغدغــــــه بر دوشِ روزگار افتد
به سیـــر و گشتِ جهــان هم نمیشود درمان
دلِ که در تپشِ غصــــــــه ی نگــــــار افتد
به ناتوانی خود گریــــه ســـــر دهــد عاشق
بجای یـــــار دو چشمش به عکسِ یــار افتد
مجـــــالِ راحتی دیـــــگر نمی شـــود پیـــدا
میـــــــانِ بستــــرِ خوابی که نیشِ خار افتد
دگـــــر ز باغ رود آبـــروی سیب و گــلاب
که از لبـــــاسِ چمن لالــــه از شمــــار افتد
نشانـــــــه های زمستان و ختـــم پائیز است
که آخــــــرین ورق از دفتـــــرِ چنـــــار افتد
گهی به روی سریر و گهی به روی حصیر
بلنـــــد و پستِ چه بیبــاک و ناگــــوار افتد
عنـــــــان ز دست رود مدعــــی شود حاکـم
بـدان محیط که از قـــاید اش وقـــــار افتد
زمــــانی میشـــود حَلَال مشـــــکلات تهی
زمــــانی است که کـارت به نـــــابکار افتد
عزیز کرده ای یـــــزدان عزیز خواهـد شد
به پیش نابکسان گــــرچه خوار و زار افتد
اگر که پیــــر خرد لطف خود کنــد محمود
به هــــر کـــلامِ تو عنقـــادِ اعتبـــــــار افتد
احمد محمود امپراطور
شنبه 07 جدی 1398 خورشیدی
برابر به 28 دسمبر 2019 ترسایی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 2 جدی ( دی ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 22 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
شام این غصه های سحر دارد
از دلِ ما کسی خبر دارد
که غم و دردی بیشتر دارد
شهدِ این زندگی سم آلود است
کسی داند که او شکر دارد
جز خدا هر که را بود دلدار
آسمانم به خود قمر دارد
است دنیایی دون دنی پرور
آدم است آنکه سیم و زر دارد
در به در هر کجا بود بسیار
دوستی کن به آنکه در دارد
نسخه های طبیب بی اثر است
عاشقی داروی دگر دارد
پول و زر میرود به باد فنا
خوش به حالیکه او هنر دارد
یارِ من هست یار بی پروا
جای دلدادگی تبر دارد
دوستان زبانی دوست مگو
روزِ بد بر تو گوش کر دارد
سگِ دیوانه میشود ز غرور
پشتِ سر هر که پاده خر دارد
حذر از کرگسان زشت نهاد
مارِ اندیشه شان دو سر دارد
هر که یوسف نمیشود به جهان
پسر نوح هم پدر دارد
خیر از چشم عالم افتادیم
خالق کل به ما نظر دارد
هیچ چیزی نمانده پا بر جا
شامِ این غصه ها سحر دارد
خورده محمود زخمه ای مژگان
زان سبب دیدگان تر دارد
————————————–
یکشنبه ۲۶ قوس ۱۴۰۲ خورشیدی
17 دسامبر 2023
احمد محمود امپراطور
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 1 جدی ( دی ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 21 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
پارچه مخمس یلدایی
امشب از گلشنِ روی تو مسیحا دارم
موجِ از غلغله در این دل شیدا دارم
به جمالِ تو من از دور تماشا دارم
عطرِ فردوسِ برین نرگسِ شهلا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————–
جامِ لبریزِ می و سرخی رخسار نگار
گلشنِ شعر و سخن از لبِ پر باده یار
به زبانم برسد شربتِ انگور و انار
به کنارم که تو باشی همه دنیا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————
دستِ خود را تو بدستم بده و دستم گیر
است ویرانه دلم لطفِ نما کن تعمیر
مرغِ خونین دلم در قفس اش مانده اسیر
فرصتِ است که من محشرِ بر پا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————
جانِ من عاشقی فرمانِ خدا میخواهد
سرِ تسلیم و دلی گشته فنا میخواهد
سوی آیینه نگاه کردن حیا میخواهد
من تو را دارم و پر واز به پهنا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————
ز زمین تا به سما رنگِ حقیقت می بین
جامه ی تازه عروسانِ طبیعت می بین
یک شبِ را چه شود آی غنیمت می بین
تو بیا رختِ سفیدِ تو تمنا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————
بدر بارگه ات رفته تقلا کردم
آتش و شمع و شرابِ تو محیا کردم
عشقِ خود با سخنِ ساده هویدا کردم
طبعِ سرشار و خورشانِ چو دریا دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
———————————-
تو به محمود بیا قصه ای یلدایی کن
عطرِ گیسو بفشان جلوه ی رعنایی کن
ترکِ آشفتگی و اینهمه تنهایی کن
که بدونِ تو گرفتاری سرما دارم
شبِ یلدا دارم شبِ یلدا دارم
——————————-
شب یلدا دارم، شبی که تاریکیاش نه به سنگینی شب،
که به لطافت دلتنگی معشوق است
و گرمای حضور عزیزانش سرمای زمستان را
چون آغوشی عاشقانه از یاد میبرد.
شبی دارم که قصههایش در گوش زمان،
همچون نجواهای عشق زمزمه میشوند و شعرهایش از دلهای عاشق جاری میگردند.
شب یلدا دارم، که انارهای سرخ چون بوسههای پرحرارت میدرخشند
و تربوزها طعم لبخندهای گرم تابستانی را به سردی زمستان هدیه میدهند.
این شب، نه تنها طولانیترین شب سال، بلکه جشنی است
که در آن تاریکی همچون معشوقی سر به گریبان، به روشنایی امید دل میبازد.
شب یلدا دارم، که هر لحظهاش فرصتی است برای همآغوشی عشق و مهر، برای بازگویی قصههایی که عطر دلداگی دارند
و برای بافتن خاطراتی که تا ابد در قاب دل باقی میمانند.
شب یلدا دارم، که در تاریکیاش، شعلههای عاشقانهای
از جنس عشق و امید افروخته میشود.
شبی که با هر ثانیهاش، طلوع سپیدهدم نزدیکتر میشود،
یادآور آنکه هیچ جداییای ابدی نیست و پیوندها همواره در راهاند.
شب یلدا دارم، شبی که درازای آن را نه با ساعت،
که با تپشهای قلبهایی میشمارم که در آغوش عشق و همدلی میتپند.
شاعر و نویسنده:
احمد محمود امپراطور
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 30 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – 20 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
یلدا شب من شبت مبارک باشد
آسایش و کوکبت مبارک باشد
جمع به نمودی دور خود خوبان را
این قدرت و منصبت مبارک باشد
امپراطور
شب چله، این آیین دیرینه و گنجینهای گران سنگ نیاکان، افسانهای است جاودان که از دل سردی و تاریکی، فروغ مهر و عشق را بر قلبها میتاباند.
شبی که در تاریکیاش، فانوس حکمت روشن میشود و قصهها و افسانهها، همچون زمزمههایی از ژرفای تاریخ، جان را نوازش میدهند.
این شب، نه صرفاً لحظاتی برای گذر از سرمای زمستان، بلکه فرصتی است برای سفری به سوی روشنای اصالت و معنویت، که در تار و پود فرهنگ ما ریشه دارد.
هرچند در سرزمین من افغانستان، ردپایی از آن باقی مانده است، اما در ذرات خاک این دیار، هنوز عطر شب یلدا جاری است.
هنوز میتوان گرمای شعلههای آتشدانهای کهن، طنین قصههای آموزنده و مهرآمیز پدربزرگان و مادربزرگان، و زمزمههای عاشقانه را در اعماق خاطرات احساس کرد.
این شب، پیامآور عشقی است که نسلها را در رشتههای ابریشمی محبت و همبستگی به هم پیوند زده و چراغ خرد را در تاریک ترین لحظات روشن نگاه داشته است.
شب چله، حدیثی است از شکوه و زیبایی؛ سرودی که با واژگان شعر و نغمههای فرهنگ اصیل در آمیخته و در هر صفحه ای تاریخ، نقوش زرینی از محبت و اندیشههای ژرف نیاکان را به یادگار گذاشته است.
این شب، فرصتی است تا در گرمای عشق و طنین دلنشین خاطرات، ارزشهای دیرین و جاودان این میراث گرانبها را دوباره معنا کنیم.
چله، نه فقط شبی در تقویم، بلکه نمادی است از جاودانگی، پیوند انسان با طبیعت، و راز زیبایی ازلی که باید در قلبها و فرهنگمان زنده و پایدار بماند.
با مهر و ارادت
احمد محمود امپراطور
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 28 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – 18 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
انسان موجودی فراتر از نیازهای جسمانی و مشغلههای روزمرگی است.
او حامل رسالتی الهی و مأموریتی انسانی است
که وجود او را معنادار و حضورش را هدفمند میسازد.
خداوند، انسان را با تمام پیچیدگیهای وجودش، برای مأموریتی ویژه در زمانی مشخص و مکانی معین آفریده است.
این مأموریت، نهتنها برای بقای فیزیکی او، بلکه برای تعالی روح، ذهن و ایجاد تغییر و تأثیرگذاری در جهان طراحی شده است.
زندگی انسان، تنها برای خوردن، نوشیدن و خوابیدن نیست. اینها صرفاً ابزارهایی برای بقای جسم اند.
اما روح انسان به تغذیهای عمیقتر نیاز دارد؛
تغذیهای از جنس معنا، تجربه و آگاهی.
همانطور که خوراک جسمی برای ادامه حیات ضروری است، خوراک روحی و فکری نیز برای رشد و تکامل ضرورت دارد.
رشد روح و ذهن زمانی حاصل میشود که انسان درک کند هر لحظه از زندگیاش فرصتی برای تحقق مأموریت الهی اوست. این مأموریت فراتر از کارهای روزمره و دغدغههای زودگذر،
به معنا و هدفی برتر اشاره دارد
که زندگی را از سطحینگری رها کرده و به سوی عمقنگری سوق میدهد.
یکی از مهمترین ابزارهای تحقق این مأموریت، نوشتن است. نوشتن فرایندی است که انسان را قادر میسازد افکار، احساسات و تجربیات خود را با نظم و هدفمندی ثبت کند.
این عمل، نهتنها نوعی خودشناسی عمیق است، بلکه مسیری است میان انسان و دیگران،
میان گذشته و آینده، و میان فرد و جامعه.
هر انسانی، با خاطرات، تجارب و دیدگاههای منحصربهفرد خود، دنیایی از حکمت و دانایی را در دل دارد.
نوشتن، این حکمت را به میراثی تبدیل میکند
که میتواند الهامبخش دیگران باشد.
هر آنچه انسان در مسیر زندگی خود میآموزد، نوری است که میتواند راه دیگران را روشن کند.
تجارب تلخ و شیرین، اندیشههای عمیق و احساسات ژرف، هرکدام گنجینه ای هستند که اگر به نگارش درآیند،
نهتنها انسان را به شناخت خود نزدیک تر میکنند،
بلکه جامعه را نیز از این گنجینه بهرهمند میسازند.
علاوه بر این، نوشتن به انسان کمک میکند
تا به جهانبینی جامعتری دست یابد.
زمانی که افکار و احساسات خود را به کلمات تبدیل میکنیم،
به نظمی میرسیم که پیشتر شاید در ذهن ما وجود نداشت.
این نظم، ابزاری است برای درک بهتر جهان، شناخت عمیق تر خویشتن و الهام بخشی به دیگران.
نوشتن، زبان گفتوگوی انسان با خدا، با خویشتن و با دیگران است.
وقتی مینویسیم، فرصتی مییابیم تا از خود بپرسیم:
چرا در این دنیا هستیم؟
چه نقشی در این جهان بزرگ ایفا میکنیم؟
پاسخ به این پرسشها، انسان را به رسالت الهیاش نزدیک تر کرده و او را در مسیر تکامل روحانی و فکری قرار میدهد.
اگر تصور کنیم که آفرینش ما در این جهان صرفاً برای پرداختن به مادیات و بقای فیزیکی است،
دچار خطایی عمیق شدهایم.
این طرز فکر، زندگی را به مجموعهای از کارکردهای سطحی و زودگذر محدود میکند.
در چنین حالتی، با مرگ ما، دفتر زندگیمان برای همیشه بسته میشود.
آنچه بودهایم، چه خوب و چه بد، تنها به عصر و زمانه خودمان محدود خواهد ماند.
این همان خاموشی محض است که هیچ اثری از ما برای آیندگان باقی نمیگذارد و گویا هرگز در این جهان نبودهایم.
پس، بیایید فراتر از مادیات و نیازهای جسمانی بنگریم و زندگی را فرصتی برای بهجا گذاشتن اثری ماندگار بدانیم.
بنویسیم از آنچه در دل و ذهنمان جاری است؛
از آرزوها، شکستها، امیدها و باورها.
هر کلمهای که بر صفحه میآوریم، گامی است به سوی جاودانگی.
هر جملهای که مینگاریم، نقطهای است از مأموریت ما در این جهان.
این عمل، نهتنها برای خودمان سودمند است، بلکه هدیهای است برای جهانی که به اندیشهها و تجربیات ما نیاز دارد.
اینگونه، رسالت الهیمان را به انجام میرسانیم و اثری ماندگار از خود بر جای میگذاریم.
هرچه مینویسیم، در کنار رسالت الهیمان، گویی فرزندان معنوی خویش را نیز میآفرینیم؛
فرزندانی که اندیشه و کلمات ما را برای نسلهای آینده به ارمغان میبرند و چراغی برای آنان خواهند بود.
به امید روشنی افکار و تعالی اندیشهها،
که چراغ راه انسانیت و خلاقیت اند.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
Ahmad Mahmood Imperator
۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – 15 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
منشورِ عشق
آرزومندم روزی
در کوچهای خلوت و آرام
زیر سایه درختان پاییزی
در مسیری که باغچههای پر از عطر خاک نمزدهاش
آرامش دل و روان را به جان میسپارد
قدم بردارم.
باغچههایی که برگهای ملونش
در دل خود داستانهای ناتمام فراق
و دردهای گذشته را به دوش میکشد
و بادهای نرم و وقفهای
نغمههای پنهانی از عشق را
در سکوت آن کوچه میخوانند.
همان کوچهای که انتهایش
به جنگلی از خیال و شیدایی میرسد
جایی که دریاچههایی پر از ماهیان رنگین دارد
و قوهای زیبای عشق
با منظرهای دلنشین
در دل آبها زمردین شناورند.
جایی که نور خورشید
از میان شاخههای درهم تنیده درختان نیمه عریان
گرمایی مهرآمیز و دلپذیر میافشاند.
در چنین لحظهای،
در چنین مکان زیبایی،
آرزو دارم که تو را بیابم.
زمانی که نگاهت در اعماق وجودم
شعلهور میشود و اندام بلورینت
تشنگی روحم را سیراب میکند.
در آن کوچه که هر برگ فرو افتادهاش
ضربانی از قلب بیقرارم است
دستت را بگیرم و در سکوت و آرامش
آن فضا متعالی،
به نوازش نسیمی که حلقههای گیسوانت را
پریشان میکند
و هر رشتهاش را به رشته جانم گره میزند
نزدیکتر شوم.
رایحه وجودت را استشمام کنم،
دستانم را به دور کمرت حلقه زنم
و نفسهایت که شبیه نغمهای در باد میرقصد
را به ذهنم میسپارم.
لالهای گوش و غبغب گلابگونت را
به لبانم آرام لمس میکنم.
به نگاهی رازآلودت خیره میشوم
و منشور عشق را در امواج احساس
قشنگی زنانگیت از بر میکنم.
لحظهای که در میان درختان،
دور از نگاه جهان،
گرمای تنت در آغوشم جاری میشود
و زمان، به احترام این عشق بیهمتا،
از حرکت باز میماند.
در آن لحظات ناب،
تمامی هستی به هم میآید
و هرآنچه که حقیقت عشق است
از دل دریای رغبت به گنجینه صدف آبدار
و زلال مروارید میریزد.
و بقا هستی به بهار دیگر
نجوای عاشقانه سر میدهد.
و من ایمان دارم
هر آرزویی که عشق، طلیعهدار آن باشد،
تحقق مییابد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
Ahmad Mahmood Imperator
پاییز ۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 23 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – 13 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

سیاست !
این پیچیدهترین گسترهی بشری، همچون آیینهی است
که تمام نیکیها و کاستیهای انسان را آشکار میسازد.
میدانی که در آن عقلانیت گاه به کناری رانده میشود
و جای خود را به جاهطلبی و سودای قدرت میبخشد.
سیاست همچون جریانی متغیر است
که هر دم مسیر تازهی میپیماید؛
گاهی آرام و دلنواز، گاهی پرتلاطم و بیرحم.
در این بازی حیرتانگیز، حقیقت میتواند
چهرهی غیر واقعی به خود گیرد و دروغ بهسان راستی
بیچون و چرا پذیرفته شود.
نمایشی که در آن بازیگران، چهره واقعی خود را
پشت نقابها پنهان میکنند و واقعیت،
گاه قربانی منافع پیچیده و مبهم میگردد.
سیاست با تمامی پارادوکسهای خود، توانایی زنده کردن
امیدها و در عین حال به جای گذاشتن
زخمهای عمیق بر پیکر جامعه را دارد.
این میدان، اگرچه زاده خرد است،
اما گاهی آنچنان به احساسات غلبه میدهد
که عقلانیت در حاشیهی دور دست قرار میگیرد.
بلی!
سیاست پدیدهی شگرف است؛
آیینهی که ژرفترین زوایای وجود انسان را
در نور و تاریکی آشکار میسازد.
——-
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 22 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی –12 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
مخمس
هنــــوز خـــونِ دل از دیدگان من جاریست
هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان من جاریست
هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان من جاریست
هنــــوز عطـــرِ تنت در مکان من جاریست
هنــــوز شهــــدِ لبت در لبـــان من جاریست
—————————————-
ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم
به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم
به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم
هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــالت بهانه ها دارم
بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست
—————————————-
تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است
درون سینه ی من پر ز رمز و اسرار است
پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است
سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است
ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست
—————————————-
خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا
سقـــوط پی به پی و این شـکستی های مرا
به کنــــج خانقــــــه و بت پرستی های مرا
می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا
به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست
—————————————-
ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم
ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم
به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم
هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم
شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست
—————————————-
مخمس و غــــــزل و چــــــــارپاره ها گفتم
به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم
تـو را حبیب و، طبیب و تـو را شِفـــا گفتم
میـــان سجــــده ی خود بـــــار ها خدا گفتم
تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست
—————————————-
شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست
ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست
بدون تـــو بـــرِ محمود حیات ممکن نیست
به غیرِ تــــو ز خـــــدا التفات ممکن نیست
به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست
احمد محمود امپراطور
سه شنبه دوم/ اسد / 1397 خورشیدی
که برابر میشود به 24 جولای 2018 ترسایی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 19 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی –9 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
لبخندهای گمشده،
یادگارانی از روزگارِ بیغمی اند
که در زلالِ چشمه سارِ جان میدرخشیدند
و چون طراوتِ نسیمِ سحری،
به دلها آرامش میبخشیدند.
آن روزها که چهرهٔ عالم از غبارِ غم پیراسته بود،
لبخندها همچون نغمههای مرغانِ صبحگاه،
دلها را به وجد میآوردند و شوری بیمثال در جانها میافکندند.
لیک افسوس که این لبخندهای بهشتی، در پیچ و خمِ
روزگارِ ناساز و در میانِ طوفانهای غمانگیزِ حیات،
رنگ باختند و در غبارِ فراموشی نهان شدند.
آنان، چون ستارگانِ سپهرِ شب، در لابلای ابرهای تیرهدلِ غصه پنهان گشتند
و دلهای مشتاق را از نورِ خویش محروم ساختند.
ای دریغا بر این لبخندهای گمشده، که چون گلی از بهارِ جوانی چیده شدند و عطرِ دلانگیزِ خویش را به خاطرههای دور سپردند.
کاشکی بارِ دگر، بادی از سرزمینِ طرب و عشق بوزد و این گنجهای پنهان را از دلِ خاکسترِ زمان برآرد،
تا رخسارِ زندگی را با زینتِ خویش بیارایند
و روان خسته را به بارگاهِ شادمانی، شکوهمند فرا خوانند.
——-
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 18 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی –8 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
بستن دروازههای مکاتب
به روی دختران
===================
بستن دروازههای مکاتب به روی دختران،
ظلم آشکار بر جوهر عدالت و انسانیت است.
گویی دنیا در چشمان پر از اشک و آرزوهای دخترانی که
با عشق ذاتی به دانش و یادگیری زاده شدهاند، فرو میریزد.
این سکوت تحمیلی، شعله امید را در جامعهای که
با آموزش و توانمندسازی زنان خود شکوفا میشود، خاموش میکند.
دختران ستارگان درخشان آسمان بشریتاند
که هر یک میتوانند تاریکترین گوشههای جامعه را
با درخشش خرد و بینش خود روشن کنند.
اما بسته شدن مکاتب، سایهای چنان سنگین میاندازد
که آسمان آینده را از این ستارگان محروم میسازد.
این محرومیت، زخمی عمیق در دل تاریخ حک میکند—
زخمی که درد آن همچنان تازه باقی میماند و اثراتش هرگز محو نمیشود.
چگونه میتوان پذیرفت که در دنیای امروز،
جهل هنوز عقل و آزادی نیمی از بشریت را
با زنجیرهایی نشکستنی در بند نگه داشته است؟
آیا تمدنی میتواند به عظمت برسد،
در حالی که آگاهی و توانمندی زنان خود را نادیده میگیرد؟
دخترانی که حامل عشق و خرد هستند،
نیاز به بالهایی دارند
تا به سوی افقهای دانش و روشنایی پرواز کنند.
انکار آموزش به آنان، بریدن این بالهاست
و خلایی بر جای میگذارد که زمانی رؤیای پرواز در آن بود.
آیندهای که در آن دختران از آموزش محروم میشوند،
مانند زمینی بایر و بیباران است که دانههای امید در آن
نمیتوانند جوانه بزنند.
بسته شدن مکاتب نهتنها بیعدالتی در حق دختران است،
بلکه خیانتی عمیق به سرنوشت یک ملت است.
با هر لحظهای که این دروازهها بسته میمانند،
سایههای جهل عمیقتر میشوند و چشماندازهای
پیشرفت بیش از پیش کمرنگ میگردند.
اما بدون شک، در تاریکترین شبها،
نور راه خود را پیدا میکند.
اراده دختران مانند جویباری خالص است
که سرانجام سختترین سنگها را میتراشد و
راه خود را به اقیانوس بیکران روشنگری باز میکند.
هر قلب بیدار و هر ذهن آگاه، وظیفه دارد این زنجیرهای نامرئی را بشکند
و درهای دانش و فرصت را بگشاید.
تنها زمانی که دختران بتوانند آزادانه
بالهای خود را در آسمان باز آموزش بگسترانند،
جامعه به ظرفیت حقیقی خود خواهد رسید.
این دختران، معماران تمدنها، پرورشدهندگان فرهنگ و
پیامآوران صلح و روشناییاند.
گشودن دروازههای مکاتب نهتنها یک ضرورت فوری،
بلکه یک وظیفه اخلاقی و انسانی است.
این، تنها راهی است برای هموار کردن مسیر سپیدهدم روشنگری
و تضمین آیندهای روشن، سرشار از کمال و پیشرفت.
————
نویسنده: احمد محمود امپراطور
برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 9 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 29 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا
خوشبختان؛ کمبختان، و بدبختان.
در هر دیاری سه دسته از مردمان زیست میکنند:
خوشبختان؛ کمبختان، و بدبختان.
خوشبختان آناناند که ایامشان به سرور و آرامش و کامروایی آراسته است؛ گویی بخت یارشان بوده و دست عنایت پروردگار بر سرشان سایه افکنده است.
ایشان بر جاده زندگی، گنج مراد خویش را یافتهاند و طعم وصال آرزوها را چشیدهاند.
کمبختان در میانه مرز روشنی و تاریکی ایستادهاند؛ گاه نَسیمی از طراوت خوشبختی بر چهرهشان میوزد و گاه
گردباد مصائب، طومار آسایش شان را درهم میپیچد.
لیک، هنوز شعلهای از امید در دلهایشان فروزان است
که ایشان را از افتادن در ورطه ناامیدی باز میدارد.
و اما بدبختان، آن کساناند که چرخ روزگار بر آنان سنگینتر از دیگران چرخیده است.
گویی قلم تقدیر با مرکب تلخی سرنوشتشان را نگاشته است.
این بینوایان، بیش از هر چیز، نیازمند دستان یاریگر و دلهایی آکنده از مهر و شفقتاند،
تا مگر از زندان تیرگی رهایی یابند و طعم خوشایند زندگی را بار دیگر بچشند.
هرچند فراخنای سرنوشت به اختیار ما نیست،
اما دستهای مهربانی و پیوندهای یاری و همدلی میتواند
پلِ استوار بسازد که این دو گروه، بهویژه محرومان و رنجدیدگان، از تنگنای سیاهی به وادی روشنی رهسپار گردندد و از چشمه خوشبختی جرعهای بنوشند.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
برگریزان: ۱۴۰۳ خورشیدی