۲۴ ساعت

آرشیو 'معرفی شاعران ، نویسنده گان ، داکتران ، روشنفگران و هنرمندان.'

16 ژوئن
۳دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد عبدالرؤوف راصع ، روزنامه نگار ، منتقد، نویسنده و پژوهشگر وارسته.

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۷  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۶ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد عبدالرؤوف راصع  ، روزنامه نگار ،

منتقد ، نویسنده و پژوهشگر وارسته.

قیوم بشیر هروی

۱۶ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

استاد عبدالرؤف راصع فرزند غلام نبی در سال ۱۳۲۰ خورشیدی در شهر باستانی هرات دیده به جهان گشود ، تحصیلاتش را در همانجا بپایان برد و سپس برای ادامه تحصیل به ایران رفت و پس از یک پایان یک دورهء رونامه نگاری به کشور بازگشت.

مرحوم استاد راصع بیش از ۴۰ سال از عمرش پربارش را در زمینه های مختلف نویسندگی ، نقد ، پژوهش و ویراستاری و کارگردانی  در داخل  و خارج از کشور سپری نمود. بیشتر نوشته هایش در مورد نقد و بررسی نوشته های هنری و ادبی چون نقد قصه های معاصر افغانستان ، نگرش و بررسی عاشقه های کلاسیک ادبیات دری و مروری بر ادبیات کهن و درونمایه های اجتماعی آن بوده که زحمات فراوانی را دراین راستا متقبل شده است.

مرحوم راصع را اولین بار اواسط سال ۱۹۹۰ میلادی  در دفتر کارم در شهر پشاور که من آنزمان  مسئولیت نشریه پیام شهداء ، مطبعه جهاد و  کورس تایپستی نبرد را بعهده داشتم  ملاقات نمودم . ایشان آنزمان در شهر اسلام آباد در شورای ثقافتی  جهاد افغانستان با مرحوم صباح الدین کشککی همکار بودند و بعنوان سردبیر مجله ی « جهادِ افغان» ایفای وظیفه نموده و مؤفق گردید تا درمدت  کوتاهی  فشرده ی بیش از نهصد کتاب را که به وسیله ی نو یسنده گان دوران مقاومت نوشته شده بود تهیه نماید که جلد اول آن از سوی شورای ثقافتی  بچاپ رسید.

باردومی که با ایشان آشنایی بیشتر حاصل نمودم اوایل سال ۲۰۰۴ میلادی بود که در شهر ملبورن با زنده یاد جلال نورانی به منزل شان رفتیم که بدوستی صمیمی انجامید و تا زمان درگذشت آنمرحوم  ادامه داشت و میتوان گفت علاوه بر دید و بازدید های هفته وار ،  اکثر شب ها نیز یکی دوساعت تیلفونی صحبت می نمودیم و اشعارو سروده هایم را برایشان میخواندم و راجع به مسائل روز  صحبت و تبادل نظر میکردیم  و از  اندوخته های شان فیض میبردم.

مرحوم استاد راصع مقدمه ای بر نخستین مجموعه اشعارم ( ترانه ی لالایی ) نوشتند که برایم بسیار با ارزش است.

ایشان در نقد و بررسی نوشته های هنری و ادبی ید طولایی داشت و یکی  از مقاله هایش « نظری در بارهء طنزهای هارون یوسفی است که در سیماها و اواز ها نیز آمده است.

 سایر کارهای فرهنگی مرحوم راصع به شرح ذیل میباشد:

۱ – ویراستاری متن های درسی  دانشگاه های افغانستان شامل :

تاریخ جهان ، روان شناسی عمومی ، تاریخ ادبیات دری افغانستان و متن های پراکنده.

۲ – ۱۳۵۰ – ۱۳۵۲ خورشیدی – معاون مجله ی « روغتیا زیری » ( ارمغان تندرستی) و از سال ۱۳۵۴ – ۱۳۵۷ مدیر مسؤول همان مجله.

۳ – ۱۳۵۸ – ۱۳۶۱ – دبیر هفته نامه ی « برگ سبز» .

۴ – ۱۳۶۱ – ۱۳۶۵  خورشیدی – مدیر مسؤول مجله « هنر » ارگان اتحادیه هنرمندان افغانستان.

۵ – ۱۹۹۰ – ۱۹۹۱ میلادی – دبیر مجله ِ « جهاد افغان » نشریه شورای ثقافتی جهاد افغانستان در اسلام آباد.

۶ – ۱۹۹۴ میلادی – مدیر مسؤول مجلهِ « پیام افغان » ارگان شورای افغان آسترالیا – ملبورن – استرالیا.

ایشان همچنین در روزنامه انیس ، مجله ژوندون و دکمکیانو انیس نیز مدتی با برادرم محمد مهدی بشیر در کابل همکار بودند.

اثار و نوشته ها:

۱ – تأثیر فلم های سینمایی بر روان بیننده ، چاپ کابل اتحادیه هنر مندان افغانستان سال ۱۹۸۹ میلادی .
٢- جلد نخست ” فشرده ی نهصد کتاب چاپ مقاومت افغان ” اما مؤلف از چگونگی چاپ جلد های دوم و سوم آن اطلاع نیافت.
٣- ” اوسانه و سی سانه ” داستان های ادبیات عامیانه ی افغانستان، چاپ کابل، مؤسسه ی نشراتی بیهقی کابل – سال ۲۰۰۸ میلادی.
۴- وضعیت صحی مردم افغا نستان ، نشر کرده ی: وزارت صحت عامه افغانستان ، کابل
۵- ” مروارید های پراکنده ” با نصرت دهقان- رمان، چاپ سنچری پرس ، ملبورن استرالیا
۶- ” با تو هر گز بابا ” داستان بلند ، پاورقی مجله ی ” گلچین ” ملبورن۱۹۹۴ میلادی.
٧- ” عشق دروغ است، فریب است سراب است ” داستان بلند ” سال ۱۹۹۵ میلادی
٨- ” عشق های کهن در ادبیات کهن ” سال های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۶میلادی.
٩- ” زنده گی قصه می سا زد ” گزینه ی بیست و دو داستان کوتاه، بیشترینه در باره ی زنده گی در غربت.
١٠- ” فضا ها و نماد ها ” گزینه ی مقالات، چاپ گلچین سال های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۶ میلادی .
١١- برنامه نویسی برای رادیو افغانستان ، برنامه های: ” شهر قصه، جوانه ها، سرود و سخن، صبح آدینه روز ، و…. سال های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۹ میلادی.
١٢- ” نقد و بررسی ادبیات داستانی معاصر افغانستان ” مجله های : ” ژوندون” و” آواز ” سال های ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۹ میلادی.
کار های سینمایی:

 ۱ – فلم نامه ی” دام مرگ ” به سفارش یونیسف ، این فلم به پرودیوسری وزارت صحت عامه افغانستان، کار گردانی هنری رؤوف راصع و کار گردانی عمومی انجنیر لطیف در افغان فلم ساخته شد. داستان این فلم را استاد لطیف ناظمی نویسنده ی نستوه کشور نوشت.

٢- فلم” اختر مسخره ” فلم نامه ی ان را  مرحوم استاد رهنورد زریاب نوشت و فلم به کار گردانی  مرحوم استاد رؤوف راصع و کارگردانی عمومی انجنیر لطیف در افغان فلم ساخته شد و قرار بود برای شرکت درفیستیوال بین ا لمللی گلدن پراک فرستاده شود اما کار ان به موقع تمام نشد.

جوایز :

١- ” بررسی قصه و داستان و مفاهیم أخلاقی ان در یک هزار سال ادبیات کلاسیک دری ” برنده ِ جایزه ی دوم وزارت اطلاعات و فرهنگ . ۱۹۸۲ .
٢-” عاشقانه های کهن از ادبیات کهن” چهارده بخش، نشر شده از بر نامه ی” شهر قصه ” رادیو افغانستان ، جایزهِ  دوم وزارت اطلاعات وفرهنگ سال ۱۹۸۳ .
٣- ” تهیه ی بهترین گزارش ها و گفت و شنود ها برای مجله ی ژوندون ” جایزه ی دوم، وزارت اطلاعات و کلتور، کابل  – سال ۱۹۸۴ میلادی.

آخرین باری که با مرحوم استاد راصع صحبت کردم یک شب قبل از درگذشت ایشان بود ، اما با تأسف فردای آن بتاریخ ۱۶ جون ۲۰۱۵ میلادی بر اثر سکته قلبی در شهر ملبورن جان به جان آفرین سپرد که توسط دوست مشترک ما جناب استاد سامع اطلاع حاصل نمودم و همانروز با شرکت در مراسم تدفین آنمرحوم مرثیه اییرا سروده و خواندم که خدمت شما عزیزان پیشکش می نمایم.

روح شان شاد ، یادشان گرامی و خاطراتش تان جاودانه باد.

بریده باد دستم که به مرگ حضرت استادم مرثیه می نویسم

هجران

ای دریغا   رفت  استادم    دلم    بیتاب شد

کز فراق  رفتنش  بس دیده ها   پر آب شد

سیل غم  آمد گرفت  این  وادی  شهر مرا

چشم بست استاد ما و تا ابد در خواب شد

سوختم در آتش  هجران  او  با صد دریغ

روز ما تاریک و شام تیره بی مهتاب شد

بسکه دارم سینه ای آتشفشان  اندر فراق

غصه می بارد« بشیر» بزم عزای ناب شد

منابع :

زندگینامه مرحوم راصع ( یادداشتی که در زمان حیات شان برایم داده بودند ).

09 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ، شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۰  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۹ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ،

شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

 قیوم بشیر هروی

نهم جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

 

در سرزمین ما شعر های حماسی یا بعباره ای شعر مقاومت جایگاهی خاصی دارد چنانچه در برهه های مختلف تاریخی – سیاسی حماسه سرایانی بودند که برای بیداری مردم قلم بدست گرفتند ، اما اگر بصورت دقیق تر وبا بینش و نگرش صادقانه بدان بنگریم از دهه پنجاه بدینسو این نوع شعررشد قابل توجهی نموده است و امروزه شعر مقاومت را میتوان بعنوان شعر روشنگری ، بیداری ، مبارزاتی در برابر ستمگری ها ، نابسامانی ها و دفاع از ارزشهای والانی انسانی دانست. 

 آری ! شعرای زیادی با سرودن اشعار حماسی و مردمی نام شانرا بعنوان سرایشگر شعر مقاومت ثبت نمودند ، بخصوص پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ خورشیدی و سیل مهاجرت ها به خارج از کشور ، این روند ادامه یافت.

یکی ازین حماسه سرایان زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان می باشد که می توان او را از بانیان شعر مقاومت در نیم قرن اخیر دانست. هرچند او در دهه دموکراسی نیز برای مبارزه با نابسامانی ها  و بیان دردهای جامعه و مقابله با بیعدالتی های روزگار چنین سروده بود :

مردان  کار  دیده  چی  تقریر  می کنند

پنهان خورید رشوه که تعزیر می کنند

قاچاق و رشوه را نتوان  سد باب کرد

این خواب راغلط زه چی تعبیر می کنند

نا جایز است   نزد   بزرگان  مظاهره

بگریز ای پسر که تو را گیر می کنند

صد خانه  را  خراب  نمایند   خائنان

اقدام بهر خود  چو به  تعبیر می کنند

محروم ما ز شمع  و  حریفان مال را

از برق های صد شمع  تنویرمی کنند

قومی به زور پول به منصب رسیده اند

قومی دیگر حواله به تقدیر می کنند

هرروز تیره روز  تر از روز دیگری

باطل در این  خیال که اکسیر می کنند

زور  مقررات   به  ظالم   نمی رسد

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

سید فضل احمد پیمان در سال ۱۳۲۰ خورشیدی در روستای ملدان ولسوالی انجیل ولایت هرات دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در همان جا آغاز نمود. ودرکنار آن به آموختن کتب دینی و  عربی پرداخت. گفته شده که مرحوم پیمان در رشته حقوق نیز تحصیل نموده بود.

از سن ۱۸ سالگی به سرودن شعر روی آورد وبیشتر به سرایش غزل می پرداخت ، اما با دگرگونی ها و باسامانی های سیاسی در کشور بخصوص اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی تغییر مسیر داد و به سرایش  اشعار حماسی و انقلابی شروع نمود و با نام های پیمان و سوگوار می سرود.

او با گرفتن قلم و سرودن شعر های حماسی ، در حالیکه مبارزه اش را در مقابل نیروهای اشغالگر شوروی و جیره خواران شان آغاز کرد ، نه تنها در روشن ساختن اذهان عامه از یکسو و روحیه دادن به فرزندان صدیق میهن که در مبارزات مسلحانه سهیم بودند از سوی دیگر تلاش نمود، بلکه به این باور داشت که سرودن اشعار حماسی و بازتاب آن در میان مردم و بخصوص مبارزان مدافع وطن باعث تقویت روحیه آنان میگردد.

مرور بر لغزش های جمعی از مجاهد نما ها پس از سقوط رژیم کمونیستی در کشور هرگز نمی تواند حقانیت جهادگران پاک اندیش واقعی را نادیده بگیرد .

درین شکی نیست که با تأسف عده ای فرصت طلب باعث شدند تا ذهنیت عامه  نسبت به جهاد و جهادگران واقعی تغییر یابد ، اما باید بخاطر داشت که آینده گان با مرور بر صفحات زرین  تاریخ مبارزات اجداد و نیاکان شان میتوانند چهره های مضر و یا بعباره ای گرگانی که در لباس میش بعنوان رهبر و پیشوا با ظهور نامیمون شان  باعث ویرانی کشور و بربادی ارزش های انسانی و بخاک و خون کشیده شدن بیشتر هموطنان ما شدند را بخوبی خواهند شناخت.

زنده یاد پیمان را علاوه بر شاعر بودن بعنوان نویسنده ،  سیاستمدار و حقوق دان نیز می شناختند. او علاوه بر چاپ سه اثر منحصر به فردش بنام های « شام شهیدان ، نوای آزادی و توفان خون »  ، ماهنامه ی فروغ انقلاب، نخستین نشریه ی چاپی در ولایت بادغیس را نیز تآسیس و بعنوان صاحب امتیاز آن کار کرد.  او همچنین مدیریت مسئول ماهنامه ی پیام همبستگی در ولایت هرات را بدوش داشت .

مرحوم پیمان در دهه هفتاد خورشیدی به حیث رئیس دادستانی ولایت بادغیس مقرر شد و در اوایل دهه هشتاد بصفت مستوفی ولایت هرات و در اواسط همین دهه به حیث رئیس دادستانی ولایت هرات منصوب گردید و همچنین مدتی به عنوان سرپرست ولایت هرات ایفای وظیفه نمود. او  بیشتر بخاطر سروده های حماسی اش شهرت یافت ، هرچند در انواع قالب های شعری چون قصیده ، غزل ، مثنوی ، قطعه ، رباعی نیز ید طولائی داشت.

او انسانی بود روشن ، فهیم و نهایت مهربان  که با درک اوضاع ناهنجار وطنش و اقتضای زمان شخصآ به مبارزات نظامی علیه اشغالگران پرداخت و علاوه بر مبارزات مسلحانه، مبارزه با قلم را با سرودن اشعار حماسی اش بدوش گرفت و هرگز بخاطر مقام و رتبه ای به مدح و ثنای اربابان زر و زور وتزویر نپرداخت و با جرئت به مبارزاتش ادامه میداد.

او حتی در سروده هایش چه غزل ، دوبیتی  و یا رباعی همسنگرانش  و رهبران جهاد را به دوری از ستم ، کبر و غرور بیجا مخاطب قرار می داد:

مجاهد ! ظلم و بدکاری گناه است

ستمگاری و  مکاری   گناه است

کسی   کو   پیرو    اسلام   باشد

اگر او را   بیازاری   گناه  است

****

مجاهد  چشم  مستت   را   بنازم

جبین   حق  پرستت   را    بنازم

خرامان می روی در جبههِ جنگ

کلاشینکوف   دستت   را  بنازم

****

خوشا آهنگِ وحدت ساز کردن

گره از مشکل خود   باز کردن

به   بالِ   اتحاد   و   همنوائی

به اوج   آرزو   پرواز  کردن

****

خوشا در رزمگه مردانه مردن

غبار از چهره  هستی  ستردن

خوشا جام شهادت نوش کردن

میان سنگر  حق  جان سپردن

****

لباس جنگ در بر  می کنم من

به جرئت عزمِ سنگر می کنم من

قوای   نابکار    شوروی   را

برون از خاکِ  کشور  می کنم من

گفته شده که داکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت افغانستان توسط یکی از نزدیکانش از پیمان میخواهد تا از سرودن اشعار انقلابی اش دست بکشد و در عوض پست مهمی در حکومت برایش داده میشود ، غافل از آنکه این درخواست نه تنها او را ازین کار باز نداشت ، بلکه مصمم تر ساخت تا بهتر و پخته تر بسراید.

سخن در مورد این شاعر حماسی ، مبارز و سروده هایش  زیاد است ، اما به گفته استاد سخن زنده یاد خلیل الله خلیلی اکتفاء می کنیم که در وصف زنده یاد پیمان  و محتوای شعر او چنین گفته است:

” سید سخنور، حضرت سوگوار! شور رسوا کن دشمن خونخوار و سوز ناله برانگیز گلگون قبایان وطن در اشعار خجسته تو، چندان مقام متعالی دارد که جای برای تحلیل و نقد ادبی بازنمیگذارد، اما به صراحت میتوان گفت که جزالت و انسجام و رعایت مقررات و ریزه کاریها و ظرافت ها در شعر شیوای تو، بیانگر همان سبک عراقی است که در دبستان هنرپرور، شاعر ساز، روح انگیز و جان آویز هرات، خواجه انصاری پایه گذاشته . “

و سر انجام این مرد فاضل و شاعر شورآفرین و مبارز در روز سه شنبه اول عقرب سال ۱۳۹۷ خورشیدی در شهر هرات درگذشت و پیکر پاکش در در گازرگاه شریف و در جوار پیرهرات خواجه عبدالله انصاری رح بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

این هم نمونه ای دیگری از کلام آنمرحوم:

 دریانوردِ پیر

من کیستم شناور  بازو شکسته ‌ای

در رهگذار سیل حوادث  نشسته ‌ای

غیر از خروش مدهش طوفان سهمگین

نشنیده مژده‌ای، ز لب پی ‌خجسته‌ ای

دلداده‌ای، فریفته‌ای، در هوای دوست

پیوند مهر از همه عالم  گسسته‌ ای

آزاده‌ای، ز  بار  تعلق  بسان سرو

مجنون طراز سلسله برپای بسته ‌ای

آزرده‌ای،  ولی  نه به  آزار مایلی

دل خسته‌ای، ولیک دلی را نخسته‌ ای

مستغنی از سیاست حکام بحر و بر

دریانورد پیر ز جان دست شسته‌ ای

در احتضار، عمر به آخر رسانده‌ای

طرفی ز جان ‌سپاری خود بر نبسته‌ ای

از اهل این زمانه،  سزاوار دوستی

کمتر سراغ دیده و بسیار جسته ‌ای

از بخت در شکایت و از دهر تنگ‌دل

از آشنا ملول و ز بیگانه خسته ‌ای

محروم زیست هرکه چو«پیمان» دراین وطن

یا سیم و زر نداشت یا دار و دسته ‌ای

منابع :

۱ – دانشنامه آزاد.

۲ – یادداشت های وحید پیمان .

06 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد مولانا نجیبی کرٌخی هروی شاعر ، نویسنده ،خطیب ،مدرس ، دانشمند و عارف نامی کشور.

تاریخ نشر: پنجشنبه ۱۷ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۶ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد مولانا نجیبی کرٌخی هروی شاعر ،

نویسنده ، خطیب ، مدرس و عارف نامی کشور.

قیوم بشیر هروی

۶ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

با ژرف نگری بر صفحات پربار تاریخ  سرزمین ما به بزرگان و نام آورانی بر می خوریم که هرکدام شان از سرمایه های معنوی کشور ما بشمار می آیند. یکی ازین فرزانگان سخن گستر، زنده یاد مولانا غلام محمد نجیبی کروخی هروی ، شاعر ، نویسنده ، خطیب ، مدرس و عارف نامی کشور ما می باشد.

مولانا نجیبی در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در ولسوالی کرٌخِ ولایت ادب پرورِ هرات دیده به جهان گشود. علوم ابتدایی و دینی را نزد پدرش فرا گرفت و دوران ثانوی و عالی  را در کرٌخ و بعدآ در هرات بپایان برد.

استعداد سرشار او به مطالعه وعلاقمندی اش به آموزه های دینی وکمال انسانی باعث شد تا به مطالعه کتب تکوین و تدوین بپردازد و در آموختن حکمت و معرفت اندوخته های فراوانی بدست آورد. این امر اورا بسوی حلقات معنوی کشاند و با شرکت در مجالس مثنوی خوانی شیفته حضرت مولانا گردید.

در این ارتباط  استاد حیدر حمید مطلبی در مورد زنده یاد مولانا کرٌخی هروی نوشته است که در بخشی از آن چنین می خوانیم:

   ” آنان‌ که سَری و سِری با مثنوی و حضرت مولوی داشته باشند، ناممکن است که سایۀ اندیشه‌های آن اندیش مرد بلند قامت، بر آنان سایه نیفکند. نجیبی نیز از این امر مستثنا نبوده است. مصاحبتْ با ملکوت ‌نوردان دریا نوشی چونان مولانا، او را بر این بلندا نشانده است. مولانای کرٌخ ، به تبع مولانای جهانِ جان ، هماره خستۀ جدایی و ماندۀ دورماندن از اصلْ بوده است. او در نامه‌ یی که به ‌یکی از افاضل روزگار نوشت، در فرازی از آن چنین آورد :

 « بشنو از نی چون حکایت می‌کند

 از   جدایی‌  ها    شکایت   می‌کند؛

 به سان نی‌ام بریده از نیستان، جدایِ از دوستان، شکسته نی ‌یی که نی‌ نوازی ندارد، وامانده ‌یی که بی‌ دل ‌نوازی به ‌سر می ‌برد، چون کهنه کتابی به گوشۀ مسجدم گذاشته‌اند و چون شکسته شیشه‌ یی بر سر قبری ‌انداخته …»
او در چندین موضع، به تصریح، خود را دنباله‌ روِ مکتب بزرگ تمدنی حضرت مولوی دانسته و افتخار کسب فیض از آثارِ اثرناک او را از ابلغ سعاداتِ خود تلقی کرده است . “

زنده یاد کرٌخی هروی را می توان بعنوان یک دانشمند به تمام معنا و عارف وارسته دانست که در حوزه های مختلف علمی ، ادبی و فرهنگی  از احترام خاصی برخوردار بوده و شاگردان زیادی را در بخش های مختلف تربیت نمود.

  مولانا کرٌخی را علاوه بر شاعر بودن ، عارف اعتدالگرایی می دانستند که پیروان زیادی داشت.  او در سالهای اخیر عمرش در مسجد جامع شیخ الاسلام کرٌخ به حیث خطیب و مدرس کار کرد و به آموزش دادن جوانان و نویسندگی مشغول بود.

 کتاب های « نخل کهن کرخ » و « مردِ مردستان » را می توان از جمله ِ مهمترین اثار ایشان برشمرد که  مجموعه‌ یی از یادداشت‌های منثور و منظوم  بوده که به زینت چاپ آراسته شدند.

عتیق الله نجیبی نواسه ی مرحوم مولانا کرٌخی هروی در مورد پدر کلانش چنین می گوید:

« یکی از بزرگترین سجایای اخلاقی و صفات اجتماعی مولانا نجیبی این بود که دایما به‌ خاطر منافع ملی و مردمی و دفع مفاسد از مردم می‌تپید و کوشش می‌کرد که مسئله‌ی شوم اختلاف در دایره‌‌ای که ایشان حضور داشتند ظهور نکند .»

اما با دریغ و درد این شخصیت علمی و عارف وارسته که در اواخر عمرش از بیماری سرطان رنج میبرد،  سر انجام پس از چندین ماه مجادله با این بیماری بتاریخ دهم جدی سال ۱۴۰۲ خورشیدی جان به جان آفرین سپرد وجامعه علمی – فرهنگی کشور را سوگوار ساخت. روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از اشعار آن مرحوم از کتاب صد شاعر معاصرهرات که بکوشش و گردآوری استاد ولی شاه بهره بچاپ رسیده ، اقتباس و خدمت خوانندگان محترم پیشکش میگردد:

حبیبِ سنگدل

شدم مریض و دو چشمم به راهِ یاران است

چو کشتِ  دیمه  که  در انتظار  باران است

به   نزدِ   اهل ‌ خِرد  صحبتِ     خِردمندان

چو نسخه‌ یی که زحاذق دوا ودرمـان است

ولیک  وضع  زمان   قابل   تحمل   نیست

که هرکه ره به دوپا رفته باشد انسان است

ظهور بشره‌ی  ماشی  دو پای و پهن  ظفر

چنین  تصورِ   خالی   نگاه   یونان   است

چکیده‌ یی  ز عناصر چو گشت  صورت او

دمیده‌ی  ز  خدا   طبق   قولِ   قرآن   است

معلّمی    به   حقایق    معظمی   به   ملک

خلیفه‌ یی بخدا ، مُحسدی  به  شیطان است

خِرد  چو  ذره‌  شگاف  است وآسمان ‌پیما

ولی به درکِ  حقیقت جهول و نادان است

شکسـته‌ پاست  (نجیبی) برای خدمت خلق

گمان  که دفترِ عمرش  قریب  پایان  است

سپیده  کرده‌ی  موی  و سیاه کرده‌ی روی

امید بسته به مـولایِ خویش رحمـان است

گــرم ببخشد وعفوم کند به رحمت خویش

بجاســت،اینکه خدا اهل عفووغفران است

ورم  به  قعر  جهنم  برد  به عدل وحساب

سزاست همچومنی راکه اهل‌عصـیان است

غلام  پیرم    و  مولا   و   مالک   تحریر

خداست جلّ الهی  که فضل واحسـان است

حبیب   سنگ  ‌دلم  گر نیامدی  خیر  است

که نزد  سنگدلان  این  عمل  فراوان است

منابع :

۱ – صد شاعر معاصر هرات ( استاد ولی شاه بهره).

۲ – دانشنامهِ هرات ( مقاله ای از استادحیدرِ حمید).

۳ – صفحهِ مولانا کرٌخی هروی (رح).

29 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد حسن هراتی « شیرین سخن » شاعر و نویسنده اهل طریقت

تاریخ نشر: چهارشنبه ۹ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ می ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

یادی از زنده یاد استاد محمد حسن هراتی ( شیرین سخن )

شاعر و نویسندهِ اهل طریقت

قیوم بشیرهروی

۲۹ می ۲۰۲۴

ملبورن – استرالیا

با مرور بر تاریخ پربار هرات به فرزانگانی بر میخوریم که هر کدام از آنها از جمله سرمایه های معنوی نه تنها آن خطه ادب پرور ، بلکه تمام کشور ما بحساب می آیند . یکی ازین فرهیختگان زنده یاد استاد محمد حسن هراتی معروف به شیرین سخن می باشد که از جمله خلفای طریقت حضرت شیخ الاسلام کرخ بود.

او شاعری بود زیبا کلام که نخست هراتی تخلص می کرد ، اما اشعار شیرین و دلپذیرش اورا به شیرین سخن مبدل ساخت.

آری ! محمد حسن هراتی ملقب به شیرین سخن فرزند زنده یاد عالم دین محمد حسین هراتی در سال ۱۲۷۴ خورشیدی درقریه باغ دشت ولسوالی انجیل ولایت زیبای هرات در یک خانوادهء ادبی و عرفانی چشم به جهان گشود.

علوم متداوله دینی را نزد پدرش فرا گرفت و در سال ۱۲۸۹ خورشیدی در حلقه صوفیان طریقت پیوست و از محضر صوفی وارسته مرحوم میرزا محمد عمر مشهور به حضرت کرخ اجازه خلافت گرفت و در راه طریقت ریاضت فراوانی کشید.

از آنجاییکه توانست بعنوان یک شاعرخوش کلام و نویسندهِ توانا جایگاه اش را در میان اهل قلم باز کند، همکاری اش را با انجمن ادبی هرات آغاز نمود.نوشته های دینی ، ادبی ، عرفانی و اجتماعی او زینت افزای صفحات روزنامه اتفاق اسلام گردید که در بسا موارد مردم را به وحدت فرا می خواند.

او که انسان خوش قلب ، روشن ضمیر  ، پاک طینت و صادقی بود از سوی حکومت وقت برای مدتی بحیث رئیس عمومی جنگلات هرات مقرر گردید  که جنگلات بادغیس را نیز تحت پوشش قرار میداد و در منطقه ِ پسته لیق ایفای وظیفه مینمود و کارش را بنحو احسن و با علاقمندی و شایستگی انجام داد. چنانچه روزی در حالیکه سوار بر اسب از میان جنگلات میگذشت متوجه شد که شخصی درخت پسته اییرا بریده و درحال ساختن کندهء شخم زنی میباشد . بلادرنگ خودش را پایین انداخته و شخص مذکور را دستگیر و به مقامات امنیتی در شهر تسلیم داد و فورآ نامه هایی نوشته به همه اقوام ساکن در منطقه بشمول بزرگان ومتنفذین  می فرستد و گویا آنها را به تشییع پیکر فرزندش که در راه پسته لیق شهید شده دعوت میکند که جماعت زیادی با گریه و شیون جهت شرکت در آن مراسم حضور می یابند.

مرحوم شیرین سخن در حالیکه با چشمان اشک آلود در میان مریدانش سخنرانی میکرد خطاب به حاضرین گفت : اجازه دهید قبل از ادای نماز جنازه برای آخرین بار با فرزند شهیدش خداحافظی کند. بعد در حالیکه همه با گریه و زاری اشک میرختند از میان تابوت تنه ی بریده شده ی درخت پسته را بیرون آورد و خطاب به مردم گفت :

” ای مردم ! این تنه ی درخت پَسته، گویا که فرزند شهید من است که بدست متجاوزین ودزدان پسته لیق قطع گردیده و به شهادت رسیده است وبدانید که این تنه ی درخت پسته برایم ازجسد فرزندم مهم تر وبا اهمیت تر است چون جسد فرزند فقط مربوط به من وتنه ی درخت بریده شده ی پسته، متعلق به هفده ملیون افغان هموطن من است “

بر مرگ درخت  ناله بسیار کنید

نفرین به تبرزین و تبر دار کنید

 

مردم حاضر در صحنه که متوجه این تدبیر شیرین سخن شده بودند برای حفاظت از پسته لیق وعده ی همه جانبه دادند و بدین صورت دست چپاولگران یغماگر از محل کوتاه شد.

آری ! مرحوم شیرین سخن ، این انسان با تدبیر با این کارش بدرستی نشان داد که حس وطن دوستی و حفاظت از دارایی های عامه تا چه حد برایش باارزش است .

و اما اشعار مرحوم محمد حسن هراتی بحدی شیرین و جذاب بود که میگویند در بعضی از محافل که در حضور پادشاه کشور محمد ظاهر شاه برگزار میشد و مرحوم هراتی شعری میخواند همه بشمول شاه به پا می ایستادند و او را تشویق نموده وشاه میگفت : زبانت را باید بوسید.

اینجاست که او از آن پس به شیرین سخن معروف و شناخته می شود.

او سالها با اکثر نشرات کابل همکاری داشت و با شاعران و قلم بدستان  توانای عصر خود چون استاد خلیل الله خلیلی ، استاد عبدالواحد بهره ، استاد عبدالعلی شایق ، الحاج محمد ابراهیم خلیل ، غلام حبیب نوایی ، مخفی بدخشی ، محجوبه هروی و تعدادی دیگر آشنایی و دوستی داشت و با بعضی از آنها مشاعره و تبادل اشعار داشت. چنانچه قصیده ای برای بانو محجوبه هروی فرستاد با این مطلع :

هزاران آفرین بر طبع شکر  بار محجوبه

به حیرت رفته ام از دفتر اشعارِ محجوبه

و محجوبه هروی هم پاسخی نوشت به این مطلع:

زهی لطف کلامت صیقل زنگار محجوبه

بیان روشنت  رونق  فزای  کار محجوبه

متأسفانه قصیده ای کامل آن در دسترس نبود تا به نشر برسد.

و اما استاد خلیلی که دوستی تنگاتنگ با استاد شیرین سخن داشت در:

کتاب : آثار هرات ، فصل پنجم ، بخش ح تحت عنوان حسن ( یا هراتی شیرین سخن) در مورد مرحوم شیرین سخن چنین میگوید:

” در سنه ۱۳۱۰ قمری (*)  تولد یافته در باغ نظرگاه سکونت دارد در طریقت از خلفای حضرت کرخ و در شاعری از نویسندگان به سبک عصر حاضر است. گویا شاعری است قدیمی که طبعی جوان دارد و شعری روان اقتضای محیط و وضعیات دنیای امروزه مؤید روحیات ادبی او گردیده، قلم  ، آقای هراتی را تا یک اندازه نقاد و شعر او را آزاد ساخته است  . “

در بخشی دیگری چنین می افزاید:

”  تا جایی که توانسته احساسات وطن خواهی و شرف نوع پرستی را در قالب شعر گنجانیده است. ما امیدواریم آقای حسن به این اقدام مسعود خود موفق آمده و سرمشق برای ادبیات آینده این محیط فراهم نماید. از اینجاست که طلبکاران ترقی ادبیات هرات، مانند مدیر روزنامه اتفاق اسلام آقای جویا و غیره او را (شیرین سخن) نامیده و همه می خواهند اسباب تشویقی برای حصول این مطلب حسن به حسن فراهم نموده باشند. “

مرحوم استاد خلیلی در ادامه از مشاعره ایکه با شادروان شیرین سخن داشت چنین یاد می کند:

(مشاعره ای که با این عاجز نموده)

از طبع شکسته من  نسبت به فوت پدر

اوصبا که این فلک حقه  باز پرنیرنگ 

کند عذار افق را به خون خود  گلرنگ

سپاه صبح فرازد علم  به  کشور زنگ 

نوای مرغ سحر پر شود به صد آهنگ 

کشد  ز مقدم  خورشید  ناله های  انین

نسیم صبح سعادت وزد ز  طرف  چمن 

درد  ز شوق  گل سرخ  حیب  تا  دامن 

فتد ز  بلبل  ا فسرده   در  چمن  شیون

صدای  گریه  آب  آید  از سوی  گلشن 

به باغ لرزه  در افتد  ز شور آن  و این

الا  نسیم  سحر پیک  پی  خجسته  من

انیس  خاطر ناشاد  و روح  خسته  من

به  جویبار   امل   نو نهال  رسته   من 

صفای این  دل محنت  کش شکسته من 

تو ای  مسیح که بخشی مرا حیات نوین

برو   به   باغ   نظرگاه   ببر  پیام  مرا 

رسان  به شاعر شیرین سخن  کلام مرا

ببر  به   انجمن   دوستان   تو  نام  مرا 

سپس به حضرت او عرضه ده سلام مرا 

بگوی عرض ارادت ز  خاک  تا  پروین

که ای یگانه سخن سنج نکته زای هرات

ادیب  فاضل   و  دانشور  رسای   هرات

تویی که گشته مضاعف زتو بهای هرات 

تویی  که طبع  بلند  تو  در فضای هرات 

گشاده  بال  چو طیاره   بر سپهر  برین 

نه درخورتو بود ای تو  صدر بزم سخن 

که همچو صبح کشیدی از دوستان دامن 

گرفته ای چو یتیمان  به کنج  خانه وطن 

برای  مرگ  پدر همنشین   رنج  و محن 

شدی  شکسته  و  افسرده   و  نزار  انین 

ز نظم  دلکش  نغزت   دماغ   ما   تر کن 

بیا  و   باز   حکایات   دوستی   سر  کن 

ز در  درآ   و  شبستان   ما    منوّر   کن 

دماغ   مجلس    روحانیان    معطر   کن

به لطفِ  طبع  بکن   کام  تلخ  ما  شیرین 

گهی به عشق  بتان  یاد جام  و  باده بکن 

گهی سخن   ز  رفیقان  شوخ  ساده  بکن 

گهی  وظیفه  خود  را  از این  زیاده بکن 

برای   مملکتت    خدمتی    اراده    بکن

به  عهد  شاه  فلک  قدر  آسمان   تمکین 

بیا  که  از می  وحدت   زنیم  جامی  چند 

به   شاهراه   محبت    دویم   گامی   چند 

به  صبح  وصل  مبدل  کنیم   شامی  چند 

کنیم   با    قلم     خویش    اهتمامی   چند

مگر چو  شعله  زنیم آتشی  به چرخ برین 

بیا  که   ما  و  تو  از آب  و خاک  افغانیم

چو   مرغکان   بهشتی   ز  یک  گلستانیم

دو  سر کشیده  در  آغوش   یک  گریبانیم 

دو  یار همدل  و هم   مذهب  و  سخندانیم 

تو پیر  زنده  دل   و من  جوانک  غمگین

بیا   که   ما  و  تو  جویا  شویم  جویا  را 

مساعدت   بکنیم   آن    جوان    دانا   را 

نهیم    بر  کف   خود    خامۀ   توانا   را 

برای   خدمت    ملت    زبان    گویا   را

چنان کشیم که  لرزد  ز ما  زمان و زمین

(جواب حسن هراتی )

شبی  سیاه   و  معنبر   چو  طرۀ   شبرنگ

فلک  به   نجم  درخشان  چو خانه  ارژنگ

گرفته  کشور گردون   ز  شاه  خطهٔ  زنگ

نشانده  ثابت  و  سیار  هر    کجا  سرهنگ 

کشیده     کوکب     مریخ    لشکر   خونین 

سپیده  دم   که   فرازد  به  کوه  دشت   کمر 

صبا   که   خیمه  بر افراشت  خسرو  خاور 

گرفته    شکل   زمرد    چو   گنبد   اخضر 

ز  خواب    ناز    برآورد   سر   تمام   بشر

شود   ز خون   جوانان   ما   وطن  رنگین

ورق   ورق   بجهد   برگ    لاله    سیراب

دهد زنور معارف خبر به شیخ و به شاب دار

رسد   بزمزه    مخلوق    فکرت  و    آداب 

بداند   آن  که   نداند   طریق   راه   صواب

ز  درس  و بحث  فروزد  فروغ  دین  مبین 

گهی   طواف   جوانان    نیک    زاده   کنم 

گهی    زیارت     گلچهرگان     ساده    کنم 

گهی    ستاده    شوم    خدمت    فتاده    کنم 

گهی  که   تشنه  شوم  میل  جام  و باده  کنم 

هزار  جام     بنوشم   به   هر  شبی   تخمین

تمام  روی  زمین  چون  ز  یک  پدر   باشند 

ز  نسل   آدم   و   حوا    همه    بشر   باشند 

چرا  به   کینه  و   بر   ضد   یکدگر   باشند

ز  بس   که  در  پی   آشوب   منتشر  باشند 

دلم   گرفته   ز  اوضاع   شور  روی  زمین 

دمی که  در همه جا  دین  و لفظ  یکسان شد 

ستاره    های    درخشنده ای    نمایان    شد 

بنای   ظلم   به   شمشیر  عدل   ویران   شد 

تمام   روی   زمین  سربه   سر مسلمان  شد 

شود    خروج    شه   صاحب الزمان   تعیین

دهان   دشمن    دین   تا  به  گوش  پاره  کند 

به  هر طرف  که  به  چشم  بصر  نظاره  کند 

به  جای   میش   بسی   گرگ   در قناره  کند 

به  خائنان  وطن  یک   به   یک   اشاره  کند

که  این  سزای  شما  نیست  بدتر است از این 

به   اوج  م حفل  صنعت  چو  من   اداره  کنم

جهان    کهنه     فرسود     را   عماره    کنم

به  طرح  دلکش  مرغوب  برج  و  باره  کنم 

از   این   محیط   پر از  یاس  غم  کناره  کنم 

بساط   ظلم   کنم   جمع   از   یسار  و   یمین

برو   به    یار   (خلیلی)    سلام   ما  برسان 

که   ای   ادیب    سخن    سنج   شاعر  افغان 

منم   به   خدمت   تو   بنده   آشکار  و   نهان 

به   سان   سوسن    آزاده   با    هزار   زبان

دهان   به   مدح   و ثنای  تو کرده ام  شیرین

ندیده ام   به  جهان   چون   تو  عارف   الکن

خصوص که تو تو تو میگویی حه حه حه حسن 

قه  قند   یا   شه  شکر    یا     گشاده    د دهن

هه هی   هلا   به   بیا   باش   دلبر   مه مه من 

له     لکنه    دهنت      هست      عقده   پروین 

اگر   چه   شعله   زد  آتش    نخست   بر  جانم 

میان     نار       محبت        نموده        بریانم

به    راه     دوست     خلیلم      نموده    قربانم 

ز     درفشانی       این       دوستان      نمیدانم

که   در جواب   چه   گویم   برای  آن  و به این

یکی    گرفته    ز  جانم    یکی    ربوده    نفس 

یکی   فکنده    به    دامم    یکی    نهاده    قفس 

یکی   نشسته   به   پیشم   یکی   ستاده  به   پس 

من  ار  به   خانه   سلامت روم ز دست دو کس 

به   زور  قوت   بازوی    خود    کنم    تحسین

هزار    شکر     که     ما    از    نژاد   انسانیم 

ز  پود   و  تار    محبت    به    عشقه    پیچانیم 

به    جویبار     حقیقت      چو     آب    جریانیم 

به    فکر   ملت     مظلوم      خویش    گریانیم 

به    سان    ابر   بهاری   به    فصل   فروردین

اگر    که     سرور   جویا   ز  ما    نشد    جویا 

زنیم    چنگ      به      دامان       عروه الوثقى 

کنیم      انجمن        عارفانه ای        بر       پا 

که   جز   خرد    نبود   هیچ    اندر     آنجا   جا 

به   هم   مشاعره   سازیم    شعر   های    متین

هراتی   کرد   چو  از  شعر  و   شاعری   توبه

به    شاعران     زبر    دست    همسری    توبه 

به     نزد      مردم      دانا     سخنوری    توبه 

به     هیچ     کس     ننمایم      برابری     توبه 

که     شعر     بنده    ندارد     تلازمی    چندین

از استاد شیرین سخن دو اثر بنام های مولود نامه و دٌرِ یتیم به زیور  چاپ آراسته شده و ده اثر قلمی باقی مانده که هنوز اقبال چاپ نیافتند.                          

یکی از نواسه های آن مرحوم ، بانو (پروانه شیرین سخن) که خود نیز شاعر است در مورد پدر بزرگش چنین می گوید:                                                   

” مرحوم شیرین سخن در انواع قالب های شعری چون  : غزل، قصیده، مثنوی، رباعی، مخمس، و‌مسدس مهارت داشت.

  چنانچه در قالب مسدس اثری بنام مولودنامه  دارد که به زیور چاپ مزین گردید و یکی از بهترین منظومات وی پیرامون میلاد فخر کاینات حضرت محمد رسول الله(ص) میباشد، قرار اقرار خودش با استفاده از مطالب و مدارک یکصدو ده جلد کتاب تفسیر و تاریخ در سال ۱۳۲۱ شمسی برشته نظم در آورده که معروف ترین اثر منظوم هراتی است.”

پروانه شیرین سخن می افزاید:

” دو اثر (عشق احمد) و (رهنمای چشتیان) نزد بنده موجود می باشد که بزودی تحت عنوان دیوان هراتی شیرین سخن به دسترس اهل شعر و طریقت قرار خواهد گرفت.”

محترم استاد ولیشاه بهره در مطلبی پیرامون استاد هراتی شیرین سخن در مورد کتاب دٌرِ یتیم آنمرحوم چنین میگوید:

 ” (کتاب دُر یتیم ) اثرسرایشی استاد شیرین سخن است که زندگانی پیامبرعظیم الشان اسلام در آن به صورت عالمانه با سوز وگداز فروانی ، به رشتۀ نظم آورده شده است .” 

همچنین می افزاید:

” شیرین سخن از جملۀ دوستان و ندیمان استاد بهره بود که مرثیه ی لوح مزارش ، سرایش وی است.”

از مرحوم استاد هراتی شیرین سخن دو پسر و دو دختر بجا مانده که تنها یکی از پسرانش بنام محمد یاسین علاقمند شعر و ادبیات بوده و نواسه اش نیز راه پدر بزرگش را در پیش گرفته و شعر می سراید.

وی از دوستان نزدیک زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی شاعر مشهور کشور بود، چنانچه بعد از وفات شیرین سخن، استاد خلیلی سروده ای شیوا  بر لوح مزار وی سروده و حک گردیده است.

از وی دو پسر و دو دختر بجا ماند و تنها از بین آنها محمد یاسین به شعر و ادبیات علاقه مند بود. 

و سر انجام این شخصیت بارز و فرهیخته در سال ۱۳۳۸ خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و در حضور تعدادی کثیری از مردم بشمول مقامات دولتی ، علماء ، مشایخ و صوفیان در جوار آرامگاه خواجگان خلوتی به خاک سپرده شد و مرثیه ای توسط زنده یاد استاد خلیلی سروده شده که بر سنگ مزار آنمرحوم حک شده است.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

اینهم چند سروده از مرحوم شیرین سخن که تقدیم حضور شما خوانندگان محترم میگردد:

 
جوابِ سرخ

هرکس که خورد از دم  شمشیر آب سرخ

در عرصه   وجود   کند    انقلاب   سرخ 

روز   مصاف    از  دهن     توپ  آتشین 

دانم  که  می دهد به مخالف جواب سرخ 

جانم  فدای  آن  که  به  شهر  سخن کشد 

از نوک خامه یک رقمی پیچ و تاب سرخ

از بس که دشمنان وطن گشته شور چشم 

بالا  نمی توان  ز رخ این  دم نقاب سرخ 

هر صبحدم  به  جای عرق  دست روزگار 

باشد به  روی دختر  دهقان ، گلاب سرخ 

روزی  قضا  به گردن  رشوت  ستان کند 

از عکس  خون  بیگنهانش  طناب  سرخ 

مَنْعَم  مکن  ز باده  « هراتی » به  آشکار 

نوشد به یاد روی وطن  از  شراب  سرخ

 رشوت مگیر

ای نامه  های  مقصد،  ما  را  جواب  کن 

پای    مراد    عالمی    اندر    رکاب   کن 

تاکی  به    باغ    ناله  کشد   بلبلِ   حزین 

ای  غنچه   یک  مراتبه  ترک  نقاب   کن 

بر شاخ  گل  میان  چمن  چهره  بر  فروز

از    پرتو    جما ل   جهان    آفتاب    کن 

بیکارگی   و  کاهلی  و  تنبلی   و   ضعف 

یک   سو گذار   در پی  صنعت  شتاب کن 

نه ترس از خدا  و نه شرم از خلایق است

ای  دزد   روز   خانه   مردم   خراب   کن 

رشوت مگیر ازکس و ناکس به مکر و فن 

از   مال  مردمان   تو   بسی   اجتناب  کن 

هر دم کند  مبارزه  با  صنف  رشوه  خوار 

جانم    فدای      شاعرک ِ     انقلاب    کن

بیدار  گشته  است  چو  موسی  تمام  خلق

پندم   « هراتیا »   بشنو  ترک  خواب  کن

 برگزیده  از کتاب مثنوی (عشق احمد)

ز موجودات  عالم   بینی  هرچند
همه صورت  بُوَد   معنی خداوند
زقاف عشق معنی قیل وقال است
مبارک  باد  وقت  شکر  حالست
چو عاشق بگذرد  از قیل  و قالی
رسد آنگه  به  یک  دریای  حالی
تمنای    وصال       دیدن     آرد
ز  باغ   آن   هوا   گل  چیدن آرد
سر مویی از  آن    خالی    نباشد
دلش   هرگز  به  بی  حالی نباشد
بیان عشق  چون  از  من  شنیدی
بسرحد     ظهور    او     رسیدی

 

منابع :

۱ –  محمد حسن هراتی شیرین سخن – ( بانو پروانه شیرین سخن ).

۲ –  حسن  یا هراتی شیرین سخن  – ( زنده یاد استاد خلیلی الله خلیلی ) .

۳ – برگی ازتاریخ پرافتخار وماندگار بزرگان شهرما  – ( محترم استاد ولی شاه بهره ).

نوت : عناوین اشعار از متن سروده ها انتخاب شده .

(*) –  تاریخ تولد ۱۳۱۲ قمری برابر با ۱۲۷۴ خورشیدی صحیح میباشد نظر به یادداشت بانو پروانه شیرین سخن.

26 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد حاجی محمد اسماعیل سیاهِ سپید اندرون

تاریخ نشر: یکشبه ۶ جوزا ( خرداد )  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ می  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد حاجی محمد اسماعیل سیاه ِ

سپید اندرون

قیوم بشیر هروی

۲۶ می ۲۰۲۴

ملبورن – استرالیا

 

هرگاه تاریخ پربارخطه ی ادب خیز و هنرپرورهرات را با ژرف نگری ورق بزنیم ، نه تنها در هر فصل آن ، بلکه در هرصفحه ی از آن به فرزانه مردی بر می خوریم که در بٌعد های مختلف سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی زحمت کشیده و افتخاراتی آفریده اند. یکی ازین شخصیت ها شاعری بود بذله گو و شوخ طبع که در زمان سلطنت چندین پادشاه از امیر حبیب الله خان  گرفته تا محمد ظاهر شاه زندگی کرد.

این شخصیت نامدار کسی نبود جزء حاحی محمد اسماعیل سیاه  فرزند آخوند زاده ملا عبدالاحد که در سال ۱۲۳۶ خورشیدی در ولسوالی کرخ ولایت هرات دیده به جهان گذاشت.

از تحصیلات حاجی اسماعیل سیاه اگرچه معلوماتِ دقیقی  در دست نیست ، اما او توانسته بود خودش را در جایگاهی برساند که علاوه بر سرودن شعر بعنوان یک سیاستمدار آزادیخواه نیز شناخته شود.

او بمدت دوسال  به حیث حاکم غور که در آنزمان از توابع ولایت هرات بود نیز خدمت نموده است.

مرحوم حاجی اسماعیل علاوه بر سیاه  با القابی چون سپید اندرون و گوزٌگ نیز شناخته میشد که در پایان بعضی از سروده هایش می نوشت و از محبوبیت خاصی در میان مردم برخوردار بود.

او در حالیکه بعنوان شاعر طنز نویس و بذله گو در میان مردم شناخته می شد در میان درباریان نیز به صفت یک شخصیت با نفوذ فرهنگی سیاسی یاد می شد که در بذله گویی و شوخ طبعی حریفی نداشت، تا جاییکه در محافل دربار همیشه از جانب حاکمان ، والیان و بزرگان با رسوخ دعوت می گردید و همه در تلاش بودند تا اورا در بذله گویی و شوخ طبعی شکست دهند ، اما او آدمی بود حاضر جواب و برایش فرقی نمی کرد که طرف مقابل او چه کسی و در چه رتبه و مقامی قرار داشت و کمتر اتفاق می افتاد که شکست بخورد هرچند باری از یک کودک نیز شکست خورده بود.

جا دارد درین قسمت دو حکایت مشهوری را که در کتابِ (سیاهِ سپید اندرون) نوشتهء دکتور عبدالغفور آرزو آمده بیاوریم که نشانه شکست و پیروزی حاجی میباشد:

”  روزی حاکم شهر کابل به هرات می آید و همراه با اسماعیل سیاه برای خوردن پکوره به بازار می رود ، والی در حال خوردن پکوره است و اسماعیل در حال خوردن چوریدن استخوان ، والی که در حال پکوره خوردن است با استفاده از فرصت خطاب به اسماعیل سیاه می گوید:

شما هراتی ها که این همه استخوان می خورید ، پس سگ های شما چی می خورند؟

حاجی بلافاصله جواب می دهد:  پکوره.

در مواقعی نیز حاجی تلاش کرده تا کس یا کسانی را بخنداند و همزمان به شوخی شکست دهد ، اما بر عکس آن اتفاق افتاده است. بطور مثال روزی کودکی در حال جمع آوری قشاد( سرگین حیواناتی مانند خر و گاو) بود.

حاجس از کنارش رد شد و به شوخی رو به کودک کرد و گفت :

اگر من هم سرگین کنم جمع می کنی؟

کودک گفت نه !

حاجی پرسید چرا؟

کودک گفت :

مادرم مرا توصیه کرده است که سرگین خر پیر را جمع آوری نکنی.”

از مرحوم حاجی اسماعیل سیاه دو اثر معروف باقی مانده که نخستین اثرش بنام دیوان شاعر با کوشش مرحوم عبدالرحیم خان نایب سالار والی وقت هرات که شوهر خواهر زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی بود در هرات به چاپ رسید ، اما پس از مدتی توسط وابستگان حکومت بطور کامل جمع آوری شد .

اثردیگرش (گرگ و شغال) نام دارد و در بعضی جا ها ( سگ و شغال) معرفی شده که در قالب مثنوی ودر حدود ۶۲۷ بیت دارد. این اثر  در انتقاد از حاکمیت شاه امان الله خان سروده شده و به زوایای مختلف آزادمنشی او در مقابله با استبداد دینی ، خرافات ، قانون شکنی ، بی امنی  ، فحشا ، بی عدالتی و غیره نابسامانی های آن دوران می پردازد که بیانگر احساس پاک  و بی آلایشانه ِ آن شاعر گرامی می باشد.

از شوخ طبعی و بذله گویی مرحوم حاجی اسماعیل سیاه که بگذریم تمامی اشعارش تبلوری است از افکار آزادیخواهانه و آزاد منشانه او در مقابله با حاکمین زمانش . گفته شده که مشروطه خواهان وقت به نسبت انتقادات تند و بی باکانه اش  اورا واجب القتل دانسته بودند.

ناگفته نباید گذاشت که شوخ طبعی مرحوم حاجی اسماعیل سیاه زبان زد خاص و عام بوده و حتی با گذشت تقریبا ۸۰ سال از وفاتش هنوز هم در اذهان عامه نامش پابرجا و قابل احترام است.

آری ! سرانجام  این شاعر گرامی و خوش طبع ما در چهارم عقرب سال ۱۳۲۴ خورشیدی جان به جان آفرین تسلیم و به دیار ابدی شتافت و پیکر پاکش در جوار زیارتگاه حضرت صاحب کرخ بخاک سپرده شد.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینک نمونه ای از کلام آن مرحوم را که در شماره  بیست و یکم سال اول جریده معروف ترجمان مؤرخ پنجشنبه ۱۴ سنبله ۱۳۴۷ خورشیدی برابر با ۵ سپتمبر  ۱۹۶۸ میلادی بچاپ رسیده بود تقدیم حضور شما خوانندگان محترم می نمایم:

فریاد نارسا

بخ بخ باین سیاست و هی هی به این نفاق

عصمت ز خانه گم  شده و فرش  از اطاق

بر ما همیشه  رسم  مساوات   جاری است

از پیش روی سیلی  و از پشت   سر قفاق

هر جای هر که را که بینی  ز  ضرب دزد

از پای لنگ باشد و از دست   خود  چلاق

هر شب کشیک دارم و هر  روز  مرد کار

اکنون  تفاق  را   که  کند   فرق  از  نفاق

فریاد   ما    بسمع      وزارت   نمی رسد

داریم  همچو  طفل  به حلقوم  خود  خناق

مستوره  همچنان  به  در و کوی می رود

از سر فکنده معجر و از پای خود  دولاق

ساق و سرین  برهنه   و  مقطوع   آستین

خوشحال ناظری که نظر  می کند به ساق

« گ…گ » دوسال مانده زعیش تو یا سه سال

بر … جفت  می فکن  و بر … وت   طاق

مرحوم حاجی اسماعیل سیاه

منابع:

۱ – هفته نامه فکاهی ، سیاسی ، انتقادی و اجتماعی ترجمان سال اول.

۲ – ویکی پدیا – دانشنامه آزاد.

24 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد فیض محمد عاطفی هروی ، شاعر طنز پرداز  و خوش کلام کشور.

تاریخ نشر: جمعه چهارم جوزا ( خرداد )  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۴ می  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد فیض محمد عاطفی هروی ،

شاعر طنز پرداز  و خوش کلام کشور.

قیوم بشیر هروی

۲۴ می ۲۰۲۴

ملبورن – آسترالیا

یکی دیگر از فرزانگان شیرین کلام سرزمین ما شاعریست بذله گو ، نویسنده ایست خوش قلم و طنز پردازیست توانا بنام فیض محمد عاطفی هروی.  

استاد فیض محمد عاطفی هروی فرزند میرزا خیر محمد در سال ۱۳۰۳ خورشیدی در شهر هرات دیده بجهان گشود، هرچند بعضی ها سال تولدش را ۱۳۰۶ خورشیدی گفته اند.

او تحصیلات ابتدایی را در مکتب بابا ولی مست آغاز و بعدآ در لیسه رشدیه ادامه داد و سپس وارد دانشگاه نظامی کابل ( حربی پوهنتون) گردید .

با وجودی که در دانشگاه نظامی به تحصیل پرداخت ، اما علاقمندی اش به ادبیات اورا بسوی شعر و ادب کشانید و دیری نگذشت که بعنوان یک نویسنده به مطبوعات روی آورد و اشعار طنزی اش جلوه گر قلم سحرآمیزش گردید.

اشعارش را در قالب مثنوی و طنز می سرود.

روی آوردن او به اشعار طنزی و انتقادی او را در صف طنز پردازان ماهر  کشورقرار داد وقلم به بیان ناهنجاری های  جامعه به زبان طنزگرفت وبا طنز های انتقادی اش  اربابان زر و زور و تزویر را هدف قرار داد.

در اکثر آثارش صدای آزادی خواهی و دفاع از عدالت اجتماعی را میتوان حس کرد. سخنش را بی پرده و بدون واهمه بیان می کرد.

او پس از پایان تحصیلات نظامی بحیث مدیر مسئول مجله اردو و همینطور ریاست نشرات وزارت دفاع و ریاست مطبعه عسکری کار کرد.

مهمترین اثر استاد عاطفی را که بصورت طنز منظوم چندین بار اقبال چاپ یافت بنام ( آیینه محیط ) میباشد که کاستی ها و نارسایی های حکومت ظاهر شاهی را با صراحت لهجه بیان نموده .

او که با روحیه آزادی خواهی قلم بدست گرفته بود در یکی از سروده هایش خطاب به  پادشاه ( محمد ظاهر شاه)  چنین میگوید:

خطاب به شاه

ای شاه جوان  چرا به خوابی

مفتونِ    کدام      لعل   نابی

رنگ تو پریده  از غمِ کیست

اشک تو روان به ماتم کیست

دلداه ی   قامتِ  کی   هستی؟

آشفته ی  طلعت  کی هستی ؟

تو  عالم  و مقتدا  ولی   چٌپ

تو شاهِ جوان  و شانه ها کٌپ

حکام تو خون  خلق خوردند

عمال  تو  مال  جمله  بردند

از بسکه  گدا شده است ملت

محکومِ  فنا  شده  است ملت

بدخواه   تو گشته  افسرِ  تو

با خون تو  تشنه  عسکر تو

از بدو جلوس  تا به این دم

بر مسند جم  نشسته بی غم

در راهِ مقام  و قوم  و توده

کاری که تو کرده ای چه بوده ؟

مردم   دلِ   بی   قرار دارند

از  نزد   تو    انتظار  دارند

چون دست تو  بر کنار باشد

مارا  ز  که   انتظار   باشد

گیریم  که  نیتِ   تو پاکست

فکرتو به اعتلای خاک است

دانستگیت   چه  سود   دارد

چون  سیرِ عمل  نمی سپارد

ای شه  به  خدا  توکلی   کن

زین  بی  خبری تحولی  کن

بردار  بساط  خود سری  را

منسوخ   نما  ستمگری   را

آیین   فساد     را   بر انداز

از عدل  صلای   علم  انداز

فرهنگ ضعیف را جوان کن

برنامه ی  تازه  را عیان کن

از سینه ی  کوهسارِ  میهن

بیرون  بنما   هزار   معدن

بیکاری  و فقر  را  دوا کن

آزادی   خلق   را  عطا کن

برعکس خویش مهربان شو

تو شاه جوانی  و  جوان شو

آنها  که  ترا  مدیحه   گویند

یا راهِ  خوش  آمدِ  تو  پویند

زنها  مخور فریب  شان  را

بر دارِ رژیم  و تیپِ شان را

کاین ها  همه  مارِ آستین اند

آمادهِ   فرصت   و  کمین اند

خواهند  در این  بساط ِ  یغما

از راهِ  فریب  و رمز و ایما

همچو   پشک  و بساطِ  دنبه

بر   مقعد   ما   کنند    سنبه

منظورهمه گرفت وخورد است

کوتی و اتو مبیل   فورد است

دیو اند  ولی  به  شکلِ انسان

گرگ اند ولی به رنگ چوپان

همدست مشو  به حزب خایین

از   قهر  خدا   مباش    ایمن

با قدرت و  ثروت  و صداقت

سهل  است   ترقی  و سعادت

امروز     تو   اعتبار   داری

سرمایه     و   اقتدار    داری

یک جنبش مختصر به کار است

یک حرکت با  ثمر به کار است

آری ! مرحوم استاد فیض محمد عاطفی با چنین روحیه ای زیست و قلم بدست گرفت و هرگز زبان به مدح و ثنای حکام عصرش نگشود. مجموعه ی (آیینه ی محیط ) که گفته می شود اولین بار تو سط مرحوم استاد اثیر هروی به زینت چاپ آراسته شد نمایانگر فصاحت کلام اوست که بی باکانه نوشت .                  

آنچه در را می توان در آثار اکثر طنز پردازان و طنز نویسان به درستی درک کرد و دید روحیهِ نترس آنهاست که بدون ترس و واهمه قلم بر میدارند و بعباره ای بخاطر بیان ناهنجاری های جامعه در مقابل حاکمان عصر شان می نویسند ، که استاد عاطفی مرحوم نیز یکی ازین قلم بدستان بود که در مقابل نارسایی ها و مشکلات موجود عصرش با قلم منتقدانه اش  نظام حاکم ظاهر شاهی را نشانه گرفته بود.

مقالات فراوانی در مورد زنده یاد استاد عاطفی توسط نویسندگان سرزمین ما نوشته شده  ، چنانچه در بخشی از مقاله ی جامعی که توسط استاد گرامی محترم محقق عبدالغنی نیکسیر در سالهای اخیر عمر آن مرحوم به  رشته ی تحریر درآمده چنین می خوانیم:

 ”  او بیاد می آورد که در کنارش کسانی چون شایق ، فکری ، عطار ، غواص ، توفیق ، مایل ، بشیر هروی ، صابر هروی ، مشعل و مانند ایشان بوده اند ، که باید گفت همدوشی با ایشان چه خاطراتی خجسته را بذهنش تداعی میکند .

عاطفی با همه این پیشکسوتان معاشر و مباشر بوده واز تبار این نسل بشمار می آید، که از کارکردهای آنها فیض ها برده و ثمر ها برگرفته است .”

روان همه این عزیزان شاد و خشنود باد.

مرحوم عاطفی هروی علاوه بر شاعری و نویسنده گی در هنر موسیقی نیز علاقمندی خاصی داشته و گفته می شود در نواختن تنبور و هارمونیه نیز مهارت داشته است.

و سرانجام این مرد وارسته و روشن ضمیر  و آزادمنش بتاریخ پانزدهم حوت ۱۳۸۹ خورشیدی جان به جانان سپرد و رخ در نقاب خاک کشید. روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

 

منابع :

۱ – تارنمای افغان موج ( مقاله ی از استاد نیکسیر).

۲ – بی بی سی فارسی.

۳ – تارنمای مشعل ( مقاله ی از دکتور حمیدالله مفید).

 

20 می
۳دیدگاه

بمناسبت سی و هفتمین سال شهادت استاد شهید عزیزالله مبشر.

تاریخ نشر: دوشنبه ۳۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

بمناسبت سی و هفتمین سال شهادت استاد شهید عزیزالله مبشر.

خاک  کشورم  امشب    رنگ   دیگری  دارد

هر طرف  بخون   خفته   تازه   پیکری دارد

ز آتش   نفاق   و  کین  آه   و  ناله  می بارد

کودک  و زن  و مردش   دیده ای تری دارد

میکشند به خاک و خون بس ستاره ها هردم

آسمان   نیلگونش   ماه    و   اختری   دارد

از سکوت مرگبارش  غصه  و غم است پیدا

هر طرف دلی پر  خون    گریه  مادری  دارد

قیوم بشیر هروی

۳۱ ثور ۱۴۰۳ خورشیدی

ملبورن – آسترالیا

 

در شرایطی که  سیل بنیان کن جهل و ظلمت با نظرات ،افکار و عقاید باطله اش موج فزاینده ای را برای تسلط بر ارزش های والای انسانی در تمامی اکناف عالم روی دست گرفته و هر آئینه می خواهد بشریت را به گودال نیستی  و نابودی بکشاند و اصول و پایه های مکتب انسانیت و نهضت های آزادی بخش را  فرو ریزد و با همکاری همه جانبه ی مثلث شوم  استعمار ، استحمار و استثمار، این برده فروشان حرفه ای  به طرق مختلف در تلاش اند تا  ملت های محروم را  به زیر یوغ  خویش بکشانند ، انسان های آگاه  با درک حقایق عینی جامعه  در مقابل مکتب   ، وطن ، ناموس و فرزندان خویش احساس مسئولیت نموده و دست به قیام و مبارزهء همه جانبه می زنند  .   

 آری ! با کودتای منحوس هفتم ثور ۱۳۵۷ خورشیدی که آغازی بود برای اشغال کشور عزیز ما توسط ارتش سرخ شوروی  و به وجود آمدن جو اختناق و خفقان آور بر سرزمین ما ، جنبش های خود جوش مردمی تشکیل یافته ، دست به قیام زده و به مبارزه علیه استبداد و بیدادگری پرداختند . مقاومت سرسختانهء نیروهای آزادیبخش در سرتاسر افغانستان شدت گرفت و بیش از یک ونیم میلیون انسان جان های عزیز شانرا دراین راه فدا نمودند . در میان این فداکاران و جانبازان قهرمان یکی نیز استاد شهید عزیزالله مبشر بود که با تلاش های پیگیر و سازمان یافته به مقاومت در مقابل نیرو های مستبد و مزدور اجنبی پرداخت تا بالاخره جان عزیزش را دراین راه فدا نمود.

آری ! استاد شهید  مبشر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی در یک خانوادهء فرهنگی ، مؤمن  و متدین دیده بجهان گشود که اورا عزیزالله نام نهادند. پدر مرحومش همت علی نام داشت که در تربیهء سالم فرزند دلبندش سعی فراوان بخرچ داد و او را در سن ۶ سالگی شامل مکتب نمود.              

عزیزالله مبشر در حالیکه هنوز پانزدهمین بهار زنده گی اش را سپری ننموده بود  دست اجل سایهء پدر را از روی سرش گرفت و با مرگ پدر مسئولیت سرپرستی فامیل بدوش او افتاد و ناگزیر نصف روز را برای امرار معاش کار مینمود و نصف دیگر روز را به تحصیل می پرداخت.         

شهید مبشر از لیسهء مرکزی امام صاحب کندز فارغ التحصیل شد و نسبت معاذیری نتوانست به تحصیلاتش در پوهنتون ادامه دهد تا اینکه در سال ۱۳۵۱ شامل دارالمعلمین عالی کندز شده و در پایان به حیث استاد در لیسهء مرکزی امام صاحب مقرر گردید و ایفای وظیفه می نمود.     

او انسانی بود آگاه ، سخنرانی بود ورزیده که با فصاحت کلام حرف میزد و نویسنده ی بود توانا .

شهید مبشر که با جمعی از جوانان روشنفکر و همدوره اش برای مبارزه با افکار و ایدیالوژی مارکسیستی حلقهء مبارزاتی را تشکیل داده بود در سال ۱۳۵۵ توسط رژیم استبدادی داود خان دستگیر و روانهء زندان دهمزنگ گردید. بعد ها او را به اتهام قیام سال ۱۳۵۳ افسران اردو به زندان پلچرخی کابل انتقال دادند. پس از رهایی از زندان در سال ۱۳۵۷ و در جریان مبارزات افتخار آفرین مردمی به شمولیت در حزب حرکت اسلامی افغانستان در آمد. مدتی را بحیث مسئول فرهنگی در شهر کابل ایفای وظیفه نمود و سپس عازم ایران شده و نخست بحیث مسئول فرهنگی حرکت اسلامی در دفتر زابل تقرر یافت و بعدآ بحیث مسئول کل دفتر زاهدان کار می نمود . پس از آن مدتی بحیث معاون شورای عالی در داخل کشور مقرر شد و همزمان عضویت شورای مرکزی و عضویت شورای سرپرستی شرطه الخمیس را در ایران بدست آورد تا اینکه در سال ۱۳۶۵ در جمع هیئتی با همراهی مرحوم آیت الله ساجدی از طرف شورای مرکزی حرکت اسلامی افغانستان به داخل کشور اعزام گردید تا اینکه بتاریخ ۱۴ ثور ۱۳۶۶ در جریان مأموریتش در یک کمینی که توسط عده ای خود فروخته برنامه ریزی شده بود ، جام شهادت را سرکشید و به دیدار معبود شتافت .                                 

بلی ! امروز در فقدان از دست دادن انسانی قرار داریم که ۳۷ سال قبل جان شیرینش را فدای مکتب ، کشور ومردمش نمود تا انقلاب اسلامی مسیر درستش را بپیماید و به سرمنزل مقصود برسد ، اما آنچه درنهایت بدان مواجه شدیم شوربختانه با سقوط رژیم منحوس وخودفروختهء کابل و تشکیل نخستین دولت مجاهدین درکشور نه تنها درد های مردم ما پایان و زخم های شان التیام  نپذیرفت ، بلکه سرآغازی شد برای درد ها و زخم های چرکین و ناسور دیگرکه متآسفانه هنوز هم به شدت و حدت خودش ادامه دارد و با تأسف هزاران پدر و مادر دیگر داغدار از دست دادن جگرگوشه های شان شدند.

آنچه واضح و مبرهن می باشد، اینست که  شهدای ما برای این جان نباختند که عده ای جا طلب به مقام و رتبه های حکومتی برسند و همه چیز را به فراموشی سپرده و بجای دفاع از خون های پاک شهدائ عزیز ما ، درعمل پا روی خون هایشان بگذارند.  نمیدانم چه کسی پاسخگوی این همه خون های به ناحق ریخته شده در سرزمین افغانستان خواهد بود؟ آیا جنگ های ویرانگر و تباه کن پس از سقوط رژیم کمونیستی در افغانستان و ریختن خون های بسیاری در نقاط مختلف کشور توسط  آنعهده از کسانی که بنام اسلام به جنگ و خونریزی ادامه دادند را چگونه میتوان توجیه نمود؟ ملتی که بزرگترین دشمن دین روس نابکار را توا نست به زانو در بیاورد چرا اینچنین هدف نامردانی قرار بگیرد که با نام اسلام و مسلمان کاری را انجام دادند که با تآسف مردم ما در چنین  شرایط  سخت و دشواری قراربگیرند که مجبورشوند بگویند خداکفن کش سابق رابیامرزد !   

راکت باران کابل توسط نیروهای وابسته به حکمتیار را کسی از یاد برده نمیتواند ، جنگ های تنظیمی و ده ها مورد دیگر که هرکدام برگی از تاریخ سرزمین ما را سیاه نموده را هیچ کسی نمیتواند فراموش کند .

درین شکی نیست که تمام این بدبختی ها با کودتای منحوس  ۷ ثور ۱۳۵۷ خورشیدی آغاز شد ، اما کار هاییکه توسط نیروهای به اصطلاح اسلامی  از هشتم ثور ۱۳۷۱ خورشیدی بدینسو صورت پذیرفت ، آنهم بنام مسلمان ،  سیاه ترین اوراق تاریخ سرزمین ما را رقم زد.

آری ! این دردی است که امروزه دل های میلیون ها انسان را می آزارد ، بسا جای تآسف و تأثر است که  پس از آنهمه فداکاری ها امروزه در وضعیتی قرار بگیریم که به مراتب بد تر از زمان کمونیستان باشد. واقعآ جای تأسف است !!!

 آیا این اعمال خیانت به خون های ریخته شدهء شهدای عزیز انقلاب تلقی نمی شود؟  چه کسی پاسخگوی این حوادث ناهنجار خواهد بود؟

ناگفته نباید گذاشت که مدیریت غلط و ناسنجیده توسط حکومت های سه دهه اخیر در کشوربود که زمینه سازتشکیل نیروهای ارتجاعی بنام طالبان را رقم زد و در فرجام دیدیم کرسی هاییرا که چند روزی  بدان تکیه زده  بودند را نیز با زد و بند های خاینین ملی در اگست ۲۰۲۱ به طالبان سپردند و یکبار دیگر دردی بر درد های هموطنان ما بخصوص بانوان سرزمین ما که نیمی از قشر جامعه را تشکیل می دهند، افزودند.

این حقیقت را نمیتوان کتمان کرد و از آن چشم پوشی نمود ، زیرا همه آنهاییکه پس از سقوط حکومت کمونیستی درافغانستان تا تسلیم دهی کشور به نیرو های ضد فرهنگ طالبانی مسبب همه رنج ها و نابسامانی های کشور و مردم مظلوم و دردیده ما تا ایندم هستند و در فردای قیامت از الف تا یای شان که بنحوی درین بدبختی ها سهیم بودند می بایست پاسخگوی آنچه بر هموطنان ما تحمیل شده خواهند بود. بدون شک خون های بناحق ریخته شده ای شهدای عزیز ما چون حلقه های دار بر گردن هر یک از قدرت طلبان خواهد شد.

در پایان با  درود بر روان پاک شهدای وطن ما ، سالروز شهادت استاد شهید عزیز الله مبشر را را خدمت فامیل محترم ایشان ، همسنگران و سایر هموطنان عزیز تبریک و تسلیت عرض نموده ، روان آن بزرگمرد را شاد و خشنود می طلبم . روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

 

و اینهم فرازی از وصیت نامهَء استاد شهید عزیزالله مبشر خطاب به هموطنانش :

 

و تو هم ای خواهر و ای برادر!

ای اسارت ناپذیری که در قرن بیست حماسه آفریدی و با دست خالی بزرگترین  دشمن  خدا ،  روس  را  در افغانستان  انقلابی  بپای  میز محاکمه کشانده ای ، بدان  که مسئولیت تمام  نشده است ، زیرا  هنوز خون های بناحق ریخته  شدهء  ما  نخشکیده ، هنوز  مرهمی  بر قلب مجروح دردمندی نهاده نشده است ، هنوز نفاق های تباه کن نه تنها از جامعهء ما محو  نگردیده که  رو به  افزایش است و هنوز … و هنوز هم پنجه های خون آشام ظالمین و بیدادگران گلو های ضعیف مظلومین را خفه نموده و همه صدای عدالت و آزادی خواهی را می خواهند خاموش نمایند وهنوز با وجود گذشت مدت زیادی از انقلاب اسلامی ما نمیشود حق را حق گفت و باطل را باطل زیرا  معیاری برای شناخت حقایق ضد زور در جامعهء ما دیده نمی شود ، ملت آنقدر شکنجه شده و تازیانه خورده اند که عاد ت نموده اند  حق را باطل گفته و باطل را حق اعلان نمایند ، زیرا قدرت در دست ارباب باطل است و هنوز …

شهید استاد مبشر

اینک مرثیه اییرا که چند سال قبل سروده بودم

خدمت شما پیشکش می نمایم:

آزادهِ دوران

ای دریغ آن  مردِ با ایمان  کجاست

آشنای  مکتب   و   قرآن  کجاست

راد مردی   بود   در   فصل  جهاد

با وفا ، با  عهد و با پیمان کجاست

داشت  با علم  و   صفا  اندیشه ای

با  تواضع   یاورِ  خوبان   کجاست

بود  در شام   سیه   چون   کوکبی

آن درخشان چون مهِ تابان کجاست

استادی  بود   با    فضل    و  کمال

آن « مبشر» عاشقِ  انسان کجاست

شد  شهید   در  سنگر  کار  و عمل

ای  «بشیر» آزادهِ  دوران  کجاست

14 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد ناصر رهیاب یکی از نخبگان فرزانه و پژوهشگر وارستهِ خطهِ ادب پرور هرات

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۵  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۴ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 یادی از زنده یاد استاد محمد ناصر رهیاب

یکی از نخبگان فرزانه و پژوهشگر

وارستهِ خطهِ ادب پرور هرات

 قیوم بشیر هروی

۱۴ می ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا 

 

شادروان محمد ناصر رهیاب فرزند مرحوم میرزا غلام رسول بتاریخ سوم عقرب سال ۱۳۳۳ در روستای برناباد ولسوالی غوریان ولایت هرات در یک خانوادهء مرفه و علاقمند به فرا گرفتن دانش و ادب  چشم به جهان گشود.

پدرش که از بزرگان جامعه بشمار میرفت  رئیس بلدیهِ غوریان و ارباب روستای برناباد نیز بود و ازین رو لقب « ارباب رئیس » را برایش داده بودند. فرزندش را شامل مکتب ابتدائیه برناباد نمود و همزمان معلم خانگی هم برایش گرفت که شخص بسیار مسئولیت پذیری بود که در اکثر دروس مکتب کمکش می نمود.   

او علاوه بر مکتب به مسجد محل هم میرفت و ظرف یک ماه مؤفق شد روخوانی قرآن کریم را به پایان برساند و بعدآ نزد مولانا ابو نصر برنابادی قرائت قرآن کریم را آموخت.

پس از پایان صنف ششم در امتحان کانکور شرکت نموده و با اخذ نمرهِ بالا به مکتب ابن سینای کابل راه یافت ، اما نسبت دوری از فامیل با مخالفت پدرش مواجه شد و ناگزیر شامل دارالمعلمین هرات شد که از مکاتب برتر هرات بود.  

با فراغت از دارالمعلمین بعنوان اول نمره عمومی و پس از سپری نمودن امتحان کانکور هرچند میتوانست به نسبت گرفتن نمره بالا به هر رشته ای که میخواست شامل شود ، اما ترجیح داد به رشته ادبیات فارسی  هرچند د راوایل علاقه ای نداشت ، شامل شود.  

مرحوم استاد رهیاب درینمورد چنین می گوید:

” به صنف فاکولتۀ ادبیات و علوم اجتماعی که نشستم آهسته­آهسته خوشم آمد و گفتم اکنون که سرنوشت مرا به اینجا کشانده بیا یکی از همین رشته ها آن را بخوانم، در فاکولتۀ ادبیات و علوم اجتماعی سال اول را عمومی خواندم و از سال دوم رشته بندی می شد، کسانی که اوسط نمره های شان بلند بود، ای بسا به رشتۀ ژورنالیزم می رفتند؛ مگر با آن که اول نمرۀ عمومی این فاکولته شده بودم به آن رشته ای که دیگران سرودست می شکستند، نام ننوشتم و به صنف ادبیات دری پای گذاشتم. در دوسال نخست، ازین که در پهلوی کسانی نشسته بودم که از شعر و ادبیات کله های شان پر بود و از این شاعر و نویسنده حرف و حدیث داشتند و از آن دیگری چیز چیزهایی می دانستند احساس حقارت می کردم و تحت فشار روانی بسیاری بودم. کتاب های درسی را خیلی خوب یاد داشتم و در آزمون ها نیز بالاترین نمرات را به دست می آوردم؛ مگر کمتر چیزی غیردرسی به یاد داشتم. دار و ندارم در محدودۀ همان کتاب های مکتب و مطلب هایی بود که در کتاب های درسی می خواندم. ازین که شماری از هم صنفی هایم شعرهایی از این یا آن شاعر را می خواندند، و مباحث ادبی راه می انداختند و اظهار نظرهای دربارۀ دیدگاه هایی که از سوی استاد در صنف پی افکنده می شد، داشتند، سخت به خود می پیچیدم. از آن جایی که یکی از ویژه گی های شخصیتی من این بود که همیشه می خواستم برجسته تر و توانمند تر از دیگران باشم، در پی چاره ای دیگر برآمدم، نمی خواستم از سوی هم صنفی یان دست کم گرفته شوم؛ چرا که گاهی این بر و اون بر،داشته هایم را پشت سر میخانیک می گفتند: «عجب اول نمره یی لام تا کام چیز دیگری نمی داند. این ها انگیزه هایی در من پدید آوردند، مرا تکان دادند تا از خواب غفلت خود بکاهم بخوانم و بخوانم تا کم از کم از همین شرمنده گی بیرون آیم. ساعت ها غرق مطالعۀ کتاب های ادبی بودم کتاب های زیادی در راستای ادبیات فارسی از شعر و داستان گرفته تا نوشتارهای پژوهشی را می خواندم و نکات ارزنده را یادداشت می کردم. زمانی گذشت دیدم از بسیار شاعران و نویسنده گان چیزهای بسیاری به حافظه سپرده ام و گپ هایی در این یا آن راستای ادبیات در چنته دارم. ازین پس به راه افتادم و توانستم قلم به دست گیرم، بنویسم و احساس کنم که پیگیرانه و با برنامه کار می کنم و می توانم برای خود کسی بشوم. “

 

استاد رهیاب با کسب درجه لیسانس تحصیلاتش را به پایان رسانید و بحیث استاد مؤسسه عالی تربیه معلم استخدام و بتدریس ادبیات فارسی دری پرداخت .

زمانیکه امتحان ماستری فارسی و پشتو برای اولین بار در افغانستان برگزار میشد از میان ۲۰۰ تن شرکت کننده تنها شش تن پذیرفته شدند که استاد رهیاب یکی از آن شش نفر بود.

زنده یاد استاد رهیاب همزمان با دوره ماستری، در حالیکه در رشته ء تحصیلی اش شامل کار دولتی بود از هرات به مؤسسهء عالی سید جمال الدین افغانی درکابل تبدیل شد و تا کودتای کمونیستی ۱۳۵۷ بحیث استاد شعبهء زبان و ادبیات دری کار کرد.

با دگرگونی های سیاسی در کشور بهانه گیری ها آغاز گشت و او را بعنوان معلم جزایی به مکتب متوسطه محمود ایوب خان فرستادند.

بعدها با تأسیس اکادمی علوم افغانستان ، به کوشش یکتن از همکلاسی های دورهء ماستری اش  به عضویت علمی انستیتیوت زبان و ادبیات دری اکادمی علوم افغانستان تقرر یافت  و با تلاش شبانه روزی و شرکت در تمام سیمینارها و کنفرانس های زبان و ادبیات فارسی تلاش نمود تا مقالات متعددی بنویسد تا بتواند جلب توجه سایرین را کسب کند.

در چنین شرایطی فیصله دولت براین شد تا تمام اعضای اکادمی علوم باید به خدمت سربازی بروند و او ناگزیر پس از مدتی بکابل رفت و در قوای پانزده زرهی پلچرخی کابل مشمول  و بمدت یک سال و چهارماه د مرکز مخابره خدمت کرد و با آدم های متفاوتی از هر گوشه وکنار کشور برخورد تا اینکه در پایان سال ۱۳۶۰ خورشیدی با ترخیص از عسکری به کار قبلی اش برگشت و عضو علمی اکادمی علوم افغانستان شد و پس از چند ماهی مدیر مسئول مجله خراسان ارگان نشراتی انستیتیوت زبان و ادبیات دری شد و بمدت شش سال درین سمت باقی ماند و مؤفق شد درین مدت تیراژ مجله را از ۲۰۰ شماره به ۶۰۰۰ شماره برساند. در همین ایام دچار بیماری سرطان شد و برای عمل جراحی به اروپا رفت .

در حالیکه بعضی از نزدیکانش به نقل قول از داکتران میگفتند که چنین مریضانی بیشتر از ۴ – ۱۲ ماه زنده نمی مانند. اما روحیه قوی استاد رهیاب او را چنان پابرجا نگهداشت که  با توکل بر خدا چنان به مطالعه و نگارش آغازید که هیچ کس گمان نمی کرد.

او سفر پژوهشی اش را در باره  سید جمال الدین افغان بنام خطیب بزرگ و داستان نویس « کوچک » آغاز کرد که در مجله ژوندون به نشر میرسید. و همین امر باعث شد همه بشمول کسانی که توقع زنده ماندنش را نداشتند با تعجب بدو بنگرند. اما استاد رهیاب با ایمان راسخی که به خداوند داشت همچنان به کارها و تلاش های روزمره اش افزود.

بعدا ها دچار حمله قلبی شد و باز برای تداوی بخارج از کشور رفت و داکتران که زنده ماندنش را معجزه میدانستند ، موجب شد تا با روحیه قوی به کارش ادامه دارد ، تا اینکه در سال ۱۳۶۸ خورشیدی بصفت استاد شعبه دری در دانشگاه نو بینیاد در هرات  به تدریس بپردازد.

در سال ۱۳۸۳ خورشیدی برخلاف میل باطنی اش بحیث معاون علمی دانشگاه تقرر یافت ، اما پس از ۸ سال از سمتش استعفا داد . نظر به حوصله مندی ، صداقت ، پشت کار و دانشی که آن مرحوم داشت با استعفایش مخالف صورت گرفت و حتی برایش ریاست دانشگاه را پیشنهاد کردند ، اما او زیر بار نرفت و بالاخره استعفایش پذیرفته شد.

اما قبل از استعفایش در حالیکه هم معاون دانشگاه بود وهم استاد با تأسیس دانشگاه غالب از او خواسته شد تا پس از وقت رسمی بعنوان مشاور این نهاد تحصیلی با آنها همکاری کند، و او هم پذیرفت.

در سال ۱۳۹۸ خورشیدی در یک انتخابات سری و مستقیم بعنوان رئیس دانشگاه غالب انتخاب گردید

استاد رهیاب علاقمندی خاصی به پژوهش داشت و چنان غرق ادبیات و فرهنگی دری شده بود که هرگز احساس خستگی نمیکرد وشب ها تا دیروقت بیدار بود ، مطالعه میکرد . می نوشت .  بقول خودش که میگوید:

هرگز بیاد ندارم شبی را که  قبل از ساع ۲:۰۰  بخوابم.

استاد رهیاب در حالیکه برایش همیشه میسر بود تا همراه با خانواده اش به یکی از کشور های مرفه جهان زندگی کند ، اما ترجیح داد تا در وطنش باقی بماند و تا جاییکه برایش مقدور است به جامعه فرهنگی وطنش خدمت کند.

چنانچه خودش میگوید:

”  یکی از دل چسپی هایم این است که می خواهم در اجتماع و سرنوشت مردم کشورم نقش مثبتی داشته باشم و تا آنجا که میسر بوده به یاری خداوند، کارهایی کرده ام، هرچند راه هایی را که باید می رفتم را نرفته ام و کارهایی را که باید می کردم را نکرده ام، فراوان اند. “

او علاوه بر استادی در دانشگاه ، پژوهشگری و کارهای اداری در بخش های مختلف دیگر نیز خدمت کرده که میتوان به بعضی از آنها در اینجا اشاره نمود:

سر محقق در اکادمی علوم و مدیر مسئول مجلۀ خراسان

عضویت هیئت رهبری انجمن ادبی هرات

عضویت هیئت رئیسه ای اتحادیه شعرا و نویسندگان در کابل .

 یکی از بنیاد گراران شورای متخصصان و معاون این نهاد اجتماعی .

آموزش رایگان داستان نویسی به دختران شهر .

در زندگی نامه اییکه توسط مرحوم استاد رهیاب نوشته شده ، در مورد  آثار و نوشته هایش و همکاری خانواده اش در این راه چنین آمده:

”  چندین کتاب نوشتم، که شماری از آنها چاپ شده اند مقاله های فراوانی در نشریه های معتبر و نامعتبر، در داخل کشور و خارج نشر کردم که بیشتر این نوشتارها در راستای ادبیات شناسی هستند نظریۀ ادبی، نقد ادبی و سبک ادبی، این را هم بگویم اگر معاونت و تشویق خانواده به ویژه خانم من نبود، هرگز نمی توانستم چنین پژوهش هایی را به جامعۀ زبانی فارسی دری پیش کش کنم.

زمانی که سرباز بودم نخستین مقاله ام را با نام زمان در فعل دری به اکادمی علوم فرستادم تا در مجلۀ خراسان چاپ کنند؛ مگر سخت به آن تاختند؛ زیرا زمان همخوانی نداشت از همین رو، آن نوشتار را چاپ نکردند، پسان ها که یکی از دوستان مدیر مسؤول مجله خراسان شد، محبت کرد و آن را به چاپ رساند. این نوشتار، نه تنها در افغانستان بل در ایران نیز درنگ کردنی به شمار آمد و تاکنون یکی از بهترین نوشتارهایی است که از خامه ام تراویده است. از پا ننشسته این رخ داد ناگوار مرا از کار نینداخت بل انگیزه ای شد بیشتر پژوهش و کار کنم؛ در سمینارها، کنفرانس ها و سمپوزیم ها اشتراک چشم دوختنی داشته باشم که حاصل این تلاش ها همان شد تا زمانی فرا برسد که مدیران مسؤول مجله ها بارها و بارها، با خواهش و پافشاری از من بخواهند، مقاله ای بفرستم تا به چاپ برسانند؛ یعنی آن کسی که نوشتارهای او بدون وسیله و واسطه هرگز روی چاپ را نمی دید به چنان جایگاهی دست یافت و نام و آوازه یی به دست آورد که هر مدیر مجله­ ی میخواست نام او را خواننده گان در مجله اش پیدا کنند. این داستان را برای دانش جویانم بارها و بارها گفته ام از برای این که تا بدانند جوانی دورانی است که هنوز توانایی شما شناخته و برجسته نشده بی گمان این امر سبب می شود دست آوردها و نوآوری هایی به چشم نیاید و نادیده گرفته شود؛ مگر آنگاه که با تلاش و سخت کوشی بتوانید جای گاه ویژه ی برای خود پیدا کنید و در آن استوار بایستید؛ درنگی از پا ننشینید بروید آگاهانه و مسؤولانه گام بردارید بی گمان به جاهایی می رسید. شاید دشوارتر به نشر برسد، مگر بدون چشم داشت می شود، از یاد مبرید که میدان داران گذشته گاهی سد راه تان می گردند؛ زیرا می ترسند که جای گاه خود را از دست خواهند داد؛ مگر می توانید از این وادی نیز بگذرید و آنان ناگزیر شوند، حضور شمار را در کنار خود بپذیرند: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند. “

 

 

از استاد رهیاب اثار فراوانی به یادگار مانده که  تعدادی از آنها اقبال چاپ یافته و یکی از آثارش نیز تحت عنوان « شعر، هنر زبانی زیبا »  در ایران بعنوان کتاب سال شناخته شد.

سایرآثارش قرار ذیل میباشد:

۱ –  سبک‌شناسی.

۲ –  سپیده‌دم .

۳ – داستان‌نویسی.

۴ –  نقد ادبی.

۵ –  گره به باد مزن.

۶ – سامان‌گرایی در نوشتار دانشگاهی.

و ده ها مقاله تحقیقی و پژوهشی .

و سرانجام این استاد بی بدیل و فرزانه بتاریخ ۸ دلو (بهمن) ۱۴۰۲ خورشیدی دار فانی را وداع و رخ در نقاب خاک کشید ، روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

منابع :

۱ – خبرگزاری عقاب –  زندگینامه استاد محمد ناصر رهیاب

۲ – خبرگزاری وطن .

 

 

10 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد رهنورد زریاب، نویسنده، خبرنگار ،پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

یادی از زنده یاد استاد رهنورد زریاب ، نویسنده، خبرنگار ،

پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور

قیوم بشیر هروی

۱۰ می ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

به سلسله معرفی شخصیت های فرهنگی سرزمینم خرسندم که اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد رهنورد زریاب نویسنده، خبرنگار ، پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور.

محمد اعظم رهنورد زریاب در سوم ماه سنبه ۱۳۲۳ خورشیدی در گذر ریکا خانه ی شهر کهنهِ کابل دیده بجهان گشود، پدرش از اهالی غزنه و مادرش اهل کندز بود. تعلیمات ابتدایی را در مسجد گوری های بازار سراجی کابل فرا گرفت و بعدا شامل مکتب حبیبیه شده و تا پایان تحصیلات ادامه داد. پس از آن در سال ۱۳۴۴ در رشتهِ خبرنگاری شامل دانشگاه کابل گردید و با یک بورسیه تحصیلی به کشور زلاند نو رفت ، اما پس از مدتی نسبت ناسازگاری طبیعتش با آب و هوای آن کشور مجددآ به کابل بازگشت و  در دانشگاه کابل تحصیلاتش را ادامه داده و با کسب لیسانس خبرنگاری فارغ شد و متعاقبا بخدمت سربازی رفت و پس از ترخیص بحیث کارمند وزارت اطلاعات و فرهنگ در مجله ژوندون شروع بکار نمود.

مرحوم استاد رهنورد زریاب به زبان انگلیسی هم تسلط کامل داشت.

در سال ۱۳۵۰ خورشیدی بازهم با گرفتن یک بورسیه تحصیلی دیگر به کشور انگلستان رفت و تصدیقنامه  کارشناسی ارشد را از دانشگاه ویلز جنوبی بدست آورد و در ۱۳۵۱ خورشیدی به کابل بازگشت .

او در سال ۱۳۵۳ با بانو سپوژمی زریاب ( نویسنده ی نامدار) کشور ازدواج کرد که ثمره ی این پیوند سه فرزند میباشد.

زنده یاد رهنورد زریاب با کودتای هفت ثور دستگیر و مدتی را در زندان پلچرخی سپری نمود. پس از آزادی در سال ۱۳۵۸ بار دیگر در وزارت اطلاعات و فرهنگ بکار گمارده شد و در سال ۱۳۶۸ با گشوده شدن فضای سیاسی در کشور ، نامزد غیر حزبی انتخابات ریاست اتحادیه ی نویسندگان در رقابت با بارق شفیعی عضو حزب حاکم گردید که با رأی اکثریت به ریاست اتحادیه انتخاب شد. اما پس از دو سال ازین سمت استعفا داد و در سال ۱۳۷۱ خورشیدی  با سقوط  رژیم کمونیستی و روی کارآمدن مجاهدین ،  کابل را بصوب پاکستان ترک نموده وبعدا به همسر و فرزندش در فرانسه پیوست. تا اینکه در سال ۱۳۸۲ با درخواست ریاست جمهور کرزی به کشور برگشت و بحیث مشاور وزیر اطلاعات و فرهنگ شروع بکار نمود، اما در ۱۳۸۳ پس از آنکه طرح ها و برنامه هایش عملی نشدند از مقامش استعفا داده و بعنوان ویراستار خبر در تلویزیون خصوص طلوع پیوست که تا پایان عمرش بدان ادامه داد.

سایر فعالیت های کاری مرحوم رهنورد زریاب قرار ذیل میباشد :

۱ – خبرنگار در مجله ژوندون .

۲ – مدیر عمومی خبرنگاران روزنامه های اصلاح و انیس .

۳ – مدیر مسئول فصلنامهء آریانا که به زبان انگلیسی به نشر میرسید.

۴ – مسئول بخش هنر در وزارت اطلاعات و فرهنگ .

۵ – آمر دفتر فرهنگ مردم.

۶ – دبیر روزنامه کابل تایمز .

۷ – دبیر بخش داستان نویسی اتحادیه ی فرهنگی .

زنده یاد زریاب داستان نویسی را از دوران مکتب آغاز نموده بود و نخستین داستانش در سال ۱۳۴۲ خورشیدی در  مجله ی پشتون ژغ  زیر عنوان « بی گل و با برگ» به نشر رسید.

گفته میشود که او  تنها نویسنده ی است که مؤفق شده بیشتر از یکصد داستان کوتاه و بلند بنویسد و ازین جهت یکی از پرکارترین نویسنده گان کشور در نیم قرن گذشته بوده که به سبک های مختلف می نوشت.

داستانهایش حکایت از ذهن روشن و آگاهی فراوانش از اجتماع  و ادبیات  غنی زبان فارسی دارد.

زنده یاد زریاب از آندسته نویسندگانی بود که علاوه بر افغانستان ، در کشور های منطقه ، بخصوص حوزه زبان پارسی نیز طرفدارانی فراوانی داشت . آثار ادبی که از او به یادگار مانده خلاقیت نویسنده را در نگارش میرساند . بعضی از آثارش برنده ی جوایز مختلف ادبی در داخل و خارج از کشور شده است.

در آثار مرحوم رهنورد زریاب تنوع سبک نگارش را بخوبی می توان حس کرد.

 او اولین مجموعه داستانی اش را در سال ۱۳۶۲ بنام « آوازی از میان قرن ها» به چاپ رسانید

و همینطور مجموعه های دیگرش به ترتیب ذیل اقبال چاپ یافتند:

۱ – مجموعه ی شش جلدی داستان های کوتاه .

۲ – شهر طلسم شده .

۳ – مردی که سایه اش ترکش کرد.

۴ – دزدِ اسپ .

۵ – و باران می بارید.

۶ – سک و تفنگ .

۷ – مار های زیر درختان سنجد .

۸ – پیران ها ( ترجمه چند داستان از نویسنده گان جهان .

۹ – حاشیه ها ( مجموعه مقاله های پژوهشی ).

۱۰ – گنگِ خوابدیده ( مجموعه مقاله های پژوهشی) .

۱۱ – پایان کار سه رویین تن ( مجموعهِ مقاله های پژوهشی) .

۱۲ – زیبای زیر خاک خفته ( گزیده ی داستان های کوتاه ).

۱۳ – گلنار و آیینه ( رمان ) .

۱۴ – چه ها که نوشتیم ( مقاله های پژوهشی و یادواره ها ) .

۱۵ – دورِ قمر ( که بین سالهای ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵ بطور مسلسل در نشریه ( وفا) چاپ پشاور به نشر رسید.

۱۶ – و شیخ گفت – نشر زریاب

۱۷ – چار گرد قلا گشتم ( زمان ) – نشر زریاب .

۱۸ – شورشی که آدمیزادگکان و جانورکان بر پا کردند ( رمان) – نشر زریاب .

۱۹ – قلندرنامه .

۲۰ – کاکه شش پر و دختر شاه پریان (رمان) .

۲۱ – درویش پنجم (رمان) –  نشر زریاب .

۲۲ – سکه ای که سلیمان یافت (رمان) – نشر زریاب .

۲۳ – آزادی اندیشه و گفتار ( مجموعهِ مقاله های پژوهشی ).

۲۴ – هذیان های دورِ غربت ( طنز ها) .

و آثاری که ناتمام ماندند و یا اقبال چاپ نیافتند:

۱ – سیب و ارستا طالیس .

۲ – راز های دایه ی پیر .

۳ – و سرانجام آقای سحر خیز بیدار می شد.

۴ – زن بدخشانی .

استاد رهنورد زریاب مقالاتی نیز در مورد صادق هدایت و بزرگ علوی نوشته است.

 و همچنین گزیده ای از داستان های کوتاه او  بنام « تصویر» به زبان روسی  ترجمه شده است و فیلمنامه « اختر مسخره» نیز از آثار آنمرحوم میباشد.

قابل یادآوری میاشد که مرحوم رهنورد زریاب علاوه بر ادبیات پارسی به ادبیات جهان نیزبلدیت وعلاقمندی خاصی داشت که بدون شک می توان اورا از صاحب نظران درین باب دانست. او همچنین در روان شناسی ، جامعه شناسی ، فلسفه و تاریخ نیز آشنایی کامل و مطالعات گسترده ای داشت .

سرانجام این نویسنده شهیر کشور پس از ابتلا به ویروس کرونا  و بستری شدن  در بیمارستان ۴۰۰ بستر کابل در ۲۱ قوس ۱۳۹۹  وفات یافت و در شهدای صالحین آن شهر در کنار پدر و مادرش آرمید. 

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

و اما ” گلنار و آیینه » عنوان رمانی است از زنده یاد رهنورد زریاب که نویسنده های زیادی درمورد آن مقالات نوشتند  که اینک توجه شما را به بخشی از نوشته ی  جلب میکنم که توسط دوست فرهیخته و نویسنده آگاه جناب صبورالله سیاه سنگ  تحت عنوان  آیینه ‌یی در برابر ” گلنار و آیینه” تحریر یافته است :

 در آغاز  محترم سیاه سنگ  نوشته اش را اینچنین می آغازد :

” رهنورد زریاب یکی از چهار، پنج تن پیشگام در قلمرو داستاننویسی افغانستان است و بر نگارنده این یادداشت حق استادی دارد. حتا اگر من آن را به همین صراحت ننویسم یا او خود این را نداند یا نپذیرد، باز هم حق استادیش نه از من واپس ستانیده خواهد شد و نه کاستی خواهد گرفت.

این حق ادا نشدنی برمیگردد به سی و چند سال پیش، روزگاری که خواندن نوشته‌ها و گوش دادن به سخنهای رهنورد یکی از آرزوهای من و چند همدرس دیگرم بود.

امروز که این سطرها را مینویسم، افزون بر آرزوهای دیروز، میخواهم “حق” همانگونه که بایسته است، بر جا باشد. ”

در بخش دیگری از نوشته محترم سیاه سنگ  اینطور  می خوانیم:

 فشرده “گلنار و آیینه”

 ” مردی که نزدیک شصت سال دارد، پس از دیدن رقص زنی کنار گورستان در خواب، بیدار میشود و میبیند که همان زن (ربابه گذشته و گلنار کنونی) آمده، بر تخت خواب اتاق خودش نشسته است. زن میپرسد: “تو آن قصه را نوشتی؟” مرد در پاسخ میگوید: “مینویسم. همین لحظه مینویسم.” و به نوشتن می ‌آغازد.

 و آن “نوشته” چنین است: راوی (داستاننویسی که در جوانی دانشگاه ادبیات میخواند) با رقاصه‌ یی به نام ربابه آشنا میشود. ربابه از افسانه مادر مادر مادر مادر مادرش که رقاصه دربار مهاراجه ‌یی در لکهنو بوده و به مسابقه رقص با تصویرش در آیینه وادار شده، تا مادر خودش که رقاصه‌ یی در کابل بوده و پس از رقص خودخواسته در برابر آیینه جان سپرده است، می آغازد و سلسله رقصهای درباری یا محفلی خود و خانواده اش را به او باز میگوید.

 روزی ربابه از زبان خاله شیرین کفشناس به راوی میگوید که آنها با هم خواهر و برادرند. با شنیدن این خبر دنیای راوی دگرگون میشود. پس از چندی، ربابه با استفاده از سفر راوی به بامیان، به هندوستان میرود. “برادر” از دوری خواهر بار دیگر بیچاره میشود. ولی “خواهر” همانگونه که بیخبر رفته بود، پس از یک سال ناگهانی برمیگردد. راوی آرامش گمشده اش را باز مییابد. این بار ربابه با استفاده از دور امتحانات دانشگاهی راوی با خاله شیرین و دو برادر خانگی (امیر و خسرو) به هند میرود.

 شبی، پس از سی ‌و‌ پنج سال، ربابه در کنار بستر راوی پیدا میشود و از او میپرسد: “همه چیز را نوشتی؟” راوی پاسخ میدهد:‌ “ها، همه چیز را نوشتم.”

 طبعاً داستانی که راوی نوشتنش را به ربابه وعده داده بود،‌ همین جا پایان مییابد.  وانگهی راوی میپرسد: “اما تو چرا ناگهان مرا رها کردی و رفتی؟” پاسخ ربابه خود آویزه دیگر و گویا دنباله ننوشته داستان نخست است. این بار او از زندگی سرگردان در دهلی و حیدرآباد، بیماری و مرگ خاله شیرین، برگشت پنهانی به کابل، رفتن به پشاور، واپس آمدن به کابل، کودتای ثور، مجاهدین، طالبان و مرگ امیر و خسرو میگوید و خاموش میشود. ربابه با همین خموشی میمیرد.

 راوی میرود و بر زینه زیارتی که در جوانی وعده‌ گاه دیدار او با ربابه بود، مینشیند. درویشی می آید و چیزهایی به او میگوید که فشرده اش چنین است: “تو دختر ربابه را جستجو میکنی./ همین جاست. در خرابات زندگی میکند. /برخیز که برویم./ دختر ربابه گلنار نام دارد./ گلنار خواهر توست./ پس ربابه مادرت بود؟” و راوی میگوید: “ها، او مادرم بود.”

 درویش و راوی به سوی خرابات میروند. و داستان با این سه سطر پایان مییابد:‌ “به نظرم آمد که هوا کم کم روشن میشود. باران هنوز هم میبارید. و من آواز تک تک ساعت دیواری را میشنیدم.”

زیبایی گلنار و آیینه :

تقابل آدمها و اشیا با تصویر میان آیینه و گسستن پیوند، حتا بیگانگی، میا ن آنها در شعر و داستان دیروز از یونان تا هند پدیده تازه ‌یی نیست؛ ولی برخوردی که رهنورد زریاب با راه انداختن مسابقه میان رقاصه و تصویر به هدف از پا درآوردن پدیده میان آیینه میکند، ستودنی است.

 افسانه “گلنار و آیینه”  از روانی خوشایندی بهره ‌ور است. نثر گیرای رهنورد، داستان را پذیرا تر از آنچه که است، مینمایاند. بسا پردازهای نیمه نخست کتاب شاعرانه اند:

 “ماه در آسمان به تنهایی جلوه میفروخت؛ مثل اینکه ستاره‌ ها را گذاشته بود که بروند و بخوابند.” ص۵، “دیگر کلید سپیده‌دم قفل سیاه شب را باز کرده بود و خورشید میخواست آزاد شود و به بلندیهای آسمان برود.” ص۳۰، “کوچه‌ های قدیمی کابل خاموش و آرام بودند و کتاب سیاه شب با واژه ‌های ستاره ‌یی، همچنان گشوده و باز بود.” ص ۵، “اصلاً او خودش به رقص مبدل شده بود. خودش یک پارچه رقص شده بود. گلنار دیگر وجود نداشت. تنها رقص بود و رقص بود. چرخیدن بود و پاکوبی بود و جنبش و تموج اندامها بود.” ص۵۶، “از آسمان شب، سرمه و ستاره میبارید.” ص۹۱، “سرش را بلند کرد. در تاریکی به سوی آسمان نگریست. در دیده‌ گان اشک ‌آلودش ستاره‌ های آسمان منعکس شدند. انبوهی از ستاره ها را در چشمان او دیدم.” ص۱۱۳ و چندین نمونه زیباتر و بهتر دیگر. “

منابع :

۱ –  ویکی پدیا – دانشنامه آزاد.

۲ – افغان موج –   ” آیینه ‌یی در برابر ” گلنار و آیینه “ ( محترم صبورالله سیاه سنگ )

 

05 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد شهیده رابعه بلخی مادر شعر پارسی

تاریخ نشر : یکشنبه۱۶ ثور (اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۵ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد شهیده رابعه بلخی

مادر شعر  پارسی

قیوم بشیر هروی

۵ می ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

بانو رابعه بلخی را مادر شعر فارسی  می نامند ، پدرش کعب قزداری  از اعرابی بودند اند که در پی حمله و تسخیر خراسان وارد بلخ شده بودند.  او در دورهء سامانیان حکمران سیستان ،قندهار ، بُست و بلخ  بوده و انسانی بود فاضل و قابل احترام.

گفته اند که رابعه کعب قزداری در قرن چهارم هجری قمری در شهر « حصدار » از توابع بلوچستان می زیست که در مسیر کراچی به کویته و بین دو کوه قرار دارد ، اما از زمان کودکی و نوجوانی او اطلاع دقیقی در دست نیست ، ولی به استناد به روایتی که در حکایت بیست و یکم عطار نیشابوری در کتاب الهی نامه اش آمده او را همزمان با رودکی دانسته .

این حکایت در چهار صد و هشت بیت و در بحر ” هَزج مسدّس محذوف ” سروده شده است که بعدآ بصورت جداگانه به نشر میرسد.

در سایت انترنتی ( کتابناک) سال تولدش را ( ۲۹۳ قمری برابر با ۲۸۴ خورشیدی و سال وفاتش را ۳۲۲ قمری مصادف با ۳۱۲ خورشیدی) و متولد بلخ  بیان نموده  است ، اما تأیید و یا رد آن از عهده این قلم بیرون است.

پدر رابعه که  علاقه خاصی به دخترش داشت در قسمت  تربیه فرزندش کوشش بسزایی نمود و نظر به مهارت  و توانایی های که در او دید دخترش را  زین العرب ( زینت قوم عرب ) لقب داد. او به استناد گفتار عطار ، در سرایش شعر ، هنر نقاشی ، شمشیر زنی و سوارکاری بسیار ماهر بود. و تحت تعلیمات خاص پدر مؤفق شد زبان دری را بصورت عالی بیاموزد ، چنانچه طولی نکشید نظر به ذوق و استعداد سرشارش در جمله شاعران و چکامه سرایان پارسی گوی آنزمان قرار گرفت.

رابعه بلخی را دختری سیه چشم و بلند قامت و زیبا روی میدانستند که خواستگاران فراوانی داشت ، اما پدرش هیچگاه مؤافقتی بدان نکرد  تا اینکه وفات یافت  و حارث برادر رابعه بر تخت پادشاهی جلوس کرد.

با برداشتی که میتوان از روایت عطار در الهی نامه اش  نمود اینست که  پس از مرگ پدرو حاکم شدن حارث ، در یکی ازمحافل شاهانه ء حارث ، رابعه با بکتاش خزانه دار حارث آشنایی یافت و ناگه دل بدو سپرد و عاشق او شد.

از آن پس ماجرای عشق و دلدادگی آغاز شد ، عشقی که شعله هایش وجودش را فرا گرفت و با گذشت هر روز حالش را دگرگون می ساخت ، عشقی که خواب و خوراک و آرامش را ازو ربود ، اما توان بیانش را نداشت ، چون می دانست عاشق شدن دختر پادشاه بر غلامش گناهی است نا بخشودنی و غیر تحمل  و بعباره ای ننگی بر دامن خانواده شمرده میشد ، اما  ، جز عاشق و معشوق کسی دیگری چنین حسی را درک نموده نمیتواند ، زیرا  دل دادن به کسی نه زمانی مشخصی می خواهد ، نه سن و سالی و نه  هم مقام ومنصبی .

آری ! عشق رابعه به بکتاش باعث شد تا این درد بزرگ را درون سینه اش نگهدارد و روزبروز این درد سینه اش را میفشرد ، اشک از دیدگانش جاری میشد ، اما چیزی بر زبان آورده نمیتوانست.

تا اینکه  این درد جانکاه  روزبروز آزارش می داد و در نهایت پس از تحمل یکسال بر وی غلبه کرد و سر بر بستر بیماری نهاد.

حارث بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند ، اما چه سود؟

از آنجا که او دایه ای مهربان  و دلسوز ، رموز فهم و غمخوار و در عین حال زیرک و کاردان  داشت ، با هر حیله و نیرنگی که ممکن بود مؤفق شد قفل دهان رابعه را باز نموده و راز عشق پنهانش را هویدا سازد و در نهایت بعنوان واسطه توانست نامه اییرا که رابعه عنوانی بکتاش نوشته بود با تصویری که از خودش کشیده بودرا به او برساند واز علاقه رابعه به بکتاش اطلاع دهد .

الا  ای  غایب    حاضر    کجایی؟
به پیش من نه ای  آ خر  کجایی؟

بیا و  چشم و دل  را   میهمان کن
وگرنه   تیغ گیر  و  قصد جان کن

دلم   بردی  و  گر  بودی    هزارم
نبودی جز  فشاندن  بر  تو   کارم

ز تو یک  لحظه  دل  زان  برنگیرم
که  من  هرگز دل از جان برنگیرم

اگر  آیی  به   دستم   باز    رستم
و گرنه می ‌روم هر جا  که  هستم

به هر  انگشت  درگیرم    چراغی
تورا می  ‌جویم از هردشت و باغی

اگر   پیشم   چو  شمع  آیی  پدیدار
و گرنه   چون  چراغم  مرده  انگار

گویا بکتاش چیزی از دلباختن رابعه نمیدانست ، لذا با گشودن نامه و دیدن تصویرش او هم یک دل نه ، بلکه صد دل عاشق او شد.

دایه رسالتش را بعنوان نامه رسان دو دلباخته انجام میداد و این نامه نگاری های پنهان ادامه یافت و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش مینوشت و میفرستاد.

 تا اینکه روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت  و دست بدامنش شد ، ولی با خشونت و سردی از سوی او روبرو شد و علتش نیز واهمه از آشکار شدن از رابطه  شان بود.

رابعه می دانست که فاش شدن این موضوع امکان دارد به مرگ هردوی شان بیانجامد. لذا ترجیح داد هر طور شده او را از خود براند. لذا چنین گفت:

” که هان ای  بی ادب این چه  دلیری است
تو   روباهی  ترا   چه  جای  شیری است

که  باشی  تو   که    گیری    دامن    من
که    ترسد    سایه   از    پیراهن   من “

اما بکتاش با نا امیدی گفت: ” ای بت دلفروز ، این چه ماجرایی است که در نهان برای من شعر می فرستی و دیوانه ام می کنی و اکنون روی می پوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم ؟».

و رابعه چنین پاسخ داد:

« از این راز آگاه نیستی و نمی دانی که آتشی که در دلم زبان می کشد و هستیم را خاکستر می کند چه گرانبهاست . چیزی نیست که با جسم خاکی سروکار داشته باشد . جان غمدیدهء من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست ، ترا همین بس که بهانهء این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی ، دست از دامنم بردار که این کار چون بیگانگان از آستانه ام دور شوی. »

بر مبنای روایت عطار ، روزی لشکر دشمن در حوالی شهر بلخ میرسد و بکتاش هم برای مقابله همراه با سپاه روانه کارزار میگردد.

از طرفی هم رابعه که تاب بی خبری از وضعیت بکتاش را نداشت ، با لباس مبدل و رو بند، بصورت پنهانی بدنبال سپاه بلخ روانه میدان جنگ میشود.

بکتاش دراین نبرد زخم بر میدارد و رابعه که جان بکتاش را در خطر می بیند ، شمشیر کشیده و داخل میدان می شود و پس از کشتن تعدادی ازعساکر دشمن ، پیکر مجروح بکتاش را بر اسبش انداخته و از مهلکه نجات میدهد.

اما رابعه که از جراحت بکتاش  دلی سوخته داشت و صبر و قرار نداشت نامه ای به او نوشت :

چه افتادت  که افتادی   به   خون در
چو من زین  غم نبینی   سرنگون ‌تر

همه شب هم چو شمعم   سوز  دربر
چو شب بگذشت  مرگ  روز بر سر

چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز
که نه شب بوده‌ام  بی‌ سوز  نه روز

چنان گشتم زسودای تو  بی خویش
که از پس  می‌ندانم  راه  و از پیش

دلی دارم  ز  درد   خویش   خسته
به بیت الحزن در بر خویش  بسته

اگر    امید    وصل     تو    نبودی
نه گردی ماندی  از من  نه  دودی

نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:

که: «جانا  تا  کی ام  تنها گذاری
سر    بیمار    پرسیدن   نداری؟

چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین  به   بالین   غریبان

اگر یک زخم دارم  بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز

زشوقت  پیرهن  بر  من  کفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد»

رابعه روزی در راهی با رودکی شاعر بر میخورد ، برای یکدیگر شعر می خوانند و سؤال و جواب می کنند. رودکی از طبع لطیف رابعه متعجب شده و به راز عشق شان پی برده و روانه درگاه شاه ِ بخارا شد که به کمک حارث شتافته بود .

برحسب  تصادف حارث نیز جهت سپاسگزاری همان روز به دربار شاهِ بخارا آمده بود.محفل شاهانه ای برپا شد بزرگان و شاعران درباراز رودکی خواستند تا شعر بخواند. او هم برپا خاست و اشعاری را که رابعه خوانده بود همه را به خوانش گرفت.

شاه از شنیدن آن مجذوب گشت و نام گویندهء شعر را پرسید:

از آنجاییکه رودکی مست می وگرم خواندن شعر شده بود بدون توجه به حضور حارث (برادر رابعه) ، زبان گشود و داستان را همانطور که شنیده بود بی پرده بیان کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته ، چنانکه خواب و خوراک از او رخت  بربسته و جز گفتن شعر و سرودن غزل و ارسال نامه به معشوق کاری ندارد.

حارث با شنیدن این خبرخشمگین شده و به بلخ بر میگردد و پس از یافتن صندوقچه ِ حاوی اشعار رابعه از اتاق بکتاش ، به زعم داشتن رابطه نامشروع میان شان دستور داد بکتاش را به زندانی و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستانش را زده و درش را با سنگ و گچ مسدود کنند.

روز بعد چون در را گشودند با پیکر بیجان رابعه مواجه شدند که با خون خود اشعاری را با انگشت خطاب به بکتاش روی دیوارهء گرمابه نوشته بود:

نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رویم به خون   دل   نگار است

ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط  کردم  که   بر  آتش   نشستی

چو  در  دل آمدی      بیرون  نیایی
غلط کردم که   تو   در خون   نیایی

چون از دو چشم من  دو جوی دادی
به گرمابه   مرا    سرشوی   دادی

منم   چون    ماهی    بر  تابه آخر
نمی ‌  آیی   بدین     گرمابه   آخر؟

نصیب عشق   این  آمد  ز   درگاه
که در دوزخ کنندش   زنده  آنگاه

سه ره دارد    جهان   عشق اکنون
یکی آتش  یکی اشک و  یکی   خون

به آتش خواستم  جانم   که  سوزد
چه جای توست  نتوانم    که سوزد

به اشکم پای   جانان   می‌ بشویم
به خونم دست از   جان می بشویم

بخوردی خون   جان   من تمامی
که نوشت باد,   ای   یار  گرامی

کنون درآتش و  درا  شک ودرخون
برفتم زین  جهان    جیفه  بیرون

مرا  بی  تو     سرآمد     زندگانی
منت  رفتم تو    جاویدان  بمانی

چون خبر مرگ رابعه پیچد ، بکتاش توانست به نحوی از زندان بگریزد و شبانه سر از تن حارث جدا نماید ، سپس بر مزار رابعه رفته و خنجری بر سینه خود فرو برد.                                                                                                                                  

و چنین بود قصه زندگی شاعربانویی که با دل دادن به محبوبش جانش را نیز گرفتند که میتوان از آن بعنوان دردناکترین داستان عاشقی در جهان نام برد.

وقتی به حکایت رابعه بلخی پس از هزار و اندی سال می نگریم ، هیچ تفاوتی درین برهه از تاریخ در سرزمین ما دیده نمیشود ، همان جامعه مرد سالار و  زن ستیزانه که بود  و همان  بند و بست همچنان جریان دارد، بخصوص اوضاع نابسامان  و تلخی که زنان در جامعه امروزی افغانستان دارند و بدبختانه روزبروز بدتر شده میرود.

 و اما در مورد اشعار رابعه بلخی باید یاد آور شد که متأسفانه به جز از هفت غزل (بعباره ای یازده غزل) و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد باقی مانده که مجموعاً پنجاه و پنج بیت است و مابقی اشعارش که کاملا عاشقانه بوده توسط برادرش حارث از بین برده شده.

ولی با توجه به سروده های بجا مانده از رابعه بلخی میتوان بر لیاقت و طبع زیبای او صحه گذشت . حقا که شیخ عطار نیشابوری و سایر افرادی که از او تمجید کردند مبالغه نبوده و میتوان اورا لایق اینهمه تمجید و توصیف دانست.

او را که مادر شعر پارسی میدانند برای اولین بارتوانست بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نماید که قبل از او کسی در آن اوزان  شعری نسروده بود.

داستان عشق و زندگی تلخ رابعه بلخی را نخستین بار شیخ عطار نیشابوری در الهی نامه اش با زبان شیرین بیان نموده و در قرن سیزدهم ، نیز رضا قلی هدایت ، توانسته آن قصه غم انگیز را بنام « گلستان ارم» به نظم در آورده و در مجله اخیر مجمع الفصحا درج نماید.

همچنین در سال ۱۳۴۴ خورشیدی شاعر شیوه بیان و چیره دست ما محترم استاد محمد ناصر طهوری  توسط این داستان شورانگیز را به رشته نظم درآورده و بنام « شعلهِ بلخ » به نشر برساند.

علاوه بر آن در بزرگداشت از مقام زنده یاد رابعه بلخی مقالات متعددی از جانب نویسندگان و پژوهشگران کشور تحریر یافته و فلیم نیز ساخته شده است.

در پانزده ماه عقرب ۱۳۴۵ نیز از سوی وزارت اطلاعات و فرهنگ وقت از مقام او تجلیل بعمل آمد.

در سال ۲۰۱۰ میلادی نیز کنفرانس علمی تحت عنوان « رابعه بلخی و جایگاهِ او در شعر و ادب پارسی»  با حضور تعداد کثیری از نویسندگان ، پژوهشگران و شاعران کشور های افغانستان ، تاجیکستان و ایران در شهر دوشنبه ، پایتخت کشور تاجیکستان برگزار شد .

قابل یادآوری میباشد که در اکثر والایات افغانستان خیابان ها ، مدارس و میادین زیادی بنام رابعه بلخی نام گذاری شده که دلالت به میزان احترام به این شاعر آزاد اندیش و فرزانه دارد.

پیکر زنده یاد رابعه بلخی در پارک کوچکی در بلخ بخاک سپرده شده که روزانه تعدادی زیادی از آن دیدن میکنند.

روحش شاد ، شادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

و اینهم نمونه ای از کلام این شاعر فرزانه که بیادگار مانده است:

حالِ عاشق

الا  ای   باد   شبگیری   پیام  من  به   دلبر بر

بگو آن ماه خوبان را که   جان با دل  برابر بر

به قهر از من فگندی دل   بیک دیدار  مهرویا

چنان چون حیدر کرار در ان   حصن  خیبر بر

تو  چون   ماهی  و  من  ماهی  همی  سوزم

بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته  بدان  امید  تا  روزی

ززلفت برفتد ناگه  یکی   حلقه  به   چنبر  بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم

که هرگز سود نکند کس بمعشوق  ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری

یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری

سحر گاها ن   نگاه  کن تو  بدان  الله اکبر بر

مدارا (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند

رسن گرچه  دراز  آید   گذ ردارد به چنبر بر

 

 

منابع :

۱ –  بیتوته.

۲ – دانشنامه آزاد.

۳ – کتابناک

 

 

02 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد مولانا نجم العرفا استاد غلام حیدر متخلص به حیدری وجودی .

تاریخ نشر: پنجشنبه ۱۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن -آسترالیا .

 یادی از زنده یاد مولانا نجم العرفا استاد

غلام حیدر متخلص به حیدری وجودی .

قیوم بشیر هروی

۲ می ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

 زنده یاد  مولانا   نجم العرفا استاد غلام حیدر متخلص به حیدری وجودی شاعر برجسته ، پژوهشگر توانا ،عارف نامی  و مولانا شناس معاصر، فرزند مرحوم محمد شفیع  در سال ۱۳۱۸ خورشیدی در رخهء پنجشیر پا بعرصه وجود نهاد.

دوران ابتدایی را در پنجشیر سپری کرد و می بایست برای ادامه تحصیل به کابل برود ، اما رؤیایی عجیبی در ۱۲ سالگی باعث شد تا گوشه عزلت گزیند وبه قول خودش آن رؤیا او را « بین عقل و جنون معلق کرد». این حالت باعث شد تا این مصرع بر زبانش جاری گردد:

” چه بودی ، رو نمودی ، دل ربودی ، بیدلم کردی.”

  ازآن پس درحدود چهارسال همه روزه صبح ها بر فراز بلند ترین تپه ی روستا که در مقابل منزل شان بود میرفت و به تنهایی اوقاتش را میگذراند . همین تنهایی و گوشه گیری او را بدنیای شعر و شاعری سوق داد.

در شانزده سالگی رهسپار کابل شد و با مرحوم صوفی غلام نبی عشقری آشنا شد. در اوایل سروده هایش را برای او می خواند. بعد ها آشنایی اش با مرحوم شایق جمال ، مرحوم استاد عبدالحق بیتاب و مرحوم مولانا خسته باعث شد تا نشست های شاعرانه میان آنها صورت پذیرد و از حضور چنین صاحب دلانی بسیار بیاموزد که خود راهگشایی بود برایش در سیر و سلوک عارفانه  و این امر باعث شد تا عنوان نجم العرفا را بگیرد و علاقمندان فراوانی بیابد . اشعارش در روزنامه های آنزمان راه یافته و به نشر می رسید.

پس از پایان دوره سربازی که شش سال بطول انجامید در سال ۱۳۴۳ خورشیدی بعنوان مآمور دولت شروع به کار کرد و پس از مدت چندماه بصفت محرر در انجمن شعرای افغانستان کار نمود ، انجمنی که دارای ۱۴ عضو بود ( هفت عضو پشتو زبان و هفت عضو فارسی زبان) ، اما نسبت اختلافات شدید درونی  میان اعضأ دیری نپائید که از هم فرو پاشید و این امر باعث شد تا حیدری وجودی بعنوان مسئول بخش مجلات و روزنامه ها در کتابخانه عامه کابل مقرر شود ، وظیفه اییکه با دل و جان مشتاق آن شد و  پس از باز نشستگی  نامه ای عنوانی رئیس جمهوری وقت حامد کرزی نوشت و از او خواست حاضر است بخاطر انس و الفتی که در طول سالها با در و دیوار محل کارش دارد  بدون هیچگونه حقوق و مزایایی به کار خود در کتابخانه عامه ادامه دهد . آقای کرزی نیز پیشنهادش را پذیرفت وطی صدور حکمی با پرداخت حقوق مقرر و ابقای او در وظیفه اش بصورت دایمی مؤافقت کرد .

و اما چیره دستی او در دنیای شعر چنان به پیش رفت که بزودی بعنوان مولانا شناس همه او را می شناختند ، چنانچه در سال ۱۳۶۵ خورشیدی مؤفق شد اولین « عرس حضرت مولانا » را در کابل بنا نهد که بیشتر از ۲۰۰۰ نفر در آن شرکت جستند.

مرحوم حیدری وجودی خود را از پیروان عارفان بزرگ پیشین می دانست و زندگی اش را وقف سلوک عارفانه نموده بود.

محترم استاد پرتو نادری در بارهء شادروان حیدری وجودی چنین گفته است :

” استاد حیدری وجودی نه تنها در عرفان نظری و عملی جایگاهء  بلند و ستایش بر انگیزی دارد ، بلکه شعر های او خود منبر با شکوهیست که پیوسته از آن پند ، اندرز ، عشق و بینش های عارفانه چنان طیفی از نور در دلهای اهل دل راه گشوده است .

این عشق و بینش به ویژه غزل های او را به چشمه سار گوارایی بدل کرده است . چشمه سار شفاف ، سرد و گوارایی در یک تموز داغ ، چشمه ساری که تا می نوشی ، پیوسته می خواهی بنوشی و بنوشی . “

آری ! او با چنین بینش روحانی مؤفق شد سالها با برپایی محافل مثنوی خوانی به جمع آوری تعدادی از جوانانی که علاقمند به ادبیات عرفانی بودند بتدریس مثنوی معنوی بپردازد که مشتاقین زیادی داشت و این کار را روز های دوشنبه و چهارشنبه هر هفته در دفتر کارش در کتابخانه عامه انجام می داد.

گفته شده که مرحوم استاد حیدری وجودی از سال ۱۳۶۸ تا سال ۱۳۸۴ برای مدت شانزده سال بطور متواتر در محافلی که هفته دوبار برگزار می نمود مؤفق شد مثنوی معنوی حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را بطور کامل شرح دهد.

زنده یاد استاد حیدری وجودی در میان اهل تصوف جایگاه ی خاصی کسب نموده بود و غزل هایش در میان جمعی از علاقمندانش که خویش را مریدان او می دانستند محبوبیت بسزایی داشت.

و علاوه بر آنها هنرمندان مشهور کشور نیز تعدادی از غزل هایش را کمپوز و در قالب آهنگ با زیبایی اجرا نمودند تا امروز مردم با دلچسپی بدان گوش میدهند.

طوری که در بالا بدان اشاره شد ، زندگی این عارف بزرگ از سن ۱۲ سالگی متحول شد و  مسیری را طی نمود که او را به یکی از افتخارات سرزمین ما مبدل ساخت.

زنده یاد استاد حیدری وجودی انسانی بود فروتن که عمری را با کمال مناعت زیست ، اما سخن به مدح و ثنای اربابان زر و زود و تزویر نگشود و هیچگاهی دست طمع پیش کسی دراز نکرد.

او فقیرانه زیست ، عارفانه زندگی کرد ، عاشقانه سرود و مقامی بس جاودانه کسب کرد.

از مرحوم مولانا استاد حیدری وجودی آثار فراوانی به یادگار مانده که هرکدام آن را میتوان بعنوان اثر منحصر بفرد و ناب پذیرفت. تعدادی از این آثار که در کابل به زینت چاپ آراسته شده عبارتند از:

۱ – عشق و جوانی – ۱۳۴۹ .

۲ – راهنمای منظوم پنجشیر – ۱۳۵۱ .

۳ – نقشِ امید – ۱۳۵۵ .

۴ – با لحظه های سبزِ بهار – ۱۳۶۴ و چاپ دوم ۱۳۸۸ .

۵ – سالی در مدارِ نور – ۱۳۶۶ و چاپ دوم ۱۳۷۹ .

۶ – سایهِ معرفت – ۱۳۷۵ و چاپ ششم ۱۳۹۱ .

۷ – صورِ سبز صدا – از سال چاپ تذکری داده نشده.

۸ – میقات تغزل – ۱۳۷۸ .

۹ – غربت مهتاب – ۱۳۸۲ و چاپ دوم ۱۳۸۷ .

۱۰ – لحظه هایی در آب و آتش – ۱۳۸۳ .

۱۱- آوای کبود – ۱۳۸۳ .

۱۲- ارغنون عشق – ۱۳۷۷ و چاپ دوم ۱۳۸۷ .

۱۳ – شکوهِ قامت مقاومت – ۱۳۸۳ و چاپ دوم ۱۳۸۴ .

۱۴- رباعیات و دوبیتی ها – ۱۳۷۹ و چاپ دوم ۱۳۸۷ .

۱۵- دیوان حیدری وجودی – ۱۳۹۴

و افزون بر اینها رساله ی با عنوان ( مولانای روشنگر و کوردلان بی باور ) که در زمینه معرفی حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی نگارش یافته همراه با رساله ی دیگری تحت عنوان ( نور و نورالانوار در مثنوی) از تألیفات اوست.

و همچنین استاد مرحوم مؤفق شد تا دو مجموعه از اشعار مرحوم صوفی غلام نبی عشقری را به نام های ( افلاکِ عشق و دلِ نالان ) و همینطور اشعار عبدالواحد صادقی را زیر نام ( نورِ معرفت ) تصحیح و تدین نماید و علاوتآ گزیده یی از غزل های شاعران بنام کشور را با نام ( غزل هایی از واصل کابلی تا واصف باختری ) را همراه با گزیده یی از غزلیات مرحوم شایق جمل را گردآوری و تدین نماید.

قابل ذکر است که تقریظ نویسی آن استاد فرهیخته بر آثار تعدادی کثیری از شاعران  نیز یکی دیگر از کار های آنمرحوم میباشد که قابل قدر است.

این شاعر عارف  باری هدف خود از شاعری را چنین بیان نموده بود:

”  رهایی جوانان از دام خود بیگانگی ”  و می گفت : ” هر یکی از ما مسلمانان رسالت وجدانی داریم که با وسایل ممکنه در حد توان خویش در راه تنویر اذهان مردم ، به خصوص جوانان روزگار و نسل های آینده و نجات ایشان از خطر از خود بیگانگی اهتمام بورزیم و نگذاریم که نسل های آینده ما اسیر دام های فریبای دشمنان اسلام شوند .”

بدون شک هدف و آرمان نیک او قابل ستایش و قدردانی بوده .

او با چنین هدفی با مناعت طبع و فقر زندگی کرد و هرگز بخاطر رسیدن به مقام و منصب دست سوی کسی دراز نکرد.

و سرانجام این عارف نامدار و مولانا شناس معاصر در سن ۸۱ سالگی بر اثر مبتلا شدن به ویروس کرونا در۲۱ جوزای سال ۱۳۹۹ خورشیدی در کابل چشم از جهان پوشید و جامعه فرهنگی کشور را سوگوار ساخت.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

 اینهم نمونه ی  از کلام  آن غزلسرای توانای کشور:

گردش چشمِ سیاه

گردش   چشم   سیاه  تو  خوشم می آید

موج   دریای  نگاه  تو  خوشم   می آید

همچو  مهتاب  که در  ابر  حریری تابد

تن  و تنپوش  سیاه  تو  خوشم  می آید

چون چراغی که دل شب به مزاری سوزد

سوختن در سر راه  تو  خوشم  می آید

در سپهر  نگهم  نور  فشاند   شب ها

مهر من  جلوه ماه  تو خوشم  می آید

جلوه گلشن  اندام که دیدی ای  دشت

که خس وخار وگیاه تو خوشم می آید

بس که در آتش هجران کسی سوخته ای

اشک جان پرور و آه تو خوشم می آید

رفتی از خویش و کف پای کی را بوسیدی

ای دل پاک  گناه  تو  خوشم  می آید

منابع :

۱ – بی بی سی فارسی .

۲ – آخرین حلقهء شاعران عارف در افغانستان (استاد پرتو نادری )

۳ -یو تیوب ( آهنگ فرهاد دریا)

29 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از علامه استاد صلاح الدین سلجوقی، فیلسوف، نویسنده، شاعر و دیپلمات شناخته شدهء کشور.

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۰ حمل ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

  یادی از علامه استاد صلاح الدین سلجوقی ،فیلسوف ،

نویسنده ، شاعر و دیپلمات شناخته شدهء کشور.

این مطلب در سال ۲۰۱۱  تحریر یافته بود و اینک با ویرایش  مجددآ تقدیم میگردد:

قیوم بشیر هروی

۲۹ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

به سلسله معرفی فرزانگان  علم و فرهنگ سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد علامه استاد صلاح الدین سلجوقی ، انسان متواضع ، روشن ضمیر و سخاوتمندی که زیاد می دانست و به فراوان می نگاشت ، او اندیشمندی بود به تمام معنی فرهیخته ، آموزگاری بود وارسته ، شاعری بود نکته سنج ، عالمی بود با دانش  ، امانت داری بود امین و خدمتگذاری بود مصدق که وظیفه اش را به درستی انجام میداد.

استاد صلاح الدین سلجوقی  در سال ۱۲۷۶ هجری شمسی در ناحیهء پایحصار شهر باستانی هرات در یک خانوادهء متدین و اهل دانش و فضیلت بدنیا آمد. ایام کودکی و نوجوانی را به کسب دانش و ادب سپری نمود و ادبیات فارسی را در نزد پدرش مرحوم مفتی سراج الدین سلجوقی که از سرشناسان و فرهیخته گان نامی هرات بود ، فرا گرفت  ونسبت ذکاوتی که داشت همزمان با سعی و کوشش فراوان به مقدمات دروس عربی آشنا گردید و همین مسئله باعث شد تا در مدرسه سلجوقی های هرات شامل و به کسب علوم متداولهء آنروز بپردازد و راه را برای فراگیری علوم پیشرفتهء دیگر بگشاید. چنانچه ا و سپس به کشور های پاکستان ، هند و عربستان سفر کرد و در آنجا به زبان های اردو ، انگلیسی و عربی تسلط کامل یافت و در راهء تصوف قدم گذاشت و در آموختن فلسفه نیز تا حدی کوشید که بعنوان استاد مسلم فلسفه ، تصوف ، الهیات و ماورالطبیعه شناخته شد.

علامه سلجوقی در معرفی خود چنین گفته است :

 “من در هرات از یک عایله ‌یی که تا یاد می‌ دهند علمای معقول و منقول بوده‌اند، به وجود آمده‌ام.”

در قسمت دیگر چنین می گوید:

“تا مدتی به شیوۀ اجداد خود منسلک بودم که بعد از آن شوق مطالعه و مزیدِ غور در ادب و اخلاق و الهیات و تصوف مرا قدری بیشتر جانب فلسفه سوق داد.”

همین بینش و نگرش خردمندانهء وی موجب شد تا در سال ۱۲۹۴ هجری خورشیدی بعنوان جوانترین  مفتی محکمهء شرعی هرات برگزیده شود  و به صفت  کارمند رسمی دولت ایفای وظیفه کند.

مرحوم سلجوقی درسالهای بعد نیز در پست های مختلف دولتی در هرات و کابل ایفای وظیفه نمود. چنانچه در سال ۱۳۰۰ خورشیدی مدیر معارف در زادگاه اش هرات گردید و با خلاقیت و نبوغ سرشارش به خدمات ارزنده ی در چارچوب وزارت معارف پرداخت  و بحیث مدیر جریدهء « اتفاق اسلام » و جریدهء « فریاد» در هرات مشغول گردیده و خدمت نمود.  سپس رهسپار کابل شده  و مدتی را به صفت آموزگار به تدریس منطق و ادبیات در دبیرستان امانی ، فارسی و عربی در دبیرستان حبیبیه و و ادبیات در دبیرستان استقلال  پرداخت و همزمان عضو فعال دارالتألیف نیز بود.

مرحوم علامه سلجوقی پس از تأسیس انجمن ادبی هرات باستان که در بیست و سوم قوس سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی با تلاش مداوم تعدادی از روشنفکران هرات  بعنوان نخستین انجمن ادبی کشور درخشید ، همکاری اش را با آن آغاز و همچنان ادامه داد و پس از یک دورهء ۱۲ ساله که نسبت مشکلات گوناگون برای مدت چهار سال وچهارماه تلاش های این انجمن به خاموشی گرائید و مجلهء هرات نیز همزمان از چاپ باز مانده بود ، با تلاش پیگیر و توجهء خاص روانشاد محمد ابراهیم رجایی ، استاد صلاح الدین سلجوقی ، محمد علم غواص ، استاد فکری سلجوقی و عبدالکریم خان احراری در برج سرطان سال ۱۳۲۷ خورشیدی تحت نام « کلوپ ادبی هرات » دوباره به کار آغاز کردو مجلهء هرات نیز دوباره توفیق چاپ یافت . مرحوم سلجوقی بعد ها در پست های گوناگون دولتی از قبیل مدیریت جریدهء « ثروت» ، مدیر مطبوعات وزارت امور خارجه ، منشی دارالتحریر شاهی ، کنسول افغانستان در بمبئی ، ژنرال کنسول افغانستان در دهلی  و مستشار در سفارت افغانستان در کراچی خدمت نمود و در سال ۱۳۲۸ بعنوان وکیل منتخب شهر هرات در دورهء هفتم شورای ملی  راه یافت  و  در سال ۱۳۳۲ خورشید  ریاست مستقل مطبوعات را بعهده گرفت .

شادروان علامه سلجوقی علاوه بر زبان مادری اش به زبان های پشتو ، عربی ، انگلیسی و اردو تکلم می نمود و مترجمی بود درستکار و نویسنده ای بود که حقایق را صادقانه بیان میداشت .  

از علامه صلاح الدین سلجوقی آثار متعددی به زبان های دری و عربی  بجا مانده که در زمینه های فلسفه ، اخلاق ، سیاست ، ادب ، هنر ، الهیات وعلوم اجتماعی تحریر یافته است. برخی از آثار بجا مانده از شادروان سلجوقی  به شرح ذیل می باشد:

۱ – آیینهء تجلی .

۲ – اشعار پراگنده .

۳ – گوشه ء از پیغام تو .

۴ – افکار شاعر .

۵ – مقدمهء علم اخلاق .

۶ – جبیره .

۷ – نگاهی به زیبایی .

۸ – تجلی خدا در آفاق و انفاس .

۹ – تقویم انسان .

۱۰- ترجمهء تهذیب الاخلاق ابن مسکویه .

۱۱-  نقد بیدل .

۱۲ – محمد در شیرخواره گی .

 صبحگاهء  روز یکشنبه هفدهم جوزای سال ۱۳۴۹ هجری خورشیدی بود که خبر جانکاهء درگذشت عالم ربانی ، فیلسوف نستوه ، نویسندهء چیره دست ، شاعر ممتاز ، مؤرخ نامدار و دانشمند فرزانه علامه استاد صلاح الدین سلجوقی  که درست چند ساعت قبل جان به جان آفرین سپرده بود در سراسر شهر پیچید و همگان را  سوگوار ساخت .

آری ! در شامگاهء شانزدهم جوزای ۱۳۴۹ مادر میهن در ماتم از دست دادن فرزند فرزانه ای از دیار خواجه عبدالله انصاری به سوگ نشست که دست اجل او را به کام مرگ کشیده بود . این آزاده مرد  که پنجاه و پنج سال از عمر پربارش را در خدمت فرهنگ  و مردم سرزمینش سپری نموده بود و با دانش اندوخته اش در جهت تنویر جامعه عالمانه قدم برمیداشت در هنگام مرگ ۷۳ سال سن داشت.

روحش شاد و یاد وخاطره اش جاودانه باد

و اینک منظومه ای را که  توسط شاعر حساس و شیوا بیان کشور مرحوم  استاد ضیاء قاری زاده در رثای استاد فقید سلجوقی سروده شده بود تقدیم خواننده گان محترم می نماییم که از جریدهء ترجمان مؤرخ بیست و یکم جوزای ۱۳۴۹ چاپ کابل اقتباس گردیده است :

در رثای سلجوقی

استاد    بزرگوار  ،  سلجوقی

مجموعهء افتخار ،   سلجوقی

گم کرده جوانی   پر از غوغا

ای پیر خرد شعار ،  سلجوقی

ای بلبل  باغ  خواجهء  انصار

ای رازی ، رازدار، سلجوقی

در  سلسله    نوائی   و جامی

ای نغمهء  سازگار،  سلجوقی

آفاق   نورد   و  انفس   آرائی

خاقانی  پخته  کار ،  سلجوقی

ای پیرهرات را به صد میدان

پی رفته  مرید وار ، سلجوقی

ای بزم  تو پر لطیفه و حکمت

ای جبر تو  اختیار،  سلجوقی

بر  یاد   ز  نون  آتنی   بستی

بر چرخ  رواق کار، سلجوقی

بن هانی  و بونواس  ما بودی

بن  ثابت و یا بشار ، سلجوقی

ای بسته نظرزنیک وزشتی دهر

ای رسته ز گیرودار، سلجوقی

ای رو به نقاب خاک  درکرده

بر گیر سر از مزار، سلجوقی

من آمده ام  که  بر سر گورت

شعری  بکنم  نثار ،  سلجوقی

حاشا که دگر جهان برون آرد

چون تودر شاهوار،  سلجوقی

آخر به سراغ  رفته گان رفتی

بنوشته  خط  غبار ،  سلجوقی

از بس که گریستم به یادت من

شد   دفترم  آبدار  ،  سلجوقی

و همچنین دو استاد  گرانمایه دیگر هر یک مرحوم  استاد خلیل الله خلیلی  و مرحوم استاد عبدالرحمن پژواک نیز در رثای شادوران سلجوقی چنین سروده اند که اینک  بترتیب تقدیم می گردد:

خورشیدِ اهل علم

خورشید  اهل علم ، بلند   آسمان  فضل
سلجوقی آنکه  دهر بنازد  به   نام  وی
بعد از وفات  حضرت جام ی  دگر  ندید
شمعی  به روشنایی  وی  محفل  هری
فرهنگ شرق وغرب به بال کمال خویش
شهباز  فکر چرخ   نوردش  نمد  طی
رازی که حل نگشت به  قانون بوعلی
از مولوی  شنیده  به سوزنده  ساز نی
سال وفات وی چو خلیل ز طبع جست
گفتا که” باد  رحمت عام  خدا بر وی”

و استاد عبد الرحمن پژواک در رثای او گوید:

پیرِ طریقت
از چه گریه  به  چیزی  که از  رضای خداست
به نص دین و به  دستور عقل هر دو خطاست
بمیرد  عقل  چو  استاد   دین   و  دانش   مُرد
چو عقل  مُرد  ،  توان  رضا  و  صبر کجاست
به   حیرتم    که   چسان    آسمان   نمی افتاد
که او فتاد  و هنوز این  بنای  هرزه  زیباست
ز  همدمان    تو    آنجا    سنایی    و    عطار
ز  رهبران  تو  آنجای  شمس   و   مولاناست
ستاره  حافظ  و  سعدیست  بر یسار  و   یمین
نشسته   بیدل  و خاقانی  اند بر چپ  و راست
تو  رفتی    و  همه    مردگان    زنده    هنوز
ببین   تفاوت  ره  از  کجای  ته  به   کجاست
سیه   پوش   چو  پژواک ای   جوان   امروز
که  مرگ  پیر  طریقت    مصیبت    برناست.

منابع :

۱ –  جریدهء ترجمان .

۲ –   وبلاگ محترم مسلم سلجوقی .

۳ –  صفحه ی انجمن افغانها در ایرلند.

26 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد غلام حیدر اسیر هروی، شاعر فرزانه، نویسنده توانا، پژوهشگر وارسته و طنز پرداز معروف هرات .

تاریخ نشر : جمعه ۷ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا.

یادی از زنده یاد استاد غلام حیدر اسیر هروی ، شاعر فرزانه ، نویسنده 

توانا ، پژوهشگر وارسته و طنز پرداز معروف هرات .

قیوم بشیر هروی

۲۶ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

استاد غلام حیدر اسیر هروی در ۱۵ حمل ۱۳۳۴ خورشیدی در محله دروازه عراق شهر زیبای هرات در یک خانوادهء متوسط دیده بجهان گشود ، پدرش مرحوم میرزا عباس علی خان کارمند دولت بود.

 در سن شش سالگی او را  نزد آخند سید حسین مسگر تا چیزی بیاموزد و طوری که خودش یاد نموده ، او را به آخند مسگر  سپردند و گفتند گوشت اش از شما  و استخوانش از ما.

مرحوم آخند مسگر سی پاره ، قرآن مجید ، پنج کتاب و دیوان حافظ را برایش تدریس کرد .

و در سن ۹ سالگی پدرش او را به مکتب سیفی گذاشت که تا صنف پنجم بیشتر ادامه نداد.

مرحوم اسیر هروی یکی از خاطراتش را از دوران مکتب چنین حکایت نموده :

” چون شیفتهء علم بودم ، سه سال را در یک صنف لنگر انداختم ، تا اینکه بر اثر برخورد فیزیکی با معلم ادبیات فارسی پاهایم را بیش از ۱۲ معلم همراه با دو بسته چوب تر که ۲۴ عدد میشد نوازش پدرانه دادند که بیش از یک ساعت در حضور تمام دانش آموزان به طور انجامید و بعد از لت و کوب بخاطر خوش اخلاقی از مکتب اخراج شدم. از آن پس به خیاطی ، آهنگری ، لش کشی در سلاخ خاه مشغول شدم .”

زنده یاد اسیر هروی ۱۹ سال داشت که نسبت بیکاری به کشور ایران مهاجرت کرد تا اینکه در سنبله ۱۳۵۶ همزمان با جشن استقلال دوباره به هرات بازگشت و در اواخر همان سال به خدمت عسکری رفت. مدت دو سال  و چهار ماه را در نقاط  مختلف کشور خدمت کرد و چند ماه آخر خدمت را در نورستان بعنوان  جزایی فرستاده شد که در همان جا به اسارت درآمد. 

طوری که خودش در شرح زندگی نامه اش بیان نموده پس از آنکه اسیر شد ، نام اسیر را برای خودش برگزید.

او زمانی که در کودکی دیوان حافظ را فرا می گرفت  علاقمند کتاب شد و آرزو داشت تا روزی نامش در پشت کتابی حک شود.

مرحوم اسیر را با آنکه تحصیلات دانشگاهی و اکادمیک نداشت ، اما با استعداد سرشارش در ادبیات اورا مشتاق و علاقمند نوشتن و سرودن وپژوهش نمود .

خودش میگوید:

تا سال ۱۳۷۴ خورشیدی آنقدر نوشتم که داغ قلم بر انگشتانم هنوز هم نمایان است . در همین سال کمپیوتری خریدم و چون قبلآ با ماشین تایپ بلدیت داشتم از کمپیوتر هم می توانستم استفاده کنم و با پروگرام زرنگار به تعداد ۵ جلد کتاب را تایپ کردم ، اما بر اثر یک اشتباه همه را دیلیت نمودم ، و ناگزیر همه را مجددآ تایپ کردم.

مرحوم استاد اسیر در ششم سنبله ۱۳۶۷ خورشیدی در یکی از از جلسات شب شعر مهاجر در مشهد شرکت جست که به کمک محترم محمد ظاهر رستمی که از دوستان نزدیکش بود معرفی و عضویت انجمن را دریافت کرد.

نخستین اثرش که به زینت چاپ آراسته شد ( چهل و هشت جلسه در یک انجمن و کودتای نافرجام ) نام داشت که  آنرا می توان تاریخ ادبیات شعرای مهاجر در ایران دانست.

علاقمندی مرحوم استاد اسیر به ادبیات وکارهای فرهنگی بحدی بود که برای چاپ اثر معروفش ( انبنچه ی گپِ هرات ) خانه اش را بفروش رسانید .

او  با متانت بالایی که داشت هرگز دست پیش کسی دراز نکرد و هیچکاه از کسی طلب کمک مالی نشد.

کتاب ( انبنچهِ گپ هرات) که در سال ۱۳۶۸ خورشیدی به زینت چاپ آراسته شد شامل اشعار محلی او می باشد که می توان از آن بعنوان یکی از شاهکار های ادبیات فولکلور کشور بخصوص شهر زیبای هرات نام برد.

مرحوم اسیر از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۹ خورشیدی کارمند اداره عابدات تاریخی  و کتابخانه عامه هرات بود که موفق شد بیش از ۳۶۰۰۰ جلد از کتب موجود در کتابخانه را به ترتیب حروف الفباء ترتیب و تنظم نماید. او بیشتر از ۱۰۰۰ دوبیتی دارد که بچاپ رسیده و علاوتآ ضرب المثل ها ، چیستان ها و همچنین لاندی های پشتو دارد که گنج بزرگی از ادبیات عامیانه شهر هرات می باشد.

مرحوم اسیر هروی را نمی توان تنها یک شاعر دانست ، بلکه او را می توان دایرهالمعارف ادبیات هرات دانست .  او توانسته بود تمام واژه های محلی هرات و داستان های تاریخی آندیار را در سینه اش حفظ کند . او انسانی بود چند بعدی  که در زمینه های مختلف نویسندگی ، پژوهشگری و طنز پردازی ید طولایی داشت ، زیبا می نوشت  و عالی می سرود.

مرحوم اسیر با هزینه شخصی اش ماه نامه طنز ( پالون) که بمعنای ( پالان ) میباشد را در سال ۱۳۸۴ تآسیس کرد ، خودش می نوشت و چاپ میکرد. او آدمی بود که حرفش را بی باکانه میگفت و علاوتآ آدم  شوخ طبعی هم بود ، و هرگاه نشریه ( پالون) را به یکی از مقام های دولتی هدیه  میداد میگفت ”  برایت پالون آوردم “.

او انسانی بود صریع الهجه و هرگز از گفتن حقایق باکی نداشت ، و همین موضوع باعث شده بود تا دوستان و دشمنانی نیز داشته باشد.

او روی عقیده و حرفش می ایستاد ، تاجاییکه زمانی روی واژهء ( خیابان) که او میخواست جایگزین کلمه ( سرک) شود با شهردار وقت بحث کرد و چون حرفش پذیرفته نشد ، از سمتش استعفا داد.

مرحوم استاد اسیر در سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و از او ۵ فرزند بجای مانده است.

او عمر پربارش را برای پاس داری از فرهنگ غنا مندی زبان فارسی  و حفظ کلمات و واژه های رایج در هرات  صرف نمود و آثار گرانبهای از خود به یادگار گذاشت که همه آنها آثاری اند منحصر به فرد و درخور ستایش.

از مرحوم استاد اسیر ۲۲ اثر به چاپ رسیده و ۱۷ اثر دیگر همچنان نیازمند چاپ می باشد. به امید روزی که شاهد چاپ هر یک ازاین گنجینه های ادبی او باشیم.

تعدادی از آثار استاد اسیر مرحوم به شرح ذیل می باشد:

۱- انبنچه کپ هرات در دو هزار واژه.

۲- گلواره های نستعلیق.

۳- نظر ملت به قلم ملت.

۴- طنز و نقدی بر تذکر ای کاح ها هنوز ایستاده اند.

۵- دردی کش غم های شب.

۶- کلپ ساووندن با فارسی هروی فکرت.

۷- شهر های ایرانشرقی (افغان ستان امروز) در شاهنامهء فردوسی.

۸- شاعر کتیبه ها پیرامون مرگ استاد عطار هروی.

۹- فردوس خمچه آباد سلطان میر عبدالواحد شهید.

۱۰- هذیان جوانی مجموعه شعر اسیر هروی.

۱۱- آوای غربت مجموعه شعر.

۱۲- آیین محیط فیض محمد عاطفی.

۱۳- چهل و هشت جلسهدر یک انجمن و کودتای نافرجام آن.

۱۴- رند دراک قصیده سرای هریوا مولا بنایی.

۱۵- شاعر موج ها.

۱۶- شرح حال امر حسینی غوری هروی.

۱۷- چهار بیتی های محلی هراتی.

۱۸- بدایع الوقلیع زیدین محمود واصفی هروی.

۱۹- هذیان های جوانی از الف تا یا دیوان شعر اسیر هروی.

۲۰- انبنچه گیاهان دارویی طب یوسفی.

۲۱- کج کل نیستان ادب فرنگ مردم هرات.

۲۲- انبنچه گپ هرات فرهنگ اسیر.

کتابهای که آماده  چاپ است عبارت اند از:

۱- داستانهای محلی هراتی.

۲- افسانه هراتی.

۳- جلد دوم چهل و هشت جلسه در یک انجمن و کودتای نا فرجام آن.

۴- اشعار محلی هراتی.

۵- تذکره مهندسین یکصد ساله هرات.

۶- مشدد واژه در زبانگتاری هرات.

۷- گلچینی از بعضی داشته های فرهنگ مردم هرات.

۸ تصحیح دیوان شعر زنگی سبا.

۹- تلخیص امیر علیشر نوایی.

۱۰- دیوان کامل بنایی هروی.

۱۱- نظر ملت به قلم ملت در باره آینده افغان ستان قلمی.

۱۲- تصحیح الابنیه عن حقایق ادویه علی موفق هروی.

۱۳- (مچم) فرهنگ مردم هرات با رسم و راج های آن.

۱۴- جندین هزار عکس از چهار محله هرات.

۱۵- چندین فلیم برداری از کوچه و پس کوچه های هرات.

۱۶- شاروالان هرات.

 و سرانجام این مرد فاضل و برجستهء هرات بتاریخ ۱۹ عقرب سال ۱۴۰۰ خورشیدی در زادگاهش غریبانه جان به جان آفرین سپرد و با دریغ و درد طوری که در گزارشات منتشره از مراسم خاکسپاری آنمرحوم به نشر رسیده تعداد اندکی حضور داشتند ، که این هم یکی دیگر از قدر نشناسی هایی است که در کشور افغانستان  نسبت به فرهنگیان اتفاق می افتد.

روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن مرحوم که به لهجه شیرین هراتی سروده شده :

گلی جان

گلی   جان  عاشق صدای  تونم (۱)

هوش  پرک  گشته ی  نگاه   تونم

تا که  خوشکیتی  (۲) و در جنگی

دلغشای (۳)  سر و   صدای  تونم

به    هزار    وعده ی    بجا   ناور

 انتظارم    و   در    وفای     تونم

به چه  جرمی  زدی   و  بشکستی

دلکم  را  مه    در  پناه ی    تونم

ئلبر      دلفریب    و      دلسنگی

شد   عمری  که  در  جفای  تونم

غمشریک    ستاره    های   شبم

شب نشین  رخِ  چو  ماه  ی تونم

ای سیه مو به موی تو قسم است

بسته ی   پیچه ی  سیاه ی تونم

پر زدم   دور بام  خانه ی  عشق

کفترِ  دو   چپ    هوای     تونم

آدمی     یا    فرشته    یا  حوری

هرچه  هستی  مه  از برای  تونم

می کشی   یا   مرا   تو   می بخشی

تا قیامت مه چش وراه (۴) ی تونم

عشوه و ناز  را  گران   نفروش

که   خریدار  عشوه   های  تونم 

تو نگشتی   اسیر  و  کی   دیدی 

پای     زیبی   به  بند  پای  تونم 

 

۱ – تونم – تو هستم.

۲ – خوشکیتی ، خفه هستی ، پیشانی ات ترش است ، ناراحتی .

۳ – دلغشا ، احساس ضعف .

۴ – چش وراه – چشم به راه .

 

منابع :

۱ – مستند زندگینامه استاد غلام حیدر اسیر هروی.

۲ – روزنامه هشت صبح .

۳ – فرهنگسرای  دوربین .

23 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از بابای موسیقی، سرتاج موسیقی، شیر موسیقی و کوه بلند موسیقی مرحوم استاد محمد حسین سرآهنگ

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از بابای موسیقی ، سرتاج موسیقی ، شیر موسیقی

و کوه بلند موسیقی مرحوم استاد محمد حسین سرآهنگ            

قیوم بشیر هروی

۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

 

زنده یاد استاد محمد حسین سرآهنگ فرزند مرحوم استاد غلام حسین در سال ۱۳۰۲ خورشیدی در کوچه خوردک یا خرابات شهر کابل چشم به جهان گشود.

مرحوم استاد گامو خان پدر بزرگ مادری ، مرحوم استاد عطا حسین پدر بزرگ پدری و مرحوم استاد کریم حسین ، کاکای استاد سرآهنگ از هنرمندان بزرگ هند بودند که در زمان امیر شیر علی خان از هند به کابل آمدند و از طرف امیر در کوچه خرابات جابجا شدند.

 محمد حسین همزمان با آغاز مکتب به فراگیری علم موسیقی نزد پدر هنرمندش  آغاز کرد.

همین امر باعث شد تا پدر متوجه استعداد هنری فرزندش شود ، لهذا او را به هند برد و نزد استاد عاشق علی خان بنیانگذار مکتب موسیقی پتیاله به شاگردی گذاشت.

محمد حسین بمدت شانزده سال پای درس استاد عاشق علی خان زانو زد و با عالمی اندوخته از علم موسیقی به وطن بازگشت و از نخستین روزهای تأسیس رادیو کابل همکار هنری آن شد و در برنامه های شامگاهی شب ها  از تاریخ ۱۴ قوس  تا اول جدی  ۱۳۲۵ خورشیدی چهار بار  صدایش از رادیو پخش شد و آن زمانی بود که برنامه های رادیو بصورت زنده از ساختمانی در پل باغ عمومی کابل پخش می شد  ،  زیرا رادیو تازه از  « کوتی لندنی » در پل هارتن به این ساختمان نقل مکان کرده بود و هنوز وسایل و امکانات ضبط وجود نداشت.

و نکته جالب توجه این بود که  دوسال قبل از آن در اصولنامه ۲۷ ماده ای رادیو آمده بود که هرگاه کسی دستگاه شخصی رادیو دارد باید با پرداخت یک افغانی مجوز استفاده از آن را بگیرد ، در حالیکه این مجوز برای هتل ها و رستوان ها پنج افغانی تعیین شده بود.

در آن سالها مجله « پشتو ژغ» که در اول هر ماه چاپ میشد برنامه های یک ماهه رادیو را بصورت فهرست وار نشر میکرد که نام آواز خوان و زمان پخش آنرا نیز اعلام میکرد.

اکثر مردم که برای شنیدن نشرات رادیو به گوشه های از شهر که بلند گو هایی نصب شده بود جمع میشدند و بدان گوش میدادند.

مرحوم استاد سرآهنگ با علاقمندی به هنر موسیقی با انرژی وپشت کار زحمت می کشید تا  اینکه در سال ۱۳۲۹ خورشیدی در فستیوال بزرگ موسیقی که با شرکت استادان داخلی و خارجی منجمله مرحوم استاد قاسم افغان و استاد بره غلام علی خان هندوستانی  در سینما پامیر کابل برگزار شده بود او نیز شرکت جست و با هنرنمایی زیبایش از سوی شاروالی کابل به اخذ مدال طلا نایل آمد و درست در همان سال بود که از سوی ریاست مستقل مطبوعات به لقب استادی مفتخر شد. مدتی گذشت ، تا اینکه از سوی دولت لقب سرآهنگ نیز به او اعطاء گردید .

او با درخشش فوق العاده اش در دنیای موسیقی مورد توجه خاص دوایر فرهنگی هنری داخل و خارج از کشور قرار گرفت و همه ساله دو یا سه بار دعوت نامه هایی از سوی  کشور های هند ، پاکستان و اتحاد جماهیر شوروی سابق دریافت میکرد که در اکثر کنسرت ها و کنفرانس ها با گنجینه ای از اندوخته های هنری اش سهم میگرفت.

مرحوم استاد سرآهنگ یکی از آواز خوانان مشهور موسیقی کلاسیک در افغانستان بود که با خوانش اشعار حضرت ابوالمعانی بیدل جایگاهی خاصی را در میان علاقمندان موسیقی کلاسیک بدست آورده بود .

زنده یاد استاد سرآهنگ طی سفر های هنری اش در هندوستان به کسب القاب متعددی نایل آمد که می توان از القاب ذیل نام برد:

کوه بلند موسیقی از دانشگاه چندیگر هند.

 القاب ماستر، داکتر و پروفیسور موسیقی از دانشگاه کلاکندرا در شهر کلکته هند.

 سرتاج موسیقی از دانشگاه مرکزی الله آباد هند .

بابای موسیقی پس از اجرای آخرین کنسرتش در سال ۱۳۵۷ خورشیدی در دهلی نو.

و  شیر موسیقی  که در پایان آخرین کنسرتش در زمستان سال ۱۳۶۰ خورشیدی از دانشگاه الله آباد هند بدست آورد . اما در جریان همین سفرش بود که دچار یک حمله شدید قلبی شد و کنسرتهایش را نیمه تمام گذاشت و در شفاخانه شهر بمبئی بستری شد و در حالیکه داکتران معالح برایش توصیه نموده بودند که نه تنها دیگر آواز نخواند ، بلکه تا صحت یابی کامل حتی لب به سخن نگشاید.

اما استاد سرآهنگ با بهبودی نسبی کنسرت هایش را تمام نمود و با گرفتن دو مدال طلا و نفره  دیگر به وطن بازگشت و بدین ترتیب تعداد مدالهایش از بیست عدد گذشت که در تاریخ موسیقی کلاسیک هیچ استادی در نیم قاره هند مؤفق نشده بود به اندازه اواینهمه جایزه هنری را تصاحب کند.                              

استاد هنرمندی بود که طی نیم قرن فعالیت هنری اش افتخارات زیادی را به جامعه هنری کشور حاصل  نمود .

او آواز خوان پرکاری بود که  آثار  فراوانی از خود بجا گذاشت که بخشی از آنها در استدیوی رادیو افغانستان ثبت و در آرشیو رادیو بایگانی شده است ( البته اگر با روی  آمدن گروه ضد فرهنگِ طالبانی  هنوز هم باقی مانده باشد).

سالها قبل در برنامه های ویژه رادیو که به گردانندگی استاد بزرگوار جناب عبدالوهاب مددی ، هنرمند سرشناس کشور برگزار میشد  قبل از شروع  آهنگ های استاد سرآهنگ گفتگوی کوتاهی نیز توسط استاد مددی با ایشان صورت میگرفت که علاقمندان به آواز استاد با دلچسپی بدان گوش فرا می دادند.

 آثار مرحوم استاد سرآهنگ در سه بخش مختلف غزلخوانی ، محلی خوانی و کلاسیک خوانی ( راگ ، خیال و تهمری) موجود است ، گرچه استاد سرآهنگ به طور مسلکی هنرمند محلی خوان نبوده ، اما نسبت علاقه ایکه به موسیقی محلی کشورش داشت ، بعضی از طرز های محلی را که مربوط مناطق مختلف کشور بود اجرا و آثار ارزنده ای از خود بجای گذاشته است.

و اما پیک اجل بیشتر مهلتش نداد و در سحرگاه یکشنبه ۱۶ جوزای ۱۳۶۱  در شفاخانه ابن سینا داعی اجل را لبیک گفت و بخواب ابدی رفت. و در ساعت ۹ صبح همان روز در حالیکه تعداد زیادی از مسئولان دولتی و منسوبین وزارت اطلاعات و فرهنگ و رادیو تلویزیون حاضر بودند از کلینیک صدری شفاخانه ابن سینا برداشته شد و پس از مراسم غسل و کفن طبق وصیعت خودش به گذر خرابات برده شد تا ساکنان آن گذراز نزدیک با سرحلقه خراباتیان وداع نمایند ،سپس جنازه اش در حالیکه تعدادی زیادی از علاقمندان آوازش حضور داشتند در مسجد پل خشتی نماز جنازه ادا و بعدآ در شهدای صالحین بخاک سپرده شد . روحش شاد و یادش گرامی باد.

و اینهم لیستی از آهنگ های مرحوم استاد سرآهنگ تا جاییکه مقدور بوده.

ای که در دیر وحرم مست کرم میآیی

گر کنم صاحب من با تو نگاهی گاهی

بادا بادا

از من چرا رنجیده ای

جانانه ام وقت خزان گر از گلستان بگذرد

شب که ازنشۀ می بیخودومستش دیدم

معنی بلند اینجا گشته پیر راز من

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم۱

گهی بر سر گهی در دل گهی در دیده جا دارد

میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

ای نسیم صحر آرامگۀ یار کجاست

بجای ساز امشب نالۀ زین بینوا بشنو

مرا آنروز گریان آفریدند        

اگر خورشید گردونم واگر گرد سر راهم 

من سگ درگاه عبدالقادر گیلانی ام

گلدستۀ نزاکت حسنت کی بسته است

پر خودنمای کارگۀ چند و چون مباش 

عنبرین موی مرا دیوانه کرد  ۱

ما را کجاست حوصلۀ روزگار

او خدا جان دلم تنگ است 

دل در خون تپیدۀ دارم    ۱

دل من سخت آرزو دارد   ۱

شماله گیگی گلان پاره دی جبینه   ۱

ساری ساری …اردو   ۱

دوستان از منش دعا مبرید  ۱

بسته ای دل به زلف یار شدی

اگر آن چشم شور افگن شرابیست

کرو منوکی… اردو  ۱

ای طبیب دردمندان چارۀ دردم بکن

ثمرو کو.. اردو

متوجا جوگی…اردو ۱

گرانه محبوبا     پشتو

جوله نا جولا  اردو  تمری

ای کبک دری بیا ببالینم

آتش پروانه را بر سر بلبل بریز

دل در خون تپیدۀ دارم  ۲

چون جان خراباتم     مجلسی ۱

بیا و وصف زلف یار بشنو

پردۀ دیده ودل فرش ادب باید کرد

ز بخت نارسا نگرفت دستم گردن مینا

بی کس شهیدم خون هم ندارم

چون تار ساز هر چند آواز مینماییم

ای نور دیده دیدۀ تو دیده دیده ام

چرا امشب بگوشم شور دل بسیار میآید

خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاورید  با مهوش

ای تما شا هیان هرزه نگاه

ای مژدۀ دیدار تو چون عید مبارک

لاگی نا مورادی نا   اردو

جوله نا جولا    اردو ۲

سندی بیروی…اردو

هر ستمو هر جفا گواراهی   اردو

عرش اگر باشم زمین آسمان بیدلم

یار من بیا بیا

طالعم زلف یار را ماند۱

همی صیا  … اردو

جوانی لوتا دی  .. اردو

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم ۲

محبت بسکه پرکرده است وفا جان و تن ما را

دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت ۱

نجریا ….اردو

مهر تو در ظمیرم و شورتو در سراست

چون جان خراباتم   رادیویی

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

به یک عشوه مرا بر باد کردی

ای سرت گردم چه احسان کرده ای

شبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد

در میکده افتادم بیمار خراباتم

مرا بیمار بیماران آفریده اند

بعد ازین من خدمت آینه سازان میکنم

امشب به لحن تازه چو مطرب صدا کشید

اگر به گلشن زناز گرددقد بلند تو جلوه فرما

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم ۱

نازی جان همدم من دلبر من

در خانۀ که سقف ندارد ستون مباش

وضع من روزگار را ماند

نه من شهرت پرستم نه زگردون کام میخواهم

پوریۀ شب    راگ

ترانۀ امیر خسرو

امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

متوجا جوگی  اردو ۲

یادو پیاکی….    اردو

جان هیچ وجسد هیچ نفس هیچ بقا هیچ

بباغی که چون صبح خندیده بودم    بیروی

از جراحت زار دل چیده است دامان ناله ام

چمن امروز فرش منزل کیست

شبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد

دل من سخت آرزو دارد

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم

نگذشته مه از گوشۀ ابروی او هنوز

به طفلی در دبستان محبت

عالم همه افسانۀ ما دارد و ما هیچ

چون جان خراباتم    مجلسی

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم

نمیدانم چه منزل بود شب جای که من بودم

در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت

کند یوسف صدا گر بو کنی  پیراهن ما را

در عشق نه تسبیح نه زنار ضرور است

امشب زساز مینا گرم است جای مطرب

نازی جان همدم من دلبر من رادیویی

بیدل خاکسار را ماند

گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید

راشه په مهر ومحبت    پشتو

مرا گریه کردن ضرور است واقف

در پرتو چراغی پروانه مینگارم

گر کنم صاحب من با تو نگاهی گاهی  ۲

خرامان از درم باز آ

دیدۀ زنده دلان اشک فشان میباشد

بیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا

سوخته  لاله زار من    رادیویی

طالعم زلف یار را ماند    رادیویی

او خدا جان دلم تنگ است    رادیوییی

شاد کن جان من که غمگین است   استدیویی

رفتیم وداغ ما بدل روزگار ماند

زمن عمریست میگردد جدا دل

دلبر هر که بی وفا کردد

متو جا جوگی   اردو

دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد

بهار آمد زخویش و آشنا بیگانه خواهم شد

در کف مردانگی شمشیر میباید گرفت

طالعم زلف یار را ماند  مجلسی

من آن صیدم که هر جا میروم در دام صیادم

او یار کتت کار دارم   مجلسی

ترا من دوست دارم  مجلسی

شاد کن جان من که غمگین است  مجلسی

او خدا جان دلم تنگ است   مجلسی

دل کاش بدست تو نمیداد سرآهنگ

دلم چو لاله گرفته است رنگ وبوی ترا

تجلی کرد حسنش در خلوتگۀ هوشم

این دل گمگشته را در زلف خوبان یافتم

دلرا به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

بهر جا آن سرو بالا برقصد

او خدا جان دلم تنگ است  استدیویی

دل در خون تپیدۀ دارم

دارم گله از تو جانان قربان سرت از ما نرنجی

وضع من روزگار را ماند    استدیویی

دلدار گذشت و نگۀ بازپسین ماند

دنیاست خوب و دنیا لیکن وفا ندارد   محفلی

یک لحظه گفتار دارم       محفلی

نا جوره مشی شاه لیلا  محفلی

چهار بیتی های شمالی   محفلی

شمالگی گی گلان پاره دی جبینه    محفلی

جوله نا جولا   اردو

لاگی نا مورا دینا  اردو

ای شیخ جنان از تو گلزار جهان از من

زبعد ما نه غزل نه قصیده میماند

بیا ای جام و مینای طرب نقش کف پایت

رو کن بهرکه خواهی گل پشت ورو ندارد

جاهو صیا… اردو

قد رسای تو را  با احمد ولی

اگر سبزه بودم بدامان صحرا   با احمد ولی

ساقی بده از لطف خود جامی که مدهوشم کند

آن چشم را ببین به چه ناز آفریده اند

چون شدم بیدار رخت دل بدامان یافتم

بادا بادا الهی مبارک بادا

حنا بیارید بر دستش بمالید

ماه من آهسته برو

سرشکم نسخۀ دیوانۀ کیست

گاهی به شهر گاه به صحرا گریستم

تو میرفتی و من شور قیامت ساز میکردم

یاد آن شب که به زلف سیهش چنگ زدم؟

خاک رۀ تو همره باد صبا رسید

آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون

ستمو گری تیری لیهی   اردو

بهار آندل که خون گردد زسودای گل رویی

جانانه بیا به پلو گرو…پشتو

ترا من دوست دارم

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

من اگر اینبار رفتم آزارم مکن

صبحدم دیدم نگاری در گل و گلزار مست

اگر اشتیاق زحمت بدری چمیده آید

عنبرین مویی مرا دیوانه کرد   تلویزیونی

عرض مرا به خدمت آن سیم بر کنید

ابر ها در قدمت ریزش گوهر دارد

ستم است اگر هوست کشد که به سیر سرو وسمن درا

ای که در دیر و حرم مست کرم میآیی

چرا کس  منکر بیطاقتی های درا باشد

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

جمو ناکسی       اردو

قوالی  ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد

قوالی  از نالۀ دل ما تا کی رمیده رفتن

آندل که به چشم دلبر افتاد

که قیمت گهر از دیدن ار شود پیدا

ای رخت شسته تر از دامن مهتاب بهار

میروم از شهر تان به چشم خونبار

آن فتنه که آفاقش شور من و ما باشد

سوخته لاله زار من رفته گل از کنارمن  استیویی

رخ زیبای ترا یاد کنم یا نکنم

گل بی رخ یار خوش نباشد

ای که در چشمم دوا انداخی؟

زنده ام نامم از حیا مبرید

صیا ظلمو کرو   اردو

ما درین شهر قریبیم ودرین ملک فقیر

که گل بوی تو خواهد داد ومن دیوانه خواهم شد

به تو حسن نیکو نمیماند

دل با تو سفر کرد تهی ماند کنارم

گوش طلب که کار گوش هیچ دهن نمیکند

لاگی له گه نا  اردو

خواجۀ اجمیری

مستم از بادۀ شبانه هنوز

آهنگهای در خانقاه

خیزید و یک دو ساغری صهبا بیآورید

جان به لب رسیدۀ دارم

آجابی چوری را   اردو

ساری ساری راته   اردو

در خانۀ که سقف ندارد ستون مباش

رفته گل از کنار من

مرا آنروز گریان آفریدند

خاموش نفسم شوخی آهنگ من اینست

ازین حسرت قفس روزی دو نپسندید آزادم

نجریا به راگ پیلو

زهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهر جویت

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم  مجلسی

خوبان پارسا را من خوب میشناسم  مجلسی

شکست گلها هرگز صدا ندارد  مجلسی

واره لیلو  مجلسی

نه بر صحرا سری دارم نه در گلزار میگردم

عمر برق وشرار را ماند

راگ مشرمین  کافی تات و ماروه تات

خیال فارسی به راگ مشرمین

به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم

ساز من ساز مستی آهنگ است

دل یارم  از سنگ است

وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند

به  صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم

دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت

التفاتی بر دل رنجور و بیمارم بکن

دلرا به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

دل انجمن محرم بیگانه نباشد

عشق کارم تباه خواهد کرد

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

بیقراران تو کز شوق فنا بیگانه اند

صیا ظلمو کری    اردو

نعت خواجۀ قریب نواز

یادو پیاکی  اردو

دیده گریان سینه بریان کرده ای

یادو پیاکی   اردو

نه ما جوگی  اردو

کست مجلسی در هرات

همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت

خلق را نسبت بیگانگی است بهم

بهار فرصت رنگم بگرد یار میگردم

یار من بیا بیا

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم  رادیویی

به تو حسن نکو نمیماند   رادیویی

سوخته لاله زار من  رادیویی

امشب به لحن تازه چو مطرب صدا کشید

امروز نو بهار است ساغر کشان بیایید

پا اگر ماند زرفتار بسر میآیم

میل پیکان تیر او دارد

دوستان از منش دعا مبرید

که من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم

پی اشک من ندانم بکجا رسیده باشد مجلسی

بباغی که چون صبح خندیده بودم  مجلسی

متو جا جوگی  مجلسی

یادو پیاکی   مجلسی

قد خم گشته را تا میتوانی وقف طاعت کن  مجلسی

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم   مجلسی

گدای حضرت شاهم پناه حضرت شاهم

برس بداد من ای خواجۀ قریب نواز

نه من شهرت پرستم نه زگردون کام میخواهم

دور زچشم مخمورت……

زمن برد آن دو چشم سرمه سا دل

دل را به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

دو چشم مست وبی باکش مرا دیوانه کرد امشب

دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود

شد اندوه و ماتم زدوران پدید

زگریه مردم چشمم نشسته در خون است

تحییر مطلعی سر زد که من از خویشتن رفتم

تو گر آیی بهشت آید طرب آید بهار آید

من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت

این یار بی وفایم آخر بما چها کرد

 ساقی ما نرفته خانه هنوز

یار من بیا بیا

ای کبک دری بیا ببالینم

ساقی گلچهای ره برخیز شراب آور

شبکه طوفان جوشی چشم ترمآمد بیاد

من از تو جدا نمیتوان بود

خرابات در منزل دوستان

ای طبیب مهربان رحمی به آزار دلم

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم

سیر گلزار کی یارب در کمر دارد بهار

نعت   زبانم لایق حمد خدا شد

آمد و در پیش من از ناز جولان کرد و رفت

از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم

اگر ساقی ز موج باده بندد رشته بر سازم‌

الا ای دلبر برچیده دامان‌! سرو آزادم‌

ای وجود نازکت پرورده دامان من‌!

باز بر خود جلوه از رنگ دگر دارد بهار

به آن سیمین‌بدن گر بگذرانم‌

به جای ساز، امشب ناله این بی‌نوا بشنو

بی‌دست‌وپا به خاک ادب نقش بسته‌ایم‌

چشم وا کن رنگ اسرار دگر دارد بهار

حدیث روی نکویت شنیده‌آمده‌ام‌

حیلت رها کن‌، عاشقا! دیوانه شو، دیوانه شو

دنبال دل خویش دوانم‌، چه توان کرد؟

دوش کاین چرخ زمرّد پر ز اختر ساختند

دیدم چو خرامت به چمن از سر ناز است‌

ذوق حلاوت از دل بی‌کبروکین طلب‌

ز من برد آن دو چشم سرمه‌سا دل‌

گلدسته نزاکت حسنت که بسته است‌؟

می‌سوزم از فراقت‌، روی از جفا بگردان‌

نازم آن مشتی که فرق زورمندان بکشند

نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید؟

همه‌کس کشیده محمل به جناب کبریایت‌

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم (چهره‌)

یاد باد آن کز تبسّم فیض عامی داشتی‌

نه مفصل نه مجملی دارد

بسکه امشب بیتو ام سامان اعضا آتش است

یا بیا مسلمان شو یا مرا نثارا کن

بذوق سجدۀ باز از عدم گلباز میایم

تو کریم مطلق ومن گدا

زسودای چشم تو تا کام گیرم

لاله دیدم روی زیبای تو ام آمد بیاد

دوش وقت صحر از غصه نجاتم دادند

شب شمع یکطرف رخ جانانه یکطرف

روز ها شد نمینمایی تو

کسی معنی بحر فهمیده باشد

لباس عشق را در بر نمیکردم چه میکردم

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

 و تعداد زیادی راگ ها تمری ها خیالها و غیره

 

منابع :

BLOGFA

دانشنامه آزاد

 

 

 

 

 

 

21 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی، استاد دانشگاه، پژوهشگر توانا، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

تاریخ نشر : یکشنبه ۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه

، پژوهشگر توانا ، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

قیوم بشیر هروی

۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

به سلسله معرفی فرزانگان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه ، پژوهشگر توانا ، نویسندهء وارسته  ، محقق برجسته و یکی از رؤسای انجمن ادبی هرات که بمدت ۱۰ سال درین پست خدمت نمود.

مرحوم استاد مسعود رجایی فرزند زنده یاد محمد ابراهیم رجایی از فرهنگیان با سابقه ،  داستان نویس و از مؤسسان انجمن ادبی هرات بود که در سال ۱۳۳۰ خورشیدی در خطه ادب پرور هرات دیده به جهان گشود.

 او که در یک خانوادهء فرهنگی بدنیا آمد و رشد و نمو کرد ، مکتب را در لیسه سلطان غیاث الدین غوری به پایان برد و در سال ۱۳۵۲ خورشیدی روانه کابل گردید و وارد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شده و در سال ۱۳۵۶ خورشیدی با کسب درجه لیسانس تحصیلاتش را به پایان برد و پس از بازگشت به هرات  مدتی را در روزنامه اتفاق اسلام شامل کار شد.

استاد رجایی در سال ۱۳۶۱ خورشیدی به عضویت اکادمی علوم افغانستان در کابل درآمد و با آغاز  فعالیت هایش در بخش پژوهش ، تحقیقاتش را در مورد تاریخ و ادبیات هرات  آغاز نمود و مقالات زیادی در این مورد نوشت که همه نمایانگر قلم توانای آن بزرگمرد بود.

با دایر شدن دانشگاه هرات در سال ۱۳۶۸ خورشیدی دوباره به هرات بازگشت و در دانشکده ادبیات و علوم انسانی به صفت استاد مشغول تدریس گردید و تعدادی زیادی از محصلین از محضر او مستقید شدند و بهره بردند ، او شاگردانی را تربیه نموده که امروز خود از جمله استادان ادبیات در دانشگاه هرات مشغول خدمت می باشند.

استاد رجایی در ادبیات کلاسیک شامل نظم و نثر توانایی خاصی داشت ، بخصوص در متون مکتب هندی استاد چیره دستی بود و همین توانایی  باعث می شد تا محصلین با اعتماد به نفس در کلاس های او شرکت کنند.

استاد رجایی علاوه بر تدریس در پست های ریاست دانشکده ادبیات و رئیس دیپارتمنت ادبیات فارسی ایفای وظیفه نمود و از سال ۱۳۸۱ همزمان ریاست انجمن ادبی هرات را نیز عهده دار گردید و فعالیت هایش را در دو بخش دانشگاه و انجمن بنحو احسن پیش برد.

استاد رجایی انسانی بود رئوف ، مهربان و نهایت با حوصله.

زمانی که مرحوم استاد رجایی  رئیس انجمن ادبی هرات بود به برگزاری محافل بررسی و تدریس شعر  در کنار شخصیت های مانند استاد ضیأالحق سخا ، محقق استاد عبدالغنی نیکسیر ، زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ، مرحوم استاد براتعلی فدایی ، محترم محمد ظاهر رستمی و جمع دیگری از فرهنگیان هرات مبادرت ورزید که شاعران جوان فراوانی در آن شرکت می جستند و اشعار شانرا برای بررسی  آورده و می خواندند و استاد نیز با حوصله مندی گوش فرا می داد و نواقص آنرا با کمال آرامش و با نقد و بررسی های ماهرانه بیان می کرد.

چنانچه در میان شاعران جوان و نوپا کسانی هم بودند که با سرقت های ادبی؛ اشعار دیگران  را بنام سروده های خود می آوردند ، اما استاد با تجربه ایکه داشت متوجه این موضوع می شد ، اما هرگز بطور مستقیم به رخ طرف مقابل نمی آورد و تنها با ذکر این کلام که شعرت خیلی شبیه به شعر فلان شاعر است ، پیامش را می رساند.

از زنده یاد استاد رجایی ، آثار و مقالات متعددی  بجا مانده که بخشی از آنها اقبال چاپ یافتند مانند مجموعه مقالات ایشان در باب مکتب بیدل  و سبک هندی تحت نام « طاووس سخن در آیینه خانه » ،  « حوض های مسقف هرات » ، چاپ کتاب «  معماری اسلامی هرات » اثر رفیع سمیع زی ، چاپ بخشی از کتاب « تاریخ هرات باستان » ، چاپ «  مجموعه مقالات سیمینار علمی زنده یاد فکری سلجوقی » و ده ها مقاله دیگر نام برد.

واما با کمال تأسف از نیمه های سال ۱۳۸۸ خورشیدی استاد مرحوم دچار مرض سرطان معده شد و از آن رنج می برد. ولی دردناکتر از آن نادیده گرفتن مشکلات اقتصادی اش از سوی ادارات دولتی و در رأس آن وزارت تحصیلات عالی بود که او را با همه مشکلاتش تنها گذاشتند و متآسفانه از هیچ حق وحقوقی که معمولآ  اساتید دانشگاه در چنین شرایطی برخوردار می باشند بهره مند نشد و برای رفتن به خارج بخاطر تداوی اش نتوانست از امکانات حکومتی استفاده نماید.

وحتی تعدادی از فرهنگیان دست بدامان ریاست جمهوری شدند تا زمینه تداوی استاد را در خارج از کشور فراهم سازند ، اما با پاسخ مناسبی روبرو نگردیدند.

اما جمعی از دوستان همدلش او را تنها نگذاشتند و زمینه سفرش به هند را برای تداوی فراهم ساختند ، او چندین بار به هند رفت ، ولی تداوی اش مثمر ثمر واقع نشد و بالاخره پس از سه  سال به تاریخ ۵ سرطان ۱۳۹۱ خورشیدی به عمر ۶۱ سالگی در زادگاهش جان به جان آفرین تسلیم نمود و پیکر پاکش در جوار مزار خواجه عبدالله انصاری ( رح ) در گازرگاه شریف بخاک سپرده شد.

میگویند هنگام مراسم تدفین بر سر مزار استاد پیام تسلیتی قرائت گردید  که از طرف رئیس جمهور فرستاده شده بود ، بعباره ای کرسی نشینان کابل  میخواستند بدین منوال برای خود بینی خمیری درست کنند که گویا ما در غم شما شریکیم ، باید اذعان نمود که بدا بحال مردم بیچاره ما که سالها مجبور بودند تحت قیادت انسان های خود خواه و بی خاصیتی بنام رئیس جمهور زندگی کنند .

 و این بود گوشه ی از زندگی نامه انسان وارسته  و ادب پروری که تا آخرین روی های حیات پربارش کار کرد ،  زحمت کشید و هرگز به قلم به مدح و ثنا اربابان زر و زور و تزویر بدست نگرفت، روانش  شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

زنده یاد استاد فضل الله زرکوب که از دوستان و یاران دانشگاهی مرحوم استاد رجایی بود با شنیدن خبر دردناک وفات استاد رجایی  چنین سرود :

در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت.

یار دانشگاهیم 

بسیار بی  لحاظی  و  نامرد؛   روزگار!

این درد را کجا  برم  ای  خیل  دردمند!

درد جوانه ای که  نرویید   و  شد سپند

بی درد را چه سود حکایت  ز کوه درد

بر گوشِ کر؛ سرود نکیسا ست چون چرند

بغضی دو دسته می فشرد بر گلوی من

چندان که مثل نی شده باریک و بند بند

بُغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه ام

ابری شود سیه   ز  هریرود  تا  خجند

بُغضی  ز بی  وفایی این  کاسه‌ باژگون

این  کژدمی  که  هیچ نداند  بجز  گزند

بر برگ  گل نشانه رود  نیشِ  گُرزه را

گاهی به نوشخند و زمانی  به  نیشخند

با مهر؛ قهر  و با  گل  لبخند  در ستیز

بر   چهرۀ   ملیحِ  تبسم  به   ریشخند

بسیار بی   لحاظی  و نامرد؛  روزگار

تا چند  یاوه؟  این  دهن گند  را  ببند

ای دلقک دو روی سیهکار چند رنگ

زهر نژادگانی و بر  سِفلگان  چو قند

بر من مگوی قصه ز اُسطوره های تلخ

من خوانده ام تمامی پازند  را و زند

غیر از گلوی صید که داند  چیست حال؟ 

بر گردنی که تنگ  شود  حلقۀ کمند

من دانم و دلم که چه بیرحم؛ نشتری

پایِ  اسیرِ آبله  داند   ز کال  و کند

زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش

جان تو را گرفته و بر شانه می برند

سه شنبه هفتم تیرماه نود و یک

فضل الله زرکوب

منابع :

۱ –  بی بی سی فارسی.

۲ – تارنمای افغان موج .

 

 

 

 

 

 

18 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد میر عبدالحلیم شایق پندار شاعر شیوا بیان، ادیب فرزانه و مترجم توانا

تاریخ نشر : پنجشنبه ۳۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۸ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

یادی از زنده یاد استاد میر عبدالحلیم شایق پندار

شاعر شیوا بیان ، ادیب فرزانه و مترجم توانا

قیوم بشیر هروی

۱۸ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

 

شاعر گرانقدر و زیبا سرای  که یادش را گرامی میداریم کسی نیست جز زنده یاد میر عبدالحلیم شایق « پندار ».

او متولد سال ۱۳۱۷ خورشیدی در محله گازرگاه شریف هرات می باشد. پدرش مرحوم استاد میر عبدالعلی شایق هروی از شعرای مشهور کشور  ما و مادرش مرحومه حلیمه شایق صبیهء مرحوم میر غلام نبی ، میر گازرگاه در دورهء سراجیه و امانیه می باشد.

او تحصیلاتش را در مدرسه فخر المدارس و لیسه سلطان غیاث الدین غوری هرات به اتمام رسانید و سپس روانه کابل شد و شامل دانشکدهء اقتصاد در دانشگاه کابل گردید. بعد از ختم تحصیل در سال ۱۹۷۴ میلادی  روانه ایالات متحده امریکا شده و در دانشگاه نبراسکا در اوماها شامل و در سال ۱۹۷۵ مؤفق به کسب  شهادتنامه مافوق لیسانس در رشته اداره عامه گردید.

مرحوم شایق پندار پس از بازگشت به کشور سالها در شعب مختلف اداری در وزارت داخله ، آرشیف ملی و وزارت اطلاعات و فرهنگ کار کرد و همچنین اقدام به تأسیس دارالترجمه  شخصی خودش گردید و رسمآ بعنوان مترجم شروع به کار نمود.

طوری که در کتاب  مجموعهِ شعر« دفتر سوخته» آمده ، اواز دوران کودکی در محضر پدرش مرحوم شایق هروی به با شعر آشنایی حاصل نمود و در ۱۱ سالگی اولین سروده اش را به سبک چهاربیتی سرود.

علاقمندی او به شعر و استعداد سرشارش درین باب طولی نکشید که او را بعنوان یکی از سرایشگران ناب سرزمین ما تبدیل نمود.

گفته شده که او در شعر از کسی پیروی نمیکرد ، اما به شاعران بزرگی چون نظامی  ، مولانا و اشعار استاد خلیل الله خلیلی علاقه ای خاص داشت و اشعار نادر پور ، سیمین  ، توللی ، فروغ ، حمیدی و مشیری را می پسندید.

او همانند نامش انسان حلیم ، مهربان و آرامی بود ، اشعارش از زیبایی خاصی برخوردار بود با مضامین عالی که حقایق عینی جامعه را با صداقت بیان می نمود.

در مقدمه ایکه به قلم برادر گرامی اش استاد میر عبدالسلام شایق « فراز» نوشته شده ، چنین می خوانیم:

” میر عبدالحلیم شایق « پندار» یکی از شاعران قدرتمند زبان دری کشور ماست و تاریخ شعر و ادب فارسی نام گرامی او را در قطار شاعران فراموش نشدنی کشور ما بخاطر خواهد داشت. او در تمام سالهای حیات اجتماعی خود بحیث یک شاعر توانا شناخته می شد و شعرش و خودش مورد توجه و احترام فرهنگیان و اهل ادب قرار داشت. شعر او پر از صلابت و استحکام بود و روانی و زیبایی که در همان صنعت « سهل ممتنع » شناخته میشود و در اشعار شاعران بزرگ مشهود است ، در شعر او به وضاحت و وفرت دیده می شد. در مضمون آفرینی و بیان مضامین شاعرانه از شاعران ممتاز زمان بود. شعر شایق پندار  پر از مضامین تازه است ، در هر نوع شعری که سروده ، تازگی مضمون و سلاست بیانش مقام بلند سخنش را نشان می دهد.”

براستی وقتی به فرهنگستان پرثمر کشور ما بخصوص خطهء هریوا می نگریم چه بزرگانی را داشتیم که هریک گنجی از معانی ادبی و فرهنگی و از سرمایه های معنوی آندیار بودند که افول  هرکدام شان از آسمان فرهنگ و ادب سرزمین ما  بواقع جبران ناپذیر و ضایعه بس عظیمی محسوب می شود .

مرحوم شایق پندار هم از جمله شاعرانی بود که رشته تحصیلی و کاری اش کاملا متفاوت از هم بود ، او شاعر و ادیبی بود که در رشته اقتصاد تحصیل کرد ، اما در بخش ادبیات و شعر مهارتش را هویدا ساخت و چنان کار کرد که همه فکر میکردند در رشته ادبیات ماستری دارد ، او علاوه بر اشعار کلاسیک شعر نونیز می سرود :

در لابلای سروده هایش درد غربت و دوری از سرزمین مادری اش را به وضاحت می توان دید و احساس کرد.

با دریغ و درد او سرانجام در سال ۲۰۰۵ میلادی جان بجان آفرین تسلیم نمود و رخ در نقاب خاک کشید.

آری ! زنده یاد استاد شایق پندار یکی از شاعران برجسته و از فرهیختگانی بود مرگش نه تنها خانواده ودوستانش را سوگوار ساخت ، بلکه تعدادی زیادی از شاعران هموطن و حتی همزبانش را متآثر ساخت که هریک در رثای او مرثیه ها نوشتند ، اشعاری سرودند و مطالبی مرقوم داشتند که برای پاسداری از مقام شامخ او ثبت تاریخ ادبیات غنامند کشور ما گردید که همزمان می تواند تسلی خاطر فامیل محترم شایق را فراهم سازد:

این شاعران عبارتند از :

محترمه رئوفه احرای ، جناب لامع احراری ، مرحوم دهزاد کهدستانی ، جناب میر غلام قادر سالک ، جناب استاد ولی سرخابی ، جناب میر عبدالقیوم سرور ، جناب ضیاء سعید (شاعر ایرانی) ، جناب جلیل احمد عثمانی ، مرحوم استاد محمد آصف فکرت ، جناب داکتر کوهیار.

زنده یاد استاد محمد آصف فکرت که یکی از دوستان صمیمی مرحوم شایق پندار بود  با شنیدن خبر مرگ دوست سفرکرده اش چنین سرود:

ای هم نفس و هم دل و هم صحبت  و همراه

ما مانده زمین گیر و تو  را  ره شــده  کوتاه

ای  مرغ    بهشتی  که    ازین  باغ  پریدی

رفتی که تو  را  تنگ  شد   اینجا  جولانگاه

از  ما  چه شنیدی که لب  از نطق  ببستی؟

از  دیدن ما داری  آخــــر زچـــــه  اکــــــراه؟

از شوق لب کیست که بستی ز سخن    لب؟

وز عشق  رخ  کیست  که رفتی به تک  چاه؟

گفتی که   نشینیم   و  بگوییم  ســــــــخنها

تو  راه  دگر رفتــــی و  من دیده   فرا  راه

ای  دوست، به رمز سخن دوست، تو واقف

ای  یار،  به  اســـــــرار  دل  یار،  تو  آگاه

بنشین  و مگیر از ما آن صحبت جان بخش

برگرد و منه بر  ما این  فـــــــرقت  جانکاه

ما  گرچه ز دیدار  تو نومـــــید شدســــــتیم

نومید  نســــــــازدت  خداوند  ز درگـــــــاه

ای  میر  گذرگه  را  از نام خوشــــــت فخر

ایزد کنــــــــدت  هم  نفـــــــس  پیر گذرگاه

آصف فکرت  

۱۶  می  ۲۰۰۵

 

ضمن آرزوی شادی روح  میرعبدالحلیم شایق  « پندار »، جا دارد تا از برادر گرامی شان جناب میر عبدالواسع شایق ابراز امتنان نمایم که با ارسال مجموعه شعر « دفتر سوخته» بر من منت نهادند ، اینک نمونه ای از کلام مرحوم شایق پندار را تقدیم شما خوانندگان محترم می نماییم که از مجموعه ِ دفتر سوخته انتخاب برگزیده شده.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

خاکستر

شعر من  ای  جاودانی  ناله ام

داستانِ  رنج   چندین  ساله ام

ای فروزان مشعلِ  جاویدِ  من

اختر من ، ماه من ، خورشید من

بیخودی های دل  خود کام من

یادرگار  عشق  نافرجام   من

ای خروش بیقراری های من

قصه ی شب زنده داری های من

ای که با غم در دل من زاده ای

با سرشک از چشم من افتاده ای

یک دم دیگر به من دمساز شو

با دل خونین من  همراز شو

قصه ی این هستی درهم بگو

داستان   دلنشین  غم   بگو

سالها گفتی به او  پیغامِ من

قصه های جانِ  بی آرامِ من

داشتی  پیغام روح  سرکشی

شعله  افشاندی   بنام  آتشی

این زمان برگو که آن آتش فسرد

شعله های سرکش دیرینه مرد

بازگو  افسانه ی   چشم ترم

داستانِ    سردی  خاکسترم

کابل – ۱۳۴۴ خورشیدی

 

مآخذ:

۱ – مجموعه شعر « دفتر سوخته» (مرحوم استاد میر عبدالحلیم شایق پندار).

۲ – تارنمای کاتبان ( مرحوم استاد فکرت هروی»

 

11 آوریل
۱ دیدگاه

یادی اززنده یاد استاد عبدالسلام دهزادکهدستانی ، شاعر، پژوهشگر و آموزگار توانای کشور

تاریخ نشر : پنجشنبه ۲۳ حمل ( فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد عبدالسلام دهزاد کهدستانی

 ، شاعر ، پژوهشگر و آموزگار توانای کشور

قیوم بشیر هروی

۱۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

یکی دیگر از فرزانگان سرزمین ادب پرور هرات مرحوم استاد عبدالسلام دهزاد کهدستانی می باشد که بیشتر عمرش را در راه تربیت اولاد وطن صرف نمود.

او شاعر شیوا بیان ، نویسندهء چیره دست ، معلم نمونه و انسانی بود آرام و مهربان.

زنده یاد عبدالسلام دهزاد کهدستانی فرزند مرحوم حاجی محمد ثمان خان کهدستانی ، در سال ۱۳۰۹ خورشیدی در یک خانوادهء علم پرور در روستای کهدستان ولسوالی انجیل ولایت هرات پا بعرصه وجود نهاد.

تحصیلات ابتدایی را در مکتب کهدستان آغاز و در دارالمعلمین عالی کابل به پایان رسانید و در سال ۱۳۳۵ بعنوان معلم در مکتب ابتدایی روستای کهدستان مشغول کار شد و در تربیه فرزندان وطن صادقانه کوشید و تلاش نمود.

اما ذوق و علاقه اش به آموختن و تحصیل باعث شد تا پس از شش سال خدمت در وظیفه مقدس معلمی در سال ۱۳۴۲ خورشیدی شامل دانشکدهء زبان و ادبیات دانشگاه کابل شود تا برآگاهی اش بیافزاید. پس از فراغت و کسب لیسانس در سال ۱۳۴۶ به عنوان متصدی انجمن نویسندگان هرات انتخاب  گردید و در سال ۱۳۶۷ عضویت مجلس سنا را به دست آورد.

استاد دهزاد در سال ۱۳۷۰ عضو علمی مسلکی در ریاست تألیف و ترجمه وزارت معارف شد.

از آن پس  به پژوهش و تحقیق در ادبیات پرداخت  ومقالات فراوانی نوشت که زینت بخش صفحات اکثر نشرات داخل کشور گردید و با استقبال زیاد علاقمندان مواجه می گشت.

او را می توان پژوهشگر راسخی دانست که با تلاش و علاقه  کار می کرد و توانست کتابی را بنام تحقیقات ادبی آماده چاپ سازد ، اما از اینکه اقبال چاپ یافت یا خیر اطلاعی در دست نیست ، امید که این امر تحقق پذیرفته باشد، همچنین مجموعه اشعار استاد دهزاد نیز در سالهای آخر عمر آن استاد جاودان یاد قرار بود به نشر برسد.

استاد در قالب های غزل ، قطعه و دوبیتی  می سرود که اشعارش  پخته ، اما سلیس و روان است ، علاقمندانی زیادی داشته و دارد که در لابلای آنها مضامین ادبی ، عرفانی و اجتماعی را می توان بخوبی حس کرد. در  سروده هایش تبلوری از احساس  ، صفا،  صمیمیت و حس وطن دوستی  شاعر  نهفته  است. 

استاد مرحوم انسان  بود مهربان ، متواضع و در عین حال بسیار مددگار و نیکوکار.  او باری  خطاب به جوانان کشورش چنین گفته است:

نوع انسان در عمل فرمانده ی بحر و بر است

این جهان اورا به حکم عقل و وجدان, کشور است

در  طریق  مدعا   در  این   محیط   بی کران

کشتی عزم بشر را علم  و ایمان  لنگر است

ای جوان  ای  مظهر  آزادگی   و   مردمی!

در طریق خدمت مردم  ترا  حق  یاور است

این دیار عدل و انصاف است و جهد و یکدلی

این دیار دوستی و عدل و انسان پرور است

تا  توانی  مردم  مظلوم   را   همدرد  باش

رحم بردرماندگان ,مقبول  شرع انور است

استاد دهزاد یکی از نخبگان شهیر معاصر هرات بود که با نوشتن مقالات علمی و ادبی در راه تنویر افکار جامعه هرگز کوتاهی نکرد و با صدق و صفا مینوشت .

او که با سابقه طولانی آموزگاری در معارف کشور سالهای زیادی ازعمر پربارش را در تدریس زبان و ادبیات فارسی دری در مکاتب متعدد ، لیسه ها و دارالمعلمین عالی هرات صرف  نمود و شاگردانی زیادی از محضر این استاد گرامی  استفاده جسته و کسب فیض نمودند، در باره اهمیت مکتب و ارزشهای معنوی آن شعری دارد که خواندن آن خالی از دلچسپی نیست :

می دهد منزلت و قدر به  انسان , مکتب

پرورشگاه  د ماغ  دل و وجدان , مکتب

چشم  بینای  تو را  نور  نظر می بخشد

از برای من و تو رحمت رحمان, مکتب

در سلوک تو دهد  کیفیت  لطف  و ادب

مدد  زندگی  و  رونق   دوران , مکتب

اندرین صحنه ی ترکیب که ره پیدا نیست

راهنمایی است سوی عالم عرفان, مکتب

در گذرگاه  تو ای  طالب   فرزانه  علم

می دهد نور چو قندیل شبستان , مکتب

گر  ترا  میل  علاج   دل    بیمار   بود

دشمن تنبلی و غفلت  و نسیان , مکتب

ماده ی   راه   کمال     بشریت    دانش

پاسدار شرف و حرمت  انسان , مکتب

ای جوانی که تعالی  و سعادت  خواهی

مشعل راه  تو در عالم امکان  ,  مکتب

تو هم از دیده انصاف  چو(دهزاد) ببین

داده در نوع  بشر قوت طیران , مکتب

از مرحوم استاد دهزاد کهدستانی چهار اثر علمی به زیور چاپ آراسته شده که قرار ذیل می باشند :

۱ – آوای از دهستان.

۲ – سیمای ادب در آیینه ی حکایت .

۳ – درجِ مروارید.

۴ – حریم وصال .

اما بصورت پراکنده مقالات و اشعار زیادی از استاد کهدستانی در نشرات کشور به دست نشر سپرده شده که هر کدام درخور اهمیت میباشد.

گفته شده که در سالهای اخیر عمر آنمرحوم مجمموعه اشعار و همچنین کتاب تحقیقات ادبی ایشان آماده چاپ بود ، اما ازچگونگی چاپ آن اطلاعی در دست نیست ، امیدواریم به چاپ رسیده باشد.

و اما د رکنار سایر مضامین در اشعار شاعران عشق را نیز میتوان بخوبی دید و این چیزیست که در کلام اکثر شاعران از متقدمین گرفته تا حال با وضاحت کامل نمایان بوده و می توان آنرا حس کرد و بدون شک استاد کهدستانی نیز ازین امر مستثنی بوده نمیتواند چنانچه میتوان در غزل ذیل  بخوبی آنرا دید و حس کرد:

 

گیسوی آشفته

امشب ای سودای گیسوی پریشان کسی

آتش سوزان فگندی در دل و جان کسی

بر مرادِ خاطر  ما   گوهر  دریای  لطف

می نماید امشب از  چاک  گریبان کسی

در دل  آوراه ام  شور  جنون  انگیخته

جلوهء  مستانهء  کاکل   پریشان   کسی

از خدا خواهم شبی بر مدعای  دل شوم

در حریم عشق چون آیینه حیران کسی

دل که از بیداد شب های جدایی  آب شد

هم چو اشک از دیده افگندم به فرمان کسی

در سکوتِ تیرهء شب های هجران سوختم

از فروغ عشق چون شمع شبستانِ کسی

شوربختی بین که تا رخشید صبحِ آرزو

چون دلم بشکست با من عهد و پیمانِ کسی

گر بدل بردیم داغ ِ  بوسه  از  لعل لبی

در قیامت باز دست ما  و دامان  کسی

دردلِ (دهزاد) هم داغ ِ جنون را تازه کرد

گیسوی آشفته ی بر گشته مژگانِ کسی

این مرد با وقار و فرزانهِ روشن ضمیر سرانجام در سال ۱۳۹۹ خورشیدی به سن ۹۰ سالگی دار فانی را وداع و رخ در نقاب خاک کشید، روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد..

منابع : 

۱ – صد شاعر معاصر هرات ( استاد ولی شاه بهره).

۲ – زندگینامه استاد دهزاد کهدستانی ( ماهنامه آموزگار نوشته خلیل احمد توانا) ،

 

 

09 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد مولوی خال محمد خسته ،شاعر، خطاط، نویسنده ، پژوهشگر، سیاستمدار، دانشمند، آموزگار ، مؤرخ ، مبارز مشروطیت و آزادیخواه، عالم دین  و حافظ قرآن.

تاریخ نشر : دوشنبه ۲۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۸ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد مولوی خال محمد خسته ،شاعر، خطاط،

نویسنده ، پژوهشگر، سیاستمدار، دانشمند، آموزگار ، مؤرخ ،

مبارز مشروطیت و آزادیخواه، عالم دین  و حافظ قرآن.

قیوم بشیر هروی

۸ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

مرحوم  استاد خال محمد خسته فرزند زنده یاد ملا رستم و نواسهء شادروان عبدالرحیم در سال ۱۲۸۱ خورشیدی در دهکدهء دهباز ختلان  از توابع تاجیکستان کنونی در خانواده ی از مهاجران آن دیار ، چشم به جهان گشود ، پدرش از قریه شتل پنجشیر و مادرش از ختلان ماوراءالنهر بود.

خال محمد هنوز کودک دوساله بود که سایه پرمهر مادر از سرش رخت بربست و تحت تربیت پدر قرار گرفت.

پنج ساله بود که از ختلان به شهر بخارا کوچیدند و تحت سرپرستی پدر  و دانشمندان  وقت بخارا ، هنر خطاطی و سایر علوم متداول روز چون صرف ، نحو ،تجوید ، عقاید ، فقه اسلامی و ادبیات فارسی دری ، عربی و ترکی را فرا گرفت و به حفظ قرآن کریم نایل آمد. با استعداد سرشار و ذوق وافری که به شعر داشت از  سن ده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد و مشتاقانه به پیش رفت.

خودش در ین باره گفته است:

به ده  در  شعر  گفتن   کردم آغاز

به سال  پانزده  گشتم  سخن  ساز

به بیست و پنج گردیدم سخن سنج

فلک  پیما  شدم  اندر سی  و   پنج

خانوادهء خسته  پس از ۵ سال اقامت در بخارا روانه مزار شریف شدند. زمانیکه پدر مولانا جهت ادای مراسم حج روانه عربستان شد ، خسته نیز در منطقه سیاه گرد مزارشریف به دهقانی پرداخت و پس از دوسال امامت مسجد بوینه قره را بدوش گرفت.

او در سال ۱۳۰۲ خورشیدی جهت ادامه تحصیل عازم هندوستان شد. اما با رسیدن به دیار بت مشکلات فراوانی را متحمل گردید، چنانچه خودش میگوید:

می شنیدم  که  زر  به  هندوستان

خاک روب است چون به ترکستان

حالیا    خسته       آمدم      دیدم

مفلسان  اند  هر کجا   یک  سان

بدون شک فراگرفتن علم و دانش آنهم دور از وطن و در دیار غربت آسان نیست و علاوه بر صبر و شکیبایی  پشت کار نیز می طلبد. چنانچه با حوصله مندی و متانت نزد عبدالغنی یاقوت رقم دهلوی زانو زد و خطاطی را به نحو احسن آموخت و در سال ۱۳۱۵ خورشیدی مؤفق به کسب لقب « مولوی» شده و به کشورش عزیمت نمود . چند سالی را در مدرسه ِ اسدیه مزارشریف و مکتب متوسطه علوم دینی و همچنین مدرسه خواجه خیران به تدریس پرداخت .

زنده یاد مولوی خسته در سال ۱۳۲۰ خورشیدی جهت شرکت در مراسم جشن استقلال از مزارشریف به کابل رفت و درآنجا با شعراء و ادبای آندیار آشنایی حاصل نمود و خود نیز بعنوان یک شاعر  ، نویسنده ، خطاط ، سیاستمدار ، دانشمند ،  آموزگار ، تذکره نویس ، حافظ قرآن ، عالم دین ، مبارز و آزادیخواه مشروطیت جایگاهش را تثبیت نمود.

او انسانی بود وارسته و پرکار. هرگز احساس خستگی نمیکرد. دانش و فهم او باعث شد تا محبوبیت خاصی در میان مردم پیدا کند ، چنانچه در سال ۱۳۲۷ خورشیدی بعنوان وکیل دوره ی هفتم شورای ملی از شهر مزارشریف کاندیدا و روانه پارلمان شد. اما از همان اوایل ورود به پارلمان با آگاهی از اوضاع کشور و با روحیهء آزاد منشی  در مقابل مفاسد اداری حکومت موضع گرفت وبا ایستادگی برای قانونمندی و آزادی مشروطیت  در صف مخالفان حکومت قرار گرفت و با صراحت لهجه صحبت میکرد. تا جاییکه  حق انتخاب مجدد او در دوره هشتم شورای ملی سلب شد و علاوتآ از رفتن او به خارج از کابل برای همیشه جلوگیری بعمل آمد .جالب توجه اینکه در سن پنجاه سالگی به خدمت عسکری جلب گردید.

پس از آن بحیث مامور فروشات در کتاب فروشی ابن سینا مقرر شد و اوایل سال ۱۳۳۵ خورشیدی مؤفق به  گشودن دکان کتاب فروشی در کوچه کاه فروشی کابل گردید.

او در سال ۱۳۳۹ خورشیدی جهت تصحیح ، اهتمام و چاپ کلیات حضرت بیدل برگزیده شد و  و با دانش و فهم عالی که داشت آنرا مؤفقانه به انجام رسانید.

اما به محض انتخاب شدن او برای چنین کاری خبر به بیرون پیچید تا جاییکه سفیر کبیر افغانستان  در قاهره  نامه ای عنوانی وزارت معارف نوشت و توسط عبدالله رؤوفی برای شخص وزیر فرستاد که در آن از او انتقاد نموده بود که چرا چنین کار مهم با ارزشی را به شخص بی سواد و بیگانه ای سپرده است .

از قضای روزگار نامه بدست یکی از ارادتمندان مولوی خسته افتاد که آنرا فوتو کاپی نموده و کاپی اش را به مولوی خسته رسانید.

این نامه موجب بر آشفتگی مولوی خسته گردید و در محفلی که چندین تن از شاعران و نویسنده گان  و شاگردان آن مرحوم حضور داشتند در پاسخ آن نامه چنین گفت :

” از آن‌ جا که در این مکتوب بی ‌سواد و بیگانه قلمداد شده‌ ام، لازم می‌ دانم که شما را در جریان یک سلسله وقایع قرار دهـم. این‌ که من سواد دارم و یا بی ‌سواد هستم، به هموطنانم به شمول جناب سفیر، نگارنده این نامه پیداست که به تبصره مزید نیازی نیست. اما درباره بیگانه بودن خود بایست بگویم که هرگز و ابداً بیگانه نیستم و آبا و اجدادی به این خاک تعلق دارم. پدرم به نام ملا رستم از پنجشیر است که در سلک منشیان سردار محمد اسحاق خان والی مزار شریف منسلک بود. هنگامی که وی علیه امیر عبدالرحمن خان قیام کرده و منهزم گردید، ارکان حکومتش که پدر من نیز در شمار آنان بود، به ماوراءالنهر فرار نمودند. پدر پنجشیری‌الاصل من در ختلان رحل اقامت افگند و با دختری از همان ناحیه ازدواج کرد که من نتیجه همان وصلت هستم. چطور می ‌توان مرا بیگانه نامید، آیا یک پنجشیری در این مرز و بوم بیگانه است؟ “

مولوی خسته به سخنور توانا، ادیب فرزانه، شاعر و دانشمند گرانمایه استاد واصف باختری نیز وصیت نمود که این پیام را صادقانه و رسالت‌ مندانه به حلقات علمی و فرهنگی کشور در آینده برساند ومرحوم استاد واصف باختری نیز در ادای این دین همت گماشت و راز پنجشیری بودنِ مولانا خسته و علت افشای آن را از زبان خودش بیان نمود.

سایر فعالیت های مولوی خسته بشرح ذیل می باشد:

۱ – در ماه میزان سال ۱۳۴۳ خورشیدی در جمله وکلای انتصابی در لویه جرگه نخستین قانون اساسی دوران مشروطیت افغانستان گردید.

۲ – از ماه قوس ۱۳۴۴ خورشیدی امتیاز نشر جریده ی وحدت را کسب نمود که تنها به نشر بیشت شماره از آن مؤفق شد.

۳ – تهیه مطالب جلد سوم آریانا دایره المعارف .

آثار بجا مانده از مولوی خسته عبارتند از:

۱ – خمستان ( نخستین اثر آنمرحوم که در سال ۱۳۱۴ توسط جنرال کنسول افغانستان  « زنده یاد استاد صلاح الدین سلجوقی » در هند به زینت چاپ آراسته شد.)

۲ – رمز حیات .

۳ – یادی از رفته گان .

۴ – معاصرین سخنور. ( درین اثر مرحوم مولوی خسته از کلیات شش جلدی خود و دو جلد منتخبات خود نیز خبر داده بود که متأسفانه از موجودیت آن خبری نیست).

۵ – ضرب المثل ها.

۶ – تذکرهء خطاطان .

۷ – عقدِ ثریا .

۸ –  تذکرهء تذکره نگاران.

۹ – فرقه ی ثالث .

۱۰ – نظم الحیات .

۱۱ – دبیرستان بلخ .

۱۲ – موسیقی دانان و کارستان بلخ .

قابل تذکر است که بخشی دیگری از کارکرد ها و آثار آنمرحوم  بصورت خطی در شعب نسخ خطی اکادمی علوم افغانستان و آرشیف ملی قرار دارد . اما چه دردآور است وقتی آثار چنین بزرگانی سالها در قفسه های آرشیف باقی می ماند، در حالیکه حکومت های گذشته بخصوص در ۲۰ سال اخیر با وجود اینکه  توانایی چاپ آنها را داشتند ، اما هرگز توجهی نکردند. به طور مثال لازم  است خاطره ای را که از سال ۲۰۰۳ میلادی دارم دراینجا با شما خواننده گان محترم شریک سازم  که می توان بعنوان مشت نمونه ی خروار دانست و آن اینکه:

اواخر ماه آگست سال ۲۰۰۳ طی سفری به کابل،  روزی به دیدار وزیر محترم اطلاعات و فرهنگ وقت جناب سید مخدوم رهین رفتم و پس از معرفی خود از ایشان خواستم که اگر امکان داشته باشد یک کاپی از آثار پدرم ( شادروان استاد علی اصغر بشیر هروی) را که خود شان  قبل از ترک افغانستان  به آرشیف ملی سپرده بودند ،  برایم بدهند تا آنها را چاپ کنم.

آقای وزیر در پاسخ گفتند:

 ” ما هیئتی را تعیین کردیم تا اثار موجود در آرشیف  را بررسی وآثار استاد را نیز چاپ نمایند  “ ، شنیدن این خبر مرا بیحد خوشحال ساخت ، اما  از آن تاریخ قریب ۲۱ سال گذشت و هرگز چنین وعده ای جامه ی عمل نپوشید ، حالا هم که کرسی نشینان ضد فرهنگ در کشور حاکم شدند ، هیچ تضمینی وجود ندارد که آثار گرانبهای « بشیرها ، خسته ها و ده ها دانشمند و نویسنده و مؤرخ » دیگر مصئون باقی بماند.  اگر چنین اتفاقی بیافتد و خدای ناکرده  این آثار به یغما برده شده و یا نابود گردد چه کسی پاسخگوی آن بوده می تواند جزء همان حاکمانی که ۲۰ سال حکومت کردند و در نهایت با کوله باری از بیت المال فرار را بر قرار ترجیح دادند.

امیدواریم که چنین اتفاقی هرگز نیافتد و آن آثار گرانبها همچنان مصئون بماند تا فرزندان این مرز و بوم که آینده سازان کشور خواهند بود روزی بعنوان مآخذ از آنها استفاده نمایند.

و اما سرانجام مولوی خال محمد خسته بعد از هفتاد ویک سال فراز و نشیب زندگی پربارش بتاریخ ۲۶ سنبه ۱۳۵۲ خورشیدی جان و جان آفرین تسلیم نمود و در دامنه ی شهدای صالحین کابل بخاک سپرده شد.

از مرحوم مولوی خسته چهار فرزند (دو پسر و دو دختر) بجا مانده است.

اینهم نمونه ای از کلام آن سخنور توانا وخوش کلام:

 

طلبگاری حسن

دیده بگشا  زادب محفل راز است  اینجا

دم نگهدار که  سر در دم گازست  اینجا

جذبه شوق بود  راه زن ِ صبر و  ثبات

تب و تابِ نفسِ  آئینه  گدازست   اینجا

مگذر بی خبر از  انجمن ِ  بزم ِ  شهود

یک قلم جلوه گه نازونیاز است  اینجا

همه دانند  که  از دل  بلب  آید  نفسی

کس نفهمد چه بسوز و که بساز است اینجا

عشق را چاره نباشد ز طلبگاری حسن

خرمن سوختگان شعله نوازست اینجا

عالمی مستِ قیام و رکوعست  و سجود

زاهد خشک نه تنها به نماز است اینجا

خسته آخر که بسر منزل تحقیق رسد

هرکه بینی برهی در تگ تازست اینجا

خسته

 

منابع :

۱ –  تارنمای آریائی ( بمناسبت چهلمین روز درگذشت مولانا خسته از محترم نذیر احمد صوفی زاده).

۲ – مولانا خسته شاعر و خطاط معاصر (  محترم ذوالمجد عالمشاهی).

۳ – زندگینامه خال محمد خسته ( وبلاگ فرهنگیان پنجشیر).

06 آوریل
۱ دیدگاه

نگرشی بر زندگی هنری استاد نجیب الله انوری ، خوشنویس برجسته  و مخترع خط جدید تبسم از سرزمین پیرهرات

تاریخ نشر: شنبه ۱۸ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۶ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نگرشی بر زندگی هنری استاد نجیب الله انوری ، خوشنویس

برجسته و مخترع خط  جدید « تبسم » از سرزمین پیرهرات

 قیوم بشیر هروی

۱۸ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی

ملبورن – آسترالیا

  شهر باستانی هرات به گواهی تاریخ زادگاه بزرگان ونام آورانیست که بحق می توان بعنوان اسوه ها و الگو های  فرهنگ ، عرفان ،هنر و ادبیات سرزمین آریانای قدیم ، خراسان  دیروز و یا افغانستان کنونی برشمرد.

آری! درین خطه هنرپرور استادان و نخبگانی  پرورش یافتند که هر کدام به تنهایی گنجی از مفاهیم و ارزش های عرفانی ، ادبی و هنری می باشند . یکی از این فرزانگان استاد نجیب الله انوری می باشد .

استاد نجیب الله انوری فرزند زنده یاد نصرالله خان معلم است که در سال ۱۳۴۸ خورشیدی در محلهء قدیمی بازار عراقِ شهر باستانی هرات دیده به جهان گشود.

پدرش از معلمان با سابقه و از جمله ی بزرگان شهر هرات بود.

استاد انوری با راهنمایی پدر بزرگوارش ، تعلیمات ابتدایی را در مکتب عبدالواسع جبلی و خواجه محمد تاکی فرا گرفت و از سن ده سالگی نسبت علاقه اش به هنر نقاشی ، طراحی و خوشنویسی   به حلقه شاگردان جاودان یاد استاد محمد علی عطار هروی خاتم الخطاطین عصر   پیوست و زانوی ادب و شاگردی زده و از محضر مبارک آن استاد گرانمایه  بنحو احسن استفاده نمود ، فیض برد و با استعداد سرشار و مهارت خارق العاده اش  به قله های بلند هنر صعود نمود.

خودش در مورد آموختن ، تسلط و فراگیری فنون و تکنیک های اولیه خاطره ای دارد که چنین بیان می کند:

 ” در مشق های اولیه و نوشتن حرف الفبایی « ن » مشکل داشتم و چون در نگارش حروفی که شکل دوار ، دایره ی دارند باید خیلی مسلط ، ماهر و معتدل بود ، کمی ضعف داشتم و به دلخواهم نمی گشت. روزی استاد مرحوم با ملایمت و ظرافت خیره کننده اش در حالی که برایم طریقه نگاشتن حروف دوار را یاد میداد ، گفت :

آری فرزند نون درآوردن سخت است که منظق استاد درین فرصت – دو منظوره بود ، هم در عرصهِ هنر و هم در کسب رزق و روزی و زندگی . اما آموزش هنر اصیل خطاطی و خوشنویسی نزد استاد گرامی  ، عطار هروی عمر کوتاهی داشت وبعد از یک سال ونیم شاگردی و فراگیری ، استاد محمد علی عطار راهی مهاجرت وغربت شد. “

نجیب الله انوری ، دوران لیسه را در مکتب دارالمعلمین هرات سپری نمود و نسبت ادامه جنگ و با بسامانی های امنیتی در سال ۱۳۶۴ خورشیدی روانه ایران شد.

از آنجاییکه علاقمندی اش به تداوم آموختن بیشتر هنر بود حتی در محیط هجرت نیز آرام نگرفت  تا اینکه مجددآ در شهر مشهد به هنرستان خوشنویسی استاد محمد علی عطار شرفیاب شد و بهتر از گذشته درخشید و در نگارش خطوط سبعه یا هفتگانه مهارتش را نشان داد و در اندک زمان به آموختن و نگارش خطوط ثلث ، نسخ ، نستعلیق ، محقق ، شکسته نستعلیق ، ریحان و نوعی از خط کوفی دست یازید.

و در ادامه  با راهنمایی استاد عطار ، از محضر اساتیدی چون مرحوم استاد امین الله پیرزاد هروی ، مرحوم حاکم غنام از کشور عراق و زنده یاد مصطفی مهدی زاده از کشور ایران  شاگرد و مهارت های لازم را کسب نمود.

لازم است بدانیم که حدود سه دهه قبل در ایران خطی بنام « معلی » اختراع شد که نوعی برداشت آزاد از روی خط کوفی بود ، اما در مقابل آن که  به خلق نگارش نوعی جدیدتر آن احساس میشد ، استاد انوری با پشت کار و حوصله مندی و توجه به فنون خطاطی و خوشنویسی بحدی تلاش کرد که در نتیجه  با درایت و فهم موفق گردید خط جدیدی را بنام  « تبسم»  ابداع و در آسمان هنری کشور ما به ثبت برساند.

 از استاد نجیب الله انوری سه اثر تاکنون اقبال چاپ یافته که عبارتتند از:

۱ – گلواژه های نستعلیق.

۲ – رسم الخط انوری .

۳ – تلاوت نی  ، که این آثر گرانسنگ  گزیده ای است از ۷۲ اثر هنری زیبا و منحصر به فرد استاد انوری  .

تلاوت نی   با مقدمه ای از  محقق شهیر هرات جناب استاد عبدالغنی  نیکسیر ، ویرایش ، استاد محمد کاظم کاظمی و اهتمام پژوهشگر توانا جناب استاد محمد رفیع اصیل یوسفی  و همکاری مرحوم استاد براتعلی فدایی هروی ، محترم علی عبداللهی ، محترم محمد ظاهر رستمی ، محترم محمد ناصر ناهض تیموری ، محترم سید عبدالقادر رحیمی  و محترم محمد حنفی دشتی در سال ۱۳۹۳ خورشیدی توسط نشرات بدخشان در شهر مشهد با قطعه وزیری و با کیفیت عالی به تیراژ ۱۵۰۰ نسخه  بچاپ رسیده که با شماره  کتابشناسی ملی ۳۵۱۰۱۵۱ ثبت شده است.

این مجموعه هنری را شادروان استاد سعادتملوک تابش  بنام « تلاوت نی » نام گذاری نمودند که بعنوان کتاب برگزیده سال ۱۳۹۳ خورشیدی در هرات انتخاب و توسط ریاست اطلاعات  فرهنگ ولایت هرات ، طی مراسم ازرو نمایی آن تجلیل و لوح تقدیر ویادبودی نیز اهدا گردید که درتاریخ انتشارات آثار هنرمندان  ، نویسندگان و شاعران کشور ما بی نظیر و ارزنده بود.

از خدمات دیگر استاد انوری میتوان از انجمن خوشنویسان هرات نام برد که در سال ۱۳۸۳ خورشیدی تآسیس گردیدو تحت نظر و حمایت انجمن ادبی هرات تاکنون فعالیت دارد.

استاد انوری توانسته در کلاسهای آزاد هنری اش در این انجمن به تعداد زیادی از علاقمندان و مشتاقین هنر آموزش دهد.

در مورد سایر خدمات هنری و تراوشات قلمی استاد انوری میتوان از موارد ذیل نام برد:

۱ – نگارش مرقعات و آیاتی از قرآن و احادیث نبوی ، برای کاشانهء عرفانی شادروان استاد تابش هروی .

۲ – نگارش خطوط دروازه مسجد جامع صادقیه و سالن اجتماعات آن در هرات.

۳ – نگارش مرقع چهارده معصوم (ع) برای امور فرهنگی هنری مؤسسه خیریه امام جواد (ع).

۴ – نگارش کتیبه ء تکیه میرزا خان ،  نگارش گلچینی از آیات قرآنی پیرامون انفاق ، صدقه و دلجویی ، نگارش کتیبه زیارت بی بی معصومه واقع درب عراق – هرات ، نگارش بیش از سیصد اثر گرانسنگ خوشنویسی برای مجموعه های هنری.

۵ – نگارش نبشته های منظر جهاد ، یا موزیم نظامی « باغ ملت » در هرات.

۶ – ایجاد آموزشگاه ها و دوره های آموزش هنر ظرف سی سال گذشته، نوشتن نام وعنوان برای کتب ، روزنامه ها ، مجلات و مطبوعات افغانستان.

۷ – نگارش کتیبه های دیوار ، سقف و محراب مساجد و تکایا.

۸ – نگارش خطوط زیبا سازی فضای شهر.

همچنین سهمگیری و شرکت در نمایشگاه های هنری بصورت گروهی و انفرادی در شهر های پکتیا ، کابل ، جلال آباد ، هرات و خوست و همچنین کشور های پاکستان ، ایران ، بحرین ، امارات ، آلمان و کانادا را میتوان نام برد که آثارش مورد توجه ، استقبال و تقدیر قرار گرفت.

آنچه استاد انوری را با سایر هم طرازانش متمایز میسازد چاپ گزیده هنری تلاوت نی میباشد که در داخل و خارج افغانستان بر سرزبانها افتاده و خوب درخشیده.

محترم محمد رفیع اصیل یوسیفی مهتمم این اثر چنین می گوید:

” او اصالت و تنوع را در هم آمیخته است و می توان او را پرچمدار بزرگ درین عرصه بشمار آورد ، تلاش ها ، نو آوری ها و ابتکارات انوریدر هنر (نقاشی خط) نیز مثال زدنی است . شاید بتوان ، درین دوران او را یگانه میدان دار هنر نقاشی خط هریوا دانست چنانچه غوغای قلمش کران تا کران این خاک هنر خیز را طنین انداز بوده و فاتح دورترین کرانه های رنج  ریاضت است .”

آنچه درخور یادآوری می باشد  استقبال گرم از « تلاوت نی» توسط انجمن خوشنویسان ایران ، بی بی سی فارسی و سایر نشرات داخلی افغانستان و سایت های نشراتی برون مرزی می باشد.

اما با وجود همه این مؤفقیت ها آنچه بر شانه های خسته استاد انوری سنگینی میکند دردِ غربت و مهاجرت از یک طرف و ناراحتی قلبی ایشان از سوی دیگر میباشد که متأسفانه آرامش استاد را بهم زده. 

در پایان ضمن آرزوی صحتمندی برای استاد انوری گرامی ، جا دارد تا از دوست فرهیخته و پژوهشگر توانا جناب آقای استاد اصیل یوسفی  اظهار سپاس و امتنان نمایم که در تهیه این مطلب مرا یاری رساندند.

نوت :

عکس های مندرج درین مطلب از تارنمای تسنیم گرفته شده.

 

 

04 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد عبدالواحد بهره، شاعر، نویسنده، پژوهشگر ویکی از بنیانگذارن معارف نوین در هرات.

تاریخ نشر : پنجشنبه ۱۶ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی  – ۴ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد عبدالواحد بهره ، شاعر ، نویسنده ،

پژوهشگر ویکی از بنیانگذارن معارف نوین در هرات.

قیوم بشیر هروی

۱۶ حمل(فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی

ملبورن – استرالیا

وقتی تاریخ پربار  و سراسر درخشان  کشور و بخصوص سرزمین علم و فرهنگ هرات باستان را  ورق می زنیم ، درمی یابیم  چه شخصیت ها و فضلای ادبی دراین خطه  پا به عرصه  وجود نهاده، رشد و نمو کرده و در نهایت هر یک  خدمات  شایانی را در آن انجام  داده و صفحهِ درخشان و طلایی را بنام خویش به ثبت رسانیده اند.   

آری ! یکی از شخصیت های بارز  مرحوم استاد عبدالواحد بهره میباشد که عمر پربارش را در راه تعالی و ترقی این سرزمین سپری نموده و برای تنویر افکار عامه از هیچگونه تلاشی دریغ ننمود.                                       

مرحوم استاد بهره فرزند ارشد زنده یاد مولوی رحیم داد تیموری عالم ومفتی متبحرهرات و فرزند بی بی هاجر عارفهء کامل و شاعرهء فاضل و نواسه مولانا میر محمد یوسف قاضی القضات وقت هرات است که  نسب شان  به گوهر شاد  بیگم  و شاهرخ  میرزای تیموری می رسد.                                    

شادروان استاد بهره درسال ۱۲۷۷ خورشیدی در قریهء پهرهء ولسوالی گذره ولایت هرات دیده بجهان گشود و نزد پدر بزرگوارش و سایر علمای  آنزمان به تحصیل علوم متداوله پرداخت و در سال ۱۲۹۹ خورشیدی با کسب درجه  اول نمره گی از دارالمعلمین علوم دینی هرات فارغ گردید.                     

نخستین کار رسمی استاد بهره معاونیت معارف  جدید  دارالنصرت و مدیرمکتب شرافت هرات بود که طی حکمی از سوی مرحوم علامه صلاح الدین سلجوقی مقررگردید.     

که پس از چند ماه سرپرستی امور معارف جدیدالتأسیس هرات نیز به ایشان محول گردید ، اما دشمنان فرهنگ ومعارف هرات با تبلیغات سؤ عرصه را بر استاد تنگ نموده و معلمین را بچه کافرکنک می خواندند.                           

اما مرحوم استاد بهره با مطالعه دقیق از اوضاع دست به یک اقدام بی سابقه زده و جهت تنویر  افکار و اذهان عامه گردهمایی را در باغ میرزا خان هرات برگزار نمود و در حالیکه تعداد زیادی از بزرگان هرات را دعوت نموده بود با تحریر و نمایش نخستین نمایشنامه تعلیم جدید و قدیم هرات مؤفق شد توطئه دشمنان معارف را همانجا خنثی و هزاران دانش آموز را جذب مکاتب تازه   تأسیس هرات نماید و برگ طلایی را در تاریخ معارف این خطه به ثبت برساند.                                                                                 

مرحوم استاد بهره که با این اقدام متبکرانه اش توانسته بود موانع بزرگی را از سر راه بردارد ، بصورت هفته وار نمایشات آموزندهء تیاترنوین را نیز در محوطه چهار باغ هرات برای عموم مردم بنمایش می گذشت که با استقبال گرم روبرو گردید.                          

پس از این مؤفقیت مرحوم استاد بهره مؤفق به کسب نخستین مدال تعلیمی امیر امان الله خان غازی گردید که همراه با تقدیر نامه ای  بتاریخ اول قوس ۱۳۰۱ خورشیدی توسط مرحوم علامه صلاح الدین سلجوقی از کابل برای شان ارسال گردید.                                 مرحوم بهره در سال ۱۳۰۲ خورشیدی مؤفق به تأسیس چند مکتب دیگر در هرات گردید که تعدادی زیادی شامل آن گردیدند ، اما با روی کار آمدن امیر حبیب الله خان کلکانی مرحوم استاد بهره بصفت یکی از بنیانگذاران معارف هرات دستگیر و در قلعه اختیارالدین هرات که محل نظارتخانه حکومتی بود زندانی گردید . اما با تصرف کابل توسط نادرخان از حبس رها گردیده و در سال ۱۳۰۹ خورشیدی از سوی مرحوم عبدالرحیم خان نایب سالار، نایب الحکومه هرات، بصفت نماینده امور خارجه در تورغندی هرات  تقرر یافت. 

مرحوم بهره از آغاز سال ۱۳۱۰ تا پایان سال ۱۳۱۵ خورشید بصفت معاون انجمن ادبی هرات و مسئول مجله ادبی تعیین گردید که در تمام شماره های مجلات ادبی هرات مقالات پژوهشی و اشعارش به نشر می رسید که توسط محترم خلیل الله افضلی نویسنده و پژوهشگر در قالب کتابی گردآوری شده است.                                                                                   

مرحوم استاد بهره نسبت آشنایی کامل به زبان عربی در سال ۱۳۱۳ خورشیدی بعنوان معلم کاروان حجاج هرات تعیین و ضمن انجام فریضه حج  در آن سفر به سرایش صد سلام شریف در جوار روضه مطهر پیامبر عظیم الشأن اسلام توفیق حاصل نموده که پس از مولانا جامی دومین صد سلام زبان فارسی دری شناخته شده و در روزنامه معروف کشور مصر و در قسمت اخیر دلایل الخیرات کشور عربستان سعودی در آن زمان نیز به زیور چاپ آراسته گردید.

به اساس نوشته مولانا خستهِ مزاری ،عارف ، بیدل شناس و مؤرخ نامی کشور، صد سلام استاد بهره به درجه قبولیه روحانیت محمدی رسید که همه ساله تبرکآ در طی پنجاه سال متمادی در روزمولود شریف در مسجد جامع هرات توسط خود استاد قرائت گردیده است.      مرحوم استاد بهره از سال ۱۳۱۵ خورشیدی تا سال ۱۳۲۱ بصفت سرمعلم مکتب جدیدالتأسیس رشدیه ، انصاری و آمر تفتیش معارف هرات صادقانه خدمت نمود و بخاطر ارادت کاملش نسبت به پیر هرات ۲۸ سال متواتر در مراسم ادبی عرفانی شب های جمعه  نمکدان گازرگاه  اشتراک و باشرح و تفسیر آثار عرفانی پیرهرات بر غنامندی آن مجالس پر فیض  ادبی که با حضور بزرگان میادین علم وعرفان برگزار می گردید بیفزود و به بیان ناگفته هایی از فراز های کلامی پیرهرات توفیق حاصل نمود.                         

قابل یادآوری میباشد که مرحوم استاد بهره در طول دوران کاری اش مؤفق به کسب تقدیر نامه ها و مدال های از سوی والیان هرات ، وزرای کشور، محمد ظاهر شاه پادشاه وقت وهمچنین سردار محمد داؤد نخستین رئیس جمهور افغانستان گردید .                              

محترم دکتورحفیظ الله بصیر نویسنده و مؤرخ  مقیم آلمان  که در سال ۱۳۴۲ خورشیدی در همایش تجلیل از نهصدمین سال درگذشت پیر هرات اشتراک داشته است ، در کتابش می نویسد:                                                  

” استاد بهره یکی از سخنرانان پرجاذبه و قرائت کنندگان شعر شیوایش در روز نخست همایش پیر هرات بود. ”                              

از استاد بهره در بیش از ۵۳ کتاب که نویسندگان آنها استادان مشهور تاریخ و فرهنگ داخلی و خارجی اند بعنوان استاد سابقه دارو یکی از بنیانگذاران معارف و فرهنگ نوین هرات در عصر امانیه یاد شده است و فراز هایی از ابتکارات ماندگارش در آنها درج گردیده است .                                   

استاد همچنین به نگارش و سرایش چهارده اثر شعر ونثر پژوهشی و ارشادی بزبان های فارسی دری ، پشتو وعربی توفیق حاصل نموده که رهنمای سعادت گزینه ی از چهارده اثرسودمند اوست .این اثر شامل بخشی از الهیات ، صد سلام ، غزلیات ، مخمسات ، لطایف انتقادی و اجتماعی ، اشعار میهنی ، نامه ها تقاریظی از بزرگان شعر و ادب چون علامه سلجوقی ، استاد خلیل الله خلیلی ، استاد نجف علی رهبر ، استاد حفیظ الله علیم ، استاد محمد خان نویدی ، استاد عبدالغیاث قاضی زاده ، استاد محمد سعید مشعل و استاد نطقی افضلی میباشد .  (روان بزرگانی که از میان ما رفتند شاد وخشنود باد)                                                                               

در صفحات اخیر کتاب رهنمای سعادت مطلبی تحت نام خواب حقیقت توجه خواننده را بخود جلب میکند که از زبان استاد بهره چنین بیان گردیده است:

” زمانی که مسئولیت مرستون هرات را عهده دار بودم ، تعدادی از دیوانگان و مجانین در آن نگهداری و حفاظت می شدند .یکی از دیوانگان که مسمی به دیوانهِ کابلی بود با ضرب سنگ ، استخوان سر گنگ برهنه  را که همواره ملبس و آلوده بود می شکند. و بر اساس هدایت داکتر معالج باید بدن گنگ برهنه شسته و پاک میشد که متأسفانه همه محافظین پا بفرار گذاشتند. دراین اثنا وجدان بشری ام مرا واداشت تا خودم به شستشوی بدن آن دیوانهِ  بی کس همت بگمارم. شب در عالم خواب  متوجه می شوم که درب خانه ام کوبیده میشود وقتی درب را باز کردم ، سه نفر عرب چهل تار بسر درحالیکه بیرق بزرگ و سبز رنگی را بدست دارند برایم میگویند مایان خادمان روضه مطهر رسول خدا هستیم ، دیشب برای ما از طرف آن جناب امر شد تا بیرق فراز مرقدم را گرفته و به شهر هرات برای حاجی عبدالواحد بهره که خدمتکار امت  بی کس و محتاج من است برسانید و بگویید که روحانیت مرا شاد وخرسند ساختید.   ”          

قابل یادآوری میباشد که بپاس خدمت ارزنده  شادروان استاد بهره در عرصه معارف ، اوایل سال ۱۳۹۱ خورشیدی مکتب متوسطه استاد عبدالواحد بهره از سوی وزارت معارف وقت افغانستان تأسیس گردید.                              

همچنین همزمان با تجلیل از صد وبیستمین سال تولد استاد بهره و رونمایی کتاب رهنمای سعادت ، در سال ۱۳۹۸ خورشیدی  فرهنگ سرای بزرگ استاد بهره نیزدر شهر هرات  رسمآ گشایش یافت که  اقدامی بود درخور تحسین و قابل قدر از سوی فرهنگیان خطهء هنرپرور و ادب خیز هرات باستان.         

استاد بهره پس از یک عمر خدمت و تربیت بیش از چهل هزار تن از فرزندان این مرز وبوم  و انجام خدمات صادقانه در پست های مختلف سرانجام در اواخر سال ۱۳۶۲ خورشیدی دار فانی را وداع و جامعه فرهنگی کشور را سوگوار ساخت که بدون شک جایش برای همیش خالی و درگذشت ایشان ضایعه جبران ناپذیری پنداشته می شود.                                          

  استاد بهره به پا س این موهبت بزرگ  چنین سروده اند:

خدمتِ خلق

دایما   لطف   خداوند   بود   یارِ  کسی

که گشاید به  مروت  گره از  کارِ کسی

نشود  سینه ات   افگار  ز  آفات  زمان

گرنهی مرهمی برسینه ی  افگارِ  کسی

دستی ازغیب رسد بهر کمک  گاری تو

گر تو باشی  ز ره  لطف  مددگار  کسی

روح  پاک نبوی از تو رضا  مند   شود

شاد سازی  اگر از لطف  دل زارِ  کسی

طاعتی نیست پسندیده تر از خدمت خلق

دل بدست آر ومزن  دست  به آزارِ کسی

منابع : در تهیه معلومات فوق از ویدیوییکه بمناسبت گرامیداشت از یکصد و بیستمین سال تولد روان شاد استاد عبدالواحد بهره در سال ۲۰۱۹ میلادی ترتیب و تنظیم شده بود استفاده شده است.                                           

 

 

03 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد سعید مشعل غوری « هروی»

تاریخ نشر: چهارشنبه ۱۵ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد سعید مشعل

غوری « هروی» چهره ی تابناک هنر

نقاشی و مینیاتوری ،ادیب و

شاعرمعاصر کشور ما

قیوم بشیر هروی

سوم اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

زنده یاد استاد محمد سعید مشعل غوری «هروی» یکی از مفاخر بارز و از چهره های تابناک هنر نقاشی ، مینیاتوری و منبدکاری معاصر کشورما می باشد که آثار پربهایی از خود به یادگار گذاشت.

زنده یاد استاد مشعل در سال ۱۲۹۲ خورشیدی در یک خانوادهء هنردوست و هنرپرور ولایت غور دیده به جهان گشود ، پدرش مرحوم حاجی محمود خان فرزند غلام رسول خان از سرداران و بزرگان با رسوخ غور واز هنرمندان برجسته آندیار بود بودکه در جنگ میوند نیز شرکت جسته بود و مردم آندیار احترام خاصی به وی داشتند.

استاد مشعل تحصیلات ابتدایی را نزد علما و اساتید غور آغاز و در دوران امان الله خان در کابل بپایان برد. پس از بازگشت به زادگاهش  به فراگیری علوم دینی پرداخت و سپس روانه  هرات شد تا نقاشی و تذهیب کاری رافرا گیرد، اما نخست به ادبیات و شعر روی آورد و از محضر مرحوم استاد خلیل الله خلیلی که در آن روزگار در هرات بود بهره ها برد و استفاده نمود و در هرات اقامت گزید و بطور جدی به فرا گیری هنر نقاشی و میناتوری پرداخت.

پدر استاد مشعل از را از هنرشناسان دورهء تیموریان هرات میدانستند و کاکایش نیز در تذهیب کاری و خوشنویسی ید طولایی داشت.

زنده یاد استاد مشعل با پشت کارو استعداد سرشارش یکی از بهترین های عصر خود شد وعلاوه بر نقاشی ، مینیاتوری ، مجسمه سازی ، گچبری ، سنگ تراشی و خوشنویسی به هنر موسیقی نیز علاقه داشت که میتوان از مهارت او در نواختن دوتار و ویلون نیز نام برد.

او در کنار هنرمندی اش به کار های دولتی نیز گمارده شد ودر بخش های مختلف ایفای وظیفه نمود.

سالها بعنوان حاکم جوند (بزرگترین ولسوالی ولایت بادغیس) و ولسوالی های کهسان و گلران در هرات ، مدیر تحریرات ولایت هرات و از سال ۱۳۳۵ خورشیدی بعنوان رئیس شهرداری هرات کار کرد و به ساخت بازار صنعتگران در هرات اقدام نمود.

اما کار های اداری هرگز مانع کارهای هنری اش نشد و بحدی درین راستا پیش رفت که شاگردان فراوانی را  نیز تربیه نمود.

زنده یاد استاد مشعل در اینکه سایه پرمهر پدر و کاکای گرامی اش چگونه بر هنرمندی اش تآثیر داشته میگوید:

” کاکایم سلطان محمد، خطاط و تذهیب کار بود و ذوق هنری خوبی داشت. انگیزه های اولیه را کاکایم در ضمیرم رسوخ داد، ولی پدرم در حقیقت شرق شناس بود. در کتابخانه او نسخه های بی نظیری از نگارگران و نقاشان مشهور هرات وجود داشت .”     

استاد مشعل خدمات قابل قدری را در عرصه های مختلف هنری و ترویج و گسترش میناتوری انجام داد وتآسیس مکتب هنری بهزاد در سال ۱۳۲۵ خورشیدی که در حال حاضر بنام  لیسه هنری بهزاد شهرت دارد از کار های مهم اوست که در سی وپنج رشته مختلف هنری  آموزش بیش از ۱۰۰۰ شاگرد را تحت نظر خود استاد مشعل  یاد نمود که از فعالیت های این مکتب بشمار میرفت.

از کار های باارزش استاد میتوان از اینها نام برد:

۱ – طراجی وگچبری محراب شبستان مسجد جامع هرات که با مهارت خاص توسط شاگردان استاد مشعل و تحت سرپرستی خود ایشان صورت گرفت .

۲ –  تذهیب قرآن بزرگی که کتابت آن بخط ثلث توسط زنده یاد استاد عطار هروی انجام پذیرفت .

۳ – در بخش مجسمه سازی و سنگر تراشی ، میتوان از پیکر تراشی چهار اسب سفید در حوض پارک گلهای شهر هرات نام برد که متأسفانه در دور اول حاکمیت طالبان از بین برده شد.

۴ – نقاشی و تذهیب های خانه هرات در تالار بزرگ ولایت هرات که دیوار های آن بر پایه مکتب هنری تیموری ، نقاشی و تذهیب یافته است.

۵ –تثبیت هنر مینیاتوری بعنوان یک مضمون در دارالمعلمین عالی هرات بود که بیش از ۴ دهه قبل به ابتکار استاد مشعل صورت گرفت و صد ها شاگرد از آن فارغ و بعنوان استاد هنر در سراسر کشور توظیف شدند.

مرحوم استاد مشعل در سالهای اخیر عمر پربارش که با دور نخست حکومت طالبان ( این گروه فرهنگ ستیز) همزمان بود احساس افسردگی میکرد و روزگارش به سختی میگذشت.

او در گفتگویی که چند ماه قبل از وفاتش با محترم ( محمد رفیع اصیل یوسفی) انجام داده بود چنین گفت :

“…تصمیم دارند خانه مرا از من بگیرند، به خاطر آنکه سندش را خالقیار (والی هرات در زمان دولت کمونیستی) امضا کرده است، و من تصمیم گرفتم که اگر چنین کنند برای همیشه هرات را به لقایش ببخشم و به زادگاهم غور بروم و در همان جا بمیرم. با آن هم، من با این مردم خو گرفته ام، خودم را از آنها می دانم و درغم شان می سوزم. همانجا که تو (خطاب به رفیع اصیل، مصاحبه کننده) نشسته ای، خبرنگار بی بی سی آقای کسری ناجی نشسته بود و من به صراحت به او گفتم که ما اینک در یک خالیگاه تاریخی به سر می بریم. ما که اینجا زندگی می کنیم، می دانیم که چه می گذرد و چه می کنند. تاریخ و تمدن این سرزمین به عقب رفته که متاسفانه متوقف شده و به بند کشیده شده است .”

استاد مشعل در این گفتگو، با چشمانی اشکبار می گوید: 

” که چند شب پیش، استاد عطار، خوشنویس هروی را در خواب دیده که به او می گوید: “چرا نزد ما نمی آیی ؟

و اما از خاطرات تلخی که استاد مشعل مرحوم ازطول عمر هنری اش داشت میتوان به از حادثه تلخ زیر یاد کرد:

۱ –  جنگ شدیدی که در محله باباجی شهرهرات در سال ۱۳۶۲ خورشیدی رخ داد تمام آثار منقوش ومکتوب استاد با بیش از سه هزار جلد از کتب نفیسی که در کتابخانه شخصی اش بود در آتش سوخت.

۲ –  تخریب چهار مجسمه اسب سفید توسط طالبان بود که استاد درین مورد چنین گفته بود:

“به طور ناگهانی از پارک گلها می گذشتم و می خواستم به طرف خانه خود بروم، دیدم که در میان حوض، اثری از اسب های سفیدی که هر روز آنها را می دیدم و در ایام جوانی حجاری کرده بودم نیست. نگهان حالم منقلب شد و بر زمین خوردم و هر زمان که از آن جا می گذشتم، چشمانم را می بستم تا آن صحنه تلخ را به خاطر نیاورم . “

زنده یاد استاد محمد سعید مشعل در طول نیم قرن حیات هنری خود شاگردانی فراوانی را تربیت کرد که بارزترین شان عبارتند از:

۱ – محمد ناصر طالب .

۲ – کریم رحیمی .

۳ – خلیل اقا ازهر هروی ( که خوشبختانه از دوستان صمیمی ام در شهر ملبورن میباشند).

۴ – مقصود خوشبخت .

۵ عنایت الله احراری.

کاری از استاد خلیل آقا ازهر هروی (از شاگردان استاد مشعل)

آثار فراوانی از استاد مشعل به یادگار مانده که تعدادی از آنها به زینت چاپ آراسته شده که عبارتند از:

۱ – مشعل هنر ( که نگارستان هرات را به دوازده رشتهء هنری تقسم نموده است .)

۲ – خشک وتر ، ای داغ ( مجموعه شعر).

۳ – صیقل ایمان ( در بارهء علم عقاید ).

۴ – زبان گفتاری مردم غورات ، تاریخ غورات ، چه در کجاست ( نقاط باستانی ، آثار تاریخی و معادن مهم افغانستان).

و چندین اثر دیگر که هنوز چاپ نشده .

استاد محمد سعید مشعل در حالیکه از مریضی قلبی رنج میبرد سر انجام در ۱۲ دلو (بهمن) ۱۳۷۶ خورشیدی در شهر هرات چشم از جهان پوشید و در جوار مزار حضرت امام فخر رازی رح بخاک سپرده شد.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن مرحوم :

بزمگاهِ خواجه  عبدالله انصاری (رح)

اگر   خواهی  که  یابی  لذت   آغوش   دلداری

اگر خواهی روی از خواب غفلت سوی بیداری

اگر در سینه  قلبی  پر زه  مهر  و آرزو  داری

بباید  جست  راه   دوستان    حضرت    باری

دهد تا  ساقی  عرفان  دلت  را  جام  هشیاری

درآ  در بزم‌ گاه خواجه عبدالله  انصاری (رح)

دل اینجا، روح اینجا، خلوت اینجا، التفات اینجاست

بهشت اینجا، بهار اینجا، نفس اینجا، حیات اینجاست

زمان اینجا، کمال اینجا، زلال اینجا، نجات اینجاست

در این منزل همه جمع اند چون پیر هرات اینجاست

بیا و خاک این  در کن  اگر  داری  سر یاری

درآ در بزم گاه خواجه  عبدالله انصاری (رح)

در اینجا روح پاک  اولیا  را می توان  دیدن

مقام فیض بخش  اصفیا را  می توان   دیدن

نگاه   پر  ز مهر  انبیا  را  می توان   دیدن

ازین ره گر خدا خواهد  خدا را  می توان  دیدن

زخود بیرون شو ار خواهی همی ازدوست غمخواهی

درآ  در بزمگاه  خواجه عبدالله انصاری (رح)

زهی جرات اگر این روضه را گوییم رضوانش

که شور هردو عالم خیزد از  طاق نمکدانش

فلک را  روشنی  از  لمعه  مهر  درخشانش

فلک را طوطیای  چشم  باشد  خاک ایوانش

اگر خواهی به عمر خود نبینی روی دشواری

درآ در بزم  گاه خواجه  عبدالله انصاری(رح)

بیاکز فیض انوارش ببینی یک  جهان مشعل

فضا مشعل، هوا مشعل، زمین تا آسمان مشعل

زسقف روضه  او تا به  فرق فرقدان  مشعل

به قانون ادب چون شمع میسوزد زبان مشعل

بیا   و  اشکریزان  با  فغان  و  ناله و زاری

درآ در بزم گاه خواجه عبدالله انصاری (رح)

محمد سعید مشعل غوری (هروی)

منابع :

۱ – تارنمای دویچه ول (آلمان)

۲ – تارنمای سحر

۳ – تارنمای بی بی سی

01 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از شاعرِ پیشکسوت و دردآشنای سرزمینم زنده یاد محمد ناصر فرخاد « صابری »

تاریخ نشر: دوشنبه ۱۳ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از شاعرِ پیشکسوت و دردآشنای

سرزمینم زنده یاد محمد ناصر

فرخاد « صابری»

قیوم بشیر هروی

۱ اپریل ۲۰۲۴

ملبورن – آسترالیا

زنده یاد محمد ناصر فرخاد فرزند مرحوم علی اصغر فرزند شادروان محمد حسن،  در سال ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر هرات دیده بجهان گشود ، پس از ختم تحصیلات ابتدایی ، لیسه عالی جامی را به پایان رسانید و دیپلم فراغت را بدست آورد.

با تجاوز اتحاد شوروی به افغانستان ، ناگزیر به ترک زادگاهش شده و روانه ایران گردید. د رایران به بفعالیت های فرهنگی ادبی آغاز کرد و به سرودن شعر پرداخت و در انجمن شعرای مهاجر شرکت می جست که می توان اورا از شاعران نسل اول مهاجرت دانست.

در کتاب کاج ها هنوز ایستاده اند تألیف محترم محمد ظاهر رستمی هروی ،  او خودش را چنین معرفی نموده است:

” از آن جایی که شعر و شاعری میراث ارجمندی از نیاکان پر تلاش این مرز وبوم بوده است و اشعار فارسی ، جزء لالایی های مادران با احساس و خوش قریحهء مردم ما بوده ، من از آوان کودکی به شعر ذوق و علاقه داشتم و همیشه زمزمهء آرامش بخش مادرم که می گفت :

دلی دارم چو مینای شکسته … به گوشم طنین می افکند.

بعد ها که بزرگ تر شدم احساس کردم می توانم چیز هایی بنویسم که مثل شعر باشد، لذا بدون توجه به تمسخر بزرگ ترها به راهم ادامه دادم ، اما بعدا با شاعران شهر خویش آشنا شدم و دست به تجربه های بیشتر در زمینه های شعری زدم. دیوان های متقدمین را خیلی مطالعه کردم واز بزرگان خیلی چیز ها یاد گرفتم ، تا این که در حلقهء شعر استاد فدائی راه یافتم و خود مدتی در زمینهء شعر صاحب ادعا گردیدم ، ولی خیلی زود ادعای خویش را پس گفتم ، چون شاعر شدن و ادعای شاعری خیلی هم آسان نیست . “

اولین بار در ایران با نامش آشنایی حاصل نمودم ، اما خودش را از نزدیک ندیده بودم تا اینکه اوایل ماه حوت ۱۳۶۵ خورشیدی برابر با مارچ ۱۹۸۷ میلادی زمانیکه هوای هندوستان به سرم زده بود و عزم سفر به دیار بت داشتم در شهر لاهور پاکستان بصورت تصادفی در دهلیز هوتلی که در آن اقامت داشتیم با وی سر خوردم وپس از سلام و احوالپرسی پی بردم که این همان شاعر خوش کلام همدیارم ناصر فرخاد است. از آن شب پیوند دوستی و آشنایی ما رقم خورد . شب ها به اتاقش میرفتم و به شنیدن دکلمه های اشعارش گوش فرا میدادم. و گاهی از سروده هایم برایش می خواندم.  این سر آغازی بود برای آشنایی و دوستی ما. از قضای روزگار از سفر به هند منصرف شدم و دوباره به شهر کویته برگشته ومدتی را آنجا ماندم. چندی پس از آن  در سفری که از شهر کویته پاکستان بسوی ایران داشتم نیز تا شهرک رباط که منقطه مرزی میان افغانستان ، پاکستان و ایران می باشد با فرخاد عزیز همسفر شدم ، سفری که هرگز خاطرات خوش آن فراموشم نمی شود، سفری که تمام راه را با خواندن شعر طی کردیم.

سال ها این آشنایی وارتباط ادامه یافت تا اینکه دست سرنوشت مرا دوباره راهی غربت سرای پاکستان نمود جاییکه بحیث مسؤول امور فرهگی شورای ولایتی کابل حرکت اسلامی افغانستان  و مدیر مسؤل جریده پیام شهداء مقرر شدم و بدین ترتیب چند سالی اورا ندیدم.   

آخرین باری که او را ملاقات نمودم برج سپتامبر ۱۹۹۱ میلادی برابر با سنبله ۱۳۷۰ خورشیدی بود که طی سفردیگری به ایران به دیدنش رفتم و پس از آن نیز به پاکستان و بالاخره به آسترالیا آمدم.                                   

گرفتاری های روزگار و مصروفیت های زندگی باعث شد تا سالها از او بی خبر بمانم. تا اینکه بر حسب تصادف با مامایش در شهر کنبرا آشنا شدم و گاهگایی جویای احوالش ازین طریق میشدم.

اواسط سال ۱۳۹۷ بود که از طریق مامایش اطلاع یافتم که ناصر عزیز پس از یک سکتهء مغزی قدری از توانمندی جسمی و قدرت تکلم را از دست داده ، این خبر خوبی نبود و سخت موجب تآثرم گردید ، اما چه می توان کرد جز اینکه برایش دعا نمود و آرزوی صحتمندی و بهبودی اش را داشت.

اما در ادامهء آن خبر خوشی را نیز دریافت کردم و آن انتشار مجموعه اشعارش بود تحت عنوان افسانهء ناخوانده که توسط انتشارات بدخشان به زینت چاپ آراسته شده است که توسط مامایش برایم ارسال شد.    

          این مجموعه وزین با مقدمه آقایان محمد کاظم کاظمی شاعر و پژوهشگر و بصیر احمد حسین زاده روزنامه نگار گرانقدر همدیارم دربیشتر از۲۷۰ صفحه به چاپ رسیده که شامل غزلیات  ، چهار پاره ها ، مثنوی ها و نوسروده های شاعر می باشد و جا دارد از شاعر گرانمایه محترمه فریبا صابری خواهر گرامی جناب فرخاد عزیز که بانی نشر این اثر شده اند  نیز اظهار سپاس و امتنان نمایم.  

در بخشی از مقدمه ایکه محترم محمد کاظم کاظمی نوشته است چنین می خوانیم:

 “شاعر گرانقدر ناصر فرخاد را می شود یکی از پیشگامان شعر امروز هرات دانست. وقتی می گوییم « شعر امروز هرات» ، منظور مان شعری است که از دایرهء سنت رایج در شعر متأخر افغانستان رسته وافق های تازه ای را جستجو می کند.”                        

او علاوه می کند:

” ناصر فرخاد همانند شادروان سعادتملوک تابش ، نوذر الیاس، ضیاءالحق سخا و حمیرا نکهت دستگیر زاده از هم نسلان خویش ، در مفصل سنت و تجدد ایستاده است واز این روی هم در قالب های کهن آثاری ارجمند دارد وهم در قالب های نو. والبته چنان که رسم نوگرایان آن سال هاست ، به قالب چهار پاره گرایشی ویژه دارد.”                             

و همین طور در قسمتی از یادنامه ایکه  توسط  محترم بصیر احمد حسین زاده  تحریر  یافته  اینطور آمده است:                                                                            

” دیروز به سراغش رفتم . زنگ منزلش را زدم ، خودش با سختی در را به رویم باز کرد. مردی را در مقابل خود دیدم که هیچ شباهتی با آن جوان رشید و خوش قد وبالایی که ۲۵ سال پیش دیده بودم نداشت. در شگفت شدم از بازی روزگار و چرخ کژمدار.              

جویای احوالش شدم و گفتم : « شما در مشهد بودیم و ما خبر نداشتیم.؟ دیدم اشک در چشمانش جمع شد و در حالی که به سختی صحبت می کرد، چند کلمه ای بر زبان آورد و گفت: « بله، من سال ها است که سکتهء ناقص کرده ام و یک دست وپای من حس ندارد و در تکلم هم به شدت مشکل دارم ودر چند سال اخیر دردهای زیادی را تحمل کردم . کسی هم در این سال ها سراغی از من نگرفته است. اما به هر حال خدا را شاکرم و راضی هستم به رضای او …»                                                                                   

چهره اش خیلی تغییر کرده بود و اصلآ نمی توانستم باور کنم که این ناصر فرخاد است.

راستش از خودم خجالت کشیدم که چگونه این شاعر همشهری من در طول این سال ها با این بیماری سخت در این شهر دست و پنجه نرم کرده است و من از او بی خبر بوده ام. حقیقتآ حالم از خودم به هم خورد.”    

اما چه باعث شده که فرهنگیان ما اینچنین از حال هم بیخبر بمانند و در حالیکه محافل و گردهمایی های فراوان ادبی و هنری هر از چند گاهی در مشهد برگزار می شد ، اما چرا کسی از فرخاد عزیز یادی نکردو گویا او را به فراموشی سپرده بودند؟

چه علتی را می توان یافت که  در جامعه هنری فرهنگی کشور کمتر توجهی به هنرمندان ، نویسندگان ، شاعران، استادان و در مجموع اهل فرهنگ صورت نمی گیرد و چه بسا از هنرمندان کشور بخصوص در سال های اخیر حیات شان با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می کردند ، در فقر و تنگدستی درگذشتند و  هرگز کسی به سراغ شان نرفت و توجهی به آنها ننمود.                                        چنانچه  محترم بصیر احمد حسین زاده در بخش دیگری از یادنامه اش می گوید:

” راستی چرا دراین سال ها که این همه جلسهء شعر و شاعری و سیمینار وجشنواره برگزار شده ،کسی از او یادی نکرده است؟ ”      

آیا آنعده از فرهنگیان ما که در همسایگی ناصر عزیز  بود وباش داشتند پاسخ قناعت کننده ای به پرسش بالا دارند؟ بدون شک باید گفت نه !                                               

آری ! ناصر فرخاد عزیز سالهای اخیر عمرش را در بستر بیماری گذراند و سرانجام روز شنبه ۱۱ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی در شهر مشهد جان به جان آفرین تسلیم نمود و روز گذشته در بهشت رضای آن شهر بخاک سپرده شد ، روحش شاد ویادش گرامی باد.

در پایان ضمن عرض تسلیت به خانوادهء معزز فرخاد عزیز و جامعه فرهنگی کشور از زحمات همه عزیزانی که در چاپ  افسانهء ناخوانده زحمت کشدیدند اظهار سپاس و قدردانی نموده اینک نمونه ای از کلام شاعر گرانمایه را خدمت شما عزیزان تقدیم می نمایم.

فسانهء ناخوانده

تو ای بلور غرور از غرود  می شکنی

مرا چو سنگِ صبورِ  صبور می شکنی

بیا  و  مطلع   شعرِ  نگفته ی  من باش

اگر چه واژهء عشرم به زور می شکنی

تنور  قلب  مرا  گرم  کرده  آتشِ  شوق

تو از چه مشعلهء این تنور  می شکنی

چگونه با تو بگویم که بی تو می میرم

ز بعد  مرگ  مرا  زیر گور  می شکنی

چو عنکبوت تنیدم ب ه خویش تارِ امید

تواش ببازی، چون پای مور می شکنی

یکی   فسانهء  ناخواندهء    زمانم من

که وقت خواندنم از یک مرور می شکنی

تو آن ستارهء عشقی که در سپهر خیال

مرا به چشمکی از راه دور می شکنی

ز انتظار تو شد کور، دیدهء « فرخاد»

چرا عصای محبت ز کور می شکنی؟

29 مارس
۳دیدگاه

یادی از شخصیت چند بعدی فرهنگ وهنر زنده یاد استاد محمد یوسف کهزاد

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از شخصیت چند بعدی فرهنگ وهنر،

زنده یاد استاد محمد یوسف کهزاد

 

قیوم بشیر هروی

جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی

ملبورن – آسترالیا

زنده یاد  استاد یوسف کهزاد فرزند مرحوم میرزا محمد علی به سال ۱۳۱۴ خورشیدی در شهر کابل و در یک خانوادهء فرهنگی  دیده به جهان گشود. پس از تعلیمات ابتدایی از لیسه نجات فارغ التحصیل شد و در ۱۳۳۲ وارد دانشگاه کابل گردید و پس از ختم تحصیل در رشته زبان و ادبیات پارسی دری  سند فراغت بدست آورد.

 مرحوم کهزاد پس از پایان آموزش‌ها در کابل به حیث‌ نویسنده و بازیگر در تیاتر شهر کابل  شامل کار شد و همزمان به همکاری  های  ادبی – هنری با نشریه کابل پرداخت. پس از مدتی  برای آموزش هنر نقاشی مدرن عازم ایتالیا شد و در اکادمی هنرهای زیبای روم شامل گردید.

در سال ۱۳۴۳ خورشیدی و پایان تحصیلات در ایتالیا بکابل برگشت و با تلاش و علاقه وافری که به هنر نقاشی داشت بعنوان یکی از برجسته ترین نقاشان عصر خود عرض اندام نمود.

با رسیدن به کابل در مدیریت هنر ریاست تألیف وترجمه وزارت اطلاعات و فرهنگ شامل کار شدو چند ماه بعد ازآن در سال ۱۳۴۴ مسئوولیت بخش هنر در ریاست ثقافت و هنر وزارات اطلاعات و فرهنگ را بعهده گرفت و بلافاصله نگارستان پروفیسور غلام محمد میمنه گی را در شهر کابل اساس گذاشت که در بخش های مختلف نقاشی ، مجسمه سازی ، خوشنویسی و میناتور فعالیت داشت.

تابلو های نقاشی مرحوم استاد کهزاد در چندین نمایشگاه جهانی در اروپا به نمایش گذاشته شد ، چنانچه آثارش در مسابقات جهانی نقاشی ایتالیا شرکت جست و با کسب مقام نخست ، برندهء دیپلوم افتخار و مدال طلای آن مسابقات نیز گردید.

او علاوه بر نقاشی در سرودن شعر ، داستان نویسی ، نمایشنامه نویسی و پژوهش های هنری  – ادبی ید طولایی داشت.

اشعارش سلیس و روان ، اما پخته بود. هر چند خودش  درین مورد شکسته نفسی نموده و در مقدمه ایکه در کتاب گزیدهء اشعارش که در سال ۱۳۷۷ خورشیدی از سوی سفارت کبرای افغانستان در دهلی جدید بچاپ رسیده چنین می گوید:

 ” این مجموعهء مختصر که امروز به دسترس شما قرار دارد ، تجلی اندیشه ها و احساس کسی است که هرگز شاعر نبوده است ، تنها به خاطر ارضای ذوق خودم ، کلماتی را کنار هم چیده و مدعی هم نیستم که در دنیای بیکران ادبیات ، قدم گذاشته ام. این را نیز باید اعتراف کنم که من ناخود آگاه ، پیرو مکتب متقدمین بوده و این هم به علتی است که از دورهء جوانی خوشه چین سبک هندی بودم و تا حال از فلسفه و نازک خیالی های آن در سروده های خود استفاده کرده ام ، از طرف دیگر هر گوینده ، در هر قطبی که باشد ، منظورش رساندن پیامی است به وسیلهء سخن موزون و یا بی وزن و قافیه به دیگران. “

زنده یاد کهزاد علاقه مفرطی به اشعار بیدل داشت و همین علاقمندی بر اندیشه و ذهنیت او تأثیر خاصی گذاشت.  اما  اشعارش همانند اشعار بیدل پیچیده نبوده ، بلکه از روانی خاصی برخوردار میباشد. اشعارش زیبا و دلنشین بوده و می توان گفت سروده های مرحوم کهزاد تقریبآ همه پسند میباشد.

در خلال سروده هایش حس پاک وطن دوستی ، عشق به مردم ، طبیعت زیبای کشورش و در نهایت بیان دردهای مردمان سرزمینش را میتوان بخوبی احساس کرد.

زنده یاد کهزاد نخستین وظیفه رسمی اش را بعنوان نویسنده و بازیگر در تیاتر شهر کابل آغاز نمود و همزمان با نشریه کابل در بخش های ادبی و هنری همکاری داشت.

از کارهای ارزنده ی او میتوان از تأسیس نگارستان ملی افغانستان  که درآن آثار نقاشان معروف کشور بایگانی میشود و همچنین باز آفرینی  تصویر دختران چنگزن که در رواق مجسمه بودا بود نام برد که بیش از هزار و ششصد سال قدمت دارد.

همزمان او در دانشکدهء هنر های زیبای دانشگاه کابل به تعلیم و تربیت  هنرنقاشی  مشغول شد و در پهلوی آن با رادیو تلویزیون افغانسنتان نیز هکار داشت.

زنده یاد استاد کهزاد قبل از ترک وطن، مسئولیت ریاست فرهنگی وزارت اطلاعات و فرهنگ را نیز  بدوش داشت.

اما پس از درگیری های تنظیمی در ۱۳۷۱ کابل را ترک و همراه باخانواده اش به هندوستان رفت و مدت هشت سال را با تمام سختی ها و مشقت های روزگار سپری کرد تا اینکه به ایالت کالیفورنیای امریکا کوچید و تا پایان عمر در آنجا زندگی کرد.

از زنده یاد استاد کهزاد مقالات فراوانی در نشرات داخلی و برون مرزی کشور به چاپ رسیده  و اثار فراوانی نیز از او بصورت چاپ نشده باقی مانده که امید است روزی خانوادهء محترمش درین قسمت توجه نموده و آنها را به چاپ برسانند.

آثار مرحوم کهزاد که بصورت مستقل چاپ شده اند قرار ذیل می باشند:

۱ – جلوه های زیبایی هنر .

۲ – و خدا زیبایی را آفرید.

۳ – مروارید های سیاه.

۴ – گزیدهء اشعار .

 این هنرمند وارسته ،  ادیب توانا  ، شاعر گرانمایه و پژوهشگر برجسته پس از سالها زندگی در امریکا سرانجام در  ۱۱ ماه جدی ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با اول جنوری ۲۰۱۹ در ایالت کالیفورنیای امریکا جان به جان آفرین سپرد و دار فانی را وداع گفت. روانش شاد ویادش گرامی باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن مرحوم که از کتاب گزیدهء اشعارش برای شما انتخاب شده است:

کوچهء خرابات

دگر به جنس هنر در وطن بهایی نیست

دگر به  کوی  خراباتیان  صدایی نیست

بهرطرف که نظر میکنم غم اندود است

مگر به  کشور  افغانیان  خدایی  نیست

اگر مسیح   به   بالینش   آید   و   گوید

دگر به درد دل این وطن  دوایی نیست

به ناجوانی  این  زنده گی  که  می بینم

دگر به آمد و  رفتِ  نفس  بقایی نیست

اگر به قسمت من بخت  واژگون گردد

نشان تیر اجل  را  دگر  خطایی نیست

چنان شکسته  مرا بار زنده گی امروز

که نیمه شب به لبم قوتِ  دعایی نیست

سخن به مرگ خلیلی درید دامن خویش

دگر ببزم ادب  بمسل  و صفایی نیست

زتوپ وراکت دشمن دل وطن خون است

دگر به سینهء این خاک ، جای پایی نیست

به   تیغ  غیر    دریدند    سینهء  خاکم

بهر  طرف  نگرم  چشم آشنایی  نیست

چنان به خون و به آتش کشیده شد امروز

که آن هرات و همان بلخ و پکتیایی نیست

بهر چه می نگری  سر بخاک  می ساید

درین ستمکده  یک قامتِ  رسایی نیست

زبان شیشه  بجز سنگ  کسی  نمی داند

دگر به اشک  تو کهزاد همنوایی نیست

یوسف کهزاد

منابع :

مقاله ای از استاد پرتو نادری

گزیدهء اشعار ( محمد یوسف کهزاد)

 

27 مارس
۳دیدگاه

پنج دهه آشنایی و دوستی صمیمانه با زنده یاد استاد جلال نورانی طنز پرداز ، نویسنده ، ژورنالیست و پژوهشگر ورزیدهء کشور

تاریخ نشر: چهارشنبه ۸ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۷ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پنج دهه آشنایی و دوستی صمیمانه با زنده یاد استاد جلال نورانی

طنز پرداز ، نویسنده ،ژورنالیست و پژوهشگر ورزیدهء کشور

قیوم بشیر هروی

۲۷ مارس ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

امروز از بزرگ مردی یاد می کنیم که می توان او را از جمله پیشگامان طنز در کشور ما نامید.

زنده یاد جلال نورانی در ۳۱ سرطان ۱۳۲۷ خورشیدی در منطقه شیرپور شهر کابل دیده به جهان گشود ، پس از فراگیری دوره ابتدایی  و ادامه تحصیل در لیسه امانی  در سال ۱۳۴۶ خورشیدی سند فراغت گرفت و  وارد دانشکده حقوق دانشگاه کابل شد و در سال ۱۳۵۱ خورشیدی با اخذ درجه لیسانس فراغت حاصل نمود.

او از زمانی که در صنف چهارم مکتب بود به تقاضای پدرش عصرها پس از آمدن پدر به خانه به خواندن روزنامه های اصلاح و انیس به صدای بلند می پرداخت و همین امر باعث شد تا بیشتر علاقمند به مطالعه گردد. او پس از فرا گیری زبان آلمانی در مکتب کم کم شروع به ترجمه داستان های کوتاه برای مجله اطفال ( دکمکیانو انیس) می نمود.

روی آوردن او به طنزاززمانی آغاز گردید که در دفتر ژوندون با زنده یاد استاد بشیر هروی مقابل گردید، آن زمان استاد بشیرصفحه کچری قروت را در ژوندن سرپرستی می نمودند.

مرحوم نورانی درمقاله ایکه بمناسب بیست و ششمین سال وفات استاد بشیرهروی نگاشته بود چنین گفت:

” آشنایی من با استاد بشیر و خانوادۀ نجیب وی از اواسط دهه چهل آغاز شد. در تمام سالهای چاپ جریده تر جمان در کابل ، من به عنوان شاگرد و دستیار استاد معظم بشیر هروی با ایشان همکاری داشتم و با هفت نام مستعار برای ترجمان مطلب می نوشتم.

اینکه استاد بشیر هروی تا چه حد در تربیه ذوق طنز نویسی من و سایرآغاز گران طنز نویسی نقش اساسی داشته اند درین مختصر نمی گنجد “

  او  با رهنمایی و تشویق شادروان استاد بشیر هروی به طنز روی آورد و همکاری اش را در این راستا با ترجمان آغاز نمود و با نام های مستعار جیمنون ، بچهء جیمنون ، اشتوکا ، چوشکی ، شیر پودری خور ، گل سیب ، گلبدست و نورانی می نوشت. 

آری! مرحوم نورانی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۲ که آخرین شماره ترجمان چاپ می شد همکار دایمی ترجمان بود.

پس از کودتای۲۶ سرطان ۱۳۵۲ و توقف نشرات ترجمان ، مرحوم نورانی در صفحه طنز و فکاهی مجله ژوندون و رونامه انیس وقت طنز گونه های می نوشت و طنز هایی را نیز از زبان های روسی ، بلغاری و ترکی ترجمه میکرد و نخستین مقالهء پژوهشی اش را با رهنمایی زنده یاد استاد بشیر هروی تحت عنوان طنز در اثار حکیم سنایی غزنوی  به رشته تحریر درآورد ودر سیمیناربین المللی حکیم سنایی غزنوی که در سال ۱۳۵۶ خورشیدی در کابل برگزار گردیده بود ارائه نمود. و همزمان همکاری با رادیو افغانستان را با نوشتن درامه ها ، پارچه های تمثیلی و نمایشنامه ها آغاز نمود.       

آری ! او هنوز دانشجو بود که در حلقات مطبوعاتی شهر کابل به حیث یک طنزنویس با استعداد شناخته شده بود.

پخش نمایشنامه‌های طنزی جلال نورانی از رادیوی افغانستان در نخستین سال‌های دهه ۵۰ خورشیدی آغاز شد و سبب شهرت او گردید. او سپس ۱۳۵۸ خورشیدی برای ادامه تحصیلات عالی عازم سن پترزبورگ در اتحاد شوروی سابق شد  ودر کنار یادگیری زبان روسی در رشته خبرنگاری سند فوق لیسانس را بدست آورد و بکابل باز گشت.                                                            

برخی از آثار مرحوم نورانی که اقبال چاپ یافتند قرار ذیل است :

۱ – ای همو بیچاره گگ اس

۲ – مربای مرچ

۳ – وغیره نویسی

۴ – طنز هایی از چهار گوشه جهان که شامل ۱۰۱ طنز از ۲۷ کشور جهان است و از زبان های روسی ، بلغاری و غیره ترجمه شده است.

۵ – چه کنم عادتم شده

۶ – طنز های منتخب و کارتون ها

۷ – مادر کلان ( داستان برای کودکان )

۸ – تیاتر کودک

۹ – تیاتر و مکتب  ، در مورد ترویج تیاتر در مکاتب به اضافه یازده نمایشنامه کوتاه دیگر.

۱۰ – شیوه های تشویق و تنبیه در مکاتب

۱۱ – قول شرف

۱۲- رنگ و بوی حرفه های ( داستان های منظوم از نویسنده ایتالیایی )

۱۳ – سحرگاهان اینجا آرام است

۱۴ – کاروان دوستی

۱۵ – فیلمنانه جادوگر سبز.

۱۶ – گفتاری در مورد ادبیات دراماتیک

و مهمترین اثری که از ایشان به جا مانده است هنز طنز پردازی میباشد که می توان گفت مفصل ترین اثر پژوهشی در مورد طنز است که نتیجه تقریبآ ده سال تحقیق و کارکرد شبانه روزی مرحوم نورانی بوده که با استفاده از منابع فارسی ، انگلیسی و روسی به رشته تحریر درآمده است  و اثری است منحصر به فرد  میباشد که تا قبل از آمدن طالبان در دانشگاه کابل بصورت اکادمیک تدریس میشد .

  در مورد کارهای مرحوم نورانی در استرالیا باید گفت که  همکاری چندین ساله شان با مجله افغانستان و جهان امروز که اینجانب مدیر مسئول آن بودم و در شهر ادیلاید استرالیا جنوبی منتشر میشد از سال ۱۹۹۹ آغازو تا سال ۲۰۰۳ ادامه یافت و متعاقبآ با همکاری هم مجله هنری گلبرگ را تأسیس نمودیم که تنها ۱۲ شماره از آن اقبال نشر یافت و ابتدا من آنرا در شهر ادیلاد منتشر میکردم و پس از نشر یکی دوشماره و نقل مکان نمودن من به ملبورن با همکاری هم  چاپ آنرا ادامه دادیم. 

آنچه جالب توجه میباشد:      

۱- همکاری مرحوم نورانی با پدرم زنده یاد استاد بشیر هروی (۱۳۴۸ – ۱۳۵۲) خورشید در هفته نامه ترجمان .

۲ – همکاری چندین ساله  مرحوم نورانی  با برادر گرامی ام محمد مهدی بشیر( در حال حاضر مؤسس و صاحب امتیاز سایت وزین ۲۴ ساعت) از برج حمل ۱۳۵۳ خورشیدی تا ماه جدی ۱۳۶۸ ( بجز سه سال « ۱۳۵۸ – ۱۳۶۱ » که مرحوم نورانی برای تحصیلات عالی به خارج رفته بود) در روزنامه انیس  و مجله دکمکیانو انیس و از اول دلو ۱۳۶۸ تا ثور ۱۳۷۱ خورشیدی که مرحوم نورانی رئیس مؤسسه نشراتی انیس بود و مهدی بشیر مدیر مسئول مجله د کمکیانو انیس. 

۳ – همکاری من با مرحوم نورانی از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۶ در مجله افغانستان و جهان امروز و مجله هنری گلبرگ.

اما آشنایی فامیلی ما با مرحوم نورانی و فامیل محترم شان از اوایل ۱۳۴۷  آغاز شد که با رفت و آمد های فامیلی  ادامه یافت و در حال حاضر نیز با خواهر بزرگ مرحوم نورانی محترمه استاد زلیخا نورانی که درملبورن اقامت دارند همچنان ادامه دارد.

ناگفته نباید گذاشت که مرحوم نورانی یکی از بنیان گزاران فعال انجمن فرهنگی ایالت  ویکتوریا استرالیا بودند که با همکاری محترم محمد اسلم اکرم ،محترمه زلیخا نورانی ، شاد روان استاد عبدالرؤف راصع ، شادروان آقای مسعود ، محترمه ممتاز مسعود ،  محترم مهدی دعاگوی ، محترم بشیر احمد کشتیار ،محترمه حبیبه عسکر ، محترمه شکیلا نصیر ،  محترم روانی ، محترم علی یار ،زنده یاد  انجنیر یونس عزیز ، محترم صاحب شکیب ، محترم انجنیر فرید رسیف ، اینجانب قیوم بشیر هروی و تعدادی دیگری از فرهنگیان و فرهنگ دوستان مقیم ملبورن پایه گزاری گردید، هرچند تعدادی از این دوستان نظر به دلایلی بعدآ از اشتراک در آن کناره گیری نمودند.           

و اما تصمیم رفتن به افغانستان پس از قریب ۱۶ سال زندگی در آسترالیا :

در آستانهء سال ۲۰۰۹ میلادی بود که جلال نورانی بعد از اقامت شانزده ساله در شهر ملبورن کشور آسترالیا ناگهان بکس سفری اش را بست و گفت : میروم افغانستان.

برای خدا حافظی با خانه اش رفتم ( خانه یی که نداشت یعنی آپارتمان کرایی اش).

پرسیدم : چرا میروی؟

به بکس بسته ایکه فکر می کنم حدود سی کیلو وزن را در خود جا داده بود اشاره کرد و گفت: میخواهم این را به افغانستان انتقال بدهم، حتماآ باید انتقالش بدهم.

لحن جدی این طنز پرداز که القابی چون داستان نویس ، نمایشنامه نویس ، پژوهشگر و مترجم آثار ادبی را هم پیشیروی نامش قطار می کنند ، مرا بهت زده ساخت. به سوی او چرخیدم و به چشمانش نگریستم ، میخواستم ببینم که به کی مانند شده ؟ به جیمز باند ویا کدام قاچاقبر حرفه یی ؟ دیدم به هیچ کسی شباهت ندارد، جزء  خودش، همان جلال نورانی که در چند سال اخیر در مجلهء هنری گلبرگ باهم همکار بودیم ، همان طنز پرداز وطن ما که مورچه زیر پایش آزار نمی بیند ، اما گاهی خرطوم فیل را دندان می گیرد ، از موش می گریزد ، اما سگ دیوانه را به لگد می زند ، از لگذ قاطر مست نمی ترسد ، اما گوسفند مظلوم را به خاطر « گوسفندی بودن» می نکوهد، گدی پران بازی را دوست دارد و از جنگ انداخت گدی پران( کاغذ باد) حتی در همین پس پیری لذت می برد و چون کودکان خیزک می زند که کدام کاغذ پران آن دیگری را به دست باد می سپارد و به قول بچه های کابل « آزاد» می کند، اما سگ جنگی ، مرغ جنگی و قچ جنگی را ابلهانه می داند.

از او پرسیدم:

خوب ،  میخواهی این بکس سی کیلویی را به کابل ببری؟

گفت: بلی ، باید ببرم.

دیدم که بهترین فرصت دست داده که با این طنز پرداز شوخی کنم ، گفتم:

کاکا نورانی ! اگر این بکس را از مواد مخدر پر کرده افغانستان می بری ، زیره به کرمان بردن است ،  اگر پر از دالر است ، محال است که آنرا از همین میدان هوایی ملبورن بگذرانی ، گیرم که همه به خواب خرگوشی رفتنند و بکس دالر را به وطن بردی ، بدان و آگاه باش که هنوز روی اقیانوس هند پرواز می کنی که اختطاف چیان در کابل برایت آهنگ « قدم بنه و فرود آ که خانه خانهء تست » را به افتخارت دسته جمعی می خوانند .    

اگر این بکس پر از قباله های شرعی و اسناد قانوی جایداد های هموطنان ساکن استرالیا است که میخواهی آنرا از غاصبان گرفته وبه صاحبان شان برگدرانی ، بدان و آگاه باش که زمین چوران شخ بروت و گردن کلفت در افغانستان صد ها هزار جریب زمین و ملکیت های دولتی را قورت کرده و آروغی هم نزده اند. این اسناد دست داشتهء ترا « درگیران » بخاری بادی گارد های خود هم نمی کنند.

نورانی برخاست و بکسش را باز کرد و گفت :

ببین در بکس من چیست ؟

به اندرون بکس سفری  او نظر کردم ، در آن جزء چند تکه لباس مستعمل چیزی نبود . بقیه اشیای داخل بکس دوسیه ها و پاکت هایی بودند که همه پر بودند از دست نوشته های نورانی و یاد داشت های شانزده سالهء این پژوهشگر از صد ها مأخد دری ، انگلیسی ، روسی و سایر یادداشتها و نوشته های او . من آگاهی داشتم که نورانی در آسترالیا برای نوشتن کتاب بزرگی در زمینهء طنز مشغول تحقیق است . در رابطه به طرحهای خود برای نوشتن چند کتاب تحقیقی دیگر نیز نورانی با من صحبت کرده بود. او برایم گفته بود که هفت یا هشت کتاب تحقیقی دارد  در زمینهء طنز ، انواع و اشکال طنز ، تیوری های طنز ، تکنیک های هنر طنز پردازی و تاریخچهء آن ،  او همچنان در بارهء ادبیات دراماتیک ، نمایشنامه نویسی و مطبوعات افغانستان هم مواد لازم را برای تدوین آماده نموده بود و در آن زمان میگفت که شاید چند مجموعه از داستانهای طنز و نمایشنامه های خود را هم به چاپ برسانم. اما نمیدانست  که چه زمانی را در کابل باید بگذراند تا با دست پر برگردد و از طرفی علاقمندی وی برای ملاقات نسل نوین کشور نیز مهم به نظر می رسید تا بداند در چه شرایطی زنده گی میکنند و اوضاع کشور از نگاه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی به چه منوال است.            

خلاصه اینکه جلال نورانی روانهء افغانستان شد . من به هر طریقی با وی تماس می گرفتم . ضمن صحبت های تیلیفونی فهمیدم که نورانی هدف اصلی خود را با جدیت و پشت کار دنبال کرده است و چندین کتاب جدید او به چاپ رسیده اند . در پهلوی آن مشغولیت های دیگری هم داشته ، از جمله تدریس در دانشگاهء کابل و کار در وزارت اطلاعات و فرهنگ به حیث مشاورنشراتی وزیر اطلاعات.

چهار سال گذشت تا اینکه شبی  زنگ تیلفون منزل ما به صدا درآمد ، با برداشتن گوشی تیلفون صدای آشنای جلال نورانی دوست عزیز و گرانقدرم را که پس از یک سفر طولانی از کابل برگشته بود شنیدم ، پس از مصافحه و احوالپرسی فردایش با همراهی دوست فرهیخته زنده یاد استاد عبدالرؤف راصع پژوهشگر توانای کشورم به دیدنش رفتیم .و ساعاتی را به گفت و شنود در بارهء اوضاع کشور و وضعیت نظام فرهنگی در افغانستان پرداختیم.

آری ! جلال نورانی طنزپرداز، درامه نویس و ژورنالیست ورزیدهء کشورما پس از چهار سال  بود وباش در کابل ،در اواخر ماه مارچ سال (۲۰۱۳) عیسوی در ترکیب یک هیئت عالیرتبهء افغانستان برای افتتاح نمایشگاهء آثار تاریخی افغانستان « گنجینهء باختر » به ملبورن آمده بود . به شهری که شانزده سال در آن میزیست.

دیداری تازه شده و من با استفاده از فرصت مصاحبه مفصلی با نورانی عزیز انجام دادم که درهمان سال از طریق سایت ۲۴ ساعت به نشر رسید.

پس از این مصاحبه نورانی به افغانستان رفت و دیگر برنگشت و سرانجام در ۲۷ مارس ۲۰۱۷ میلادی در شهر کابل بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم نمود و در کابل بخاک سپرده شد ، اما  آنچه بر درد از دست دادن نورانی افزود بی توجهی حاکمان بی کفایت کابل بود و در رأس آنها وزارت اطلاعات و فرهنگ ، وزارتی که سالها نورانی در آن خدمت کرد و در اواخر عمرش نیز بحیث مشاور وزیر ایفای وظیفه می نمود ، طوریکه پیکر پاک این انسان آزاده و پاک طینت در زادگاهش مانند بیگانه و غریبی که هیچ کسی را نداشته باشد بخاک سپرده شد.  در حالیکه خدمات نورانی را هرگز تاریخ و مردم افغانستان فراموش نخواهند کرد.

روانش شاد ویادش گرامی باد.

اینهم دو مرثیه از من که اولی را پس از شنیدن خبر درگذشت نورانی بزرگ ودومی در نخستین سالروز وفاتش سروده بودم:

داغ فراق

دوباره فصل بهارم  خزان  دیگر شد

هوای مُلک دلم دور  ز نور اختر شد

جلالِ شوکتِ نورانی ام  فسرد  دریغ

روانه سوی  خدا با  ندای  داور شد

قلم گرفت بدستش که خنده ها بکنیم

به طنز های دلش همنوا و یاور شد

تمام عمر به کس الفتش دریغ نکرد

کتاب خاطره اش بردلم چه پر پر شد

« بشیر» دعا نما شادمانه روحش باد

کنون زداغ فراق دیده ام زخون ترشد

۲۸ مارس ۲۰۱۷

 

            ناله ی دلها          

رفتی  و در هوای تو  تنها  نشسته ام

با درد و آه وغصه و غم ها نشسته ام

تو با  کتاب  طنز و صفا  بخش زندگی

من  با  کتاب   ناله ی  دلها  نشسته ام

رفتی جلال و باغ  وطن زرد وزار شد

من  در  فراق  رفتن  گلها   نشسته ام

رفتی  جلال وداغ تو ماند  بر دلِ وطن

من درسکوت وظلمت شبها نشسته ام

رفتی جلال  و طنز  وطن  ناتمام  ماند

من با  هزار  خاطره  یکجا  نشسته ام

بازا« بشیر» که نام جلال  جاودان شد

من با  امید  و روزن  فردا  نشسته ام

 قیوم بشیر «هروی»

ملبورن – استرالیا

سوم اپریل ۲۰۱۸

23 مارس
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد میرغلام حضرت شایق جمال، شاعر،نویسنده و آموزگار توانای کشور.

تاریخ نشر : شنبه ۴ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد میرغلام حضرت شایق جمال ،

شاعر ، نویسنده و آموزگار توانای کشور.

قیوم بشیر هروی

۲۳ مارس ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

اینک به یاد شاعر، نویسنده و آموزگاری  این سطوررا می نویسم که  عمر پربارش را وقف آموزش فرزندان سرزمین ما نمود ، آری این شاعر عزیزو گرانقدر کسی نیست جزء  زنده یاد استاد میرغلام حضرت متخلص به شایق جمال.

شادروان شایق جمال فرزند مرحوم میر جمال الدین   در سال ۱۲۷۵ خورشیدی در کوچه غسلان گذر وزیر شهر کابل بدنیا آمد . تحصیلات ابتدایی را نزد پدربزرگ مادری خود مرحوم میرغلام فاروق فراگرفت ،سپس تا صنف دهم در مکتب حبیبیه ادامه داد.

بعدآ شامل دارالحفاظ کابل  شد و ۱۸ سپاره از قرآن کریم را نزد قاری خضر محمد حفظ نمود. پس از آن وارد دارالمعلمین کابل گردید و پس از سه سال با دریافت شهادتنامه درجه اول فراغت حاصل نمود و به حیث معلم و وبعدها سرمعلم در یکی از مکاتب کابل ایفای وظیفه نمود.

استاد شایق جمال ، فقه ، صرف ونحو و شعر را از زنده یاد قاری عبدالله ملک الشعرا آموخت. از سال ۱۳۰۰ خورشیدی به سرودن شعر آغاز کرد و در ۱۳۳۳ خورشیدی نخستین مجموعه ی اشعارش بنام دیوان شایق حاوی قصاید ، غزلیات ، رباعیات  و قطعات با تقریظ بلندی از مرحوم قاری عبدالله ملک الشعراء اقبال چاپ یافت . این دیوان بعدها چندین بار تجدید چاپ شد.

استاد شایق جمال علاقمندی خاصی به غزل سرایی داشت و در آن از سبک های  هندی وخراسانی پیروی میکرد. اشعار مرحوم شایق جمال از زیبایی خاصی برخوردار است که میتوان به اصطلاحات عامیانه ، تعبیرات همه پسند  و عام فهم آن اشاره نمود که در حین حال زیبا ودلنشین بوده و با خواندن نخستین بیت هر غزل خواننده را چنین مجذوب خود می سازد که گاهی به یکی دو غزل هم بسنده نکند و چندین غزل را پشت سر هم به خوانش بگیرد.                                 

در خلال  سروده هایش به ترکیبی از موضوعات وطن دوستی ، عدالت اجتماعی ، آزادی ، صلح ، اتحاد و غیره بر می خوریم .که درد اجتماع و رنج مردم را با زیبایی و خیلی ماهرانه به بیان میگرفت . عاشقانه هایش بی حد دلنشن و سوزناک بود. خیلی از غزل های استاد را استادان بزرگ موسیقی کمپوز و بخوانش گرفتند.

از خصوصیات دیگر مرحوم شایق جمال بذله گویی ،طنز پردازی ، بدیهه سرایی و حاضر جوابی وی بود. مجموعهء طنز ( لطایف و ظرایف) استاد در سال ۱۳۸۳ خورشیدی بچاپ رسید.                                                                        

مرحوم استاد شایق جمال یکی از همکاران دایمی هفته نامه معروف ترجمان بود و که اشعار طنزی و کنایه آمیزش از آن طریق به نشر میرسید.                        

باری زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی او را شاعر نازک خیال خوانده و ستوده بودند.

سرانجام استاد شایق جمال بتاریخ ۲۵ اسد ۱۳۵۳ خورشیدی دار فانی را وداع و در جوار مزار شاه دوشمشیره بخاک سپرده شد ، روحش شاد ویادش گرامی باد.

اینهم یکی از سروده های زنده یاد شایق جمال که در شماره ۱۸ سال پنجم ترجمان مؤرخ ۲۶ اسد ۱۳۵۱ خورشیدی بچاپ رسیده بود:

 لیلای جامعه

یک پیکر قوی  است  سراپای جامعه

افراد  هم   بصورت   اعضای  جامعه

آن یک سرود گر شده چون چشم و گوش او

بعضی دهان و دست ودل و پای جامعه

در راحت محیط شریک  است  فرد هم

این جوی کی جداست  ز دریای جامعه

با چشم هوش وعینک  دانش نگاه کن

در صفحه ِ  حقیقت   و  معنای  جامعه

افراد هم به  سود   و  زیانند  مشترک

گر واقفی  ز نکتهِ ی   زیبای   جامعه

مجنون به انفراد  چسان    زندگی کند

دارد صد  احتیاج  به   لیلای   جامعه

باشد   مدام  طالب    آرام  و  راحتش

هرکس که عاشق است  ببالای جامعه

فردی که نوع پرور وصاحب ترحم است

غافل نباشد  از غم  و  سودای  جامعه

تا از تو نام  نیک   بماند   درین  دیار

امروز  باش   در  غم   فردای  جامعه

جمعیت است گلشن و افراد چون گلش

آشفته گی  مخواه  به  گلهای  جامعه

آئینهِ   سعادت   هر   قوم     می شود

بشاش   باد    لوحهِ   سیمای   جامه

شایق  اگر بدست  تو افتد   عزیز دار

چون گوهر است  آدم   دانای  جامعه

استاد شایق جمال

 منابع :

۱ – سالنامه  سال پنجم ترجمان.

۲ –  سایت آریائی ( نوشتهء امام عبادی)