۲۴ ساعت

27 ژوئن
۱ دیدگاه

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

 محمد رفیع اصیل یوسفی 
 از خاطرات و تجارب زیسته در زندگیم، دیدار تقریباً همه روزه استاد محمد علی عطار هروی در محل کار و فعالیت شغلی ایشان بود در بازار معروف  { قندهار} جنب کاروانسرای حاجی عبد الخالق خان که تقریباً روبروی کاروانسرای بزرگ ،،درخت توت،، هرات قرار داشت.
دکان پارچه فروشی پدرم به فاصله پنج دکان با عطاری پر گل و گیاه و عطر وجود استاد فاصله داشت.
آن زمان پدر بزرگم خیلی با استاد عطار مراودت و مهر و مجالست داشت و معمولاً در اوقات نماز جماعت، اعیاد مذهبی و بخصوص مراسم محرم و صفر در مساجد، تکایا و تجمعات دینی با هم حضور می یافتند ویا به آدرس های برگزاری مراسمات مختلف از آنان دعوت بعمل می آمد.
خانه ی ما نیز در کمر بازار،، خوش،، کمی پایین تر از منزل استاد عطار قرار داشت. آن زمان ضلع جنوبی «بازار خوش » را کلا محله ( خواجه عبدالله مصری) می خواندند که دارای کوچه ها و انشعابات متعدد شهری و رفاهی آن حومه بود.
سمت مقابل محله خواجه عبدل مصر دقیقا مسجد جامع بزرگ هرات و حواشی آن باکوچه ی قدیمی { حمام دلاک ها} موقعیت داشته و بخشی از خاطره‌انگیز ترین میوه فروشی آن بازار ـ بقالی بزرگ سید جلال در ابتدای کوچه ی حمام و در انتهای آن مکتب ابتدایی مولانا جامی قرار داشت که منتهی به ،، جاده لیلامی ها،، در هرات می گشت. در تقسیمات شهری این منطقه را ناحیه دوم و «( گذر عبد المجید)» نام نهاده بودند.
خانه قدیمی پدر بزرگم بعد  از کوچه مشهور  تکیه  خانه ،، میرزا خان،، در جوار تکیه خانه  و منزل مرحوم سید قاسم کابلی قرار داشت  که با یک « هشتی/ مشترک » بهم وصل بود.
آن زمان مراسم عنعنوی محرم ـ صبح ها در زیر زمین آن تکیه خانه با سخنرانی های پر شور و حضور گسترده مردم همراه بود که مسیر باریک و تنگ و تاریک آن را که سقفی خشتی و سر پوشیده داشت می پیمودند و وارد هشتی و فضای اندرونی خانه مرحوم سید قاسم کابلی می شدند.
به یاد می آورم که اکثر بزرگان و اهالی شهر و دیار در آن زمان در صدر مجلس و منبر می نشستند وبه روضه خوانان و واعظان و سخنوران گوش جان می سپردند.
استاد عطار نیز یکی از دوستان و در عین حال از منتقدان سید قاسم کابلی بود که نسبتی با استاد ( میر آقای حسینی) ازبرجسته ترین نستعلیق نویسان قرن گذشته در هرات داشت و مدتی در خانه او بود وباش و سکنا گزین بود.
خوبست که درین جای اشارت کنم که در دوره حکمرانی عبدالله خان نایب الحکومه حدود سالهای ۱۳۲۰ خورشیدی – طرحی بزرگی برای باز سازی و نو سازی و مرمت مسجد جامع شریف هرات روی دست گرفته شد که در نهایت با احداث و توسعه پارک شرقی مسجد جامع و اعمار،، مناره شهدا،، که وسط آن به حوض های پاک وپر آب می انجامید ، با دستشویی های عصری که این پارک هم اکنون در مرکز شهر و مقابل قومندانی امنیه ولایت هرات، سرسبز و خرم چون نگینی در انگشتر شهر می درخشد.
در حاشیه های دیوار شرقی مسجد جامع هرات که متصل با این پارک زیباست، مرحوم  میر آقای حسینی قبلاً کتیبه ی روشن و رسا بخط نستعلیق نوشته بود که عمرش کفاف ننمود و قسمتی از آن باقی مانده بود.
زنده یاد استاد محمد علی عطار مدتی درایام جوانی شاگرد استاد میر آقای حسینی بود و خطوط نستعلیق و شکسته نستعلیق را به شیوه مرحوم شفیعا و میر عبد الرحمن حسینی به تکرار، تمرین و ممارست گرفته بود.

با فوت میر آقا خطاط – بنا بر پیشنهاد استاد فکری سلجوقی ادامه کار بعهده استاد عطار نهاده می شود و در کتیبه ی طولانی قسمتی از مناجات نامه حضرت خواجه عبدالله انصاری،،رح،، با شیوه نستعلیق،، جلی،، بر تارک دیوار نقش می بندد که تاکنون فراز های آن رویش ها ونیایش ها در سپیده دمان و غروب شام هرات، مشام عشاقان و پاکبازان را می نوازد.
به یاد می آورم استاد مرحوم محمد علی عطار را در جاده شمالی مسجد جامع که به،، شهر نو هرات،، منتهی می گشت – روز های جمعه معمولاً در دکان تابلو نویسی آقای ( قانع) حضور می یافت و به حکاکی و نگارش سنگهای قبور سفارشی می پرداخت آن زمان از سنگهای مرمرین و بزرگ که از معادن سنگ در شمال هرات استخراج میشد، آنانکه تمکن مالی داشتند برای مردگان خود در شهر و روستاهای اطراف بالای قبور شأن 
سنگ یادبود با کاسه های تراشیده در چهار گوش سفارش می دادند.
سنگهای قیمتی و شفاف سفید با خطوط ثلث ، نسخ و نستعلیق جناب استاد عطار  جلایی دگر بخود می گرفت و معمولآ با آیاتی از قرآن ، حدیث و فرازی از دعا ها همراه بود و بیوگرافی مختصری از متوفا ….
داشتم می گفتم که مرحوم حاجی محمد علی یوسفی پدر بزرگم – روزی دستم را گرفت ومرا باخود به،، مدیریت معارف،، هرات برد و درخواست نمود تا ثبت نام رسمی در مکتب ابتدائیه [سیف بن یعقوب]از من بعمل آورند.
آن زمان بعد از ثبت نام و نشان در دفتر معارف – داکتری هم وجود داشت که با گرفتن مقداری خون – گروه خونی تازه واردان را شناسایی و در دفتر ی می نوشت.موقعی که با تیغی کوچک سر انگشت مرا شکافت، تیغ از حد معمول فراتر رفت و مقداری خون روی دست و لباسهایم ریخت….
معلمی که کنار دست میز دکتر قرار داشت فوری دست بکار شد و مقداری ضد عفونی و مرهم آورد.
درین هنگام چند مدیر و معلم بدانجا آمدند که یکی شان با پدر بزرگم آشنایی داشت.
پدر کلانم از آن معلم تقاضا نمود که در آن فرصت اگر ممکنست یک امتحان سطح از الفبایی فارسی – اعداد و حروف نگاری از من صورت بگیرد ودر صورت قبولی مرا شامل صنف دوم ابتدایی بدارند چون قبلاً در مساجد و مکاتب خانگی مقداری فرا گرفته بودم – که این آزمایش خوش بختانه شرایط 
ورود مرا در صنف دوم مکتب ابتدائیه سیفی هروی، در انتهای دروازه قندهار/ هرات رقم زد به یاد می آورم روزی در دکان بزازی پدرم مشق می نمودم و تکالیف مکتب و املا و انشای دروسم را می نوشتم که قلم نایی ام شکست و من عاجز از [ سر کردن] قلمم بودم.
پدر کلانم دست مرا بازهم گرفت واین بار نزد استاد عطار که در پیشخوان دکان عطاری اش مشغول گفتگو با مشتری و داد ستد بود برد…..
استاد عطار در پیاله ی چینی ترکمنی چای تازه دم ریخت و به پدر بزرگم تعارف نمود و قوری (چاینک) را بدستم داد تا برای مشتری از کاروانسرای درخت توت که « خلیفه نبو »در آن سماوری داشت چای سیاه تازه بیاورم. موقعی که بدکان بر گشتم دیدم عطار با چاقوی ظریف و کوچک و با سر انگشتان نحیفش قلم مرا می تراشد و سر می کند!
پدر کلانم با امتنان از زحمت استاد از ایشان خواست که همه روزه برایم سرمشق دهد اما استاد عطار با لبخند ملیحی بر لب و نگاهی با رأفت گفت برو کتابچه مشقت را بیاور ؛ چون دفتر مشق را آوردم – استاد عطار روی به پدر بزرگم نمود و گفت:
هفته ی یکبار به نزد من بیاید و سرمشق بگیرد. هر روز مشق از توان او زیاد است….و سپس استاد عطار با قلم نیین و ارتعاش موسیقی ملایمی که از نوک تیز آن بر می خاست همان شعر معروف کتاب صنف دوم فارسی را با شیوه نستعلیق شرقی چنین نوشت !
هر که مکتب رفت آدم می شود 
نور چشم  خلق  عالم می شود 
همانطور که می بینید برای شاگردی که تازه وارد فراگیری خوشنویسی می شود – کلمات باید ساده تر و آسانتر و سهل الوصول تر نوشتن انتخاب شوند و به اصطلاح ،، دور ،، و دایره ای کمتری داشته باشند.
در بیت بالا بجز واژه،، خلق،، که حرکت دوره ای بیشتری دارد دیگر کلمات با سادگی و روانی بقلم آمده ومبتدی در نوشتن آن راحت تر است.
از آن خاطره انگیز رویداد زندگیم اینک بیش از نیم قرن می گذرد که به یاد ماندنی تر از آن قصه ایست که برای اولین و آخرین بار به خانه استاد در اول بازار مسگرها و آهنگر ها و حلبی سازان ابتدای بازار خشک رفتم. خانه ی قدیمی و صمیمی از توابع محله خواجه عبدل مصر و حواشی شاهزاده 
مظفر از نوادگان حضرت امام موسی کاظم علیه السلام. با سراچه ای در آغاز و حیاط خلوت و گلبنی از درخت گلگونه،، انار،، سرخ و آتشین قندهار.
خانه استاد ساده، خشتی و کاهگلی بود در دو طبقه ساخته با راه پله آجری (زینه خشتی) که به اتاق کار، کتابخانه و کاشانه هنری استاد می انجامید.
در چهار طرف دیوار آثار برجسته وهنر خوشنویسی و خطاطی استاد که در رقعات، تابلو ها و قطعات مجزا نقش بسته بودند، با زیبایی و ظرافت تذهیب و نگار گری گشته و نگاه تازه واردین را می ربودند….
چه بگویم از میز و دیوان و دفتر و هنر و شوکت استاد که پشت صفحه غیر مسطح میز سنتی ،، میرزایان،، می نشست و با قلمدانی مخصوص و جوهر افشان و نقش و نگار شده بنوشتن می پرداخت و هماره جمعی از هنرمندان، فرهنگیان، نخبگان و فرهیختگان شهر و دیاران دور دست را میز بان بود. آن روز را دوباره بخاطر می آورم که دفتری تازه، با کاغذی ظریف با خود برده بودم و حضرت استاد با کلک خیال انگیزش نوشت ؛
( با ادب باش که سرمشق جوانان ادب است .
درین سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – بار دیگر تقدیر و قدردانی می نمایم از همکاری شما عزیزان، دوستان و آشنایان و بخصوص اساتید عزیزم که حامی، مشوق و منتقدم بوده، دلسوزی، همرهی و حمایت بیکران تان را صمیمانه قدر می نهم و سپاسگزارم از لطف و محبت همیشگی یاران همدل و همراه در سایت بیست و چهار ساعت.
رفیع اصیل یوسفی 
تورنتو، اشاوا.
جمعه پنجم سرطان ۱۴۰۵ ش
۱۱ محرم ۱۴۴۸ ق
 

یک پاسخ به “از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !”

  1. admin گفت:

    فرهیخته گرامی جناب آقای اصیل یوسفی از اینکه خاطرات زیبای تانرا با ما شریک ساختید ممنونم ، مؤفق و مؤید باشید.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما