۲۴ ساعت

آرشیو 'داستان'

۱۸ سرطان
۲دیدگاه

از قضای فلکی

تاریخ نشر یکشنبه ۱۸ سرطان  ۱۳۹۶ –  نهم  جولای ۲۰۱۷–  هالند

داستانی با چاشنی طنز:

از قضای فلکی

محترم در محمد وفاکیش

 فضلو وقتی سنگ گران درس و تعلیم مکتب را  بالاتر از زورش دید، پتلون و پیراهنی را که موقع رفتن به مکتب  میپوشید آنرا به یک طرف گزلک کرد.

ادامه نوشته…

۰۶ دلو
۲دیدگاه

قاتل :

تاریخ  نشر چهار شنبه  ششم    دلو  ۱۳۹۵ –  ۲۵  جنوری ۲۰۱۷  –  هالند

قاتل :

داستان

نوشتۀ : محترمه صالحه محک یادگار
سویدن

این حرف در گوش هایش طنین می انداخت که : گذشته هرکس از پشتش می آید . ترا که قاتل و جانی هستی رها کردنی نیست ، دیر و یا زود دامنت را میگیرد .

ادامه نوشته…

۲۹ سنبله
۱ دیدگاه

خانه کرایی

تاریخ نشر دو شنبه  ۲۹  سنبله  ۱۳۹۵ –  ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۶ – هالند

خانه کرایی

داستان

نوشتۀ : صالحه (محک) یادگار

   چه شب زیبایی بود . ساعت یک بجه شب را نشان میداد .  شبی  که  هنوز مهتاب  نور افشانی میکرد. آن شب نیز یکی از همان لحظه های بود که انتظار آمدنش را می کشیدم . از گرمی روز خسته شده بودم ؛ هوا امشب ملایم و گوارا  بود ، شبی خوبی بود .هنوز ماه نرفته بود مهتاب با چهره درخشانش چو من در انتظار بود.

ادامه نوشته…

۲۹ اسد
۴دیدگاه

نانوایی زنانه

 تاریخ نشر  جمعه ۲۹  اسد ۱۳۹۵ – ۱۹  آگست  ۲۰۱۶ – هالند

نانوایی زنانه

داستان

صالحه «محک» (یادگار)

   خانمی  مقبول با چشمان میشی و ابروهای سیاه و زیبایش بالای تنور نشسته نان می پزید  واز دود و حرارت آتش اشک هایش جاری بود و چشمانش چون دو  قوغ آتش  سرخ شده بود .

ادامه نوشته…

۱۷ سرطان
۳دیدگاه

مه دگه عید نمیخواهم!

تاریخ نشر پنجشنبه  ۱۷ سرطان  ۱۳۹۵ – هفتم  جولای  ۲۰۱۶ – هالند

مه دگه عید نمیخواهم!

استاد درمحمد وفاکیش

 شب عیدرمضان بود ، خیال پوشیدن کالای نو و خوردن پارچه گوشت ګوسفندی که نوریه زن همسایه دربدل شستن کالا به خواهرش زهرا داده بود ،  سخی را چنان شاد و شنگل ساخته بود که هر طرف حق و ناحق خیز می انداخت و پیهم از پدرش ایوب که روی صفه نشسته و با تاب دادن جیلک از مقدار کورک رشته شده یی که به بازویش تاب داده بود ، تارهای ظریفی بیرون میآورد، می پرسید: 

ادامه نوشته…

۰۶ حمل
۳دیدگاه

بی انصافی

تاریخ نشر پنجشنبه  ششم  حمل ۱۳۹۴ – ۲۶ مارچ ۲۰۱۵ هالند

محترم برهان

محترم برهان

بی انصافی

داستان واقعی

ع ، ب ، برهان

مردی با قامت خمیده لباس های پینه خورده و با صورت دود زده ی در کنار جاده هر روز نشسته و پینه دوزی میکرد و از این درک لقمه نان برای فا میل خود تهیه میکرد
بعضی اوقات تنها پول ان برای نان خشک کفات میکرد وی زنده گی را در یک اتاق نمناک روزها و شبها را یکی پی هم میگذرانید اما وی باز هم وی شکر میگفت و به فردا باور داشت فردای پر سعادت

ادامه نوشته…

۲۲ حوت
۱ دیدگاه

گدی گک (نانځکه)

تاریخ نشر جمعه  ۲۲ حوت  ۱۳۹۳ – ۱۳مارچ ۲۰۱۵ هالند

داستان 1
به سلسلۀ کمپاین «تحریر، تفکر و عمل»

گدی گک (نانځکه)

داستان واره ای بر اساس یک قصۀ واقعی

۱۳ / ۳ / ۲۰۱۵

 شیما غفوری

حترمه پوهندوی شیماغفوری

محترمه پوهندوی شیماغفوری

 در جمع زنان و دختران جوان نشسته بودم. با آنها هر هفته  مدت دوساعت مجلسی را ترتیب میکردم و کوشش داشتم با صرف چای و میوۀ خشک شرایط گفت و شنود را طوری آماده بسازم، که چُپ ترین و خاموش ترین زن نیز صحبت کرده بتواند. چونکه زنان افغانستان قصه های ناگفتنی زیادی دارند ولی از بس هر کدام لبریز از قصه های غم انگیز است، کسی میلی به گفتن و یا شنیدن آنها را ندارد.

ادامه نوشته…

۱۸ حوت
۳دیدگاه

مرد اسیر

تاریخ نشر دوشنبه ۱۸ حوت  ۱۳۹۳ – نهم  مارچ ۲۰۱۵ هالند

مرد اسیر

داستانهای  کوتاه، نسبت به داستان های طویل  جذابیتی  بیشتری برای خواننده دارد که هم از خواندن آن لذت میبرد و هم خسته نمیشود . اخیرآ خواهر گرامی و همکار خوب ما محترمه  خانم عزیزه عنایت لطف کردند و کتاب  زیبا و عالی را که با قطع و صحافت مقبول در(چاپخانه شاهمامه هالند ) به چاپ رسیده است و گزینه داستانهای کوتاه شان است و بنام( مرد اسیر) میباشد  به کتابخانه سایت ۲۴ ساعت فرستادند  که از ایشان جهانی سپاس مینمایم  وباید گفت که لطف کردند  یک نسخه هم به  قیوم جان بشیر فرستادند که  بعدا من آنرا برایشان  ارسال خواهم کرد.

ادامه نوشته…

۰۲ عقرب
۲دیدگاه

چهل دختران

تاریخ نشر چمعه  ۲۴ اکتوبر ۲۰۱۴ هالند

چهل دختران

چهل دختران

نوشته کریم پوپل

محترم کریم پوپل

محترم کریم پوپل

چهل دختران ، نام اماکن زیادی در کشورهای چون افغانستان  ایران ازبکستان تاجکستان آذربایجان ترکیه گرجستان و اوکرائین  میباشد . که گفته میشود داستان چهل دختران یک داستان است که ساحه وسیع را پوشانیده است.

ادامه نوشته…

۱۴ میزان
۲دیدگاه

آرمان عیدی

تاریخ  نشر دوشنبه  ششم  اکتوبر ٢٠١۴ هالند

محترمه خانم شهلا لطیفی

محترمه خانم شهلا لطیفی

آرمان عیدی 
شهلا لطیفی
آرمان پسربچه، قرار مادرش بود. دستان لرزانش پارچه نان خشکیده را در بین گیلاس رنگ رفته چوبی که آب شیرین را در خود داشت غوطه داد: بگیر مادر، خاله گفت که برایت قوت میدهد.
چشمان خواب آلود زن، نیمه باز شد تا لقمه را از دست پسرکش برباید.
۰۲ سرطان
۲دیدگاه

افغانستان نمی میرد

تاریخ نشر دوشنبه ۲۳ جون  ۲۰۱۴ هالند

داستان

افغانستان نمی میرد
پوهندوی شیما غفوری

 داستان حقیقی

حترمه  پوهندوی شیماغفوری

محترمه پوهندوی شیماغفوری

ساعت ۷ صبح روز شنبه ۲۴ جوزای سال ۹۳ است . نسیم ملائمی با برگ درختان در نجوا و بازیست. پرندگان مست در پروازند . گرمای دلپذیر ولسوالی«تنی» را نوازش میدهد. صف طویلی از مردم در مقابل دروازۀ دخولی ادارۀ رأی  دهی مرکز« تنی » از مربوطات جنوبی افغانستان که دو ساعت بعد آماده جمع آوری رأی از  رأی دهندگان میشود، تشکیل شده است.

ادامه نوشته…

۰۷ ثور
۶دیدگاه

من ملا را کشتم

 تاریخ نشر یکشنبه ۲۷ اپریل ۲۰۱۴ هالند

محترم معروف قیام

محترم معروف قیام

 من ملا را کشتم

داستان کوتاه:

ـــــــ

نوشته معروف قیام

۲۳/ ۴ / ۲۰۱۴   / هامبورگ

******

      نصیر جوان لاغر، شوریده‌ خاطر و پریده‌ رنگ‌ از مسجد برون شد. در حالی که بوتهایش را به دست داشت و با نگرانی به پشت سر می‌نگریست، شروع به دویدن کرد. هنوز از خم کوچه نگذشته بود که ملا، چلی و یک جوان بلند قامت، هیجانزده و با عجله از مسجد برون شدند و بیدرنگ به اطراف شان نظر انداختند. چلی و جوان به اشاره‌ی ملا به مسیری که نصیر رفته بود، تند تند گام برداشتند و با صدای بلند جار زدند:

ادامه نوشته…

۱۶ دلو
۳دیدگاه

نداف کار دارین نداف ؟؟؟

تاریخ نشر چهار شنبه  ۵  فبروری  ۲۰۱۴ هالند

نداف کار دارین نداف ؟؟؟

نوشته کریم پوپل  

مورخ ۵ فبروری ۲۰۱۴

کریم پوپل

کریم پوپل

داستان واقعی

پولهای خودرا دربالشت  مخفی نکنید اگر میکنید به عزیز ترین فرد خانواده تان حتماً  احوال دهید. به این خاطره و  حادثه  حقیقی توجه کنید.

دریکی ازروزهای تابستان صالح محمد نداف در کوچه های  کابل راه می پیمود و صدا میزد نداف کاردارین نداف ! چند روز قبل در نزدیکی همین کوچه یک نداف  با گلوله هوائی و تصادفی کشته شده بود و قصه او در کوچه های نزدیک نیز پیچیده بود. 

ادامه نوشته…

۰۷ دلو
۲دیدگاه

فرشته های دوزخ

تاریخ نشر دوشنبه  ۲۷ جنوری ۲۰۱۴  هالند

  منتظر سرویس شهری بودم؛ باد مست چله‌ی زمستان، گونه‌هایم را نیش می‌زد و تنم را آهسته آهسته به لرزه می‌انداخت. آدمها با سرهای افتاده و گامهای تند در آمد و شد بودند. کنار جاده عده‌ای از دست‌فروشها، دور هم جمع شده بودند و دستهایشان را با آتشی که در منقل کوچک مشتعل بود، گرم می‌کردند.

ادامه نوشته…

۱۹ میزان
۱ دیدگاه

زخم اجل

تاریخ نشر جمعه ۱۱ اکتوبر ۲۰۱۳ هالند

زخم اجل

نوشته از پوهندوی شیما غفوری

۱۹۹۹ جرمنی ماربورګ

***

روزی بعد ار سالها با یکی از دوستان قدیمی ام مقابل شدم. چهرۀ پژمرده و جلد خشکش گواهی میداد که تازه از افغانستان و یا کشور های همجوار آن وارد آلمان گردیده است.  در الفاظ و کلماتش درد و غم نهفته بود ودرلابلای سخنانش فریاد نارسای ملیونها افغان فراموش شده ای سرزمین آتش و مرگ جلوه گری داشت.

ادامه نوشته…

۱۰ ثور
۲دیدگاه

لالا اسلم گادی ران

تاریخ  نشر سه شنبه ۳۰ اپریل ۲۰۱۳ هالند

لالا اسلم گادی ران

تقدیم به مادران و خواهران هموطنم

انجینر محمد هاشم رائق

از امریکا

***

از دیر زمانی بین مردم رواج بود که اموال و اشیاه به قسم قرض و نسیه خریدو فروش می کردندو قرضدار پول صاحب مال را به اقساط مختلف به حساب ماهوار میرساند که البته درین نوع معاملات قیمت جنس از نرخ معمول بلندتر میبود که به حساب تجارت این نوع تادیه ماهوار را بنام “اوگرایی” یاد میکردند.

ادامه نوشته…

۳۰ حمل
۳دیدگاه

یادی ازارغوان زارخواجه صفا

تاریخ  نشر جمعه ۱۹ اپریل ۲۰۱۳ هالند

img.php

یادی ازارغوان زارخواجه صفا

انجینر محمدهاشم رائق از: امریکا

***

درین شب وروزکه موج ارغوان دامن کوهً شیردروازه در قسمت خواجه صفای کابل را قبای کلکون پوشانیده و بر زیبائی طبعت افزوده، کابلیان را سخت بیاد آن روزگاران ازدست رفته می اندازد. بلی بیاد آن از دست رفته ها که دو باره برنمی گردد و همه را در آتش هجران می سوزاند.

ادامه نوشته…

۲۸ حوت
بدون دیدگاه

طبابت یا تجارت ؟

  تاریخ نشر دوشنبه  ۱۸ مارچ  ۲۰۱۳ هالند

رفیع فیروزکوهی

رفیع فیروزکوهی

طبابت یا تجارت ؟

داستان واقعی از طبابت امروزی در افغانستان

رفیع فیروزکوهی

۲۰۱۳/۳/۹

هرات افغانستان

***

امروزرفتم به مطب یا معاینه خانه داکتر… . وقتی داخل سالن انتظار گردیدم خانمی دیدم که دختر نو جوان خود را جهت معاینه وویزیت نزد داکتر ….اورده بود نگاهی از دور بر دخترک نمودم دانستم باید بین سنین ۱۵ تا۱۸ سال داشته باشد درووضعیت صحی بسیار بدی بنظر می امد رنگ از رخسارش پریده بود وچشمانش توان باز بودن را نداشت وسر خود رابه شانه مادرش نهاده بود .مادرش دردست جوسی ( ابمیوه) داشت که گه گاهی با اسرار قطرهئی به دخترک می داد وگاهی می گفت خداوند رحم کند وگاهی به دلداری دخترک جوان خود می پرداخت که خوب می شوی جان مادر .

ادامه نوشته…

۲۴ حوت
۱ دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه  ۱۴ مارچ ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت چهارم و آخر

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

***

جمیله دستانش را شسته آمد و به زواله کردن پرداخت. جمیله از بس مهارت  داشت در ظرف یک دقیقه میتوانست ده زواله درست کند .

ادامه نوشته…

۱۷ حوت
۲دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه  هفتم مارچ  ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت سوم

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

          رسول شام ها وقتی خمیر میکرد در اخیردستمال بسیار بزرگی کرباسی را تر کرده در روی خمیر میگذاشت و اطراف دستمال را خوب در دورا دور خمیر داخل میساخت تا خمیر بعد ار رسیدن و یا به قیام آمدن از اطراف تغارۀ خمیر«خمیردان» سر ریز نشود.

ادامه نوشته…