۲۴ ساعت

آرشیو 'داستان'

۲۲ سرطان
۲دیدگاه

زهرا داکتر نامراد

تاریخ نشر شنبه ۲۲ سرطان ۱۳۹۸ – ۱۳  جولای ۲۰۱۹ هالند
زهرا داکتر نامراد

داستان

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک « یادگار »

زهرا در یکى از دره هاى خوش آب و هوای ولایت غور زندگی میکرد . پدر پیر و مسنش با قامت خمیده و دل پردرد از روزگار، هر روز چرخ تیزگری بدوش از کوچه به کوچه اى میرفت و با پاهاى نحیف و لاغر که جسم خسته و مریضش را به مشکل حمل میکرد ، با صدای ضعیف که به زحمت از گلویش خارج میشد ، صدا میزد چرخ گر ام .  چاقو ، قیچی ، داس و … تیز میکنم .
۲۹ ثور
۴دیدگاه

درد جدایی

تاریخ نشر یکشنبه ۲۹ ثور ۱۳۹۸ – ۱۹ می ۲۰۱۹ هالند

 درد جدایی

داستان

نوشتۀ محترمه خانم صالحه محک یادگار

یک و نیم سال از ازدواج ما گذشته بود که میلاد پسرکم تولد شد .در همان شب و روز رحمان هم در یکی از ریاست های دولتی به حیث مامور مقرر شده بود.

ادامه نوشته…

۰۵ ثور
۳دیدگاه

دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم

تاریخ نشر پنجشنبه پنجم  ثور ۱۳۹۸ –  ۲۵ – اپریل ۲۰۱۹ هالند

دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم

داستان و اقعی

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یاد گار
دختر خانمی در حدود ۲۸ یا ۳۰ سال عمر داشت با چشمان اشکبار ، و صدای بغض آلود ؛ چشمان زیبایش جلایش و شفافیت جوانی را از دست داده بود و رنج وفشار روز گار بر چهره زرد و استخوانی اش هویدا بود ، قطرات اشک مروارید گونه بر رخسارش جاری بود.

ادامه نوشته…

۰۴ حمل
۲دیدگاه

اختطاف

تاریخ نشر یکشنبه  چهارم  حمل  ۱۳۹۸ – ۲۴ مارچ ۲۰۱۹ هالند 

اختطاف

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یاد گار

داستان

*****

صبحدم طبق عادت از خواب بیدار شدم . چشمانم را با پشت دست مالیده به اطرافم نگاه کردم از هارون خبری نبود. از جا برخاستم پرده های کلکین را پس زدم اشعه زرین آفتاب پرتو افشانی میکرد .

ادامه نوشته…

۰۶ حوت
۳دیدگاه

در خواب راه میرفت

تاریخ نشر دوشنبه ششم  حوت  ۱۳۹۷  –  ۲۵  فبروری ۲۰۱۹هالند

در خواب راه میرفت

داستان

نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یادگار

نازى ساعتها در کنار پنجره ایستاد ه و چشم بدر کوچه دوخته بود به زحمت جلو ریزش اشکش را گرفته بود ، با صدا بغض آلود بلند بلند با خود حرف میزد : امروز یک هفته پوره شد ، اما از فرید خبرى نشد . نازى در عقب پنجره‌ ایستاده بود اما او غر ق افکار دور و دراز خویش بود.

ادامه نوشته…

۱۰ دلو
۲دیدگاه

عقب میله های زندان

تاریخ نشر چهار شنبه  دهم   دلو ۱۳۹۷ –  ۳۰ جنوری  ۲۰۱۹هالند

عقب میله های زندان

نوشته : محترمه خانم صالحه « محک » ( یادگار )

داستان
**********
زرمینه دخترک زیبا روی اما زرد و زار با لبان داغ زده در عقب میله های زندان زنانه در بادام باغ شهر کابل ؛ شب وروز میگذراند و منتظر سرنوشت نامعلوم خویش می باشد ، قصۀ غم انگیزیش را در میان اشک و آه چنین بیان میکند.
۰۵ دلو
۴دیدگاه

پسرک بنجاره فروش

تاریخ نشر جمعه پنجم  دلو ۱۳۹۷ –  ۲۵ جنوری  ۲۰۱۹هالند
   **__________________________________**
داستان
پسرک بنجاره فروش
نوشته : محترمه خانم  صالحه « محک » ( یادگار)
شاه گل با قامت خمیده و دو تا ى خویش مصروف دوختن لحاف قورمه ای بود . همسایه منزل دوم خیاط بود ، لباس های زنان محل را میدوخت .
۲۲ جدی
۲دیدگاه

فرزندان یتیم

تاریخ نشر شنبه ۲۲ جدی  ۱۳۹۷ –  ۱۲ جنوری  ۲۰۱۹–  هالند

داستان

فرزندان یتیم

محترمه صالحه محک یاد گار

سویدن ۲۰۱۷ / ۳ /۳

 بر حال زار کودک بیمار گریستم

شب تا سحر با دیده اى خونبار گریستم

پدرم در اردو ملى مصروف اجراى وظیفه بود، در خط اول در مقابل دشمن مى جنگید. روز ۲۴ دلو ۱۳۹۴ روز بسیار خونین و غمبار بود.

ادامه نوشته…

۲۴ عقرب
۲دیدگاه

« دستورالعمل برای تآمین صلح »

تاریخ نشر پنجشنبه ۲۴ عقرب  ۱۳۹۷ – ۱۵ نوامبر  ۲۰۱۸–  هالند

« دستورالعمل برای تآمین صلح »

در بخش چهل نهم رمان آسیابان، سهم و نقش گرداننده گان پروسه صلح چنین باز تابی دارد:

نوشتۀ : محترم درمحمد وفاکیش

« بابه غوثی همه رویاها و باورها یش را به ریشه ها، ساقه ها، گلها و برگهای بته ها و درختان زینتی بسته بود که  با دستان پرفیضش در بستر زمین موروثی کنار مکتب جان گرفته بودند و با نثار رنگ، عطر و طراوتش، غبار اندوه را از شیشه یی دلها پاک میکردند. 

ادامه نوشته…

۲۲ جوزا
۱ دیدگاه

معما

تاریخ  نشر سه شنبه ۲۲ جوزا  ۱۳۹۷ –  ۱۲ جون  ۲۰۱۸–  هالند

داستان

معما

نوشتۀ : محترم درمحمد وفا کیش

در بساط سپید صحن حویلی و روی بامها، چولکها چون قندیل های کرستالی آویخته بر ناودان ها وشاخه های بی برگ درختان، ذهن را به سوی سرزمین افسانه یی برفها میکشاند.

ادامه نوشته…

۲۱ ثور
۲دیدگاه

بیانی از مبارزه انسان با اهرمن انسان نما

تاریخ  نشر  جمعه  ۲۱ ثور  ۱۳۹۷ – ۱۱ می  ۲۰۱۸–  هالند

بیانی از مبارزه انسان با اهرمن انسان نما

محترم درمحمد وفاکیش:

ده کده یی هزار داستان را برج، بارو و دیوار های محاط کرده است که تا هنوز در برابر طوفانهای چند هزار ساله قامت خم نکرده اند. باشنده گان این ده کده به رغم نسلهای گذشته، مانند انگشتان یک دست کنار هم بوده و قوت و ممد هم دیگر بوده اند.

ادامه نوشته…

۲۳ قوس
۲دیدگاه

پرده داران شب !

تاریخ  نشر پنجشنبه  ۲۳  قوس  ۱۳۹۶ –  ۱۴  دسامبر  ۲۰۱۷–  هالند

پرده داران شب !

نویشتۀ : از محترمه خانم عزیزه عنایت

انتخاب از : کتاب  مرد اسیر

آن شب برای سارا، شبی عجیبی بود،روی بسترش به زندگی خود می اندیشید، پا سی ازشب گذشته بود،هنوزخواب عمیق به سراغش نیامده بود. سرش مثل شب های دیگر کم کم درد میکرد.به تنهائی اش می اندیشید، به آیندۀ نامعلوم وبه خانواده اش که ازاودور مانده بودند .

ادامه نوشته…

۱۰ عقرب
۲دیدگاه

غیاث اللغات نه، قیاس اللغات

تاریخ  نشر چهار شنبه دهم  عقرب  ۱۳۹۶ –  اول نوامبر  ۲۰۱۷–  هالند

داستانی با چاشنی طنز 

غیاث اللغات نه، قیاس اللغات

نوشتۀ : محترم  درمحمد وفاکیش

    شاه بی بی روی کوچ نشسته بود. از ترموز، چای سیاه را به استکان ناشکن فرانسوی ریخت، در حالیکه هوش و گوشش به نمایشی از تلویزیون بود که سمیع  بیککی را به شانه انداخته، داخل صالون شد.  شاه بی بی خط نگاهش را تغییر داده رویش را به سمیع نموده گفت:

ادامه نوشته…

۱۸ سرطان
۲دیدگاه

از قضای فلکی

تاریخ نشر یکشنبه ۱۸ سرطان  ۱۳۹۶ –  نهم  جولای ۲۰۱۷–  هالند

داستانی با چاشنی طنز:

از قضای فلکی

محترم در محمد وفاکیش

 فضلو وقتی سنگ گران درس و تعلیم مکتب را  بالاتر از زورش دید، پتلون و پیراهنی را که موقع رفتن به مکتب  میپوشید آنرا به یک طرف گزلک کرد.

ادامه نوشته…

۰۶ دلو
۲دیدگاه

قاتل :

تاریخ  نشر چهار شنبه  ششم    دلو  ۱۳۹۵ –  ۲۵  جنوری ۲۰۱۷  –  هالند

قاتل :

داستان

نوشتۀ : محترمه صالحه محک یادگار
سویدن

این حرف در گوش هایش طنین می انداخت که : گذشته هرکس از پشتش می آید . ترا که قاتل و جانی هستی رها کردنی نیست ، دیر و یا زود دامنت را میگیرد .

ادامه نوشته…

۲۹ سنبله
۱ دیدگاه

خانه کرایی

تاریخ نشر دو شنبه  ۲۹  سنبله  ۱۳۹۵ –  ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۶ – هالند

خانه کرایی

داستان

نوشتۀ : صالحه (محک) یادگار

   چه شب زیبایی بود . ساعت یک بجه شب را نشان میداد .  شبی  که  هنوز مهتاب  نور افشانی میکرد. آن شب نیز یکی از همان لحظه های بود که انتظار آمدنش را می کشیدم . از گرمی روز خسته شده بودم ؛ هوا امشب ملایم و گوارا  بود ، شبی خوبی بود .هنوز ماه نرفته بود مهتاب با چهره درخشانش چو من در انتظار بود.

ادامه نوشته…

۲۹ اسد
۴دیدگاه

نانوایی زنانه

 تاریخ نشر  جمعه ۲۹  اسد ۱۳۹۵ – ۱۹  آگست  ۲۰۱۶ – هالند

نانوایی زنانه

داستان

صالحه «محک» (یادگار)

   خانمی  مقبول با چشمان میشی و ابروهای سیاه و زیبایش بالای تنور نشسته نان می پزید  واز دود و حرارت آتش اشک هایش جاری بود و چشمانش چون دو  قوغ آتش  سرخ شده بود .

ادامه نوشته…

۱۷ سرطان
۳دیدگاه

مه دگه عید نمیخواهم!

تاریخ نشر پنجشنبه  ۱۷ سرطان  ۱۳۹۵ – هفتم  جولای  ۲۰۱۶ – هالند

مه دگه عید نمیخواهم!

استاد درمحمد وفاکیش

 شب عیدرمضان بود ، خیال پوشیدن کالای نو و خوردن پارچه گوشت ګوسفندی که نوریه زن همسایه دربدل شستن کالا به خواهرش زهرا داده بود ،  سخی را چنان شاد و شنگل ساخته بود که هر طرف حق و ناحق خیز می انداخت و پیهم از پدرش ایوب که روی صفه نشسته و با تاب دادن جیلک از مقدار کورک رشته شده یی که به بازویش تاب داده بود ، تارهای ظریفی بیرون میآورد، می پرسید: 

ادامه نوشته…

۰۶ حمل
۳دیدگاه

بی انصافی

تاریخ نشر پنجشنبه  ششم  حمل ۱۳۹۴ – ۲۶ مارچ ۲۰۱۵ هالند

محترم برهان

محترم برهان

بی انصافی

داستان واقعی

ع ، ب ، برهان

مردی با قامت خمیده لباس های پینه خورده و با صورت دود زده ی در کنار جاده هر روز نشسته و پینه دوزی میکرد و از این درک لقمه نان برای فا میل خود تهیه میکرد
بعضی اوقات تنها پول ان برای نان خشک کفات میکرد وی زنده گی را در یک اتاق نمناک روزها و شبها را یکی پی هم میگذرانید اما وی باز هم وی شکر میگفت و به فردا باور داشت فردای پر سعادت

ادامه نوشته…

۲۲ حوت
۱ دیدگاه

گدی گک (نانځکه)

تاریخ نشر جمعه  ۲۲ حوت  ۱۳۹۳ – ۱۳مارچ ۲۰۱۵ هالند

داستان 1
به سلسلۀ کمپاین «تحریر، تفکر و عمل»

گدی گک (نانځکه)

داستان واره ای بر اساس یک قصۀ واقعی

۱۳ / ۳ / ۲۰۱۵

 شیما غفوری

حترمه پوهندوی شیماغفوری

محترمه پوهندوی شیماغفوری

 در جمع زنان و دختران جوان نشسته بودم. با آنها هر هفته  مدت دوساعت مجلسی را ترتیب میکردم و کوشش داشتم با صرف چای و میوۀ خشک شرایط گفت و شنود را طوری آماده بسازم، که چُپ ترین و خاموش ترین زن نیز صحبت کرده بتواند. چونکه زنان افغانستان قصه های ناگفتنی زیادی دارند ولی از بس هر کدام لبریز از قصه های غم انگیز است، کسی میلی به گفتن و یا شنیدن آنها را ندارد.

ادامه نوشته…

۱۸ حوت
۳دیدگاه

مرد اسیر

تاریخ نشر دوشنبه ۱۸ حوت  ۱۳۹۳ – نهم  مارچ ۲۰۱۵ هالند

مرد اسیر

داستانهای  کوتاه، نسبت به داستان های طویل  جذابیتی  بیشتری برای خواننده دارد که هم از خواندن آن لذت میبرد و هم خسته نمیشود . اخیرآ خواهر گرامی و همکار خوب ما محترمه  خانم عزیزه عنایت لطف کردند و کتاب  زیبا و عالی را که با قطع و صحافت مقبول در(چاپخانه شاهمامه هالند ) به چاپ رسیده است و گزینه داستانهای کوتاه شان است و بنام( مرد اسیر) میباشد  به کتابخانه سایت ۲۴ ساعت فرستادند  که از ایشان جهانی سپاس مینمایم  وباید گفت که لطف کردند  یک نسخه هم به  قیوم جان بشیر فرستادند که  بعدا من آنرا برایشان  ارسال خواهم کرد.

ادامه نوشته…

۰۲ عقرب
۲دیدگاه

چهل دختران

تاریخ نشر چمعه  ۲۴ اکتوبر ۲۰۱۴ هالند

چهل دختران

چهل دختران

نوشته کریم پوپل

محترم کریم پوپل

محترم کریم پوپل

چهل دختران ، نام اماکن زیادی در کشورهای چون افغانستان  ایران ازبکستان تاجکستان آذربایجان ترکیه گرجستان و اوکرائین  میباشد . که گفته میشود داستان چهل دختران یک داستان است که ساحه وسیع را پوشانیده است.

ادامه نوشته…

۱۴ میزان
۲دیدگاه

آرمان عیدی

تاریخ  نشر دوشنبه  ششم  اکتوبر ٢٠١۴ هالند

محترمه خانم شهلا لطیفی

محترمه خانم شهلا لطیفی

آرمان عیدی 
شهلا لطیفی
آرمان پسربچه، قرار مادرش بود. دستان لرزانش پارچه نان خشکیده را در بین گیلاس رنگ رفته چوبی که آب شیرین را در خود داشت غوطه داد: بگیر مادر، خاله گفت که برایت قوت میدهد.
چشمان خواب آلود زن، نیمه باز شد تا لقمه را از دست پسرکش برباید.
۰۲ سرطان
۲دیدگاه

افغانستان نمی میرد

تاریخ نشر دوشنبه ۲۳ جون  ۲۰۱۴ هالند

داستان

افغانستان نمی میرد
پوهندوی شیما غفوری

 داستان حقیقی

حترمه  پوهندوی شیماغفوری

محترمه پوهندوی شیماغفوری

ساعت ۷ صبح روز شنبه ۲۴ جوزای سال ۹۳ است . نسیم ملائمی با برگ درختان در نجوا و بازیست. پرندگان مست در پروازند . گرمای دلپذیر ولسوالی«تنی» را نوازش میدهد. صف طویلی از مردم در مقابل دروازۀ دخولی ادارۀ رأی  دهی مرکز« تنی » از مربوطات جنوبی افغانستان که دو ساعت بعد آماده جمع آوری رأی از  رأی دهندگان میشود، تشکیل شده است.

ادامه نوشته…

۰۷ ثور
۶دیدگاه

من ملا را کشتم

 تاریخ نشر یکشنبه ۲۷ اپریل ۲۰۱۴ هالند

محترم معروف قیام

محترم معروف قیام

 من ملا را کشتم

داستان کوتاه:

ـــــــ

نوشته معروف قیام

۲۳/ ۴ / ۲۰۱۴   / هامبورگ

******

      نصیر جوان لاغر، شوریده‌ خاطر و پریده‌ رنگ‌ از مسجد برون شد. در حالی که بوتهایش را به دست داشت و با نگرانی به پشت سر می‌نگریست، شروع به دویدن کرد. هنوز از خم کوچه نگذشته بود که ملا، چلی و یک جوان بلند قامت، هیجانزده و با عجله از مسجد برون شدند و بیدرنگ به اطراف شان نظر انداختند. چلی و جوان به اشاره‌ی ملا به مسیری که نصیر رفته بود، تند تند گام برداشتند و با صدای بلند جار زدند:

ادامه نوشته…