۲۴ ساعت

03 ژانویه
۱ دیدگاه

دروگرها با داسهای سرخ(داستان کوتاه)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱۳ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۳ جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا

دروگرها با داسهای سرخ

نعمت حسینی

خزان بود. باد که می وزید، عالم عالم برگ، برگ زرد، برگ نارنجی وسبز وشاید هم برگهایی به رنگهای دیگر، می بارید. وقتی باد خشم می گرفت وهو می زد، برگها رااز این سوی حویلی به آن سوی حویلی پُف

می کرد، شماری از آنها را می برد و محکم می زد به دیوار. نور ضعیف و کمرنگی که از پنجره اتاق به حویلی می تابید، بازی باد با برگ ها را به تصویر می کشید. آنسوی پنجره در داخل اتاق، سه نفر بودند.

دو زن ویک کودک. زنی که پیر بود بالای جای نماز نشسته درحال دعا خواندن بود . کودک آن طرفتر نشسته بود. او فردا امتحان داشت. امتحان رسم داشت، برای امتحان رسم کاردستی می ساخت. او یک خانه می ساخت. سه دیوار خانه را ساخته بود وسرگرم ساختن دیوار چهارمی آن بود. هرقدر می کوشید، دیوار چهارمی را سر جایش نصب نماید نمی توانست. آب بینی اش جمع شده بود در نوک بینی اش و در حال چکیدن بود. کودک از دل تنگی یا بی دلتنگی، سرش را که بلند کرد، چشمش افتاد به زن پیر . با شتاب آب بینی اش را با پشت دست پاک کردو بلند صدا زد:

ـــ بی بی جان! بی بی جان! پدرم را دعاکنید … دعا کنید که بخیر احوالش بیاید. بی بی جان با اشاره سر به کودک جواب مثبت داده ، درحالی که چشمانش را بسته گرفته است ، به دعا کردن ادامه می دهد .

بی بی جان که دعایش راکه تمام کرد، از جایش بلند شد. بسیار به مشکل بلندشد. پشت بی بی جان کُپ شده و سرش پاک سپید. دستان بی بی جان لرزه پیداکرده بود. وقتی شربت دوایش را می خواست بخورد، ازرشعه زیاد دستانش، نرسیده به دهانش نیمی ازشربت از قاشق می ریخت به زمین. بی بی جان از جایش که بلند می شود،نفسک زنان وپاور چین پاورچین می رود کنار ارسی. مدتی بود که بی بی جان ، همانجان کنار ارسی می نشست. او می گفت :

ــ جای دیگر که بنشینم، دل تنگ می شوم! در گور پیری!

همین که دروازه ای حویلی صدامی نمود، دل بی بی جان گرُپ می کرد، وارخطا دستانش را مانند دوربین ساخته واز پس آیینه ارسی، دروازه کوچه را نگاه می کرد. بی بی جان که در جایش می نشیند، کودک می پرسد:

ــ بی بی جان پدرم را دعا کردید؟

آن بچه ام ! تمام جوانها را دعاکردم و پدرتراهم. خداوند تمام جوانها را درحفظ وامانش نگهدارد واز خیرات آنها پدر ترا هم!

از جواب بی بی جان کودک حیرت زده می شود. پس از لحظه یی می پرسد:

بی بی جان چرا از خیرات سر آنها!؟

ــ بسیار پُرنگو، حوصله بی بی ات را سربردی! کارت رابکن که ناوقت شب شد. آخر توفردا امتحان داری یا نه!؟

این را زن جوان گفت و خودش دوباره مصروف کارش شد. او در گوشه ی اتاق چهار زانو نشسته ودر بین قطی تار وسوزن، تار فولادی می پالید تا شاریده گیها ودرزهای کرتی کودک را بدوزد. او تار فولادی نیافت، تاری را با رنگ دیگری گرفت و شروع کردبه دوختن. کودک که کاردستی را تمام کرد، شادمانه از جایش بلندشد، در حالی که خوشی از چهره اش زبانه می کشید، رفت پیش بی بی جان وگفت:

ــ بی بی جان! کاردستی ام خلاص شد.

بی بی جان باچشمهای کم فروغش کار دستی را نگریست:

ــ نام خداچقدرمقبول! درست مثل خانه ای راستی !

این را بی بی جان گفت وبا دست استخوانی و لاغرش که رگهای سبز ورم کرده ازجلدش بیرون زده بود، چند بار بر سر کودک دست کشید. زن جوان سرش را بلند نمودبار دیگر بالای کودک صدازد:

ــ بی بی ات را بگذارآرام. دستهایت رابشوی و خواب کن، که ناوقت شد! یک بار طرف کالایت سیل کن که چه کردی؟

کودک که به پیراهنش نگاه کرد، شادی از چهره اش پس زد.او تاخواست از جایش بلند شود، زن جوان باز صدا زد:

ــ اول رادیو را روشن کن.

مادر کلان رو به زن جوان گفت :

ــ بچیم بسیار کم حوصله گی می کنی ! گفته گفته هم دل طفلک را خوردی هم دل خود را! یک بار برو پیش حاجی بابه،که دَم وعایت کند ویا برویک بار پیش داکترمقدر. می گویند او، همین ناجوری های کم حوصله گی

و دل خوری را خوب درمان می کند.

وبعد آهسته وآرام با خود زمزه کرد:

ــ آخ من ترا نصیحت می کنم، خودم از تو بد تر شده ام.

رادیو در تاقچه بود وبرسرش دستمال ِسپید ِگل سیب ِ گلدروزی شده هموار.کودک رادیو را روشن کرد. از رادیو آهنگهای انقلابی و میهنی یکی پس از دیگری نشر می گردید. با شنیدن چنان آهنگها، زن جوان سوی رادیو تری تری نگریست:

ــ باز چه گپ است؟

ــ البته باز کدام پادشاه گردشی است ، چه بلا؟

این را مادر کلان می گوید و خود انده بار به رادیوخیره می ماند. زن جوان سوزن را درکرتی فرو می برد:

ــ بی گپ نیست، که دراین وقت شب، این طور بیتها را مانده اند!

ــ من می گوییم زودتر! زودتر خدا تخت و بخت شان راچپه کند. جوان گفتنی برای مردم نماند. چیزی رابندی کرند وکشتند؛ وچیزدیگرراعسکری گفته بردند و نیست و نابودکرند!

مادر کلان به سوی حویلی اشاره نموده افزود:

ــ تو خوب ببین! چله رسید، شور خوردنی چله خورد می رسد، از غفار مادر مُرده ، غیر از همان خط هیچ احوالش نشد!

مادر کلان از صندق سینه اش ، که به گفته ی خودش غمخانه شده بود، آهی بیرون داد:

ــ به هزار خواری و پریشانی اولاد کلان کن! غم نان و کالا و سبقش را بکش، آخر عسکری ببرند و سر شان را زیر بال شان کنند!

مادر کلان با گوشه ی چادرش آب چشم و بینی اش را پاک می نماید و اضافه می کند:

ــ غفار مادر مَرده در سینه ام بود، که پدرخدابیامرزش، سینه بغل شد وسرتپ افتید. آب ودانه اش از این دنیای دون کنده شده بود.جنتها جایش غیر از همین خانه، خس خدا ازش نمانده بود. چیزی هم که مانده بود، فروختم وخرچ دارو ودرمانش را کردم. به خداقسم ، که روز ها غفار مادر مَرده در سینه ام، دربه بدر می رفتم خانه های مردم، کالا شویی می کردم ویا کالای لیلامی رااز دکان آشنای پدر غفار می گرفتم وتا نیمه های شب اتو می کردم. قَول به قَولم نمی ماند.

ــ غفار می گفت ، اوهم کار می کرد.

ــ آن، او بیچاره همین که نیمچه شد، همرایم بازو داد. نیم روز مکتب می رفت ونیم روز کار می کرد.

غم ، بیشتر به دل مادر کلان راه یافت نیافت، اما اشک که کاسه ی چشمهایش را پَرنموده بود شرزد واز دوطرف بینی اش پایین ریخت. مادرکلان خواست به حرفش ادامه دهد، اما زن جوان با بر آشفته گی حرف او را قطع نمود:

ــ غفارگناه خودش است. خودکرده را نه درد است نه درمان! صددفعه برایش گفتم، عذر وزاری کردم، که کارت معلمها را جمع می کنند می برندشان عسکری . بلند شو که یک طرف برویم. به دهنم زد که کجا؟ به کدام ملک خودرا آواره و دربدر بسازیم! دردبی وطنی وآواره گی از این درد کمتر نیست! برایش گفتم:

پس بگیر یک آشنارا پیداکن وخودرایک جای خوب چهره کن.

ــ غفار مادر مُرده را مدیر بازی داد. مگر خودش در خط خود نوشته نکرده بود؟ او مدیر نامدیر بازی دادش.

او نمک ناشنا، که شورمی خورد می گفت : « غفار برادرقرآنی ام است!» آخر نه پاس برادرقرآنی را دانست نه پاس آب ونمک را !

ــ هی بابا، حالا کجاپاس آن گپها مانده است! حالابسیارکم پیدامی شود، که کسی پاس آب و نمک رادراشته باشد.دنیا را رندی گرفته وچالاکی . دنیای به جان زدن است!

این را راست می گویی! آن گپها ، آن صداقت وراستی را دیگر خواب ببینی بچیم!

آن روز ساعت دوم درسی تازه شروع شده بود. غفار در صنف بود و مصروف درس دادن، که ملازم آمد ترامدیرکاردارد.

مدیر در اتاقش به میان دودسگرت تنها بود. اودر پشت میزش نشسته و پیهم سگرت دود می کرد. دود سگرت که از سوراخهای بینی و دهنش بیرون می زد، لحظه یی جلوصورتش معلق وی ماند، آن گاه شمال باد پکه دود را به سر وصورتش پُف می کردو می برد لای موهای سر و بروتش.

غفار که داخل اتاق گردید، مدیر، به نزدیک ترین چوکی اشاره نمود، که او بنشیند. غفار به ساعتش نگرست وگفت :

ــ با من کار داشتید؟

مدیر خودرا به غفار نزدیکتر ساخته گفت:

راستش را بگویم، غفار جان، چند روز پیش آمده بودند که ترا ببرند!

غفار، حیرت زده می پرسد:

ــ کجا؟

معلومدار که کجا …خاد.

ــ خاد برای چه؟

ــ می گفتند: بالایت اشتباهی هستند.

وسواس وتشویش نرم نرمک به دل غفار راه یافت، تعجب آمیز از مدیر پرسید:

ــ اشتباهی چه؟ آخر چرا؟

ــ نمی فهمم درست، می گفتند: اشتباهی هستند. چند روز ی می برندت برای تحقیق.

غفار لبهایش راکه خشکیده بودبا نوک زبان ترمی نماید ومی پرسد:

ــ چرا برای تحقیق ببرند!؟ چه کاری کرده ام!؟ آخر شما مرا خوبتر می شناسید.

مدیرکه پیهم به سگرتش کش می نمود به حواب می گوید:

ــ می دانم، برای شان زیاد از خودت گفتم. از پاکی وصداقتت گفتم . آنها قبول نمی کرند. بالاخره به این راضی شدند که بروی سربازی . باتاءسف که سر ازفردا، ازاین جا منفک هستی.

با شنیدن این خبر غفار منگ می شود.اصلاً باورش نمی شود که چنین خبری را اززبان مدیربشنود. اوبه چرتهایش اندراست، که دروازه ی اتاق به شدت باز می شود، دونفر همراه با یک سرباز تنفگ به دست داخل اتاق می گردند.بادیدن آنها رنگ از چهره ای غفار کاملاً می پرد ، تنش می لرزد وبرآسمان چهره اش ابرغم می نشیند.

آنها بعد ار گفت وشنود کوتاهی غفار راباخود می برند سربازی .

کودک که سرش راگذاشت به بالشت، لحظه ای بعد خرخرش بلند شدو مثل خرگوش کوچکی به خواب رفت . زن هنوز بخیه می زد و می دوخت. مادرکلان که دانه های تسبیح راآرام آرام می انداخت به فکر غرق بود. چرتهایش او راکلاوه کرده بود. در رادیو، پس ازنشرآنهمه آهنگهای انقلابی ومیهنی، صدای یک گوینده

می براید که می گوید: « طوری که درخبرهاهم شنیدید، منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ورییس شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان، امروزدر بیست و ششمین کنگره حزب کمونیست شوروی بیانیه ی پُرشورو انقلابی ایرادکردند، که حال توجه تان را به شنیدن آن جلب می کنم .» به دنبال صدای گوینده صدای کف زدنهای پیهم و هورا هورا بلند گردید. باشنیدن آن خبر مادرکلان گفت :

ــ باز پُرگفتن شروع شد!

ــ بلی غیر از پُرگفتن چی کار دارند؟!

نشر بیانیه در رادیو ادامه داشت ، بیانیه دهنده در قسمتی از گفتارش گفت : « جوانان ما، دیگربه ماهیت انقلاب شان پی برده اند. دیگر جوانان ما دسته دسته و گروه گروه برای انقلاب شان سلاح می گیرند. قرارگزارش قوای مسلح ما، دراین سه ماه اخیر صدها جوان داوطلبانه به صفوف قوای مسلح کشور پیوسته اند.»

مادر کلان، به زن جوان که تازه از دوختن وبخیه زدن خلاص شده بود رو نمود:

ــ چی گفت؟ درست نفهمیدم ، این گوشهای بلازده ام بنگس پیداکرده اند ، درست گپ را شنیده نمی توانم.

زن جوان چین برپیشانی انداخته به جواب گفت :

می گوید جوانها به دل خود وبه شوق خود، میروند عسکری!

ــ وای چرا دروغ می گویند ؟ روی دروغ گوی سیاه! به غیر از ملحدهای خودشان کی به شوق وبه دل خود به عسکری می رود وخودرا به کشتن می دهد؟ دور نمی رویم نزدیک، پیش چشم خود ما، قاسم، به زن و چهارطفل صغیرش رحم نکردند، بیچاره رابا ریش سفیدش به زور بردندعسکری، آخرهم، یگان بخیل آوازه انداخت که، آی قاسم حزبی شده است، آی قاسم مخبر شده است، که دراین سرسفید رفته است عسکری

ــ مرا ازهمان اول باورم نمی شد که قاسم حزبی شده باشد.

ــ بچیم، قاسم آنطور آدم نبود که مخبر می شد. راست بگویم، همین مخبری ومخبرشدن کار مردم اصل وپدرکرده نیست. قاسم بسیار آدم پدرکرده بود. خدا بیامرزد کاکای غفار را، در وقت امانی ، در ارگ شاهی کار می کرد. او می گفت ، یک روز درشعبه نشسته بودم که خود اعلیحضرت آمد. همان روز هایی بوده که نوشورش وشک شکه سقوی تیت شده بود. اعلیحضرت پس از این که شعبه را معاینه و تفتیش می کند، روی خود راطرف کاکای غفاردورداده می گوید: « سرکاتب صاحب! خبررسیده که دراین روزها، آدمهای غیر ، دراین شعبه می آیند ، بعد ازاین به من احوال بدهید که کیها دراین شعبه رفت وآمد دارند. »

کاکای غفار قصه می کرد که : ا این گپ اعلیحضرت بسیاربه دماغم بد خورد واز گپش خونم به حوش آمد.

خلاصه کاکای غفار روئ خودرا طرف اعلیحضرت دور می دهد و می گوید:

ــ حضور اعلیحضرت درست است که من خدمت گذار هستم ، امااین کار از من پوره نیست. خواهش می کنم که این وظیفه را به کدام آدم اوباش بدهید!

ــ باز امان الله خان کاکای غفار راچیزی نگفت ؟

ــ نی، کاکای غفار می گفت که: اعلیحضرت پس ازاین که گپهایم را شنید، سر خودرا شورداده، شورداده ازشعبه برآمد.

بچیم، قاسم هم، آدم اوباش نبود که می رفت ومخبر می شد و خبرچینی می کرد. تو خودت دیدی وقتی بیچاره در عسکری شهید شد، روپیه خدارانداشتند که خرچ گوروکفنش را کنند. اگراو مخبر می بود، یک چهار قران و روپیه حرام حتماً می داشت.

ــ آن را چی می کنی چند روز پیش درشهر، زن قاسم را دیدم. بیچاره ، گدایی می کرد. از چادری ماشی رنگش شناختمش. همین که مرا دید تیر خود را آوردولشم کرده در یک دکان بالاشد. دلم برای مسکین پاره پاره شد.

زن جوان، هنوزحرفش را تمام نکرده بود، که ازحویلی صدایی به گوشش رسید. صدایی شبیه پرزدن پرنده. نگاه زن جوان، از چهره ای مادر کلان پرید به حویلی، که در تاریکی شب خفته بود. مادرکلان پرسید:

ــ چه گپ شد بچیم ؟ چرا یکی و یکبار وارخطا شدی ؟

ــ ازحویلی یک صدا به گوشم آمد.

ــ تو بلندشو ببین، البته باز آمدندمجاهدینها. از دست آنها هم روز نداریم. برای شان بگو، یکبار برای تان گفتم، که امروز نوبت خمیرما نبود. فرداتنور می کنیم، فرداشب بیایند. به خیالم که هیچ گپ را نمی فهمند!

زن جوان چرتی و پریشان، درحالی که ترس در وجودش ریشه دوانیده بود، از چایش دل نادل بلندشد. لب چادرش را به پشت گوشش جا به جاکرد ورفت به سوی دهلیز. نرسیده به دهلیز بازهمان صدابه گوشش رسیدو به دنبال آن بع بع یگانه گوسفند شان نیزازحویلی بلند گردید. زن باشنیدن صدای گوسفند، با شتاب یا بی شتاب خود رابه حویلی رسانید. با صدای لرزان وترسیده پرسید:

ــ کیست؟ کیست درحویلی؟

صدای زن جوان در تاریکی شب گُم شدو بی جواب ماند. ترس بیشتر در وجودش خانه کرد. او باردیگر صدازد:

ــ کیست در حویلی ؟ گفتم کیست؟

ابن بار از گوشه یی صدا آمد:

ــ استی … استی. *

با شنیدن آن صدا، لرزه بر اندام زن جوان افتاد. بدنش سرد شد . تمام بدنش سرد شد. اوبه سوی دهلیز دویده فریاد زد:

ــ دزد! … وای دزد! …روسها!… وای از برای خدا…

زن جوان که داخل اتاق شد، یکراست رفت پهلوی بی بی جان . بی بی جان را بغل زد:

ــ وای برای خدا ، روسها آمده اند! روسها! در حویلی روسها آمده اند!

بی بی جان تا خواست چیزی بگوید، دومرد روسی، یکی افسر ودیگری سرباز درچوکات در، ظاهر شدند. زن سردش بود. می لرزید. ازسردی بود ویا ازترس ، می لرزید. تمام بدنش می لرزید. حالت عجیبی، حالتی شبیه تشنج برایش دست داده بود. خواست بلند فریاد بزند وهمه همسایه ها راخبر کند . اما به نظرش رسید، دستی گلویش را می فشارد و نمی گذارد صدایش را بلندکند. دیگر صدا در گلویش مُرده بود. خواست از جایش بلند شودو به سوی حویلی برود، اما نتوانست. شیمه از وجودش رفته وپاهایش توانش را از دست داده بود. عینکهای زانوهایش، چون فانوسی که بلرزد در باد، می لرزیدند. مادر کلان چون شاهین پیر، از جایش کنده شدوبه سوی دوتفنگدار پَرید وداد زد:

ــ او کافرهای بی دین، چی می خواهید ازما؟ دراین ناوقت شب به خانه دوسیاه سر تک وتنهاچرا آمده اید. برآیید، برآیید، که حالی همراه زن جانم دوتکه تان می کنم!

دو تفنگدارروسی ندانستند، که مادر کلان چه گفت. آنها بی توجه به مادر کلان وحرفهایش ، این سو و آن سوی اتاق را پالیدند. چشم آنی که افسر بوداز گوشه ای اتاق، بار دیگر کشانیده شد به سوی زن جوان. گوشه ای چادر زن جوان، کمی کنارشده بود وقدری اززلفان او حایل گردیده بود بین چشمهای میشی و سرمه کرده اش و آن افسر. این بار از نگریستن به زن جوان افسر راحالت دیگری دست داد وبرآن شد از خیر گوسفند بگذرد.

افسر که هنوز از سوراخ میله ی تفنگش، حرارت بیرون می زد، روبه سرباز، با زبان خودشان گفت:

ــ اوخرس، گفتم : زود شو تیل بیاور.

سرباز گویی، که حرف افسر را نشنیده بود باز پرسید:

ــ کارت را کردی ، مگر چرا آنها را کُشتی؟ پیر زن راکُشتی که به جانت حمله کرد، مگرچرا کودک را کُشتی؟

چرا زن جوان را کُشتی ، بی رحم!

افسر که همانند مار زخم خورده به پیچ و تاب افتاده بود، میله ی تفنگش را سوی سربازدور داده صدازد:

ــ رفیق سرباز بالایت امر می نمایم ، که گیلنه تیل را زوذ بیاور!

شعله های آتش به تندی از این سوی خانه به آن سوی خانه راه می رفت و اسباب و لوازم خانه را در بغل می گرفت. شعله آتش به سوی تاقچه کشانیده شد و سیل آسا به رادیو هجوم برد. رادیو هنوز روشن بود. بیانیه دهنده ، هنوز بیانیه می داد. صدای اوکه در میان صدای سوختن ودر گرفتن وسایل خانه یه مشکل شنیده می شد؛ می گفت :

« من به نماینده گی از دفتر بیروی سیاسی، اعضای کمیته مرکزی وتمامی صفوف حزب دموکراتیک خلق افغانستان، به پیشگاه شما رفیقای عزیز، از افسران، خوردضابطان وسربازان قطعات معدودکشورشوروی کبیر، اظهار سپاس می دارم، که دراین مرحله ی حساس، وظیفه ای انترناسیونالیستی خویش رادر کشور انقلابی ما، بسیار صادقانه و شجاعانه انجام می دهند…»

دیگر اتش رادیو را بلعید و صدای آن خاموش شد.

* استی به زبان معنای ایستاد

02 سپتامبر
۱ دیدگاه

در صنف مکتب ( داستان کوتاه)

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه ۱۱ سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲ سپتامبر  ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

در صنف مکتب

داستان کوتاه
نوشتهٔ نعمت حسینی
روی تختهٔ صنف تنها این جملهٔ ناتمام نوشته شده بود:
«درس امروز ِمضمون تاریخ ما …»
و تو در آخر صنف، روی زمین، زانو در بغل، ترسیده نشسته بودی.
بیش از حد ترسیده بودی.
از ترس، زانوهایت را محکم در بغل فشرده بودی، اما بازهم می‌لرزیدند و به هم می‌خوردند؛ مثل عینک‌های زانوی لرزان. دندان‌هایت نیز می‌لرزیدند و صدای «قرچ‌قرچ» به هم خوردن‌شان را می‌شنیدی. می‌شنیدی یا نمی‌شنیدی، دیگر مهم نبود؛ مهم این بود که دندان‌هایت مثل زانوهایت می‌لرزیدند. تمام بدنت می‌لرزید: شانه‌ها، سر، انگشتان دست و پاهایت.
با آن‌که بیرون برف به شدّت می‌بارید، هوای صنف چندان سرد نبود. در گوشهٔ صنف، زیر ارسی، از چند خشت دیگدان ساخته بودند. پهلوی آن چند چوکی شکسته، چند کتاب کهنه و بالای دیکدان یک چای‌جوش نه چندان کلان گذاشته بودند. آتش دیکدان هنوز روشن بود و اندکی هوا ی صنف را گرم می‌کرد.
نه، تو از خنک نمی‌لرزیدی، از ترس می‌لرزیدی.
ترس در تار و پودت خانه کرده بود. زنده گی‌ات با ترس آمیخته شده بود و مثل سایه در همه‌جا همراهت می‌آمد؛ حتا در خواب‌هایت. خواب‌هایت را نیز ترس شکل می‌داد و همیشه کابوس می‌دیدی. خانه، حویلی، کوچه و گذر شما را ترس فراگرفته بود و در چنگال خودش می‌فشرد.
امّا حالا ترسی دیگر، ترسی غریب و هولناک، در وجودت رخنه کرده بود. از شدت ترس اشک‌هایت دانه‌دانه بر زانوهایت می‌چکیدند. زانوهایت از اشک تر شده بود. همان صحنه برایت وحشت‌انگیز بود.
***
وقتی جنگ در کوچه و گذرتان شدت گرفت، تو همراه مادرت و دختر همسایه در پس‌خانهٔ خانه پنهان شده بودید. امّا امروز صبح پیش از چاشت، سه تفنگ‌به‌دست سر رسیدند. خانه را تلاشی کردند و شما را یافتند. با خشم و غضب بیرون‌تان کشیدند و به این صنف مکتب ـ که قرارگاه خود ساخته بودند ـ آوردند.
تو در پس‌خانه در پُست رختخواب‌ها پنهان شده بودی. مادرت را با یک ضربهٔ قنداق تفنگ به زمین انداختند و تو و دختر همسایه را گریه‌کنان با خود آوردند. هرچه ناله و فریاد و عذر کردید، سودی نکرد. دختر همسایه از تاقچهٔ پیش ارسی قرآن را آورد و التماس کرد:
ـ «به روی قرآن، ما را رها کنید!»
اما گوش کسی شنوا نبود. تو پردهٔ پس‌خانه را محکم گرفته بودی، امّا یکی از آن‌ها از یخن ات کشید و پرده را از جا کند. هنوز پرده در آغوشت بود که ترا با همان پرده و دختر همسایه، کشان‌کشان به این‌جا آوردند.
هنوز ننشسته بودند که دو نفرشان به جان دختر همسایه افتادند. نخست یخنش را دریدند و سپس تنبانش را کشیدند. دختر همسایه دست و پا می‌زد، گریه و زاری می‌کرد، می‌کوشید از زیر دست‌شان رهایی یابد و شرمگاهش را پنهان کند، امّا نمی‌توانست. ناگهان همهٔ قوتش را در پاهایش جمع کرد و یکی از تفنگ‌به‌دست‌ها را از تنش دور ساخت و فریاد زد:
«رهایم کن، جَنَاوَر شپشی!»
با شنیدن این سخن، خشم تفنگ‌به‌دست شعله‌ور شد. با شتاب چاقویی از جیب جمپرش بیرون کشید و با حرکتی غیرقابل باور، بر پستان دختر همسایه چنگ زد و آن را از بیخ برید.
فریاد دختر، نه، نعرهٔ دختر، سراسر صنف را پر کرد. هم‌زمان خون فواره زد و زمین صنف را حوضچهٔ سرخ ساخت. از دیدن آن صحنه، دنیا پیش چشمانت سیاه شد؛ همه‌چیز ـ در و دیوار صنف، دختر همسایه، تفنگ‌به‌دست‌ها، دیگدان، چوکی‌ها و کتاب‌ها ـ همه سرخ و سیاه می‌نمودند.
آن که پستان دختر را بریده بود، از جا برخاست، چوکی‌ها و میزها را کنار زد و وسط صنف را میدان ساخت. پستان بریده را گرفت و با همدستش مثل توپ فوتبال به بازی پرداخت. خون، زمین صنف را رنگین کرد. سومی، تنبان دختر همسایه را به سرنیزهٔ تفنگش بست و چپ و راست می‌چرخاند؛ همان‌گونه که جهندهٔ زیارت را می‌چرخانند. و «نعرهٔ تکبیرگویان» مسابقه را داوری می‌کرد.
هنوز مصروف مسابقه بودند که از مخابره شان صدا بلند شد : باقی یک ، باقی یک ! پُسته ها همه سقوط کرده است فرار کنین !!
پایان
شهر فولدا ـ جرمنی
۳۱ آگست ۲۰۲۵ 

 

 

17 ژوئن
۱ دیدگاه

اسیر

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 27  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 17 جون  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

اسیر
داستان کوتاه
نوشتهء : تعمت حسینی 
اتاقک نیم روشن و نَمنَاک بود. بوی نَم و کهنه گی می داد. اصلاً آن جا اتاق نبود ، ته کاو بود . وقتی ترا به آن حال، به آن ته کاوی آوردند ، سرت بنگ بنگ می کرد و پندیده بود . چشمانت نیز پندیده بودند. به سر و رویت زیاد با مشت زده بودند. فکر می کردی استخوان های شانه ها و قبرغه هایت را شکستانده اند . با قنداق تفنگ شان به شانه ها و قبرغه هایت به شدت زده بودند . یخنت تر بود. دهانت و یخنت بوی شاش می داد. پیش از آن که ترا به ته کاو بیاورند ، در بالا ، روی زمین انداختند. دو سه تای شان ترا محکم گرفتند و یکی اش به دهنت شاشید. حالا دهنت بوی شاش می داد. نور و روشنی کمی که از کلکینچهء ته کاو به داخل می تابید ،مقداری داخل ته کاو را قابل دید می ساخت. تو تخته به پشت دراز روی ته کاو افتاده بودی. نیمه بی هوش بودی. صدای نالش و نالهء که از طرف دست راستت بلند بود ترا واداشت تا به مشکل و همان حال نیمه بی هوش سرت را طرف صدای نالش و ناله دور بدهی . طرف صدای نالش و ناله که سرت را دور دادی ، دریافتی که گردنت خیلی درد می کند. یکی از آنها بالای گردنت بالا شده بود و گلویت را با پایش فشار می داد . طرف صدای نالش و ناله که سرت را به مشکل و با درد زیاد ، دور دادی با چشمان پندیده و نیمه بسته ات دیدی که دوسه نفر مثل تو ، روی ته کاو دراز افتاده اند و یکی از آن ها نالش و ناله دارد. اما نمی دانستی که کدام شان است. خواستی با دست ات مگس هایی راکه در کنج چشمانت نشسته بودند و بالای قطرات آبی که در گوشهء چشمانت در حال خشکیدن بودند می نشستند و بر می خواستند ، آن ها را پس نمایی که دریافتی دستانت در پشت بسته اند. آن ها دستان ترا از پشت با دستمال یا کدام چیز دیگر بسته بودند . مگس ها خیلی اذیت ات می کردند. یگان تایش داخل سوراخ بینی ات که هنوز خون آن کالاً نخشکیده بود داخل می شدند. سرت را راست و چپ شور دادی که مگس ها بپرند ، که ناگهان دیدی که طرف چپ ات هم کسی مثل خودت روی زمین تخته به پشت افتاده است . از دیدن او کمی ترسیدی . چشمان و دهان او طرف چت ته کاو باز مانده بود . و صدها مگس و چند زنبور دور لبان و چشمان او در حال مستی بودند. با خود گفتی : شاید دستان او را هم مثل دستان تو از پشت بسته اند. وقتی کمی دقیق شدی ، دریافتی که دستان او باز اند و به دو طرف بدنش افتاده اند . در همان حال خراب ات کمی چرتی شدی ،که چرا او مگس ها و زنبور ها را از رویش نمی پراند ، دستانش که باز اند ؟ دلت بیشتر بد شد و حال ات بیشتر بهم خورد . به رویش که نگاه کردی ،دهان و چشمانش باز مانده بودند .خوب که نگریستی ،دیدی که او نفس نمی کشد. او مُرده است . از دیدن مرده در پهلویت ، نفس ات در سینه ات حبس شد. اولین بار بود که مرده را چنان نزدیک به خود می دیدی . نزدیک به خود و شانه به شانه . آن هم مرده بیگانه و نا آشنارا . خواستی پایت را از پایش دور کنی . حیرت زده دیدی که پای او در پایت بسته است . آنها پای مرده را به پایت بسته بودند. نه ، نه ، آنها پای ترا به پای آن مرده بسته بودند. از دیدن آن حالت مو در بدنت راست شد. درد بیشتر در کمرت سیخ زد . خواستی چیغ بزنی . اما صدا در گلویت خفه بود .
***
یک روز پیش ، صبح وقت ، هنگامی با بایسکل ات طرف وظیفه و کارت می رفتی ، از نزدیک پوستهء آنها می گذشتی که بالایت با لهجهء خاص صدا زده شد :
ـ کجا؟! دور بخور!
تو که صدا را با آن لهجهء خاص شنیدی با خود گفتی :
ـ خداخیر کند!
و تیرات را آوردی یا نیاوردی ، به رفتن ادامه دادی .
چند متر دور نرفتی بودی که یکی از آن تفنگدار ها از پشت ات دوید و از قنجغه بایسکل ات محکم گرفت و ترا ایستاد نمود. از بایسکل پایان شدی و پرسیدی:
ـ خیرت است ؟ چیزی کار داشتی ؟
تفنگ به دست با شتاب دست به یخن ات انداخته و با همان لهجه خاص اش گفت:
ـ چرا به گپ من گوش نکردی؟
او همرایت در گفت گو بود ،که تفنگ به دست دیگری که لب جوی بالای چوکی چوبی نشسته بود ، آمده با همان لهجهء تفنگ به دست اولی پرسید:
ـ چی می گوید ، این پطلون پوش ؟
تفنگ به دست اولی به جواب او گفت :
ـ از نفرهای نجیب است . از نفرهای نجیب است و حزبی .
آن دیگری گفت :
ـ بیارش !!
تو که با یک دست بایسکل ات را محکم گرفته بودی و با دست دیگر می خواستی یخن ات را از دست او رها کنی به جواب گفتی :
ـ نفر داکتر نجیب نیستم. یک مامور عادی و بیچاره هستم. نه حزبی هستم و نه مزبی
ـ شاخ کبر که هستی ؟!
تفنگ به دست سومی که آن طرف جوی ، ایستاد بود صدا زد :
ـ بیارش ، بیل را بده که یک قد موضع بکند بر ما !
تو از این گپ وحشت زده شدی. لزره به اندامت افتاد. با زبان خشک گفتی :
ـ او برادر ! دفتر سرم ناوقت می شود . غیر حاضر می شوم. چند روز است که از خاطر جنگ دفتر نرفتیم حاضری خود را امضاء نکردیم.
ـ زیاد گپ نزن، هله چقری بکن . هله زود شو!
تا نزدیک های چاشت بالایت موضع کندند . آفتاب بر فرق آسمان ایستاده بود و به شدت می تابید. تشنه ات بود. چند بار از آن ها آب خواستی ، برایت نیاوردند . عرق از سر و رویت فوران داشت و پشت و کمرت کاملاً تر شده بودند . زیاد ناراحت و دلگیر شده بودی . با خود گفتی :
ـ این چی ظلمی را شروع کرده اند، این وحشی ها !!
وقتی کارت تمام شد. خواستی بایسکل ات را بگیری و بروی که یکی از آن تفگداران بالایت صدا زد:
ـ کجا می بری بایسکل را ؟ بایسکل ات را بمان برای ما ، که یگان سودا مودای خود را سرش بیاریم .
تو که از شنیدن این خبر گیچ و منگ شدی ، حیرت زده گفتی :
ـ برای همین به شهر آمدین که مردم را لُچ کنین ! از برای خدا!؟
یکی از آن تفنگدارن نصوار دهنش را پیش پایت تُف نموده به جوابت گفت :
ـ برو که حالی یک شاجور را به کله ات خالی می کنم . کله ام را خراب نکن برو!
تمام بدنت را لرزه گرفته بود. گیچ و منگ شده بودی . خواستی سرت را پایان بیندازی و بروی که یکی از جمع تفنگداران ، رو به تفنگدار اولی گفت :
ـ اگر می خرد بایسکل خود را برایش بفروش.
از شنیدن این گپ سرت چرخ خورد . حالت به هم خورد ، قریب بود به زمین بغلطی . با قهر و عصبیت گفتی:
ـ شما برای چور آمدین به شهر و بازار ؟ برای این آمدین که مردم را لُچ کنین ؟ برای ویرانی و خرابی به کابل ریختین؟
باشنیدن گپ های تو یکی از جمع آن ها صدا زد :
ـ بزن ای نوکر روس را. اگر ما نمی بودیم ، حالی اولاد های شان چشم سبز می بودند .
بعد آن نفر اولی به یخنت دست انداخت ، ترا کشان کشان آن طرف لب سرک برد و چند تای دیگر هم ترا دنبال کردند . در دهلیز یکی از تعمیر های نیمه ویرانهء آن سوی سرک چند نفر شان به جانت در افتادند تا توان داشتند ترا زدند و کوفتند و کوبیدند. آدرس خانه تان را ازت گرفتند ، تا به زن و فرزندت احوال بفرستند که برای رهایی ات تا سه روز پنج لک تهیه نمایند و رنه ترا خواهند کشت .
***
روز دوم بود که در آن ته کاو بودی. بدنت از شده درد ، مثل خودت ناله می کرد. تمام تار و پودات ناله می کرد . با همان حال و درد کشیدن به این می اندیشیدی که زنت و فرزند خورد سال ات از کجا پول پیدا کنند برای رهایی ات؟ تو اسیر شده بودی . تو در شهر خود تان اسیر شده بودی . اسیر چند بیگانهء اجنبی تفنگ به دست . اسیر چند تفنگ به دستی که به شهر و کوچه و بازار تان ریخته بودند . در همین سودا و اندیشه و غم بودی که صدای مهیب و وحشت ناکی بلند شد و زمین را لرزاند. ترا این جا در این سوی سرک در ته کوی لرزاند. زمین زیر بدن دردناک ات لرزید. خاک و خاشاک از چت ته کو ریختن گرفت . اما آ ن سوی سرک، راکت پسته آن تفنگ به دستان را با پرسونل و اسباب شان به آسمان پاشان پاشان نمود و به هر طرف مثل پخته ندافی ریختاند .
پایان
29 سپتامبر 2023 
شهر فولاد ـ جرمنی
Ist möglicherweise ein Bild von Feuer
23 آوریل
۱ دیدگاه

بازنِگر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 3 ثور  ( اردیبهشت ) 1404  خورشیدی – 23 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بازنِگر

داستان کوتاه
نوشتهء نعمت حسینی
او و چند رقاصهء دیگر در پس صحنه نشسته و منتظر نوبت برنامهء شان بودند که بروند روی ستیژ. تا شروع برنامهء آنها، یکی از آواز خوان های نه چندان محبوب و خوب، برنامه اجرا می نمود و آواز می خواند. من نیز آن جا ، در پس صحنه رفتم چون می خواستم با تنی چند از آن رقاصه های گروپ هنری برای برنامهء رادیویی ام، مصاحبه نمایم. وقتی آن جا، پشت صحنه رفتم، همین که چشمم به او افتاد، دلم گروپ، گروپ نمود و زیبایی اش مرا به سویش کشاند. چشمان کلان و سرمه کرده اش در روی لاغر و استخوانی سفیدش نمود خاص داشت. رویش سفید بود، اما مایل به زردی. لباس سرخ رنگ پنجابی خیلی نمودش می داد. نزدیکش رفتم، سلام دادم و به چوکی خالی پهلویش اشاره نموده و پرسیدم:
اجازه است این جا بنشینم ؟
با اشارهء سر اجازه داد که بنشینم. پهلویش نشستم و از زیر چشم خوب سویش نگریستم و نظاهره اش کردم . بینی قلمی داشت ، ابرو های کشیده و تند و خوشنمای دختر شرقی، اما از قیافه اش بی خوابی و بی حالی نمایان بود. او بی توجه به من، دستش را داخل یخنش نمود، از سینه بندش قطی سگرت «مارلبرو» را کشید. قطی سگرت در دستش بود، با انگشت شهادتش سرپوش قطی سگرت را بلند کرده و قطی را طرف من دراز نموده و با اشاره سر برای من تعارف کرد. دیر شده بود که سگرت « مارلبرو » نکشیده و دود نکرده بودم . چند سال پیش از آن، موقعی که محصل بودم، از پول جیب خرچی که پدرم برایم می داد، روزانه یک قطی ده دانه ای «مارلبرو» می خریدم. اما بعد ها قیمتی شده بود« مارلبرو» نمی توانستم بخرم، سگرت « سفن استار» جاپانی می کشیدم. وقتی او برایم سگرت را تعارف نمود، بی درنگ، یک دانه گرفتم و زیاد تشکری نمودم. او به جواب، تبسم کوتاه و زود گذر نمود و برای خودش نیز یک دانه گرفت و آن را بین لب های باریکش جا داد و قطی سگرت را دوباره به داخل یخنش فرو برد و بین سینه بندش گذاشت. من با شتاب گوگردم را کشیدم و سگرتش را در دادم. او با انگشت شهادتش دو سه بار به پشت دستم زد. این کار در آن سالها در کابل بین برخی از مرد ها ، مُود و رایج بود که به جای تشکری چنان می نمودند. ولی این اولین باری بود که از یک دختر یا زن، چنان حرکت رامی دیدم. سگرتش را که روشن نمود، برایش گفتم:
من برای برنامه رادیویی خود می خواهم با چند نفر از شماها مصاحبه نمایم. رئیس تان قبول نموده است، اجازه است با خودت هم مصاحبه نمایم ؟ طرفم خیره خیره نگریست و گفت:
مصاحبهء چی؟ من چیزی برای گفتن ندارم، چی بگویم؟
از شنیدن صدایش چرتی شده و به حیرت فرو رفتم. باورم نمی شد. هیچ باورم نمی شد. با آن چشمان زیبای بادامی، بینی زیبای قلمی و آن قیافهء زیبای دلکش، چنان صدا! صدای غور و نارسا! صدایی مانند صدای پسر هایی که تازه جوان می شوند. غور مثل بابه غُر غُری باشد! حیران شدم که این صدای ناتراش و غور بچه گانه را چگونه در برنامه ام نشر نمایم. به اندیشه فرو رفتم و به این اندیشیدم که چرا صدای او چنین است؟ عاجل به این نتیجه رسیدم که شاید، سگرت و چرس و الکهول صدای دخترانهء او را چنین دلخراش ساخته است. براستی هم که از لباس هایش بوی سگرت و چرس بیرون می زد و وقتی صحبت می نمود در همان گُل صبح پیش از چاشت، از دهانش بوی الکهول خانه گی بیرون می زد. به روی خود نیاورده برایش گفتم:
من سوال می کنم، شما مطابق سوالم جواب بدهید.
شانه هایش را بالا انداخت و این بار نه رد نمود و نه تائید. تیپ ریکاردرم را از زمین گرفتم، بالای زانوهایم گذاشتم، آماده ساخته روشنش کردم و از او پرسیدم:
– چی زمانی به هنر رقص روی آوردین؟
پرسشم به اندیشه فرو بردش. برای لحظهء کوتاه چشمانش را بست، گویی در درون چشمانش گذشته را می نگرییست. پس آن که چشمانش را دوباره باز نمود، آهی از درون قفس سینه اش بیرون داده و گفت:
– خورد بودم .
با خود گفتم:
ـ بیچاره!
بعد، ازش پرسیدم :
– چند ساله بوده باشین؟
بار دیگر به چرت فرو رفت، بار دیگر چشمانش را کوتاه بست و بعد با صدای اندوه بار گفت:
– ده ـ یازده بوده باشم .
– کی شما را به رقص کشانید و تشویق نمود؟
ـ حاجی
ـ حاجی کی است؟
ـ همو که مره نگاه می کرد.
چرا، پدر و مادر نداشتید؟
با این سوالم، رنگ چهره اش تغییر نمود. رنگش سرخ شد. سرخ سرخ. از شرم بود یا از اندوه ، نمی دانم. برای من مهم نبود که چرا رنگش سرخ و کبود شد، برای من مهم این بود که بدانم آیا پدر و مادر داشت یا نه و آن حاجی کی بود. او تیر خود را آورد و نخواست به سوالم جواب بگوید. اما من در حالی که دلم در سینه ام می زد، بار دیگر ازش پرسیدم:
ـ آیا پدر و مادر نداشتید؟
او بدون این که به سوالم جواب بگوید، گفت:
ـ یگان دفعه، پروگرام های تان را در تلویزیون، می بینم. بسیار شله هستین. ماندن والا نیستین!
و بعد آرام و بی صدا خندید. از این که مرا شله گفت، کمی شرمیدم، به روی خود نیاورده، تیر خود را آوردم، اما خنده اش خیلی خوشم آمد. خنده نمودش می داد. بار دیگر ازش پرسیدم :
– آیا پدر و مادر نداشتید؟
این بار غم از چشمانش باریدن گرفت و به صدای گرفته و پُر بغض گفت:
– داشتم !
– اما چرا حاجی شما را نگاه می نمود؟
در حالی که دو قطره اشک، از دو گوشهء چشمان زیبا و سرمه کشیده اش پایین می لغزیدند، گفت:
ـ خورد که بودم، یک دل شب، مرا از خواب بیدار کردند به سرم چادرم را انداختند و دستم را به دست حاجی دادند و با حاجی روانم کردند. هر قدر مویه کردم، زار زار گریستم، به موهایم چنگ انداختم، موهایم را با دستان ریزه ریزه اُشتکی ام، قوده قوده کندم ، که با حاجی نمی روم . خود را به پای مادرم گره زده و از پاچهء تنبانش محکم گرفته بودم. دامنش را رها نمی کردم، اما هیچ کسی به گپم نکرد و حرفم را نشنید. مرا با حاجی روان کردند.
از شنیدن حرف های او حالم بهم خورد. غم و اندوه به تار و پودم دویدن گرفت. شنیدن قصهء او، در آن لحظه بیچاره ام ساخته بود. با آن هم صد دل را یک دل نموده، ازش پرسیدم :
ـ چرا؟ آخر چرا؟ چرا با حاجی شما را روان کردند؟ این حاجی کی بود ؟
با صدایی غبار و مه گرفته و صدایی که لبریز از ناامیدی و پُر از یأس بود گفت:
زنده گی مابین داشتیم، نه زیاد خوب و نه زیاد بد. روز گذرانی می کردیم. اما پدرم که قمار باز بود. یک شب دار و ندار ما را در قمار باخت و در آخر مرا نیز به یک « دَو» باخت .
بدون ارادی و ناخدا آگاه گفتم:
ـ وای! وای خدای من!
و ادامه داد :
ـ و حاجی مرا در قمار بُرد. روز های اول در خانهء حاجی زیاد نارامی و بی قراری می کردم. پُشت خانه و پدر و مادرم دل انداخته بودم. شب و روز مثل باران گریه می کردم. هر شب تب می کردم. تب خال می کشیدم. تا این که یک روز، حاجی دید که زیاد ناآرامی می کنم ، رفت چند خمچه درخت را کند و آمد چنان در بند های پاهایم زد که ناله ام را به آسمان به پیش خدا جان رساند. از درد زیاد پیش رویم را تر کردم . بند های پاهایم از درد زیاد هُل می زدند. آن قدر فریاد زدم که یک بار دیدم که فریاد از گلویم نمی برآید. فریاد و گریه به گلویم دفن شده بود . آخر مجبور شدم که حوصله کنم و بسازم ومجبور شدم با حاجی ساختم. حاجی در اول، مرا چند وقت پیش خود نگاه کرد. روانم می کرد به طوی ها. وقتی به طوی ها نچلیدم، آوردم به کابل به صحنه نزدیک چمن. در صحنه اول آواز می خواندم و هم بازی می کردم. در صحنه کابل زیاد بازی کردم . هر شب برای هر قسم آدم. حالی ،
دستش را طرف رقاصه های دیگر نموده افزود:
ـ ما چند نفر را در انسامبل شامل کرده اند. در انسامبل ساز و آواز و بازی . و طرف رئیس شان اشاره نموده گفت :
ـ اونه ، او رئیس ما است .
وقتی حرف می زد از صحبتش صدای درد و ناله بیرون می زد و من از صحبتش خورد و خمیر شده بودم . ازش پرسیدم:
ـ آخرین سوال
گفت:
ـ بگو!
– ازدواج کرده اید؟
تبسم تلخی نمود، دود سگرتش را به عمق سینه اش فرو برد و با صدای لبریز از دود گفت:
ـ با بازنگر کسی عروسی می کند؟!
نعمت حسینی
شهر فولدا ـ جرمنی
28 نوامبر 2023
10 مارس
۱ دیدگاه

دو روز مانده به سال نو

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  دوشنبه  20 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی 10 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دو روز مانده به سال نو

داستان کوتاه

نوشتهء نعمت حسینی

هنوز هوا درست روشن نشده بود. هوا گاو میش بود و نیمه تاریک . برف که از سر شب به باریدن شروع کرده بود، دم نگرفته بود .

دخترک در وسط قطار دور و دراز بالای دو پا چغت نشسته و خود را بین پاها های پدرکلانش جا داده بود .

دخترک از شدت خنک می لرزید. پدرکلان نیز می لرزید. همه کسانی که در آن قطار دور و دراز ایستاد بودند و یا نشسته ، می لرزیدند . همه از خنک می لرزیدند . از هوای خنک و بادی سردی که برف را به سرو وصورت شان پُف می نمود . دخترک با پدرکلانش ساعت ها می شد ، شاید از دل شب ، انجا آمده و در وسط آن قطار دور و دراز جا گرفته بودند . تعدادی پیش از آنها امده بودند و شماری هم بعد از آنها . حالا قطار خیلی دراز شده بود . دراز به اندازهء درد ها و غم های شان تا آخر جاده . دخترک بالاپوش خود را به سرش کش نمود بود، تا از شدت خنک و بارش برف به سرش کم کند . آن بالا پوش نبود در حقیقت کرتی پدرش بود که پوشیده بود. دخترک هر لحظه دستانش را پیش دهانش می برد و نوک سرانگشتان را به کُف دهانش گرم می نمود. پدر کلان چند بار خواست با پتویش دخترک را هم بپوشاند اما پتو زیاد کلان نبود از سر دخترک خطا می خورد پایین . دخترک رویش را به عقب برگرداند و به پدرکلانش که در عقب اش چسپیده بود؛ گفت :

ـ بابه جان ! خُتک می خوردم !

پدرکلان دستان استخوانی و سرد و لرزانش را به شانه های دخترک گذاشت او را بیشتر به سینه اش چسپانده و گفت :

ـ حالی به خیر توزیع شروع می شود ، کم مانده ، باز به خیر می رویم خانه !

انشالله امروز نوبت به ما می رسد .

دخترک همان گونه خنک خورده گفت :

دیروز چهار نفر پیش از ما مانده بود که تیل خلاص شد.

پدرکلان به جواب دخترک گفت :

ـ آن بچیم. دیروز یک کمی ناوقت آمدیم .

و بعد طرف اخر قطار اشاره نموده اضافه نمود :

ـ اونه دیروز در همی وقت ها در آخرهای قطار بودیم .

پدرکلان به خاطری که ذهن دخترک را مشغول بسازد پرسید:

ـ راستی ، نگفتی که پدرت در خط چی نوشته کرده ؟

دخترک با صدای لرزان و خنک خورده گفت :

ـ آغایم سلام نوشته کرده و بعد از سلام نوشته که دو ماه است که معاش ما را نداده اند. همین که معاش ما را دادند به زودی به دست کسی که کابل بیاید برای تان پیسه روان می کنم .

دخترک وقتی گپ می زد از شدت خنک دندان هایش بهم می خوردند و جرق جرق بهم خوردن دندان هایش شنیده می شد .

ـ خدا خیرشان ندهد ! هم اولادهای مردم را جبری سربازی روان می کنند و هم معاش شان را نمی دهند !

این را پدرکلان گفت و دهانش را نزدیک گوش دخترک برده گفت :

ـ بچیم رویت را طرفم دور بده باز گپ بزن ، گوش هایم درست نمی شنوند .

این بار دخترک رویش را به عقب دور داده با همان صدای لرزان خنک خورده گفت :

ـ آغایم نوشته کرده که این جا نزدیک سرحد است، زیاد سربازها از قطعه می گریزن و می رون ایران. من از خاطر شما نارام هستم نمی گریزم ، اما نمی دانم دو سال دگر چطور تیر خواهد شد!

دخترک که گپ می زد از صدایش بوی درد و ناله بیرون می زد .

پدر کلان بار دیگر نفرین فرستاد و از دخترک پرسید:

ـ راستی بچیم دیروز چرا مادرت گریان می کرد؟ اولاد ها آزارش داده بودند؟

با این سوال پدر کلان دخترک کمی به چرت فرو رفت. اندکی مکث نموده ، با همان صدای غمبار و لزران گفت :

نی بابه جان ! مادرم دیروز رفته بود مغازه آرد، پُشت مواد کوپونی ! در مغازه زیاد بیروبار بوده ! چند وقت است که آرد و روغن بسیار کم می آید به مغازه کوپون . سپاهی انقلاب پیره دار مغازه کوپون ، به مادرم گفته بوده که بیا چند دقیقه در غرفه پهره داری ما ، باز من برایت نوبت می گیرم !

بابه کلان که از شنیدن این خبر دستان و عینک های زانو هایش به لرزه افتاده بود ، بی اراده آهسته گفت :

ـ پدرلعنت !

و بعد با همان لحن غصب آلود ، اضافه نمود :

باز مادرت چی گفته برایش؟ :

ـ مادرم برایش گفته : « برو مردار خور بی غیرت بی ناموس !»

و بعد ،سپاهی انقلاب با گُلک کمربندی که در دستش بوده به فرق مادرم زده و فرق مادرم برابر یک مالته پندیده است . مادرم تا صبح خواب نکرد و سر درد بود و سرش درد می کرد .

دختر که بغض راه گلویش را گرفته بود رویش را طرف پدرکلانش درست دور داده پرسید:

ـ بابه جان ! چرا در این وقت ها آرد و روغن در مغازه های کوپون و تیل در تانک ها کم می آید ؟

پدرکلان که از این سوال ، مثل دخترک بغض راه گلویش را چنگ انداخت ، به جواب گفت :

ـ بچیم راه بند است . راه سالنگ بند است ! راه حیرتان بند است!

ـ چراه راه بند است !؟

ـ راه را مخالفین مسلح دولت بند می کنند . مخالفین چی !! اشرار بند می کنند . راه را اشرار بند می کنند ! راه کاروان های دولت را که مواد کوپونی و تیل را می آورد بند می کنند . موادکوپونی و تیل را به خود دور می دهند و موتر های خالی را روان می کنند کابل . نیم مواد را خود شان می گیرند و نیم دیگرش را در دکان های مزارشریف سیاه می فروشند . مامور دولت و عریب بیچاره را در کابل در بدر و خاک بسر می کنند . خدا خودشان را در بدر و خاک بسر کند

***

ربعی از ساعت گذشته بود که توزیع تیل شروع شده بود و دخترک بلست بلست در حالی که گیلنه اش به دستش بود به سوی تانک تیل پیش می رفت و پدر کلان از پشت او .

هنوز چند متر به تانک تیل نرسیده بود که صدای شیوس گوش خراش بلند شد. راکتی که از آنسوی کوه آمده بود درست در چند متری تانک تیل به زمین خورد و تا دور ها همه کسانی را که منتظر تیل بودند چون دانه های برف به هوا پاشان نمود.

توته های بدن دخترک و پدرکلان که آن سوی تانک تیل پاشان شده بودند دگر احساس سردی نمی کردند و در غم گرم نمودن خانه شان را برای سال نو نداشتند .

پایان

نعمت حسینی

اول جنوری 2025

شهر فولدا

 

 

 

 

 

 

 

 

02 فوریه
۱ دیدگاه

استخوان – داستان کوتاه

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 14 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

استخوان

داستان کوتاه

نوشتهء نعمت حسینی

 

استخوان دارید، استخوان!

چند وقت می شود، دو ـ سه ماه، یا شایدهم سه و نیم ماه، خوب مهم نیست که چند ماه، در این مدت، مرد لاغر اندام سیاه جرده ای، در محلهء ما کراچی ارابه دار صندوق مانند اش را به مشکل تیله داده به کوچه و پس کوچه ها می رود و صدا می زند:

ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ، و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم، استخوان!

او آن روز چاشت، زیر آفتاب داغ و سوزان بازهم در کوچهء ما آمده بود و با لهجه خاص اش صدا می زد:

ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ، و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم، استخوان!

دورتـَرَک از حویلی ما، دو کودک ِ قد ونیم قد، یکی دختر و دیگری پسر که تازه به آن حویلی کوچ آمده بودند، بالای لخک دورازهء حویلی شان نشسته و مصروف بازی کودکانه ء شان بودند، که کراچی وان وقتی نزدیک آن دو رسید، رُخ به آن دو نموده، برای شان گفت:

ـ بروید پرسان کنید که استخوان دارید! اسختوان می خرم! استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ وفیل مرغ ، و اسخوان شتر!

دخترک که معلوم می شد نسبت به پسرک بزرگتر است، از کراچی وان پرسید:

ـ کاکا از کی پرسان کنیم؟!

او به جواب گفت:

ـ از کی!؟

بعد مکثی نموده اضافه کرد:

ـ از پدر و مادر تان!

از جواب کراچی وان، روی دخترچملک شد و رنگش کبود گردید. چین به پیشانی اش افتاد و با صدای اندکی گرفته، گفت:

– پدر نداریم! پدر ما را در انتحاری کشتند و مادر ما رفته کوچه پایان خانه شاگرد سابق خود کالاشویی می کند. در خانه کسی نیست که ازش پرسان کنیم .

و زهر خندی روی لبان باریک و خشکیده اش نشسته افزود:

ـ ما کجا گوشت می خوریم که استخوانش را بخرین کاکا جان؟!

دخترک که حرفش تمام شد، چادر داکه اش را پس گوش اش نموده، پرسید:

ـ کاکا جان ! اسختوان را چی می کنین که می خرین؟!

او به عوض دادن جواب به دخترک، آهسته و آرام گفت:

ـ استخوان را چی می کنم که می خرم!؟

مکثی نموده بار دیگر تکرار نمود:

ـ استخوان را چی می کنم که می خرم!؟

بعد، طرف کراچی اش اشاره نموده، به بسیار بی علاقه گی، گفت:

این استخوان ها را روان می کنم پاکستان. در پاکستان دانۀ مرغ و فیل مرغ جور می کنند.

و هنوز حرفش درست تمام نشده بود که بی شیمه کراچی اش را تیله داده و بازهم صدا زد:

ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم استخوان !

پیشترک که رفت، مردی که خریطه کلان بوجی مانند در دست داشت و در نوش کوچه ایستاده بود، نزدیک کراچی او شد، بعد از آن که حرف هایی را با کراچی وان رد و بدل نمود، خریطه بوجی مانند اش را به داخل کراچی گذاشت و کراچی وان داخل خریطه را کوتاه و زود گذر نگریست و بعد از جیب واسکت اش پول را کشید و به او پول داد و او با شتاب از آن جا دور شد. کراچی وان بازهم بی شیمه کراچی ارابه دار صندوق مانند اش را به مشکل تیله داده و صدا زد:

ـ استخوان دارید ، استخوان! استخوان می خرم. استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم استخوان !

کرچی وان کمی دیگر هم بالا رفت و دریافت که کراچی اش به سربالایی رفته نمی تواند روی کراچی را دور داد و دوباره طرف خانه آن دو کودک روان شد. هنوز چند قدم نرفته بود، یک بار متوجه شد خریطهء پُر از استخوان را که پیشترک از آن مرد خرید، در داخل کراچی شورمی خورد. از دیدن آن صحنه وحشت گرفتش و حیرت زده شد. رنگ تیره اش تیره تر گردید. هیچ باورش نمی شد. چنان می نمود که گویی زنده جانی در بین آن خریطه است و می خواهد از خریطه بیرون شود. او از آن مرد چند بار اسختوان خریده بود و متوجه شده بود استخوان هایی که او برایش می آورد، مقداری از دیگر استخوان ها فرق دارد. اما این بار عجیب بود. بیخی عجیب بود که خریطۀ استخوان شور می خورد. خواست از آن محل زودتر برود. همانگونه که بی شیمه کراچی را به مشکل تیله می داد به نظرش رسید که از خریطه چک چک خون می چکد. این بار وحشت اش بیشتر شد. ترسید و ترس آرام آرام و نرم نرمک به تمام بدنش به راه رفتن شروع نمود. از خریطهء پُر از استخوان ترسید. از کراچی اش نیز ترسید. فکر نمود که استخوان های داخل خریطه همه پُراز خون هستند. به نظرش رسید که از خریطه و بوجی پُر از خون، بوی خون بیرون می زند. به نظرش رسید که بوی خون چهار طرف کراچی را پرنموده است. خواست خریطه را بگیرد و از کراچی بیرون بیندازد و یا کراچی را رها نموده و فرار نماید. کراچی را نتواست رها نماید، اما کوشید که خریطه را از کراچی بگیرد دور بیندازد. تا خواست خریطه را بگیرد، به نظرش رسید که خریطهء پر از استخوان، پر از خون شده است و هنگامی که به آن دست زد، نگریست دست های او را پر از خون و آلوده ساخته است . از دستان پُر خون آلوده اش ترسید. بسیار وحشت زده شد. برایش تهوع دست داد. قلبش به زدن شروع نمود. قلبش به شدت می زد. دستان خون آلودش به لرزیدن شروع نموده بودند . تمام اعضای بدنش به لرزیدن شروع نموده بودند . به نظرش رسید تمام کوچه به لرزیدن شروع نموده است. به نظرش رسید زمین زیر پایش می لرزد. فکر نمود زلزله دوامدار زمین زیر پایش و کوچه را می لرزاند. دیگر نتوانست تحمل نماید. صد دل را یک دل نموده و دستش را برد به خریطۀ پر از استخوان و استخوان های پر از خون، آن را از کراچی گرفت آن طرف کوچه پرتاب نمود. استخوان های داخل بوجی پاشان شد به هر طرف . از جمع استخوان ها ، یک سر. یک سر انسان لول خورده رفت پایان کوچه درست پیش پای دو کودک که بالای لخک دوازه خانه شان نشسته و مصروف بازی کودکانه شان بودند. دخترک از دیدن سر انسان که لول خورده پیش شان رفته بود چیغ زد و فریاد کشید. فریاد نکشید ، نعره زد . بیخی نعره زد . نعره بلند . هنوز نعره اش تمام نشده بود که بی درنگ از جایش پرید و آن سر انسان را با دو دست اش محکم گرفت و به سینه اش فشرد . او فکرنمود که آن سر، سر پدرش است . سر پدرش که در انتحاری از تن پدرش جدا گردیده و گم شده بود.

پایان

شهر فولدا ـ جرمنی

(30 جدی سال 1403 خورشیدی

19 جنوری 2025 میلادی

 

31 ژانویه
۱ دیدگاه

سرنوشت یک زن

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 12 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 31  جنوری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

سرنوشت یک زن

داستان کوتاه

نوشتهء نعمت حسینی

باران به شدت می بارید. در حقیقت دو روز شده بود ، که گویی آسمان غضب نموده وهی ، پی هم می بارید و می بارید و کوچه و پس کوچه آن محل ؛ پُر از گِل و لای شده بودند. تو در چنان باران شدید به عجله گام برمی داشتی و می خواستی از پنجاه افغانیی که در مشت ات محکم گرفته بودی ، از نان وایی نوش کوچه تان پیش از آن که نان وایی بسته شود ، نان خشک بخری . راستش انگشتانت تاب و توان نگهدشت آن پنجاه افغانی را ندشتند. انگشتان سوزش می کردند و فکر می نمودی ازشدت درد از بند بند جدا می شوند. درد از نوک سرانگشتانت می رفت طرف بند دستانت و از آن جا راه کشیده می رفت طرف بازوها و شانه هایت . از شانه هایت می رفت طرف گردن و بعد می رفت طرف تیر پشتت . در تیر پشتت درد خیمه می زد و تیر پشت ات را چنگ می انداخت . چادری ات از شده باران تر ِ تر شده بود و کلوش ها و پاچه های تنبانت پُر گل . باد شام گاهی که می وزید در زیر چادری می لززاندت و چادری را به بدنت می چسپاند و برجسته گی های بدنت را از زیر چادری می نمایاند. هرچند بدن چندان برجسته ای هم نداشتی. در این چند سال پسین، غم مثل موریانه بدنت را خورده ، شانه هایت افتاده ، پستان هایت خشکیده و سرینت تراشدیده شده بود .

***

پنجاه افغانی را از زن همسایه تان قرض گرفته بودی ، ازآن زنی که همرایت کار می نمود و همو بود که ترا همرایش در آن کار کالا شویی ، در آن بیمار ستان با خود می برد. از زمانی که اجازه نداشتی در دفتر کار نمایی ، خیلی محتاج شده بودی . به نان شب و روز محتاج شده بودی و زنده گی خود و دو دختر خورد سالت را به مشکل پیش می بردی. شب ها گرسنه می خوابیدید. تا بالاخره آن خانم همسایه لطف نموده چند روز می شد که می بردت با خود به کالا شویی. هرچند آن کالا شویی تاب و توان را در همین چند روز ازت ربوده بود و موقع شستن شماری روی جایی های لبریز از خون و چرک و ریم حالت به همین می خورد و دلت بالا بالا می شد و برایت تهوع دست می داد و شب ها از شدت درد دست و بازو و شانه و کمر خوابت نمی برد ، اما بازهم خرسند بودی که کاری برایت پید شده بود

***

حالا که طرف نان وایی روان بودی ، با خود می اندیشیدی که از پنجاه افغانی ، برای شب تان چی باید بخری . از پنجاه افغانیی که از زن همیساه قرض گرفته بودی . با خود گفتی :

ـ اول یک و نیم دانه نان برای خود و دو دخترم باید بخرم و هم کمی روغن و سه دانه تخم مرغ . بالا درنگ ، با خود گفتی :

ـ اگر بازهم برق نباشد ، تخم را با چی پخته نمایم!؟ اشتوپ که تیل خلاص کرده است و ذغال هم نداریم.

گفتی:

ـ بهتر است پنیر و بوره بخرم. اگر برق بود، چای دم می نمایم و پنیر را باچای شیرین بخوریم، اگر برق نبود نان و پنیر !

و با خود اضافه کردی :

ـ کاش اشتوپ تیل می داشت و گندنه و کچالو می خریدم و بولانی پخته می نمودم. دخترک ها بولانی را زیاد دوست دارند .

به دنبال آن آه سردی از سینه بیرون دادی و اضافه کردی :

ـ سیلی یتیمی بسیار زیاد دخترک هایم را بیچاره و خوار ساخته است . این سیلی ، پَر و بال شان را شکسته و از کودکی با غم و درد و خواری آشنای شان ساخته است .

در زیر چادری چند قطره اشک از چشمانت لغزیدند و همراه با آب باران به سوی یخنت راه کشیدند .

در همین ُچرت وسواد و محاسبه با خود بودی که صدایی بلند شد:

ـ او زنکه کجا می روی در این ناوقت روز ، تنها ! بی محرم !

صدا مثل مرمی خورد به گوشت. صدا را که شنیدی ، ناشنیده گرفتی و به شدت گام هایت افزودی.

بار دیگر صدا شد :

ـ ترا می گویم او زنکهء بی حیا ! کجا می روی در این ناوقتی، بی محرم !

دلت به پرش افتاد ، رویت را طرف صاحب صدا به مشکل دور دادی تا بنگری که کی است ؟ هنور رویت را کامل دور نداده بودی که دو تا تفنگ به دست ریشدار از آن سوی سرک جلوات پریدند و یکی از آنها سوال اولش را تکرار نموده؛ گفت :

ـ ترا می گویم او زنکهء بی حیا ! کجا می روی در این ناوقتی ، بی محرم !

از دیدن آن قیافه ها حالت به هم خورد، دردی که به کمرت چنگ زده بود دو چندان شد و در زیر چادری از شدت خشم ، بدنت داغ داغ گردید . در حالی که دهانت مثل چوب خشک شده و زبانت در کامت چسپید بود، بریده بریده گفتی :

ـ محرم !؟ محرم ندارم!

ـ کجاست محرمت ؟

دهانت که بیشتر خشک شده و زبانت بیشتر در کامت چسپیده بود ؛ به جواب گفتی :

ـ کجاست محرمم ؟

بدون درنگ اضافه کردی :

ـ محرمم پیش خدا! پیش خدا !

او که از جوابت از یکسو شگفتی زده شده بود و از سوی دیگر غرق در عصبیت با همان عصبیت گفت :

ـ کفر می گویی او زنکهء کافر !

تو که از یکسو زیر چادری دلتنگ شده بودی و از سوی دیگر پریشان دو تا دخترت بودی که از سر صبح دروازهء خانه را پشت شان بسته بودی تا کسی باعث درد سر برای شان نشود و می خواستی زود تر خانه بروی نان هم باید بخری .

به جوابش گفتی :

ـ کفر نمی گویم. سه و نیم سال پیش ، در آن کوچه بالا ، یک مردار خور جناور ، خود را انتحار نمود و شوهرم که به سوی وظیفه می رفت در انتحاری او مُردار خورجناور پارچه پارچه شد و روح پاکش رفت آسمان پیش خدا !

از شنیدن حرف هایت او بیشتر عصبی و بیشتر خشمگین گردیده ، گفت :

ـ او زنکه فاسق ! چی می گویی ؟! تو مجاهد شهید را ، کسی که در راه خدا استشهادی کرده است ، مردار خور و جناور می گویی ؟ او فاسق ؟!

از حرف های او لزره به اندامت در افتاد . دیگر نتوانستی تحمل نمایی ، جلو چادری ات را بلا نمودی به سوی او خیره نگریستی و گفتی :

ـ فاسق مادرت ، فاسق خواهرت ، فاسق زنت و فاسق دختر !

آن گاه ، در حالی که دهانت کاملاً خشک شده بود ، به مشکل آب دهانت را جمع نموده به رویش تف نمودی و تف ات چون مرمی چره ای به روی و ریش او پاش شد.

او که باپشت دست قطرات تُف ترا از صورت و ریش اش پاک نمود، میله فتنگ اش را با دو دست گرفت پس برد و محکم زد به کوپی سرت و تو بدون درنگ با شتاب خوردی روبه دل بر زمین و آن دو با عجله از کنارت دور شدند

***

تو افتاده بودی بر زمین و یک خط سرخ از کوپی سرت روان بود و با آب باران می رفت طرف گُل و لای کنار کوچه .

***

فردایش دو نفر عمله شهرداری یک از دست هایت گرفت و دیگری از پاهایت و ترا انداختند به کراچیی که با خود داشتند. یکی از آن ها که از دستانت گرفته بود ، متوجه مُشت بسته ات شد. مشت ات را باز نمود . بدون آن که عملهء دیگر بنگرد ، پنجاه افغانی را از مشت ات گرفت و آرام برد در جیب اش گذاشت. لحظه یی بعد یک خبر نگار درست در آن محلی که افتاده بودی ، ایستاد و در حالی که مایکرافون به دستش بود رو به کمره خبر نگاری اش با اندوه گفت:

ـ دیشب ، بلی دیشب ، یک خانم به خاطر مشکلاتی که با شوهرش داشت ، مرگ موش خورده،

در حالی که به زیر پایش اشاره می نمود؛ ادامه داد:

بلی در همین محل جان داد و جسدش توسط مسوولین دلسوز دولتی به سرد خانه انتقال داده شد .

پایان

شهر فولدا – جرمنی

چهارم اگست 2024