۲۴ ساعت

06 ژانویه
۳دیدگاه

شهری غرق در فساد ( رمان طنز)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۶ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

«شهری غرق در فساد»……     

    رمان طنز 

قوماندان جدید پلیس، جنرال عبدالحمید، با یونیفورم اتو شده، کفش‌های برق‌ زده و یک جلد قانون اساسی زیر بغل، وارد شهری می‌شود که در آن قانون مثل یک شوخی بی‌مزه در محافل شبانه نقل می‌شود. 

او با امید اصلاحات، در اولین روز کاری‌اش، به دفتر شاروال می‌رود تا با او همکاری کند؛ اما شاروال در زندان است، و از آن‌جا با تلفن همراهش جلسه برگزار می‌کند.

در راه برگشت، جنرال عبدالحمید با والی شهر روبه‌رو می‌شود که در حال بوسیدن پیشانی یک راهزن معروف است و به او لقب «قهرمان اقتصاد غیررسمی» می‌دهد. قوماندان با خود زمزمه می‌کند: «یا خدا، من به جای اداره پولیس، وارد یک سیرک شدم.»

در همان شب، قوماندان در دفترش نشسته و با همکارانش جلسه اضطراری برگزار می‌کند. یکی از افسران می‌گوید: «جنرال صاحب، این‌جا قانون را اول می‌فروشند، بعد تطبیق می‌کنند، البته اگر مشتری پیدا نشد.

قوماندان تصمیم می‌گیرد با شورای مدنی شهر جلسه بگذارد. این شورا، طبق تابلو رسمی‌اش، نهاد ناظر بر شفافیت و عدالت اجتماعی است؛ اما در عمل، بیشتر شبیه به یک اتحادیه قاچاقچیان است که با نیکتایی و لپ‌تاپ، فساد را مدیریت می‌کنند.

در جلسه، رئیس شورا با لبخند می‌گوید: «جنرال صاحب، ما هم خواهان اصلاحات هستیم، البته اصلاحاتی که به منافع اعضای شورا صدمه نزند.» یکی دیگر از اعضا اضافه می‌کند: «ما فساد را محکوم می‌کنیم، اما نه آن‌قدر که خودما محکوم شویم.»

قوماندان با شنیدن این جملات، به یاد کتاب‌های طنز دوران کودکی‌اش می‌افتد و می‌گوید: «اگر این‌ها نهاد مدنی‌اند، پس دزدان واقعی چه شکلی‌اند.»

والی شهر، مردی با سبیل‌ های تاب‌ خورده و عطر فرانسوی، در جلسات رسمی با لباس دیپلماتیک ظاهر می‌شود، اما شب‌ها در محافل راهزنان، با لباس محلی و تفنگچه کمری، نقش مشاور امنیتی را ایفا می‌کند.

قوماندان پلیس تلاش می‌کند مدارکی از ارتباط والی با گروه‌های دزدی جمع‌آوری کند، اما هر بار با یک نامه تهدیدآمیز از دفتر ریاست جمهوری روبه‌رو می‌شود که در آن نوشته شده: «جنرال صاحب، لطفاً از ایجاد تشویش در اذهان عمومی خودداری فرمایید.»

در یک شب تاریک، قوماندان با لباس مبدل، وارد یک محفل راهزنان می‌شود و والی را در حال تقسیم پول‌های دزدی می‌بیند. اما وقتی می‌خواهد گزارش دهد، سیستم ثبت و گزارش‌دهی «ناگهان» از کار می‌افتد.

رییس ثارنوالی، ماریا چهار چشم، زنی با مهارت بالا در گرفتن رشوه و نوشتن احکام سفارشی، بیشتر وقتش را در سالن زیبایی می‌گذراند تا در دفتر دادستانی. 

او با یک کیف پر از دالر، وارد دفتر می‌شود و با لبخند می‌گوید: «عدالت، مثل آرایش است؛ بستگی دارد چقدر پول بدهی.»

قوماندان پلیس تلاش می‌کند دوسیه ای علیه او باز کند، اما قاضی مربوطه، شوهر خواهر ماریا است. در نتیجه، دوسیه به‌جای بررسی، به «بایگانی تاریخی» منتقل می‌شود.

در یک مورد، ماریا چهار چشم حکم آزادی شاروال زندانی را صادر می‌کند، به شرطی که شب‌ها به خانه‌اش برود و روزها در زندان «استراحت» کند. قوماندان با دیدن شاروال در بازار، دچار توهم نمی‌شود؛ واقعاً شاروال است…

شاروال سابق، آقای کریم‌الدین، که به جرم اختلاس زندانی شده، با حکم عجیب دادستانی، شب‌ها به خانه‌اش می‌رود و روزها در زندان «استراحت» می‌کند. او حتی در خانه‌اش مهمانی برگزار می‌کند و از مهمانان با جمله «به زندان من خوش آمدید» استقبال می‌کند.

قوماندان پلیس تلاش می‌کند این وضعیت را رسانه‌ای کند، اما رسانه‌ها با دریافت «کمک مالی» از شاروال، گزارش را به «سفر تفریحی شاروال به خانه‌اش» تغییر می‌دهند.

در یک صحنه طنز، شاروال در زندان، صنف آموزش اختلاس برگزار می‌کند و به زندانیان می‌گوید: «اگر قرار است زندانی شوید، حداقل با پول زیاد زندانی شوید.»

در شهری که قانون مثل یک قالین کهنه زیر پای زورمندان افتاده، نمایندگان پارلمان به جای قانون‌گذاری، مشغول غصب زمین‌های دولتی‌اند. یکی از آن‌ها، حاجی نصرالله، با چشمان خواب‌آلود و انگشتری طلای درشت، زمین قبرستان را به یک شرکت ساختمانی فروخته و نام پروژه را «مجتمع بهشت» گذاشته است.

قوماندان پلیس، جنرال عبدالحمید، با دیدن تابلو پروژه روی قبرستان، شوکه می‌شود. او با خود زمزمه می‌کند: «در این شهر، حتی مرده‌ها هم امنیت ندارند.»

در جلسه پارلمان، نمایندگان با غرور از پروژه‌ های‌ شان سخن می‌گویند. یکی از آن‌ها می‌گوید: «ما به توسعه شهری باور داریم، حتی اگر مجبور شویم تاریخ را با بولدوزر پاک کنیم.»

جنرال عبدالحمید تلاش می‌کند دوسیه‌ای علیه حاجی نصرالله باز کند، اما اسناد زمین‌خواری «ناپدید» می‌شوند. کارمند اداره ثبت زمین، با لبخند می‌گوید: «جنرال صاحب، شاید اسناد خودشان تصمیم گرفتند مهاجرت کنند.

رسانه‌های محلی، به جای افشای فساد، تبلیغات برای دزدان منتشر می‌کنند. تلویزیون ملی، در برنامه‌ای ویژه، رییس ثارنوالی را به‌عنوان «زن موفق سال» معرفی می‌کند. مجری با شور و شوق می‌پرسد: «راز موفقیت‌ تان چیست؟» و  ماریا با لبخند می‌گوید: «اعتماد به نفس، و حساب بانکی پر.»

قوماندان پلیس در یک مصاحبه تلویزیونی، وقتی از فساد حرف می‌زند، صدایش قطع می‌شود. مجری با لبخند مصنوعی می‌گوید: «مشکل فنی بود.» و برنامه به تبلیغ شامپو ضد ریزش مو تغییر می‌کند.

در یک مورد دیگر، روزنامه‌ای با تیتر درشت می‌نویسد: «دزدان، ناجیان اقتصاد زیرزمینی » و مقاله‌ای منتشر می‌کند که در آن، راهزنان به‌عنوان «کارآفرینان مستقل» معرفی می‌شوند.

جنرال عبدالحمید با دیدن این وضعیت، می‌گوید: «در این شهر، رسانه‌ها نه تنها حقیقت را نمی‌گویند، بلکه آن را با سس تبلیغاتی سرو می‌کنند.»

قوماندان پلیس تصمیم می‌گیرد با چند همکار وفادار، یک عملیات ضد فساد راه‌اندازی کند. نقشه‌اش دقیق است: شناسایی منابع فساد، ضبط مکالمات، و افشای اسناد. اما در همان روز، نامه‌ای از وزارت می‌رسد که او به «مرخصی اجباری» فرستاده شده است.

در غیاب او، معاونش، دگروال قاسم، که قبلاً در دوسیه‌ای به رشوه متهم بود، به‌عنوان سرپرست معرفی می‌شود. قاسم با لبخند می‌گوید: «من اصلاحات را از داخل سیستم انجام می‌دهم، البته اگر سیستم اجازه دهد.»

جنرال عبدالحمید در خانه‌اش نشسته، با یونیفورم آویزان در گوشه اتاق، و با خود می‌گوید: «در این شهر، هر اصلاحاتی با یک تبعید همراه است.»

همکاران وفادارش، در خفا، تلاش می‌کنند عملیات را ادامه دهند. آن‌ها شب‌ها در رستورانت مخفی، جلسه می‌گذارند و با رمز عبور «عدالت داغ» وارد می‌شوند.

با پایان دوره رییس جمهور فاسد، نسیم تغییر وزیدن می‌گیرد. والی برکنار می‌شود، چند نماینده اخراج می‌شوند، و رسانه‌ها ناگهان «آزاد» می‌شوند. اما فساد مثل سمارق ، در سایه‌ها رشد کرده است.

قوماندان پلیس دوباره به وظیفه‌اش برمی‌گردد. او با امید تازه، وارد دفترش می‌شود، اما می‌بیند که دزدان حالا با لباس رسمی‌تر و عناوین جدیدتر فعالیت می‌کنند. یکی از آن‌ها، حالا «مشاور امور اقتصادی» شده و در تلویزیون از «شفافیت در دزدی» سخن می‌گوید.

در یک جلسه رسمی، قوماندان می‌گوید: «ما حکومت را تغییر دادیم، اما فرهنگ فساد هنوز پابرجاست. این‌جا، فساد مثل چای صبحگاهی است؛ همه می‌نوشند، اما کسی اعتراف نمی‌کند.»

شاروال سابق، آقای کریم‌الدین، با لباس جدید و عنوان «مشاور توسعه شهری» بازمی‌گردد. او در جلسه‌ای رسمی، با لبخند می‌گوید: «من اشتباهات گذشته را فراموش کرده‌ام، و شما هم باید فراموش کنید.»

قوماندان پلیس با دیدن او در جلسه رسمی، فقط می‌گوید: «این شهر، قانون خاص خودش را دارد.»

در جلسه‌ای، شاروال جدید پیشنهاد می‌دهد که برای کاهش فساد، باید «فرصت‌های فساد را قانونی کرد تا شفاف شود.» یکی از اعضای شورا با هیجان می‌گوید: «این پیشنهاد، انقلابی است.»

جنرال عبدالحمید، با چشمان گرد شده، به همکارش می‌گوید: «اگر این‌ها انقلابی‌اند، پس انقلاب واقعی چه شکلی است؟»

رییس ثارنوالی،  ماریا چهار چشم، حالا خود را قربانی سیستم معرفی می‌کند. در مصاحبه‌ای تلویزیونی، با اشک در چشم، می‌گوید: «من فقط مجری قانون بودم، نه خالق آن. اگر رشوه گرفتم، برای بقای سیستم بود.»

قوماندان پلیس با شنیدن این جمله، برای اولین بار در عمرش قهقهه می‌زند.و می‌گوید: «در این شهر، حتی دزدان هم نقش قربانی را بازی می‌کنند.»

در یک کنفرانس،  ماریا با اشک در چشم می‌گوید: «من قربانی اعتماد بیش از حد به پول شدم.» و خبرنگاران با شور و شوق، تیتر می‌زنند: «قربانی طلایی عدالت.»

جنرال عبدالحمید، در دفترش، به دوسیه های خاک‌ خورده نگاه می‌کند و می‌گوید: «در این شهر، عدالت مثل یک مجسمه است؛ همه از آن عکس می‌گیرند، اما کسی به آن دست نمی‌زند.»

با آغاز اصلاحات، دزدان و رشوه‌ خواران که سال‌ها در سایه حکومت فاسد رشد کرده بودند، احساس خطر کردند. آن‌ها تصمیم گرفتند با راه‌اندازی سرقت‌های مسلحانه، شایعه‌ پراکنی، و حتی تخریب نمادهای دولتی، چهره حکومت جدید را بدنام کنند.

در یک شب تاریک، گروهی از دزدان با ماسک‌های خنده‌دار و شعار «ما اصلاح‌طلبان واقعی هستیم» به یک مرکز پولیس حمله کردند. قوماندان پلیس که در لباس مبدل در محل حضور داشت، با دیدن این صحنه گفت: «این‌ها اگر اصلاح‌ طلب‌اند، من هم شاعر دربار هستم.»

رسانه‌ها، طبق معمول، این حمله را «اعتراض مدنی علیه بی‌عدالتی» عنوان کردند. یکی از خبرنگاران حتی از دزدان مصاحبه گرفت و پرسید: «هدف‌ تان از این حمله چه بود؟» و یکی از دزدان پاسخ داد: «ما فقط خواستیم نشان دهیم که هنوز زنده‌ایم.»

قوماندان پلیس مجبور شد شب‌ها با لباس مبدل، گشت‌زنی کند و روزها در جلسات رسمی، با چهره‌ای خسته و نگران، از امنیت سخن بگوید. او در یکی از جلسات گفت: «در این شهر، دزدها از ما بیشتر وقت دارند برای برنامه‌ریزی.»

با وجود همه مشکلات، چند جوان داوطلب، با انگیزه‌ای عجیب و باور به تغییر، به قوماندان پلیس پیوستند. آن‌ها تصمیم گرفتند با استفاده از تکنولوژی، فساد را افشا کنند. یکی از آن‌ها، که نابغه برنامه‌نویسی بود، اپلیکیشنی ساخت به نام «افشاگر»، که مردم می‌توانستند با آن، گزارش فساد را ثبت کنند.

در عرض یک هفته، هزاران گزارش ثبت شد؛ از رشوه در اداره ثبت احوال گرفته تا فروش نمرات در دانشگاه. قوماندان پلیس با دیدن این آمار، گفت: «اگر این اپلیکیشن را زودتر می‌داشتیم، شاید مجبور نمی‌شدم هر شب با لباس دلقک گشت بزنم.»

دزدان، که از این اپلیکیشن ترسیده بودند، تلاش کردند آن را هک کنند. اما جوان برنامه‌نویس، با لبخند گفت: «من برای مقابله با دزدان، از الگوریتم دزدی خودشان استفاده کردم.»

شهر کم‌کم بیدار شد. مردم شروع کردند به پرسیدن سوال، به اعتراض علیه فساد، و به حمایت از قوماندان پلیس. برای اولین بار، امید در دل تاریکی جوانه زد.

قوماندان پلیس، در پایان، در یک کنفرانس مطبوعاتی بزرگ، با حضور رسانه‌های داخلی و خارجی، پشت میکروفون ایستاد. چهره‌اش خسته بود، اما نگاهش پر از امید. او گفت: «فساد را نمی‌توان یک‌شبه ریشه‌کن کرد. این شهر سال‌ها در باتلاق فساد غرق بوده. اما اگر هر روز، فقط یک شاخه‌اش را ببریم، روزی می‌رسد که درخت فساد خشک می‌شود.»

مردم برای اولین بار، با صدای بلند کف زدند. خبرنگاران، به‌جای سانسور، سخنان او را کامل منتشر کردند. حتی یکی از رسانه‌ها تیتر زد: «قوماندان پلیس، قهرمان بی‌لباس قانون.»

در پایان، قوماندان پلیس در دفترش نشست، به اپلیکیشن «افشاگر» نگاه کرد، و با لبخند گفت: «شاید این شهر، روزی واقعاً مدنی شود.»

این‌گونه، رمان «شهری غرق در فساد» با طنز، تلخی، امید، و واقعیت‌های پیچیده، به پایان می‌رسد. یا شاید هم… تازه آغاز شده باشد      

        .  .  .          .  .   .          ..پایان

 

نویسنده : خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار ، فعال مدنی

و پژوهشگر حقوق بشر.

 

 

 

۳ پاسخ به “شهری غرق در فساد ( رمان طنز)”

  1. admin گفت:

    جناب فائز تیموری عزیز قلم زیبای تان را می ستایم ، مؤفق و مؤید باشید.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

  2. سپاسگزارم فرهیخته گرامی جناب آقای بشیر هروی.
    از همکاری شما در نشر رمان طنز اینجانب.
    موفق موید باشید.

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما