و عشق آتش شوق در قلم زد
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۶ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی ۵ اپریل ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
و عشق آتش شوق در قلم زد
نیمه های فروردین (حمل) امسال مصادف است با سی و سومین سالیاد شاعر کتیبه های قدسی و امیر کشور خط زنده یاد استاد محمد علی عطار هروی و تأسیس کانون هنر های زیبا ، اندیشه و دانش.
این کانون فرهنگی هنری و ادبی در ابتدای تأسیس به سرپرستی استاد مرحوم حاجی امین الله پیرزاد هروی مدیریت می گردید و بعد از وفات ایشان سرپرستی این مجموعه را زنده یاد استاد ملوک تابش هروی ، روانشاد استاد براتعلی فدایی هروی ، مرحوم فضل الله زاهدی و در سال های اخیر رفیع اصیل یوسفی بعهده داشته و تقریبآ همه ساله در مناسبت های مختلف یادمان های برای این طیف از فرزانگان ، هنرمندان ، اندیشمندان ، شاعران ، نویسندگان و فرهنگیان داخل وخارج کشور مد نظر بوده ، برای مناسبت بزرگداشت ها و متنوع بودن خاطرات و تجربیات و همچنین دیدگاه ها بر آن شدم که دراین سال از جناب گران مهر استاد رزاق نجومی که از چهره های برجسته حوزه معارف ، فرهنگ ، تاریخ و ادبیات آن سامان بوده وهستند بخواهم که باخامهء شکرین و دلنشین شان خاطرات واحساسات وعواطف مجالست ، آموزش هنری و سایه روشنهایی از زندگی استاد عطار را تبیین وتحلیل بدارند.
اینک این خاطرات بشکوه و فره مند را تقدیم نگاه شما شیدا دلان وهنر دوستان نموده واز جناب ایشان که هماره معلم ، راهنما و مشوشق من دراین عرصه بوده اند کمال قدردانی و سپاس را ازاین نستوهِ نیکنام و شرف اهل قلم ، بینش ونگرش دارم.
عنوان این نبشته برگرفته از غزل معروف مولانا عبدالرحمن جامی است .
به نام خداوند آگاهی ، برابری و عدالت
تقدیم به عزیز فرهیخته ام، که برایم حکم فرزند را دارد: محمّد رفیع اصیل یوسفی، که از من تقاضا کرد در باره ی استاد زنده یاد محمّد علی عطار هروی خاطره هایی را که از ایشان دارم بنویسم :
هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرم ( زنده یاد حاج شیخ محمّد محسن منجم زاده فرزند زنده یاد حاج عبدالحسین منجم باشی [زاد روز شان ۱۷ مرداد/ اسد ۱۲۷۷ هجری خورشیدی – درگذشت شان ۱۳۵۸]) درس خود را در حوزه ی علمیه ی مشهد که آن وقت از حوزه ی علمیه ی قُم خبری نبود به پایان رسانده؛ راهی وطن شدند.
خلاف تصور و خواست تحصیل، نه ساکن مسجد شدند و نه تکیه خانه و نه هم از منبر سود بردند؛ بلکه مشاور و همکار دوست خود زنده یاد مظفرالدین خان شدند که مدیر عمومی معارف هرات بودند و با همه ی توان در خدمتِ تحصیل و آموزشِ نسلِ جانِ کشور. ,
و پس از مدتی با تأسیس مکتب برجِ خاکستر در زمان امانی، سر معلم آن مکتب.
و از حوزه ی علمیه تنها دو چیز به ایشان باقی ماند: لقبِ شیخ و پوشیدنِ عمامه که به دستور پدر بود.
درکنار شغل شریف آموزگاری و سرپرستی از جریان آموزش درست مکتبها در کاروانسرای مختارزاده واقع در بازار عراق (چون
هموطنان یهودی ما در آن بازار سکونت گزیده بودند؛ به نام بازار موسایّیا نیز یاد میشد.) اتاقی گرفتند؛ در وسط اتاقهای زنده یادان: جعفر جان مختار زاده و حاج فضل الدین اعتماد، و گرفتن نماینده گی تمام نشریه های( نشریّات) ایران: مجله، کتاب و…مانند مجله های هفته گی, تهران مصور، اطلاعات هفته گی، بامشاد،روشنفکر، سیاه و سفید، بانوان، ترقی و… ومجله های سخن، یغما، صدف، راهنمای کتاب و….
زنده یاد استاد علی اصغر بشیرهروی، که دوست صمیمی پدر بودند و ما به ایشان عمو جان میگفتیم؛ نماینده ی شان در مزار شریف و زنده یاد آقای سهمی نماینده ی شان در کابل تعیین شدند تا شهرهای حومه و دور و نزدیک که فارسی دری ، زبان مادری شان بود و به آن گپ میزدند؛ از راه مطالعه به دنیای آگاهی و خِردورزی راه بگشایند.
وهنگامی که توان این کار سترگ و گذشت زمان پیر و ضعیف شان ساخت؛ از زنده یاد حاج محمد هاشم کوریرامیدوار که در کار کتاب
و مجله نبودند ولی سخت علاقه مند( علاقمند) به این کار، خواستند که این کار بزرگ فرهنگی را ادامه دهند تا فرزندان هرات عزیز و سایر اُستانهای کشور از نعمت مطالعه و آگاهی و خِرد ورزی برخوردار شوند.
به خواهش پدر بزرگم زنده یاد حاج عبدالحسین منجم باشی که از کار بازرگانی ایشان با نوه ی برادر شان زنده یاد حاج میر آقای هاشمی هم نظارت کنند و هم همکار باشند؛ از کاروان سرای مختار زاده به تیمچه ی حاج شهاب الدین واقع بازار قندهار نقل مکان کردند.
درکنار فروش مجله ها و کتابهای گوناگون دفتری ساخته بودند برای آنهاییکه علاقه مند به مطالعه بودند ، ولی توان مالی و اقتصادی نداشتند که مجله یا کتاب بخرند. از اینرو به آن علاقه مندان کتاب و مجله ها را به امانت می دادند و نام شان را می نوشتند و در برگشت نام شان را خط می زدند.
من که در مکتب ابتدایی سیفی درس را آغاز کرده بودم؛ همین که توانستم خواندن و نوشتن را به دلخواه ایشان( پدر) انجام دهم کار دفتر امانت، به من سپرده شد.
خوبی این تیمچه به آن بود که نزدیک عطاری استاد بی مانند، نستوه، خطاط بی نظیر، خوش برخورد، شوخ طبع، پرتلاش، چابک، پر از آگاهی، مهرورز ، مهربان و صمیمی، زنده یاد استاد استادان محمد علی عطارهروی بود که دکان ایشان به سمت مغرب بازار قندهار واقع شده بود و بازار از شمال تا جنوب قرار داشت و دکانها به دو سمت مشرق و مغرب آن .
من گاه و بیگاه، به ایشان سر میزدم و از مجلس و دیدار شان که گنجی از معرفت و تاریخ بودند میآموختم و بهره میبردم؛ به ویژه که بیشتر وقتها (اوقات) زنده یاد حضرت آیتالله حاج شیخ محمد طاهر قندهاری نیز حضور میداشتند.
استاد عطار که پشت میز شان که همان پیشخوان دکان بود مینشستند؛ دست چپ ایشان به اندازه ی یک نفر که بتواند بنشیند یا داخل دکان شود جا بود که حاج شیخ همین جا چهار زانو مینشستند و از استاد عطار سر مشق میگرفتند.
دوباری که خواستم داخل دکان شوم؛ متوجه شدم که برای حاج شیخ نوعی مزاحمت است که باید زانو ها را بالا بگیرند و آن هم در آن جای تنگ که از خیر بالا شدن به دکان گذشتم و رو به روی استاد در پیاده رو میایستادم و با هر دو بزرگوار ساعتها به گپ و سخن مشغول میشدیم که من بیشتر شنونده بودم و خسته گی و سر پا ایستادن را نمیفهمیدم ، به ویژه که حاج شیخ از بزرگان شعر و ادب سخن میراندند و یاد میکردند.
هر بار به حاج شیخ میگفتم : که چه سر مشق گرفته اند و ایشان با محبت میگفتند و یا از روی کاغذ سرمشق شانرا می خواندند.
باری مانند همیشه که از ایشان پرسیدم چه سرمشق گرفته اند؟ ورق را به طرف من گشتاندند و گفتند: خودت بخوان.
تا حال که عمری از آن زمان میگذرد هنوز به خاطرم هست که روی ورق نوشته شده بود:
نمک بر دیده ام شیرین تر از خواب سحر گردد
جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد
پدر در کودکی از شوق دل دست پسر گیرد
به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد
استاد عطار در سال ۱۲۸۹ هجری خورشیدی در هرات در محله ی خواجه عبدالله ی مصری پا به عرصه ی وجود گذاشتند.
از ۱۳ ساله گی خطاطی را آغاز کردند. نخستین آموزگار و استاد شان زنده یاد ملا صدیق نیازی بود؛ تنها کسی که میتوانست خط کوفی را بنویسد و بخواند.
اوایل کار در مصلّای گوهر شاد بیگم خط های گوناگون را میدیدند و لذت میبردند و نیز خط های گاز گاه را که به گفته ی ایشان معدن خط بود و همچنان خط های مسجد جامع و به ویژه گچ بریهای آن جا را.
چون خط کوفی را نمیتوانستند بخوانند؛ سبب شد که با پرسان و آشنایی به تنها فردی که هم آن را نیکو مینوشت و نیکو میخواند آشنا شوند و شاگردی ایشان را پذیرا شوند ، که همان زنده یاد ملا صدیق نیازی بودند. یاد آور شدند که نخستین سر مشق شان: «ان مدینه العلم و علی بابها» بود.
پسانها چنان به گونه های متنوع خط آشنا شده بودند که استاد مسلم بودند و آنچه در زنده گی ایشان برجسته مینمود« تنوع هنری» بود.
گونه های خط های فارسی دری عربی مانند نسخ ، ثلث ، نستعلیق و کوفی را به شیوه های متنوع می نوشتند و توانایی نوشتن چهل گونه خط را داشتند که مانند شان وجود نداشت و ندارد.
باری در جایی خواندم که ایشان بسم الله را هفت گونه و در موردی هفتاد گونه میتوانستند بنویسند.
شاگردان بیشماری را تربیت کردند که من با دو تن ازین بزرگواران که خود شان استاد شده بودند و دارای شاگردان فراوان، از نزدیک آشنا بودم: زنده یاد استاد امین الله پیرزاد و استاد نجیب الله انوری، که نجیب جان فرزند معنوی و دانشجوی من در دارالمعلمین عالی نیز بودند.
از زنده یاد استاد عطار تابلویی دارم به خط خود شان که مهر ورزیده به من تقدیم کرده اند؛ که برایم بهترین هدیه ی زنده گی از یک بزرگمرد هنر آفرین است و کتابی از زنده یاد استاد پیرزاد که به خط خود نوشته و به من تقدیم کرده بودند.
عکس هر دو یادگار با ارزش را در پایان همین نوشته خواهم آورد.
بی مورد نیست اگر در اینجا از زنده یاد استاد محمّد سعید مشعل غوری هروی که در مینیاتوری ، تذهیب، رسامی و پیکرتراشی، بینظیر بودند و به علاوه شاعر، نویسنده و هرات شناسی برجسته نیز یادی کنم که این هر دو بزرگوار از افتخار های( افتخارات) هرات بودند و هستند.
روز های جمعه در منزل زنده یاد عبدالغنی خان غوریانی شهردار گذشته ی هرات، عده یی، گرد میآمدیم:
زنده یاد حفیظ الله خان الیم مستوفی گذشته ،زنده یاد استادمشعل ( نمونه ی زنده ی کارمجسمه سازی شان، مجسمه های حوض پارک سینما بود که توسط دشمنان هنر و پیشرفت ، طالبان نا مسلمان نابود شد) . زنده یاد غلام رسول نیکزاد، زنده یادعبدالحسین لالا و من ( رزاق نُجومی منجم زاده) گاهی زنده یادان آقایان محمد اعلم غواص و فیض احمد جان نظری نیز شرکت میکردند.
گاهی نیز لالا صدیق که نفر ویژه ی محمّد اسماعیل خان بودند در جمع ما حضور مییافتند؛ گزارش رزمنده گان را میدادند و از وضع هرات و مردم گزارش میگرفتند.
استاد مشعل کتاب شان را که در باره ی مینیاتوری، تذهیب و رسامی تألیف کرده بودند به من دادند تا آن را بخوانم و بر آن نظرم را بنویسم که این کار را با علاقه مندی تمام انجام دادم.
بعد از من کتاب را به آقای غواص دادند؛ که آقای غواص به من گفتند به تأیید نوشته ی تو، من نیز نظرم را نوشتم.
یک روز نیز آن بزرگوار با سه نقاشی نا تمام آمدند و گفتند اینها را به خاطر نُجومی و برای او آورده ام تا یکی را انتخاب کند که پس از اتمام به او تقدیم کنم که ضمن تشکر از مهرورزی آن بزرگوار چنین کردم.
با تأسف آواره گیها سبب شد که ندانستم آن تابلو چه شد و خدا کند نزد دختر بزرگ شان که فرزند معنوی من بودند؛ بانو بلقیس مانده باشد.
این رنج بزرگ روحی بود برای من که به اثر رویداد های تلخ آن دوران حادث شد رها کنم.
استاد عطار در راه رفتن چست و چالاک بودند و بار ها اتفاق میافتاد که مجبور بودم در کنار شان بَدَوَم. و ظریف بودند و شوخ طبع، یادم هست صنف چهارم دانشکده ی ادبیات و علوم بشری بودم و با همراهی استاد زنده یاد محمد حسین یمین به سیر علمی پرداختیم و وقتی به هرات رسیدیم به دیداراستاد رفتیم و مارا با محبت همراهی کردند و اثر های( آثار) تاریخی هرات را با توضیح های( توضیحات) مفصل و همه جانبه ی شان باگوش جان شنیدیم و بهره بردیم.
در یک فرصتی که در حال استراحت بودیم و در سایه ی درختی آن ظرافت گویی ایشان گُل کرد و روی شان را به یکی از همصنفی هایم کرده با صدای ویژه یی که خاص خود شان بود؛ گفتند: این ضرب المثل را بگو چه معنا(معنی) میدهد:
تو سفیدی ؛ مه سیاهم
تو به زیری ؛ مه به بالا
تو نَجُنبی ؛ مه بجنبم
همصنفی ما که رنگش عوض شده بود باور نمیکرد که بزرگمردی چنین شوخیی بکنند. استاد از هر کدام ما که پرسیدند پاسخی نداشتیم تا سرانجام که متوجه ی ناراحتی همصنفی ما شده همان لحظه( فوراً) گفتند: دلتنگ نشو؛ معنایش این است:
تو سفیدی؛ یعنی تو کاغذ هستی
مه سیاهم ؛ یعنی من قلم هستم
تو به زیری؛ طبیعی است که کاغذ به زیر گذاشته می شود
مه به بالا، که قلم بالا گرفته می شود
تو نجنبی؛ طبیعی است؛ که کاغذ تکان نمی خورد
مه بجنبم؛ طبیعی است که قلم برای نوشتن تکان میخورد و حرکت میکند که همه کف زدند و آفرین گفتند؛ و آن همصنفی ما، نفسی به راحتی کشید و پسانها گفت: راستی که شوخی های بزرگان مانند خود شان تحسین برانگیز است.
عزت نفس داشتند و هیچگاه حاضر نشدند تابلویی از اثر های شان را بفروشند یا از راه خطاطی و فروش اثرهای شان زنده گی کنند.
بیجا نبود که وقتی زنده یاد دوکتور محمّد اسلامی ندوشن، استاد یکی از دانشگاه های تهران به هرات سفر کرده بودند در دیدار و گفته گو (گفتگو) با ایشان محو خصلت های(خصایل) نیک شان شده بود و یاد آور این مطلب، که «… مادر دهر چون ایشان نزاید و مانند رشید وطواط، نسل شان رو به انقراض است….»
میگفتند؛ که تنها پسرم محمود جان به تمام خط ها به ویژه کوفی دسترسی کامل دارد. وباری که از ایشان پرسیده بودند چه حاصل ازاین خطاطی؟! پاسخ داده بودند:
الخطُّ نصف العمر
واین بیت را نیز افزوده بودند:
خط در ورق زر بماند سد( صد) سال
بیچاره نویسنده که در خاک شود
اما، رویداد های تلخ و جنگهای داخلی تفنگداران به ظاهر مجاهد، چنان عرصه را بر ایشان و همه گان تنگ ساخت که با جبر و خلاف میل باطن مهاجرت را پذیرفتند و در مشهد ایران ساکن گردیدند.
سر انجام آرزوی برگشت به زادگاه و میهن بر دل آن بزرگمرد فرهیخته و هنرمند بی مانند ماند و درسن هشتاد و دو ساله گی پس از عمری شایسته زیستن در مشهد ایران به تاریخ ۲۷ حوت/ اسفند۱۳۷۱ هجری خورشیدی جان به حق تسلیم کردند و پیکر پاک شان را در داخل حرم امام رضا جایی که سالها در آن به کار خوش نویسی و کتیبه نگاری مشغول بودند به خاک سپرده دور از میهن و زادگاه برای همیشه آرامیدند.
روح شان شاد بادا و یاد و خاطره های نیک شان برای همه ی تاریخ جاوید و فراموش نشدنی.
رزّاق نُجومی منجم زاده
هامبورگ, آلمان
۱۴۰۴/۴/۲۸
۲۰۲۵/۷/۱۷








