۲۴ ساعت

15 فوریه
۱ دیدگاه

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش (قسمت دوم)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف (بینش)

داکتر احمد رشاد بینش
قسمت دوم،
((زندان و شورا))
روایتِ استاد شهید محمد یوسف (بینش) از زندان و آنچه بر او گذشت، بیش از آن‌که بر (شکنجه‌ی فیزیکیِ کلاسیک)متکی باشد، بر تجربه‌ای عمیق از شکنجه‌ی روانی، انزوای تحمیلی، تحقیر سیستماتیک و خاموش‌سازی آگاهانه‌ی صدا استوار است؛ تجربه‌ای که خودِ او آن را یکی از سخت‌ترین اشکال سرکوب می‌دانست، زیرا مستقیماً اندیشه، امید و معنا را هدف می‌گرفت.
بینش پس از بازداشت و برای مدتی طولانی حدود هشت سال در زندان، عمدتاً در سلول انفرادی، تحت بازجویی و فشار قرار گرفت. هدف اصلی دستگاه امنیتی، نه گرفتن اعتراف سیاسی یا کشف شبکه‌ی سازمانی، بلکه درهم‌شکستن یک پدیده‌ی فکری بود؛ پدیده‌ای که بدون حزب، بدون اسلحه و بدون تشکیلات، ذهن نسل جوان را متحول کرده بود. از همین رو، شیوه‌ی سرکوب نیز متناسب با ماهیت تهدید، (فکری و روانی) بود.
بینش شهید در زندان با محرومیت از ارتباط، قطع دسترسی به کتاب و قلم، بازجویی‌های فرساینده، تهدید غیرمستقیم خانواده و القای مداومِ بی‌فایده‌بودن اندیشه مواجه شد. این نوع شکنجه، تلاشی بود برای القای این پیام که (سخن گفتن بی‌ثمر است) و (آگاهی هزینه‌ای جز تنهایی ندارد). او بعدها به‌صراحت بیان کرد که زندان، بیش از جسم، روح را نشانه می‌گیرد و انسان را به مرز تردید در معنای مبارزه می‌کشاند.
با این‌حال، آنچه بینش شهید را به شخصیتی متمایز بدل می‌کند، این است که زندان، سکوت فکری او را رقم نزد. اگرچه از پشت میله‌ها امکان فریاد مستقیم نداشت، اما زندان به یکی از سرچشمه‌های عمیق‌ترین تأملات او درباره‌ی آزادی، انسان و روشنفکری بدل شد. به‌ویژه تأکید او بر (تنهاییِ انسانِ مسئول) نشان می‌دهد که تجربه‌ی حبس، زبان او را تلخ‌تر اما اندیشه‌اش را شفاف‌تر کرد.
فریاد استاد شهید از پشت میله‌ها، فریاد شعارگونه یا احساسی نبود؛ فریاد او در قالب معنا تداوم یافت. او روشنفکری را نه حرفه‌ای امن، بلکه رسالتی پرهزینه تعریف کرد و تأکید داشت که روشنفکر واقعی باید آماده‌ی طرد، تخریب، زندان و حتی مرگ باشد. در نگاه او، زندان نه نشانه‌ی شکست، بلکه نشانه‌ی آن است که اندیشه به نقطه‌ی اثرگذاری رسیده است.
از منظر آزادی بشر، بینش در زندان بیش از پیش به این باور رسید که آزادی صرفاً نبودِ زنجیر فیزیکی نیست، بلکه توانِ اندیشیدن، انتخاب‌کردن و (نه گفتن) است. او نشان داد که ممکن است انسانی در زندان باشد اما آزاد بیندیشد، و جامعه‌ای بیرون از زندان زندگی کند اما در بندِ ترس، تقلید و تقدسِ دروغین گرفتار باشد. همین تمایز، به یکی از محورهای اصلی اندیشه‌ی متأخر او بدل شد.
بینش شهید را نمی‌توان صرفاً (قربانی شکنجه) دانست؛ او شاهدی آگاه بر سازوکارهای سرکوب اندیشه بود. زندان، جسم او را فرسوده کرد و بی‌تردید در شهادت زودهنگامش بی‌تأثیر نبود، اما نتوانست پروژه‌ی فکری‌اش را خاموش کند. فریاد بینش از پشت میله‌ها، فریاد انسانی بود که می‌خواست نشان دهد آزادی بشر، پیش از آن‌که مسئله‌ی سیاست باشد، مسئله‌ی آگاهی است و آگاهی را نمی‌توان زندانی کرد.
نگرش استاد شهید به مجلس و عملکرد دولتِ زمان خود، نگرشی انتقادی، اخلاق‌محور و عمیقاً مردمی بود؛ نگرشی که نه از موضع اپوزیسیون قدرت، بلکه از جایگاه (ناظرِ مسئولِ انقلابی مسئول) شکل گرفت. بینش سیاست را نه عرصه‌ی غلبه و حذف، بلکه میدان امانت‌داری، پاسخ‌گویی و تحقق عدالت اجتماعی می‌دانست و از همین منظر، به‌شدت نسبت به انحراف نهادهای نوپای آن زمان حساس بود.
بینش مجلس را در اندیشه‌ی خود، تجلی (شورا) به معنای قرآنی آن می‌دانست؛ نهادی که باید بازتاب‌دهنده‌ی اراده‌ی واقعی مردم، تنوع اجتماعی و عقل جمعی باشد. او مجلس را صرفاً یک ساختار حقوقی یا تشریفاتی نمی‌دید، بلکه آن را قلب تپنده‌ی مشارکت سیاسی و نظارت بر قدرت تلقی می‌کرد. از نظر استاد شهید، اگر مجلس به نهادی فرمایشی، کم‌اثر یا گرفتار مصلحت‌سنجی‌های غیرشفاف تبدیل شود، عملاً فلسفه‌ی وجودی خود را از دست داده و راه را برای تمرکز قدرت و فاصله‌گرفتن حکومت از مردم هموار می‌سازد.
چنانچه در سخنرانی وی در شورا ویژه ی آب رود (هلمند) شاهد آن بوده ایم…
نارضایتی بینش از عملکرد دولتِ وقت، بیش از هر چیز، ریشه در سهل‌انگاری در تحقق اهداف واقعی داشت. او معتقد بود که حکومت قرار نبود صرفاً چهره‌ها را تغییر دهد یا نمادها و شعارهای جدید بیافریند، بلکه هدف آن دگرگونی عمیق در مناسبات قدرت، عدالت اجتماعی، آزادی‌های مدنی و کرامت انسانی بود. هنگامی که استاد شهید نشانه‌هایی از تعلل، محافظه‌کاری یا بی‌تصمیمی در حل مسائل بنیادین مردم مانند فقر، تبعیض، آزادی بیان و مشارکت واقعی می‌دید، آن را خطری جدی برای آینده‌ی مردم تلقی می‌کرد.
مفهوم (نمادگرایی) در نقد بینش شهید، ناظر به این واقعیت بود که بخشی از عملکرد دولت، به‌جای پرداختن به محتوا و ساختار، به ظواهر سلطنت بسنده کرده بود. از نگاه او، تغییر نام‌ها، شعارهای پرطنین، مراسم‌های پرشکوه و تأکید افراطی بر نمادهای مردمی، اگر با اصلاح نهادها، قانون‌مندی، شفافیت و پاسخ‌گویی همراه نشود، به‌تدریج به نوعی پوپولیسم اجتماعی می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن، احساسات جای عقلانیت و نمادها جای عدالت را می‌گیرند.
بینش همچنین نسبت به خطر (فاصله‌گرفتن حاکمیت از مردم) هشدار می‌داد. او باور داشت که دولتِ صدای انتقاد، اعتراض و حتی نارضایتی مردم را نشنود، به‌سرعت به همان ساختارهای اقتدارگرای فاشیستی شباهت پیدا خواهد کرد؛ هرچند با ظاهری متفاوت. از این‌رو، انتقادهای صریح او به دولت و مجلس، نه از سر تقابل، بلکه تلاشی برای پیشگیری از انحراف زودهنگام قدرت بود.
نارضایتی استاد شهید را باید در چارچوب فهم خاص او از دین و سیاست تحلیل کرد. او دین را اخلاقی، رهایی‌بخش و مردم‌محور می‌فهمید و سیاست را بدون اخلاق، به‌مثابه ابزاری خطرناک می‌دید. از نظر بینش، سهل‌انگاری در عمل و پناه‌بردن به نمادگرایی، نشانه‌ی آن بود که دولت و نهادهای سیاسی، به‌جای وفاداری به روح و اندیشه اجتماع، در حال گرفتارشدن در سطح و ظاهر آن‌اند. به همین دلیل، او تا پایان عمر کوتاه اما پرنفوذ خود، نقش (وجدان بیدارِ قدرت) را بر عهده گرفت؛ نقشی که هزینه داشت، اما از منظر او، تنها راه حفظ اصالت اجتماع و کرامت انسان بود.
دولتِ وقت، بینش و هم‌اندیشان او را نه به‌دلیل ضعف سیاسی یا نداشتن پایگاه اجتماعی، بلکه دقیقاً به سبب قدرت اخلاقی، نفوذ مردمی و استقلال فکری‌شان به حاشیه و انزوا می‌راند.
برای مثال ؛ (علامه بلخی، استاد شعاع) این انزوا، پروژه‌ای حساب‌شده برای مهار نوعی از اندیشه بود که با منطق (تمرکز قدرت)، (یک‌دست‌سازی گفتمان) و (اجتماع بی‌مزاحم) سازگار نبود.
نخستین علت اعتراض و مخالفت بینش، تلقی متفاوت او از قدرت و حکومت بود. بینش دولت را نه صاحب مردم، بلکه امانت‌دار موقت اراده‌ی مردم می‌دانست. او بر شورا، مشارکت واقعی، نقد علنی و پاسخ‌گویی تأکید داشت و با هرگونه تمرکز بی‌مهار قدرت حتی به نام دین و آزادی مخالف بود. این نگاه، در فضایی که دولت آن زمان به‌دنبال تثبیت اقتدار و کنترل بحران‌ها بود، خطرناک تلقی می‌شد؛ زیرا بینش مشروعیت را نه از بالا، بلکه از رضایت و آگاهی مردم می‌گرفت.
ناسازگاری بینش شهید با سیاست نمادسازی و هماهنگی احساسی بود. دولت برای حفظ انسجام و کنترل اجتماعی، بیش از آن‌که بر نهادسازی عقلانی و قانون‌محور تکیه کند، به نمادها، شعارها و دوگانه‌سازی‌های ساده‌شده (خودی/غیرخودی، زی/غیرزی) متوسل می‌شد. طالقانی با این رویکرد همدل نبود. او بارها هشدار داد که دولت اگر به اخلاق، قانون و عدالت نهادی تبدیل نشود، به‌سرعت فرسوده می‌شود. این نقدها، نظم رواییِ رسمی را مختل می‌کرد و بنابراین باید به حاشیه رانده می‌شد.
استقلال بینش از بلوک‌های قدرت بود. او نه وابسته به حزب خاصی بود، نه در پی سهم‌خواهی سیاسی. همین استقلال، او را غیرقابل‌پیش‌بینی و غیرقابل‌مدیریت می‌کرد. دولت‌ها معمولاً با مخالفانِ آشکار بهتر کنار می‌آیند تا با منتقدانِ درون‌گفتمانی که هم مشروعیت دینی دارند و هم محبوبیت مردمی. استاد شهید (اپوزیسیون) نبود، اما (تابع) هم نبود؛ و این موقعیت، برای ساختار قدرت نگران‌کننده‌تر است.
بینش نماینده‌ی نوعی اسلام اخلاقی، ضدخشونت و ضدتحجر بود که با قرائت‌های سخت‌گیرانه و اقتدارگرا از دین تعارض داشت. او با سرکوب، حذف، تکفیر و بستن فضای گفت‌وگو مخالف بود و بر آزادی بیان برای مخالفان تأکید می‌کرد. این موضع، در شرایطی که دولت برای مهار بحران‌ها به ابزارهای قهری و امنیتی تمایل داشت، نوعی (سهل‌گیری خطرناک) تعبیر می‌شد و بنابراین صدای او باید تضعیف می‌گردید.
هم‌اندیشان بینش اعم از نیروهای ملی، مذهبی، روشنفکران دینی و کنشگران شوراگرا بدیلی فکری برای آینده ارائه می‌دادند؛ بدیلی که در آن، دین با دموکراسی، شورا، قانون و حقوق مردم آشتی داده می‌شد. وجود چنین بدیلی، مانع از انحصار روایت رسمی از اجتماع مردمی بود. دولت‌ها معمولاً نه از مخالفتِ خام، بلکه از امکانِ بدیلِ مشروع بیم دارند؛ و بینش دقیقاً چنین امکانی را نمایندگی می‌کرد.
باید اذهان داشت؛ انزوای بینش و هم‌اندیشانش را باید بخشی از روند یک‌صداسازی قدرت دانست؛ روندی که در آن، صداهای اخلاقی، منتقد و مستقل اگر انقلابی و دینی باشند به‌تدریج کنار زده می‌شوند، زیرا قدرتِ حاکم، تابِ نظارتِ اخلاقیِ دائمی را ندارد. بینش برای دولتِ وقت خطرناک نبود چون می‌خواست قدرت را بگیرد، بلکه چون می‌خواست قدرت را مهار کند؛ و تاریخ نشان داده است که این نوع خطر، برای دولت‌ها تحمل‌ناپذیرتر از هر مخالفت آشکار است.
مخالفت محمدظاهرشاه با روشنفکرانی چون بینش، بلخی، شعاع مخالفتی شخصی یا صرفاً امنیتی نبود، بلکه ریشه در تعارض بنیادین میان منطق سلطنتِ اقتدارگرا و منطق روشنفکریِ آگاهی‌بخش و مردم‌محور داشت. شاه با هر جریانی که (معنای قدرت، مشروعیت و توسعه) را از انحصار دولت بیرون می‌آورد و به وجدان عمومی می‌سپرد، احساس تهدید می‌کرد.
نخست، بینش مشروعیت را از پایین تعریف می‌کردند، نه از بالا. در نظام شاهی، مشروعیت سیاسی بر ترکیبی از ناسیونالیسم دولتی، توسعه‌ی آمرانه استوار بود. در مقابل، بینش با بازخوانی دین به‌مثابه نیروی رهایی‌بخش و تأکید بر شورا، عدالت و پاسخ‌گویی، مشروعیت را به آگاهی و رضایت مردم گره می‌زدند. این جابه‌جاییِ منبع مشروعیت، بنیان نظری سلطنت را سست می‌کرد.
این روشنفکران (دینِ بی‌خطر برای قدرت) را نمی‌پذیرفتند. شاه می‌کوشید دین را یا به حوزه‌ی خصوصی و آیینی براند، یا در قالب روحانیتِ مهار‌شده و غیرسیاسی نگه دارد. بینش دقیقاً خلاف این مسیر حرکت می‌کردند: دین را اجتماعی، انتقادی و اخلاقاً متعهد می‌فهمید. دینی که به عدالت و آزادی حساس باشد، ناگزیر با استبداد تعارض پیدا می‌کند و تولید معنا می‌کرد، نه صرفاً مخالفت. سلطنت با احزاب و گروه‌های محدود بهتر کنار می‌آمد تا با روشنفکرانی که بدون تشکیلات، گفتمان می‌ساختند و ذهن نسل جوان را دگرگون می‌کردند. بینش با زبان پرنفوذ و با اعتبار اخلاقی و مردمی، (هژمونی فرهنگی) دولت را به چالش می‌کشید؛ و این نوع چالش، برای یک دولت اقتدارگرا خطرناک‌تر از اعتراض سازمان‌یافته است.
او توسعه‌ی آمرانه و تقلیدی را نقد می‌کردند. شاه خود را پرچم‌دار مدرنیزاسیون می‌دانست، اما این مدرنیزاسیون اغلب از بالا، وابسته و بی‌توجه به عدالت و مشارکت سیاسی بود. بینش آن را تقلیدی می‌خواند و بر پیوند توسعه با اخلاق، قانون و شورا تأکید داشت. این نقدها روایت رسمی (پیشرفت بدون آزادی) را بی‌اعتبار می‌کرد.
استقلال او (بینش) غیرقابل‌تحمل بود. نه قابل خریدن، مهارشدن یا همسان‌سازی با دستگاه قدرت نبود. شاه با مخالفانِ آشکار می‌توانست سرکوب کند و با نخبگانِ وابسته می‌توانست معامله؛ اما با منتقدانِ مستقل و اخلاق‌محور که هم محبوبیت داشتند و هم مشروعیت دینی و فکری، نه.
در نهایت، شاه با بینش مخالف بود زیرا او نشان می‌دادند که قدرت می‌تواند نقد شود، دین می‌تواند آزادی‌خواه باشد، و مردم می‌توانند فاعل تاریخ باشند. این سه گزاره، برای نظامی که بقایش بر تمرکز قدرت، کنترل معنا و مهار مشارکت استوار بود، تهدیدی وجودی محسوب می‌شد. از همین رو، سرکوب او تلاشی بود برای خاموش‌کردن اندیشه؛ تلاشی که در کوتاه‌مدت ممکن است موفق به نظر برسد، اما در بلندمدت، به انفجار همان آگاهی‌ای انجامید که از آن هراس داشت.
ادامه دارد…