آخرین سجدهٔ خورشید
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۵ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۶ مارچ ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
آخرین سجدهٔ خورشید
تاریکی شب، کوچههای خاموش کوفه را در آغوش گرفته است. شهر در سکوتی سنگین فرو رفته؛ سکوتی که بوی حادثه میدهد. مهتاب با نوری کمجان بر بامهای خاکی شهر میتابد و ستارگان، گویی با اندوهی پنهان به زمین خیره ماندهاند. سایهای سرد بر کوچهها میلغزد؛ سایهای که نهتنها تن نحیف یتیمان کوفه را میپوشاند، بلکه قامت انسانیت را نیز در خود میپیچد. زمین و زمان آبستن حادثهای بیجبراناند؛ حادثهای که قرار است یکی از بزرگترین ستونهای عدالت را از دنیا و آدمیانش بگیرد.
با این همه، در ظاهر امشب شبی عادی است. شهر آرام است، نظم و امنیت بر کوچهها جاری است و طعم شیرین عدالت، پنج سالی میشود که کام مظلومان را شیرین کرده است. یتیمان کوفه نانی برای خوردن دارند و شب را با شکمی سیرتر از گذشته به خواب میروند. مردم در خواب همیشگی خود فرو رفتهاند؛ خواب عادت، خواب غفلت، خواب روزمرگی. شهر خوابیده است… اما علی بیدار است.
او بیدار است؛ با دلی که سالهاست از دلتنگی شهادت میتپد. دلتنگ رهایی از دنیایی که در نگاه او از آب بینی بزغالهای کمارزشتر است. شبهای کوفه، چاههای خاموش و نخلستانهای خاموشتر، سالها شاهد دردهای ناگفته او بودهاند. ذوالفقار، آن شمشیر شعلهور عدالت، مدتهاست از سر مصلحت در کنار دیواری آرام گرفته است؛ شمشیری که اگر به میدان میآمد، میتوانست بسیاری از پلیدیها را از سینه تاریخ بیرون بکشد.
دردهای علی بسیار است؛ نه از شمشیر دشمنان، بلکه از جهل مردمی که خورشید را با چراغهای فریب اشتباه گرفتهاند. او را با سیاست میسنجند، اما سیاست در ذهن آنان چیزی جز فریب و نیرنگ نیست. در برابرش مردانی ایستادهاند که پیشانیهایشان از سجده پینه بسته، اما دلهایشان از نور حقیقت تهی است. خوارج با شمشیرهای مقدسنما بر خون او تشنهاند و تاریخ بار دیگر نشان میدهد که خطرناکترین دشمنان حقیقت، گاهی در لباس دین ظاهر میشوند.
هیچکس تاب تحمل آن عدالت بیملاحظه را ندارد؛ حتی نزدیکترین یارانش. خلیفه سرزمینهای گسترده اسلامی آنچنان از دنیا بریده است که فرزندش حسن میگوید: «پدر! آن روزها که خلیفه نبودی، زندگی ما آسودهتر بود.» عدالت علی سنگین است؛ سنگینتر از آنکه بسیاری از مردم زمانه بتوانند زیر بار آن بایستند.
سپیده نزدیک میشود. زمان گویی در آستانه آن صبح ایستاده است؛ صبحی که قرار است صفحهای بزرگ از تاریخ را ببندد. علی آرام از خانه بیرون میرود. حسن، حسین، زینب و امکلثوم در خواباند. پدر بیصدا خانه را ترک میکند؛ آنقدر آرام که گویی نمیخواهد دل هیچ دیواری بلرزد. دلش بیقرار است، نبضش تند میزند و چشمانش از شوق دیدار خدا میدرخشد؛ درخششی تیزتر از برق شمشیر زهرآگین عبدالرحمن بن ملجم.
او میداند چه در انتظارش است. تقدیر الهی را پذیرفته و دلش برای شهادت میتپد؛ چنانکه تشنهای برای جرعهای آب. میخواهد دنیا را با تمام زرقوبرق فریبندهاش به اهل دنیا واگذارد و دامنش را از خاک این بازار فریب برچیند. در مسجد میایستد. نماز آغاز میشود. زمین و آسمان در سکوتی رازآلود فرو میروند؛ سکوتی که گویی تاریخ نفس خود را در سینه حبس کرده است.
و ناگهان، در لحظهای که پیشانی عدالت بر خاک سجده نهاده است، شمشیر کینه از دل تاریکی فرود میآید. تیغ شر بر فرق عدالت مینشیند. محراب مسجد کوفه خون میگرید و فریادی در پهنه تاریخ میپیچد: (تهدمت والله ارکان الهدی ). ستونهای هدایت فرو ریخت.
علی رفت؛ اما زخمی بزرگ بر پیشانی تاریخ گذاشت. زخمی از این حقیقت تلخ که مردمان زمانه، خورشید عدالت را با چراغهای فریب سنجیدند. پایان عصر علی، پایان یکی از درخشانترین فصلهای عدالت در تاریخ بود؛ فصلی که بسیاری در آزمون آن مردود شدند.
تاریخ هنوز از خود میپرسد: چگونه ممکن است خورشید در میان مردمی طلوع کند که چشمهایشان به تاریکی عادت کرده است؟
و پاسخ شاید تلخ باشد:
عدالت همیشه تنهاست… و علی، تنهاترین عدالت تاریخ بود.

جناب داکتر صاحب بینش عزیز قلم زیبای تانرا می ستایم ، با ارزوی قبولی طاعات و عبادات تان التماس دعا دارم.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی