نامه ای از هرات (۲)
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۵ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۵ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————

نامه ای از هرات
بنام خدای زن و زندگی
امروز سه شنبه و ساعت هشت صبح است ومن خسته و افسرده و بیحوصله…
دیشب تا سحر اخبار حوادث زلزله ی افغانستان را پی گیری میکردم و اشک می ریختم که خدایا این چه حالست؟ به خاطر امروز هیچی نمیخواهم و فقط یک گیلاس آبجوش خورده ومیخوابم . در حین خوردن آب جوش این بیت به ذهنم آمد که :
کشورم زخمی جنگ است خدایا لطفاً
خلق این غمزده تنگ است خدایا لطفاً
گوشیم را برداشتم که شعر را بنویسم و کامل کنم که زنگ خورد . وقتی جواب دادم صدای انیس گل آمد که گفت :
سلام استاد !
صدایش باران خوشی را بر کویر قلب من فرو ریخت و گفتم بلی و بعد احوال پرسی آدرس خانه را گرفت و بعد دو ساعت آمد پیش من.
انیس گل دختری بود که سه سال قبل پدرش اورا بخاطر قرضهایش فروخته بود به یک مرد سن بالا تقریبا پولدار ومن پس گرفتمش و پول قرض پدرش را هم از بین جوانان محل جمع کرده و دادم و دختر را به مادرش سپردم. و حالا جلو چشمم نشسته و از هرات میگوید از شهر غمزده و مردم افسرده و دختران در بند . از درختانی که دیگر با باد نمیرقصند و نوجوانانی که دیگر شاهد هیاهوی آموختن و تلاش وترقی نیستند. اما درمیان گفته هایش هم از نور ی میگوید که بین همه تاریکی ها جلایش دارد و در چشم و دل همه روشن است نور امید .
آری ! همان امیدی که میتواند لبان خشک دختران وطن را با خنده مزین کند و پیراهن مقاومت را برتن شأن زیبا تر…. انیس از صنفها گفت و از شور و شوق خانم ها برای یاد گیری وتغییرات زیاد ی که در زندگی مردم قریه آمده است . و گفت من با شوهرم مجبورن از راه قاچاق به ایران آمدیم و نتوانستم همه نامه های شاگردان را باخود بیاورم و فقط یکی را آوردم ، با شنیدم حرفهایش چشمانم پر اشک و دلگیر از درد غربت شدم و نامه را که از کیفش بیرون آورد گرفتم و با اشتیاق کامل بازش کردم . حالم مثل مادری بود که روح فرزندانش را در یک کاغذ بیجان میدید و نمیتوانست لمس کند. ناگهان چشمم به خط سبزی افتاد که نوشته بود. بنام خدای زن و زندگی و زیبایی و زایش ..!و این واژگان من را برد به سه سال قبل که روی تخته برای خانم ها مینوشتم ، همان خانم های که از زن بودن خود بیزار بوده و همش شکایت میگردند ،چرا ما زن شدیم. دلم هوایی شد و وطن را میخاست ،اما مجبور بودم سرکوبش کنم. و ادامه ی نامه را خواندم سلام و درود نثار شما استاد عزیز امید که خوب باشید ،اما حدس میزنم که دور از وطن حال دل آدم خوب نمیباشد.
استاد ما همه خوبیم و همه روزه سر درس خود حاضر. حالا شاگردان ما هم به دوصد نفر رسیده و تایم هارا زیاد کردیم و خداراشکر که مردم علاقهمند یاد گیری شدند. حالا مرد ها هم میخواهند که خانم ها ی شأن باسواد شوند، چون حس حسادت و همان نادانی و بیهودگی را فقط علم هست که اربین میبرد و این صفات از این خانم ها دور شده خدارا شکر.
راستی استاد یک خبر خوش. دختران ماما مالک هردوتا عروسی کردندو شکوفه به قریه ی خود شان صنف قرآن کریم و سواد آموزی باز کرده است برای خانم ها. چهل و سه نفر شاگرد دارد . و من باپدر جانم حرف زدم که اجازه بدهد ما چند نفر برویم تبریکی اش ، پدرم خودش مارا برد . و مردم آن قریه هم زیاد جنجال کردند اول که صنف باز نشود ولی شکوفه شوهرش را باسواد کرده و ترجمه ی آیات قرآن را برایش خوانده و اون حالا راحت کتاب و تفسیر میخواند و خیلی زیبا سخن میگوید توانسته مردم را قانع کند تا صنف برگذار شود. راستی استاد جان یاد تان هست که میگفتید شما خانم ها باید مردان خود را هم باسواد کنید و هرچه اینجا یاد میگیرید در خانه منتقل کنید به دیگران؟! حالا حرف تان تحقق پیدا کرده است و احکام فردی وعبادی را همه به مرد ها رساندند و تازه بعضی احادیث و آیاتی را هم به آنها یاد دادند. آخه سر همین موضوع حجاب نجیبه دختر ماما رمضان کل آیات حجاب را به پدرش خوانده و ترجمه کرده و پدرش هم به ملای مسجد گفته که تو زیاد سخت گیری میکنی در اصل قانون حجاب این حرفای تو نیست. استاد جان راستی خبر ندارید که خدا به خاله شیرین گل برای بار پنجم دختر داد و شوهرش او را کتک زد که چرا دختر زاییدی ؟ باز شیرین گل با همان حالت مریضی اش همراه شوهر و فامیلش حرف زد و همان قضیه ی تخمک ها و مسولیت پدر و طبع زن و مرد را برای شأن توضیح داد و آیات آفرینش انسان را برای شأن با ترجمه خواند و با خیلی مهربانی و ادب آنها را فهماند. شوهرش هم ازاو عذر خواهی کرد و نام دختر شان را هم گذاشتند دریا . چون شما اگر این صنف هارا ایجاد نمیکردید ما کجا این همه چیز را می فهمیدیم استاد جان شما چقدر سفر طولانی کردید بیاید دیگر. و ها یک گپ دیگر هم هست . ما باید سیمینار های برای خود شناسی و اعتماد به نفس برای خانم ها برگزار کنیم وشما هم باید راهنمای مان کنید. به گوشی فاطمه جان صدا بفرستید و همه را بگویید ما گوش کرده و مینویسیم مثل همیشه. و روز جمعه هم کل صدا های که فرستاده بودید را نوشتیم و کتاب هارا هم پیدا کردیم میخوانیم تشکر استاد .
این صنف ها مارا مثل کودکی میپروراند و مارا به عمق مفاهیم زندگی رهنمود میکند . و ما خدارا سپاس گزاریم که به ما چنین لطفی کرده است ما حالا به خود و زن بودن خود افتخار میکنیم و دیگر آسمان پرواز های مان وسیعتر شده است استاد جان دیگر وقت شمارا نمیگیرم و باز هم به شما نامه مینویسم از راه دور ودل نزدیک با شما خدا حافظی میکنم
با احترام
استاد سلیمه…

ممنون بانو عزیزی گرانقدر ، مؤفق و مؤید باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی