۲۴ ساعت

22 فوریه
۱ دیدگاه

از لابلای دلنوشته ها

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

از لابلای دلنوشته ها

به نام خدای زن و زندگی.

 امروز کمی فارغ بال تر بودم نسبت به روزهای گذشته،آمدم سراغ کتاب هایم و کمی نگاه شأن کردم ،دلم تنگ شده بود برای این رفیقان بی ریایم… دستمال نرم وتمیزی را برداشتم تا تن رفیقان مهربانم را از گرد وغبار روزگار تمیز کنم و با شرمندگی نوازش شان کرده و کمی آرامش کسب نمایم. ناگهان متوجه شدم که یک کاغذ نوشته از داخل یک کتابی آبی رنگ  به زمین افتاد ،وقتی نام کتاب را خواندم ،اشکهایم چون هریرودی روان شد که گونه هایم را سوزاند.

دیوان شمس: و لحظاتی گذرا در ذهنم مرور شد. همان لحظاتی که در انجمن شمع های فروزان کنار هم بودیم .و برای روزهای نیامده برنامه ها میچیدیم.

من با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده و دکلماتور و شایقبن شعر دور هم جمع شده و نقد بر اشعار وطریقه صحیح دکلمه را برای دوستان داشته و برای نو آموزان دنیای شعر ،صنف های عروض برگزار می‌کردیم. با دنیای از حسرت دستم را دراز کرده و کاغذ را برداشتم که نوشته بود :

سلام استاد  .! امیدوارم خوب باشید .هرچند میدانم که خوب نیستید… امروز شش ماه پوره شد که شما نیستید . و ما همچنان منتظر آمدن تان میباشیم . استاد . دیروزصنف چهارم را هم به گفته ی خودتان فعال کردم و دراین صنف فقط دختران نو جوان را ثبت نام نمودم .

استاد صنف اول مان خیلی خوب شدند وازصنف ها امتحان گرفتم، شاگرد اول تا سه صنف های پایین تر را هم به این صنف آوردم که حالا چهل و یک نفر شدند. به صنف دو مسابقه ی کتاب خوانی برگذار کردیم و همه مصروف خواندن کتاب هستند و یک شر و شور خاصی بین خانم ها افتاده.

راستی استاد ما چند تا مریض داریم بین شاگردان .من پول جمع کردم از همه برای تداوی شأن اما کم است کاشکی شما میبودین که حالی از ارباب و مرد های قریه هم پول می‌گرفتین تا اینها را به شهر روان میکردم، آخه من که اجازه ندارم با کسی حرف بزنم ،هرچند میدانم کارم خوب است و وظیفه ام است کمک به مردم ولی پدرم اجازه نمیدهند که بروم بیرون و با کسی حرف بزنم. همین صنف های شما نمی‌بود ما زنهای این قریه جات اجازه نداشتیم که از خانه بیرون شویم ویا جای برای تدریس داشته باشیم.

استاد جان ! ما زن ها همیشه مظلومیم و همیشه درد ورنج بیشتر سهم ما است من همیشه از خدا گلایه داشتم که چرا ما زنها را چنین بد بخت و بی اختیار آفریده. و می‌شنیدم که مدام خطیب مسجد سخنرانی میکرد و زنها را مطیع و فرمان بردار و بی اراده میخواند و می‌گفت صدای زن را نباید کسی بشنود و دختر از نه سالگی حق ندارد از خانه بیرون شود وووووو. هزاران حرف دیگر و مردان که بیشتر شأن بیسواد بودند باور میگردند و مارا هم تحت فشار های زیاد خفه می‌ساختند. همین مردان ما هم همینقدر اراده نداشتند که بروند سوادی بیاموزند و چیزی یاد بگیرند ،تا که این قدر جاهل نمانند. ما زنها که اصلن . حتی حق نداشتیم بیشتر مان تلویزیون هم نگاه کنیم چون آخند صاحب گفته بود زن فاحشه میشود با دیدن تلویزیون. ما دخترها همیشه که یک جا می‌شدیم با خدا جنگ میکردیم البته نه مثل جنگ مردان بلکه ما مثل خود مان جنگ میکردیم و هی ازش می‌پرسیدم که چرا مارا زن آفرید و چرا ما نباید مسجد برای نماز برویم و یا چرا ما نباید هیچ پولی داشته باشیم و یا موتور سوار بشویم و یا بشهر برویم و شهر را ببینیم و مردم شهر را بشناسیم وووو و هزاران چرای دیگر… اما حالا با این دوسال که به صنف قرآن شما آمدیم و کنار آموزش قرآن سواد هم یاد گرفتیم و ترجمه ی قرآن را هم کمی خواندیم و دیگر کتاب هارا. فهمیدیم که تقصیر خدا نیست این همه زنجیری که دور ما پیچیدند. واین مخلوق خدا است که مارا مثل برده نگه‌می‌دارند. و من هرچه کتاب بیشتر میخوانم بیشتر با خدایم دوست میشوم و حالا ما دخترها در صنف از گفته های قبلی مان شرمنده ایم که همش با خدا جنگ میکردیم.

راستی استاد: .شکوفه و شبنم هم مسولیت جلسات هفته وار سلامتی را قبول کردند اما این دوتا چقدر جسور بودند ما خبر نداشتیم هر هفته یک موضوع نو را مطرح می‌کنند و یک بیماری را تشریح و گیاه درمانی اش را هم معرفی میکنند حالا مردم بیشتر به علف های ته باغچه ها ی خود توجه دارند و به داکتر کم تر میروند. راستی استاد یک چیز دیگر هم بگویم. مریم دختر ماما خلیل .قشنگ همراه پدرش حرف زد و پیشکش خود را کم کرد . پدرش پنج لک افغانی گفته بود و هیچ کم نمیکرد مریم با هر سه تا ما استاد های صنف مشوره کرد ما هم گفتیم گپ های که شما همیشه در جلسات خود میگفتین که ادب واحترام شرط اول گفتگو است مریم هم باادب حرف زده و پیشکش را دولک کرده است و سمیه هم جرآت کرده با پدرش حرف زد و گفت که زن حاجی کریم خان نمیشود . خودش با پدرش کار میکند در همان باغ که دارند تا وضع زندگی شأن بهتر شود.

استاد جان من گوشی و انترنت ندارم که به شما زنگ بزنم و یا پیام کنم ، مثل قدیم ها نامه نوشتم و دست مادر رحمت الله دادم که به شما بدهد، خیر ببیند قبول کرد.

راستی استاد جان!

شما کی میاین آخه؟ شما خوبه که به فاطمه جان ارتباط دارین ، باز صدا خور بفرستین در صنف می‌شنوم و به شما نامه میفرستم.

ها استاد این را هم بگویم که ما فکر میکنیم تازه تولد شدیم با این صنف ها و هر چه بیشتریاد میگیریم دنیایی ما وسیعتر و قلب ما آرام تر شده و زندگی بهتری داریم .

راستی اگر بتوانید کار در خانه را هم به ما جور کنید که خیلی خوب میشود حداقل پول لباس و کتاب خود را خودمان پیدا میکنیم . استاد جان حرف زیاد است باز به نامه بعدی می‌نویسم فعلن وقت صنف شده باید بروم .حالی ساعت ده دقیقه به یک

 است. شمارا به الله منان میسپارم استاد جان دوست تان دارم.

با احترام استاد سلیمه…

این نامه را که برای بار چندم ، خواندم هم پر از شوق شدم و هم پر از درد. اینکه زنها را تا این حد در تاریکی نگه‌می‌دارند من را درد میدهد ولی وقتی دختران ما تا این حد تلاش میکنند در همان فقر و نداری به علم و فهم برسند .من را خورسند کرده و بیشتر اراده ام را قوی میکند . کاش همه بتوانیم در محله های خود یک صنف برای خانم ها ایجاد کرده و تدریس را شروع کنیم. بیایید برای رفع جهل و بیسوادی تمام افغانستان را مدرسه بسازیم…. 

دریا عزیزی

 

یک پاسخ به “از لابلای دلنوشته ها”

  1. admin گفت:

    بانو دریای گرامی ممنون از دلنوشته ی زیبای تان ، مؤفق و مؤید باشید.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما