تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش ( قسمت اول )
(هجدهمین سال نشر ۲۵ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۴ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش
داکتر احمد رشاد بینش
قسمت اول:
نگرش استاد محمد یوسف (بینش) به دین، ایمان، مذهب، مردم و اجتماعِ زمان خویش، نگرشی انتقادی، تاریخی، مسئولانه و در عین حال عمیقاً متعهدانه بود؛ نگرشی که نه از بیرون دین، بلکه از درون ایمان و با دردِ زیستهی یک روشنفکرِ مؤمن شکل گرفت. بینش دین را نه صرفاً مجموعهای از باورهای فردی، آیینهای عبادی یا مناسک سنتی، بلکه جهانبینیِ جهتدهنده به زندگی اجتماعی و تاریخی انسان میدانست. از نگاه او، دین اصیل نیرویی رهاییبخش است که انسان را از جبرهای طبیعی، اجتماعی، طبقاتی و تاریخی آزاد میسازد و او را به آگاهی، انتخاب و مسئولیت فرا میخواند.
در تلقی بینش، ایمان امری ایستا، موروثی و تقلیدی نبود، بلکه تجربهای آگاهانه، انتخابی و پویا بهشمار میرفت. او میان ایمانِ آگاه و ایمانِ موروثی تمایز قائل میشد و ایمانِ بدون آگاهی را زمینهسازِ انفعال، خرافهگرایی و تسلیم در برابر سلطه میدانست. ایمان، در اندیشهی او، نه پناهگاهی برای فرار از واقعیتهای اجتماعی، بلکه نیرویی برای مواجههی شجاعانه با آنهاست. از همین رو، بینش ایمان را همواره با تعهد اجتماعی، درد مردم و مسئولیت تاریخی پیوند میزد.
بینش در تحلیل مذهب، تمایز معروف خود میان دینِ توحیدی و دینِ شرکآلود یا میان را مطرح کرد. مقصود او از این تمایز، نفی مذهب نبود، بلکه نقدِ تاریخیِ دگردیسیِ دین در بستر قدرت و سیاست بود. او معتقد بود که مذهب، در طول تاریخ، گاه از حقیقتِ رهاییبخش خود تهی شده و به ابزاری برای توجیه سلطه، حفظ وضع موجود و مشروعیتبخشی به نابرابریها بدل گشته است. در چنین وضعی، مذهب بهجای آنکه آگاهیبخش باشد، تخدیرکننده میشود و بهجای برانگیختنِ اعتراض، مردم را به صبرِ بیهدف و تسلیم دعوت میکند.
نگرش بینش به مردم، نگاهی دوگانه اما صادقانه بود. از یکسو، او مردم را قربانیان ساختارهای استبدادی، استعمار، فقر فرهنگی و تحریف دینی میدانست و از سوی دیگر، آنان را مسئول سرنوشت تاریخی خویش تلقی میکرد. بینش هرگز به تحقیر مردم تن نداد، اما از تقدیس ناآگاهانهی آنان نیز پرهیز داشت. او تودهی بیخود را محصول نظامهای سلطه میدانست، نه ذات مردم، و باور داشت که با آگاهیبخشی، بازگشت به خودِ تاریخی و احیای ایمانِ مسئولانه، میتوان مردم را از حالت انفعال به کنشگری اجتماعی رساند.
در تحلیل اجتماعِ زمان خود، بینش جامعه را جامعهای ازخودبیگانه میدید؛ ازخودبیگانگیای که هم ریشه در سنتهای منجمد و تحریفشده داشت و هم در مدرنیتهی تقلیدی و وابسته. او نه بازگشتِ کورکورانه به گذشته را راهحل میدانست و نه تسلیمِ بیچونوچرا به الگوهای شرقی و غربی را. پروژهی فکری بینش، بازخوانی انتقادیِ میراث دینی و تاریخی برای ساختن انسانی خودآگاه، آزاد و مسئول در جهان معاصر بود.
در مجموع، نگرش شهید بینش را میتوان تلاشی دانست برای پیوند میان ایمان و آگاهی، دین و آزادی، مذهب و عدالت، و فرد و جامعه. او دین را نه در تقابل با عقل و علم، بلکه در خدمت بیداری انسان و تحول اجتماعی میخواست. از این منظر، استاد شهید بیش از آنکه یک متفکر صرفاً نظری باشد، روشنفکری متعهد بود که اندیشهاش از متن دردهای اجتماعی زمانه برمیخاست و همواره به سوی تغییر، مسئولیت و رهایی جهتگیری داشت.
شهید محمد یوسف بینش بهدلیل مجموعهای از عوامل فکری، سیاسی و اجتماعی به مدت هشت سال زندان رفت، نه بهسبب فعالیت حزبی کلاسیک یا اقدام مسلحانه، بلکه به خاطر تأثیرگذاری فکری گسترده و خطرناک تلقیشده برای نظم سیاسیِ وقت. زندانیشدن او محصول تقاطع اندیشه، قدرت و ترس حکومت از بیداری اجتماعی بود.
استاد شهید در دههی ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰ با سخنرانیها بهویژه در تکایای چون (میر محمد اکبر آقا ومیرزا فقیر محمد حسین آقا) و مجلس و پارلمان آن دوره نسلی از جوانان، دانشجویان و روشنفکران مذهبی را تحت تأثیر قرار داد. او قرائتی از اسلام ارائه میکرد که دین را از حوزهی فردی و آیینیِ صرف بیرون میآورد و آن را به نیرویی آگاهیبخش، عدالتخواه و ضدِ استبداد و استعمار تبدیل میکرد. این نوع قرائت، هرچند بهصورت مستقیم فراخوان به شورش مسلحانه نبود، اما بنیانهای مشروعیت فکریِ نظام سیاسی وقت را به چالش میکشید.
نخستین عامل اصلی زندانیشدن استاد شهید، زبان انتقادی و ساختارشکن او بود. او مفاهیمی چون استبداد، تزویر،عوام فریبی، استثمار گری دینِ رسمی، روحانیتِ وابسته به قدرت، و روشنفکریِ بیتعهد را بهطور صریح نقد میکرد. این نقدها اگرچه اغلب در قالب تحلیل تاریخی و دینی بیان میشد، اما برای دستگاه امنیتی معنایی سیاسی داشت، زیرا مخاطب آن وجدان اجتماعیِ جوانان بود.
به طور نمونه؛ به چالش کشیدن افکار ملا رشاد در زمان خودش…
دومین عامل، نفوذ اجتماعی گستردهی بینش بود. رژیم شاهی بیش از آنکه از مخالفان محدود و سازمانیافته بترسد، از روشنفکری میترسید که میتوانست بدون تشکیلات حزبی، گفتمان بسازد و ذهنها را تغییر دهد. شهید بینش نه رهبر حزب بود و نه عضو سازمان سیاسی، اما سخنانش تولید معنا میکرد و این معنا، بهویژه در فضای اختناق سیاسی، بسیار خطرناک تلقی میشد.
سوم، شهید بینش در سخنرانیهایش نوعی اسلام اعتراضی و تاریخِ انتقادیِ تشیع را مطرح میکرد که همزمان دو جبهه را ناراضی میساخت: از یکسو حکومت را، که دینِ غیرسیاسی و کنترلشده میخواست؛ و از سوی دیگر برخی جریانهای سنتی و محافظهکار مذهبی را، که قرائت انتقادی او از تاریخ و نهاد دین را برنمیتافتند. این همزمانیِ فشارها، زمینهی برخورد امنیتی با او را فراهم کرد.
در همان سال ها بازداشت و به زندان انفرادی منتقل شد. او حدود هشت سال را در شرایط سخت زندان و بازجویی گذراند. هدف اصلی از این زندان، نه محاکمهی قضایی، بلکه شکستن روحیه، قطع ارتباط او با جامعه و خاموشکردن صدای اثرگذار او بود.
در نهایت، زندان رفتن شهید بینش را باید نتیجهی این واقعیت دانست که او دین را به آگاهی، و آگاهی را به مسئولیت اجتماعی پیوند زد؛ پیوندی که در فضای استبدادیِ زمانه، تهدیدی جدی برای نظم موجود محسوب میشد. استاد بینش نه با اسلحه، بلکه با اندیشه به میدان آمده بود، و همین امر او را به زندان کشاند.
مبارزهی استاد شهید محمد یوسف بینش با عوامفریبی و دسیسهسازی مذهبی، پیش از آنکه شکل کنش سیاسی مستقیم یا مقابلهی سازمانی به خود بگیرد، مبارزهای معرفتی، تاریخی و روشنگرانه بود. او باور داشت که خطرناکترین نوع سلطه، سلطهای است که در لباس دین ظاهر میشود و با تقدسبخشیِ دروغین، عقل و ارادهی انسان را از کار میاندازد. از اینرو، میدان اصلی نبرد بینش، ذهن و وجدان دینیِ جامعه بود.
بینش عوامفریبی مذهبی را در پیوند تنگاتنگ با جهل مقدس تحلیل میکرد؛ جهلی که نه از نبود اطلاعات، بلکه از تعطیلکردن اندیشه و پرسشگری سرچشمه میگیرد. او نشان میداد که چگونه برخی روایتهای دینیِ تحریفشده، بهجای آنکه انسان را به مسئولیت، عدالت و آزادی فراخوانند، او را به انفعال، تقدیرگرایی و تسلیم در برابر ظلم سوق میدهند. به نظر استاد شهید، وقتی دین به مجموعهای از شعارهای احساسی، مناسکِ بیمحتوا و اسطورهسازیهای اغراقآمیز فروکاسته میشود، بهترین ابزار برای فریب تودهها و تثبیت قدرتهای سیاسی و طبقاتی خواهد بود.
یکی از مهمترین شیوههای مبارزهی وی، بازخوانی انتقادی تاریخ اسلام و تشیع بود. او با تفکیک میان اسلامِ پیامبر و اسلامِ درباری تلاش کرد سازوکارهای تاریخیِ دسیسهسازی مذهبی را افشا کند. در این تحلیل، استاد نشان میداد که چگونه قدرتهای سیاسی، با حمایت بخشی از نهاد دینی، مفاهیمی چون صبر، قضا و قدر، شفاعت و انتظار را از محتوای اعتراضی و اخلاقی تهی کرده و به ابزار توجیه وضع موجود تبدیل کردهاند. این افشاگری، مستقیماً عوامفریبی دینی را هدف میگرفت، زیرا پرده از پیوند قدرت و تقدس برمیداشت.
استاد شهید در سطح گفتمانی، زبان و ادبیات خاصی برای مقابله با فریب مذهبی برگزید. او بهجای زبان فقهیِ خشک یا فلسفیِ انتزاعی، از زبانی ادبی، استعاری و عاطفی بهره میگرفت تا هم مخاطب عام را جذب کند و هم او را به اندیشیدن وادارد. این انتخاب آگاهانه، خود بخشی از مبارزه با عوامفریبی بود؛ زیرا بینش میخواست احساس را از انحصار خطابههای فریبکارانه بیرون آورد و آن را در خدمت آگاهی قرار دهد.
در نقد دسیسهسازی مذهبی، بینش بهشدت با روحانیتِ وابسته به قدرت و دینداریِ شغلی مرزبندی میکرد، بیآنکه اصل نهاد دین یا نقش تاریخی روحانیت را نفی کند. او معتقد بود که وقتی دین به حرفه و منبع ارتزاق یا ابزار نفوذ سیاسی بدل میشود، ناگزیر به تولید ترس، وعدههای موهوم و دشمنسازیهای ساختگی روی میآورد تا موقعیت خود را حفظ کند. از این منظر، عوامفریبی نه یک خطای فردی، بلکه یک سازوکار نهادی و ساختاری است.
در نهایت، مبارزهی استاد شهید علیه عوامفریبی مذهبی را میتوان تلاشی دانست برای بازگرداندن حق اندیشیدن به مؤمنان. او ایمان را بدون آگاهی، نوعی اسارت میدانست و باور داشت که رسالت روشنفکر دینی، نه آرامکردن وجدانها، بلکه بیدارکردن آنهاست؛ حتی اگر این بیداری، هزینهی طرد، تخریب و زندان را در پی داشته باشد. وی با این رویکرد، دسیسهسازی مذهبی را نه با تکفیر و حذف، بلکه با روشنگری، تاریخخوانی انتقادی و بازسازی معنای ایمان به چالش کشید.
تضاد ایدئولوژی شهید بینش با آنچه خود او از آن با عنوان روحانیتِ درباری یاد میکرد، تضادی سطحی یا شخصی نبود، بلکه تعارضی عمیق، ساختاری و معرفتی میان دو قرائت کاملاً متفاوت از دین، قدرت و نقش انسان در تاریخ بود. این تضاد از تفاوت در تعریف دین، کارکرد مذهب و نسبت ایمان با قدرت سیاسی سرچشمه میگرفت.
در اندیشهی استاد شهید، دین پدیدهای تاریخی، اجتماعی و رهاییبخش بود؛ نیرویی که باید در برابر ظلم، تبعیض و استبداد بایستد و انسان را به آگاهی و مسئولیت برساند. در مقابل، روحانیتِ درباری دینی را نمایندگی میکرد که کارکرد اصلیاش توجیه وضع موجود و تقدیس قدرت بود. این نوع روحانیت، بهجای آنکه در کنار مردم و در برابر سلطه بایستد، با ساختار قدرت سیاسی و طبقاتی پیوند برقرار میکرد و از دین بهعنوان ابزاری برای تثبیت نظم حاکم بهره میگرفت.
استاد شهید روحانیت درباری را نه صرفاً وابسته به یک حکومت خاص، بلکه یک تیپ تاریخی میدانست؛ تیپی که از دورهی خلافتهای اموی و عباسی تا سلطنتهای بعدی و حتی دوران معاصر تداوم یافته است. از نظر او، این روحانیت با تکیه بر ظواهر شرعی، مناسک پررنگ و خطابههای احساسبرانگیز، نوعی دینداریِ بیخطر برای قدرت تولید میکند؛ دینداریای که مردم را به صبر، قضا و قدر، اطاعت و پرهیز از اعتراض فرا میخواند.
تضاد اصلی شهید بینش با این روحانیت، در سیاسیزدایی از دین بود. روحانیت درباری میکوشید دین را از عرصهی عدالت، قدرت و تاریخ بیرون براند و آن را به امر خصوصی، فردی یا صرفاً آیینی تقلیل دهد، در حالی که بینش دین را ذاتاً اجتماعی و سیاسی میدانست؛ نه به معنای حزبی، بلکه به این معنا که دین نسبت به سرنوشت جامعه و مناسبات قدرت بیطرف نیست. از نگاه او، دینی که در برابر ظلم سکوت میکند، عملاً در کنار ظلم قرار گرفته است.
از منظر روششناختی نیز میان این دو رویکرد تعارض وجود داشت. روحانیت درباری بر تقلید، تسلیم و مرجعیتِ غیرپرسشپذیر تأکید میکرد، در حالی که بینش بر آگاهی، انتخاب و مسئولیت فردی پای میفشرد. او ایمانِ تقلیدی را خطرناک میدانست، زیرا چنین ایمانی بهراحتی در خدمت قدرت قرار میگیرد و به ابزار عوامفریبی بدل میشود. به همین دلیل، بینش حق پرسشگری را جزء لاینفک ایمان میدانست؛ حقی که روحانیت درباری اغلب آن را تهدیدی برای اقتدار خود تلقی میکرد.
در سطح اجتماعی، تضاد استاد شهید با روحانیت درباری به مسئلهی مردم بازمیگشت. بینش مردم را سوژههای تاریخ میدانست، نه تودهای نیازمند هدایت دائمی و بیچونوچرا. در مقابل، روحانیت درباری با حفظ فاصلهی تقدسآمیز میان خود و مردم، نوعی رابطهی عمودی و سلطهمحور برقرار میکرد که در آن، تودهها بیشتر مصرفکنندهی معنا بودند تا تولیدکنندهی آگاهی.
در نهایت، تضاد ایدئولوژی بینش با روحانیت درباری را میتوان تضاد میان دینِ اعتراض و دینِ توجیه، میان ایمانِ آگاهانه و دینداریِ ابزاری دانست. بینش این تعارض را آگاهانه و با هزینههای سنگین از طرد و تخریب تا زندان پذیرفت، زیرا باور داشت که بقای دین، در گرو رهایی آن از پیوندهای فاسد با قدرت و بازگرداندن آن به متن زندگی، رنج و مسئولیت انسان است.
ادامه دارد…

جناب داکتر صاحب بینش عزیز با سپاس از شما روان استاد شهید را شاد و خشنود می طلبم.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی