۲۴ ساعت

30 نوامبر
بدون دیدگاه

اشکِ حسرت

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

سی ام نوامبر ۲۰۱۱

قیوم بشیر

         قیوم بشیرهروی

اشکِ حسرت

روان دیدم عجایب موتری را

نه موتر بلکه جنس ابتری را

تنش فرسوده و بادی خمیده

چه گویم زانکه چشمانم چه دیده

کسی گفت موترِ ما کله فیله

نمای آن چو ماشینِ ثقیله

ولی با این همه شکل و شمایل

همه پیر و جوان را کرده مایل

زمانی بود هراتِ ما صفا داشت

ز الطاف خدا شور و نوا داشت

به چهار سوق اش صفای دیگری بود

به شیدایی رفیقان سنگری بود

بساط میله در هر سو بپا بود

ز مالان تا به اوبه قصه ها بود

نمای مسجد جامع عیان است

که این شهرآن هراتِ باستان است

به شعر و شاعری وردِ زبان بود

دیار ما دیار عاشقان بود

ز گازرگاه چو دارم قصه هایی

زآن دورانِ که داشت شورونوایی

در آنجا پیر خوبان مسکنِ اوست

هراتِ باستان جان و تنِ اوست

« بشیر» با اشکِ حسرت ناله دارد

ز غربت غصهء چند ساله دارد

قیوم بشیر هروی

 

 

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما