۲۴ ساعت

۰۸ حمل
۲دیدگاه

فلک آخوند صاحب

تاریخ نشر شنبه  هشتم  حمل ۱۳۹۴ – ۲۸ مارچ ۲۰۱۵ هالند

Photo762_5

 ( فلک آخوند صاحب )

طنز

نوشته : احمد فیصل شکوهی

محترم احمد فیصل شکوهی

محترم احمد فیصل شکوهی

از آن روز سالها میگذرد. روزی که پدرم مرا در هوای سرد برای سبق خواندن به مسجد برد. به زیر زمینی مسجد نزدیک به یکصد بچه ودختر باهم سبق میخواندند. آخوند صاحب دریک گوشه ای نزدیک بخاری در حالیکه به طرف راستش یک شلاق که از ریسمان دلو چاه درست شده بود وبه پشت سرش هم یک فلک قرار داشت توجه مرا به خود جلب کرد. آخوند صاحب با دیدن ما از جایش بلند شده چند شلاق به ستون فلزی زدهمه بچه ها ساکت شدند. پدرم گفت:

( گوشتش از شما استخوانش از ما ) البته روز اول زیاد هم بد نبود زیرا اکثربچه ها را میشناختم که از کوچه خودمان بودند. بعد آخوند صاحب گفت:( جوش) صدای بچه ها فکر کنم تا  یکصد متری دور از مسجد شنیده میشد.

بچه ها به دسته های پانزده، بیست نفری باهم به یکصدا درحالیکه سروکمر شان را تکان میدادند با قوت تمام میخواندند( بسم الله!!! الرحمن!!! الرحیم!!!…..) روز اول موقع رخصتی آخوند صاحب برایم گفت: ( پنج شنبه ها یا پول میاری یا نان خانه گی، ماهانه هم یکصد افغانی میاری، ماهانه یک شبانه  روز نان مه هم به جمع  خانه شماست ) فردای آنروز دیدم یک نفر برای آخوند صاحب شیرینی آورد. پرسیدم چرا شیرینی آورده؟ یکی از بچه ها گفت (عمه شریف را سبق گرفته. توهم  که عمه شریف را که سبق گرفتی شیرینی بیاری،یا قرآن  را که سبق گرفتی یا الم نشرح که زبان شکنک ….) البته شعری که بچه موقع رخصتی صبح باهم آهسته آهسته میخواندند که آخوند صاحب نشنودیادم نمیرد.      

آخوند صاحب چاشت شده

پلوا پاش پاش شده

 خدا خود رایاد کنید

بلبل ها را آزاد کنید

یادم است هرموقع که نزد آخوند صاحب برای سبق گرفتن میرفتم بجای اینکه طرف سبق خود نگاه کنم طرف شلاق آخوند صاحب نگاه میکردم که کی بالا میشود. فکر کنم روز سوم بود که رفتم نزد آخوند صاحب با صد ترس ولرز در حالیکه دستم را بالا کرده بودم گفتم (آخوند صاحب اجازه است که ادب میروم) یعنی تشناب میروم .آخوند صاحب در حالیکه بطرفم خیره خیره نگاه میکرد گفت : ( سبق هنوز نگرفتی ادب میری ؟ ) ودستش رفت به طرف شلاق  چشمایم بود وشلاق آخوند صاحب وبقیه حرفهایش را نفهمیدم وقتی متوجه شدم که بچه ها ودختران داشتند خنده میکردند وپاهایم از تری سرد شده بود آنوقت فهمیدم که دیگر ادب رفتنم دیرشده.

جاروب زیر زمینی که نمازها آنجا خوانده میشد بدوش دختران بزرگتر بود. یک روز اتفاق جالبی افتاد  آخوند صاحب دو دختررا بعد از رخصتی برای جاروب زیرزمینی روان کرد. بچه ها هم همه رخصت شده بودیم ولی کفش هایم را عوض کرده بودند وکفش های کهنه گذاشته بودند من برای شکایت نزد آخوند صاحب که برای دیدن جاروب دختران به زیرزمینی رفته بود، رفتم. ودیدم که دست آخوند صاحب …… قلبم به تکان آمده بود واز ترس به پشت سرم گریختم. نمیدانستم که آخوند صاحب مرا دیده است . فردای به بهانه سبق هایم آخوند صاحب پاهایم را به فلک کرد. من چیغ میکشیدم واوشلاق میزد. ناگهان شنیدم کسی مرا صدا میزند ( گل آقا!!! گل آقا!!! بر خیز بچه مه که بترسیدی کلیمه خوده بگو)

شکوهی

 

۲ پاسخ به “فلک آخوند صاحب”

  1. admin گفت:

    شکوهی عزیز ، تشکر از طنز عالیتان. خوب شد که در خواب بود ونه در بیداری . تعداد ی از ملا ها چنین جنایت ها میکنند. موفق وسلامت باشید. مهدی بشیر

  2. جناب محترم استاد مهدی بشیر از نظریات نیک تان سپاسگذارم خداوند شما را درحفظ خود داشته باشد

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما