۲۴ ساعت

آرشیو 'داستان'

۲۸ حوت
بدون دیدگاه

طبابت یا تجارت ؟

  تاریخ نشر دوشنبه  ۱۸ مارچ  ۲۰۱۳ هالند

رفیع فیروزکوهی

رفیع فیروزکوهی

طبابت یا تجارت ؟

داستان واقعی از طبابت امروزی در افغانستان

رفیع فیروزکوهی

۲۰۱۳/۳/۹

هرات افغانستان

***

امروزرفتم به مطب یا معاینه خانه داکتر… . وقتی داخل سالن انتظار گردیدم خانمی دیدم که دختر نو جوان خود را جهت معاینه وویزیت نزد داکتر ….اورده بود نگاهی از دور بر دخترک نمودم دانستم باید بین سنین ۱۵ تا۱۸ سال داشته باشد درووضعیت صحی بسیار بدی بنظر می امد رنگ از رخسارش پریده بود وچشمانش توان باز بودن را نداشت وسر خود رابه شانه مادرش نهاده بود .مادرش دردست جوسی ( ابمیوه) داشت که گه گاهی با اسرار قطرهئی به دخترک می داد وگاهی می گفت خداوند رحم کند وگاهی به دلداری دخترک جوان خود می پرداخت که خوب می شوی جان مادر .

ادامه نوشته…

۲۴ حوت
۱ دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه  ۱۴ مارچ ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت چهارم و آخر

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

***

جمیله دستانش را شسته آمد و به زواله کردن پرداخت. جمیله از بس مهارت  داشت در ظرف یک دقیقه میتوانست ده زواله درست کند .

ادامه نوشته…

۱۷ حوت
۲دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه  هفتم مارچ  ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت سوم

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

          رسول شام ها وقتی خمیر میکرد در اخیردستمال بسیار بزرگی کرباسی را تر کرده در روی خمیر میگذاشت و اطراف دستمال را خوب در دورا دور خمیر داخل میساخت تا خمیر بعد ار رسیدن و یا به قیام آمدن از اطراف تغارۀ خمیر«خمیردان» سر ریز نشود.

ادامه نوشته…

۱۰ حوت
۴دیدگاه

زنده گی یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه ۲۸ فبروری  ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت دوم

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

***

         دردامنه های آسمان نور شفق آرام آرام میدوید و رنگ گلگون دامنه ها از پس کوه های سر به فلک کشیده نمایان میشد. اواخرعقرب و شروع قوس است، سردی خشک هوا دست و پارا میسوزاند. صغرا دست علی را گرفته به دهلیزآمد متوجه شد که علی پسرش فقط یک پیرهن و تنبان نازک به تن دارد ، به عجله دو باره داخل اتاق شده کُرتی علی را که هر شب  میکشید و به سر تاق خانه میماند که دم سردی هوا را بگیرد، گرفته به جان علی کردو زنجیرکرتی رابست .

ادامه نوشته…

۰۳ حوت
۴دیدگاه

زنده گی یک روز ه صغرا قصۀ حقیقی…….

تاریخ نشر پنجشنبه ۲۱ فبروری  ۲۰۱۳ هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

زنده گی  یک روزه صغرا قصۀ حقیقی…….

  قسمت اول

 ****

صالحه وهاب واصل

هالند

 ****

            ساعت چهار صبح بود، مژگان سحر آهسته اهسته از هم دور میشد، صدای آذان مولوی در مسجد آخر کوچه فضا را پُر کرده بود، صغرا چشمانش را آهسته باز کرد و با شنیدن صدای آذان دست به رویش کشید و آهسته زیر لب گفت:

ادامه نوشته…

۲۴ قوس
۲دیدگاه

گلچهره

   تاریخ نشر جمعه  ۱۴ دسامبر ۲۰۱۲هالند

خانم صالحه وهاب واصل

خانم صالحه وهاب واصل

گلچهره

نوشته از : صالحه وهاب واصل

۲۶ / ۹ / ۲۰۱۲ هالند

قصۀ واقعی که در قلعۀ قاضی صورت ګرفته

گلچهره هفته ی قبل در بستر بیماری جان به حق سپرد

گلچهرهدختر با به میرگل که در قلعه ی بالای قلعه ی قاضی زنده گی میکرد پنج سال قبل در سن یازده ساله گی به عقد نکاح عبد الرحمن که ۴۳ سال داشت در برابر۱۰۰۰ افغانی قرضه ی که چندی قبل پدر گلچهره از عبدالرحمن ګرفته بود؛ درآمد.

ادامه نوشته…

۱۷ ثور
بدون دیدگاه

غم های رئیس جمهور

داستان کوتاه

غم های رئیس جمهور

قسمت دوم و آخر

نوشته : سید محمد اشرف فروغ

۹ – ۴ – ۲۰۱۲

کابل افغانستان

تاریخ نشر یکشنبه ۱۷  ثور ۱۳۹۱ –  ششم  می  ۲۰۱۲ 

سید محمد اشرف فروغ

سید محمد اشرف فروغ

روز به آخر رسیده است. دیدن شهر و مردمان عجیبش حالم را بهم زده است. می‌خواهم دوباره به دامن پر از امن و آرامش قصر ریاست جهموری برگشته و هرگز به این محل کثیف باز نگردم.

از تصمیمی که گرفته بودم پشیمان بودم.

دیگر نمی‌خواهم انقلاب به وجود آورده و آغازگر راه و طریقه جدیدی باشم. من نمی‌توانم به تنهایی نظام و طریقه‌ای را که صدها سال بر جامعه و مردم حاکم بود و در تمام دنیا پذیرفته شده بود، تغیر داده و روش جدیدی به وجود بیاورم.
۱۵ ثور
بدون دیدگاه

غم های رئیس جمهور

داستان کوتاه

غم های رئیس جمهور

قسمت اول

نوشته : سید محمد اشرف فروغ

۹ – ۴ – ۲۰۱۲

کابل افغانستان

تاریخ نشر جمعه  ۱۵  ثور ۱۳۹۱ – جهارم  می  ۲۰۱۲ 

سید محمد اشرف فروغ

سید محمد اشرف فروغ

مردم فکر می‌کنند رئیس جمهور بودن آسان است. فکر می‌کنند رئیس جمهور شدن فقط در داشتن اسم و رسم، داخل قصر ریاست جهموری زنده‌گی کردن، زنده گی تجملی داشتن، سفر کردن، قدرت نامحدود داشتن و موترهای سیاه و سفید و رهوار سوار شدن خلاصه می‌شود اما آنها رنج ها و مصیبت های رئیس جمهور بودن را نمی‌دانند. 

حالا فرقی نمی‌کند که آدم در افغانستان رئیس جمهور باشد یا آمریکا و یا جای دیگری در دنیا چون فکر می‌کنم با درنظرداشت شرایط و تفاوت هایی جغرافیایی و اجتماعی، تمام رئیس جمهوران در سرتاسر دنیا درد ها و رنج های مشترکی دارند.
۲۹ حوت
بدون دیدگاه

یک جوان انتحاری را کمک کرده ام

سلیمان کبیر نوری

یک جوان انتحاری را کمک کرده ام

تاریخ نشر دوشنبه ۲۹ حوت ۱۳۹۰ – ۱۹ مارچ ۲۰۱۲

سلیمان کبیر نوری

سلیمان کبیر نوری

آنشب یکی از سرد ترین شبهای زمستان اروپا بود.هوا کم سابقه سرد و تار و طوفانی بود. باد تند باهمه نیرو، سردی اش  زوزه میکشید و شهر را درآغوش کبود تیره اش میفشرد. باد چنان سرد بود که گویی گلوی چراغها را نیز فشرده و انوار آن را یخبندان روی دستانش نگاه داشته است. عقربه ی ساعت، هشت شب  را نشان میداد و من از فاصله ی دوری، در مسیر خانه در حرکت بودم. فقط ۲۵ کیلو متر از خانه فاصله داشتم. تصمیم گرفتم تا روزنامه ی مورد نظر را برای مطالعه از نزدیکترین محلی که دران مسیر در حرکت بودم، بدست آرم. به طرف ایستگاه ریل حرکت کردم. در پارکینگی که مربوط به ایستگاه ترن بود موتر را متوقف کردم. میخواستم که روزنامه را از« کیوسک» یا قرطاسیه فروشیی که در ایستگاه ترن موقعیت دارد، بخرم. وقتی از موتر برون شدم احساس کردم که سرما نفس گرمم را میبلعد و میخواهد در داخل وجودم نفوذ نماید. بطرف کیوسک به راه افتادم.

ادامه نوشته…

۰۱ حوت
بدون دیدگاه

راه خانه

راه خانه

استاد غلام حیدر یگانه

صوفیه ـ دلو۱۳۹۰

تاریخ نشر دوشنبه اول حوت ۱۳۹۰ –  ۲۰ فبروری ۲۰۱۲

استاد غلام حیدر یگانه

استاد غلام حیدر یگانه

ماکیان پیرزن در جستجوی غذا راهش را گم کرده بود و مدتی بود که دور از روستا تخم می گذاشت. او دیگر، روی آن ها می نشست تا چوچه ها بیرون بیایند. چوچه ها زنده شده بودند؛ گرمی بدنِ یکد یگر را حس می کردند و حتی صدای مادر خود را هم می شناختند.

یکبار هنگامی که ماکیان تخم ها را در زیر سینه اش شور می داد، یکی از آن ها غلت خورد و به جوی آبی که در نزدیکی جریان داشت افتاد. ماکیان، از دنبالش دوید؛ ولی نتوانست آن را بگیرد. آب، تخم مرغ را برد و او ناچار، به سوی بقیهء تخم ها برگشت و باز هم روی آن ها نشست.

تخم مرغ، مدتی بر روی آب شنا می کرد تا بالاخر به پای درختی خورد و شکست و چوچه از درون آن بیرون آمد.

ادامه نوشته…

۲۱ جدی
بدون دیدگاه

مرا با خویش بگذار و بگذر

حسیب شریفی

حسیب شریفی

حسیب شریفی

مرا با خویش بگذار و بگذر

داستان کوتاه

تاریخ نشر  چهارشنبه ۲۱ جدی ۱۳۹۰ یازدهم جنوری ۲۰۱۲

روی لبه ی بام می آید و باز به گشت و گذار مردم خیره می شود. از این مشغولیت خوشش می آید. به همه که نگاه می کند؛ هرکس به نحوی مشغولیتی دارد و به کاری مصروف است. تا نزدیکی های ظهر یک بسته سیگار را تمام می کند. در همسایه گی اش سماوار است، مرتب چای می نوشد و به کار و بار مردم خیره می شود. همه چیز برایش مکرر است. زندگی خودش با دیگران. فکر می کند همه چیز به جز تکرار چیز دیگری نیست. چیز تازه ای به نگاه اش نمی خورد. از بالا به پایین که نگاه می کند دست فروشان روی جاده را می بیند که بیشتر از فکر فروش به فکر پولیس هستند؛ مثل این که از حادثه ای خبر شوند یکباره بازار دست فروشان به هم می خورد و همه فرار می کنند. با آن هم جنب و جوش مردم ادامه دارد و هرکس دنبال کارش است.

ادامه نوشته…

۲۰ قوس
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان  کوتاه

قسمت هشتم و آخر

تاریخ نشر یکشنبه ۲۰ قوس ۱۳۹۰ یازدهم  دسامبر ۲۰۱۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نسیم نادیه وجاوید را به منازلشان رسانید وخودش به خانه خاله اش رفت واز پدر نادیه به مادروخاله اشقصه کرد۰

مادروخاله نسیم پـــریشان شدند وبه حالت پدرنادیه ودریورشاظهارتاثر نـــمودند و تصمیمګرفتند تا فردا به عیادت ایشان به شفاخانهبروند۰

فردا نسیم مادر وخاله اش را جهت عیادت پدر نادیه به شفاخانه بردند که به فضل خداوندمتعال حالتش رو به بهبود بود٠

به همین ترتیب نادیه ونسیم هرروز در خـــدمتوپرستاریپدر مصروف بودند.

ادامه نوشته…

۱۶ قوس
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان کوتاه

قسمت هفتم

تاریخ نشر چهارشنبه شانزدهم قوس ۱۳۹۰هفتم دسامبر ۲۰۱۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نادیه به وار خطای ګوشک تیلفون را ګذاشته فریاد کشید واشک از چشما نش سرا زیر شد٠

نادیه برای رفتن به شفاخانه امادګی میګرفت که نسیم بار دوم تیلفون کرد و از او خواست که منتظرش باشد وبرایش ګفت :

من حالا به خانه شما می ایم و شما را به شفاځانه می اورم ٠

نادیه پشنهادش را قبول کرد ومنتظر نسیم شد٠

نسیم به سمت خانه نادیه شان حرکت نمود واز جاوید خواست تا امدن وی درین جا منتطر بماند ٠

نسیم به خانه نادیه شان رفت ،نادیه با دیدن نسیم سلام د ادو درحالیکه چشمانش از ګریان سرخ شده بود ګفت :

ادامه نوشته…

۰۹ قوس
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان کوتاه

قسمت ششم

تاریخ نشر چهارشنبه  نهم  قوس ۱۳۹۰ –  ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱

 

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نسیم با رسانیدن مجروحین به شفاخانه به عجله به اطاق نوکریوال رفت و از چګونګی حادثه ومجروحین داکتر موظف راباخبر ساخت ۰

داکتر موظف به نرس ها هدایت داد تا هرچه زودترمجروحین را به اطاق عاجل انتقال دهند٠

نسیم نیز در انتقال مجروحین به نرس ها همکاری نمود٠

داکتر موظف از نسیم خواست تا اطاق را ترک نمایدوخود دست به کار شد.

نسیم از اطا ق عاجل برامد وخود را به غرفه تیلفون رسانده به جاوید تیلفون کرد و از وی خواست تا هرچه زودترخود را یکبا ر به شفاخانه برساند.

ادامه نوشته…

۰۴ قوس
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان  کوتاه

قسمت پنجم
تاریخ نشر جمعه چهارم قوس ۱۳۹۰ –  ۲۵ نوامبر  ۲۰۱۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

شب بعد ازصرف نان نسیم موضوع را با مادرش چنین شریک ساخت :

مادر جان اګر فکرت باشد در راه در باره زندګی اینده ام چیزی ګفتین ؟

مادر ش جواب داد : بلی بلی بچیم خوب یادم است۰

نسیم : میخواستم برایت بګویم که شریک زندګی مه انتخاب کرده ام  و تا اندازه ی در این کار قدمی چندی برداشته ام۰

مادرش ګفت :بسیار خوب پس بګوبچیم که انتخابت  کی وکجا است ای عروس مقبول مه ؟

نسیم جواب داد: مادرجان  نامش نادیه است همان همصنفی ام ، اګر یادت باشه یک روز  باخواهرخوا ندهـایش  در خانه ما مهمان  بودند۰

مادرش ګفت  : بلی بلی شناختم دختری بدی نیست انتخاب خوبی است۰

نسیم ادامه داد: مادر جــان مـــه تصمیم دارم تـا شما بـــه خـــانه  شـان خواستګاری بروید، خانه ایشان  درین نزدیکی هـــا است وپـــدرش درینجا وظیفه دارد و نادیه نیز با فامیل شان درین شهر  زندګی میکنند.

ادامه نوشته…

۲۹ عقرب
بدون دیدگاه

بازگشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان  کوتاه

قسمت چهارم

 تاریخ نشر یکشنبه – ۲۹ عقرب ۱۳۹۰ –  ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نسیم از خانه جاوید شان برامد، موترش را چالان کرده و به جاده عمومی داخل شد وبعدا درنزدیکی مغازه ی برک ګرفت ،میخواست از مغازه چیزی بخرد ، ناګهان متوجه شدکه نادیه ازطرف مقابل اومی اید، نسیم هیچ منتظری این حالت نه بــــود  وفکر میکرد در عــــالم خیال نـــادیه را میبیند، حالتی عجیبی برایش رخ داد، با خود ګفت  :

نادیه و اینجا ، عجیب است ؟

نادیه نیز از دیدن نسیم خوش شد وبعد از احوال پرسی به نسیم ګفت  :

ما با فامیل مان به اینجا امده ایم ، پدرم به اینجا جهت اجرای وظیفه رسمی امده است.

ادامه نوشته…

۲۴ عقرب
بدون دیدگاه

بازگشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان کوتاه

قسمت سوم

تاریخ نشر سه شنبه ۲۴عقرب ۱۳۹۰ – ۱۵ نوامبر ۲۰۱

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

نسیم ، مادرش  ونـازی خواهرش حوالی ساعت یک بعد از ظهر به خانه ی  خـــاله ایشان درشهر زیبا جلال اباد رسیدند۰

خاله نسیم ازامدن خواهر وخواهر زاده هایش بسیارخوش شدوبه مهمان نوازی پرداخت۰

روز اول مادری نسیم باخواهرش ونـــازی بادختران خاله اش مصروف قصه ها شدند، لحظه بعد  خاله  نسیم   رو به نسیم کرد وګفت :

نسیم بچیم !  چه وقت نقل نکاحت راخات خوردیم  ،تا دیروزخو میګفتی که درس هایم تمام نشده،  حالا شکر معاش خـــور شده ای و وقـــت  جوانی ات است، فکر میکنم موقع اش است که به خیرسرشته کنی.

ادامه نوشته…

۱۸ عقرب
بدون دیدگاه

بازگشت

نـوشتـه : سمیع   الدین  افغانی

بازگشت

داستان  کوتاه

قسمت دوم

تاریخ نشر پنجشنبه ۱۲عقرب ۱۳۹۰ – سوم  نوامبر ۲۰۱۱

مـــادرنسیم  نیزموادی و لوازم مورد نیاز  وضرورت سفر را اماده ساخته و به کمک نسیم در موتر جا بجا نموده وبعد از چنددقیقه هرسه به صوب شهر زیبا جلال اباد به راه افتادند۰

مادر با نسیم در سیت پیشرو و نازی خواهرش در سیت پشت سرموتر تکیه زد۰

لخظه سکوت در بین شان حکمفرما بودبعد ازچنددقیقه مادرش روبه نسیم کرد وګفت :

ادامه نوشته…

۱۲ عقرب
بدون دیدگاه

باز گشت

نـوشتـه : سمیع الدین افغانی

باز گشت

داستان  کوتاه

قسمت اول

مقدمه

 

سمیع الدین افغانی

سمیع الدین افغانی

خواننده ګان ګرامی  !

حوادثی که دریـــن سه دهـــه اخیردرکشورعـــزیزماافغانستـــان بـه وجود امده ، تاریخ ادبیات و خـــاطره نـویسی به دلایل مختلف خاموش بـــوده است، اما درجبهه هـــا،زنـــدان هـــا،تعبیدګاه ها ودرمهاجرتهاهمچنان درداخل کشوردرهرکوچه و شهرولایات ،قریه وقصبات،حوادث مانند آیینه متجلی بوده که خوشبختانه  دست اندرکاران هنر و ادبیات دســت زیر الاشه نه نشسته کلچر،رسوم ،عنعنات و عادات مــردم خـــویشرا درنبشته های شان به شکل قصه داستانهای کوتاه وناول انعکاس داده وراه نوسینده ګی را بـــرای اینده ګــان هـموار نموده اند ســـپاس  فراوان به هنر دوستان کشور.

ادامه نوشته…