۲۴ ساعت

۱۸ سرطان
۲دیدگاه

از قضای فلکی

تاریخ نشر یکشنبه ۱۸ سرطان  ۱۳۹۶ –  نهم  جولای ۲۰۱۷–  هالند

داستانی با چاشنی طنز:

از قضای فلکی

محترم در محمد وفاکیش

 فضلو وقتی سنگ گران درس و تعلیم مکتب را  بالاتر از زورش دید، پتلون و پیراهنی را که موقع رفتن به مکتب  میپوشید آنرا به یک طرف گزلک کرد.

از پارچه شری پیراهن و تنبان گیبی به تن می کرد، لنگی سپیشل به سر می بست و شمله آنرا تا زیر زانو آویزان می گذاشت، چپلیهای پشاوری را به نوک پنجه های پا میگرفت و با دسته یی از بیغم باشان ده زورآباد، از الله صبح تا شام گاو گم برای رساندن برات به کسانیکه از حاجی میر یگانه شخص با نفوذ ده پول به سود و یا مشتی غله به تقاوی گرفته بودند کوچه و پسکوچه گز و پل میکرد.

   فیضو بابه کلان فضلو که از حقی های ده زور آباد به حساب می آمد و ناخونش به شوربای باشنده گان محل از درک صاف کردن دعوا و دنگله چرب بود، میگفت:

 « خیر است که فضلو مکتب را به آخر نرساند، اما به هشیاری و چتاقیش صد تا فا کولته پاسه، تشنه به چشمه می بره و تشنه پس میگردانه. »

راستی فضلو که به گوش خون کردن و دعوا و دنگله صاف کردن دست بابه کلانه از پشت بسته بود، در سازش به شرایط، مثل آب به هر ظرفی جور می آمد و به سرعت غیر قابل تصوری، نقطه یی را که در آن قدرت و صلاحیت تمرکز یافته بود، تشخیص و مانند یک میرگن آن را بدون خطا به نشانه میبست.

 زمان آواره گی و غربت بود. من برای دور گردن اندوهی که در غربت به دلم خانه کرده بود با بسی که راهی  ولایتی که در آن از کودکی به جوانی رسیده بودم شدم. از قضای فلکی در عرض راه فضلو نیز با ما همسفر شد. او که نبض راه را خوب تر از هرکس دیگر میدانست، بجای لباس پلنگی، پکول و دستمال، لباس سر تا پا سفید پوشیده و پتویی را که در گذشته به دور گردنش تاب میداد، این بار به سرش انداخته و دوگوشه یی آنرا در میان یقه یی چپنش ته زده بود، آرام و موقر در یکی از سیتهای وسط بس نشست. پتو را به صورتش پائین کشید و بعد از جیبش یک تسبیح هزار و یک دانه یی را بیرون آورد و به آوازی که به دیگران قابل شنیدن بود به خواندن ورد واوراد پرداخت. به وقت ادای هر نماز گوشه پتو را از پیشانی اش بالا زده با صدای پر طنین و غورش بالهجه شکسته دریور را خطاب کرده میگفت:

 « استاده! د لومونز وخت دی! »

  یک تن از مسافران که تحت کنترول شدید طالبان، نماز پنجگانه را هشت بار ادا نموده بود، از مکثهای طولانی در هر رکعت نماز و خواندن نمازهای نفلا نه او به جان آمده گفت:

« برای اینکه مسافرها در جریان مسافرت به مشکلی روبه رو نشوند، خداوند ادای نماز مسافرانه را برای آنها جایز دانسته است، بناء مکثهای طولا نی در ادای هر رکعت و خواندن نماز نفل در حالیکه هوا نهایت گرم و زنان و کودکان با ماهم سفر اند، فکر نمیکنم کدام اجری داشته باشد.

دراین موقع مردی که لباس سان سفید کوره به برداشت و دستاری از داکه سفید به سر بسته بود سکوت و اضطراب چند ساعته اش را شکست بعد از خوش صرفه یی رویش به او کرده گفت:

 « راست میگویی برادر، رسول خدا (ص) فرموده اند:

« آسان گیرید و سختگیری مکنید، نوید دهید و بیزار مگردانید.

نیز راجع به سیره ی آن حضرت روایت شده که :

     پیامبر خدا (ص) همواره نمازهای انفرادی را طولانی اقامه می کرد و حتی در نماز های شبانه قیام را به حدی طول می داد که پاهایش متورم می گشت. اما به هنگام جماعت، نماز را سریع به اتمام می رساند، زیرا به خوبی بر شرایط و موقعیت های زمانی و تفاوت از نگاه توانایی آگاه بود و خود در این باره فرموده اند:

« هرگاه یکی از شما برای مردم نماز جماعت خواند، آن را کوتاه بخواند، زیرا در میان نماز گزاران افراد ناتوان، بیمار و سالخورده و جود دارد، و هرگاه کسی منفرد نماز خواند، می تواند به هر اندازه که خواهد  نمازش را طولانی اقامه کند. »

فضلو بعد از ادای چندین رکعت نماز نفلانه داخل بس شد. حرکات و اداهای او که اثراتش را روی نیمچه ملا ها گذاشته بود با احترام به او راه باز کرد ند. چند تن از طلبه ها که گمان کرده بودند که نکند او یک ملای بزرگ باشد، برای ابراز لیاقت و اینکه وقت شان در مدارس پاکستا ن به عبث نگذشته است به ابراز نظر پیرامون موضوع به بحث ادامه دادند.

او وقتی جریان بحث را جدی یافت از اینکه خود حد اقل اطلاعی از مسایل مطروحه نداشت، چینی به پیشانی انداخته، خاموشی را اختیار نمود. وقتیکه مباحثه به مشاجره مبدل میشد، چشمانش مانندعقربه ساعت به حرکت می افتاد با در نظرداشت شاهین ترازو به علا مت تا یید و یا تردید سر شور میداد.

من با مشاهده این نمایش، تصور کردم که این بار حریف به دام افتید، زیرا گفته اند:

 « یکبار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر به مشتی ملخک. »

در لحظه که من انتظار باز شدن مشت او را داشتم که یکی از ملا ها رویش را به طلبه یی نموده  گفت:

 « به فکر من این جناب،  یک ملای ساده نیست، افعال ایشان به ملا صاحب آ مر استخبارات میماند که من خود موقع یک بحث شاهدآن بودم، من در این بحث به آمر صاحب قدرت عجیبی دیدم، چرا وقتیکه بحثی درمیان باشد، هیچ ملایی قدرت خاموش ماندن را ندارد، ولی او را دیدم  موقعیکه بحث بالای یک موضوع شرعی جریان داشت، مثل این جناب کاملا خاموش نشسته بود، در آخر وقتیکه مسأله برای ابراز نظر به او راجع میشد، بازهم او خاموش میماند و به اشاره یی انگشت، یکتن از علمای خیری را که نزدیکش نشسته بود، اجازه یی جواب گفتن میداد. »

طالب گفت: « بلی جناب ملا صاحب ! تارسیدن به مقصد باید خیلی محتاط بود،این جناب اگر خودش نیست، نماینده یی خاص اوهست که ا ست. »

به شهر رسیدیم، چهره و قواره آدمها مثل سیمای شهر یکی بیکی عوض شده بود. محاسبه اعمال در حاضرت به طول و عرض ریش وابسته شده برای توشه یی آخرت در هر قدمی گمان ظهور آدمهای چماق و قیچی بدست برای سوق آدمها به راه شرعیت میرفت.

از قضای فلکی چرخ افتاد بالاک لکلکی، طوفانی از فرزند، نواسه، کواسه، ته کاسه و کلوخ انداز بم ها، بنای دم و دستگاه نظام آنهایی که در شروع عده آنها را فرشته های آسمانی و عده یی آنها را مردان غیبی میخواندند فرود ریخت.

 از اینکه دیگر کسی به خاطر ستایل موی سر و نداشتن ریشی کمتر از یک قبضه عقوبت نمیشد، صورتهای پوشیده با موهای جر و بنجر زیر دست سلمانها میرفت، صاف و برق زده می برآمد، فضلو که در دم و دستگاه قبلی در اداره امر بالمعروف و نهی عن المنکر بخود مقامی دست و پا کرده بود، گویی آب شد و به زمین فرورفت.

 در شرایطی که با دهل وسرنای رسانه یی دمو کراسی به چشم و گوش مردم پچق میشد و ندای دادن حق به حقدار گوشها را نوازش میداد، یک یکباره فضلو با چهره صاف و تراشیده با کالر تکتایی که بر شانه و قطر شکمش صلابت و صلاحیت او را در مقام مشاور ارشد به نمایش میگذاشت ظهور مجدد نمود.

 

۲ پاسخ به “از قضای فلکی”

  1. admin گفت:

    دانشمند محترم جناب آقای وفاکیش ، داستان جالبی بود . مانند همیشه عالی . موفق باشید. مهدی بشیر

  2. زاهد نورین گفت:

    از خواندن این داستان اموزنده نویسنده بزرګ محترم وفاکیش صاحب لذت بردم .
    با حترام- زاهد نورین

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما