۲۴ ساعت

۲۸ حوت
بدون دیدگاه

طبابت یا تجارت ؟

  تاریخ نشر دوشنبه  ۱۸ مارچ  ۲۰۱۳ هالند

رفیع فیروزکوهی

رفیع فیروزکوهی

طبابت یا تجارت ؟

داستان واقعی از طبابت امروزی در افغانستان

رفیع فیروزکوهی

۲۰۱۳/۳/۹

هرات افغانستان

***

امروزرفتم به مطب یا معاینه خانه داکتر… . وقتی داخل سالن انتظار گردیدم خانمی دیدم که دختر نو جوان خود را جهت معاینه وویزیت نزد داکتر ….اورده بود نگاهی از دور بر دخترک نمودم دانستم باید بین سنین ۱۵ تا۱۸ سال داشته باشد درووضعیت صحی بسیار بدی بنظر می امد رنگ از رخسارش پریده بود وچشمانش توان باز بودن را نداشت وسر خود رابه شانه مادرش نهاده بود .مادرش دردست جوسی ( ابمیوه) داشت که گه گاهی با اسرار قطرهئی به دخترک می داد وگاهی می گفت خداوند رحم کند وگاهی به دلداری دخترک جوان خود می پرداخت که خوب می شوی جان مادر .

بسیار در ناک بود ان لحظه ها در ان هنگام صدای بلند خدمتی داکتر فضای سکوت سالن انتظار را شکست وگفت شماره ……. مادر دختر ک جواب داد که ما هستیم .ودست در زیر کتف دخترک خود گذاشت واو را بر سرپای ایستاده نمود وگفت برویم مادر جانم که نوبت ما شده دخترک که به زور بر روی پای خود ایستاد با مادر خود به سوی اتاق معاینه روان شدند .

چند لحظه ائی از رفتن شان در اتاق معاینه نگذشته بود که صدای داکتر بلند شد واز فر ط عصبانیت داد می زد به مادر دخترک می گفت تو چطور یک مادر هستی ؟ ایا توقلب داری ؟و…… چرا این دختر را به این روز انداختی چرا؟ قبل از اینکه به این روز بیا فتد چرا نیاوردیش ؟ صدای مادر دخترک امد که گفت : داکتر صاحب بخدا روز اول که دخترکم مریض شدبه داکتر اوردمش این هم نسخه هایش ولی روزبه روز بد تر شد در عوض این که خوب شود . صدای داکتر امد که این نسخه ها چیست ؟ واین داکتر کیست ؟ چطور این داکتر نام نهاد این داروها را برای این مریض تجویز نموده این داروها برای این مریضی نیست بلکه این مریضی را بدتر می نماید . من حالا چه کنم ؟این دختر را تو وان داکتر خدا ناترس از بین بردید .

در ان لحظه صدای امد ناخود اگاه چشمم به دروازه اتاق معاینه داکتر افتاد دیدم یک بندل کاغذ به بیرون بر تاب شد چون من در چند قدمی دروازه اتاق نشسته بودم ودرب اتاق هم کاملا بسته نشده بود می توانستم به راحتی گفتگوهای داخل اتاق معاینه را بشنوم .در این لحظه نا خود اگاه خم شدم تا ببینم که کاغذها چیست ؟ دیدم نسخه های داکتر است شروع کردم به جمع کردن نسخه ها از کف زمین بیش از ۴۰ نسخه بود که همه از یک داکتر که در قسمت بالای نسخه نوشته شده بود داکتر (….) متخصص داخله اطفال ونسائی ولادی .وقتی نسخه ها را می دیدم چشمم به دنبال ادرس این داکتر صاحب بود که درقسمت پائین نسخه چنین ادرسی یافتم ( درب ملک کلنیک معالجوی ……)

در این موقع صدای داکتر به گوشم رسید که می گفت ! خدایا! چه کنم وخطاب به مادر دخترک گفت که نسخه ائی برایش می نویسم خدا بزرگ است ولی اطمینانی نیست که تداوی شود باید به خارج افغانستان ببریدش چون مریضی دختر تان یک مریضی بسیار ساده بوده که می شد با یک یا دو نسخه تداوی کرد ولی عدم تشخیص از جانب ان داکتر وتجویز داروی اشتباه گرچه تکلیف دختر تان را زیادکرده بلکه تکالیف دیگری هم برایش ببار اورده . که حال تداوی ان بسیار مشکل بلکه لا علاج گردیده .

مادر دختر صدایش امد فهمیده می شدکه دارد گریه می کند به داکتر گفت : من چه خاکی به سر خود کنم ما هیچ مال ومنالی نداریم که دختر خود رابه خارج افغانستان ببریم در این جاهم به تداوی او ماندیم چه برسد به خارج ومی گفت من چه می دانستم سواد که ندارم که بفهمم رفتم به ان کلینیک دواخانه دار کلینیک گفت بسیار داکتر متخصص است فهمیده است من هم دختر ک خود را به پیش او بردم .حالا چه کنم داکتر صاحب دستم به دامانت دخترم را نجات بده من همین یک دانه دختر را دارم .
صدای داکتر امد که گفت : مادر من من یک داکتر م شفا دهنده خدا است هر کاری که از دستم براید برای تان دریغ نمی نمایم خداوند شفا دهد .

این نسخه را بگیر وسر موقع این داروها را برای دختر خود بده . اگر بعد از دو روز کدام اثر مثبتی نمو دار شد زود بیارش که بخیر خوب خواهد شد واحتیاجی به خارج بردنش نیست .

چند لحظه سکوت شد ومن هم بسیار کنجکاوانه سر وپا گوش بودم که نتیجه چه خواهد شد ؟ وهم بسیار متاثر دستانم را به هم حلقه کرده بودم وسرم را پائین انداخته بودم که از اثر چکیدن قره اشکم برروی دستانم بخود امدم وکمی خود را جمع کرده که صدای داکتر به گوش امد که می گفت : دخترکم دخترک مقبولم جور می شوی بخیر خدا مهربان است غم نخور دعاکن انشاالله از اول کرده جورتر خواهی شد این را قول می دهم . دخترکم گریه نکن این دوا های خود رابخور بخیر جور می شوی .

در این هنگام صدای دردناک وضعیفی به گوشم رسید دانستم که باید دخترک مریض باشد که تا ان لحظه صدای اورا نشنیده بودم که گفت : داکتر صاحب ایا خوب خواهم شد ؟ شفا خواهم یافت ؟ چرا ان داکتر بامن چنین کرد؟ صدای داکتر امدکه می گفت بلی دختر ک خوبم خوب می شوی انشا الله من برایت قول می دهم که به زودی خیلی زود به این جا خواهی امد به دیدن کاکایت وخواهی گفت که کا کا داکتر من جور شدم . صدای دختر ک با انبوهی از غم واندوه ونا امیدی بگوشم امد که می گفت : خداکند
بعد از لحظه ائی سکوت صدای خدا حافظی دخترک ومادرش همراه داکتر به گوش رسید وبعد از چندی از اتاق معاینه بیرون امدند مادر زیر کتف دخترک را گرفته بود ورنگ از رخصار هر دوی شان پریده بود انگار سالیان سال بود که خوشی وخند ه از چهر ه شان رخت بر بسته بود .وچشمان هر دوی شان غرق در اشک بود در بین راه رفتن از سالن انتظار به بیرون صدای مادر دخترک به گوش امد که می گفت : خدایا ما بغیر از یک گاو شیر ده چیزی از این دنیا نداریم . خدایا توکه می دانی که ما توان بردن مریض خود رابه خارج نداریم ودر تداوی مریض خود در این جا مانده ایم . خدایا عاجزانه از تو می خواهم بما رحمی کنی . واین اخرین کلمه ای بود که شنیدم واز سالن انتظار بیرون شدند .

در سالن انتظار داکتر…. تقریبا ۱۵ نفر بشمول من بود که همه می گفتند خداشفادهد بسیار جوان است . خدا رحم کند وباز سکوت بر قرار می شد ولحظه دیگری بعضی باز شروع به دعا کردن وشفا خواستن از خدا برای دخترک مریض می نمودند وبعضی هم لعنت بر داکتر که اورا به این روز انداخته بود می فرستادند.

این بود داستان یک مریض مشتی از خروار قضاوت به عهده شما !

رفیع فیروزکوهی

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما