۲۴ ساعت

۰۴ سرطان
بدون دیدگاه

از هزار و یک حکایت ادبی و تاریخی

حکایت ۱۷۹  

 اگر آدمی بچشم است و دهان و گوش و بینی

چه  میان    نقش   دیوار   و  میان   آدمیت

                                                       ( سعدی )

مار

تاریخ نشر یکشنبه چهارم سرطان ۱۳۹۱ – ۲۴  جون ۲۰۱۲

میرزای قمی ( ابوالقاسم بن محمد حسن جیالانی قمی مصنف قوانین الاصول و متوفی بسال ۱۲۳۱) که هنوز در فقاهت شهرتی نصیبش نشده بود ، به دهی وارد شد و چند روزی در آنجا ساکن بود و مردم آن قریه ویرا بعنوان یکنفر عالم بدیدهء احترام می دیدند.

ملای قریه ازحرمت داری مردم بر میرزا حسد برد و در صدد برآمد که اورا در نزد اهل قریه خفیف کند تا ریاست روحانی خودش از دست نرود.

یک روز پس از ادای نماز جمعه که جمعیت کثیری به میرزا اقتدا کرده و هنوز متفرق نشده بودند خطاب به او گفت : شما که اینهمه تحصیل علم کرده اید ، آیا خط نوشتن را هم یاد گرفته اید؟

میرزا گفت :

 تا اندازه ای یاد گرفته ام!

ملا گفت :

 پس بروی همین کاغد یک ( مار ) بنویسید!

 میرزا با تعجب از اینکه منظور ملا را نمی فهمید ، کاغذ را از او گرفته در آن لفظ ( مار ) نوشت .

ملا در حالی که بطرف اهل قریه و قراء اطراف که برای ادای نمای جمعه به آنجا آمده بودند نگاه میکرد و با اشارهء چشم و ابرو می فهمانید که این شخص بیسواد است کاغذ را گرفت و گفت :

ایا همین که نوشته اید مار است ؟

میرزا گفت :

بلی !

 ملا گفت :

بگذارید تا من هم ماری بنویسیم که این مردم بدانند فرق یک نفر با سواد با بیسواد پر مدعا چیست ؟

آنگاه قلم برداشت و شکل ماری که زبانش از دهان بیرون آمده و چنبره زده بود، رسم کرد و خطاب بمردم گفت : آیهااالناس ، شما انصاف بدهید که ماری که من نوشته ام ماراست یا آنکه این شخص نوشته است؟

مردم همه ماری را که ملا رسم کرده بود، نشان دادند و گفتند:

مار همین است !

ملا گفت :

راست گفته اند که آب در خانه خیت و گلناک است، من سالهاست که ملای شما هستم و فرزندان شما را تربیت میکنم، هرگز اینقدر حرمت داری که برای این مرد بیسواد بجای آوردید نسبت بخودم از شما ندیده ام و همیشه مرا بعنوان یک ملای فقیر شناخته اید برای شما همین طور اشخاص خوبند که هم چیزی یاد نداشته باشند و هم عزت و حرمت توقع داشته باشند.

اهل قریه سخنان ملا را تصدیق کردند و از او عذر خواهی نمودند و میرزا که این حال را دید از قریه بیرون آمد و شهر قم داخل شد و تا پایان حیات در همانجا ساکن بود.

سلسلۀ این حکایات ادامه دارد 

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما