۲۴ ساعت

05 جولای
۲دیدگاه

هنر برتر از گوهر آمد پدید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

«( هنر برتر از گوهر آمد پدید

خاطرات دکتر حفیظ الله بصیر

آخرین سال تحصیلی ام بود در لیسه ی سلطان هرات ، به اقتضای داشته هایم چیزهایی نوشته و از نشر ان در روز نامه ی اتفاق اسلام دل خوش می داشتم.

آن روز بمناسبت هفتصدمین زاد روز خواجه عبد الله انصاری در تخت صفر هرات محفل با شکوهی با اشتراک جمعی از نویسندگان و ارباب قلم منعقد شده بود. منهم در حد معلوماتم در وصف پیرهرات سخنرانی داشتم۰

مردی نورانی و با ابهت با لباس ساده اما خیلی مرتب کنارم نشسته بود ۰در عالم نا آشنایی سلام و عرض ادب بجا آوردم و با لطف متقابل مواجه شدم۰ شاد روان عبد الواحد نافذ مدیر روز نامه ی اتفاق اسلام دستی به شانه ام گذاشت، بصیر ، حتماً حضرت استاد را شناختی ؟ استاد استادان خط ، با پنج رقم دست نویس زیبا ، جناب استاد محمد علی عطار۰ 

.

.

مرحوم مولانا عنبری سخنان آقای نافذ را پی گرفت۰از جای بلند شدم ، با مصافحه و دست بوسی عرض ادب نمودم۰ارباب قلم و شعرای ارجمند هرات پشت مکروفون مقالات شان را ایراد نمودند۰

سالی گذشت،هر چند کنکور مشکل می نمود ، اما با موفقیت در رشته ی طب دانشگاه کابل قبول شدم۰

کابل ، بهاران زیبایش با طراوت خاص دران روزگار جوانی گوشه ی بود از بهشت و بهترین مقطع زندگی ام۰خیلی زود با دوستان دیگری در رشته های  مختلف در خوابگاه دانشگاه کابل روز گار رونق بهتری یافت ،

لطیف ناظمی ، عبد الغنی نیک سیر، آصف فکرت و جمع دیگری از هم شهری ها که بعد ا ً هرکدام به مقام استادی رسیدند و افتخار آفریدند۰

.

.

بعد هفت سال فراغت از تحصیل با یک عالم امید و شاد مانی زمانی به عنوان داکتر عمومی به زادگاهم هرات نازنین بکار اغاز نمودم ۰ که صرف سه داکتر در خدمت مریضان بودند.

هرات سرزمین سخن پر دازان ادب پارسی ،دیار بزرگان ، سالکان ،مفسران ، ارباب معنا ، جذبه و نگین زیبا در تارک خراسان بزرگ بود ۰

هم شهریان هرات بیگانه نبودند ،می گفتند بچه ی فلانی داکتر شده است۰استاد فکری سلجوقی ، محمد ابراهیم رجایی ، محمد سرور خان بدخشی ،عطا محمد نقشبندی ،محمد امین ترابی ، صفرعلی خان امنی و پدرم از تحصیل کردگان دوره ی امانی بودند .

هر داکتر از آغاز کارش به تابلو و درج مشخصات شغلی و آدرس ضرورت دارد۰ به سراغ عبدالعزیز مردان  رفتم ، کسی  که در هرات در ساخت تابلو شهرت داشت ، مرا پذیرفت و با خضوع تمام گفت اگر استاد محمد علی عطار فرصتی داشته باشند نوشته را مرقوم و به زیبایی تابلو خواهد افزود متباقی کار با من ، و چه زیبا گفت (در حضور افتاب افروختن شمع برازنده نیست)۰

سپس در بازار قندهار هرات ،  دکان عطاری نه بلکه مجتمعی از بزر گان را یافتم ، استاد عطار(بزرگ مردی که هشت سال قبل در تخت صفر هرات دیده بودم) ، استاد محمد سعید مشعل و استاد فکری سلجوقی.  

.

.

سرمای شدید این عزیزان را به دور کرسی کوچک و زیبایی کشانده بود که استاد عطار با تبسم وتعارف چای معطر گفت : شنیدم داکتر شدی؟ مشخصات لوحه را دادم و بعد ده روز با مقوای عریض ودستنوشت خیلی زیبا برایم تحویل دادند . با عرض امتنان پاکتی با یک دسته گل تقدیم داشتم ، فرمود چه دسته گل زیبایی،دستت درد نکند و با مهربانی پاکت پول را در جیبم گذاشت و گفت هروقت بیمار تنگدستی را درمان کردی من هم به فیض آن خواهم رسید و در اجر آن سهمی خواهم داشت۰

مرحوم عبد العزیز مردان آن نوشته ی زیبا را به تابلو یی انتقال داد که بعد سالها زیب کلینک بود۰مهر طبابت مشخصات طبیب و تهیه ی سر نسخه لازمه ی کارم بود که در کابل میسر بود۰ خیابان فرود گاه کابل ، ریاست مطابع دولتی ۰ مردی تنومند با سبیل های پر پشت ،عینک در چشمان ۰روی میز تعداد زیادی کلیشه ، مهر ، فلم ، بسته های رنگ به چشم میخورد۰ 

 روی قطعه ی این نوشته جلب نظر می کرد: عزیزالدین وکیلی پوپلزایی۰ می گفتند از اساتید خط و عضو مهم مطابع دولتیست۰

.

.

دوستانه مرا پذیرفت ،بعد از ارایه ی مشخصات دوهفته وقت خواست و اضافه کرد، اگر پول داری صد افغانی به حساب مطبعه ی دولتی در بانک پایینی واریز کن۰ از گفتارت پیداست هراتی هستی ،در دیار شما شخصی بنام استاد عطار را همه می شناسند ، ایشان نسبت بمن مقام استادی دارند ، اگر مشخصات را به قلم ایشان می آوردی عالی تر بود۰(درست سخنان قبلی عبد العزیز مردان) ۰به خوبی در یافتم که در مقام بزرگان حسادت و هم چشمی وجود ندارد۰

.

سال ۱۳۵۳ بعد از خدمت سربازی تصمیم گرفتم در رشته ی جراحی عمومی به تحصیل ادامه دهم ۰ این دوره شش سال را در بر گرفت و سر انجام در سال ۱۳۵۸ به تخصص در جراحی عمومی و ماستری در جراحی اطفال توفیق حاصل کردم۰با همسر وسه کودک زندگی راحتی داشته و طرف لطف هم وطنانم بودم ،اما این یک دولت مستعجل بود۰

دهم جدی ۱۳۵۸ ، روزی که برف و یخ بندان زمین و ارتفاعات کابل را پوشانیده بود خفاشان خون آشام سرخ بکمک مزدوران شان کشور را به جهنم سوزانی مبدل و هزاران جوان ،پیر زن ،مرد و کودکان بی گناه را به آتش کشیدند۰ هزاران نفراز گروه های تحصیل کرده ونخبگان در زندان های مخوف کشور به بند کشیده شده ، جاسوسان و مزدوران بی شخصیت امنیت خانواده ها را به نابودی کشیدند۰دو جوان خانواده ی ما از دانشگاه کابل ربوده شدند و تا امروز خبری ازان ها نیست ۰ وحشت زده عازم هرات شدیم تا با آن جو خونین در کنار خانواده ی پدری باشیم ۰حاکمان و مزدوران شوروی دو ترمینولوژی را بکار بستند ، ( قوای دوست ) برای متجاوزین روسی  ( اشرار) برای جان  بر کفان مبارز۰

حدس می زدم برچسپ آخری نصیب من خواهد شد۰سریعاً با ترک همه داشته ها و منزل شخصی مانند میلیون ها هم وطن با فامیل راهی مشهد شدم۰

روزی استاد عطار را در حرم حضرت رضا علیه السلام  دیدم۰استاد خسته ، افسرده و نا توان بودند و آن شور و نشاط  قبلی در سیمای شان پدیدار نبود۰ فکری سلجوقی ،خیلی سال ها قبل به ابدیت پیوسته بود ،مشعل فضا را روشن نمی کرد، استاد بشیر هروی و عبدالحسین توفیق رخ در نقاب خاک کشیده بودند.  

.

.

استاد فرمودند امیدوارم روزی درهرات باشم ، نزدیک کاشی ها و کتیبه های زیبا و زمردین مسجد جامع و بزرگان آن دیار مرا بخاک سپارند۰ اما شرایط سیاسی به استاد این اجازه را نداد۰

سپیده دمی زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد ، ساعت چهار بعد از ظهر مسجد جفایی ،یادت نره، استاد عطار به ابدیت پیوست۰

آن روز حزن آور هزاران تن از دوستان ،علاقه مندان ، منسوبین و ارادتمندان ایرانی و افغانی در بزرگداشت استاد عطار اشتراک ورزیده و به آن نخبه ی دوران ادای احترام کردند۰

استاد عطار به سرای باقی شتافت باقیات الصالحات او ده ها شاگرد هنر مند ،آثار خطی گران بها و فرزندان صالحیست که از خود بجا گذاشته است۰

درود به روان آن هنر مند اصیل دیار ما

**************

 

 

15 می
۱ دیدگاه

بیوگرافی آقازاده

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۶  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۵ می ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

بیوگرافی آقا زاده

در صفحات شما و شمال غربی کشور بعضا مرسوم است وقتی بهم می رسند بعد از جویای احول می پرسند ، فامیل چطور است ، آقا زاده یا آقا زاده ها در چه حالند ؟ حال بگذریم از دیگران ، این آقا زاده کیست ، کجاست ، چه می کند ؟ شرح مفصلی دارد ، درین جا برای روشن شدن مطلب هویت آقا زاده را ذیلا تقدیم می کنم :

آقا زاده در خانه متشخصی بدنیا آمد ، در ابتدا به القاب اعزازی جان آقا ، شیرین آقا، آقا شیرین و غیره او را صدا می زدند. صبحانه با ناز و افادهء زیاد موتر دولتی را افتخار بخشیده رهسپار مکتب می شد و ظهر بهمعیت مستخدم بعزم کاشانه قبول زحمت می فرمود.

حاضری در شأن او نبود ، در صورت هفته ها غیر حاضری و پای گریزی باز هم از بیم خشم اولیایش حاضر قلمداد می شد ، چوکی او در سر صنف مشخص و آمیزش او با شاگردان معلوم الحال و چند آقازادهء دیگر نظیر خودش در طول سال تعلمی ، آقا زاده مؤفق به اخذ چند تحسین نامه بخودش و چندین آفرین و امتنان بر والدین که چنین والاگهر را تقدیم مدرسه نموده اند، می شد.

معلومات او بمطالعه چند ناول ، پویسی و عشقی ختم می گردید،  با فرا رسیدن امتحان در حالیکه آه به جگر نداشت بدون آمادگی ، باطمینان خاطر به صحنهء امتحان قدم می گذاشت . آمیزش او با دیگران درین روز استثنائی و با شاگردانی بود که در طول سال تعلیمی حتی نام آنها را هم بلد نبود. آقا زاده درین جا تا می توانست از پارچه و اندوخته سایر شاگردان نقل و از همین جا سؤ استفاده ، غبن و خیانت را تمرین می نمودد . بفرض محال اگر معلمی خدای ناخواسته جلو این عمل او را گرفت ، به او آن رسید که به دادو خان رسید ( دادو خان در هرات قدیم به طاقت و مقاومت شهرت داشته بدون گفتن آخ لت و کوب زیادی را تحمل می نمود) . کم کم آقا زاده به سن جوانی می رسید ، ساعت های اخیر درس نشانی ازو در مکتب نبود ، با دکوراسیون مخصوص بیتلی شقیقه های دراز ساعت ها بدورازهء مکتب نسوان خرامان خرامان پٌز می داد. آقا زاده تحصیلات ابتدایی و ثانوی را به نحو خودش به پایان رسانید. او شیفته تمدن و امریکاست. ادامهء تحصیل در داخل مملکت به مذاق  او برابر نیست ، لذا با تشریفات خاص و مجلل عازم مغرب زمین  می گردد ، اما درین جا با صحنهء تازه بر خورد می کند ، هیچ کس دست لطفی بر سر او نمی کشد و بی اعتنائی مردم و اطرافیان به او که سالها جان و بادار خطاب می شد روحیهء مبارکش را پژمرده می سازد ، چون پایهء تحصیلی و معلومات درستی ندارد هیچ یونیورستی او را نمی پذیرد ، آقا زاده کم کم عصبانی شده مشاعر خود را از دست می دهد ، گاهی بفکر خودکشی می افتد اما با داشتن زندگی آنهمه پر تجمل از تصمیم خود باز می گردد . زمانی راهی دیار خود می شد مگر طعنهء احتمالی اقوام و دوستان و اغیار مانع این عمل می گردید. بالاخره 4 سال دور از خانه و وطن در اماکن عیش و نوش مانند لیدو و مولن روژ پاریس یا لاس وگاس  و مونت کارلو و غیره به خوش گذرانی و قمار مصروف و روزی با دستی خالی و مغزی تهی عازم وطن گردید . والدین بی خبر از جریاناتی که صورت گرفته به شادی ورود او را جشن می گیرند ، خبر تشریف آوری او در کوچه و بازار شایع می شود ، از رفت و آمد اقوام ، دوستان و همسایگان کم کم کاسته می شود. درین جا پدر و مادری که 4 سال تمام در انتظار این جگر گوشهء شان بوده اند ، از نهالی که پرورده اند میخواهند دیگر مستفید شوند، با تعامل همیشگی بدامان این و آن می آویزند.

سلسله مراتب وسیله واسطه به بالاها و بالاتر ها می رسد والله ، بخدا به مقدسات قسم غلام زادهء شما ( درین جا روی مصلحت القاب تغییر میخوردت) دپلومهء عالی فلان یونیورستی خارج است ، باور ندارید این شما و این گز و میدان ازو امتحان بگیرید، بالاخره در یکی از ادرات دولتی شغل مهمی برایش آماده می شود . آقا زاده که جز سؤ استفاده و ارتشاء کوچکترین کفایت و اهلیت در مسائل فنی و اداری ندارد بزودی تحت تأثیر زیر دستان و اطرافیان واقع گردیده از کار دست می کشد ، وظایف  و تصدی های پایانتر هم دون شان و مقام اوست ، چند بعد از زیان این و آن می شنویم :

آقا زاده که در فلان اداره کار می کرد چون فراخنای فکر او از آنچه تصور میرفت وسیع تر بود ناچار عازم اروپا گردکید تا از آنچه آموخته به نفع مردم آن سامان از آن استفاده نماید. آخرالامر هم معلوم نشد آقا زاده کجا رفت و در دیار بیگانه به چه وظیفه گماشته شد، اگر از خوانندگان عزیز کسی سراغ او را داشته باشد به ما تحریر و منت گذارد.

دکتور حفیظ الله بصیر

اقتباس از:

شماره 43 سال چهارم جریدهء ملی بیطرف ترجمان مؤرخ 12 حوت 1350 خورشیدی مصادف 2 مارچ 1972 میلادی.