۲۴ ساعت

از هزار و یک حکایت ادبی و تاریخی

حکایت ۱۷۶

 رسید قاصد و گفتم چه گفت جانان؟ گفت:

مگو چه گفت که گفت آنچه باز نتوان گفت

                                        « صافی اصفهانی»

حافظهء حیرت انگیز

تاریخ نشر یکشنبه  ۳۱ ثور ۱۳۹۱ – ۲۰ می ۲۰۱۲ 

خطیب تبریزی ادیب معروف و شارح حماسه نقل کرده است که در آن اوقات که نزد ابوالعلاء معری در بغداد درس میخواندم ، روزی یکتن از مردمان  تبریز که به بغداد آمده بود و با من سابقهء آشنایی داشت ، به مسجدی که من و ابوالعلاء در آن نشسته بودیم وارد شد و همینکه مرا دید با من به سلام وتعارف پرداخت و من از حال خانوادهء خود جویا شدم و او جواب میگفت ولی کلماتی که میان من و آن شخص رد و بدل میشد همه بزبان محلی ما بود، ( ظاهرآ زبان آذری بوده که در آذربایجان بدان تکلم می نموده اند) بعد از مدتی گفت و شنود ، آن همشهری من رفت و ابوالعلاء از من پرسید:

این چه زبانی بود که شما به آن تکلم میکردید؟

من گفتم :

زبان محلی ما است.

ابوالعلآ گفت :

من تمام آنچه را که شما دو نفر مکالمه نمودید ، بخاطر سپرده ام بدون اینکه یک کلمهء آنرا درک کنم!

آنگاه شروع کرد بنقل مکالمات ما ومیگفت : تو چنین گفتی و رفیق تو چنان گفت ، من با حیرت دیدم که همهء آن مطالب را حفظ کرده است جز اینکه در یکجا بجای کلمهء « خاموش» لفظ « شاموخ» ضبط نموده بود!

   سلسلۀ این حکایات ادامه دارد

 
بدون دیدگاه

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما