۲۴ ساعت

۳۰ ثور
۳دیدگاه

شمه ی از خاطرات استاد عبدالکریم تمنا

تاریخ  نشر  دوشنبه ۲۰ می ۲۰۱۳ هالند

استاد عبدالکریم تمنا

استاد عبدالکریم تمنا

شمه ی از خاطرات استاد عبدالکریم تمنا ،  شاعر طنز پرداز و آگاه 

قیوم بشیر

قیوم بشیر

در سفری که اخیرآ به کشور ایران داشتم سه چهار ساعتی هم در تهران توقف نمودم  و با استفاده از فرصت به محضر استاد عزیز و گرانقدر جناب عبدالکریم تمنا رسیدم تا ضمن اینکه جویای احوال شان باشم از صحبت های شیرین و خاطرات دلنشین ایشان نیز استفاده برده فیض ببرم .خواستم ازچگونگی آشنایی ایشان با مرحوم پدرم زنده یاد استاد علی اصغر بشیر  « هروی » قدری بدانم .

جناب استاد تمنا با خوشرویی و پیشانی باز به این خواسته ام جواب مثبت داده ولی برایم قول دادند که طی یک دو روز آینده شمه ای از خاطراتم را نوشته و ذریعهء ایمیل برایت می فرستم. چنانچه امروز نوشته ذیل بدستم رسید که اینک تقدیم خواننده گان محترم سایت وزین ۲۴ ساعت می نمایم :

قیوم بشیر

ملبورن – آسترالیا

بیستم می ۲۰۱۳

در زمستان سال ۱۳۴۵ بود که بر اثر توجه زنده یاد محمد علم غواص بحیث کتابدار در کتابخانهء عامه هرات تعیین شده بودم و کتابهای موجود در کتابخانه را از مرحوم عبدالواحد بهره تحویل گرفتم، اما دچار سردرگمی شده بودم که چگونه آنها را جابجا نمایم تا هنگام توزیع باعث زحمت زیاد نشده و مراجعه کننده گان کتابخانه نیز گرفتار دردسر و مشکلات نگردند.

خوب بیاد دارم که بنده کتاب طبقات ناصری تألیف منهاج جوزجانی را که می بایست در کنار کتابهای تاریخی می گذاشتم ، درکنار کتاب های نثر فارسی و زبان شناسی قرار داده بودم و همچنان در حالیکه به فکر جابجایی سایر کتب بودم عزیزی به فریادم رسید که تازه از کابل آمده بودند و ایشان کسی نبود جزء زنده یاد حضرت استاد علی اصغر بشیر « هروی » . جناب استاد دوسه روزی را همرای من کمک کردند تا کتابها را درست چیده وجابجا نمایم.  و این همکاری آغازی بود برای  دوستی و یا بعبارتی آغاز روابط شاگردی و استادی میان بنده و جناب استاد بشیر.

روزی در کتابخانه عامه هرات کسی از من کتابی خواست که در آن شرح حال ارسطو نوشته شده باشد و من گفتم چنین کتابی نداریم. فورآ جناب استاد بشیر دایره المعارف را از طاق برداشت و برای جوان محصل داد و گفت در این کتاب شرح حال ارسطو را می توان یافت و بعدآ در امور کتابداری مرا رهنمایی ها فرمود. 

همچنین روزی فرزندم عبدالحکیم که در آن تاریخ به صنف ششم یا هفتم بود از جناب استاد سؤالی کرد که منظورش روشنایی خورشید بود و غیره امور نجومی و جناب استاد توضیحاتی داد، ولی بچه متوجه نشد که نشد. فردای آن روز جناب استاد دو صفحه نوشته برایم داد که برای فرزندم بدهم تا بلکه قانع  و راضی شود. آن فرزندم اکنون پزشک است و صاحب و دم و دستگاه. 

خاطره ای دیگری که از ایشان دارم اینست که باری بنده شعری نوشته بودم در بارهء حضرت خواجه عبدالله انصاری هروی . در آن شعر وانمود کرده بودم که هفت حصار یکی از رساله های انصاری است ، جناب استاد چند کتاب را برایم معرفی کردند و فرمودند که تحقیق نمایم که آیا هفت حصار از آن شیخ الاسلام انصاری هست یا نه! بعد معلوم شد که استاد می دانستند که کتاب مذکور از خواج نیست ولی خواستند تا خودم در این باره تحقیق نمایم. 

خلاصه  دیری نپائید که جریده وزین و بی رقیب ترجمان به صاحب امتیازی مرحوم دکتر عبدالرحیم نوین و سردبیری شادروان استاد علی اصغر بشیر هروی آغاز به نشر کرد و بنده نیز اشعاری به نام های مستعار ( بزدل  وغیره) می نوشتم و حضرت استاد هم پس از اصلاح آنرا چاپ می نمودند. 

این روال همچنان ادامه داشت تا اینکه آقای محمد مهدی بشیر یکی از فرزاندان استاد که در حال حاضر مدیر سایت وزین ۲۴ ساعت در کشور هالند میباشد تعهد نمود که جریدهء ترجمان را پخش و توزیع نماید. در آن زمان بنده مسئولیت حساب و کتاب جریده را که جناب استاد از کابل می فرستادند بر عهده داشتم و چیزی در حدود دوسه هزار افغانی که از بابت فروش جریده نزد من مانده بود با توجه استاد ، مرحوم دکترنوین برایم بخشید.

هنوز کودتای سال ۱۳۵۲ توسط مرحوم محمد داؤد خان به وقوع نپیوسته بود که روزی حضرت استاد بشیر قصد سفر به هرات را کردند و وعده دادند که در تاریخ معینی به هرات می آیند و دوستان را از نزدیک خواهند دید، اما نظر به معاذیری جناب ایشان نتوانستند برحسب وعده عمل کنند و دیرتر به هرات آمدند. 

روزی در باغ زاغان هرات و در منزل مرحوم حاج امیر محمد پسر عمه ام درحالیکه مرحوم داکتر غلام رسول حقیقی نیز حضور داشتند استاد در بارهء باغ زاغان توضیحات مفصل دادند و اینجانب نیز شعر زیر را  که در غیبت ایشان سروده بودم به محضر شان خواندم . 

تقدیم به حضور جناب  حضرت استاد علی اصغر بشیر « هروی »

حمل ۱۳۵۱

عبدالکریم « تمنا »

هرات

گفته بودی به هری زود بیایی استاد

ز انتظار  تو  بجانم   بکجایی  استاد

پدر کس  نتوان گفت که نبود پسرت

پدر مهدی  و قیوم  و  رضایی استاد

به رفیقان  همه  گفتم  که  بیاید استاد

چه بگویم  به رفیقان چو نیایی استاد

درد ِ جانسوز جدایی بخدا کشت مرا

تو بیا  تا  برود ،  درد جدایی  استاد

نیست درخاطرپرمهرتونیرنگ و ریا

عاری ازنخوت ونیرنگ وریایی استاد

دردلت نیست که موری زتوآزرده شود

مظهر عاطفه  و جود  و  صفایی استاد

نکته ای را که  گشودن  نتوانست کسی

آزمودم  که  تو آن  نکته  گشایی استاد

طنز تو در ادب  ما  اثر نیک  گذاشت

ورنه  نابود  شدی  طنز سرایی  استاد

هم  میان   شعرا  بی  بدل  و  ممتازی

هم  سر  افراز   میان   ادبایی    استاد

نیست درملک سخن چون توخداوند سخن

تو در اقلیم  سخن  حکم  روایی استاد

هیچگه  حرف  منم  سر نزند از قلمت

فارغی از من و مشتاق به مایی استاد

گر نویسی  همه  زیبا  و   برازده  بود

ور سرایی همه بی عیب سرایی استاد

باغ دانش ز تو سر سبز وبرومند شود

دهرِ دون گر بگذارد که  بپیمایی استاد

چشم گیتی چو تو فرزند گرانمایه  ندید

اسوهِ  معرفت  و روحِ    بقایی   استاد

تا درِ طنز شد از خانه ی  طناز تو باز

گشت مسدود، درِ هرزه  درایی استاد

گرچه مدحم به  جنابت   نفزاید  هرگز

تو مرا فخر و  مباهات  فزایی  استاد

منم  آن  ذره ی  ناچیزِ   زمین   افتاده

توچوخورشید فروزان به فضایی استاد

جناب تمنا به ادامه چنین فرمودند:

بنده همیشه در هرات و کابل از محضر استاد بهره مند می شدم و در کتابخانهء عامه مشغول کار بودم که ناگهان کودتا شد و مرحوم داوود خان قدرت را بر دست گرفته وجراید آزاد منجمله ترجمان نیز از چاپ ایستاد و آقای داکتر نوین به سمت وزیر اطلاعات و فرهنگ تعیین شدند و حضرت استاد بشیر نیز به روزنامهء جمهوریت استخدام گردید. جناب آقای غلام علی آیین ، والی هرات شد و نسبت حسن نیتی که به بنده داشتند بتاریخ اول جدی سال ۱۳۵۶ اطلاع یافتم که بنده را بحیث فرماندار زنده جان مقرر نمودند. من که از وضع بی سرو سامان ولسوالی آگاهی یافتم و بارکش اداری آن شده بودم بسیار برایم سخت می گذشت و ناچار شدم که قصیدهء ذیل را بسرایم و از جناب استاد بشیر در خواست نمایم تا از وزیر اطلاعات بخواهد که مرا دوباره به کار های فرهنگی بگمارد و از ولسوال بودن که بیزار و متنفر بودم رهایی یابم. 

در زنده جان فتاده  به  زندان محنتم

همسایهِ  بلا  و  قرین  مصیبتم

قاضی چو رشوه خواروستمکاروبی حیاست

از  دیگران   برای  چه   باشد   شکایتم

عمرم  به  کار  های  عبث می رود بباد

هرگز به   کار های عبث  نیست  رغبتم

یاد آن زمان که حضرت استاد  من بشیر

دادی  ز  کار  های   سترگش    بشارتم

بردی گهی به ملک  سنایی  مرا  به سیر

زاندیشه های خواجه گهی داشت راحتم

گه  دامی  ز  گلشن  نفحات    نفحه ای

گه  می کشید   سوی   مقامات    اقامتم

یارب  چه  جرم  رفت که دکتر نوین ما

فرمود  از  وزارت  فرهنگ  رخصتم

ای  اوستاد  نامور  ای  حضرتِ  بشیر

می گوی بر  وزیر  ز  اندوه  و  محنتم

تا  زین  بلا  شوم   رهایی   رهد  مرا

برهاند  از  جفا  و عذاب  و  مصیبتم

آرد  مرا  دو باره  به  بزم  کتاب  ها

تا   در   کتابخانه   فزاید   به  خدمتم

زنده یاد استاد بشیر شعرم را به جناب وزیر تقدیم کرده بود و وی نیز در پاسخ گفته بود چون از طرف وزارت داخله نامه ای  برایم رسیده وناچار موافقت کردم ، ناگزیر دوسه ماهی باید بگذرد تا  ایشان را پس به کتابخانهِ عامه مقرر کنم. اما با تأسف به یکباره گی تمام کاسه و کوزه ها بشکست و با کودتای کمونیستی همه چیز به هم ریخت و از آن زمان بنده بیکار شدم و رهسپار کابل گشتم. در آن وقت استاد ارجمند داکتر لطیف ناظمی در وزارت رییس بودند و بر اثر پیشنهاد ایشان بنده بحیث عضو دایره المعارف و بعدآ به حیث مدیر ارتباط در آن وزارت خانه تعیین شدم و البته که یگانه منزل و ماوایم خانه حضرت استاد بشیر بود. جناب استاد چند روزی به هرات رفتند و همسر و دو فرزندم را با خود به کابل آوردند ودر آن سال های بگیر و ببند و نگرانی های سرسام آور، چهار نفر مهمان داشتند و از آن ها به وجه درستی آنهم هفته ها پذیرایی کردن کار دشوار و ملال آور است ، اما زنده یاد استاد ، همسر مرحومهء شان و باقی اعضای خانوادهِ آن زنده یاد بحدی لطف و محبت در باره ما ابراز داشتند که تا قیامت اگر بنویسم آن محبت ها را جبران نخواهم توانست. جناب استاد روز ها در آرشیو ملی کار می کردند و شب ها مصروف تصحیح نفحات الانس تألیف حضرت مولانا جامی بودند وروی همرفته شب نامه هم علیه دولت می نوشتند و با کمک قیوم بشیر پسر خورد خویش در اطراف خیرخانه و غیره اماکن توزیع می کردند. 

از خاطره های دیگری که از آن ایام دارم عضویت اجباری جناب استاد بشیر مرحوم در زمرهء هیئت کتاب شناسانی بود که برخلاف میل باطنی شان از سوی دولت کمونیستی مؤظف شده بودند  تا بخانهء مرحوم استاد خلیل الله خلیلی رفته و کتب و رسالات موجود در کتابخانهء شخصی استاد را  جمع آوری و ضبط نمایند ، اما استاد بشیر که نمیخواست برای این کار ناشایست بخانهء استاد خلیلی و یا کس دیگری برود ، خود را به مریضی زده و هرگز درآن شرکت نجست .  

 بنده در زمستان سال ۱۳۵۸ عازم ایران شدم ودیری نگذشت که حضرت استاد نیز به ایران هجرت فرمودند . نخست حضرت استاد بشیر در دفتر جناب آقای آیت الله محسنی رهبر حرکت اسلامی افغانستان در قم بودند و سپس در تهران در کوچه حیات شاهی خیابان ناصر خسرو مقیم گردیدند و در آن ایام بود که بنده بیشتر استاد را دیده می توانستم و چند کتابی نیز مرا درس دادند که از آن جمله از تاریخ بی بدیل بیهقی میتوان نام برد. جناب استاد هر ماه مجله استقامت را چاپ می کردند و هر هفته جریده فجر امید را در روز های یکشنبه منتشر می ساختند و آبرومندانه کارشان را انجام میدادند.

قرار بود روز اول آذر ماه یا قوس افتخار همراهی جناب استاد را داشته باشم و همراه ایشان به مشهد عازم شویم چون ایشان در مشهد زندگی میکردند، اما اول صبح آقای قاری مجیب مرا خبر کردند که جناب استاد بعد از نماز صبح در گذشتند. بنده گریان و سرگردان خود را به دفتر رساندم و فهمیدم که استاد رفت که رفت.

درست بخاطر دارم که در آخرین ملاقاتی که با شادروان استاد بشیر « هروی»  چند ساعت قبل از وفات ایشان داشتم  دو رباعی را نوشته بودند که میتواند پیامی باشد برای مردم افغانستان که بنده در اینجا می نویسم:

ای  ملت   آزاده ی  افغانستان

ای شسته برای حفظ دین دست از جان

پروا مکن از دشمن گمراه چو هست

یار تو  خدا  و  رهنمایت قرآن

****

گردوست به دشمنم فروشد غم نیست

ور خصم به کشتنم بکوشد غم نیست

من بچه ی انقلابم ار چشمه ی خون

از هر رگِ گردنم بجوشد غم نیست

بلی ! با دریغ و درد استاد دیگر در میان ما نیست ولی جایش تا ابد خالی خواهد بود

روحش شاد و فردوس برین جایش باد

عبدالکریم تمنا

۱۸ می ۲۰۱۳ تهران

 

 

۳ پاسخ به “شمه ی از خاطرات استاد عبدالکریم تمنا”

  1. admin گفت:

    عزض سلام و ادب ثه استاد محترم جناب آقای تمنا ، جهانی سپاس از اینکه خاطرات جالب و خواندنی را تقدیم خواننده گان عزیز ۲۴ ساعت نموده اید و از شما قیوم جان عزیز هم تشکر که زمینه این خاطرات را مهیا نموده اید. امیدوارم جناب استاد تمنا همکاری های قلمی خود را با ۲۴ ساعت ادامه دهند. به امید صحت و سلامتی تان . مهدی بشیر

  2. با سلام
    توجه تان به پیشکسوتان ادب و هنر که افتخار افغانستانند شایسته و نیکوست
    موفق باشید

  3. عزیزی گفت:

    با تقدیم سلام به قیوم جان ومهدی جان بشیر!
    خوشحال شدم که سفر قیوم جان بشیر بخیر گذشته وبا سلامتی واپس بمنزل خویش باز گشتند
    بدینوسیله از جناب تمناصاحب که از جناب استاد بشیر بخوبی قدر دانی کرده وخاطرات زیبا را از خود واز جناب استاد درین صفحه ن بجا گذاشته اند نیز تشکر میکنم .اقای تمنا خود فرهیخته واهل قلم وشعر وشاعری هستند .خداوند ایشان وهمه اهل قلم را نیز حفظ کند

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما