۲۴ ساعت

۰۷ حمل
۱ دیدگاه

آئینۀ مجاهد …

تاریخ نشر  چهارشنبه ۲۷ مارچ  ۲۰۱۳ هالند

صادق پیکار عصیانگر

صادق پیکار عصیانگر

آئینۀ مجاهد

صادق پیکار

سال ۹۵ میلادی

دهلی

***

ای مجاهد ای ستمگر دین و ایمانت چه شد

ای تباهکار زمان آن عهد و پیمانت چه شد

جانور گشتی چرا؟ سیمای انسانت چه شد

فخر اهریمن شدی نام مسلمانت چه شد

پردۀ عصمت دریدی ترس یز دانت چه شد

نغمۀ عفریت خواندی ورد قر آنت چه شد

 

تا که از بیگانگان درس جنون آموختی

مام میهن را به تن پیراهن غم دوختی

پرده و چادر دریدی ملک عفت سوختی

دختران میهنت بر اجنبی بفروختی

همت افغا نی و فخر نیاکانت چه شد

رسم ناموسداری و آمال و ار مانت چه شد

 

در نهادت بسکه احساس مروت کشته شد

شهر وده در زیر راکتها به خون آغشته شد

دشت و صحرای وطن از کشته هایت پشته شد

باغ وبوستان وطن بی بار گشت وتشنه شد

ای خرابی آفرین آباد و عمرانت چه شد

ای تو ا بر تیره رعدت سوخت بارانت چه شد

 

از بر و بوم وطن صحرای محشر ساختی

دین وایمان را به یک دو در قمار ت باختی

بر زن و فر زند میهن بی ترحم تاختی

کودک وگهواره را در جوی خون انداختی

کار فر عون میکنی فر مان یز دانت چه شد

ذکر باطل می کنی آیات قرآنت چه شد

 

زیر توپت گشه آثار نیاکان سر نگو ن

شاخ وبرگ و قا مت سر و گلستان واژگون

خاکدان گشته است آن دارالامان و چهلستون

خانقاه ومدرسه هم مکتب و د ارالفنون

سوختی آثار نظم و نثر فرقانت چه شد

آتش افگندی به طبع و نشر بر هانت چه شد

 

کشتی ایمان به طوفان دادی ای طغیا نگر

گوش بر فرمان شیطان دادی ای عصیانگر

خوب فر مان بردی ازدشمن تو ای ویرانگر

هم پیامبر از تو ناراضی و هم غفرانگر

مصحف و مسجد به خون آلودی ایمانت چه شد

نشۀ قدرت شدی سوگوند و پیمانت چه شد ی

 

شهرت اشرار یافتی بسکه قتل آموختی

غرق در دا لر شدی وقتی که جعل آموختی

بی ادب ماندی نه اخلاق و نه عقل آموختی

کار شیطانی و طاغوتی چه سهل آموختی

رشتۀ الفت بریدی رحم و ارفاقت چه شد

تخم نفرت کاشتی الطاف و اشفاقت چه شد

 

اقتذا کردی به کافر تا که گشتی مفتخر

ورد شیطان خواندی اندر کعبه گشتی حیله گر

قول و بول تو یکی باشد نباشد معتبر

فعل و کردارت همه زشت است گویم مختصر

وعده ها و وعظ ها و صدق گفتارت چه شد

جامۀ شیطان به بر کردی و دستارت چه شد

 

ای مجاهد دشمن خاکی و ایمانت زر است

چشمهاو گوشهایت مثل شب کور و کر است

روز محشر شاهد جرم تو ماه و اختر است

نام بد نام سیاهت لکۀ هر دفتر است

عقل و هوشت باختی تدبیر و افکارت چه شد

بی سبب یاغی شدی پالان و افسارت چه شد

 

لاف صلح و آشتی بالای منبر میزنی

حرف صاف و راستی بسیار کمتر می زنی

از برای قتل و غارت پاچه ات بر میزنی

مال بیت المال را از بام و از در میزنی

حقه بازی پیشه کردی رسم اجدادت چه شد

فعل بد بسیار کردی وعظ و ارشادت چه شد

 

گرد میز صلح و صحبت ریش درازی می کنی

درقسم خوردن بسی گردن فرازی می کنی

در عمل با سر نوشت ملک بازی می کنی

چونکه درمیهن فروشی سر فرازی می کنی

شوکت ومجد و صفا و فخر دورانت چه شد

عظمت و جاه جلال مهد اسلافت چه شد

 

کاکلت خواب پریشان است وای از ریش تو

نوش تو خون یتیمان است وای از نیش تو

دزد و غارتگر بودن یاران دور و پیش تو

پیشه ات کشتار انسان است وای از کیش تو

اهریمن گشتی نشان ونام انسانت چه شد

بی عطوفت گشتی و تیمار و درمانت چه شد

 

شب به دزدی میروی اموال غارت می کنی

روز در مسند به نفع خودقضاوت می کنی

هم به مسجد می روی وعظ و امامت می کنی

آفر ینت امر قرآن را رعایت می کنی

سجده و سجاده گم کردی و قرآنت چه شد

لاف تقوی میزنی پاکی وجدانت چه شد

 

چند روزی در وطن کف خوان و جادو گر شدی

طالعت بیدار شد بر ملک زور آور شدی

عاقبت گشتی وزیر و صاحب دفتر شدی

میهنت بفروختی و خوب سوداگر شدی

اندر این سودا به جز ایمان نقصانت چه شد

بی وطن گشتی نشان و نام افغانت چه شد

 

طالب مسجد بدی یک بار سرکاری شدی

خوجئین گشتی و در فکر کلان کاری شدی

جیره خوار قریه بودی دزد بازاری شدی

کیسه ات پر گشت درفکر خریداری شدی

شهر و ده را لوت کردی پندک و بارت چه شد

مالک کار وان شدی خورجین و تبراقت چه شد

 

کارخوبت دختر ان با زور خواستگاری بود

محفل و مهمانی ات از پول سر کاری بود

تار تار ریش تو دام و ریا کاری بود

جشن و عید و هم براتت مردم آزاری بود

سگرت کنت میکشی قطی نصوارت چه شد

شربت جو میزنی پرهیز و انکارت چه شد

 

مال بیت المال را تاراج کردی زود زود

ثروت ملی ز مملک اخراج کردی زود زود

در پشاور مال را گاراج کردی زود زود

زیور ناموس خلق آماج کردی زود زود

نی زمرد ماندی نی زر لعل و مر جانت چه شد

معدن و آن لاجورد کوهسارانت چه شد

 

ربته ها دادی به خویشاوندان و باغبان باشی ات

کرسی عضوسفارت یافت چایدار باشی ات

آمر گمرک شده در بان و آبدار باشی ات

خنده آید خلق و پر چم را به این اوبا شی ات

آفرین ای بی هنر معیا و میزانت چه شد

بی بصیرت گشتی و خُلق نکو یانت چه شد

 

مشرت با اجنبی در کار دولت می کنی

از مجوس و از وهابی ها حمایت می کنی

می کشی و زنده می سازی قیامت می کنی

فعل بد خود می کنی شیطان ملامت می کنی

از سیاست بی خبر ماندی کما لاتت چه شد

در خیانت بی رقیب ماندی کراماتت چه شد

 

یادت آید در سر راه بکس و جیب پالیدنت

ناله ها و گریه ها و حرف حق نشنیدنت

وقت تکبیر و دعا آن پشت سر خاریدنت

شام ودکا خوردن ووقت سحر خوابیدنت

وای از این شب زنده داری چشم بیدارت چه شد

جرم پنهانت اگر این است پیدایت چه شد

 

یادت آید افتخار و زیر لب خندیدنت

در لباس اجنبی باریش بز بالیدنت

یادت آید لین برق و تیلفون دز دیدنت

یادت آید اشک مظلوم و یتیم نا دیدنت

ظلمت آوردی و آن شهر فروزانت چه شد

وحشت آوردی و ارفاق فراوانت چه شد

 

روز تو ویرانی و جنگ است وای از شام تو

حرف تو افسون و نیرنگ است وای از دام تو

پخته ات قلب مسلمان است وای از خام تو

لعنت جاوید بادا بر تو و بر نام تو

نام نیکویت کجا شد وصف انسانت چه شد

خُلق اسلامت اگر این است کفرانت چه شد

 

مملکت داری به نزدت کار خر کاری بود

علم و دانش درنگاهت حرف بازاری بود

افتخارت کشتن استاد و شاگر دهم ستمگاری بود

درس و تعلیم بدعت و بر ضد دینداری بود

بی ادب ماندی ادا و طرز گفتارت چه شد

بی خرد ماندی دلیل و حسن گفتارت چه شد

 

بسکه در امر نظافت چشم پو شی می کنی

دشمنی با پاکی و پاکیزه پوشی می کنی

هم تعصب با کلاه هم با دریشی می کنی

قور گردن را به دستمال پرده پوشی می کنی

صافی ات دستمال بینی رو ورو پاکت چه شد

میزنی نصوار بینی برس و مسواکت چه شد

 

ای مجاهد باختی ایمان مبارک باشدت

ائتلافت با پشک شویان مبارک باشدت

آمدی کابل به غارت آن مبارک با شدت

خانمت ماندی به پاکستان مبارک با شدت

آفرین برهمتت آن وصف اسلامت چه شد

آب اگر این است آن اعمال بی آبت چه شد

 

از خدا خواهم که بینم ساعت جان کندنت

ضجه هاو گریه ها و نیمه شب نالیدنت

تا که خلق آرام گردد از بغاوت کردنت

در جهنم آرزوی من بود سوزیدنت

معصیت کردی و وجدان پشیمانت چه شد

باورت گر بر قیامت بود ایمانت چه شد

صادق پیکار 

سال ۹۵ میلادی

دهلی

 

یک پاسخ به “آئینۀ مجاهد …”

  1. نذیر احمد ظفر گفت:

    از جمله شهکار های ایست که قابل تمجید و تحسین است ؛ همه آلام مردم و همه نا بسامانی های اجتماعی با مراعات تمام موازین شعری است ؛ پیکار بزرگوار قلمت رسا باد ؛ احساست شگو فان و عمرت دراز باد .

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما