۲۴ ساعت

۲۹ سنبله
۲دیدگاه

باران 

تاریخ نشر شنبه  ۲۹ سنبله  ۱۳۹۹ – ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰ هالند
باران
اگر باران   بیاید   در  خزانم 
شود روشن همه دشت و دمانم
وگر باران کند در چرخ من جوش
هزاران غم شود کم کم فراموش 
وگر   باران بیاید سوی  باغم 
فراوان  چلچله آید   سراغم 
شوم سر مست دریای، محبت
زانعام اش بگیرم نوری رحمت 
چو سیلاب سرکش, سرشار گردم
روان  بر گردش   دوار   گردم 
به دریای کلان کشتی برانم
زنم دستی به چرخ آسمانم
ز چشمک های ستاره نور بچینم 
چراغ معرفت وز خور بچینم
درین چنبر گیتی دست بیازم 
گره  واندر گره  آرد   ایازم 
وگر باران کند باز جلوه را ساز 
شوم غرق جمالی یار همراز 
تلاطم در تلاطم می شوم من 
گران دریای قلزم می شوم من 
کجا موجم بگردانند و ساحل 
کجا تاب ام بیارد اشک مایل 
به خلوت خانه و بر دل نگنجم 
میان بار هیچ  محمل  نگنجم 
وگر باران دمادم خوش ببارد 
به صحرای تنم گل ها بکارد 
فراوان لاله گان رویند ز خویشم 
بپرسند پخته گان وز قلب ریشم 
بپرسند که چرا مست و خرابی
کدام ساقی به تو داده شرابی 
شراب من ز حسن یک جمال است 
که بر دنیاو عقبایش کمال است 
چنان ساقی که باشد عالمی نور
ببخشید گل  سوری را به منصور
ازین رو اشک،  پر بارم ازان است
خروشان بحر و پیکارم ازان است
ازان است این همه فری مهانم
که در گلزار  نشانده   باغبانم
میان لاله و نسرین میان داد
عنانم را به دست دلبران داد
ز چشمانم بچیده میل خوابی
نشانده ست جان به زیری آفتابی 
که تا حرص تنم با من بسوزد
ز خاک سوخته ام گل بر فروزد
نیکزاد 
۲۸ شهریور ۱۳۹۹
میمنه
 

۲ پاسخ به “باران ”

  1. admin گفت:

    درود به جناب محترم محمد معروف نیکزاد . باز هم سرودۀ زیباست . مهدی بشیر

  2. Maroufnikzad گفت:

    جناب محمد مهدی
    بشیر،
    یاور دوست داشتنی ام
    از فضای معطر کلکوهای شکر
    ریز ات
    رقم های با نسیم
    ملایم که نافه گشایی می کند
    جان می گیرم نفس می گیرم
    شاداب می شوم، سیراب
    سراب ها را میزنم کنار
    بوی بهار می کشم
    نمود دار می شود چشمان خسته
    بجانم
    متحیر افق های دور دست
    خورشیدی
    که سحر گاه می رسید
    همانا مژده گرمی می نوازد
    درین سر ما استخوان سوز
    دستان خسته ام را می کشم
    روی گندم زار های
    که انتظار می کشند
    ابرهای شناور ، باد های ملایم
    و خورشید تابنده را
    دانه ، دانه ، های بودند در خواب گران
    خزان و زمستان
    و اکنون نفس می کشند
    دم می گیرند و دمیده می شوند
    قد بر می دارند
    رخ بر می تابند
    طلای و برنجی رنگ
    شوند انچه که
    آفتاب می سراید
    هر صبح دیگر و هر فصل دیگر را

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما