۲۴ ساعت

۲۱ اسد
۱ دیدگاه

فقط با « دوستت دارم » بسازیم

تاریخ نشر یکشنبه ۲۱ اسد ۱۳۹۷ –  ۱۲ آگست  ۲۰۱۸–  هالند

نظری بر اثری زیبا از شاعر روشندل

 محترم همایون عزیزی

بنام :

فقط با « دوستت دارم » بسازیم

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

دوازدهم آگست ۲۰۱۸

( بخش نخست )

فقط با « دوستت دارم » بسازیم اثری است از شاعر روشندل ، آگاه و با متانت محترم همایون عزیزی که اخیرآ  چون تحفه یی ارزشمندی از سوی شاعر گرانقدر بدستم رسید.

چندی قبل طی یک تماس تیلفونی محترم همایون عزیزی ازمن خواست آدرس پستی ام را برایش بفرستم تا نسخه ای از اثرش را برایم بفرستد ، با توجه به مشکلات موجود در افغانستان نخواستم او را به زحمت بیاندازم ، لهذا پرسیدم اگر نسخه برقی اثر را داشته باشد خوب است برایم بفرستد و من خودم آنرا چاپ می کنم و درکتابخانه کوچکم جای می دهم.

با کمال خوشی پذیرفت و اندکی بعد نسخه ( پی دی اف ) این اثر را برایم فرستاد که در همان شب نخست تمام آنرا مطالعه نمودم  .

باری در مورد اثرش با او صحبت کردم و برایش قول دادم که در آینده نزدیک چیزی درین باره می نویسم ، هرچند گرفتاری های زندگی و مصروفیت های کاری کمتر وقتی برایم می گذارد ، اما تصمیم گرفتم  در کنار اینکه این اثر زیبا را معرفی کنم ، بد نیست نثر شاعر را نیز همانطوری که است به دست نشر بسپارم ، چون نمونه ای است از نثر زیبای این شاعر روشندل ومؤفق.

این اثر زیبا مجموعه ای از دوبیتی هاییست که محترم عزیزی در برهه های مختلف زندگی هنری فرهنگی اش سروده و هریک بازگو کننده احساس پاک شاعرانه ای اوست که بصورت یک داستان  واقعی زندگی پرفراز و نشیب وی را به تصویر کشیده و روایت می کند.

درین مجموعه علاوه ازدوبیتی هابا نثر زیبای شاعر نیز آشنا می شویم ، نثری که از دلچسپی خاصی برخورد است ، هرچند این اثر از سخت ترین لحظات زندگی شاعر آغاز  تا زیباترین دقایق عمر وی را در بر می گرد  ، اما چنان زیبا نگارش یافته که از همان چند سطر نخست  توجه خواننده را بخود معطوف می دارد که ناگزیر است آنرا به اتمام برساند.

این روایت تلخ و شیرین را شاعر چنین عنوان داده است

روایت عصای سفید از جهان سیاه

عنوانیست قابل تأمل و توجه که یک جهان معنا درآن نهفته است و قصه ایست که خیلی از آدم ها قادر به درک آن نمی باشند.

این روایت چنین آغاز می شود:

این قصه ساده است ، جذابیتی ندارد . گلایه یی هم در کارنیست. درد دلی است صادقانه وروایتی است از زندگی من که نابینا هستم .

آنهاییکه این روایت را خواندند بخوبی می دانند که این قصه با همه سادگی اش از جذابیتی خاصی برخوردار است که توجه خواننده را در اندک زمان پس از آغاز مطالعه بخود جلب می نماید ، تا جاییکه نمی تواند از آن دل بکند و چشم بردارد و بدینصورت تا پایان این روایت به پیش می رود. 

این شاعر روشندل در ادامه چنین می آورد:    

برای آنهایی هم که با شنیدن واژه ی نابینا ، در ذهن، بین خود شان و من تفاوت قایل می شوند ، تنها می گویم عزیزانم ، من و شما جز تفاوت در دنیای رنگ ها ، هیچ فرقی نداریم. شاید سیاه و سرخ وسبز من ، سیاه و سرخ وسبزی که شما در پرچم کشور ما بینید ، نباشد. اما بادی که آن پرچم را تکان می دهد ، همانند شما به صورت من نیز می وزد.

      درواقعیت امر چنین است  ، هرچند هستند آدم هایی که با چشمان به ظاهر سالم و به اصطلاح بینا ، نابیناتر از نابینایانند و به نظر نویسنده این سطور اینگونه افراد آدم های خودبینی اند که همه کس را از زیر ذره بین عینک خویش می بینند و به قیاس می گیرند، اینها کسانی اند که در واقع از فقر فرهنگی رنج می برند ، فقری که حتی با داشتن سواد و کسب علم متأسفانه راه استفاده درست از آنرا فرا نگرفتند.  این گونه افراد نه تنها باعث پیشرفت جامعه نمیشوند ، بلکه احتمال اینکه افراد جامعه را به بیراهه بکشند کم نیست.

محترم عزیزی این شاعر روشندل در ادامه روایتش از عصای سفید چنین میگوید:

من نابینا زاده شدم و کودکی ام تا امروز که دیگرصاحب ۹ فرزند هستم ، در دنیایی به سر برده ام که تنها خودم احساسش می کنم. دردهای زیادی را کشیدم و زخم های زیادی را تحمل کردم.

قلب من صدمه های بسیاری از جور روزگار و ناملایمات زندگی دیده است . من دو خواهر و یک برادر بزرگتر از خود دارم که هرسه تن آنها مانند من نابینا هستند و دنیایی را تجربه می کنند که تنها خود شان حس می کنند و من.

شاید تفاوت بین من و آنها نیز تنها دردنیای رنگ ها باشد . شاید رنگی که من سرخ فرض کرده ام را آن ها آبی فرض کرده باشند. نابینایی این خواهران و برادرم نا امیدی بیشتری برای من می آفریند.

شاید این نوشته ، تنها درد خودم نباشد بلکه درد مشترک چهار نابینا در یک خانه باشد . ما با هم می خندیم و اندوه نیز یک جا سراغ ما را می گیرد ، اما اندوه بیشتر از خنده کنار ما می ماند و هرلحظه نیش و پوزخند می زند.

وقتی از طریق تیلفون چند باری  راکه با همایون عزیزی هم صحبت شدم ، با همه متانت و بردباری که در او یافتم بازهم اندوه متذکره را از لابلای صحبت هایش حس کردم و استقامت ، بردباری و توانمندی اش را در زدودن مشکلات تقدیر نموده و مؤفقیت او را دراین راستا ستودم . هرباری که با او صحبت می کنم  ، احساس می نمایم که سالهاست همدیگر را می شناسیم ، صدای او رسا ، مهربان ، گرم و صمیمی می باشد. شاید یکی از راز های مؤفقیت این جوان روشندل علاوه بر ذکاوتش شخصیت منحصر به فرد او نیز باشد که توانسته او را از سایر اشخاص هم دوره اش متمایز سازد ، زیرا در جامعه ایکه بار ها اتفاق افتاده که بهأ را فدای بهانه می کنند گذشتن از تاریکی ها و رسیدن به اوج شهرت کاریست بس دشوار و حتی غیر قابل پیش بینی.  اما او ازین دشواری ها گذشته و این رادر عمل به اثبات رسانیده که خواستن توانستن است !

او در ادامه روایتش اینطور بیان می کند:

کودکی ما هم با کودکانی که در کوچه ی ما زندگی و بازی می کردند تفاوت چندانی نداشت ، گاهی بچه های فلان ماما یا فلان خویشاوند من به خانه ی ما می آمدند و از مادرم اجازه بازی با ما را می گرفتند. نگرانی مادرم تنها همین بود که تفاوت خویش را با کودکان دیگر نفهمیم . گاهی هم نگران این بود که زمین نخوریم و زخم بر نداریم. مادرم تجربه ی پانسمان زخم های ما را برای بارها داشت و شاید همین دلش را این همه نازک کرده بود.

تصور کنید به دل چنین مادری که چهار فرزندش همه از نعمت بینایی محروم باشند چه می کشد ، این چه امتحانی است که این مادر مهربان باید از آن مؤفقانه بدر آید .اگر برای یک لحظه هم که شده چشمان خویش را ببندیم وخود را بجای این مادر بگذاریم بدون شک در خواهیم یافت که او یک مادر نه ، بلکه یک فرشته است ، هرچند هر مادری بذات خود فرشته ای است برای فرزندانش . اما مادر همایون این را بخوبی ثابت نموده است که یک فرشته است . اگر تنها به همایون عزیزی و جایگاه کنونی او در جامعه فرهنگی ما را توچه نموده و آنرا مد نظر بگیریم باید برای مادر همایون جایزه نوبل را مد نظر گرفت که توانسته است چنین فرزندی را با همه کاستی ها و مشکلات آنهم در کشوری مانند افغانستان که بارها ضوابط فدای روابط شده است  تربیه نموده و تقدیم جامعه نماید.

درادامه این روایت چنین می خوانیم :

روزی از سر لج کودکانه و تقلید از کودکان دیگر ، از پدرم خواستم برایم دوچرخه بخرد. پدر نمی توانست بگوید که چشم های من با کودکان دیگر فرق دارند، بنا بر این روی خواهش من پا نگذاشت و برایم دوچرخه خرید. من به کمک برادرم که پنج سال از من بزرگ تر بود، دوچرخه را به کوچه بردیم . من سوار شدم و برادرم کمک کرد که پای بزنم. پا زدم و تند تر راندم؛ مثل باد، مثل برق … اما ناگهان زیر پای ما خالی شد و برای ثانیه یی فکر کردیم همین طور پیش می رویم، اما نرفتیم و بعد از اینکه سوزش زخم را احساس کردیم ، فهمیدم که درگودالی بالای سیم های خاردار افتادیم . همین دردها مادرم را وا می داشت که حتی نگران بازی ما باشد.

مادر و پدر دلسوز و مهربان بودند . آنها همیشه سعی می کردند که دست نا امیدی و یأس به ما نرسد. شب ها از پی روزها و روزها از پی شب ها می دویدند و ما هم اندک اندک بزرگ می شدیم ، اما بینایی و نابینایی تنها بحثی بود که با نهایت تلاش پدر و مادر در خانه ی ما وجود نداشت . هیچ کسی در این مورد به ما هیچ چیزی نمی گفت ، اگرچه از نابینایی هیچ تعریفی نداشتیم و فکر می کردیم دنیا همین است ؛ با آنهم می دانستیم که چیزی کم دارم.

شریک زندگی مادر یعنی پدر که پسر برایش بعنوان بازویی محسوب می شود ، در حالیکه در فرزندش کمبودی را احساس می کند ، اما با آنهم دلش نمی خواهد این فرزند دلبندش در آوان زندگی نا امید شود و رنج بکشد ، او می داند که چه بخواهد و چه نخواهد روزی فرا می رسد که این فرزندش متوجه این موضوع شده و با حقیقت روبرو می گردد. او شاید با خود می اندیشیده که هرقدر دیر تر این فرزندان به کمبود بینایی خویش متوجه شوند ، بیشتر آمادگی مقابله با آن و پذیرش این واقعیت را داشته باشند.

به واقعیت وقتی به سرنوشت این پدر و مادر می اندیشم ، در حالیکه از یک طرف دنیا در نظرم تیره و تار می شود ، اما از جانب دیگر به استقامت  ودل فراخ آنها که توانستند این همه اندوه را در درون خود نگهدارند و با همه افتادن ها و برخاستن های کودکان شان راه دور و دراز تربیت سالم  را بپیمایند تحسین و آفرین بگویم . خداوند چنین پدر و مادری را در پناه الطاف نیکش حفظ کند و اجر دارین را نصیب شان بگرداند، انشآالله.

ادامه دارد ..

 

یک پاسخ به “فقط با « دوستت دارم » بسازیم”

  1. admin گفت:

    درود ها نثار شما برادر گرامی قیوم جان عزیز ، سرگذشت همایون جان شاعر روشندل واقعا متاثر کننده است. از خداوند برایش صحت و موفقیت آرزو میکنم. زنده باشید. مهدی بشیر

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما